پ

ظرفیت تنها بودن (The Capacity To Be Alone)

  تنهایی (ظرفیت بودن) ظرفیت تنها بودن مبتنی بر پارادوکس تنهایی در حضور دیگری و دال بر سلامت و نهایت پختگی هیجانی است. تجربه‌ی تنها بودن در حضور دیگری ریشه در رابطه‌ی اولیه‌ی مادر-نوزاد دارد، که وینیکات آن را «رابطه‌مندی ایگو» می‌نامد –و در آثار اخیرش «مرتبط با ابژه»[۱]. این مفهوم اشاره به زمانی دارد […]

عنوان اصلی: The capacity to be alone
نویسنده: Jan Abram
انتشار در: THE LANGUAGE OF WINNICOTT
تاریخ انتشار: 2007
تعداد کلمات: 1245 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 7 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی مجله‌ی تداعی

 

تنهایی (ظرفیت بودن)

ظرفیت تنها بودن مبتنی بر پارادوکس تنهایی در حضور دیگری و دال بر سلامت و نهایت پختگی هیجانی است. تجربه‌ی تنها بودن در حضور دیگری ریشه در رابطه‌ی اولیه‌ی مادر-نوزاد دارد، که وینیکات آن را «رابطه‌مندی ایگو» می‌نامد –و در آثار اخیرش «مرتبط با ابژه»[۱]. این مفهوم اشاره به زمانی دارد که مادر در حالت دلمشغولی مادرانه اولیه و نوزاد در مرحله‌ی وابستگی مطلق است. ظرفیت تنها بودن نباید با حالت کناره‌جویی اشتباه گرفته شود. از طرف دیگر، حس تنهایی، نشانگر فقدان تجربه‌ی تنها بودن در حضور دیگری مهم یا مادر است.

 

رابطه‎مندی ایگو[۲]

«ظرفیت تنها بودن»[۳] در سال ۱۹۵۷ برای انجمن روان‎کاوی بریتانیا ارائه شد و سپس در سال ۱۹۵۸ در ژورنال بینالمللی روانکاوی به انتشار رسید. اگر چه بسیاری از مضامین وینیکات به تز این مقاله کمک می‎کنند، در این‌جا فقط مضمون توانایی تنها بودن مورد بررسی قرار می‎گیرد.

 

ظرفیت تنها بودن مبتنی بر یک پارادوکس است. گرچه انواع بسیاری از تجربیات به پیدایش ظرفیت تنها بودن می‎انجامند، اما یک تجربه وجود دارد که اساسی است، و بدون مقدار کافی از آن، ظرفیت تنها بودن ظهور نمی‎پذیرد؛ این تجربه، تجربه‎ی تنها بودن، در کودکی و خردسالی، در حضور مادر است. بدین ترتیب مبنای ظرفیت تنها بودن یک پارادوکس است؛ تجربه‎ی تنها بودن در حالی که شخص دیگری حضور دارد.

 

پرورش ظرفیت تنها بودن در کودک به این بستگی خواهد داشت که او به طور خاص در دو سال نخست عمر خود چگونه نگهداری می‎شود.

در سال ۱۹۵۶، یک سال قبل از این که مقاله‎ی بالا نوشته شود، وینیکات اصطلاح «رابطه‎مندی ایگو» را در دو مقاله معرفی کرد – «مشغله‌ی ذهنی مادرانه اولیه»[۴] و «گرایش ضداجتماعی»[۵]. رابطه‎مندی ایگو به زمانی اشاره دارد که مادر و کودک در هم ادغام می‌شوند. در طول این مدت ادغام و آمیختگی[۶]، وقتی کودک مادر را می‌بیند خودش را می‌بیند، و وقتی مادر نوزادش را می‌بیند (ناخودآگاه) روزها و هفته‌های اولیه‎ی عمر خودش را به یاد می‎آورد، و این امر او را قادر می‎سازد با نیازهای نوزادش همانندسازی کند، به طوری که گویا خودش را می‎بیند. مادر در وضعیت مشغله‌ی ذهنی مادرانه اولیه این چنین است. همین لحظات، روزها و هفته‎های اولیه، نقطه‎ی شروعی حیاتی برای رشد هیجانی سالم فرد هستند. در مقاله‎ی فوق به سال ۱۹۵۷، وینیکات در زمینه‎ی نظریه‎ی فرویدی درباب صحنه‎ی نخستین[۷]، و نظریه‎ی کلاینی در باب ابژه‎ی درونی خوب[۸]، به بررسی ماهیت رابطه‎مندی ایگو می‎پردازد.

در صحنه‎ی نخستین فروید، توانایی تنها بودن به این معنی است که نوزاد/نوپا قادر باشد واقعیت مقاربت والدین را تحمل کند. و در زبان ابژه-درونی-خوب کلاین، تنها بودن دال بر این است که ابژه‎ی درونی خوب، درونی گشته و در دنیای درونی نوزاد مستقر شده است.

وینیکات با جا دادن ایده‎ی خود _در مورد ظرفیت تنها بودن_ در هر دو نظریه‎ی فرویدی و کلاینی، از تأکیدات مختلف هر دو (ادیپ و روابط ابژه‎ای درونی) استفاده می‎کند تا مقصود خود را برساند. او همچنین «واژگان مستعمل روانکاوی» را دور می‎ریزد تا بر ماهیت حیاتی وضعیت ذهنی مادر در رابطه با نوزادش تأکید کند.

 

من تنها هستم

وینیکات در مطالعه‎ی عبارت «من تنها هستم»، در حالی که همیشه بر اهمیت محیط تأکید دارد، به سه مرحله‎ی مختلف از رشد هیجانی اشاره می‎کند:

 

نخست، کلمهی «من» وجود دارد، که بر رشد هیجانی قابل ملاحظه‌ای دلالت می‎کند. فرد به مثابه یک واحد استقرار می‎یابد. یکپارچگی یک امر واقع است. دنیای خارجی انکار می‎شود و دنیای درونی امکانپذیر شده است…

بعد نوبت به کلمات «من هستم» می‎رسد، که نشان دهندهی مرحلهای در رشد فردی است. با این کلمات، فرد نه تنها شکل، بلکه حیات نیز دارد. در سرآغازهای «من هستم»، فرد (به اصطلاح) خام است؛ او بی‌دفاع، آسیبپذیر و بالقوه پارانوئید است. فرد تنها بدین خاطر میتواند به مرحلهی «من هستم» نائل شود که محیطی وجود دارد که محافظ به شمار می‌آید؛ این محیط محافظ در واقع مادر “سرگرم به نوزاد خود”ش است، که به نیازهای ایگوی نوزاد از طریق همانندسازی وی با نوزاد خودش معطوف می‎شود. در این مرحله از «من هستم» نیازی نیست که آگاهی نسبت به مادر از جانب نوزاد را فرض بگیریم.

بعد به سراغ کلمات «من تنها هستم» می‌آیم. مطابق با نظریه‌ای که من پیش می‌نهم، این مرحله به راستی شامل درک وجود مستمر مادر از طرف نوزاد است. مراد من از این ایده، لزوماً نوعی هشیاری با ذهن آگاه نیست. با این حال، تلقی من این است که «من تنها هستم» از «من هستم» گسترش می‎یابد، وابسته به هشیاری نوزاد از وجود مستمر مادری قابل اتکا که اتکاپذیری او، تنها بودن و لذت از تنهایی را برای دوره‎ای محدود برای نوزاد ممکن می‎سازد.

 

مرحله‎ی «من» بازنمود ظهور خود از سامانه‌ی محیط-فرد (زمان آمیختگی) است، زمانیکه نوزاد کم کم می‎تواند بین من و غیر-من تفکیک قائل شود. مرحله‎ی «من هستم» بین سنین ۳ تا ۶ ماهگی رخ می‎دهد و با دستیابی رشدی به موقعیت افسردگی کلاین و مرحله‎ی نگرانی وینیکات ارتباط دارد. بنابراین، «من تنها هستم» ممکن است حدوداً از سن ۶ ماهگی به بعد آغاز شود، اما حضور قابل اتکای مادر باید برای پدیدایی این ظرفیت ادامه داشته باشد. وینیکات مایل به تاکید بر جنبه‎ی حیاتی رابطه‌مندی ایگو است.

خواهید دید که من به این رابطه اهمیت زیادی میدهم، زیرا تصور می‎کنم که رابطه دوستانه از همین چیز به وجود می‎آید. ممکن است  آن رابطه، ماتریس انتقال از آب درآید…

 

فکر میکنم عموماً مورد توافق است که تکانه‌ی اید[۹] تنها در صورتی اهمیت دارد که در ایگوی زنده دربرگرفته شده باشد. تکانه‌ی اید، یا ایگوی ضعیف را مختل میسازد یا ایگوی قدرتمند را تقویت می‌کند. این امکان وجود دارد که بگوییم روابط‌ی اید[۱۰]، وقتی در چارچوب رابطه‌مندی ایگو روی می‌دهند، ایگو را تقویت می‎کنند. اگر این حرف پذیرفته شود، درک اهمیت ظرفیت تنها بودن را به دنبال دارد. فقط در هنگام تنهایی (به معنای بودن در حضور کسی) است که نوزاد میتواند زندگی شخصی خودش را کشف کند. بدیل آسیبشناختی، زندگی کاذبی است که بر پایه‎ی واکنش به محرکهای خارجی بنا می‎شود. فقط و فقط در هنگام تنهایی به معنایی که من از این واژه استفاده میکنم، نوزاد قادر است کاری را انجام دهد که هم‎ارز آن در بزرگسالان، ریلکسیشن نام خواهد گرفت. نوزاد قادر است غیر یکپارچه شود، دست و پا[۱۱] بزند، در حالتی قرار بگیرد که هیچگونه جهت‌گیری وجود ندارد، تا بتواند مدتی بدون واکنش‎گری به عامل تحمیل خارجی، یا شخصی فعال دارای علاقه یا حرکتی جهت‎دار باشد، زندگی کند. صحنه برای تجربه‌ی اید[۱۲] مهیا شده است. در طی زمان، احساس یا تکانه فرا می‎رسد. احساس یا تکانه در این حالت، واقعی به نظر خواهند رسید و حقیقتاً تجربهای شخصی خواهند بود…

تنها تحت این شرایط است که نوزاد میتواند تجربه‌ای داشته باشد که واقعی به نظر برسد. شمار زیادی از چنین تجربیاتی، به مبنایی برای زندگی که به جای بیهودگی[۱۳] دارای واقعیت است شکل می‎دهد. فردی که ظرفیت تنها بودن را در خود پرورش داده است، دائما قادر است تکانه شخصی را از نوکشف کند، و تکانه شخصی به هدر نمی‎رود چون وضعیت تنها بودن چیزی است که (گرچه به شکلی متتناقض‎نما) همیشه بر این دلالت می‎کند که شخص دیگری آنجا حضور دارد.

 

منظور وینیکات از تجربه‌ی اید، تکانه‎های روان‌شناختی (مانند گرسنگی) است، که مادر به خاطر توانایی خود برای همانندسازی با نوزاد، قادر است به آن‌ها پاسخ بدهد. کیفیت پاسخ توسط محیط برای برآورده ساختن نیاز نوزاد، تجربه‌ی اید را دگرگون می‎سازد و بدین وسیله، حس «خود» را تقویت می‎‎کند. اثر تجمعی تکرار بی‎شمار ارضای نیازهای نوزاد توسط مادر بدین معناست که او قادر به احساس واقعی بودن و زندگی خلاقانه می‎شود.

 

[۱] Object relating

[۲]  Ego-relatedness

[۳]  The Capacity to Be Alone

[۴]  Primary Maternal Preoccupation

[۵]  The Antisocial Tendency

[۶]  Merger

[۷]  Primal scene

[۸]  Good internal object

[۹]  Id-impulse

[۱۰]  Id-relationships

[۱۱] flounder

[۱۲]  Id-experience

[۱۳] futility

منبع
THE LANGUAGE OF WINNICOTT
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید