skip to Main Content
درباره‌ی موضع پارانوئید-اسکیزوئید

درباره‌ی موضع پارانوئید-اسکیزوئید

درباره‌ی موضع پارانوئید-اسکیزوئید

درباره‌ی موضع پارانوئید-اسکیزوئید

عنوان اصلی: درباره‌ی موضع پارانوئید-اسکیزوئید
نویسنده: آلاله آطاهریان
انتشار در: مجله‌ی روانکاوی تداعی
تاریخ انتشار: 5 مهر 1399
تعداد کلمات: 1650 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 10 دقیقه

درباره‌ی موضع پارانوئید-اسکیزوئید

این نوشته به بررسی موضع پارانویید-اسکیزویید بر اساس دو مقاله می‌پردازد؛ یکی مقاله‌ی «یادداشت‌هایی در باب برخی مکانیزم‌های اسکیزویید» ملانی کلاین و دیگری مقاله‌ی «موضع پارانویید-اسکیزویید» پریسیلا راث از فصل سوم کتاب «نظریه‌ی کلاینی: یک چشم‌انداز معاصر» کاتالینا برونشتاین است.

ملانی کلاین در پی تحلیل کودکان و افراد بزرگسال و تلاش برای توضیح و درک رفتار آنها به سال‌های پیش از شکل‌گیری زبان متوسل می‌شود. در اینجا بناست با بهره‌گیری از زبان، مفاهیمی پیشازبانی را تشریح کنیم. به همین منظور از ابزارهای مختلفی بهره می‌گیریم. ابزارهای ما مشاهده مستقیم نوزاد، مطالعه نظریه‌های ذهن و مطالعات تجربی نوزادان است.

کلاین معتقد بود نوزاد در زمان تولد ویژگی‌هایی ذاتی دارد که تا حدی تعیین‌کننده‌ی نحوه‌ی ارتباط او با دنیا هستند. او مسیر رشدی را به گونه‌ای ترسیم کرد که از «آشفتگی و بی‌نظمی» به «انسجام و نظم» می‌رسد. برای توضیح چنین مسیری کلمه‌ی «موضع» را اتخاذ کرد. این واژه در معنای «مرحله»‌ای که زیگموند فروید به کار برد نیست. در واقع از منظر کلاین، موضع اشاره به این موضوع دارد که نوزاد در دوره‌ای از زندگی‌اش تجربه‌های خاصی از محیط پیرامون دارد که در هر یک از این موضع‌ها اضطراب، دفاع‌ها، نحوه برخورد و درک مشخصی از اُبژه وجود دارد. این دوره‌ها به پایان نمی‌رسند بلکه در سراسر عمر به فعالیت خود ادامه داده و هر یک در دوره‌ای از زندگی غالب می‌شوند. ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍

از زمان تولد نوزاد، غرایز مرگ و زندگی، اُبژه و در واقع ارتباط با اُبژه و ایگوی اولیه وجود دارند. اُبژه‌ای که در سال‌های اولیه نوزاد تجربه می‌شود -یعنی مادر- به آن معنی که در ذهن یک بزرگسال وجود دارد نیست. در واقع نوزاد صرفاً سینه‌ی مادر را تجربه می‌کند. بدین شکل که سینه اگر ارضاکننده باشد به عنوان اُبژه‌ی خوب و اگر ارضاکننده نباشد به عنوان اُبژه‌ی بد تجربه می‌شود.

کلاین معتقد است که این تجربه‌های خوب و بد کاملاً جدا از هم و تکه‌تکه هستند. در لحظه‌ی حال اگر سینه ارضاکننده باشد سراسر خوبی خواهد بود و دیگر نوزاد به یاد نخواهد داشت که چند دقیقه قبل همان سینه او را ناکام گذاشته است. همین امر در مورد سینه بد نیز صادق است. از همین رو تجربه‌های نوزاد گویی جدا و مستقل از هم هستند.

همینطور ایگوی اولیه نیز چنانکه وینیکات هم عنوان می‌کند کاملاً نامنسجم و به هم‌ریخته است. تجربه‌های مختلف، شبیه ذرات معلق در هوا هستند. اما این ایگوی اولیه‌ی نامنسجم بناست به شکلی اضطراب‌ها را کنترل کند.

اما این اضطراب‌ها از کجا ناشی می‌شوند؟ چه چیزی چنین اضطرابی ایجاد می‌کند؟ کلاین در مقاله‌ی خود دو منبع ایجادکننده‌ی اضطراب را بر می‌شمارد. یکی عملکرد رانه‌ی مرگ در درون نوزاد است که به شکل ترس از مرگ و نابودی است و خود را به شکل ترس از گزند و آسیب به نمایش می‌گذارد. منبع دیگر اضطراب ترومای تولد است (اضطراب جدایی) و ناکامی ارضای نیازهای بدنی است. نیاز به کنترل چنین اضطراب‌هایی ایگو را مجبور به استفاده از مکانیسم‌های دفاعی می‌کند. گویی که باید اولین گام در جهت برقراری نظم و انسجام برداشته شود.

در ماه‌های اولیه با دنیای درونی آشفته و سرشار از تجربه‌های تکه‌تکه و پراکنده و اضطراب مواجه هستیم که گرایش به انسجام و نظم و کاهش اضطراب دارند. برای رسیدن به چنین مقصودی ایگو باید به تدریج قدرت گرفته و رشد کند. در واقع ایگو باید به تدریج شکل و قدرتی برای مقابله با اضطراب پیدا کند.

اما ایگو چطور می‌تواند دارای شکل و نیرو شود؟ کلاین معتقد است که انتظار وجود اُبژه‌ی خوب امری ذاتی است. به این معنا که تجربه‌های خوب ارضا از آغاز در ذهن نوزاد به وجود اُبژه ارضاکننده وابسته است. بنابراین وقتی تجربه‌ای ارضا کننده باشد، اُبژه‌ای ارضا کننده و دوست داشتنی وجود خواهد داشت. این اُبژه‌ی دوست‌داشتنی به درون برده می‌شود (درون‌فکنی). به عبارت بهتر، از آنجایی که تمایزی بین درون و بیرون وجود ندارد، نوزاد اُبژه‌ی خوب را در نزدیک‌ترین حالت به خود قرار می‌دهد و بخشی از خود، یعنی هسته‌ی اصلی ایگو را تشکیل می‌دهد. از این رو، وجود اُبژه‌ی خوب برای تشکیل اصلی‌ترین و ابتدایی‌ترین لایه‌های ایگو امری ضروری است.

اما تمام آنچه وجود دارد خوبی نیست. عدم ارضا و ناکامی رانه‌ی مرگ را به تکاپو می‌اندازند. برای اینکه ایگوی در حال رشد از خطر نابودی و تکه تکه شدن در امان بماند نوزاد آن را از خود دور نگه می‌دارد. در دورترین فاصله، یعنی در اُبژه، در سینه ناکام‌کننده‌ی مادر. با چنین تقسیم‌بندی‌هایی نوزاد سعی در نظم دادن به تجربه‌های خود دارد. بنابراین می‌توان دید که این تقسیم‌بندی به اُبژه‌ی خوب و اُبژه‌ی بد و جایگذاری آنها گویی اولین گام‌ها در جهت انسجام درونی هستند.

تمامی این تقسیم‌بندی‌ها در فضای فانتزی به وقوع می‌پیوندند. لازم به ذکر است از آنجایی که تمایزی بین نوزاد و اُبژه بیرونی وجود ندارد، لذا دو بخش شدن هم در مورد اُبژه و هم در ایگوی خود نوزاد رخ می‌دهد.

زمانی که نوزاد غریزه مرگ را از خود دور می‌کند و در اُبژه قرار می‌دهد، دیگری را به عنوان منبع ناامیدی و محرومیت دانسته که می‌تواند برانگیزاننده‌ی خشم، خطر و نفرت و باعث گزند و آسیب باشد. دیدن اُبژه‌ی بیرونی به عنوان موجودی آسیب‌زا منجر به حمله به او می‌شود. اولین نشانه‌های حمله نوزاد را می‌توانیم در حمله‌های دهانی به سینه مادر، در گاز گرفتن‌های او ببینیم.

تمامی احساس‌های بدی که نوزاد تجربه می‌کند در دنیای فانتزی او با یک اُبژه همراه است. برای مثال اگر او به واسطه‌ی جوش‌های روی بدنش احساس سوزش کند، او در فانتزی اُبژه را باعث ایجاد آن سوزش می‌داند. در واقع اُبژه‌ای وجود دارد که به او آسیب می‌زند. زمانی که آسیب‌های تجربه شده زیاد باشند، از آنجایی که فانتزی تنها سلاح نوزاد برای دفاع از خودش است، او در فانتزی این اُبژه آسیب‌زا را حذف می‌کند. وجود آن را انکار می‌کند. گویی اُبژه در ذهن نوزاد پاک و نابود می‌شود. تخریب می‌شود.

اُبژه‌ی تا این اندازه بد و آسیب‌رسان اضطراب‌زا خواهد بود، بنابراین برای کاهش چنین اضطرابی بخش‌های خوب نوزاد به اُبژه نسبت داده می‌شود. اما این خوبی‌ها در دیگری بایستی قدرتمند باشند تا بتوانند در مقابل چنین گزند و آسیبی تاب بیاورند. از این رو، ویژگی‌های خوب بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند. قدرت می‌یابند تا بدی‌های اُبژه را به کناری برانند. در اینجا با اُبژه‌ای رو به رو هستیم که قادر مطلق و ایده‌آل است. مظهر تمام خوبی‌‌هاست. بنابراین ایده‌آل‌سازی در راستای ترس از گزند و آسیب ایجاد شده و برای حفظ و بقای ایگو ضروری است. در نتیجه وقتی چنین اُبژه‌ی ایده‌آلی وجود داشته باشد، محرومیت و آسیبی اتفاق نخواهد افتاد. چنین احساس‌هایی به طور کامل محو می‌شوند. انگار که اصلاً وجود ندارند. نه اُبژه‌ی آسیب‌رسان و نه احساس اذیت و آسیبی. چنین انکاری نیاز به قدرتی دارد که آن را قدرت مطلق می‌نامیم.

زمانی که اُبژه‌ی ایده‌آل وجود داشته باشد نوزاد می‌تواند آن را بخشی از خود کند. اما از آنجایی که دنیای درونی و ایگو نوپا بوده و به تازگی شکل گرفته است بایستی مراقب آن اُبژه‌ی ایده‌آل و همینطور بخش خوب خود باشد. برای این مراقبت لازم است که به تمامی خوب و بد از هم دور نگه داشته شوند. اما به تدریج، با تکرار تجربه‌های خوب و کنار هم گذاشتن هر چه بیشتر آنها ایگو منسجم‌تر و قدرتمندتر شده و تجربه‌های بد به اندازه قبل آسیب‌رسان و خطرناک نخواهند بود. به همین ترتیب این دو تجربه بد و خوب آرام آرام می‌توانند به هم نزدیک‌تر شده و کنار هم قرار گیرند و انسجام ایگو را رقم بزنند.

اما در دو حالت موضع پارانویید-اسکیزویید به خوبی پشت سر گذاشته نمی‌شود:

حالت اول زمانی است که تجربه‌های خوب و بد از هم جدا نمی‌شوند. گویی خوبی همیشه آلوده به بدی است. مدام تلاش برای جدا کردن و جداسازی وجود دارد، اما انگار تلاشی عبث است. گویی جداسازی همیشه و همه جا وجود دارد و همه چیز را تکه تکه می‌کند. چنین حالتی، هرج و مرج و عدم انسجام ایجاد می‌کند. به نظر می‌رسد که جداسازی اولیه درست اتفاق نیفتاده باشد.

اما چرا فرد نتوانسته است که جداسازی را به درستی انجام دهد؟ یکی از دلایلی که می‌توان مطرح کرد رشک (envy) است. در واقع دو چیزی که باید از هم جدا شوند بخش خوب و بخش بد است و نوزاد باید وجود هر دو بخش را بپذیرد تا بتواند آنها را جدای از هم نگه دارد. اما زمانی که رشک در نوزاد بیش از اندازه باشد او نمی‌تواند اُبژه خوب و یا ایده‌آلی را ببیند. در واقع وجود این رشک بیش از اندازه باعث می‌شود که نوزاد بخواهد ویژگی‌های خوب را در اُبژه از بین ببرد. در چنین حالتی به محض دریافت اُبژه‌ی خوب، فرد به قصد نابودی به آن حمله می‌کند.

حالت دوم زمانی است که خوب و بد بیش از اندازه از هم جدا شده و کنار هم قرار نگیرند. در واقع اُبژه‌ی خوب نمی‌تواند همان اُبژه‌ای باشد که در عین حال بد است. این تصور که مادر ارضا کننده می‌تواند همان مادر ناکام‌کننده باشد وجود نخواهد داشت. گویی فرد به دوره‌ای بر می‌گردد که به خاطرش نمی‌ماند که این مادری که در ارضای نیاز من تاخیر داشت همان مادری است که چند دقیقه قبل به من شیر داد. او فردی جدای من است که ویژگی‌های خوب و بد را کنار هم می‌تواند داشته باشد. چنین درکی آغازگر دوسوگرایی و احساس گناه است. اما زمانی که فاصله این دو بخش به غایت زیاد باشد، جایی برای تجربه‌ی هر دو آنها باقی نخواهد ماند، نه در دیگری و نه در خود فرد.

در مجموع آنچه در این موضع به شکل برجسته‌ای قابل رویت است اضطراب‌ها و ترس از گزند و آسیب و دفاع‌هایی در جهت کاهش چنین اضطراب‌هایی است. دفاع غالب دوپاره‌سازی اُبژه و خود ایگو است. در این مرحله این جداسازی لازمه‌ی رشد است اما در دوره‌های بعدی زندگی حضور بیش از اندازه‌ی آن می‌تواند آسیب‌زا باشد. هم‌چنین می‌بینیم زمانی که دو تکه کردن چیزی اتفاق می‌افتد بخشی از آن به بیرون رفته و فرافکنی می‌شود و بخش دیگری به درون می‌آید و فرد با آن همانندسازی می‌کند.

این مقاله با عنوان «درباره‌ی موضع پارنوئید-اسکیزوئید» توسط آلاله آطاهریان نوشته شده و در تاریخ ۵ مهر ۱۳۹۹ در مجله‌ی روانکاوی تداعی منتشر شده است.
This Post Has 0 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search