چگونه درمانْ عشق را دشوارتر کرده است؟
چگونه درمانْ عشق را دشوارتر کرده است؟
یکی از بارزترین ویژگیهای نگرش مدرن به روابط، توانایی فزایندهای است که اکنون در تشخیص جزئیات دقیق آنچه در دیگران “اشکال دارد” به دست آوردهایم. در گذشته، ناچار بودیم با شکایات کلی و مبهم کنار بیاییم: افراد آزاردهندهٔ زندگیمان را صرفاً اهل مجادله، عبوس، عجیبوغریب یا بهطورکلی کلافهکننده توصیف میکردیم. اما اکنون، با اقتدار و دقت فنی بیشتری، آنها را «سمی»، «اجتنابی»، «مرزی»، «وابسته»، «درگیر در پیوندهای ناشی از تروما»، «مستعد پارانویا» و (البته) «خودشیفته» مینامیم.
در قلب این افزایش دقت، دانش رواندرمانی قرار دارد. رواندرمانی خود را وقف این کرده است که به مراجعان کمک کند تا با مهارت موشکافانهٔ بینظیری، آسیبشناسی افرادی را که با آنها در ارتباط نزدیک هستند، ردیابی کنند. این دانش، واژگان پیچیدهای را در دسترس عموم قرار داده است تا بتوانند نارضایتیهای نامشخص خود را به مجموعهای از نشانههای بالینی دقیق تبدیل کنند.
این رویکرد بهراستی ارزشمند است. درک عمیقتر از پویاییهای نگرانکنندهٔ زندگی عاشقانهمان میتواند بسیار سودمند باشد. ممکن است تسکین و نوعی وقار تازه در این باشد که بفهمیم شریک زندگیمان دارای سبک دلبستگی ناسازگار است، نه صرفاً یک ایرادگیر خستهکننده؛ یا از اختلال در تنظیم عواطف رنج میبرد، نه صرفاً فردی شلخته است.
اما دشواری، در مرحلهٔ بعد رخ میدهد. در پسِ این تمرکز درمانی، فرضی اساسی و ناگفته نهفته است: اینکه جایگزینهایی وجود دارند. و این دقیقاً همان نقطهای است که این فرض، ضعف خود را آشکار میکند، زیرا با بررسی دقیقتر، پس از کاوشی بیوقفه در پهنهٔ زمین، روشن میشود که تقریباً تمام نوع بشر—و نه فقط این یا آن شخصیتِ بهراستی آسیبدیدهای که ناچار به تعامل با او بودهایم—در چیزی که میتوانیم بدون هیچگونه ملاحظهٔ حرفهای، «جنون» بنامیم، شریک است. وقتی کارمان را با بیرون راندن هر آخرین شریک نابهنجار و نالایق از قلمرو خود به پایان رساندیم، ممکن است به اینکه اصول بلوغ عاطفی را بهدرستی رعایت کردهایم، بسیار مفتخر باشیم؛ اما درعینحال، ممکن است کاملاً تنها مانده باشیم.
رواندرمانی با ایدئولوژیای تسلیبخش عمل میکند که برای لحظهای سرگیجهآور، نوید رهایی را به ما میدهد: اینکه به ما میآموزد چگونه افراد بیمار را بشناسیم و سپس از دایرهٔ محبت خود بیرون کنیم. اما سلامت، آنچنان که به باورمان واداشتهاند، چندان فراگیر نیست. ما در معرض این خطر هستیم که سطحی از تکامل عاطفی را که در واقع، از نظر آماری، استثنایی نادر است، بهعنوان هنجاری عادی تلقی کنیم. آنچه تلویحاً به ما آموخته میشود، این است که رفتارهایی را که در حقیقت، جزئی جداییناپذیر و تغییرناپذیر از وضعیت تراژیک بشر هستند، بهعنوان انحرافات تعبیر کنیم.
ما بهطور جمعی چنان درگیر ترسیم نواقص دیگران شدهایم که فراموش کردهایم چگونه در میان انسانهایی که واقعاً وجود دارند، زندگیای قابلتحمل بسازیم. قدرت انتقادی ما از تواناییهای آموزشیمان فراتر رفته است؛ مهارت ما در آسیبشناسی، از استعدادمان در مدیریت پیشی گرفته است.
