پ

مرزهای تحلیلی و فضای انتقالی

    محو شدن تمایز بین زبان و عمل در نظریه‌های روانکاوی معاصر، مرزهای سنتی درمان روانکاوی را بسط داده است. مقاله‌ی حاضر، مفهوم‌پردازی مرزهای روانکاوی را بر اساس این مفهوم دونالد وینیکات (۱۹۷۱) ترسیم می‌کند که این فضای انتقالی است که فرایند روانکاوی را تعریف می‌کند. پیشنهاد شده است که مفهوم دونالد وینیکات (۱۹۷۱)، […]

 

 

محو شدن تمایز بین زبان و عمل در نظریه‌های روانکاوی معاصر، مرزهای سنتی درمان روانکاوی را بسط داده است. مقاله‌ی حاضر، مفهوم‌پردازی مرزهای روانکاوی را بر اساس این مفهوم دونالد وینیکات (۱۹۷۱) ترسیم می‌کند که این فضای انتقالی است که فرایند روانکاوی را تعریف می‌کند. پیشنهاد شده است که مفهوم دونالد وینیکات (۱۹۷۱)، پارادایم روانکاوی را به جای تفسیر، به انطباق به مثابه مهم‌ترین وظیفه‌ی روانکاو تغییر داده است. انطباق روانکاو و محدودیت‌های آن، دوگانه‌ی روانکاوی را تعریف می‌کند، و مرزهای روانکاوی از این منظر تجلی سوبژکتیویته‌ی روانکاو هستند.

 

از لحاظ تاریخی، چارچوب روانکاوی به مثابه فرآیندی کلامی مفهوم‌پردازی شده است، و رفتارهای دیگر بیمار باید یا به عنوان سمپتوم تفسیر شود یا ذیل تعیین حدود[۱]. بیمار و درمانگر صحبت می‌کنند؛ کنش[۲]، تعرض به این مرز محسوب می‌شود. تمایز بسیار مهم در این مدل میان گفتار و عمل است، و بیان شفاهی مرزی به شمار می‌آید که این فرایند باید درون آن عمل کند. بازنگری‌های معاصر در نظریه‌ی روانکاوی، این تمایز را به درجات مختلف مبهم کرده‌اند. سه خط جداگانه‌ی اندیشه، منجر به فروپاشی این محک سنتی نظریه‌ی بالینی روانکاوی شده است. نخست، اکنون تقریباً تمام نظریات معاصر روانکاوی تصدیق می‌کنند که گفتار نوعی کنش است. این اصل از زمانی که ج. ل. آستین (۱۹۶۵) به تمایز میان بیان کردن و انجام دادن حمله کرد، به جزئی استاندارد از فلسفه‌ی امریکایی تبدیل شده است. آستین نشان داد که هر گونه استفاده از زبان به معنای دست زدن به کنش است، به طوری که حتی گزاره‌ای اخباری کاری را انجام می‌دهد: کسی را از چیزی به دلیلی مطلع می‌سازد که متناسب با زمینه‌ی رابطه‌ی آن‌هاست. بیش از ۳۰ سال پس از کار اساسی آستین، روانکاوی به همان نتیجه رسیده است: بیان کردن یعنی انجام دادن. ثانیاً، شمار روزافزونی از روانکاوان، حتی برخی از روانکاوان کلاسیک، تصدیق می‌کنند که کنش‌نمایی[۳] اجتناب‌ناپذیر است. نکته این است که روانکاو معاصر باید الگوی تعاملی را درک کند، نه آنکه در این توهم شرکت جوید که می‌توان از آن اجتناب نمود. ثالثاً، از دیدگاه‌های نظری مختلف همچون روان‌شناسی «خود»، نظریه‌های روابط ابژه‌ای، و روانکاوی رابطه‌ای، نقش برجسته‌ی تفسیر در کنش درمانی به نفع اهمیت فزاینده‌ای که روابط بیمار-روانکاو کسب می‌کنند زیر سؤال رفته است (برای مثال، Bacal، ۱۹۸۵؛ Bacal  و Newman؛ ۱۹۹۰؛ Fairbirn، ۱۹۵۸؛ Guntrip، ۱۹۶۹؛ Levenson، ۱۹۹۱؛ Mitchell، ۱۹۸۸؛ Stolorow، Brandchaft و Atwood، ۱۹۸۷؛ Winnicott، ۱۹۶۳/۱۹۶۵b، ۱۹۵۴/۱۹۷۵b). از منظر تمام این دیدگاه‌های نظری، کنش به بخش مهمی از فرایند روانکاوی بدل شده است، نه انحراف از آن. محو شدن تمایز میان گفتار و کنش بدین معنی است که روانکاو دیگر راهی ساده و روشن برای تعریف مرزهای روانکاوی ندارند. سؤال این است: اگر تمایز گفتار-کنش مرز روانکاوی را تعریف نکند، پس چه چیز تعریف می‌کند؟

چگونگی پاسخ به این سوال، تابع موضع نظری است. اگر چه نظریات گوناگونی اتخاذ شده‌اند که می‌توان در نظر گرفت، در این مقاله مسئله‌ی مرزهای روانکاوی بر اساس مفهوم‌پردازی روابط ابژه‌ای وینیکاتی‌ها از فرایند روانکاوی تعریف شده است.

 

فضای تحلیلی

از دیدگاه نظریه‌‌ی روابط ابژه‌ای، رشد شخصیت به معنای رها کردن پتانسیل محبوس خود است. رابطه‌ی روانکاوی برای این که به «خود» مدفون اجازه دهد تا پیکر‌بندی شود، باید حداکثر فضای ممکن را برای ابراز «خود» فراهم کند. از این نقطه‌نظر، به این دلیل که وظیفه‌ی روانکاو این است که بهترین فرصت ممکن را برای بیمار فراهم کند تا «خود» محبوس‌اش را رها سازد، وضعیت او به واسطه‌ی مهیا کردن فضایی تعیین می‌گردد که اجازه می‌دهد شیوه‌های قدیمی بودن  را درهم می‌شکند و موجب خلق ساختار خود[۴] تازه‌ای می‌شود تعیین می‌گردد (سامرز، ۱۹۹۷). اگر قرار است اجزای سابقاً مدفون «خود» ظاهر شوند، باید به طریق جدیدی با یک ابژه در ارتباط باشد، که به شیوه‌ای متناسب با نیازهای بیمار خلق شده است.

 

در اینجا می‌توانیم مفهوم وینیکات (۱۹۷۱) از فضای روانکاوی را به عنوان ناحیه‌ای میانجی[۵] بین واقعیت کسی که روانکاو است و فرافکنی‌های فانتزی بیمار شناسایی کنیم. این فضا با واقعیت روانکاو محدود می‌شود، اما امکانی برای بیمار فراهم می‌کند تا این واقعیت را به طرق مختلف تجربه کند و معانی جدیدی را درون معلومات محیط روانکاوی بیافریند. چنین موضع روانکاوی‌‌ای تهی نیست زیرا به بیمار نوع خاصی از محیط را ارائه می‌دهد، اما با وجود این محدودیت، سعی دارد تا حداکثر فضای ممکن را برای «خود» بیمار فراهم آورد تا از طریق رابطه‌ای جدید با روانکاو بروز یابد.

 

در حالی که وینیکات در کارهای اولیه‌ی خود (۱۹۵۱/ ۱۹۷۵a)، پیشنهاد می‌کرد که منطقه‌ی انتقالی تجربه‌ی بشر، مرحله‌ی رشدی خاصی است که بقایای آن در تجربیاتی همچون فعالیت‌های زیبایی‌شناسی و فرهنگی دوام می‌آورند؛ بعداً مفهوم فضای انتقالی را به فرایند روانکاوی اطلاق کرد (Winnicott، ۱۹۷۱). دیدگاه وی این بود که روانکاو یک داده‌ی معلوم است، نوعی محدودیت واقعیت که خارج از کنترل همه‌توانی خیالی بیمار است. بیمار این تمثال واقعیت را به طریقی مشابه با کودکی که پتوی واقعی را با معانی غریب درهم می‌آمیزد، به معنای شخصی آغشته می‌سازد. او به نوعی می‌داند که روانکاو یک «دیگری» است، شخصی با کیفیات واقعی، اما با او چنان رفتار می‌کند که گویا ابژه‌ی آفرینش بیمار است. به این طریق، وینیکات فضای انتقالی را ذات درمان روانکاوی می‌دانست.

 

اگر چه تمام روابط به درجاتی دارای انتقال هستند، رابطه‌ی روانکاوی به شکلی منحصر به فرد با ارائه‌ی فضایی مشخص می‌شود که هدف آن تسهیل تحقق‌بخشی خود در یکی از شرکت‌کنندگان است. از این نقطه‌نظر، برخی از رویکردهای بین‌فردی معاصر تمایل دارند که بیش از حد به سوی محو کردن تمایز میان رابطه‌ی روانکاوی و الگوهای تعاملی انسانی عادی حرکت کنند. از نقطه‌نظر روابط ابژه‌ای، «خود» دیگری یعنی روانکاو وارد رابطه می‌شود، اما با نیتی مشخص برای خدمت به دیگری. مفهوم مد نظر وینیکات مبنی بر اینکه وظیفه‌ی روانکاو این است که تا جای ممکن  با تجربه‌ی مورد نیاز بیمار انطباق یابد، تغییر موضع از تفسیر به انطباق را به عنوان ارزش اصلی روانکاوی نشان می‌دهد. از نقطه‌نظر به دنیا آوردن «خود» مدفون، هدف روانکاوی انطباق با بیمار است تا دفاع را ترک کند و خودش را تحقق بخشد. تا حدی که تفسیر در دستیابی به این اهداف کمک می‌کند جزوی ضروری از فرایند است، اما به انطباق ضروری برای تحقق‌بخشی خود خدمت می‌کند. توجه داشته باشید که کلمه‌ی درمان از تیمارگران مشتق شده است، گروه‌های قرون وسطایی از خادمان یا خدمتکاران. وقتی وینیکات هدف روانکاوی را از تفسیر محتوای ناخودآگاه به انطباق برای تحقق پتانسیل مدفون بازتعریف کرد، درمان روانکاوی را به معنای ریشه‌شناسانه‌ی آن از خدمت به دیگران نزدیک‌تر نمود.

 

وینیکات در دام این توهم نیفتاد که روانکاو می‌تواند به نحوی از مواجهه‌ی روانکاوی ناپدید شود و فضای روانکاوی را به طور کامل به بیمار واگذار کند. ابراز خود بیمار درون داده‌های معلوم خود روانکاو به وقوع می‌پیوندد. روانکاو تلاش می‌کند تا فضای مورد نیاز بیمار را مهیا کند، و بیمار باید راه‌هایی برای استفاده از آن چه روانکاو ارائه می‌دهد پیدا کند تا تجربه‌ی لازم را بیافریند.

باید تأکید نمود که از نقطه‌نظر فضای انتقالی و انطباق، تفاسیر نه حاملان اطلاعاتی که جذب می‌شوند، بلکه پیشکش‌هایی هستند که به عنوان نیازهای بیمار به آن‌ها پاسخ داده شود. یک تفسیر خوب برای ملاحظه‌ی بیمار تقدیم می‌شود، پیشنهادی که قرار است سویه‌ای از وجود بیمار را روشن کند و بیمار می‌تواند آن را برای یافتن یا خلق معنای جدید مورد استفاده قرار دهد. نظیر این مفهوم از تفسیر در پژوهش رشد است، که نشان می‌دهد کودک از پاسخ والدین برای خلق معنا از تجربه استفاده می‌کند (Demos، ۱۹۸۸، ۱۹۹۲). روانکاو تفسیر را به عنوان واقعیتی ارائه می‌دهد که ارزش نهایی آن چیزی است که بیمار از آن {معنا} می‌آفریند، و با این حال ممکن است با معانی مورد نظر روانکاو متناسب باشد. تفسیری ناکارآمد، پیشکشی روانکاوانه است که بیمار نمی‌تواند از آن هیچ‌گونه تجربه‌ی معناداری خلق کند.

 

پیامد این مفهوم از درمان روانکاوانه این است که هر کاری که روانکاو برای تسهیل تحقق پتانسیل بیمار انجام می‌دهد جزئی مشروع از فرایند درمانی است. تفسیر وسیله‌ای ضروری و حتی اساسی است که توسط آن این فضا خلق می‌شود، اما تنها فعالیت روانکاوی نیست که به ایجاد شرایط برای تحقق‌بخشی خود کمک می‌کند. هم تفسیر و هم کنش، تا حدی که گشایش تجربه‌ی اصیل بیمار را تسهیل می‌کنند تکنیک‌های روانکاوی معتبر هستند.

 

فضای انتقالی و بسط مرزهای تحلیلی

از دیدگاه کلاسیک، رفتار غیرکلامی بیمار باید به حیطه‌ی کلامی ترجمه شود (به عنوان مثال، Brenner، ۱۹۷۶؛ Oremland، ۱۹۹۱). از آن‌جا که در روانکاوی از این دیدگاه به عنوان آگاه ساختن ناخودآگاه تعریف می‌شود، ناکامی در کلامی ساختن رفتار غیرکلامی بیمار به معنای نقض مرزهای روانکاوی است. با این حال، به دلیل این‌که فضای انتقالی هم از طریق روابط کلامی و هم روابط غیرکلامی روانکاو و بیمار خلق می‌شود، اصرار بر کلامی‌سازی در معرض خطر محدود کردن این فضاست تا حدی که تحقق‌بخشی خود را که هدف درمان روانکاوی است فرو می‌نشاند. اگر روانکاو بر کلام اصرار داشته باشد، ممکن است بیمار از طیف گسترده‌ای از تجربیات که می‌توانند برای تحقق رشد خود حیاتی باشند نهی شود، همچون وابستگی، ادغام موقت، سکوت، فوران‌های خشم، بیان خشم نسبت به ابژه‌ای زنده مانده، بازی، دادن هدیه، به اشتراک گذاشتن اموال و اطلاعات، لحظات تماس آرام، تنها بودن در حضور دیگری و نمایش دستاوردها (برای مثال، وینیکات، ۱۹۶۳/ ۱۹۶۵a، ۱۹۶۳/ ۱۹۶۵b، ۱۹۵۴/ ۱۹۷۵b). موردی که مایکل بالینت (۱۹۶۸، ص ۱۲۸-۱۲۹) مورد بحث قرار داد مثالی از همین امر است. در نقطه‌ی عطفی کلیدی در درمان زن جوانی شدیداً محتاط و محدود، او ذکر کرد که هرگز قادر نبوده است معلق بزند. بالینت از او دعوت کرد که امتحان کند، بیمار از روی نیمکت بلند شد و در عین شگفتی خود، معلق کاملی انجام داد. بالینت معتقد بود که این رخداد نقش مهمی در آزاد کردن این زن از موانع در حیات شخصی و حرفه‌ای او ایفا می‌کرد.

 

در این مثال، فضای انتقالی برای تجربه‌ای که کلید کنش درمانی بود، مورد استفاده قرار گرفت. تعیین حدود بر رفتار بیمار به عنوان تخلیه‌ی هیجانی، او را از فرصت درمان بسیار مهمی محروم خواهد کرد. هرچه میزان تعیین حدود بیشتر باشد، احتمال این که بیمار بتواند جنبه‌های مدفون خود را تحقق بخشد کمتر است. درنتیجه تعیین محدودیت باید در سطح حداقلی که روانکاو می‌تواند تحمل کند نگه داشته شود.

مسلماً برخی از روانکاوان کلاسیک اصرار خواهند کرد که استراتژی آن‌ها نه محدود کردن رفتار بیمار بلکه درک آن است (به عنوان مثال، Chused، ۱۹۹۱؛ Oremland، ۱۹۹۱). این کلاسیسیست‌های[۶] معاصر کنش‌نمایی‌ها را به عنوان امری اجتناب‌ناپذیر می‌پذیرند، اما از دیدگاه آن‌ها هدف روانکاوی در ترجمه‌ی کنش‌نمایی‌های غیرکلامی به زبان است. با این حال، حتی این نسخه‌ی معاصرتر از موضع کلاسیک، کلام را به عنوان مرزهای روانکاوی تعریف می‌کند. کنش اساسی سست کردن بازدارنده‌های بیمار بالینت در انجام عمل معلق زدن نهفته است، نه در هر گونه درک بعدی از آن. چنین تجربیاتی، به کلام درآیند یا نه، غالباً برای تحقق سویه‌های سابقاً مدفون خود ضروری هستند، واقعیتی که نیاز به بسط مفهوم مرزهای روانکاوی را نشان می‌دهد.

 

فضای انتقالی و محدودیت‌های مرز

هیچ فردی به قدر کافی انعطاف‌پذیر نیست که بتواند با هر شرایطی که ممکن است بیمار به دنبال آن باشد انطباق یابد، درست همانطور که هیچ مادری قادر به انطباق کامل نیست. بنابراین، تحمل روانکاو به مسئله‌ای کلیدی در ترسیم مرزها بدل می‌شود. سویه‌ی واقعیت از تجربه‌ی انتقالی در تحمل محدود روانکاو جای می‌گیرد. این فقدان انعطاف‌پذیری نامتناهی بدین معنی است که بیماری که تلاش می‌کند روانکاو را به حیطه‌ی قدرت مطلق خود بیاورد عاقبت با ناتوانی از کنترل روانکاو مواجه خواهد شد. به این طریق، محدودیت‌های روانکاو واقعیت را به بیمار عرضه می‌کند، درست همانطور که مادر با برآورده نکردن تمام نیازهای کودک به نحوی که انتظار می رود، واقعیت را برای کودک به ارمغان می‌آورد (Winnicott، ۱۹۶۰/ ۱۹۶۵c). تجربه‌ی مرزهای روانکاوی، سویه‌ی دیگر تجربه‌ی انتقالی را فراهم می‌آورد.

 

در این زمینه، باید به خاطر داشت که اهمیت پتو برای کودک نه تنها به این خاطر که نماینده‌ی مادر است، بلکه به این خاطر است که آن مادر نیست. برای این‌که ابژه پیدا شود، باید کارکرد محدودیت را ارائه دهد، واقعیتی که باید با آن انطباق یافت. مالکیت غیر-من اولیه به کودک کمک می‌کند تا از ارتباط با ابژه[۷]، جهان فانتزی مطلق، به استفاده از ابژه[۸]، جهان بهره‌گیری از داده‌های واقعیت گذر کند (Winnicott، ۱۹۶۳/ ۱۹۶۵a، ۱۹۵۱/ ۱۹۷۵a). در تجربه‌ی انتقالی، کنترل همه‌توان فانتزی مطلق به نفع کنترل محدود استفاده از یک ابژه وانهاده می‌شود. بدین ترتیب، محدودیت واقعیت ابژه‌ی انتقالی برای تحقق هدف آن ضروری است: قابلیت استفاده از ابژه‌ها. در زمینه‌ی روانکاوی، ناتوانی روانکاو برای انطباق مطلق با بیمار مستلزم این است که بیمار میزانی از انطباق با روانکاو را در خدمت استفاده‌پذیری قرار دهد. یعنی محدودیت‌های انطباق روانکاو، دگرگونی او از ابژه‌ی فانتزی به ابژه‌ی قابل استفاده را برمی‌انگیزد.

 

اگر فرد به رابطه‌ی روانکاوی به عنوان فضایی نگاه کند که برای تسهیل خود ابراز نشده طراحی شده است، محدودیت‌های انطباق روانکاو محدودیت‌های اجتناب‌ناپذیر هویت او می‌نمایند و عمیقاً سوبژکتیویته‌ی او را تجلی می‌بخشند. متأسفانه، تمایلی به پنهان کردن این واقعیت از بیماران وجود دارد. دو مقوله‌ی گسترده از انکار سوبژکتیویته‌ی روانکاو را می‌توان متمایز کرد.

نخستین مقوله‌ی اجتناب، یعنی تعیین حدود، اغلب به قاعده‌ای انتزاعی نسبت داده می‌شود که ظاهراً بر زوج روانکاوی تحمیل شده است. چنین قواعدی که احتمالاً رفتار روانکاو را محدود می‌کنند، به اجتناب از مسئولیت درمانی کمک می‌کنند. توسل به قواعدی که باید دنبال شوند این واقعیت را پنهان می‌دارد که ناتوانی یا بی‌میلی روانکاو به انطباق، تجلی سوبژکتیویته است. این واقعیت که تصمیمات روانکاو همان‌قدر تجلی سوبژکتیویته هستند که مصالح بیمار، موجب شده است تا وینیکات (۱۹۷۱) روان‌درمانی را به عنوان دو «سوبژکتیویته‌ی دارای همپوشانی» توصیف کند (ص ۳۸). نقطه‌ی همپوشانی فضای درمانی است، عرصه‌ای که درون آن ابژه‌ای جدید، ابژه‌ی تحلیلی، می‌تواند آفریده شود. محدود کردن این فضا به قواعدی که روانکاو باید از آن‌ها پیروی کند به معنای تبعیت این زوج از فرامین مصنوعی تحمیل شده است که سوبژکتیویته‌ی روانکاو پشت آن‌ها پنهان شده است.

 

در تعیین حدود، روانشناسان بالینی اغلب خشنود به اتکا بر مفاهیم مبهمی همچون نامناسب هستند، انتزاعاتی که رفتار بیمار را بدون توسل به سوبژکتیویته‌ی روانکاو محدود می‌کنند. چنین فقدان مسئولیت درمانی، درمان روانکاوی را به رابطه‌ی پیروی کورکورانه از قواعد بدل می‌سازد. به زحمت قابل تصور است که چنین رابطه‌ای بتواند «خود» اصالتاً مشتق‌شده را در یکی از طرفین به وجود بیاورد. اگر روانکاو از بیمار انتظار دارد که الگوها و دفاع‌های قدیمی را رها کند تا «خود»ی جدید و اصیل‌تر را تحقق بخشد، سوبژکتیویته‌ی خودش نمی‌تواند در پشت قوانین بی‌چون و چرا پنهان شود. محدودیت‌هایی که روانکاو بر رابطه تحمیل می‌کند ناشی از سوبژکتیویته‌ی خودش است، درست همانطور که انطباقات محدود مادر از سوبژکتیویته‌ی او نشأت می‌گرفت. اگر روانکاو مسئولیت تعیین حدود را بر عهده بگیرد، بیمار واقعیت روانکاو را مؤثرتر از همیشه در لحظات تماس مرزی تجربه می‌کند. هنگامی که قواعد تحمیل شده از خارج ترک شوند، روشن می‌شود که رابطه‌ی روانکاوی مقید به واقعیت روانکاو به عنوان شخص است، و مرزها به تجلی معنادار سوبژکتیویته‌ی روانکاو، اغلب ژرف‌ترین تجلی آن، بدل می‌شوند.

 

مقوله‌ی دوم اجتناب، عبارتست از استفاده از تفسیر برای فرار از مسئولیت محدودیت‌های روانکاو. غالب اوقات روانکاوان تصمیم می‌گیرند که رفتار بیمار را هر زمان که نمی‌توانند تحمل کنند تفسیر نمایند (Levenson، ۱۹۹۱). مثال آموزنده‌ای از این مانور را می‌توان در کار اخیر اسلوچور[۹] (۱۹۹۶) یافت، تصویری به ویژه روشن‌گر زیرا این نظریه‌پرداز سهم مهمی در نظریه‌ی دربرگیرندگی[۱۰] در تکنیک درمانی داشته است. اسلوچور در رویکرد خود بر اهمیت انطباق درمانگر با بیمار به طریقی مشابه با آن چه در این جا مورد دفاع قرار گرفت تاکید می‌کند. در مثال مورد بحث، بیمار، لیزا، دائما قرارهای ملاقات را تغییر می‌داد و اسلوچور برنامه‌ی خود را برای انطباق با نیازهای برنامه‌ریزی بیمار گسترش داد، در حالی که تلاش او برای تفسیر رفتار بی‌فایده بودند. با این حال، اسلوچور (۱۹۹۶) با تغییر مداوم قرارهای ملاقات صبرش به سر رسید و «رغبت به تغییر جلسات کاهش یافت» (ص ۷۴). درمانگر چنین تصمیم گرفت: «مستقیماً با لیزا درباره ماهیت تعامل‌مان صحبت کنم، گرچه من بودم که با چنین کاری سوبژکتیویته‌ی خود را وارد معادله خواهم کرد» (Slochower، ۱۹۹۶، ص. ۷۴). اسلوچور (۱۹۹۶) به لیزا گفت که «باید به آنچه درباره‌ی نیازهایش می‌گوید و انتظاری که از من برای برآورده کردن آن‌ها دارد نگاه کنیم» (ص ۷۴). بیمار درمان را ترک کرد و نشان داد که به دنبال درمانگر انعطاف‌پذیرتری است. اسلوچور با حیرت از خود پرسید که آیا رویکرد مدبرانه‌تری ​​امکان‌پذیر بوده است یا خیر، یا این که اگر او انطباق‌پذیرتر می‌بود آیا درمان موفقیت‌آمیز می‌شد یا خیر.

 

اگر چه اسلوچور (۱۹۹۶) از دیدگاه نظری رابطه‌ای دفاع می‌کند، تلاش کرد تا از تفسیر نه برای درک بیمار، بلکه برای خاموش کردن رفتاری که غیر قابل تحمل می‌یافت استفاده کند. وقتی اسلوچور نتوانست تغییر برنامه را تحمل کند، به جای این که عدم تحمل خود را انتقال دهد مدعی میل به کشف نیازهای لیزا شد. با چنین کاری، او انگیزه‌ی خود و سوبژکتیویته‌ی خود را پشت تلاش ادعایی برای درک مخفی کرد. گرچه اسلوچور ادعا می‌کرد که سوبژکتیویته‌ی خود را وارد کرده است، در واقع نیت خود برای مجبور ساختن بیمار به حفط برنامه‌ی مقرر را پنهان نمود. در هیچ کجا اسلوچور این احتمال را در نظر نمی‌گیرد که این تزویر در میل او به تعیین حدود، در تصمیم بیمار برای پایان دادن به درمان نقش داشته باشد. دقیقاً به همین خاطر که اسلوچور ادعای دیدگاهی نظری را دارد که شامل سوبژکتیویته‌ی روانکاو می‌شود، این مثال نشان می‌دهد که استفاده از درک برای پنهان کردن نیت روانکاو بسیار گسترده است. انتظار می‌رود که روانکاوان رابطه‌ای کمتر از بقیه سوبژکتیویته‌ی خود را پشت تفسیر مخفی کنند.

 

اگر روانکاو سوبژکتیویته‌ی خود را ابراز کند، بیمار افشای صادقانه‌ی عدم تحمل روانکاو را تجربه می‌کند، و روان‌درمانی به عرصه‌ای تبدیل می‌گردد که در آن حالات خود به شکلی اصیل منتقل می‌شوند. از خودمان می‌پرسیم که آیا لیزا احساس می‌کرد خاتمه دادن به درمان ضروری است اگر درمانگر او گفته بود، «من با تغییر دائمی زمانبندی مشکل دارم. راه دیگری وجود دارد که بتوانیم حلش کنیم؟» اگرچه نمی‌توان فرض کرد که چنین واکنشی لزوماً نتایج بهتری به بار می‌آورد، لااقل مساله‌ی عدم تحمل درمانگر آشکارا مورد مواجهه قرار می‌گرفت. تعیین حدود تجربه‌ی کاملاً متفاوتی برای بیمار است، بسته به این که آیا روانکاو ممنوعیت‌ها یا امتناع‌‌ها را به عنوان تصمیمات آگاهنه منتقل می‌کند و بدین وسیله مسئولیت محدود کردن رفتار بیمار را بر عهده می‌گیرد، یا پشت به صورت تصمیمات آگاهانه ارائه می‌دهد و در نتیجه مسئولیت محدودیت رفتار بیمار را بر عهده می‌گیرد، یا پشت موضعی روانکاوانه پنهان می‌شود. در مورد دوم، بیمار تمایل دارد که نسبت به وضعیت تفسیری روانکاو مشکوک شود. در تجربه‌ی من، بیماران احساس راحتی و ایمنی می‌کنند وقتی می‌بینند که روانکاو با آن‌ها صادق خواهد بود، و آن‌ها بیشتر به تفاسیر اعتماد می‌کنند وقتی می‌دانند که از آن‌ تفاسیر برای نیل به دستورکارهای پنهان، همچون محدود کردن رفتار آن‌ها، استفاده نخواهد شد. همان‌قدر مهم، وقتی روانکاو حدود را آشکارا و مستقیماً تعیین می‌کند، بیمار واقعیت روانکاو را می‌شناسد. به این طریق، روانکاو خودش را از حیطه‌ی توهم همه‌توانی به دنیای واقعیت می‌آورد، که معنا باید از آن استخراج شود.

 

از این نقطه‌نظر، می‌توان دید که بحث‌های فعلی در مورد کنش‌نمایی بیش از حد بر آنچه روانکاو انجام می‌دهد تمرکز می‌کنند، با غفلت از این که چرا او آن کار را انجام می‌دهد. برای مثال، برخی روانکاوان کلاسیک نظیر اورملاند (۱۹۹۱)، ادعا می‌کنند که در روانکاوی باید از کنش‌نمایی‌ها به نفع تفسیر اجتناب شود، اگرچه در روان‌درمانی ممکن است کنش‌نمایی اغلب لازم باشد. گیل (۱۹۹۱) در بحث خود در مورد کتاب اورملاند ادعا می‌کند که وقوع کنش‌نمایی‌ها اجتناب‌ناپذیر است و صحبت کردن در مورد چنین رخدادهایی جزئی بسیار مهم از روانکاوی است، به طوری که می‌توان معنای آن‌ها برای بیمار را روشن ساخت. این گفت‌گو نماینده‌ی بحث در مورد کنش‌نمایی است: تمرکز بر مشارکت روانکاو و معنای آن برای بیمار است. آن چه از تبادل میان جیل و اورملاند جا مانده این است که چرا روانکاو به شیوه‌هایی که به عنوان کنش‌نمایی دسته‌بندی شده‌اند عمل می‌کند یا نمی‌کند. روانکاو در الگوهای رفتاری معینی شرکت می‌جوید اما نه بقیه، و هر یک از این تصمیمات تجلی سوبژکتیویته‌ی روانکاو هستند به طریقی که پتانسیل درمانی دارد.

 

تحقق این پتانسیل در درجه‌ی اول به این بستگی دارد که آیا روانکاو به قدر کافی در سوبژکتیویته‌ی خودش کند و کاو کرده است تا این تصمیمات را درک کند و آن‌ها به چه میزان به بیمار قابل بیان هستند. برای مثال، روانکاو از خواهش بیمار برای هدیه امتناع می‌ورزد. یکی از جنبه‌های پتانسیل درمانی این رخداد، کشف معنای عدم دریافت هدیه برای بیمار است. با این حال، مسئله‌ی به همان اندازه مهم این است که چرا روانکاو امتناع ورزید. عدم تمایل روانکاو برای دادن به بیمار به این طریق جزء مهمی از رابطه است، که اگر مورد بررسی قرار نگیرد پتانسیل درمانی آن از دست خواهد رفت. اگر چنین کاوشی تقبل شود، اغلب اتفاق می‌افتد که رفتار تحلیلگر اغلب ‌اهمیت کمتری از این که چرا انجام شده  است دارد.

 

این واقعیت که فضای انتقالی فانتزی ناب نیست نشان می‌دهد که تلاش برای انطباق مطلق نه تنها عبث بلکه ضدروانکاوی و تعرض به فضای مورد نیاز برای فرایند روانکاوی است. روانکاوانی که تلاش خواهند کرد تا تمام نیازهای بیمار را برآورده سازند در معرض خطر خلق این توهم قرار می‌گیرند که بیمار می‌تواند او  را به شکلی همه‌توان کنترل کند. از نقطه‌نظر این مفهوم‌پردازی، رابطه‌ی فیزیکی میان بیمار و روانکاو نقض ذات روانکاوی است. چنین رابطه‌ای، فضایی که هدف روانکاوی خلق و استفاده از آن است را خنثی می‌کند. رشد روانی تنها در صورتی می‌تواند اتفاق بیفتد که روان فرصتی برای بازی و خلق معنا داشته باشد، فرایندی که مستلزم این است که میل بیمار برای تماس فیزیکی در فضای انتقالی تحقق یابد. هنگامی که روانکاو میل بیمار را با واکنش فیزیکی برآورده می‌کند، نمادین‌سازی با رضایت انضمامی جایگزین می‌شود، فضای انتقالی از بین می‌رود، و ذات تجربه‌ی روانکاوی نابود می‌گردد.

 

بنابراین درست است که حفظ عرصه‌ی انتقالی، مرز مطلقی را تعریف می‌کند که رابطه‌ی روانکاوی درون آن روی می‌دهد. هنگامی که روانکاو انگیزش برای ارضای میل بیمار برای رابطه‌ی فیزیکی را احساس می‌کند، به واسطه‌ی ماهیت نقش روانکاو و مسئولیت این نقش، محدود می‌گردد. بدین ترتیب، علاوه بر مرزهایی که توسط سوبژکتیویته‌ی خاص روانکاو برساخته می‌شود، مرز مطلقی به وسیله‌ی ماهیت زوج روانکاوی تعیین می‌گردد. با این حال، حتی وجود این مرز مطلق، اختفای سوبژکتیویته‌ی تحلیلگر را مجاز نمی‌دارد. اگر چه ممکن است وسوسه‌انگیز باشد که به این مرز به عنوان قاعده‌ای از پیش تعیین شده در پاسخ به میل بیمار برای رابطه‌ی فیزیکی توسل جسته شود، اما چنین کاری به معنای ناکامی در پذیرش مسئولیت برای برساخت رابطه‌ی روانکاوی است. اعتقاد به مرز مطلق برای دوگانه‌ی روانکاوی به معنای گزینش شیوه‌ی خاصی برای کار با بیماران است. رد میل بیمار برای رابطه‌ی فیزیکی به این دلیل که قواعد روانکاوی چنین اجازه‌ای نمی‌دهند شکست در پذیرش مالکیت مرزهای روانکاوی است. درون مرز مطلق مورد نیاز برای حفظ فضای روانکاوی، سوبژکنیویته‌ی خاص روانکاو مرزهای فعالیت روانکاوی را تعریف می‌کند.

 

از این نقطه‌نظر، می‌توان حداقل برخی از تجاوزهای جنسی که در میان روانکاوها به عنوان گسترش تلاش برای انطباق مطلق بیش از حد متداول شده‌اند را مفهوم ساخت. من تجربه‌ی محدودی با بیمارانی که تجربه‌ی جنسی با روانکاوان قبلی داشتند داشته‌ام، اما در مواردی که دیده‌ام، به نظر می‌رسید تجربه‌ی جنسی حاصل از تلاشی گسترده توسط روانکاو برای رفع نیازهای بیمار باشد. یعنی روانکاو در کنش‌نمایی این فانتزی که ابژه‌ی همه‌توان برای بیمار باشد افراط کرده است. به نظر می‌رسد که این روانکاوان در کران مقابل طیف از مواردی که مایر (۱۹۹۷) به بحث گذاشته است قرار می‌گیرند، که تلاش می‌کنند مشارکت خود را با چنان شدتی محدود کنند که هر گونه اشاره به پاسخ عاطفی موجب خطر نقض جدی مرز می‌شود. به هر دلیل، به نظر می‌رسید روانکاوان مورد بحث به تعاملی جذب می‌شدند که در آن بیمار را از آثار ترومای پیشین نجات خواهند داد، رفتاری با این منطق که «مادر خوبی» که بیمار هرگز نداشته‌ است باشند. همین که مرز انتقالی توسط میل کنترل نشده‌ی روانکاو برای این که ابژه‌ی مطلقی باشد که تمام نیازهای بیمار را برآورده خواهد کرد مبهم گردد، گام کوتاهی تا تجاوز جنسی فاصله است. مسلماً دلایل برای تجاوز جنسی روانکاو متنوع و پیچیده هستند، و من به هیچ وجه پیشنهاد نمی‌کنم که این پویایی تنها انگیزه برای چنین نقض جدی مرزهاست. من نشان می‌دهم که نقض فضای انتقالی با تلاش برای انطباق مطلق می‌تواند به فاحش‌ترین نقض مرزها منجر شود.

 

شناخت نقش هم تأثرپذیری و هم ناکامی از انطباق در رشد روانی، متناسب با یافته‌های پژوهش رشد از سنت‌های بسیار متفاوت است. از آنجا که موفق‌ترین زوج‌های نوزاد-مادر، هر دو تطابق عاطفی و زمانی و همچنین اجازه به انفصال را نشان می‌دهند، به نظر می‌رسد که هماهنگی بیش از حد، تنوع کافی را در اختیار کودک نمی‌گذارد (Beebe، ۱۹۹۵؛ Beebe & Lachmann، ۱۹۹۴). موفق‌ترین زوج‌های نوزاد-مادر دارای ترکیبی بهینه از تقابل و خودتنظیمی هستند، نتیجه‌ای که نشان می‌دهد کودک باید توسط مادر تنظیم شود و تنها گذاشته شود (Demos، ۱۹۹۲، ۱۹۹۴). نکته‌ی کلیدی برای سرپرست، تخمین میزان مناسب کشاکش است: میزان بیش از حد زیاد، نوزاد را ناتوان و درمانده می‌سازد؛ میزان بیش از حد کم، نیل به عاملیت را ممکن نمی‌کند.

 

از دیدگاهی نظری، مشاهدات وینیکات (۱۹۷۱) و بنجامین (۱۹۹۵) درمورد رشد اینترسابجکتیویتی به ویژه مرتبط هستند. وینیکات (۱۹۷۱) خاطرنشان ساخت که نوزاد باید مادر را بارها و بارها «بکشد» (ص. ۹۲) و ببیند که او زنده می‌ماند تا آگاه شود که مادر نه ابژه‌ی فانتزی بلکه شخصی واقعی است، مرکز مستقل ابتکار عمل. به علاوه، ناکامی‌های مادر در انطباق، واقعیت را در دوزهای قابل تحمل برای کودک به ارمغان می‌آورد. بنجامین اضافه می‌کند که در فرایند جدایی-فردیت، کودک نه تنها حسی از خود را می‌پروراند بلکه همچنین تشخیص می‌دهد که مادر سوبژکتیویته‌ای از آن خودش دارد که کودک باید با آن رابطه برقرار کند. جدایی روزافزون کودک از مادر، فرصتی برای ارتباط با مادر به عنوان ذهنی جداگانه فراهم می‏کند، سطح جدیدی از اینترسابجکتیویتی. بنابراین، تفاوت و جدایی مادر از کودک برای رشد هم تشخیص کودک از دیگران به مثابه دیگران و هم حس واقعیت بسیار مهم است. بینش‌های وینیکات و بنجامین به شکل قابل ملاحظه‌ای با یافته‌های پژوهش رشدی مقارن است: همسویی مادر باید با جدایی او درهم آمیزد، و فرایند ذهنی خودش با فرایند ذهنی کودک مطابقت نداشته باشد.

 

فرایند روانکاوی مستلزم مخلوط مشابهی از ارتباط و جدایی است. به همان اندازه که بیمار به تقویت عاطفی برای رشد خود نیاز دارد، برای بازشناسی دیگری مستلزم جدایی روانکاو است. می‌توان از این یافته‌ها و مشاهدات نظری، اهمیت بالای حدود روانکاوی برای بیمار را دید. هر لحظه‌ی تقابل میان بیمار و روانکاو، تماس اینترسابجکتیو بالقوه‌ای است که بیمار را با واقعیت ذهن روانکاو مواجه می‌سازد. روانکاوانی که اصرار دارند فقط تفسیر قابل قبول است، فضا را برای مفصل‌بندی ذهن بیمار محدود می‌کنند. از سوی دیگر، روانکاوی که برای انطباق مطلق تلاش خواهدکرد در ارتباط قرار خواهد گرفت، گرچه فاقد ذهن است و بنابراین بیمار را از فرصتی برای بازشناسی اینترسابجکتیویته کامل عاری می‌سازد، تجربه‌ی دیگران به مثابه سوژه‌هایی کاملا رشد یافته. محو شدن مرزها، بیمار را از این تجربه‌ی حیاتی محروم می‌کند که بدین ترتیب مانع رشد بین‌الاذهانیت می‌شود، و روان نمی‌تواند خودش را از مشغولیت به خود رها کند. یکی از مزایای اصلی تعیین حدود به عنوان تجلی سوبژکتیویته‌ی روانکاو، نقش آن در از بین رفتن خودشیفتگی است. بدون تجربه‌ی محدودیت‌های روانکاو، بیمار از هر فرصتی برای یافتن شیوه‌ی استفاده از شخصی واقعی با محدودیت‌ها و کیفیات واقعی برای شکل دادن به تجربه‌ای شخصاً معنادار، محروم خواهد ماند. در غیاب انطباق با بیمار و کاوش محدودیت‌های آن، واقعیت کافی برای استفاده وجود ندارد.

 

 

[۱]  limit setting

[۲]  action

[۳]  Enactment

[۴]  self-structure

[۵]  intermediate area

[۶]  classicists

[۷]  object relating

[۸]  object usage

[۹]  Slochower

[۱۰]  The theory of holding

منبع
Psychoanalytic Psychology
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید