skip to Main Content
وقتی تحلیل‌گر احمق می‌شود!

وقتی تحلیل‌گر احمق می‌شود!

وقتی تحلیل‌گر احمق می‌شود!

وقتی تحلیل‌گر احمق می‌شود!

عنوان اصلی: WHEN THE ANALYST BECOMES STUPID
نویسنده: روزولت ام. اس. کسورلا
انتشار در: The Psychoanalytic Quarterly
تاریخ انتشار: 2013
تعداد کلمات: 7150 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 40 دقیقه
ترجمه: مریم فارسی‌نژاد

وقتی تحلیلگر احمق می‌شود: تلاشی برای فهم کنش‌نمایی از طریق نظریه‌ی تفکر بی‌یان

ابتدا با بیمار صحبت می‌کنم و بعد می‌روم می‌خوابم. اگر ]در خواب[ رؤیا دیدم، بیمار مورد نظر را می‌پذیرم. اگر رؤیا ندیدم، او را به یک پزشک متخصص ارجاع می‌دهم.

– پاسخ یک شفادهنده‌ی موزامبیکی وقتی از او پرسیده شد که چگونه بیمارانش را انتخاب می‌کند (مارینو، ۲۰۰۱).

موقعیت‌هایی بالینی وجود دارد که در مواجهه با تهدید ناشی از یک تناقض فاجعه‌آمیز در بستر فضای تحلیلی یا به عبارتی همان کنش‌نمایی حاد تحلیلگر خود را سرزنش می‌کند، در واقع در رابطه با این تهدید، بدون اینکه آن را بفهمد و راجع به آن تفکر کند، دچار این تصور می‌شود که با بخش خاصی از خود به فضای رابطه‌ی تحلیلی حمله کرده است. بعدها ممکن است متوجه شود که به خودش اجازه داده است توسط جنبه‌های خاصی از بیمار تسخیر شود و در نتیجه‌ی خودش را به احمق و مغرور بودن متهم می‌کند. اما در بازگشت به فضای بالینی، ممکن است تحلیلگر دریابد که او و بیمارش در یک تبانی مزمن و ناخودآگاه کنش‌نمایی مزمن، که قبل از کنش‌نمایی حاد وجود داشته است، گرفتار شده‌اند.

در طی این تبانی هرگونه فهم موقعیت مثلثی مسدود و قفل می‌شود. واضح و مشخص است که حماقت و غرور در واقع در طی کنش‌نمایی مزمن رخ می‌دهد و این حماقت مانع از مورد توجه قرار گرفتن این نوع از کنش‌نمایی شده است. هدف حمله‌هایی که در این فاز مزمن به سمت ادراک واقعیت می‌شود این است که موقعیت‌های آسیب‌زا را که می‌توانست در طی پروسه‌ی تحلیل باز تجربه شوند در یک حالت منجمد حفظ کنند.

در این مقاله، فرض می‌کنیم که موازی با کنش‌نمایی مزمن، عملکرد آلفای ضمنی تحلیلگر پارگی و شکاف‌های آسیب‌زا را به هم می‌دوزد. وقتی ظرفیت رؤیا دیدن (عملکرد آلفا) به اندازه‌ی کافی قوی شود کنش‌نمایی مزمن حل و فصل می‌شود و از بین می‌رود. این انحلال به شکل کنش‌نمایی حاد پدیدار می‌شود و شامل باز تجربه‌ی ضعیف شده و کم‌رنگ‌تری از ترومای آگاه شدن از وضعیت مثلثی (triangular situation) خواهد بود. من درباره‌ی‌ی این حقایق بالینی با استفاده از ایده‌های به‌دست آمده از کارهای اولیه‌ی بی‌یان بحث خواهم کرد.

تاثیر بی‌یان بر روی تفکر من به عنوان روانکاو:

بی‌یان بر جامعه‌ی روانکاوی برزیل -سائوپائولو- که من به آن تعلق دارم، بسیار تأثیرگذار بود، همانطور که وی در گروه‌های دیگر در برزیل و آرژانتین نیز فعالیت می‌کرد. در بازخوانی متن برخی از کنفرانس‌ها و جلسات سوپرویژن وی (که بسیاری از آنها منتشر نشده است)، به راحتی می‌توان دریافت که چگونه بی‌یان تحلیلگران برزیلی را تحریک کرده و به چالش کشیده تا درباره‌ی عملکرد بالینی خود تجدید نظر کنند. وی بر لزوم نیاز تحلیلگران برای یادگیری نحوه‌ی مشاهده و تأمل در طرز تفکر خود تأکید کرد. برای این منظور، وی نظریه‌ای خلاقانه مبتنی بر مشاهده‌ی واقعیت‌های بالینی ترسیم کرد. این نظریه به طور ضمنی در جریان کنفرانس‌هایی که در سائوپائولو برگزار می‌کرد وجود داشت که مخاطبان وی را به طرز چشمگیری برانگیخت.

به زعم بی‌یان، تحلیلگر باید بدون استناد به واقعیت‌ها و نظریه‌های شناخته شده، عدم آگاهی و نادانی خود را تحمل کند و ذهن رؤیای شهودی (intuitive dreaming) او باید جایگزین عملکرد منطقی شود. به این ترتیب، احساسات و عواطف در فرآیند تحلیلی در مرحله اصلی توجه قرار می‌گیرند و تحلیل‌گر باید آنها را در درون خود درک کند. شکی نیست که فکر کردن در مورد آنها نیز یک روند عاطفی است.

تصور من این است که تحول عظیم روانشناسی که بی‌یان در سائوپائولو ایجاد کرد، بیشتر از مباحث انتزاعی تئوری، نتیجه‌ی نظریه‌ی پیچیده و برجسته مشاهده وی بود. واضح بود که او در سائوپائولو تبدیل به فردی آرمانی‌شده و خاص شود. موضع‌گیری او -هم اقتدارگرایانه و هم کنجکاوانه- اصطلاحات معماگونه و کنایه‌آمیز و توانایی او در برانگیختن تحسین و انزجار -همزمان با هم- او را به چهره‌ای جذاب بدل کرد. در این دوره همچنین شرایط انجمن روانکاوی سائوپائولو برای پذیرفتن شخصی با این ویژگی‌ها مساعد بود. مراقبت بی‌یان برای جلوگیری از آرمانی شدن خودش، که در عکس پورتره او هم این فروتنی غیر متقاعدکننده دیده می‌شود، فقط ایده‌آل‌سازی او را افزایش می‌داد. حتی این خطر وجود داشت که این هیبت احترام‌آمیز خاص، همزمان پذیرش افراطی شبه مذهبی و یا برعکس بیزاری عاطفی را تشویق کند.

من هرگز شخصاً بی‌یان را ملاقات نکردم و این واقعیت که برخی از اعضای انجمن روانکاوی، وی را ستون و مرجع‌ قرار داده بودند، باعث شد تا کمی عقب‌نشینی کنم. کم کم مصاحبت من و همکارانم به من نشان داد که آنها از رویکرد تفکر بدون اینکه راجع به آن متعصبانه رفتار کنند استفاده می‌کنند و این امر مرا در مورد ارزش و  و اهمیت ایده‌های او متقاعد کرد.

استفاده‌ی مولد و زاینده از تفکر او بهترین راه برای مبارزه با کنار گذاشته شدن این طرز تفکر بود. در واقع، رویکردهای وی تأثیر بسیار مثبتی بر تعدادی از جوامع روانکاوی برزیل داشته که البته بسیاری از اعضای آنها در مقابل تحولات  و مداخلات جریان‌های فکری روانکاوانه پذیرا هستند. این واقعیت به خودی خود بسیار بی‌یانی است.

امروز برخی از ایده‌های بی‌یان بخشی از هویت من به عنوان روانکاو است. ما برزیلی‌ها خود را از نظر فرهنگی آنتروپوفاژیک (anthropophagic) می‌دانیم، به این معنا که تمایل داریم همه چیز و هر آنچه را که از خارج از سرزمین ما می‌آید ببلعیم. ما چیزها را هضم می‌کنیم و سپس آنها را دوباره برگردانده (regurgitate) و تغییر شکل می‌دهیم. این ایده که برای اولین بار توسط نویسنده‌ی برزیلی اوسوالد دی‌آندراده (Oswald de Andrade) مطرح شد، ناشی از جنبش مدرنیسم در سائوپائولو در دهه ۱۹۲۰ بود. ما برزیلی‌ها به لطف این ویژگی آنتروپوفاژیک، به هر آنچه می‌توانیم بچشیم، ببلعیم و هضم کنیم بسیار علاقه‌مند و تحمل‌پذیر هستیم. در این فرآیند، شالوده‌های تفکر محدودتری بوجود می‌آیند. بنابراین نوشته‌های اسوالد دی‌آندراده پیش درآمد غیرمنتظره‌ای از ایده‌های بی‌یان درباره‌ی تفکر بود.

مقالات اولیه‌ی بی‌یان بر اساس کار وی با بیماران روان‌پریش بود. در آنها او به طور گسترده‌ای از ایده‌های کلاین در مورد دوپاره‌سازی (splitting) و همانندسازی فرافکنانه (projective identification) استفاده کرد. حوزه‌ی علاقه او بیشتر از اینکه به سمت اُبژه‌های درونی متمایل باشد  به مطالعه تکه تکه شدن (fragmentation) دستگاه ذهنی و عملکردهای آن معطوف بود. مشاهده‌ی وی از این واقعیت‌ها در فضای تحلیلی، وی را بر آن داشت تا نظریه اصلی بیناسوژه‌ای خود را در مورد ساختار دستگاه ذهنی تدوین کند که در «مطالعه‌ی روان‌کاوانه‌ی تفکر» به تفصیل شرح داده شد.

ایده‌های جدید به تدریج ظهور کردند که زمینه‌ی مشاهده و درک پدیده‌های عاطفی را گسترش دادند. مطالعه‌ی جلسات سوپرویژن و سمینارهای بالینی وی به شفاف‌سازی بیشتر ایده‌های وی کمک کرد که برای افرادی که برای اولین بار با آنها دست و پنجه نرم می‌کنند دشوار است. حتی نسبت به نوشته‌های داستانی بی‌یان که در آنها بی‌یان رؤیاها را برای ما با زبانی جسورانه و کاملاً خاص به ارمغان می‌آورد، روگردانی و انزجار بیشتری وجود دارد. اما مطالعه‌ی این نوشته‌ها در گروه‌های بحث و گفتگو، با تعامل متفاوت بین بیننده‌های رؤیاها، یک تجربه جذاب بوده است.

در این مقاله، در مورد شرایط بالینی که در آن فضای تحلیلی توسط یک تبانی و همدستی مشکل‌ساز و متوقف‌کننده که هر دو جفت  تحلیلی را درگیر می‌کند اما توسط تحلیلگر درک نمی‌شود (کنش‌نمایی مزمن) بحث می‌شود. این تبانی مزمن ‌ممکن است به طور ناگهانی از بین برود و تبدیل به تهدیدی برای از بین بردن رابطه‌ی تحلیلی شود. در واقع با ایجاد کنش‌نمایی حاد به نظر می‌رسد در چنین شرایطی فضای تحلیلی توسط حماقت و غرور تسخیر می‌شود.

این بحث بر اساس نوشته‌های اولیه‌ی بی‌یان است که بعداً در کتاب «افکار ثانویه» (Second Thoughts) بازنشر شد. خواننده‌ نظریه‌های بی‌یان را درک خواهد کرد اما همچنین ممکن است از تغییر ساختار و تحولاتی که من مسئول آن هستم شگفت زده شود (و شاید حتی عصبانی شود).  ایده‌های اولیه من و تکامل آنها قبلا منتشر شده است. در اینجا نشان می‌دهم که متون اولیه‌ی بی‌یان، تحولات روانکاوی معاصر را که بر اهمیت رابطه‌ی بیناسوژه‌ای بین اعضای جفت تحلیلی تأکید می‌کند، پیش‌بینی و تحت تأثیر قرار داده‌اند.

حقایق بالینی

بیمارانی که در اینجا راجع به آنها بحث شد قادر به تفکر کلامی اجرایی (execute verbal thinking) هستند. یعنی هر یک از آنها دارای یک شبکه‌ی نمادین هستند که به نوعی آنها را قادر می‌سازد حقایقی را که در دنیای درونی خود تجربه کرده‌اند، بیان کنند. اگر چه چنین بیمارانی ممکن است در برابر فهم و شناخت بیش از حد درباره‌ی برخی از جنبه‌های قطعی و واضح خود مقاومت کنند، اما به نظر می‌رسد که آنها قادر به درک تفسیرهای تحلیلگر هستند و احساس می‌کنند توسط وی درک شده‌اند. در  چنین بیمارانی می‌توان مناطقی را که دسترسی به آنها بسیار دشوار است شناسایی و با محتوای آن مناطق کار کرد. در این موارد، حتی اگر فرایند تحلیلی دشوار باشد، تحلیلگر تصور می‌کند رو به جلو است.

با کمال تعجب، در لحظات خاص، این وضعیت با واقعیت‌های ناگهانی که به مثابه تهدید به تخریب فرایند تحلیلی است، قطع می‌شود. این تهدید صرفاً بعداً فهمیده می‌شود و شامل حمله به پیوندهای خلاقانه بین دو عضو رابطه دو نفره‌ی تحلیلی است. این فضا توسط حماقت (stupidity) و غرور  تسخیر می‌شود و این حماقت مانع از آن می‌شود که تحلیلگر متوجه شود چه اتفاقی می‌افتد. شدت شرایط می‌تواند به طور غیر منتظره تحلیلگر را از فضای آرامش و اطمینان متزلزل کند و او را به سمت کنجکاوی خود برگرداند. اما به تدریج عملکرد تحلیلی او بازیابی می‌شود و کم‌کم متوجه می‌شود که احتمال یک فاجعه در مرحله‌ی قبلی وجود داشته است.

این حقایق بالینی در مقاله حاضر، به دنبال تعدادی از جنبه‌های نظری و تکنیکی که باید در ابتدا شناسایی شوند، مورد بحث قرار خواهد گرفت.

تجارب عاطفی رؤیاگونه در فضای تحلیل

یک موجود بیولوژیکی وقتی به یک «انسان» تبدیل می‌شود که تجربیاتی که در ابتدا صرفاً زیست‌شناختی بوده‌اند، بتوانند به حقایق ذهنی تبدیل شوند. این تحول فرد را قادر می سازد واقعیت را درک کند، یعنی به آن معنا دهد. این حقایق ذهنی به لطف ظرفیت نمادسازی که به شدت به عوامل عاطفی وابسته است، قابل توجه و برجسته می‌شوند.

نمادها عناصری ساختگی هستند که در صورت غیاب واقعیت، آن واقعیت را بازنمایی می‌کنند.  نمادها به یکدیگر جذب می‌شوند و ارتباطات بین آنها یک شبکه را ایجاد می‌کند؛ به ویژه شبکه نمادین تفکر. این شبکه در حال دگرگونی و گسترش مداوم است و هنگامی که تجارب احساسی جدیدی به آن وارد می‌شود، معانی جدیدی ایجاد می‌کند.

بی‌یان پیشنهاد می‌کند وقتی تجارب عاطفی بی‌معنی (عناصر بتا) توسط عملکرد یک مادر فرضی (عملکرد آلفا) به عناصر ذهنی (عناصر آلفا) تبدیل می‌شوند، ظرفیت تفکر ایجاد می‌شود. عناصر آلفا، که تصاویر بصری نمادین هستند، به یکدیگر متصل می‌شوند و به ویژه از طریق کلمات به دنبال شکل‌های جدیدی از بازنمایی نمادین هستند.

در نوزادان، این ظرفیت به لطف یک رابطه‌ی بیناسوژه‌ای ایجاد می‌شود که در آن یک انسان دیگر (معمولاً مادر) عملکرد آلفای خود را به کودک وام می‌دهد و عناصر بی‌معنی بتا را به عناصر قابل تفکر تبدیل می‌کند. کم‌کم، کودک عملکرد آلفای مادر را درونی (introjection) می‌کند یا بهتر است بگوییم نوزاد یک رابطه‌ی پیچیده‌ی بیناسوژه‌ای بین خود و مادر را درونی می‌کند.

عناصر آلفا به شکل تصاویر عاطفی (affective) به وجود می‌آیند و سعی می‌کنند با بازنمایی تجربه عاطفی در یک ساختار بیانی، کلامی و یادآوری‌شونده به آن شکل و ساختار دهند.

این تصاویر ذهن را تحت فشار قرار می‌دهند تا ابزار بازنمایی خود را تقویت کند. این رفتن به سمت شکل‌پذیری شبیه آن چیزی است که فروید در مورد رؤیاهای شبانه توصیف کرده است. با بازگشت به ایده‌ای از فروید، بی‌یان گفت که انسان از طریق رؤیاپردازی هم در طول روز و هم از طریق رؤیای شبانه تجارب عاطفی خود را تبدیل به رؤیا می‌کند و تئوری او بیان می‌کند که تفکر چگونه با کارکرد رؤیا ((dream work آغاز می‌شود.

این ایده‌ی رؤیاپردازی به عنوان اولین قدم برای تفکر نه تنها درک ما را از عملکرد رؤیا، بلکه از تکنیک‌های تحلیلی نیز تغییر می‌دهد. جفت دونفره در رابطه‌ی تحلیلی مشاهده‌گر آن می‌شوند که چگونه تجربه‌های عاطفی را که در اینجا و اکنون جلسه اتفاق می‌افتد را در قالب رؤیا درک می‌کنند.  به عبارت دیگر، آنها می‌فهمند که چگونه تجربیات معنا ایجاد می‌کنند و چگونه معنا گسترش داده شده یا محدود می‌شود. این رؤیاها ممکن است در بیمار یا تحلیلگر مشهودتر باشد، اما همیشه محصولی از فضای دو نفره‌ی تحلیلی است.

فضای تحلیلی به عنوان یک پیوستار فضا-زمان فرض می‌شود که از رابطه‌ی بیناسوژه‌ای بین بیمار و تحلیلگر حاصل می‌شود. هر اتفاقی که برای هر یک از دونفری که در رابطه‌ی تحلیلی هستند بیافتد دیگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد. ترکیب هر دو یک ماهیت   بیناسوژه‌ای را ایجاد می‌کند که دارای خصوصیاتی منحصر به فرد است و این ‌ماهیت جدید فراتر از ویژگیهای هر کدام از اجزای ساده‌ی تشکیل‌دهنده‌ی آن به تنهایی است. راه‌هایی که تجارب ناخودآگاه و روابط اُبژه‌ای درونی در رابطه‌ی تحلیلی بیان می‌شوند، میزان اختلال در توانایی یک فرد برای رؤیا دیدن و تفکر را نشان می‌دهد.

رؤیاهای دونفره

وقتی بیمار و تحلیلگر با مناطقی از ذهن سروکار دارند که نمادسازی در آنها امکان‌پذیر است، صحنه‌های بصری، طرح و نقشه‌های جدید و روایت‌ها به شدت در این فضای تحلیل ظاهر می‌شوند.  هر دو عضو رابطه می‌توانند تصور کنند.

هر یک از آنها در ذهن خودش، آنچه را که توصیف می‌شود تصور می‌کند. مجموعه صحنه‌هایی که برای تحلیلگر روایت می‌شود، تحولات و تغییر شکل‌هایی است در رؤیاهای اینجا و اکنون که بیمار هنگام بیداری یا خواب دیده است و رؤیاها تحت تأثیر حضور تحلیلگر که در این طرح گنجانده شده است، تحت تأثیر قرار می‌گیرند.

تجربیات عاطفی که در خواب دیده می‌شوند از طریق نمادها، به ویژه نمادهای کلامی و از طریق همانندسازی فرافکنانه (projective  identification) به تحلیلگر منتقل می‌شود. تحلیلگر با استفاده ازظرفیت خیال‌اندیشی (Reverie) خود رؤیای بیمار را در برمی‌گیرد و آنها را تجربه می‌کند و بنابراین او می‌تواند دفاعی از بیمار را که معنا را پوشانده درک کند و تعارض‌های ادیپی را تغییر شکل دهد. تحلیلگر با توجه کردن به دفاع، رؤیای بیمار را به رؤیایی دیگر تبدیل می‌کند که بدین ترتیب معنای وسیع‌تری به خود می‌گیرد. به عبارت دیگر، تحلیلگر رؤیای بیمار خود راredream  می‌کند.

رؤیای تحلیلگر که از طریق تعبیر به بیمار گفته شده است، به شبکه‌ی نمادین بیمار متصل می‌شود و توسط بیمار مجدداً redream  می‌شود. رؤیای جدید بیمار به تحلیلگر گفته می‌شود و به این ترتیب این پروسه ادامه می‌یابد. رویاها برای دو نفر رشد و توسعه پیدا می‌کند. بنابراین ظرفیت تفکر و کار روی رابطه‌ی تحلیلی را گسترش می‌دهد.

یادآوری این نکته مهم است که اگر چه رؤیای تحلیلگر بخشی از رؤیای دو نفره است، اما همچنان رؤیای خود تحلیلگر نیز هست. وقتی تحلیلگر این خواب را برای بیمار بازگو می‌کند، گویی که او می‌گوید: «رؤیای شما مرا به دیدن یک رؤیا وادار کرد. این رؤیا محصول عملکرد ذهنی من است (حتی اگر تحت تأثیر خواب شما قرار گرفته باشد) و اکنون می‌توانم آن را با شما در میان بگذارم به این امید که معنای رؤیای شما را گسترش دهد. در این مدل، علاوه بر ظرفیت تحلیلی درمانگر، شخص واقعی تحلیلگر نیز اهمیت زیادی دارد.

بخش نمادین که اجازه می‌دهد رؤیاها برای دو نفر در فضای تحلیلی وجود داشته باشد، مطابق با آنچه بی‌یان آن را بخش غیر روان‌پریش شخصیت نامید، نیز است. دو نوع عملکرد ذهنی، نمادین (قسمت غیر روان‌پریشی) و غیرنمادین (قسمت روانپریش ذهن) در همه انسان‌ها وجود دارند.

بی‌یان مفهوم همانندسازی فرافکنانه‌ی کلاین را گسترش داد و آن را ابزاری برای برقراری ارتباط عاطفی دانست که باعث تقویت همدلی در گیرنده می‌شود.

غیر ‌رؤیاها (Non-dreams)

هنگامی که فضای تحلیل توسط بخش‌های غیر نمادین اشغال شود، جایی که عملکرد رؤیایی/عملکرد آلفا ضعیف شده است، ممکن است تحلیلگر در تصور کردن، یعنی در تجسم تصاویر در ذهن خود، با مشکل روبرو شود. وقتی تصاویر بوجود می‌آیند، این تصاویر ایستا هستند و بخش معنایی آنها به شبکه نمادین تفکر متصل نیست. بیمار ممکن است صحنه‌ها و داستان‌هایی را توصیف کند که بارها و بارها بدون اینکه معنای آنها واضح‌تر یا بیشتر شود، تکرار می‌شوند. در مواقع دیگر، صحنه‌هایی ظاهر می‌شوند که ظاهراً نمادین هستند، اما نمادها عملکرد بیان خود را از دست داده‌اند. تحلیلگر احساس می‌کند بیمار تفکر عینی دارد و قادر به خلق یا درک استعاره نیست.

اگر اولین معانی حاصل از عملکرد آلفا پایدار نمانند، این معانی معکوس می‌شوند (وارون شدن عملکرد آلفا). این عناصر که معنای کمی‌دارند یا اصلاً ندارند، به صورت یک سری کنش (Actions) در بدن تخلیه می‌شوند (علایم جسمی یا سوماتیزاسیون) یا به هالوسینوز تبدیل می‌شوند. این تحولات به شکل توهمات در حوزه‌ی حواس یا اختلالات در تفکر مانند باورها، خرافات، همه‌چیز دانی مطلق یا ایده‌های هذیان‌آمیز در می‌آیند. فضای تحلیلی با عناصر بتای تخلیه شده، نمادهای تغییر شکل یافته یا تخریب شده و بقایای ناشی از عملکردهای ذهنی پر و اشغال می‌شود. چنین آوارهایی ممکن است باقیمانده‌ی نمادها و اُبژه‌های عینی را در بر بگیرد و در نتیجه‌ی اُبژه‌های عجیب (bizzar objects) بوجود بیاید.

از مجموعه پدیده‌هایی که در بالا توصیف شد به عنوان غیر رؤیا یاد می‌شود. این نامگذاری توجه را به یک اختلال در توانایی تولید رؤیا جلب می‌کند. از آنجا که غیر رؤیاها به اندازه‌ی کافی به شبکه نمادین تفکر  متصل نیستند، در نتیجه به عنوان پدیده‌های خارجی تجربه می‌شوند و از طریق همانندسازی‌های فرافکنانه‌ای که به تحلیلگر وارد می‌شود و عملکرد رؤیایی/آلفای او را تحریک می‌کنند، تمایل به حذف شدن دارند. تحلیلگر با استفاده از ظرفیت خیال‌اندیشی (reverie) خود غیر رؤیاها را به رؤیا تبدیل می‌کند، بنابراین به آنها معنی می‌بخشد. اگر معنای آن نتواند توسط بیمار تحمل شود، رؤیای تحلیلگر به یک غیر رؤیا وارونه می‌شود.  تحلیلگر سعی می‌کند غیر رؤیا را از طریق راه‌های دیگر به رؤیا تبدیل کند و این پروسه همچنان ادامه می‌یابد. هنگامی که این پروسه امکان‌پذیر می‌شود، عملکرد آلفا به تدریج توسط بیمار درونی‌سازی شود تا زمانی که بیمار می‌تواند به این توانایی برسد که: غیر رؤیاهایش را رؤیا ببیند (Dreams his own non dreams).

غیر رؤیاها می‌توانند به مقدار زیادی به روانکاو فرافکنی شوند و ظرفیت تفکر و‌ رؤیا دیدن او را مورد حمله قرار دهند. این همانندسازی فرافکنانه می‌تواند به طور فزاینده‌ای شدید و خشن شود و باعث بازگشت به موقعیت‌های اولیه شود که در آن اُبژه‌ی اولیه که قادر به نگه‌داشتن (contain) این شرایط نیست، آنها را به عنوان وحشت بی‌نام (nameless dread) پس می‌زند. ناتوانی احتمالی مادر (و تحلیلگر) ممکن است با تخریب و رشک (envy) اولیه تقویت شود و این حالت رؤیاها و غیر رؤیاهای تحلیل‌گر را به غیر رؤیاهای وحشتناک‌تری تبدیل می‌کند.

غیر رؤیاهایی که توسط بیمار فرافکنی می‌شوند، می‌توانند به بخش‌های خاصی از تحلیلگر متصل شوند، بنابراین مانند ویروس‌هایی که به عملکرد شبکه‌‌ی نمادین او حمله می‌کنند، به او حمله می‌کند.  تحلیلگر، گیج شده و در خدمت بخش‌های فرافکنی شده‌ی بیمار در می‌آید و نمی‌تواند متوجه شود چه اتفاقی در حال رخ دادن است. حوزه تحلیلی توسط غیر رؤیاهای دو نفره (non-dreams-for-two) تصرف می‌شود، که به عنوان تبانی ناخودآگاه در رابطه‌ی تحلیلی درک می‌شود و در آن ظرفیت رؤیا دیدن هر دو عضو جفت تحلیلی مختل می‌شود.

این تبانی که از غیر رؤیاهای دو نفره حاصل می‌شود، ماده‌ی اولیه و خام ‌آنچه کنش‌نمایی مزمن نامیده می‌شود، است. این‌ها رویدادهایی است که در حوزه تحلیلی رخ می‌دهد و به موجب آنها دو عضو جفت تحلیلی در ظرفیت‌های رؤیا دیدن و تفکر خود دچار اختلالاتی می‌شوند و عناصر غیر قابل تصوری را تخلیه می‌کنند، بدون اینکه از آنچه اتفاق می‌افتد آگاه باشند. نکته قابل توجه این است که کنش‌نمایی مزمن را می‌توان از طریق تغییر و تحولاتی که تحت عنوان کنش‌نمایی حاد شروع می‌شوند از بین برد.

رؤیاها<=>غیر رؤیاها

ممکن است بگوییم که چیزی شبیه به طیف رنگ‌ها، تداوم و دنباله‌ای از بخش‌های رؤیایی به مناطق غیر رؤیایی گسترش می‌یابد. در یک سر این طیف بخش‌های ایده‌ال از نمادسازی کامل قرار دارند.  بعد می‌توان مناطقی را دید که نمادها ظرفیت کمتری برای معنا بخشی و ایجاد ارتباط دارند.

سپس نمادهایی بوجود می‌آیند که در درجات مختلف تحلیل رفته‌اند و با ارتباطات شکننده‌ای که به دنبال حملات مداوم صورت گرفته دنبال می‌شوند. این‌ها به نوبه‌ی خود به بخش‌هایی منجر می‌شوند که نمادسازی با غلبه بخش‌های غیر نمادین یا روان‌پریش دیگر وجود ندارد.

بخش‌هایی که معادلات نمادین دارند هم در این پیوستار نفوذ می‌کنند، جایی که نماد و نمادسازی با هم اجرا می‌شوند و مناطقی با نمادسازی آشکار وجود دارد، اما در آنها ظرفیت تفکر انتزاعی بیمار محدود است.

تشکیلات انعطاف‌ناپذیر حاوی عناصر بتای آشکارا قابل فهم ممکن است رؤیا دیدن را تحریک کنند، اما در واقع این رؤیاها، رؤیاهای کاذب هستند که غیر رؤیاها را مخفی نگه می‌دارند.

نمادهای تغییر شکل یافته یا شکسته شده با عملکردهای ذهنی تکه تکه شده مخلوط می‌شوند و به عنوان موقعیت‌های عجیب و بیزار توصیف می‌شوند.  لازم به ذکر است که تمام عناصر موجود در این پیوستار ممکن است همزمان بیان شوند.

به طور خلاصه، ما از مناطق کمابیش نمادین به مناطقی که در درجات مختلف روان‌پریش، آسیب‌زا   و همچنین مناطقی که فاقد بازنمایی هستند، نقل مکان می‌کنیم. در بیماران آسیب دیده و مرزی یا افرادی که عملکرد مبهم دارند، رؤیاها و انواع مختلفی از غیر رؤیاها ممکن است به سرعت در حال نوسان یا تبدیل به هم باشند یا به نظر می‌رسد گاهی با هم مخلوط شده‌اند و این فرایند تحلیلگر را گیج می‌کند.

یک مثال از یک جلسه سوپرویژن بالینی

آنا، روان‌درمانگر جوان، عضوی از یک گروه سوپرویژن است که من آن گروه را هماهنگ می‌کنم. دو سال پیش، وی شرح حال بالینی مربوط به بیماری به نام پائولا را به گروه عرضه کرد. این بیمار یک وکیل جوان بود که دائماً احساس می‌کرد قربانی موقعیت‌های تعارض و درگیری با خانواده و همکارانش است. مطالب آنا نشان می‌داد که پائولا منابع عاطفی و عقلانی خود را با فرافکنی کردن حس بی‌ارزشی خود به محیط پیرامون، محیطی که پائولا آن را ترسناک و ناکام‌کننده می‌بیند، تخریب می‌کند.

رنج و بدبختی او از طریق مشکلات مالی بسیار جدی نیز بیان می‌شد. واضح بود که پائولا تقریباً به اجبار خود را در موقعیت‌هایی قرار می‌داد که بر رنج و هویت وی به عنوان یک قربانی تأکید می‌کرد.

پائولا شکایت کرده بود که آنا رنج او را نادیده گرفته و نتوانسته به اندازه‌ی کافی به او کمک کند.  کم‌کم آنا احساس بی‌کفایتی و گناه کرد، اما به‌وضوح می‌دانست که احساساتش به واسطه‌ی همانندسازی فرافکنانه‌ی پائولا شدت می‌یابد. آنا این واقعیت‌ها را برای پائولا تفسیر کرد و ظاهراً  پائولا این تفاسیر را درک می‌کرد، اما به نظر می‌رسید که تفسیرها را نیز به میزان حداقل جذب می‌کند و به زودی دوباره شکایت‌ها را شروع می‌کند. با این حال، به نظر می‌رسید که پائولا در چند موقعیت محدود مختلف در اتاق درمان مسئولیت زندگی خود را به عهده گرفته است.

برداشت من به عنوان سرپرست گروه این بود که اگرچه روند تحلیلی در مورد این بیمار دشوار است، اما به اندازه‌ی کافی خوب پیش رفته است و من احساس می‌کنم با گذشت زمان باروری بیشتری خواهد داشت. پس از چند هفته، آنا شروع به ارائه‌ی کیس‌های بالینی دیگر به گروه کرد و ما برای دو سال آینده دیگر گزارشی از پائولا نشنیدیم.

سپس یک روز، آنا در حالیکه از نفس افتاده بود دیر به جلسه رسید و اعلام کرد که مطالب بسیار جالبی درباره‌ی بیماری دارد که دو سال قبل راجع به او صحبت کرده بودیم. روند درمان بسیار خوب پیش رفته بود، با وجود این، آنا تصمیم گرفت که در مورد یک جلسه‌ی خاص با این بیمار با گروه صحبت کند. او مطمئن بود که من به عنوان هماهنگ‌کننده‌ی گروه، چیز جدیدی برای تأمل پیدا خواهم کرد (اگرچه از این اظهار نظر احساس خوبی نداشتم).

آنا در مورد پائولا، بیماری که همیشه در مرز بود، به گروه یادآوری کرد. آنا خاطر نشان کرد که در گذشته، ما در مورد این بیمار گیج شده بودیم و هرگز نمی‌دانستیم که آیا او در R زندگی می‌کند یا در S، آیا ازدواج کرده است، آیا واقعاً به عنوان وکیل کار می‌کند یا اینکه از نظر مالی به پدر و مادر خود کمک می‌کند یا نه؟! آنا به ما یادآوری کرد، پائولا از خانواده‌ای بسیار فقیر بوده و قادر به استفاده از منابع عاطفی خود نبوده است. او از وضعیت مالی خود شکایت داشت و دائماً درمانگر را به ترک  جلسات تحلیل تهدید می‌کرد.

سپس آنا جلسه‌ای را که اخیراً با پائولا برگزار کرده بود برای گروه شرح داد:

پائولا با چهره‌ای خوشحال به اتاق مشاوره آمد و به من [آنا] گفت که او [پائولا] به همراه تمام خانواده‌اش به مراسمی در شرکتی که پدرش در آن کار می‌کرده رفته است. او با فهمیدن این نکته   که پدرش بسیار مورد تحسین و احترام مقامات و همکاران خود قرار گرفته بود، کاملاً شگفت‌زده شده بود.

در این مرحله، یکی از اعضای گروه صحبت‌های آنا را قطع کرد و پرسید پدر پائولا چه حرفه‌ای را دنبال می‌کند و آنا‌ پاسخ داد که او یک سمت مهم اداری را در اختیار دارد. من تعجب کردم زیرا به یاد داشتم که او تحصیلات بسیار محدودی دارد و الکلی است، اما این نکته را برای خودم نگه داشتم.

جلسه به این صورت ادامه یافت:

در مهمانی شرکت، پدر پائولا با افتخار دختر وکیل خود را به همکارانش معرفی کرده بود و او احساس استقبال گرمی‌ کرده بود. حتی مادرش که مدام افسرده بود، گفته بود که چقدر از داشتن چنین دختر زیبا و باهوشی خوشحال است.

من همچنان به طور جدی از آنچه می‌شنیدم متعجب می‌شدم. جلسات دو یا چند سال قبل را به خاطر آوردم که پائولا از پدر و مادرش به تلخی شکایت کرده بود. متوجه شدم که سایر اعضای گروه نیز از چیزی که تعریف آن سخت است، احساس خوشایندی ندارند.

آنا ادامه داد: «پائولا گفت که خواهرش نیز در این مراسم حضور داشته و خواهر قصد سفر به خارج از کشور را دارد. در این مهمانی تعدادی کودک حضور داشتند و پائولا اوقات خوبی را به بازی با آنها گذرانده است. بعد از مهمانی، خانواده به سمت ماشین‌شان رفته‌اند و به سوی خانه راه افتاده‌اند.  شوهر پائولا پشت فرمان بوده و خواهر شوهرش روی صندلی عقب نشسته بوده است. آنها به طور اتفاقی، از کنار ماشین یک متخصص زنان و زایمان عبور کرده‌اند و پائولا به شوهرش گفته که وقتی باردار شود، دوست دارد این پزشک بچه‌ی او را به دنیا بیاورد».

در این لحظه آنا حرفش را قطع کرد و اظهار داشت که پیش از این، پائولا از فکر باردار شدن و بچه‌دار شدن بسیار می‌ترسیده است. سپس آنا به ارایه خود برگشت:

پائولا شکایت کرد که شوهرش هیچ نظری در مورد این اظهار نظر نداده است. سپس پائولا از خواهر شوهرش در صندلی عقب پرسیده که درباره‌ی باردار شدن وی چه نظری دارد. خواهر شوهر به سادگی به شوهر پائولا گفته: «اینجا هوا گرم شده است. آیا می‌تواند تهویه‌ی ماشین را کم کند؟». آنا یک بار دیگر حرف خود را قطع کرد و با اشاره به تمایل پائولا برای باردار شدن، با خوشحالی به گروه گفت که این به معنای پیشرفت پائولاست. از این اظهار نظر سطحی درباره‌ی پیشرفت پائولا احساس عصبانیت کردم. در همان زمان، متوجه شدم که احساس شادی آنا با روحیه‌ی ظاهری بقیه اعضای گروه در تضاد است. ما بی‌علاقه، خسته و بی‌قرار بودیم و من فهمیدم به این دلیل بود که ارایه آنا خسته کننده بود و جذابیتی نداشت و جزئیات زیادی را شامل می‌شد. معلوم بود که ما مضطرب هستیم و منتظریم که جلسه‌ی سوپرویژن به پایان برسد.

اما نکته‌ای پیش آمد که بی‌علاقگی خواب‌آلود من با احساس هوشیاری جایگزین شد. آنا در حال توصیف یک بحث شدید بین پائولا و خودش بود. او گفت: «پائولا شکایت کرد که مادرش از تمایل به بارداری او حمایت نکرد». سپس آنا به پائولا گفته که او (پائولا) همیشه دوست داشته همه با او موافق باشند. پائولا مخالف بود، اما آنا اصرار داشته که او (پائولا) همیشه از همه این انتظار را دارد که با او موافقت کنند و حق را به او بدهند.

جو در جلسه تحلیلی متشنج و تهاجمی ‌شده بوده است. پائولا با عصبانیت گفته که آنا او را درک نمی‌کند. آنا در مورد موقعیت‌هایی که او (پائولا) همیشه می‌خواست حق به جانب باشد، چه در محل کار و چه در کنار همسرش، به پائولا یادآوری کرده بود. سپس پائولا گفته که می‌ترسد شوهرش به دلیل مشکلات مالی آنها او را ترک کند. آنا هیچ اظهار نظری نکرده بود و جلسه به پایان رسیده بود.

وقتی من (به عنوان سرپرست گروه) به آنا گوش می‌دادم، فهمیدم که از کار او چقدر ناامید شده‌ام.  او به پائولا گوش نداده بود و دوست داشت پائولا با نظریه‌های او و خود او موافقت کند. واضح بود که آنا از مسیر عملکرد تحلیلی خود خارج شده است. تصور می‌کردم که آخرین سخنان پائولا، در مورد ترس از ترک شدن توسط شوهرش، نشان‌دهنده‌ی تجربه‌ی درماندگی او از عدم درک تحلیل‌گرش است.

سعی کردم ناامیدی خود را نشان ندهم و بیان کردم آنچه بیشترین توجه من را به خود جلب کرده است، جو و فضای پایان جلسه‌ی ارائه است. آنا ساکت و جدی شد و پس از مدتی گفت که به تازگی به یاد آورده است که در آن لحظه چقدر احساس ناراحتی کرده است. او متوجه حملات خود به پائولا شده بود و احساس خجالت و گناه می‌کرد و برایش عجیب بود که وقتی تصمیم گرفت جلسه را برای گروه ارایه دهد یا هنگام بازگو کردن، این واقعیت را به یاد نمی‌آورد.

سپس آنا به طور خودجوش درباره‌ی این تحلیل بیشتر به ما توضیح داد. او به یاد آورد که مدتی قبل، پائولا سه بار متوالی جلسه درمانش را بدون این که اطلاع دهد از دست داده بود.

آنا نگران شده بود اما منتظر شنیدن خبری از  او بود. وقتی پائولا برگشت، خیلی عادی بیان کرد که جلسات خود را به علت درمان زیبایی گران قیمتی که داشته از دست داده است. سپس آنا به ما گفت که پائولا اتومبیل قدیمی خود را فروخته و در حال رانندگی با یک  اتومبیل مدل جدید و گران‌قیمت است. آنا گفت که فقط در همان لحظه جلسه سوپرویژن متوجه شده بود که پائولا از نظر مالی از او سوءاستفاده کرده است. او گفت: «من صرفاً همین لحظه این مساله را فهمیدم، همانطور که در مورد آن به شما گفتم».

وقتی آنا به تدریج از احساسات خود آگاه شد، من و گروه در سکوت نشستیم. آنا به یاد آورد که در پایان جلسه تحلیلی، پائولا هزینه تمام جلسات قبلی خود را پرداخت کرده بود. سپس آنا گفت که متعجب شده است زیرا پائولا از این هزینه شکایت نکرده است. تا آن زمان، هر وقت پائولا هزینه جلسات خود را می‌پرداخت، اصرار داشت آنا هزینه جلسات را کاهش دهد یا تهدید به توقف درمان می‌کرد.

در گروه، وقتی که آنا به ما گفت که پائولا را با قیمت کمتری می‌دیده -بسیار کمتر از آنچه معمولاً از بیماران می‌گرفت- (به خاطر اینکه از مشکلات مطرح شده مالی توسط مراجعش متأثر شده بوده است) احساس خجالت کرد و دودل و متزلزل شد. سرانجام، آنا به ما گفت که به محض رفتن پائولا تصمیم گرفته که با شروع جلسه بعدی قیمت خود را افزایش دهد.

رؤیاسازی محتوای بالینی جلسات

در فرایند سوپرویژن، از طریق همانندسازی فرافکنانه واقعی و نمادهای کلامی، تحلیلگر به سوپروایزر جلسه نحوه تبدیل به رؤیا کردن رؤیاها و غیر رؤیاهای بیمارش را  منتقل می‌کند. تحلیلگر امیدوار است که سوپروایزر این رؤیاها را از زوایای دیگر redream کند، بنابراین بتواند به افزایش ظرفیت  تفکر تحلیلگر کمک کند.

اما توانایی تفکر سوپروایزر نیز می‌تواند از طریق غیر رؤیاهایی که توسط تحلیلگر تخلیه می‌شود، مورد حمله قرار گیرد. سوپروایزر همیشه متوجه نمی‌شود که چه اتفاقی می‌افتد و اگر چنین باشد، این خطر وجود دارد که خود سوپروایزر در غیر رؤیاهای دو نفره درمانگری که تحت سوپرویژن قرار گرفته، گرفتار شود. این وضعیت همان چیزی است که براون، آن‌را غیر رؤیای سه نفره (non-dreams-for-three) می‌‎نامد. هنگامی که چندین فرد مختلف در بحث بالینی وجود دارد، مانند وضعیت توصیف شده در اینجا، این خطر کمتر است اما از بین نمی‌رود.

جلسه‌ی بحث شده و کنش‌نمایی حاد آن

همانطور که گفته شد، یک دوره دو ساله وجود داشت که آنا هیچ محتوای بالینی در مورد پائولا به جلسات سوپرویژن نمی‌آورد. وقتی او سرانجام آن روز با عجله به جلسه آمد در حالیکه نفس نفس می‌زد، احتمالاً در حال تخلیه‌ی غیر رؤیاهایش بوده است. همچنین ممکن است از طریق کنش‌ها (Actions) سعی در نشان دادن ناآرامی خود در رابطه با این واقعیت داشته باشد که از نظر ظرفیت تحلیل دیر یا عقب است. تا زمانی که این اقدامات معنایی نداشتند ، تنها شامل غیررؤیاهایی بودند که در جستجوی رؤیابین (dreamer) برای خود می‌گشتند.

آنا با این انتظار وارد شد که من، به عنوان سرپرست او، عناصر جدیدی را در مطالب پیدا کنم. چیزی باعث ناراحتی من شده بود و همچنان در طول ارائه‌ی او باعث آزار من می‌شد. من یک تجربه‌ی عاطفی را احساس کردم که معنی آن فراری دادن من بود. فقط یک طرح کلی معنا به ذهن من رسید: من از انتظارات آنا از خودم دچار ترس و تهدید شده بودم. به نظر نمی‌رسد رؤیای من فراتر از این نقطه باشد.

همانطور که صحبت آنا ادامه داشت، من به تجسم کردن پائولا در مهمانی در حالیکه از منابع عاطفی‌اش لذت می‌برد ادامه دادم. تجسم من، متشکل از تجربه‌ی من با رؤیای دو نفره که در زمینه تحلیلی اتفاق می‌افتد، مخلوطی از حقایقی که توسط آنا گفته شده بود و سایر حقایق مربوط به تاریخچه شخصی خود من بود. اما تصاویر و ایده‌های مربوط به فقر و کمبود که به ذهنم خطور می‌کرد، مربوط به جلسات قبلی و تجارب شخصی من بود. این تضاد باعث تعجب من شد.

وقتی آنا از اینکه پائولا می‌خواهد بچه‌دار شود، ابراز خرسندی کرد نمی‌توانستم با این موضوع که این امر خود باید نشانه پیشرفت باشد موافق باشم. احساس کردم عملکرد تحلیلی آنا درست کار نمی‌کند. در واقع، از او ناامید شدم. وقتی برایم مشخص شد که خواسته‌های آنا و پائولا همزمان هستند، تصور کردم که آنها ممکن است در یک رابطه‌ی آرمانی‌شده در حال ادامه‌ی کار تحلیل هستند. در ادامه می‌توانیم تأیید کنیم که غیررؤیاهای دونفره باعث ایجاد کنش‌نمایی مزمن در یک رابطه‌ی آرمانی‌شده‌ی مشترک شده‌اند. مشارکت آنا در این باور واضح بود که کار تحلیلی «بسیار خوب پیش می‌رود».

رؤیای من، که به فرضیه‌ی ایده‌آل‌سازی مشترک معنا می‌بخشید، ذهنم را تحت فشار قرار داد تا این معنا را گسترش دهد، مانند تصور و مفهومی در جستجوی فهمیده شدن. یک قدم جلوتر، ممکن است به من کمک کرده باشند تا دریابم که تبانی آرمانی‌ بین آنا و پائولا در فضای سوپرویژن هم در حال تکرار است، اما بعداً به این موضوع اشاره کردم.

تأثیرات اساسی دیگر نیز همزمان خواستار «کار رویا» (dream work) بود. فضا و جو گروه سوپرویژن  به شکل ناآرامی و بی‌علاقگی تجربه می‌شد و شرکت‌کنندگان امیدوار بودند که ارائه‌ی آنا به زودی تمام شود. به عبارت دیگر، اتفاق ناخوشایندی (عناصر بتا) در جریان بود، چیزی که سعی در از بین بردن بدن اعضای شرکت‌کننده‌ی گروه (که با ناآرامی و بی‌حوصلگی نشان داده می‌شد) و از طریق فرافکنی به دنیای خارج بود (امیدی که جلسه به زودی تمام خواهد شد).

خواب‌آلودگی من همان عملکرد را داشت که مرا از این واقعیت ناامیدکننده دور کند، اما نشان‌دهنده  وضعیت خیال‌اندیشی (reverie) من نیز بود. ناگهان با بحث پوچی که در مورد آنا و پائولا می‌شنیدم به من هشدار داده شد. آنا دچار حماقت و غرور شده بود و ناامیدی من از او بیشتر می‌شد.

دو گزینه پیش روی من بود: یا می‌توانستم از ناامیدی دور شوم و از آن فاصله بگیرم یا اینکه با آن کنار بیایم تا زمانی که معنایی به خود بگیرد. در این لحظه‌ی حساس، متوجه شدم که ناامیدی من از آنا مربوط به آرمانی‌سازی‌ای است که در گذشته درباره‌ی او در ذهنم ایجاد کرده بودم و به طور ناگهانی و آسیب‌زایی این آرمانی‌سازی وارونه شده و از بین رفته بود. باز هم دو گزینه داشتم: فرار از این درک آسیب‌زا یا شامل کردن آن در شبکه نمادین تفکرم!

یک دفاع احتمالی در برابر واقعیت ناامیدکننده، احساس دانایی مطلق است. این احساس با دوپاره‌سازی و فرافکنی درک واقعیت آسیب‌زا به اُبژه همراه است. از آنجا که این ادراک احساس دانایی مطلق ما را تهدید می‌کند، از نظر اخلاقی سانسور می‌شود. افتراق بین حقیقت و دروغ، واقعیت راستین و پدیده‌ی خلاق همه‌چیزدانی و دانای کل بودن، با این ادعای دیکتاتورمأبانه‌ که چیزی درست یا غلط است جایگزین می‌شود.

در شرایطی که در بالا توضیح داده شد، به نظر می‌رسد که من اخلاقاً آنا را به علت ناامیدی خودم (موضع اخلاقی سوپرایگو) سرزنش می‌کردم، اما این مساله یک وارونگی از حقیقت و دروغ را ایجاد کرده بود. در واقع، آرمانی‌سازی و ناامیدی هم محصول ذهن خودم بودند و من کاملاً مسئول آنها بودم. این سرزنش اخلاقی می‌توانست من را احمق و مغرور کند.

بعد از رهایی از این موضع اخلاقی، به وظیفه‌‎ی خود به عنوان سوپروایزر بازگشتم و نزدیک شدن به واقعیت، کاستی‌های آنا و همچنین خودم را پذیرفتم. به این فکر افتادم که چگونه به ظرفیت تحلیلی او حمله شده است.

بگذارید به بحث بین آن و پائولا برگردیم. آنها عقاید متناقضی داشتند و مواضع یکدیگر را رد می‌کردند. روشن بود که در این اختلاف اخلاقی، هر دو می‌خواهند که حق با هر کدام از آنها باشد.  ما نمی‌توانیم این احتمال را که هرکدام می‌خواستند با ذهن خود فکر کنند، رد کنیم. اما انتقادات متقابل (به ویژه آنا از پائولا) نشانگر کینه و خشم نسبت به حضور آنها در جبهه‌ی مخالف بود و این کینه نشان‌دهنده‌ی ناامیدی آنها از تخریب رابطه‌ی دو طرفه‌ی آرمانی‌شده بود.

در این مرحله برداشت من از واقعیت گسترش یافت. اگر آنا واقعاً عملکرد تحلیلی خود را از دست داده بود، این نتیجه‌ی قدرت همین عملکرد بود. این تناقض آشکار را می‌توان به روش زیر مشاهده کرد:

الف) در آغاز آنا و پائولا در حال کنش‌نمایی مزمن بودند، یعنی یک رابطه‌ی دونفره آرمانی‌شده (رابطه‌ای غیر رؤیایی دونفره). اما از آنجا که رؤیایی وجود نداشت، آنا از این موضوع آگاهی نداشت.

ب) بحث نشان داد که رابطه آرمانی خنثی شده است. هنگامی که آنها اختلاف نظر را شروع کردند، آنا و پائولا از واقعیت مثلثی آگاه شدند، یعنی اینکه آنها انسان‌های جداگانه‌ای هستند.

فرض کردم که این برداشت از واقعیت مثلثی نتیجه‌ی کار تحلیلی بوده است، اما این فرضیه در انتظار تأیید است و از آنجا که ادراک آنها آسیب‌زا بود، آنا و پائولا سعی در بازگشت به رابطه‌ی دوطرفه ایده‌آل خود داشتند.

به نظرم پیکربندی بیان شده در بحث بین این دو زن باید به عنوان کنش‌نمایی حاد طبقه‌بندی شود.  این بدان معنی است که کنش‌نمایی مزمن منحل شده و تماس با واقعیت مثلثی آغاز شده است.  ضربه‌ای که با این تماس همراه است و همچنین تلاش برای بازگشت به رابطه‌ی دوطرفه بسیار قابل توجه است.

کنش‌نمایی حاد شامل ترکیبی از حقایق است که همه همزمان اتفاق می‌افتند:

اول) عناصر بتا، غیررؤیاها (از طریق احساسات، اعمال و گفتار) تخلیه می‌شوند.

دوم) غیررؤیاها به دنبال رؤیابین می‌گردند.

سوم) غیر رؤیاها تبدیل به رؤیا می‌شوند.

چهارم) رؤیاهایی که اخیراً به شکل رؤیا در آمده‌اند دوباره به غیر رؤیاها تبدیل می‌شوند.

پنجم) رؤیاها به دنبال گنجانده شدن در شبکه نمادین هستند.

این حقایق جدید نشان می‌دهد که یک بازگشت مضاعف از دیدگاه اصلی رخ داده است. شکست آشکار در عملکرد تحلیلی آنا در حین کنش‌نمایی حاد در واقع بازگشت این عملکرد بود و روند تحلیلی که قبلاً اتفاق افتاده بود -روندی که ظاهراً مثمرثمر بود- در حقیقت تحت تأثیر روابط دوگانه متوقف‌کننده بود که مورد توجه قرار نگرفته بود.

عواقب کنش‌نمایی حاد به این بستگی دارد که کدام یک از دو نیرو غالب باشد. نیروی اول شامل تروما، فاجعه روانی و تهدید به تخریب حوزه تحلیلی است، در حالی که نیروی دوم شامل کار رؤیا و تماس با واقعیت است. از آنجا که این تماس آسیب‌زاست، نیروهای تخریبی را تحریک می‌کند.  هدف نیروی دوم -کار رؤیا- خنثی کردن تخریب با تلاش برای معنا بخشیدن به تروماست. از این منظر، سه احتمال بوجود می‌آید:

اول) وضعیت آسیب‌زا از کنترل خارج می‌شود و روند تحلیلی از بین می‌رود.

دوم) رابطه‌ی دوگانه به حالت اولیه برگردانده می‌شود، بنابراین کنش‌نمایی مزمن دوباره برقرار می‌شود.

سوم) یا اینکه کار رؤیای تحلیلگر و جفت تحلیلی معنی ایجاد می‌کند و در نتیجه تروما را وارد شبکه‌ی نمادین تفکر می‌کند.

همانطور که دیدیم، جلسه‌ی تحلیلی با احساس افسردگی و نگرانی پائولا در مورد احتمال ترک شوهرش (که در جلسه نمایشگر آنا بود) به دلیل مشکلات مالی آنها به پایان رسید. حساسیت پائولا در موارد زیر آشکار خواهد شد.

پس از جلسه با کنش‌نمایی حاد

در پایان جلسه تحلیلی، آنا در مورد بحثی که داشتند احساس گناه می‌کرد، اما خیلی زود به برداشت خود از این گناه حمله کرد. این احساس ناخودآگاه بود اما همچنان ذهن او را تحت فشار قرار داد تا معنای وسیع‌تری را جستجو کند. این مسئله آنا را مجبور کرد که به دنبال رؤیاپردازان دیگر در گروه سوپرویژن باشد.

پس از شرح جلسه و تشویق شدن به واسطه‌ی نگرش نگه‌دارنده‌ی (containing) گروه‌، آنا توانست تجارب خود را با عناصر موجود در شبکه‌ی نمادین تفکر خود پیوند دهد. او احساس بیگانگی و گناهی را که هنگام بحث با پائولا داشته به یاد آورد و فهمید که با فرار از واقعیت سعی کرده این حقیقت را فراموش کند.

همانطور که آنا احساسات خود را در گروه به اشتراک گذاشت، وی توانایی کلی خود در رؤیاپردازی را نیز گسترش داد. او موقعیت‌هایی را به یاد آورد که در آنها احساس بی‌احترامی ‌کرده بود و به تدریج فهمید که به برداشت خود از این واقعیت که پائولا باعث احساس ناخوشایندی در او شده حمله کرده است. به محض اینکه از احساس خود در مورد سوءاستفاده‌ی مالی پائولا از خودش آگاه شد، دچار یک لحظه افسردگی شد و مجبور شد اعتراف کند که از پائولا هزینه‌ی بسیار کمتری نسبت به سایر بیماران خود دریافت کرده است.

اکنون آنا متوجه شد که او یک تبانی سادومازوخیستی ایجاد کرده است. پائولا به او حمله کرده بود و حتی از نظر مالی او را فریب داده بود و در او ایجاد حسرت کرده بود. در عوض، آنا به دلیل  مسدود شدن استفاده از ظرفیت تحلیلی خود توسط پائولا، به او حمله کرده بود. حماقت آنا خشونت را به آرمان‌گرایی مطیعی تبدیل کرده بود، اما این تسلیم و مطیع شدن مورد توجه قرار نگرفته بود.  به این معنی که، جفت تحلیلی از طریق دفاع‌های مانیک، از خود در برابر تبانی گزند و آسیب دفاع  کرده است.

وقتی پائولا بدون شکایت و تهدید به ترک جلسات تحلیل آنچه را که به آنا بدهکار بود پرداخت کرد، آنا به فکر افزایش هزینه‌های پائولا افتاد. چه چیزی ممکن است باعث این واکنش شود؟ یا:

الف) پائولا از این واقعیت که تحلیلگرش کنترل خشم خود را از دست بدهد ترسیده بود و سعی کرده که او را آرام کند تا رابطه‌ی دونفره آرمانی‌شده را حفظ کند،

ب) یا کنش‌نمایی حاد اولین نتیجه‌ی کار رؤیا/عملکرد آلفا، یعنی تماس آزمایشی با واقعیت بود.  ادامه این کار رؤیا می‌تواند ظرفیت تفکر را گسترش دهد.

توالی رویدادها نشان می‌دهد که فرضیه دوم فرضیه صحیح است. در جلسات بعدی، وقتی پائولا نشان داد که کینه‌توز و عصبانی است، می‌توانستند بازگشت خلاقانه‌ای به این بحث داشته باشند. پائولا درباره‌ی فانتزی‌ها و خاطرات خود از موقعیت‌های آسیب‌زای اولیه صحبت کرد. در این میان احتمالاً افسردگی بسیار شدیدی که مادرش متحمل شده بود و موقعیت‌های درماندگی که ‌باعث شده ‌بود احساس رها شدن و ترک شدن کند (که البته چنین ادراکی را انکار کرده بود) وجود داشت. این موقعیت‌ها شاید خاطره‌ای از صحنه‌های دیگر، حتی زمان‌های خیلی قبل باشد که هرگز آگاهانه به یاد نمی‌آیند، اما در رابطه‌ی تحلیلی دوباره زنده می‌شوند. آسیب‌هایی که تا آن زمان غیر رؤیا بودند، قابلیت شکل‌پذیری و در تصویر در آمدن به خود می‌گیرند.

در همان زمان، ساختارهای فرضی، مکان‌های خالی شبکه‌ی نمادین را پر کردند. به نوبه خود، آنا به خود گوشزد کرد تا بتواند علائم هشداردهنده‌ی زود هنگام احتمالی که نشان از بازگشت به تبانی‌های دوطرفه دارد را بشنود. به طور خلاصه، ظرفیت جفت تحلیلی برای ایجاد رؤیا و قدرت تفکر تقویت شده بود.

این مقاله با عنوان «WHEN THE ANALYST BECOMES STUPID» در The Psychoanalytic Quarterly منتشر شده و توسط مریم فارسی‌نژاد ترجمه و در تاریخ ۱۲ آبان ۱۳۹۹ در مجله‌ی روانکاوی تداعی منتشر شده است.
This Post Has 0 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search