skip to Main Content
غریزه مرگ

غریزه مرگ

غریزه مرگ

غریزه مرگ

عنوان اصلی: Death Instinct
نویسنده: لاپلانش و پونتالیس
انتشار در: THE LANGUAGE OF PSYCHO-ANALYSIS
تاریخ انتشار: 1998
تعداد کلمات: 3200 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 18 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

غریزه مرگ

در چارچوب تئوری نهایی فروید درباره غرایز، این نامی است که به یکی از طبقات اساسی داده شده: غرایز مرگ، که برعکس غرایز زندگی، در جهت کاهش تنش‌ها به نقطه صفر فعالیت می‌کنند. به بیان دیگر، هدف آن‌ها برگرداندن موجود زنده به وضعیت غیر آلی (بی‌جان) است.

غرایز مرگ در وهله اول جهت‌گیری درونی داشته و بیشتر به سوی خود تخریبی گرایش دارند، اما پس از مدتی به شکل غرایز پرخاشگرانه یا ویرانگر به سوی جهان بیرونی تغییر جهت می‌دهند.

اندیشه غریزه مرگ، که فروید برای اولین بار در کتاب دگرسوی اصل لذت (۱۹۲۰g) آن را مطرح کرده و تا انتهای فعالیتش به حمایت از آن ادامه داد، موفق نشد به اندازه اکثریت دستاوردهای او، از سوی طرفداران و جانشینان فروید پذیرش بدست آورد – و هنوز یکی از بحث برانگیزترین مفاهیم روانکاوی است. به عقیده ما، برای درک کامل معنای این مفهوم، تنها اشاره به اظهارنظرهای صریح فروید در این باره، یا مشخص کردن آن پدیده‌های بالینی که به نظر می‌رسد بهتر از هر چیز این فرضیه گمان پردازانه را توجیه می‌کنند، کفایت نمی‌کند. بلکه ضروری است که ارتباط میان مفهوم غریزه مرگ را با تکامل اندیشه فروید مشخص کرده و ضرورت ساختاری‌ای که معرفی آن در بستر تجدیدنظر عمومی‌تری که تحت عنوان نقطه عطف دهه ۱۹۲۰ شناخته می‌شود، را کشف کنیم. تنها با کمک چنین ارزیابی‌ای است که می‌توانیم به کسب بینش به نیازی که این اندیشه گواه آن است -علاوه بر تاکیدات صریح فروید و البته علی رغم عقیده‌اش مبنی بر این که چیزی اساسا تازه را کشف کرده است- امید داشته باشیم؛ چرا که این نیاز در جامه‌ای دیگر، پیش از این در مدل‌های نظری قدیمی‌تر توجهات را به خود جلب کرده است.

***

با خلاصه‌ای از فرضیه‌های فروید در رابطه با غریزه مرگ شروع می‌کنیم. این غریزه نشان‌دهنده گرایش بنیادین هر موجود زنده‌ای به بازگشت به وضعیت غیرآلی است. در این زمینه، «اگر فرض کنیم که موجود زنده دیرتر از موجودات بی‌جان به وجود آمده و از آن‌ها حاصل شده، پس غریزه مرگ در این قاعده […] با این اثر که غرایز گرایش به بازگشت به یک وضعیت پیشین را دارند، تناسب دارد». از این نقطه نظر، «کل ماده زنده مقید است که به دلایل درونی بمیرد». در ارگانیسم‌های چندسلولی، «لیبیدو با غریزه مرگ، یا ویرانگری، که در آن‌ها غالب است و در پی متلاشی کردن ارگانیسم سلولی و هدایت هر ارگانیسم جداگانه تک سلولی ]تشکیل دهنده آن[ به حالتی از پایداری غیرآلی است […] تلاقی می‌کند.  لیبیدو وظیفه بی ضرر ساختن این غریزه ویران کننده را بر عهده دارد، و این وظیفه را از طریق منحرف کردن این غریزه، تا حد زیادی، به سمت بیرون، در جهت ابژه‌های موجود در جهان بیرونی، به انجام می‌رساند – به زودی با کمک یک سیستم عضوی ویژه، یعنی دستگاه ماهیچه‌ای. آنگاه این غریزه، غریزه ویرانگر نامیده می‌شود، غریزه چیره دستی، یا اراده به قدرت. بخشی از این غریزه مستقیما در خدمت عملکرد جنسی قرار می‌گیرد، جایی که نقش مهمی بر عهده دارد. این ویژه‌ی سادیسم است. بخش دیگر آن در این جابجایی به سمت بیرون شریک نیست؛ بلکه درون ارگانیسم باقی می‌ماند و […] از لحاظ لیبیدویی همانجا پایبند می‌شود. در این بخش است که باید مازوخیسم اصلی شهوت‌زا را بشناسیم».

فروید موفق شد نقش‌های غرایز زندگی و مرگ را به صورت ترکیب شده در رشد لیبیدویی فرد توصیف کند، هم در شکل سادیستی هم مازوخیستی.

غریزه مرگ یکی از قطب‌های یک دوگانه جدید را تشکیل می‌دهد که در آن متضاد غریزه زندگی (یا اروس) است، که حالا همه غرایزی که پیش از این توسط فروید برشمرده شده بود را دربرمی‌گیرد (غرایز زندگی، غریزه جنسی، غرایز صیانت نفس، غرایز ایگو). در نتیجه غرایز مرگ در سیستم مفهومی فرویدی به عنوان نوع کاملا جدید از غریزه ظاهر می‌شوند که در طبقه‌بندی‌های قبلی هیچ جایگاهی نداشت (مثلا سادیسم و مازوخیسم که پیش از این از منظر فعل و انفعالات پیچیده میان غرایزی که همه ماهیتی کاملا مثبت داشتند، توضیح داده شده بود). اما در عین حال فروید به این غرایز جدید به صورت غرایز par excellence ]نهایی[ نگاه می‌کند، از این حیث که نمایانگر ذات تکرار شونده غریزه به صورت کلی هستند.

***

کدام انگیزه‌ها به روشنی هر چه بیشتر فروید را به فرض وجود یک غریزه مرگ واداشتند؟

الف. اولا، لازم است به تجلی پدیده‌های تکرار، در سطوح بسیار متفاوت، توجه کنیم که توجیه آن در محدوده جستجو برای ارضای لیبیدویی یا به عنوان اقدامی ساده برای غلبه بر تجربیات ناخوشایند دشوار است. فروید نشان «شیطانی» را در این پدیده‌ها می‌بیند – به بیان دیگر نشان یک نیروی سرکش که از اصل لذت مستقل بوده و تمایل دارد به ضدیت با آن ورود کند. شروع آن از این اندیشه بود که فروید را به فکر واداشت که آیا غریزه نمی‌تواند ویژگی پسرفتی داشته باشد، و این فرضیه، به سوی نتیجه‌گیری منطقی پیش رفته و فروید را به آن واداشت که غریزه مرگ را به عنوان مظهر حقیقی غریزه ببیند.

ب. عامل دیگر اهمیتی بود که مفاهیم دوسوگرایی، پرخاشگری، سادیسم و مازوخیسم در روانکاوی به دست آورده بودند – برای نمونه آنطور که به واسطه تجربه بالینی در رابطه با روان‌نژندی وسواسی و مالیخولیا پرورش یافته بود.

ج. از همان ابتدا از نظر فروید غیرممکن بود که تنفر بتواند، از لحاظ فراروانشناختی، از غرایز جنسی سرچشمه بگیرد. او هرگز از این رویکرد که «هر آنچه در عشق خطرناک و خصمانه است را به یک دو قطبی اساسی در ماهیت آن» نسبت می‌دهد، حمایت نکرد. در «غرایز و فراز و نشیب‌های آن‌ها» (۱۹۱۵c)، سادیسم و تنفر در ارتباط با غرایز ایگو در نظر گرفته شده‌اند: «… نمونه‌های اولیه حقیقی رابطه تنفر نه از زندگی جنسی بلکه از کشمکش ایگو برای حفظ و نگهداری خودش سرچشمه گرفته‌اند»؛ فروید تنفر را به مثابه یک رابطه با ابژه می‌بیند که «از عشق قدیمی‌تر است». پس از معرفی مفهوم نارسیسیسم، تمایز میان دو نوع از غرایز -یعنی غرایز جنسی و غرایز ایگو- کم کم ناپدید شده و جای خود را به یک توضیح از حیث کیفیات لیبیدو می‌دهد؛ می‌توانیم فرض کنیم که فروید در این نقطه همساز کردن تنفر را با چارچوب وحدت‌گرایی غریزی به طور ویژه دشوار یافته بود. اندیشه مازوخیسم اولیه، که در ۱۹۱۵ مطرح شد نخستین اشاره به یکی از قطب‌های دوگانه‌گرایی جدید فروید است، که هنوز باید بسط و توسعه یابد.

همانطور که مشهور است، گرایش دوگانه در اندیشه فروید بنیادین است: این اندیشه را می‌توان در جنبه‌های ساختاری بی‌شماری در نظریه او یافت، و برای مثال در اندیشه «جفت‌های اضداد» آشکار می‌شود استلزامات این جستجو برای توضیحات دوگانه‌گرایانه به طور ویژه در رابطه با غرایز سخت‌گیرانه هستند، چرا که غرایز نیروهایی هستند که، در برآوردهای نهایی، در تعارض روانی با یکدیگر در تقابل قرار می‌گیرند.

***

فروید چه نقشی را به غریزه مرگ اختصاص می‌دهد؟ اولین نکته‌ای که باید به آن توجه داشته باشیم این است که خود فروید تاکید می‌کند که اساس این مفهوم در ملاحظات گمان‌پردازانه بنا شده است، و به تعبیری تدریجا خود را به او تحمیل کرده است: «در وهله اول، با شک و تردید بود که دیدگاه‌هایی که اینجا بسط داده‌ام را مطرح کردم، اما با گذشت زمان آن‌ها چنان مرا تصرف کردند که دیگر نمی‌توانستم طور دیگری بیندیشم». ظاهرا بیش از هر چیز به علت ارزش نظری این مفهوم و هماهنگی آن با دیدگاه خاصی به غریزه بود که فروید علی‌رغم «مقاومت‌هایی» که در قلمرو روانکاوی با آن مواجه می‌شد و علی‌رغم دشواری اثبات آن در تجربه عینی، بسیار علاقمند بود که از نظریه غریزه مرگ حمایت کند. حقیقت این است که -همانطور که فروید در چند جا تاکید کرده- یک ارضای لیبیدویی، چه ارضای جنسی هدایت شده به سمت ابژه یا لذت نارسیسیستیک، همواره می‌تواند حاضر باشد، حتی در مواردی که گرایش به سمت ویرانگری دیگران یا خود بیش از هر چیز آشکار است – حتی جایی که جنون ویرانگری از همیشه کورتر است. «آنچه با آن سر و کار داریم تقریبا هرگز تکانه‌های غریزی خالص نیستند بلکه ترکیبی است از نسبت‌های متنوع دو گروه از غرایز». از این جهت بود که فروید گهگاه می‌توانست اشاره کند که غریزه مرگ از ادراک ما می‌گریزد […] مگر این که به اروتیسم آلوده شده باشد.

این نیز از دلایل دشواری‌هایی است که فروید در تلاش برای ادغام نکات این دوگانه غریزی جدید در تئوری روان‌نژندی و مدل تعارض روانی با آن‌ها مواجه می‌شد: «بار‌ها و بار‌ها در می‌یابیم که وقتی بتوانیم تکانه‌های غریزی را ریشه‌یابی کنیم، خودشان را به عنوان مشتقات اروس آشکار می‌کنند. اگر به علت ملاحظاتی که در ورای اصل لذت مطرح شد نبود، و در نهایت به علت نهادهای سادیستیکی که خودشان را به اروس چسبانده‌اند، باید در حفظ دیدگاه دوگانه‌گرای بنیادین خویش به مشکل می‌خوردیم». این که در متنی مانند بازداری‌ها، علایم و اضطراب (۱۹۲۶d)، که کل مسئله تعارض روان‌نژند و روش‌های متنوع آن را مورد تجدیدنظر قرار می‌دهد، شاهد این هستیم که فروید چه فضای ناچیزی را به دو نوع غریزه متعارض اختصاص داده، به واقع تکان‌دهنده است: به ضدیت آن‌ها ابدا هیچ کارکرد پویایی اختصاص داده نشده. وقتی فروید آشکارا به مسئله ارتباط میان عاملیت‌های شخصیت که آن‌ها را از هم متمایز کرده است (اید، ایگو، سوپرایگو) و دو طبقه‌بندی غریزی می‌پردازد، قابل ملاحظه است که او بین عاملیت‌ها، به صورتی که بتوانند به تعارض غریزی اضافه شوند، تعارضی نمی‌بیند. هر چند او تلاشی نمی‌کند تا نقش‌هایی که این دو غریزه در تشکیل هر عاملیت بازی می‌کنند را ارزیابی کند، به شرح کیفیات این تعارض که می‌رسد ضدیت میان غرایز زندگی و مرگ واضح نیست. در واقع، «هیچ سوالی از محدود کردن هر یک از غرایز بنیادین به یکی از قلمروهای ذهن نمی‌تواند مطرح شود. ضرورتا باید با آن‌ها در هر محل برخورد کرد». فاصله میان نظریه جدید غرایز و مکان‌نگاری جدید گاهی از این هم برجسته‌تر می‌شود: تعارض تبدیل می‌شود به تعارض میان عاملیت‌های روانی که در آن اید در نهایت برخلاف ایگو، نماینده همه نیازهای غریزی می‌شود. در این بستر است که فروید تا آنجا پیش می‌رود که تاکید می‌کند از لحاظ تجربی تمایز میان غرایز ایگو و غرایز ابژه هنوز اعتبار خود را داراست: این تنها «حدس و گمان نظری است که به این فرض می‌انجامد که دو غریزه بنیادین وجود دارد ]یعنی اروس و غریزه ویرانگری [که پشت تجلی غرایز ایگو و غرایز ابژه پنهان شده‌اند». آشکار است که فروید در اینجا یک بار دیگر – حتی در سطح غریزی – یک مدل تعارض را می‌پذرید که از ورای اصل لذت قدیمی‌تر است. فرض در واقع این است که هر یک از این دو نیروی موثر -«غرایز ایگو» و «غرایز ابژه» که مواجهه آن‌ها با یکدیگر به وضوح قابل مشاهده است- در حقیقت خودشان تجلی یک هم‌آمیزی میان غرایز زندگی و غرایز مرگ هستند.

سرانجام، جالب توجه است که چه تغییر مانیفست اندکی به واسطه نظریه جدید غرایز در شرح تعارض دفاعی یا توضیح مراحل غریزی ایجاد شده است.

با وجودی که فروید اندیشه غریزه مرگ را تا انتها تایید و حفظ می‌کند، اما ادعا نمی‌کند که نظریه روان‌نژندی ناگزیر بر این اندیشه دلالت دارد. در عوض، آن را از دو طریق توجیه می‌کند: اولا، این اندیشه محصول یک نیاز گمان‌پردازانه است که او آن را بنیادین در نظر می‌گیرد؛ دوما، از نظر او چنین فرضیه‌ای ناگزیر به واسطه تداوم یک پدیده بسیار دقیق و تقلیل‌ناپذیر، و از نظر او، با اهمیت فزاینده برای تجربه بالینی و درمان روانکاوی مطرح می‌شود: «اگر تصویر کلی‌ای که از پدیده‌های مازوخیسم فراگیر در تعداد زیادی از افراد، واکنش درمانی منفی و احساس گناه دیده شده در بسیاری از روان‌نژندها، تشکیل می‌شود را در نظر بگیریم، دیگر نخواهیم توانست به این باور که رویدادهای ذهنی منحصرا تحت حاکمیت میل به لذت قرار دارند، پایبند بمانیم. این پدیده‌ها نشانه‌های بی‌چون و چرای وجود یک قدرت در حیات ذهنی است که بسته به هدفش به آن غریزه پرخاشگری یا ویرانگری می‌گوییم و ردپای آن را در غریزه مرگ اصلی ماده زنده می‌یابیم».

به ادعای فروید، هرگز نمی‌توانیم حتی به صورت گذرا نگاهی به کنش غریزه مرگ، در حالت خالص خود وقتی به هم‌آمیزی با غریزه زندگی گرایش دارد، مثل بیماران مالیخولیایی که سوپرایگوی آن‌ها به صورت «یک زمین کشت خالص برای غریزه مرگ» ظاهر می‌شود، داشته باشیم.

***

همانطور که خود فروید تصدیق می‌کند، «از آنجایی که فرض درباره وجود این غریزه عمدتا بر مبنای پایه‌های نظری مطرح شده، باید اعتراف کنیم که این کاملا برهانی علیه استدلال‌های مخالف نظری نیست». در واقع تعداد قابل توجهی از روانکاوان با این استدلال‌های مخالف هم‌نظر هستند؛ آن‌ها از یک سو از این اندیشه که غریزه مرگ غیرقابل قبول است حمایت می‌کنند و از سوی دیگر از این نظر که داده‌های بالینی‌ای که فروید به آن‌ها استناد کرده باید بدون متوسل شدن به چنین مفهومی تفسیر شوند. این انتقادات را می‌توان – به صورت بسیار خلاصه – بر اساس سطوح مختلفی که مطرح شده‌اند طبقه‌بندی کرد:

الف. در سطح فراروانشناختی، برخی منتقدین از در نظر گرفتن کاهش تنش‌ها به عنوان کار گروه خاصی از غرایز سر باز زده‌اند.

ب. دیگران به مخالفت با شرح پیدایش پرخاشگری پرداخته‌اند. آن‌ها گاهی با این امر به عنوان عاملی رفتار می‌کنند که از ابتدا با همه غرایز در ارتباط است، تا حدی که این غریزه به واسطه فعالیتی از سوی سوژه که از ابژه بهره‌جویی می‌کند، تجلی می‌یابد. از سوی دیگر، پرخاشگری به مثابه یک واکنش ثانویه به ناکامی ایجاد شده توسط ابژه نیز در نظر گرفته شده است.

ج. دیگران همچنین اهمیت و خودمختاری غرایز پرخاشگرانه را تصدیق کرده‌اند اما این فرضیه که بر اساس آن این غرایز به یک گرایش خود-پرخاشگرانه تقلیل‌پذیر هستند را رد می‌کنند؛ در این مورد این فرض رد می‌شود که درون هر ارگانیسم زنده‌ای یک جفت متضاد متشکل از غرایز زندگی و غریزه خود-پرخاشگرانه وجود دارد. از این نظر می‌توان قاطعانه گفت که یک دوسوگرایی غریزی از ابتدا وجود دارد، اما تضاد عشق-تنفر، آنطور که بی‌درنگ در جذب دهانی تجلی می‌یابد را تنها می‌توان از منظر رابطه با یک ابژه بیرونی درک کرد.

بر خلاف این منتقدین، مکتبی مانند مکتب کلاینی با تمام قوا مجددا بر دوگانگی غرایز مرگ و زندگی صحه می‌گذارد: ملانی کلاین و پیروانش تا آنجا پیش می‌روند که از ابتدای وجود بشر نقش عمده‌ای را برای غرایز مرگ قائل می‌شوند، و نه تنها به این دلیل که این غرایز به سوی ابژه‌های بیرونی هدایت می‌شوند، بلکه به این دلیل که درون ارگانیسم عمل کرده و اضطراب از هم پاشیدگی و نابودی را ایجاد می‌کنند. به هر صورت ما حق داریم بپرسیم که آیا مانویت کلاینی (Kleinian manichaeism) کلیه مفاهیم دوگانه‌گرایی فروید را می‌پذیرد یا خیر: شکی نیست که دو نوع غریزه‌ای که ملانی کلاین به آن‌ها استناد می‌کند از لحاظ اهدافشان با یکدیگر متعارض هستند، با این حال او هیچ تفاوت بنیادی‌ای را در اصل کنش آن‌ها فرض نمی‌کند.

***

مشکلی که وارثین فروید در یکپارچه‌سازی اندیشه غریزه مرگ با آن روبرو شدند به این سوال انجامید که منظور فروید دقیقا از اصطلاح «Trieb» در نظریه نهایی‌اش چیست. در واقع دریافتن این که یک اسم، یعنی غریزه، از یک سو به عاملی که فروید آن را توصیف کرده و عملکرد او را در کنش پیچیده تمایلات جنسی انسان به تصویر کشیده (سه رساله درباره تئوری تمایلات جنسی d]1905 [) اطلاق می‌شود؛ و از سوی دیگر، به آن «نیروهای افسانه‌ای» که او رودررویی آن‌ها را در سطح تعارضی که به اندازه مبارزه‌ای فراتر از فرد انسان از نظر بالینی قابل مشاهده است فرض نمی‌کند – چرا که به شکل نهان در همه چیزهای زنده – شامل بدوی‌ترین آن‌ها – قابل شناسایی است: « ممکن است نیروهای غریزی که به دنبال رساندن زندگی به مرگ هستند از ابتدا در تک یاخته‌ها نیز فعال بوده باشند، و با این حال اثرات آن‌ها به واسطه نیروهای حفظ کننده زندگی کاملا پنهان شده باشد به طوری که یافتن هرگونه شواهد مستقیم از حضور آن‌ها بسیار دشوار باشد».

تعارض میان دو غریزه اساسی را ظاهرا می‌توان با فرایندهای حیاتی مهم assimilation و dissimilation مقایسه کرد، و این قیاس در افراطی‌ترین شکل خود حتی «به جفت نیروهای متضاد -جاذبه و تنفر- که در جهان غیر زنده حکم‌فرما هستند گسترش می‌یابد.» همچنین این جنبه بنیادین از غریزه مرگ، توسط فروید به طرق متعدد مورد تاکید قرار گرفته است؛ این امر به طور ویژه به واسطه اشاره به عقاید فلسفی مطرح شد همچون عقاید امپدوکلس و شوپنهاور.

در واقع فروید از طریق اصطلاح «غریزه مرگ» آشکارا به دنبال بیان بنیادین‌ترین جنبه زندگی غریزی بود: بازگشت به یک وضعیت پیشین، در بررسی نهایی، بازگشت به سکون مطلق امر غیرآلی. آنچه اینجا مشخص شده فراتر از هر نوع خاصی از غریزه است – بلکه عاملی است که اصل حقیقی همه غرایز را تعیین می‌کند.

جالب است که، با در نظر داشتن این ملاحظات، شاهد این هستیم که ترسیم غریزه مرگ در ارتباط با «اصول عملکرد ذهنی» که مدت‌ها پیش آن‌ها را بنا نهاده بود -و به ویژه در ارتباط با اصل لذت- برای فروید تا چه اندازه دشوار بود. بنابراین در ورای اصل لذت -همانطور که از خود عنوان مشخص است- غریزه مرگ بر مبنای حقایقی که از قرار معلوم با اصل مذکور مغایرت دارند فرض شده؛ و با این حال فروید توانست به تاکید بر این که «به نظر می‌رسد اصل لذت در واقع به غرایز مرگ خدمت می‌کند» نتیجه‌گیری کند.

با وجود این او از این تناقض آگاه بود و این امر باعث شد که در نهایت اصل نیروانا را از اصل لذت متمایز کند؛ اولی، یک اصل اقتصادی است که در راستای کاهش تنش به صفر عمل می‌کند، «تماما در خدمت غرایز مرگ است». اصل لذت، که حالا بیشتر در چارچوب کیفی تعریف می‌شود تا اقتصادی، «نماینده مطالبات لیبیدو است».

شاید این سوال مطرح شود که آیا معرفی اصل نیروانا، که «گرایش غریزه مرگ را بیان می‌کند،» یک نوآوری رادیکال محسوب می‌شود یا خیر. نشان دادن این که قواعد اصل لذت که توسط فروید در طول فعالیتش مطرح شد، چطور دو گرایش را با هم خَلط می‌کند کار آسانی است: گرایشی به سمت تخلیه تهییج و گرایش به حفظ یک سطح پایدار (هموئستاز). اما این نکته نیز درخور توجه است که فروید این دو گرایش را در نخستین مرحله ساختارهای فراروانشناختی خویش («پروژه یک روانشناسی علمی»)، از طریق صحبت از اصل بی‌جنبشی و با نشان دادن این که این اصل به یک گرایش برای حفظ سطح ثابتی از تنش تعدیل می‌شود، از هم متمایز کرد.

از آن گذشته، فروید تا آنجا به تمایز قائل شدن میان این دو گرایش ادامه داد که می‌توان گفت آن‌ها با دو نوع از انرژی -آزاد و مقید- و با دو نوع از عملکرد ذهنی -فرایندهای اولیه و ثانویه- مطابقت دارند. از این لحاظ می‌توان به نظریه غریزه مرگ به عنوان تایید دوباره‌ای نگریست بر آنچه فروید همواره به عنوان ماهیت جنبه فناناپذیر و غیرواقعی ناهشیار مطرح می‌کرد. این تاکید مجدد بر رادیکال‌ترین بخش میل ناهشیار می‌تواند با یک تغییر در عملکرد نهایی‌ای که فروید به تمایلات جنسی اختصاص می‌دهد همبسته باشد؛ تحت عنوان اروس، مورد دوم دیگر نه به مثابه یک نیروی ویرانگر، یک نیروی شدیدا آشوب‌برانگیز، بلکه به عنوان یک اصل انسجام تعریف می‌شود: «هدف ]اروس[ دایر کردن یگانگی‌های بزرگتر و حفظ آن‌ها بدین گونه -به طور خلاصه، به هم پیوند دادن- است؛ اهدف ]غریزه ویرانگر[ از سوی دیگر، از بین بردن پیوندها و ویران کردن چیزهاست».

***

با این حال، هرچند به رسمیت شناختن غریزه مرگ به عنوان یک کسوت جدید برای یکی از شروط اساسی اندیشه فرویدی امکان‌پذیر است، باید تاکید داشت که معرفی آن متضمن یک انحراف مفهومی است: غریزه مرگ گرایش ویرانگری را، همانطور که به طور مثال در بخش سادومازوخیسم ذکر شد، به یک امر تقلیل‌ناپذیر تبدیل می‌کند؛ از این گذشته تجلی منتخب بنیادین‌ترین اصل یا عملکرد جسمانی است؛ و در نهایت، تا آنجا که «ماهیت امر غریزی» است، هر آرزو، چه پرخاشگرانه چه جنسی، را به آرزوی مرگ پیوند می‌دهد.

این نوشته با عنوان «Death Instinct» در کتاب «زبان روانکاوی» نوشته‌ی لاپلانش و پونتالیس ارائه شده و در تاریخ ۱۸ آذر ۹۹ توسط تیم ترجمه‌ی تداعی ترجمه و در بخش دانشنامه‌ی روانکاوی سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
تصویر: جان ویلیام واترهاوس
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.