تا پیش از ۱۹۴۶، کلاین در مقالات ۱۹۳۵ و ۱۹۴۰ توجه خود را عمدتاً بر موضع افسردهوار، اضطراب فقدان، احساس گناه و ترمیم متمرکز کرده بود. در این مقاله به مرحلهای بازمیگردد که از نظر منطقی مقدم بر موضع افسردهوار است: سازمانی از روان که تحت سلطهٔ اضطراب گزند، اُبژههای جزئی و انشقاق قرار دارد. از همینجا اصطلاح «موضع پارانوئید-اسکیزوئید» صورت مشخصتری پیدا میکند. تأثیر فربرن نیز آشکار است: کلاین اهمیت انشقاق ایگو را از او میپذیرد، ولی نظریهٔ سائق و بهویژه نقش پرخاشگری آغازین را حفظ میکند.
این مقاله آغاز مرحلهٔ نهایی اندیشهٔ کلاین است؛ مرحلهای که در آن نظریهٔ موضع افسردهوار با نظریهای بسطیافتهتر دربارهٔ انشقاق و فرایندهای پارانوئید پیوند میخورد.