بنابراین، یکی از اولویتهای رواندرمانی مسئولانه دیگر نباید این باشد که مراجعان را علیه خطاکارانی که در مسیرشان قرار میگیرند برانگیزد، بلکه باید آنها را بهسوی راههایی هدایت کند که به کمک آنها بتوانند ذهنیتی کمابیش تحملپذیر در مواجهه با موجودات ناپایدار و ناقصی ایجاد کنند که بههرحال، به نظر میرسد ویژگی جدانشدنیِ زیست بر این سیاره باشند.
در حال حاضر، ما ترغیب شدهایم که باور کنیم دلیل اصلیای که موجب میشود به برخوردهای کمتر از حد ایدهآل تن دهیم، این است که قربانی بیتوجهیهای دوران کودکی بودهایم و این امر ما را به پذیرفتن کمتر از آنچه شایستهٔ ماست، شرطی کرده است. اگرچه این منطق بیعیب بهنظر میرسد، اما بُعدی نامطبوع را نادیده میگیرد: اینکه افراد از یک رابطهٔ پرتنش به رابطهٔ پرتنش دیگری میروند نه صرفاً به این دلیل که بیمار یا دچار آسیب روانیاند (هرچند ممکن است چنین نیز باشد)، بلکه به این دلیل که در حقیقت، گزینههای کاملاً سالم چندان پرشمار نیستند. اگر قرار باشد کسی اساساً وارد رابطهای شود، از لحاظ آماری، تقریباً بهطور قطع این رابطه با فردی خواهد بود که بتوان دستکم تعدادی از همان «پرچمهای قرمز» مورد بحث در گفتمان رواندرمانی را به او نسبت داد.
ما فوراً درمییافتیم که آموزش دادن به مردم دربارهٔ اینکه اکثر انسانها از نظر فیزیکی چندان جذاب نیستند، چندان فایدهای ندارد. درک میکردیم که راهنمایی آنها برای تشخیص سریعتر و دقیقتر عدم تقارن چشمها یا افتادگی چینهای زیر چانه، نه مفید است و نه مهربانانه. میدانستیم که حساس کردن خود نسبت به آنچه بهراحتی تغییرپذیر نیست—به مسائلی که ذاتیِ واقعیتاند—کار عاقلانهای نیست. همان اندازه بزرگواری که نسبت به کاستیهای ظاهری افراد روا میداریم، باید در برابر نواقص روانشناختیشان نیز الزامی باشد.
وظیفهٔ واقعی رواندرمانی این است که به ما بیاموزد چگونه با نگاهی آمیخته به طنازی و آرامش، به کاستیهای شریک زندگیمان و همچنین به ضعفهای خودمان بنگریم؛ و چگونه به آشفتگیهای ناگزیرِ موجود انسانی، بیآنکه دچار بهتزدگی یا خشم شدید شویم، خوشامد بگوییم.
شانس ما برای یافتن شریکی که «عادی» باشد—در حقیقت—نزدیک به صفر است، و بنابراین تمرکز بر نابهنجاریها فقط تا حد محدودی میتواند مفید باشد. اگر بپذیریم که جنون قاعده است، آنگاه باید دربارهٔ دوستیابی و روابط به شیوهای کاملاً متفاوت سخن گفت. رواندرمانی به جای آنکه (بهطور ضمنی) جستوجوی یک ایدهآل باشد، به هنری برای مدیریتِ نقصانها بدل خواهد شد.
روابط ما همچنان با دشواریهایی همراه خواهند بود، اما بحرانهایمان را با مجموعهای از ابزارها مواجه خواهیم شد که—بهطرزی پارادوکسیکال—بارمان را بهطور قابلتوجهی سبکتر میکنند. میآموزیم که بخندیم، خود را سرگرم کنیم، صبور باشیم، آشفتگیها را در بستر گستردهتری ببینیم، برای حل مشکلات صبر پیشه کنیم، به حماقتِ متقابل اعتراف کنیم؛ یاد میگیریم با پذیرش نقصهای بنیادینِ یکدیگر، با گذشت و بینشی ژرفتر از بیرحمیِ خودمحقپندار، با دیگر مخلوقاتِ شکستخوردهٔ همنوعمان مواجه شویم. یاد میگیریم که چگونه دوست بداریم، از طریق درک این حقیقت که بسیار اندکاند آنانی که حقیقتاً «شایستهٔ عشق»اند—اما همگی ما، بهطرزی درمانناپذیر، به آن محتاجیم.
این مقاله با عنوان «Red Flags for Everyone: How Therapy Has Made Love Harder» در سایت مدرسه زندگی منتشر شده و توسط تیم ترجمه گروه روانکاوی تداعی ترجمه و در تاریخ ۱۲ فروردین ۱۴۰۴ در بخش مجله وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |