پ

انتقال متقابل در روان‎درمانی معاصر

  درمانگری قرار ملاقات بیمار خود را فراموش می‌کند. او به شکل غیر طبیعی عصبانی، به شکل نامعمولی بخشاینده، به نحوی غیرعادی بی‎حوصله، یا بیش از اندازه چشم‌چران می‎گردد. قضیه از چه قرار است؟   انتقال متقابل[۱] درمانگر خودش را نشان می‌دهد. گابارد انتقال متقابل را به عنوان نشانه‎ای از تفکر سایکودینامیک توصیف کرد – بیمار […]

مجله روانکاوی تداعی

 

درمانگری قرار ملاقات بیمار خود را فراموش می‌کند. او به شکل غیر طبیعی عصبانی، به شکل نامعمولی بخشاینده، به نحوی غیرعادی بی‎حوصله، یا بیش از اندازه چشم‌چران می‎گردد. قضیه از چه قرار است؟

 

انتقال متقابل[۱] درمانگر خودش را نشان می‌دهد. گابارد انتقال متقابل را به عنوان نشانه‎ای از تفکر سایکودینامیک توصیف کرد – بیمار و درمانگر دارای دو سوبژکتیویته‎ی جداگانه هستند که در طی دوره‎ی درمان، به طور معناداری با هم وارد تعامل می‎شوند‎. بنابراین حیطه مطالعه شامل دو انسان پیچیده -دو ذهن- است که هر یک با دیگری تعامل و تأثیر و تأثر متقابلی دارد. بیمار دائماً احساس‌های گوناگونی را در درمانگر بیدار می‎کند.

 

رواندرمانگر تحلیلی یک دانشمند خونسرد عاری از عواطف نیست، که به شکل عینی نمونه‎ای انسانی را مورد موشکافی قرار دهد. در عوض، او یک انسان دیگر با تعارض ‎ها و کشمکش‎های عاطفی خودش است. او به طور ناآگاه بیمار را به عنوان فردی از گذشته‎ی خود تجربه می‎ کند، همزمان که بیمار نیز او را به عنوان فردی از گذشته‎اش تجربه می‎کند.

 

آنچه که روان‎درمانگری تحلیلی را از سایر شیوه‎های روان‎درمانگری جدا می ‎کند، تأکید آن بر استفاده از انتقال و انتقال متقابل برای تأثیرگذاری بر درمان است. در حالی که در طی زمان تغییرات بسیاری در روان‎درمانگری تحلیلی وجود داشته است، تکامل مدل مفهومی ما از انتقال متقابل دارای بیشترین اهمیت است.

 

نسخه اصلی فرویدی از انتقال متقابل، دارای بارمعنایی تا حدی منفی بود، یعنی درمانگر به خاطر تعارض‎های شخصی حل‎نشده دچار انتقال متقابل شده است. در نتیجه کسی که به خوبی مورد تحلیل روانکاوانه قرار گرفته باشد نباید اینگونه دچار تحریف شود.

 

دیدگاه محدود

 

رواندرمانگران تحلیلی درمورد خاستگاه، سودمندی و مدیریت انتقال متقابل «دودل» بوده‎اند. دیدگاه اولیه را فروید[۲] در سال ۱۹۱۰، در یکی از نظرات نادر خود در مورد سوژه معرفی کرد. او نوشت:

 

ما از «انتقال متقابل»، که در نتیجه‎ی تأثیر بیمار بر احساس‌های ناآگاه [تحلیل‎گر] در او ظاهر می‌ شود، آگاه شده‎ایم، ​​و تقریبا تمایل داریم اصرار کنیم که او این انتقال متقابل را در خودش تشخیص داده و بر آن غلبه خواهد کرد. اکنون تعداد قابل توجهی از مردم روانکاوی انجام می ‎دهند و مشاهدات خود را با یک‎دیگر تبادل می‎ کنند، متوجه شده‎ایم که هیچ روانکاوی از آن چه عقده‎ها و مقاومت‎های داخلی خودش اجازه می ‎دهند فراتر نمی ‎رود، و در نتیجه ما لازم می‌دانیم که او بایستی فعالیت‌اش را با خود-تحلیلی آغاز کند و به طور مستمر آن را عمیق‎تر کند، در حالی که دست به مشاهدات خودش در مورد بیماران خود می ‎زند. هر کسی که در تحلیل خود از این نوع، نمی‎ تواند نتایجی حاصل کند، ممکن است فوراً فکر این را که قادر باشد با تحلیل روان‎کاوانه بیماران را درمان نماید، از سر خود بیرون کند.

 

این دیدگاه فرویدی با عنوان دیدگاه «محدود» شناخته شد، چرا که اساساً انتقال تحلیل‎گر به بیمار بود. انتقال متقابل علامتی بود که نشان می‎داد درمانگر نیاز به تحلیل بیشتری دارد زیرا حضور انتقال متقابل، تحلیل روان‎کاوانه‎ی‎ بیمار را مختل می‎کرد.

 

از این دیدگاه اولیه، بحث مداومی به منصه‎ی ظهور رسید و برای ۱۰۰ سال گذشته در ادبیات روانکاوی حضور یافت. نسخه اصلی فرویدی از انتقال متقابل، دارای بارمعنایی تا حدی منفی بود، یعنی درمانگر به خاطر تعارض‎های شخصی حل ‎نشده دچار انتقال متقابل شده است. در نتیجه کسی که به خوبی مورد تحلیل روانکاوانه قرار گرفته باشد نباید اینگونه دچار تحریف شود. این لحن تحقیرآمیز در حال حاضر یادگاری از دوران گذشته در نظر گرفته می‎شود.

 

دیدگاه گسترده

 

در اواسط قرن بیستم، مفهوم انتقال متقابل کم کم به دیدگاه بسط‎یافته‎ای گسترش یافت که انتقال متقابل را مجموع واکنش عاطفی درمانگر به بیمار تلقی می ‎کرد. به عبارت دیگر، تمام واکنش‎های عاطفی صرفاً بازتابی از تعارض‎های تحلیل نشده‎ی روانکاو نیستند. برخی از احساسات روانکاو توسط بیمار القا شده و بیشتر در مورد بیمار اطلاعات می‎دادند تا درمورد روانکاو.

 

این تعریف گسترش یافته همچنین به منظور تعدیل این مفهوم به کار گرفته شد، به طوری که انتقال متقابل نه صرفاً به عنوان مانعی برای کمک به بیمار یا تداخل در درمان، بلکه به عنوان منبع اطلاعات مهمی در مورد بیمار قلمداد می‎ شد. با دیدگاه «گسترده» و یا «تمامیت‎ گرا»، انتقال متقابل به نوعی ابزار درمانی و تشخیصی عمده بدل شد که می‎توانست در مورد دنیای درونی بیمار به درمانگر چیزهای زیادی بگوید. این تغییر نظری درون روانکاوی از روانشناسی یک نفره به روانشناسی دو نفره، انتقال متقابل را به عنوان بخش سودمندی از کار روزانه‎ی درمانگر مشروعیت بخشید.

 

دیدگاه آفرینش مشترک

 

در دهه‌های اخیر، نگاه قطبی به دیدگاه محدود و دیدگاه گسترده کاهش یافته است، زیرا اکثر نویسندگان تشخیص دادند که ممکن است هر دو دیدگاه موضوعیت داشته باشند. به عبارت دیگر، ایده‎ی انتقال متقابل به مثابه مخلوقی در نظر گرفته می‌شود که مشترکاً هم از گذشته‎ی درمانگر و هم از آن چه که توسط بیمار به او القا می‌شود، به عنوان زمینه‎ای مشترک ظهور می‌کند. الفاظی همچون «همانندسازی فرافکنانه[۳]» و «کنش‌نمایی انتقال متقابل[۴]» به ادبیات روانکاوی وارد شده‌اند تا این دیدگاه مشترکاً ساخته شده را توصیف کنند. هر دوی این مفاهیم در میان روانکاوان و رواندرمانگران تحلیلی به گفتمان روزمره راه یافته‎اند. هر دو فرآیندهای مشابهی را در بر می‎گیرند، اما اولی از اندیشه‎ی کلاینی و روابط ابژه‎ای مشتق شده است، در حالی که دومی از آثار روانشناسان ایگوی امریکایی گسترش یافت.

 

همانندسازی فرافکنانه. تعریف همانندسازی فرافکنانه، که به روشی ترجیحی برای مشاهده‌ی برساخت تبدیل شده است و کاربرد رایجی دارد، هر چند به هیچ وجه همگانی نیست، شامل دو مرحله می‎شود. بیمار به شکل فرافکنانه‎ای، بازنمایی یک خود یا ابژه را انکار کرده، سپس به صورت ناآگاه آن را به درمانگر فرافکنی می ‎کند. این پدیده از طریق فشار بین فردی بیمار بر درمانگر اتفاق می‎افتد، و به این ترتیب به درمانگر «سقلمه» می‎زند تا آن چه که فرافکنی شده است را تجربه یا به صورت ناآگاه با آن همانندسازی کند. اولین گام نوعی انتقال است، درحالی که مرحله‎ دوم را می‎توان به درستی انتقال متقابل تلقی نمود.

 

با توجه به اجماع گسترده مبنی بر این که همانندسازی فرافکنانه نه بر گذر مرموز محتواهای ذهنی از یک طرف به طرف دیگر، بلکه بر فشار، یا سقلمه‎ی بین فردی اتکا دارد، واکنش انتقال متقابل که در درمانگر رخ می ‎دهد را باید دارای ساختار نهانی تلقی کرد که از پیش حضور داشته و به نحوی با سقلمه‌ی بیمار آشکار شده است. ماهیت پیشین تعارض‎ها، دفاع‎ها و روابط ابژه‎ای، درون خود درمانگر تعیین خواهد کرد که فرافکنی و گیرنده‎ی آن «مناسب» هستند یا نه. در حالی که ممکن است درمانگر احساس کند که همانندسازی فرافکنانه مانند نیروی بیگانه‎ای او را فرا می‎ گیرد، اتفاقی که در واقع روی می‎دهد این است که نوعی بازنمایی مدفون از خود یا ابژه، که معمولاً از سوی درمانگر به مثابه «غیر من[۵]» دیده می‎شود، تحت فشار بین فردی بیمار فعال شده است. از این رو، ظهور سویه‎‎های واپس‌رانده‎شده‎ی خود، احساس معمول درمانگر از یک خود آشنا و پیوسته را مختل می‌کند.

 

سیمینگتن این فرایند را به عنوان فرایندی توصیف می ‎کرد که در آن بیمار با «قلدری» درمانگر را وادار می‎سازد تا به افکار بیمار بیندیشد نه به افکار خودش. بخشی از واکنش به بیمار مبتنی بر روابط قبلی درمانگر است که همانند انتقال، به حال حاضر آورده می ‎شوند. علاوه بر این، سویه‎های دیگری از احساسات درمانگر از طریق رفتار بیمار القا می ‎شوند. از طریق همانندسازی فرافکنانه، بیمار نوعی «نسخه» قدیمی از ناآگاه خود بازمی ‎آفریند که در آن، درمانگر نقش یکی از شخصیت‎های اصلی درام بیمار را ایفا می‎کند.

 

همانندسازی فرافکنانه زمانی اتفاق می ‎افتد که آن‎ها حس کنند مثل همیشه نیستند. رفتارها و احساساتی که برای درمانگر نامعمول هستند باید او را راجع به امکان همانندسازی فرافکنانه کنجکاو سازد. هنگامی که یک درمانگر احساس می‎ کند که «من خودم نیستم»، باید با دقت در نظر بگیرد که میان او و بیمار چه چیزی ممکن است در جریان باشد.

 

 

بررسی موردی

 

آنی ۲۵ ساله، به درخواست پدر و مادرش، درمان را آغاز می ‎کند، زیرا او به سوء‎مصرف الکل ادامه می‎دهد، عملکرد مناسبی در کسب و کار خانوادگی ندارد، و به تصمیمات مالی غیر مسئولانه‎ای دست می‎ زند. در طی دوره درمان، هنگامی که آنی به طریقی رفتار می‎کند که یادآور طرز رفتار او با خانواده‎اش است، درمانگر، دکتر م. موضع آمرانه و مقتدرتری را اتخاذ می‎کند. در میانه‎ی یکی از جلسات که دکتر م. تلاش می‎کرد رفتار بیمار را تحت کنترل درآورد، ناگهان صورت خواهرش در طول یکی از دعواهای دوران کودکی جلوی چشمش آمد. درمانگر تصدیق می‎کند که میان آن چه درمورد بیمار او اتفاق می‎افتد و آنچه درمورد خواهر کوچکترش اتفاق افتاد، رزونانس وجود دارد.

 

در این سناریو، یک «قلاب» بی‎نقص برای درمانگر وجود دارد که به دلیل رابطه گذشته‎ی او با خواهرش، با رفتار بیمار جرقه می‎خورد. درمانگری با تجربیات و روابط متفاوت در زندگی، ممکن است بیشتر در برابر فشار برای اتخاذ نقش والدین تنبیه‎گر مقاومت کند. تجربیات معاصر در زندگی درمانگر که آنچه در زندگی بیمار اتفاق می ‎افتد را بازتاب می ‎دهند نیز ممکن است موجب احساسات شدید انتقال متقابل شوند. برای مثال، وقتی تعارضات زناشویی بیمار تعارضات خود درمانگر را بازتاب می ‎دهد، طبیعی است که او احساس ناراحتی کند.

 

نکته‎ی کلیدی در اینجا این است که تمام درمانگران واکنش‎های انتقال متقابل یکسانی نسبت به بیمار نخواهند داشت. انگاره‎ی «قلاب» (یا فقدان آن) در درمانگر و «تناسب» بین بیمار و درمانگر، نشان می‎دهد که تا حدودی دنیای درونی درمانگر ماهیت پاسخ به انتقال بیمار را تعیین می‎کند.

 

آگدن نکته‎ی ذیل را مطرح کرد: «همانندسازی فرافکنانه، یکی از خصیصه‎های کلی بیرونی‎سازی یک رابطه‎ی ابژه‎ای درونی است، یعنی انتقال. آن چه که متغیر است میزان مشارکت ابژه‎ی بیرونی در فرایند بیرونی‎سازی رابطه‎ی‎ ابژه‎ای درونی است». از این رو، برخی از درمانگران ممکن است به اندازه‎ی درمانگر دیگر توسط بیمار خاصی «برانگیخته» نشوند. گاهی اوقات ارجاع بیمار به درمانگری دیگر، وضعیت درمانی را بهبود می‎بخشد، زیرا درمانگر جدید دارای سوبژکتیویته تماماً متفاوتی است و به آسانی تحریک نمی‎شود.

 

درمانگران بایستی شروع به درک این مسئله بکنند که همانندسازی فرافکنانه زمانی اتفاق می‎ افتد که آن‎ها حس کنند مثل همیشه نیستند. رفتارها و احساساتی که برای درمانگر نامعمول هستند باید او را راجع به امکان همانندسازی فرافکنانه کنجکاو سازد. هنگامی که یک درمانگر احساس می ‎کند که «من خودم نیستم»، باید با دقت در نظر بگیرد که میان او و بیمار چه چیزی ممکن است در جریان باشد.

 

مهم است که اذعان داشته باشیم که انتقال متقابل در هر ثانیه از هر جلسه حضور دارد. از آنجا که انتقال متقابل در ابتدا ناآگاه است، گاهی اوقات یک کنش، مانند فراموشی قرار ملاقات یا ختم زود هنگام قرار ملاقات، ممکن است اولین علامت آن باشد.

 

کنش‌نمایی انتقال متقابل.

 

در دهه‎ی ۱۹۹۰، تعدادی از روانشناسان ایگوی امریکایی شروع به انتشار مقالاتی در مورد مبحث کنش‌نمایی انتقال متقابل در درمان کردند. این اصطلاح به تدریج معنای کاملاً مشابهی با همانندسازی فرافکنانه به خود گرفت. ایده بنیادی این بود که «کنش‌نمایی‌ها زمانی رخ می‎ دهند که تلاش برای فعلیت دادن به فانتزی انتقال موجب یک واکنش انتقال متقابل می‎شود». این کنش‌نمایی‌ها اغلب، هم شامل فرم محدود از انتقال و هم چیزی القا شده از سوی بیمار می ‎شوند. راتون این امر را به عنوان فعلیت ‎یابی[۶] توصیف کرد: اشکال ظریف دستکاری از جانب بیمار که به درمانگر تلقین می ‎کند تا به طریق اندکی ویژه‎ دست به کنش بزند یا ارتباط برقرار کند، یا نقش خاصی را با بیمار اتخاذ کند که در سکوت به آرزوی انتقال تن می‎دهد، یا برعکس، علیه چنین آرزویی دفاع می‎کند.

 

مهم است که اذعان داشته باشیم که انتقال متقابل در هر ثانیه از هر جلسه حضور دارد. از آنجا که انتقال متقابل در ابتدا ناآگاه است، گاهی اوقات یک کنش، مانند فراموشی قرار ملاقات یا ختم زود هنگام قرار ملاقات، ممکن است اولین علامت آن باشد. روانشناسان ایگوی آمریکایی تاکید کرده‎اند که ممکن است برخی کنش‎های درمانگر در راستای کنش‎های بیمار باشند. رفتار بالفعل درمانگر بر انتقال بیمار تاثیر می‌گذارد، رفتار بالفعل بیمار نیز بر انتقال متقابل درمانگر تاثیر می‎گذارد.

 

 

تغییرات در انتقال متقابل

 

از آنجایی که انتقال متقابل در همه جا حضور دارد، منطقی است که انتقال متقابل یک درمانگر به یک بیمار در طول زمان تغییر کند و ایستا باقی نماند. درست همانطور که در حال حاضر به جای یک انتقال به انتقال‎های متعدد می ‎اندیشیم، به جای یک انتقال متقابل نیز به انتقال‌های متقابل‎ فکر می‎کنیم. در حین درمان، همان طور که درمانگر نقش‎های مختلفی در درام درونی بیمار بازی می‎کند انتقال متقابل تغییر می‎یابد.

 

بررسی موردی

 

آقای ت، یک وکیل ۴۰ ساله که از همسرش طلاق گرفته، برای درمان به نزد خانم دکتر ک. می‎آید، که آقای ت. را جذاب و دلربا می‎داند. دکتر ک. نسبت به او احساس حمایتی دارد – هنگامی که او به هم خوردن روابط عاشقانه‎ی خود را توصیف می کند، او را قربانی می‎داند. همچنان که شیوه‎های سادیستی و خودشیفته‎ی او برای برقراری رابطه در طول دوره‎ی درمان آشکار می ‎شوند، انتقال متقابل دکتر ک. به یک دیدگاه متعادل‎تر تغییر می‌کند. به فکر دکتر ک. خطور می ‎کند که گذار او از یک ناظر شیفته و همدل به یک فرد خیره و توهم زدوده در برابر بدرفتاری آقای ت. با زنان، همان رویه و شیوه‎ای است که زنان در زندگی آقای ت. در مورد او تجربه می‎کنند.

 

افشای سنجیده‎ی احساسات درمانگر نسبت به بیمار می ‎تواند مفید باشد، اگرچه خودافشاگری به طور کلی به عنوان یک مداخله‎ی روان‎درمانگری پویا قلمداد نمی‎شود. اکثر درمانگران از افشاگری درمورد زندگی شخصی و یا مشکلات شخصی خودداری می‎کنند. با این حال، نوع مشخصی از افشاگری که شامل احساساتی می‎شود که در وضعیت درمانی اینجا و اکنون ظاهر شده‎اند، ممکن است در کمک به بیمار شدیداً کارآمد باشد که ببیند چه تاثیری بر روی دیگران دارد.

 

از آنجا که ما نمی‎توانیم همیشه مطمئن باشیم که وقتی احساسات خود را برای بیمار افشا می‎کنیم نیات ما چه هستند، خودافشاگری باید تنها زمانی مورد استفاده قرار گیرد که بر عواقب احتمالی که لزوماً نمی‎توان پیش بینی کرد، تأمل کرده باشیم. صحبت کردن با یک سوپروایزر یا مشاور برای بحث در مورد عواقب احتمالی پیش‎بینی نشده، عموماً سیر عمل عاقلانه‎ای است. با این حال، احتمالاً به علت ترس از فشار غیرضروری بر بیمار یا فروپاشی فضای تحلیلی که در آن ادراک درمانگر در قلمروی «چنان که گویی[۷]» است، برخی از احساسات را نباید افشا نمود. برخی از این موارد، شامل احساسات جنسی نسبت به یک بیمار و احساسات نفرت یا انزجار می‎شوند.

 

انتقال و انتقال متقابل، کنش‌نمایی دنیاهای ناآگاه دو ذهن در فضای تحلیلی است. رواندرمانگران تحلیلی باید از این فرآیندها در حین کار آگاه باشند، آن‎ها را بپذیرند، و فایده‎ی درمانی آن‎ها را درک کنند. آن‎ها همان چیزی هستند که کار ما به عنوان درمانگران تحلیلی را‎ تعریف می‎کنند.

 

[۱]  Countertransference

[۲] Freud S. The future prospects for psycho-analytic therapy (1910). In: Strachey J, ed. The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud. Vol 11. London: Hogarth Press; 1961:139-151.

[۳] Projective identification

[۴] Countertransference enactment

[۵] Not me

[۶]  Actualization

[۷] As if

منبع
PsychCentral
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید