پ

زیست‎شناسی آزادی: شکل‎پذیری عصبی، تجربه، و ضمیر ناآگاه

زیست‌شناسی آزادی محصول همکاری بین فرانکوئیس اَنسِرمِت[۱] روانکاو، و پی‎یر مگیسترتی[۲] دانشمند علوم اعصاب است که به منظور بازاندیشی ایده‎های اساسی فروید و لکان، بواسطه‌ی تحقیقات گسترده‎ای، از مفهوم شکل‎پذیری عصبی پشتیبانی می‎کنند. نویسندگان معتقدند، آزادی روان‎شناختی که از روانکاوی موفق پدید می‎آید، ریشه در شکل‎پذیری عصبی دارد. تز آن‎ها مستلزم بازخوانی گسترده‎ی ایده‎های روانکاوی […]

عنوان اصلی: Biology of Freedom: Neural Plasticity, Experience, and the Unconscious
نویسنده: جورج فیشمن
انتشار در: The Journal of the American Academy of Child & Adolescent Psychiatry
تاریخ انتشار: فوریه 2010
تعداد کلمات: 2214 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 12 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی مجله‌ی تداعی

زیست‌شناسی آزادی محصول همکاری بین فرانکوئیس اَنسِرمِت[۱] روانکاو، و پی‎یر مگیسترتی[۲] دانشمند علوم اعصاب است که به منظور بازاندیشی ایده‎های اساسی فروید و لکان، بواسطه‌ی تحقیقات گسترده‎ای، از مفهوم شکل‎پذیری عصبی پشتیبانی می‎کنند. نویسندگان معتقدند، آزادی روان‎شناختی که از روانکاوی موفق پدید می‎آید، ریشه در شکل‎پذیری عصبی دارد. تز آن‎ها مستلزم بازخوانی گسترده‎ی ایده‎های روانکاوی با یافته‎های علوم اعصاب معاصر است.

به طور خلاصه استدلال آن‎ها به شرح زیر است. مغز یک سازه‌ی پیچیده از نورون‎هاست که حداقل با صد میلیارد سیناپس به هم متصل هستند. هر نورون مشخص را به عنوان یک کاربر توییتر تصور کنید، که تلاش می ‎کند با هجوم توییت‎ها مقابله کند. نورون‎ها و تلفن‎های همراه به سختی قادر به ثبت بمباران داده‎های ورودی هستند. با این حال، هنگامی که دو یا چند توییت همایند می‌شوند، مثلاً یک پیام از سالی و دیگری از دیک، تداعی آن دو با یکدیگر در ذهن با احتمال بیشتری به وقوع می‌پیوندد. حتی اگر جفت کردن افکار درمورد این دو نفر قبلاً هرگز به ذهن فرد خطور نکرده باشد. زمانی که از دو ورودی مختلف حسی به طور همزمان ورودی دریافت می‎ شود، فرآیند بسیار مشابهی بر یک نورون در یک شبکه ذخیره‎ی حافظه تأثیر می ‎گذارد. تصور کنید که یک موش ابتدا با یک صدا و سپس با یک شوک مواجه شود. اگر سلول‎های معین در شبکه حافظه‎ی هیپوکامپ تقریبا به طور همزمان و مکرر در معرض هر دو ورودی قرار گیرند، این سلول‎های حافظه ارتباط بین صدا و شوک را «یاد» خواهند گرفت.

هِب[۳] این ویژگی شبکه‎های عصبی را در یک عبارت معروف خلاصه کرد، «نورون‌هایی که با هم تحریک می‎شوند، با هم مخابره می ‎شوند»[۴]. در سال‎های اخیر، اریک کندِل[۵] این پدیده را مورد مطالعه قرار داد و دریافت که این پدیده به «پتانسیل بلند مدت» در سیناپس مربوط می‎شود. او در میان فهرستی طولانی از محققان است که فرایندهای عصب-شیمیایی پیچیده که واسطه‎ی این مبنای اساسی یادگیری هستند را مورد بررسی قرار داده‎اند. انسرمت و مگیسترتی با توصیف بنیادی‎ترین عناصر فیزیولوژی گیرنده، کار قابل تحسینی انجام داده‌اند.

آن‎چه که نویسندگان فعلی مکانیسم اثر سیناپسی[۶] می‎نامند، تسهیل ارتباط‌های عصبی‌ای است که هب و کندل توضیح دادند. در هر رخداد ذهنی خاص، انگاشت‎های اولیه[۷] جزئیات به یادماندنی ادراک اولیه[۸] را ثبت می‎کنند. با این حال، با توجه به پایداری و گسترده بودن پراکندگی نورونی در مغز، این ثبت‌های ابتداییِ واقعیت خارجی به زحمت محل توقف هستند. رد اولیه خود تبدیل به ابژه‎ی سطح دیگری از انگاشت می‎شود. این فرایند ادامه می‎یابد تا این که رد دورهای آخر، کمتر به رخداد اولیه که در ابتدا کدگذاری شده بود ربط پیدا می‌کند، و بیشتر به «توییت‎»های تصادفی که با هم جفت می‎شوند مرتبط می‌شود و بدین وسیله مهم می‌شوند، یعنی توسط پتانسیل بلند مدت تسهیل می‎شوند.

نویسندگان بیان می‎کنند که این فرایند عصبی احتمالاً مبنای مادی زنجیره‎های دلالت[۹] است، که طبق گفته لکان، ضمیر ناآگاه پویا را تشکیل می‎دهند. همچنان که این آبشار نمادسازی پیش می ‎رود و پیوندهای خود به واقعیت خارجی را از دست می‎دهد، خود را درون یک واقعیت درونی ناآگاه متشکل می‎سازد که به بهترین وجه به عنوان یک «سناریوی فانتزی[۱۰]» توصیف شده است.

انسرمت و مگیسترتی کاملا آگاه هستند که نیروی ناآگاه فرویدی نه تنها از محتوای شناختی آن، بلکه از سرمایه‎ گذاری‎های لیبیدویی آن نیز ناشی می‎شود. در مواجهه با آوار تحقیقات مغزی، ممکن است لیبیدو بیش از تمام واژگان روانکاوی، متعلق به نیاکان ما به نظر برسد. نویسندگان، توافق تلویحی خود را با از نو طرح کردن ایده‎ی آن‎چه گزش عاطفی[۱۱] به سناریوهای فانتزی می‎بخشد، نشان می‎دهند. آن‎ها فرض می‎کنند که تمام ردهای روانی، از انگاشت اولیه در پیوند با ادراک تا ردهای دوربردتر که به شکل فزاینده‎ای دال‎های خیالی را رمزگذاری می ‎کنند، به آن‎چه داماسیو[۱۲] به مثابه نشان‎گرهای جسمی توصیف می‎کرد مرتبط می‎شوند. این نشان‎گرها نمودهای انگیختگی خودکار و عصبی-عضلانی هستند که افکار و خاطرات را به یک سوگیری عاطفی که برای معنابخشی به آن‎ها ضروری است آغشته می‎کنند. کتاب با ظرافت داماسیو ثابت کرده است که اندیشه‎ی عاری از عاطفه بی‎فایده از آب درمی ‎آید. در مقابل، نشانگرهای دردناک، سوژه را با حسی از عدم لذت می‎آزارد که در جهت کاهش منبع احساس پریشانی، رانه را فعال می‎کند.

پیچ بعدی در مدل نویسنده، به همان مسئله‎ای که روانکاوی برای کاوش در آن زاده شد می‎پردازد، یعنی قدرت تمام‎عیار سناریوهای فانتزی ضمیر ناآگاه. برای مثال، در طی یک ساعت، بیمار ممکن است اختلاف خود با یک دوست در اوایل آن روز را گزارش کند، که عناصری از آن در یک رد روانی اولیه که به لحاظ جسمانی با ناراحتی مشخص می‎شود، رمزگذاری شده‎اند. با این حال، فرض کنید که درد نه تنها کاهش نمی‌یابد بلکه به خاطر ورود ناخواسته‎ی یک سناریوی فانتزی ناآگاه از دوران کودکی، که به برادرش اجازه داده بود دست بالا را داشته باشد، بدتر می‎شود. درد محصور در فانتزی پنهانی ممکن است بیمار را به این سمت و سو سوق بدهد که اوضاع رابطه با دوستش را حتی بدتر سازد.

 

نویسندگان یک مثال داستانی متقاعدکننده ارائه می‎دهند:

بگذارید مرور کنیم که برای این مرد که حضور مرد دیگری را در زندگی پارتنرش کشف می‎ کند چه اتفاقی افتاد. با این کشف، هرچقدر که دردناک باشد، می‎توان عقلانی برخورد کرد، اما در مورد فعلی مستقیماً یک سناریوی فانتزی را فعال می‎کند که حول مسئله حسادت، یا به بیان دقیقتر، حول این ایده برساخت می‌شود که اگر پارتنرش با شخص دیگری در تماس است، پس خودش وجود ندارد. او احساس خشونت‎آمیز حقارت را تجربه می ‎کند، نفی فردیت خود. فعال‎سازی این فانتزی با یک حالت جسمانی غیر قابل تحمل همراه بود، مربوط به اضطرابی که او در سنین نوجوانی حس کرد، هنگامی که در یک موسسه نهاده شده بود. این حالت جسمانی تحمل‎ناپذیر به اقداماتی منجر می‎شود که توسط آن تجربه خاص تعیین شده‎اند و نه موقعیت فعلی. (ص ۱۲۵-۱۲۶).

 

تز اصلی این کتاب -که یک لنز قدرتمند بیولوژیکی وجود دارد که از خلال آن ایده‎ی آزادی شخصی از نو طرح می‎شود- متکی بر تلاش پیشین برای بازسازی مفاهیم فرویدی و لکانی، با بخشیدن یک بنیان نظرورزانه در علوم اعصاب معاصر به آن‎هاست. رد روانی پروژه‎ فروید و دال ناآگاه لکانی در پتانسیل بلندمدت سیناپس عصبی ریشه دارند. انگاره‎ی فروید از عدم لذت و در همپوشانی با آن، ایده‎ی لکان از ژوئیسانس[۱۳]، نسخه‎هایی از فرایند نشانگرهای جسمانی هستند، که به معنای تجربه‎ی روزمره «وزن می‎دهند». بنابراین، رانه‎ی فروید به اضطرار برای جبران هموستازی عاطفی بدل می‎شود، که تأثیر نشانگرهای جسمانی که به سناریوی فانتزی ناآگاه متصل شده‎اند در آن اختلال ایجاد  کرده است. با این حال، خواننده باید در نظر داشته باشد که، بدون اعتبار علمی، تغییر نام مفاهیم روانکاوی پایه توسط نویسندگان چیزی جز تکرار استعاره‎های مبهم با رنگ و بوی یک تجربه‎گرایی سطحی و پرزرق و برق برگرفته از علوم اعصاب، نیست.

این نکته‎ی احتیاطی، پس‎زمینه‎ای ضروری را فراهم می‌کند که در سایه آن می‌توان نشان داد که چگونه تجدیدنظر در نظریه‎ی تحلیلی، ما را برای صورت ‎بندی زیست‎شناسی آزادی آماده می ‎سازد. با پرسیدن دو سؤال‎ می‎توان چارچوب بحث آن‎ها را نشان داد. آیا این ایده‎ی مرکزی که آزادی شخصی نهایتاً مبتنی بر «شکل‎پذیری عصبی» است چیزی بیش از یک استعاره شکسته بسته است؟ حتی اگر پاسخ مثبت باشد، آیا شکل‎پذیری عصبی زمینه‎ای بیش از حد ساده برای درک چگونگی حمایت مغز از آزادی شخصی یا براندازی آن نیست؟

پاسخ سوال اول بله است. من فکر می‎کنم نویسندگان مدرک معتبری ارائه می‎دهند که شکل‎پذیری عصبی به لحاظ تجربی تأیید شده است و بدون شک جزء مهمی از آن قابلیت پیچیده‌ای که ما آزادی شخصی می‎نامیم به شمار می‎رود. متاسفانه پاسخ سوال دوم نیز بله است. به خودی خود، شکل‎پذیری عصبی زمینه‎ای بیش از حد ساده برای درک بنیادهای زیست‎شناختی آزادی است.

دامنه و محدودیت‎های مفهوم شکل‎پذیری عصبی را می‎توان با یک مثال بالینی نشان داد. یک نوجوان با شکایت از دلمشغولی به این ایده که او همانند “جک قاتل” است در مطب حضور یافت. او وحشت کرده بود که مبادا بر اساس وسواس‎های دائمی و مجزایی که ممکن است او دوست دخترش را که بسیار دوستش دارد به قتل برساند، دست به عمل بزند. روانپزشک از تضاد شدید بین سمپتوم بیمار و ظاهر کلی او سردرگم شده بود. مرد جوان فوق العاده محترم بود. او مایه‎ی خرسندی والدینش بود، و خواهر و برادر و دوستانش به عنوان یک مرد سخاوتمند و مهربان به او احترام می‎گذاشتند. کاوش در چشم‌انداز هیجانی روزمره‎ی او آشکار ساخت که او بیش از حد مراقب و مثبت‎اندیش بود. او به ندرت آگاهانه احساس خشم و عصبانیت می‎کرد و از درگیری بالقوه دوری می‎نمود. هنگامی که از او درخواست شد مثال بزند، او اظهار داشت که اخیراً از دوست‎دختر خود اجازه خواسته بود تا شبی را با دوستان بگذراند. دوست‎دخترش مردد به نظر می‌رسیده، بنابرین او خواسته‎اش را بیخیال شده بود. روانپزشک او را تحت فشار گذاشت که چرا به راحتی به خواسته‎ی دوست دخترش تسلیم شده است. پس از تلاش‎های مکرر، بیمار قادر بود بگوید که او اندکی ناامید و ناراحت شده بود. در طی چند هفته صحبت با روانپزشک، بیمار قادر بود موافقت کند که خشم خود را فرو می‎خورده است تا این که همان خشم به شکل وسواس‎ها به او بازگشت. به تدریج، او نسبت به احساسات خود پذیراتر گشت. وسواس‎ها کاملاً متوقف شدند، و بیمار با دوست دخترش ازدواج کرد.

این مثال واقعی به راحتی با مدلی که انسرمت و مگیسترتی برساخته‎اند سازگار است. ادراک اعتراض دوست‎دختر بیمار به درخواست او برای بیرون رفتن، در یک رد اولیه‎ی محدود به واقعیت آگاهانه رمزگذاری شده بود. خاطره‎ای که او برای روانپزشک تعریف کرد، از روایت رخداد و ناراحتی خفیف وی تشکیل شده است.

با این حال، پس از رد اولیه، یک زنجیره‎ی ناآگاه از تداعی‎ های آزاد یا دال‎ها که به واسطه‎ی پتانسیل بلندمدت برقرار شده‎اند به دنبال می ‎آید. این دال‎ها بلوک‎های ساختمانی یک سناریوی فانتزی هستند، یک نسخه‎ی روایی که بیمار حس کرد بهتر است کاری را که زن می‎خواهد انجام دهد. مادرش تحت استرس مکرر بود، و نیاز به یک کودک مطیع داشت. بیمار احساس می‎کرد که مجبور است تن به این کار بدهد وگرنه عشق‌اش را از دست می‎دهد. اما بهای تسلیم، چیزی متشکل از نشانگرهای جسمانی دردناک خشم و شرم بود.

مدل نویسندگان به عنوان یک صورت‎بندی منصفانه از نحوه‎ی بازنمایی بیمار از خودش به واسطه‎ی دال “جک قاتل” استوار می‎شود. با این حال، در رابطه با موضوع آزادی، انسرمت و مگیسترتی به یک پارادوکس ظاهری واپس می‎روند که می‎توان به شرح زیر بیان کرد. گشودگی مغز به روی تداعی آزاد در میان ردهای عصبی به رسوب یک سناریوی فانتزی درونی و ناآگاه منجر می‎‎شود که بر احساسات، اندیشه‎ها و اعمال بیمار تاثیر می‎گذارد، که هر کلمه‌ای می‌توان به آن‌ها اطلاق کرد، غیر از آزادی. بیمار به طور قطع اسیر موضع‎ زیردست خود در برابر زنان می‎شود.

واکنش نویسندگان به این معضل، یک عقب‎نشینی بسیار آشنا به روانکاوی است. آزادی در درک سناریوهای پنهان، و بدین وسیله عاری ساختن آن‎ ها از مشارکت قدرتمند و پنهانشان در شکل دادن به واکنش‎ها و رفتار سوژه، به دست می ‎آید. این تعریف از آزادی شخصی، پرسش اصلی کتاب را مطرح می‎کند: پس چگونه نوروبیولوژی این آزادی[۱۴] را درک می ‎کنیم؟ آیا آزاد کردن سوپراگوی بیمار، به طوری که او بتواند فانتزی خود را از طریق شبکه‎های عصبی به آگاهی درآورد، تابع اصول آزادی هِب است؟ اگر چنین است، چگونه نویسندگان این واقعیت را توضیح می‎دهند که دو ظرفیت[۱۵] روانشناختی بسیار متفاوت، حمایت فرایند اولیه از دلالت آزاد و فرآیند ثانویه‎ی کاهش قدرت گناه درونی از طریق این‎همانی با رواداری روانپزشک را می‎توان توسط نورون‎های مشابه منطبق بر محدودیت‎های یکسان وساطت کرد؟

این تناقض‌های ظاهری هنگامی حل می‎شوند که آزادی از انواع مختلف، در محدودیت‎های سستی که بر نظریات مرتبط درمورد سیستم‎های پویای غیر خطی و پیچیدگی حاکم هستند، ذاتی قلمداد شود. اصولی که این نظریات مرتبط به هم تشریح می ‎کنند، عبارتند از: ۱) تکرارهای مکرر واحدهای ساده‎ی عملکرد (مانند شکل‎گیری تکراری آثار عصبی)، به ظهور فرم‎های پیچیده و بیش از پیش متمایز منجر خواهد شد؛ ۲) بدین ترتیب، مغز با «مولدهای الگو[۱۶]» متولد نمی‌شود، بلکه دریافت کس یا چیز مورد نظر، یک ویژگی نوظهور از یک سیستم پیچیده است (اغلب در لبه‎ی هرج و مرج)؛ ۳) نورون‎ها و شبکه‎ها تابع اصل شکل‎دهنده‎ی انتخاب طبیعی هستند؛ فقط اصلح است که کارکردی باقی می ‎ماند، و ۴) اصلاحات کوچک در استحکام سیناپسی (به عنوان مثال، پتانسیل بلندمدت) «نورون‎ها»یی که برای مدل‎ های محاسباتی از مغز شبیه‎سازی شده بودند، به نحوی پیش‎بینی ‎ناپذیر به اشکال پیچیده‎ای از مقولات «دانش»-مانند منتهی شدند. مطالعات پیچیده در مورد مغز و مدل‎سازی محاسباتی سازگار، ما را با تصویری از مغز غرق می‎سازد که هم مطیع در برابر نفوذ ژنتیکی و اپیژنتیکی، و همزمان، ملزم به فرامین سیستم‎های پیچیده برای پیروی از یک مسیر نامعلوم است. ساختارها و کارکردهای غیرتأثیرگذار بر ژنتیک یا اپیژنتیک، مداوماً با بی‎قاعدگی قاعده‎مند ظاهر می‎شوند.

نویسندگان این مجلد، همکاری و بینش دقیقی به وظیفه‎ ی تلاش برای صورت‎بندی زیست‎شناسی آزادی به ارمغان آورده‎اند. با این حال، آن‎ها نیاز سابق به اثبات این که علوم اعصاب مدرن از نظرورزی‎های اساسی فروید و لکان پشتیبانی می‎کند را پذیرا شده‎اند. مغز یک سیستم پیچیده است، و ریشه‎های بیولوژیکی آزادی که نویسندگان تلاش می‎کنند به دنبال آن باشند، به بهترین وجه با قواعدی که بر سیستم‎های پیچیده حاکم هستند، توضیح داده می ‎شود. آگاهی از این قواعد در طول زندگی فروید یا لکان وجود نداشت. دانشمندان علوم اعصاب و روانکاوها می‎توانند بدون داشتن خاطره یا میل ناشی از نقطه‎نظر خاص خود به یکدیگر نزدیک شوند چیزهای زیادی می‎توانند یاد بگیرند. امیدوارم که انسرمت و مگیسترتی نیز موافق باشند.

 

[۱] Francois Ansermet

[۲] Pierre Magistretti

[۳] Hebb

[۴] “neurons that fire together wire together.”

[۵] Kandel

[۶] Synaptic trace

[۷] Primary inscription

[۸] Initial perception

[۹] signification

[۱۰] fantasy scenario

[۱۱] affective bite

[۱۲] Damasio

[۱۳] jouissance

[۱۴] liberation

[۱۵] capacities

[۱۶] pattern generators

منبع
The Journal of the American Academy of Child & Adolescent Psychiatry
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید