skip to Main Content
«خانه‌ی دوست کجاست؟»؛ در باب اشتیاق و امر زنانه

«خانه‌ی دوست کجاست؟»؛ در باب اشتیاق و امر زنانه

«خانه‌ی دوست کجاست؟»؛ در باب اشتیاق و امر زنانه

«خانه‌ی دوست کجاست؟»؛ در باب اشتیاق و امر زنانه

عنوان اصلی: Where is the friend’s home? On desire and the feminine
نویسنده: فاطمه امیری و ارسلان رعیت
انتشار در: مجله Vestigia
تاریخ انتشار: ۲۰۲۶
تعداد کلمات: ۱۳۱۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۸ دقیقه

خانه‌ی دوست کجاست؟ در باب اشتیاق و امر زنانه

در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور
و از او می‌پرسی
خانه‌ی دوست کجاست؟

سهراب سپهری، با این پرسش به ظاهر ساده ما را درباره‌ی آغاز سفری ناپیدا به تأمل وا‌می‌دارد، پرسشی که نه نشانی می‌طلبد و نه پاسخ، بلکه ما را در تعلیق میان غیاب و حرکت، کنجکاو و جاری نگه می‌دارد. آیا دوست در جایی مأوا دارد؟ نشانیِ او کجاست؟ شاعر راه را در میان مکث‌ها، اشارات و تاریکی‌ها می‌یابد، گویی نشانی را می‌پوشاند تا مسیر، نه راهی بیرونی، که تجربه‌ای درونی و رازآلود شود. در این سلوک، ردّی از جستجوی روانکاوانه نیز پیداست؛ سفری بی‌نقشه و بی‌انتها، که از نادانسته آغاز می‌شود و در نادانسته امتداد می‌یابد. نه مقصدی پیداست و نه نوری که پیش‌پا را روشن کند؛ تنها شوقی گریزان، که لحظه‌به‌لحظه سوژه را به پیش می‌راند، بی‌آنکه وعده‌ی رسیدن بدهد. این امر در نحوه‌ی طرح پرسش آشکار است: شعر با این پرسش آغاز می‌شود و با آن به پایان می‌رسد. دو نقطه‌ی تهی، دو ابژه‌ی ناموجود، و در این میان، ستیزی جاری است؛ درست مانند زندگی ما. مواجهه‌ی غیرمنتظره با این پرسش در آغاز شعر، خواننده را غافلگیر می‌کند؛ سه واژه‌ی آشنا و در عین حال تامل‌برانگیز و غریب.

«کجاست؟»؛ کجاست آن چیزی که سوژه نمی‌داند چیست و تنها آن را به عنوان یک فقدان می‌شناسد؟ «دوست»، کسی که سوژه می‌تواند این فقدان را به او پیشکش کند و او برخلاف تعریف لکان از عشق، خواهان آن است. کجاست این دوستی که سوژه مشتاقانه تمنایش می‌کند و در عین حال می‌داند که وجود ندارد؟ و در نهایت «خانه»، جایی که سوژه در آن احساس تعلق می‌کند، جایی که می‌تواند به این ستیز پایان دهد؛ مکانی که در آن واحد هم آشناست و هم به طرزی غریب، بیگانه.

خودِ شعر بر امتناع و ناپایداری این شوق دست می‌گذارد؛ با پرسش آغاز می‌شود و چون به پایان می‌رسد، پرسش همچنان بی‌پاسخ و چون ابتدا، تکان‌دهنده باقی می‌ماند. شاید این نشانه‌ای است بر اینکه تکاپوی شوق ما بیهوده است و حتی در پایان سفر نیز آنچه وجود ندارد یافت نخواهد شد؛ یا شاید کلِ ماجرا اصلاً همین باشد. دومین باری که پرسش جلوه‌گر می‌شود، اگرچه همان پرسش قبلی است، اما دگرگون شده است. اکنون خواننده (سوژه‌ی خط‌خورده) می‌داند که هدف این جستجو، یافتن (ابژه‌ی گمشده) نیست، و با این حال با تمام وجود حسی سرخوشانه را تجربه می‌کند و پرسشی نو در ذهن دارد: «چگونه قدم در راه جستجوی چیزی بگذارم که تمنایش را دارم، حتی با اینکه می‌دانم هرگز یافت نمی‌شود؟»

فروید با اندیشه‌ورزی‌های ژرف خود، طرحی نو برای درک روان انسان در انداخت. او نه‌تنها در طرح مفاهیم رادیکالی همچون ناآگاه، سکسوالیته و واپس‌رانی بلکه در گشودن تاریکی‌هایی که خرد روشنگری قرن‌ها از آن روی‌گردان بود، پیشگام شد. اما شاید انقلابی‌ترین دستاورد او نه در آن‌چه که بیان کرد، بلکه در آن‌چه نتوانست به‌تمامی تبیین کند نهفته باشد. او در واپسین سال‌های عمر خود، اذعان کرد: «در سی سال کار پژوهشی‌ام نتوانستم به این سؤال که زن چه می‌خواهد پاسخ دهم». تقریباً در همان دوران، او در رساله‌ی «مسئله‌ی روان‌کاوی غیرپزشکان» بار دیگر اقرار کرد که جنسینگی زنان، «قاره‌ای تاریک» برای روان‌شناسی است. او عامدانه از واژگان انگلیسی و نه زبان مادری خود استفاده کرد تا لحنی بیگانه و تکان‌دهنده ایجاد کند، که شاید نشان از آن دارد که امر زنانه چیزی بیرون از محدوده و امری غریب است. این اقرار از موضع ناتوانی، اعترافی ارزنده بود از سوی کسی که تلاش داشت لایه‌لایه‌ی روان انسان را بشکافد.

پرسش از زنانگی، که در آثار فروید به‌صورت طرح اولیه‌ای از یک معما مطرح شد، به مرور در بستر تحولات فکری و اجتماعی قرن بیستم گسترش یافت. آن‌چه در نگاه او به‌صورت مسئله‌ای بنیادین درباره‌ی تمایز جنسی ظاهر شده بود، به تدریج راه را برای پرسش‌های گسترده‌تر درباره‌ی خود مفهوم هویت و جایگاه سوژه در نظم اجتماعی و نمادین گشود.

در جهان امروز اما پرسش‌ از کیستی «زن» و «مرد» بیش از هر زمان دیگری به گوش می‌رسد؛ پرسش‌هایی که بنیان‌های تصور ما از هویت را متزلزل می‌کنند. بدن، زبان، اشتیاق و نیز ساختارهای اجتماعی که ما را به سخن درمی‌آورند، همگی به‌طرزی بنیادین دستخوش بازاندیشی شده‌اند. آنچه پیش‌تر به‌عنوان میل جنسیِ طبیعی و غریزی تلقی می‌شد، امروز امری ساخته‌شده در متن زبان، فرهنگ و روابط قدرت فهم می‌شود. ساختارهای اجتماعی که پیش‌تر واضع نظم جنسیتی بودند، اکنون به صحنه‌ای از نزاع و بازتعریف بدل شده‌اند. اما پرسش از کیستی زن و مرد تنها به هویت جنسی محدود نمانده و بنیاد سوژه را نشانه می‌گیرد: اینکه من کیستم به این بستگی دارد که چگونه شوق می‌ورزم.

اشتیاق، این نیروی همواره در حرکت که بی‌وقفه سوژه را به‌سوی ناممکن می‌کشاند، تحت تسلط قوانین جهان امروز دگرگون شده است. جهانی که با تولید مداوم لذت‌های فوری، شوق را از خاستگاه اصیل خود -همان تمنای رازآلودِ همواره ناکام- جدا کرده و به‌سوی مصرف‌گرایی می‌کشاند. در چنین فضایی، تجربه‌ی شوق به جای آنکه در تکاپویی‌ بی‌تابانه و گریزپا پیش رود، در سودای تصاحب لذت‌های سطحی و خیالی از رمق افتاده است. در کلینیک امروز، ما با سوژه‌های بیشتری مواجه می‌شویم که نه از فقدان، بلکه از مازاد لذت‌ها رنج می‌برند؛ کسانی که تجربه‌شان، که می‌توانست عمیق و اکتشافی باشد، توخالی شده است: سفرهای پررنگ و لعاب، تجربیات هیجانی متنوع و لذت‌هایی که بیش از آن‌که چیزی را بگشایند، به سرعت مصرف شده و از میان می‌روند.

موقعیت روانکاو در چنین زمانه‌ای که رازها و مرزها به سرعت در حال محو شدن‌اند، و تکنولوژی همچون دانای کل برای هر دغدغه‌ای بی‌درنگ پاسخ‌های مفصل ارائه می‌دهد، معنایی تازه می‌یابد. او همان کسی است که راز می‌شود و نمی‌داند. همان‌گونه که فروید خود به ناتوانی در پاسخ‌ اذعان کرده بود، روان‌کاو در مقام کسی ظاهر می‌شود که نه چون داناست، بلکه چون در جایگاه فقدان نشسته، می‌تواند سوژه را به پرسش‌گری وادارد. بدین طریق، زنانگی به اتاق تحلیل دعوت می‌شود؛ زنانگی‌ نه به‌عنوان نقطه‌ی مقابل مردانگی، بلکه به‌عنوان ساحتی که سوژه‌ی مغلوب لذت، قادر می‌شود با پرسش «چه می‌خواهم؟» رویارو گردد. چرا که اشتیاق همواره در سیمای زنانگی تبلور می‌یابد؛ جایی که تشویش‌ها پایان گرفته و جان‌گدازی‌ها آغاز می‌شود.

اشتیاق از فقدان برمی‌خیزد؛ به سوی ابژه‌ای دست‌نیافتنی حرکت می‌کند که برای همیشه از تصاحب و بازنمایی نمادین می‌گریزد، و همان‌طور که هیچ چیز نمی‌تواند بازنمایِ شوق باشد، هیچ چیز در ساحت نمادین نیز نمی‌تواند بازنمایِ کلِ امر زنانه باشد. از این حیث، امر زنانه بر آن بخشی از همه‌چیز دلالت دارد که از تسخیر کامل توسط زبان و قانون پدر می‌گریزد و فراتر می‌رود. این امر با تمایز لکان میان امر واقع و امر نمادین همخوانی دارد. بنابراین، آشفتگی را می‌توان به عنوان مواجهه‌ای با امر واقع دانست؛ تنشی خام و شکل‌نیافته که در آن معنا فرو می‌پاشد. شوق، به عنوان یک جستجوی روح‌بخش، تنها زمانی آغاز می‌شود که سوژه وارد بازی دال‌ها شود و در فاصله‌ی میان امر واقع و امر نمادین راه خود را بیابد. امر زنانه دقیقاً همین آستانه را اشغال می‌کند: نه کاملاً امر واقع است و نه تماماً امر نمادین؛ جایی است که اشتیاق پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد و سوژه شروع به ‌شوق‌‌‌‌‌ورزی می‌کند. از این رو، روان‌کاو خود را در موضع ابژه‌ی کوچک a یا همان ابژه-علتِ شوق قرار می‌دهد تا سوژه بتواند خود را در موضعِ تمنا و شوق‌‌‌ورزی بازیابد.

بدین ترتیب به زعم سهراب سپهری اگر سوار از رهگذر یا سوژه از روانکاو بپرسد خانه‌ی دوست کجاست؟ او دانشش را به تاریکی شن‌ها سپرده و با اشاره‌ای، سوژه را به راه می‌اندازد تا در مسیری که در آن عشق، تنهایی و ترس، سیال است به پس و پیش حرکت کرده و به کودکی برسد که از کاج بلندی بالا رفته، نه چون که مقصد آنجاست که این‌بار از کودک به شوق آمده بپرسد خانه‌ی دوست کجاست؟ چرا که خانه، همواره در افق است؛ جایی که هنوز نرسیده‌ایم.

بدین‌سان، ناتوانی فروید در گشودن معمای زنانگی، خود بدل به منشأ آفرینش یک طریقت زنانه شد.

این مقاله با عنوان «Where is the friend’s home? On desire and the feminine» تألیف فاطمه امیری و ارسلان رعیت در مجله Vestigia منتشر شده و در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ در بخش روانکاوی اجتماعی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
Back To Top
×Close search
Search