پ

بله، مرگ سراغ من هم خواهد آمد!

    از زمانی که تحلیل روانکاو‎ی شخصی خود را به پایان رسانده بودم ۱۶ سال می‎گذشت و اکنون دوباره آن‌جا بودم. نه برای بازگشت به روانکاوی، بلکه برای نوعی کوک دوباره[۱]. احساس می‎کردم که انگار چیزی سرجایش نیست. من از سال ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۷ به مدت ۹ سال تحت روانکاوی بودم، چهار بار در […]

عنوان اصلی: Just One More Question
نویسنده: استیون رایسنر
انتشار در: نیویورک تایمز
تاریخ انتشار: 2 فوریه 2016
تعداد کلمات: 1475 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 8 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی مجله‌ی تداعی

 

 

از زمانی که تحلیل روانکاو‎ی شخصی خود را به پایان رسانده بودم ۱۶ سال می‎گذشت و اکنون دوباره آن‌جا بودم. نه برای بازگشت به روانکاوی، بلکه برای نوعی کوک دوباره[۱]. احساس می‎کردم که انگار چیزی سرجایش نیست.

من از سال ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۷ به مدت ۹ سال تحت روانکاوی بودم، چهار بار در هفته، بر روی کاناپه‌ی کلاسیک پوشیده از فرش ایرانی مانند کاناپه خود فروید، در دفتری مملو از قفسه‎های کتاب، با میزی در آن وسط با گلدان ارکیده‎ی کاملا شکفته و منظره‎ای باشکوه از پارک مرکزی تا پل جورج واشنگتن.

روانکاو من مارتین برگمن[۲] بود، فرویدینی برجسته اما تا حدودی معاند. (او همچنین به خاطر نقش خود در فیلم وودی آلن در سال ۱۹۸۹ به نام «جرم‌ها و بزهکاری‌ها[۳]» معروف است، که در آن فی‎البداهه نقش فیلسوفی به نام لوئیس لوی را بازی می‎کرد.)

در همان حین که دوباره در اتاق انتظار مارتین نشسته بودم،  به یادآخرین جلسه‎ی روانکاوی‌ام افتادم. مارتین مثل همیشه به من سلام کرده بود، فقط آن روز لبخند بزرگی بر لب داشت. از او پرسیدم که همیشه وقتی کار بیماری به پایان می‎رسد این‎قدر خشنود هستید؟

پاسخ داد: «فکر کنم. اما مخصوصاً خوشحالم که در پایان تحلیل شما هنوز زنده هستم!»

دقیقاً می‎دانستم منظورش چیست. همیشه نگران بودم که مبادا او تا پایان تحلیل عمر نکند. روانکاوی قراردادی بلندمدت است و وقتی درمان من شروع شد او نزدیک به ۷۵ سال سن داشت.

وقتی تحلیل‌ام را آغاز کردم، مرگ تقریباً با من غریبه بود. من از خانواده‎ای می‎آمدم که در هولوکاست تلفات بسیار داده بود، که در مورد من یعنی هیچ فامیل سالمندی نداشتم. نه پدربزرگ و مادربزرگ، نه عمه و عموبزرگ. نسل قدیمی‎تر از والدین من همه قبل از تولد من کشته شده بودند.

بنابراین با مقداری بیم و هراس بود که روانکاوی را با مارتین شروع کردم. هم‎زمان، اولین تجربه‎ام بود که صریحاً با آدم مسنی در مورد مرگ صحبت می‎کردم.

یک روز بعد از ظهر از او پرسیدم: »آیا شما از مرگ می‌ترسید؟»

مارتین گفت: «احساس میکنم که زندگی ‎ام غنی و رضایت‎ بخش بوده است. نمی‎توانم بگویم که وقتی موقع‌اش برسد چه حسی خواهم داشت، اما معتقدم که قادر خواهم بود بگویم “راضی هستم”.»

مدت کوتاهی پس از آن، در جلسه‎ای دیگر، روی کاناپه دراز کشیده بودم و در مورد این که اگر مارتین به طور ناگهانی فوت کند برای من چگونه خواهد بود صحبت می‎کردم. با تداعی آزاد، دیدم به طرز زائدالوصفی ترسیده‎ام که فقط با صحبت کردن در مورد مرگ او، ممکن است در واقع باعث شوم این اتفاق بیفتد.

من که خودم در آن زمان روانکاو بودم، تفسیر خودم را ارائه دادم: آرزویی پشت ترس من بود. آرزوی مرگ مارتین، مرگ والدینم، تا بتوانم در مورد مرگ یاد بگیرم و در این فرایند خودم بیشتر احساس زنده بودن کنم.

وقتی صحبت می‎کردم، مارتین به شکلی غیرمعمول ساکت بود. جرأت کردم و گفتم: «اما می‎دانم که کلمات من شما را نخواهند کشت».

سکوت.

گفتم: «مارتین؟»

سکوت.

بلندتر گفتم: «مارتین؟»

وحشت کردم و نشستم. رو به او کردم و پرسیدم: «حال شما خوب است؟»

او طوری شروع به صحبت کرد که انگار از خواب پریده بود. به اطراف ، بعد به ساعت نگاه کرد، و گفت: «بله، برای امروز دیگر بس است».

گفتم که به نظر می‎رسد مشکلی برایش پیش آمده است. فقط گفت: «بله، به آن رسیدگی خواهم کرد».

روز بعد، برگشتم و در صندلی اِیمز[۴] که برای بیمارانی که در حین جلسات صاف می‎نشستند کنار گذاشته شده بود روبروی او نشستم. پرسیدم که آیا حال او خوب است. او به من گفت که با پزشک خود مشورت کرده، و حمله‎ی ایسکمی گذرا[۵] تشخیص داده شده است – نوعی سکته‎ی «هشدار».

پرسیدم: «کاری هست که باید در این‌باره انجام دهید؟»

گفت: «همسرم فکر می‎کند که باید کمتر کار کنم».

توضیح دادم که حمله‎ی او به ویژه برای من آزاردهنده بوده است، چون وقتی اتفاق افتاد داشتم در مورد ترسم از این که آرزوی مرگ من او را خواهد کشت صحبت می‎کردم. او لبخند زد و گفت: «برای شما ترسناک بود، چون فانتزی شما را تقویت کرد که قادر مطلق[۶] هستید. برای من، امید بخش‎ترین جزء از کل اپیزود بود، این احتمال که حمله‎ی قلبی من نه فیزیکی بلکه روانی بود. اما متأسفانه احتمالاً هیچ‌کدام صحت ندارد».

از قرار معلوم، مارتین زنده ماند تا تحلیل من را تکمیل کند. و اکنون، ۱۶ سال بعد، دوباره به آن جا بازگشته بودم. اتاق مشاوره تغییری نکرده بود، غیر از این که به جای یک ارکیده روی میز، اتاق از آ‎ن‎ها پر شده بود.

مارتین تغییر کرده بود. لاغرتر شده بود. کت و شلوار شیک او به طرز متفاوتی بر تنش می‎نشست. با این حال، چشمان او همان نگاه آشنای مشعوف از شناخت طرف مقابل را داشت. به من لبخند زد و پرسید: «چه چیزی شما را به دیدن من آورده است؟»

توضیح دادم: «اخیراً احساس ناراحتی می‌کنم و به نظر می‎رسد نمی‎توانم آن را به تنهایی حل کنم».

گفت: «اوه، که این طور. فکر کردم به خاطر جشن من آمده‌اید».

گفتم:  «متاسفم، از جشن شما اطلاع نداشتم».

گفت: «بله، این ماه ۱۰۰ ساله شدم».

نتوانستم مقاومت کنم. بعد از این که به او تبریک گفتم، از افکارش درباره‎ی مرگ پرسیدم، حالا که روز موعود نزدیک‎تر شده بود.

گفت: «خب، من خودم را با این فکر تسلا می‎دهم که شکسپیر درگذشت، و بتهوون درگذشت، پس بله، مرگ سراغ من هم خواهد آمد»

ما درباره‎ی محل تولد او در پراگ صحبت کردیم و من ذکر کردم که در حال برنامه‎ریزی سفری به آنجا هستم. گفت که می‎توانم خانه‎ای که او در آن متولد شد را ببینم: در میدان شهر، ساختمانی قرار داشت با پلاکی که نشان می‎داد آلبرت انیشتین یک بار آنجا ویولن زده است. گفت: «من در طبقه‎ی سوم آنجا به دنیا آمدم».

در نهایت به مشکل من رسیدیم، که البته پژواک‎هایی از مشکلات سابق من را داشت که او با آن‎ها آشنا بود. مارتین با دقت گوش داد، و بعد از مکثی مستقیم به چشمان من نگاه کرد و با درک عمیقی از من گفت: «تا زمانی که کاملاً با سکسوالیته[۷] خود عجین نشوید، به‌واقع خودتان نخواهید بود».

سعی کردم آنچه به من می‎گفت را تلطیف کنم و تعمیم بدهم: «منظور شما رانه‎ی زندگی[۸]‌ام است؟»

او طوری شانه بالا انداخت انگار بگوید اه، نه کاملاً. گفت: «نه، رانه‎ی زندگی نه. مشکل شما این نیست. جنسیت‌تان».

روانکاوان هم‎نسل مارتین تلاش کرده بودند سکسوالیته را رام کنند، و در عوض بر روی نیازی کلی‎تر به روابط متمرکز شوند. این نسخه‎ی ملایم‎تر در محافل روانکاوی امروز برجسته شده است. اما برای مارتین، این موضوع همه‌ی داستان نبود. نیمه‎ی دیگر، این مسئله بود که چطور بدون مصالحه با آشوب مولد که از رانه‎ی جنسی فیزیکی و حقیقی ناشی می‎شود -چیزی که فروید «دردسر ساز[۹]» می‎نامید- با دیگران ارتباطی صمیمی داشته باشیم.

می‎دانستم که منظور مارتین چیست. منظور او این بود که من باید به طریقی زندگی کنم که جنبه‌ای از نیروی حیاتی من را دربرگیرد و مهار سازد جنبه‌ای که مرا به لرزه و هیجان می‎آورد تا در جهان دست به کنش بزنم، بخشی که عمیقاً و جسماً با جهان و دیگران مرتبط است، بخشی که جنسی است –و هیچ کلمه‎ی دیگری برای آن وجود ندارد.

مردم روانکاوان فرویدی کلاسیک را بی‎طرف و فارغ از قضاوت قلمداد می‎کنند. اما مارتین اینگونه نبود. او بی‎طرف نبود، و به طریقی اساسی، به راستی قضاوت می‎کرد. او نه عمدتاً به اضطراب یا نشانه‌ها (سمپتوم‎ها)، بلکه به توانایی دوست داشتن توجه می‎نمود.

وقتی من عملی را گزارش می‎کردم که غیرمحبت‎آمیز یا نامهربانانه بود، به ویژه اگر سعی می‎کردم رفتار بد خودم را توجیه کنم، مارتین به طور محسوسی غمگین می‎شد. ناراحت شدن واکنش طبیعی او بود، و چیزی شبیه به این می‎گفت که «این بهترین کاری نبود که می‌توانستید انجام دهید».

گاهی اوقات فقط با گوش کردن به تنفس یا سکوت او می‎توانستم این را حس کنم. و بدون این که از آن آگاهی داشته باشم، این حس از معنایی که انسان شایسته و بامحبت داشت شروع به هدایت تداعی‎های من، رشد من، و تبدیل شدن من به کسی که قادر بودم بشوم کرد.

اکنون، ۱۶ سال پس از آخرین درمانم، مارتین نقطه‌ی شروع را بر حوزه‎ای از زندگی من گذاشته بود که من در آن عقب می‎نشستم: شهامت پرشور زیستن، و آوردن سکسوالیته به تمام سویه‎های زندگی‌ام. شاید نه سال روانکاوی من را برای این جلسه آماده کرده بود. در سال‎های پس از آن، این بینش را یافتم که تغییرپذیر باشم، و این کلید تجربه‎ی غنی‎تر از زندگی و عشق بود.

هنگامی که ساعت پایان جلسه را نشان داد، مارتین آه کشید و گفت: « متاسفم، باید شما را مرخص کنم» او اغلب جلسات را همین طور به پایان می‎رساند، انگار بگوید، این جلسه برای هر دوی ما مایه‎ی لذت است، و با این حال اصل واقعیت[۱۰] نیز وجود دارد، و ما باید به آن گردن بنهیم.

این کوک، آخرین جلسه‎ی من با مارتین بود. تقریبا یک سال بعد از این داستان، مارتین مانند شکسپیر، مانند بتهوون، درگذشت.

 

[۱]  Tuneup

[۲] Martin Bergmann

[۳] Crimes and Misdemeanors

[۴] Eames chair

[۵] transient ischemic attack

[۶] omnipotent

[۷] sexuality

[۸] life drive

[۹] mischief­maker

[۱۰] reality principle

منبع
The New York Times
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید