skip to Main Content
اعتیاد به وضعیت نزدیک به مرگ

اعتیاد به وضعیت نزدیک به مرگ

اعتیاد به وضعیت نزدیک به مرگ

اعتیاد به وضعیت نزدیک به مرگ

عنوان اصلی: Addiction to Near-Death
نویسنده: بتی جوزف
انتشار در: نشریهٔ بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: ۱۹۸۲
تعداد کلمات: ۶۲۲۵ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۳۵ دقیقه
ترجمه: ماشینی
بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی

اعتیاد به وضعیت نزدیک به مرگ

نوعی خودویرانگری بسیار بدخیم وجود دارد که ما در گروه کوچکی از بیماران‌مان می‌بینیم، و گمان می‌کنم ماهیت آن از جنس یک اعتیاد است؛ اعتیاد به وضعیتی نزدیک به مرگ. این امر بر زندگی این بیماران مسلط است؛ برای دوره‌های طولانی بر شیوه‌ای که آنها مطالب را به روانکاوی می‌آورند و نوع رابطه‌ای که با روانکاو برقرار می‌کنند؛ بر روابط درونی آنها، به اصطلاح تفکر آنها، و شیوه‌ای که آنها با خودشان ارتباط برقرار می‌کنند مسلط است. این وضعیت، یک سائق به سوی نوعی آرامش نیروانایی یا رهایی از مشکلات نیست، و بایستی به‌طور کاملاً متمایزی از این امر تفکیک شود.

تصویری که این بیماران ارائه می‌دهند، مطمئنم که تصویری آشناست؛ در زندگی بیرونی‌شان، این بیماران بیشتر و بیشتر جذب ناامیدی می‌شوند و درگیر فعالیت‌هایی می‌گردند که به نظر می‌رسد مقدر شده است آنها را هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی نابود کند، برای مثال، اضافه‌کاری قابل توجه، تقریباً بی‌خوابی، اجتناب از تغذیهٔ مناسب یا پرخوری پنهانی در صورتی که نیاز به کاهش وزن داشته باشند، نوشیدن روزافزون و شاید قطع کردن روابط. در سایر بیماران، این نوع اعتیاد احتمالاً در زندگی واقعی‌شان کمتر چشمگیر است، اما در رابطه‌شان با روانکاو و در جلسات روانکاوی به همان اندازه مهم است. در واقع، در تمام این بیماران، جایی که کشش به سوی وضعیت نزدیک به مرگ در بارزترین حالت خود قرار دارد، در پدیدهٔ انتقال است. همان‌طور که می‌خواهم در این مقاله نشان دهم، این بیماران مطالب را به شیوه‌ای بسیار خاص به جلسات روانکاوی می‌آورند، برای مثال، ممکن است به‌گونه‌ای صحبت کنند که به نظر می‌رسد برای برقراری ارتباط یا ایجاد یأس و احساس ناامیدی در خودشان و در روانکاو محاسبه شده است، اگرچه ظاهراً خواهان درک شدن هستند. مسئله فقط این نیست که آنها پیشرفت می‌کنند، آن را فراموش می‌کنند، از دست می‌دهند یا هیچ مسئولیتی در قبال آن نمی‌پذیرند. آنها یک واکنش درمانی منفی قوی و در عین حال غالباً خاموش نشان می‌دهند، اما این واکنش درمانی منفی تنها بخشی از یک تصویر بسیار گسترده‌تر و موذیانه‌تر است. کشش به سوی یأس و مرگ در چنین بیمارانی، همان‌طور که گفتم، اشتیاقی برای آرامش و رهایی از تلاش نیست؛ در واقع، همان‌طور که با یکی از این بیماران واکاوی کردم، صرفاً مردن، گرچه جذاب است، هیچ فایده‌ای نخواهد داشت. یک نیاز احساس‌شده برای دانستن و کسب رضایت ناشی از تماشای نابودی خویشتن وجود دارد.

بنابراین در اینجا تأکید می‌کنم که یک مازوخیسم قدرتمند در کار است و این بیماران سعی خواهند کرد در روانکاو یأس ایجاد کنند و سپس او را وادار سازند تا با این یأس تبانی کند یا با خشن بودن، انتقاد کردن یا به طریقی دیگر سادیست بودن کلامی نسبت به بیمار، فعالانه درگیر شود. اگر آنها در صدمه زدن به خود یا ایجاد یأس موفق شوند، پیروز می‌گردند، چرا که روانکاو تعادل روانکاوانه یا ظرفیت خود برای درک کردن و کمک کردن را از دست داده است و سپس هم بیمار و هم روانکاو به ورطهٔ شکست سقوط می‌کنند. در عین حال روانکاو احساس خواهد کرد که فلاکت و اضطراب واقعی در آن حوالی وجود دارد و این امر بایستی واکاوی شود و از استفاده و استثمار مازوخیستی فلاکت تفکیک گردد.

حوزهٔ دیگری که قصد دارم به عنوان بخشی از این منظومهٔ کلی مورد بحث قرار دهم، حوزهٔ روابط درونی بیمار و نوع خاصی از ارتباط با خویشتن است، زیرا من بر این باورم که در تمام چنین بیمارانی، فرد نوعی فعالیت روانی را خواهد یافت که متشکل از مرور مکرر اتفاقات یا پیش‌بینی‌هایی از نوع اتهام‌آمیز یا خود-اتهام‌گرانه است که بیمار کاملاً مجذوب آن می‌شود.

من در این مقدمه، کشش غرایز مرگ، کشش به سوی وضعیت نزدیک به مرگ، نوعی بند‌بازی روانی یا جسمانی را توصیف کرده‌ام که در آن، دیدن خویشتن در این تنگنا، درحالی‌که نمی‌توان کمکی به او کرد، یک جنبهٔ اساسی است. با وجود این، این امر نیز مهم است که در نظر بگیریم کشش به سوی زندگی و سلامت عقل در کجا قرار دارد. من بر این باورم که این بخش از بیمار در روانکاو جای دارد، که تا حدودی، انفعال شدید ظاهری بیمار و بی‌تفاوتی او نسبت به پیشرفت را توجیه می‌کند. بعداً به این موضوع بازخواهم گشت.

ملاحظه خواهد شد که بسیاری از آنچه در این مقدمه ترسیم کرده‌ام، پیش‌تر در ادبیات روانکاوانه توصیف شده است. برای مثال، فروید (۱۹۲۴) کارکرد غریزهٔ مرگ در مازوخیسم را مورد بحث قرار می‌دهد و ماهیت تعارض درونی در یک واکنش درمانی منفی را از آنچه در مازوخیسم اخلاقی دیده می‌شود متمایز می‌سازد. او در پایان مقاله می‌افزاید «حتی نابودی خویشتن توسط سوژه نمی‌تواند بدون ارضای لیبیدویی صورت پذیرد». در بیمارانی که من توصیف می‌کنم، به نظرم می‌رسد که نابودی قریب‌الوقوع خویشتن با ارضای لیبیدویی قابل توجهی صورت می‌گیرد، هرچقدر هم که درد همراه با آن زیاد باشد. با وجود این، جنبه‌های افزودهٔ اصلی که می‌خواهم مورد بحث قرار دهم عبارتند از: شیوه‌ای که در آن این مشکلات در انتقال، و در روابط درونی بیمار و تفکر او خود را نشان می‌دهند؛ و ماهیت عمیقاً اعتیادآور این نوع منظومهٔ مازوخیستی و شیفتگی و تسلطی که بر آنها دارد. بعداً می‌خواهم یادداشتی را در مورد برخی از جنبه‌های احتمالی تاریخچهٔ خردسالی این بیماران اضافه کنم. با آوردن یک رؤیا، از ورود به میانهٔ مشکل آغاز خواهم کرد.

این رؤیا از بیماری می‌آید که نمونهٔ بارز این گروه است. او سال‌ها پیش روانکاوی را آغاز کرد، و در آن زمان سرد، نسبتاً بی‌رحم، بی‌عشق، بسیار توانمند، باهوش، خوش‌بیان و در کارش موفق بود، اما اساساً بسیار ناشاد. در طول درمان او بسیار گرم‌تر شده بود، در تلاش برای ساختن روابط واقعی بود و به‌طور عمیقی اما با دوسوگرایی، از نظر عاطفی درگیر یک زن جوان بااستعداد اما احتمالاً آشفته شده بود. این تجربهٔ بسیار مهمی برای او بود. او اکنون همچنین به‌طور عمیقی دلبستهٔ روانکاوی بود اگرچه در مورد آن صحبت نمی‌کرد، آن را تصدیق نمی‌کرد، غالباً دیر می‌کرد و به نظر می‌رسید تقریباً متوجه هیچ‌چیز دربارهٔ من به عنوان یک انسان نیست یا از آن آگاه نیست. او غالباً احساسات ناگهانی نفرت شدیدی نسبت به من داشت. من قصد دارم رؤیایی از یک روز چهارشنبه را بیاورم. در روز دوشنبه او کاری را که ما روی نوع خاصی از تحریک و بی‌رحمی خاموش حاصل‌شده انجام می‌دادیم، تحکیم کرده بود. در پایان جلسه، او تسکین‌یافته و در ارتباط خوبی به نظر می‌رسید. اما در روز سه‌شنبه، او دقیقاً در زمان پایان جلسه‌اش تماس گرفت و گفت که تازه از خواب بیدار شده است. صدای او بسیار پریشان به نظر می‌رسید، اما گفت که در طول شب به سختی خوابیده است و روز بعد در اینجا حضور خواهد داشت. هنگامی که او در روز چهارشنبه رسید، دربارهٔ دوشنبه صحبت کرد، که چقدر شگفت‌زده بود از اینکه به دنبال احساس بهتر در جلسه، در دوشنبه شب، از نظر جسمی، در معده‌اش و از هر نظر احساسی بسیار وحشتناک و تنیده داشت. او نسبت به «کی»، دوست دخترش، احساس گرم‌تری داشت و واقعاً می‌خواست او را ببیند، اما او آن عصر بیرون رفته بود. «کی» گفته بود وقتی برگردد به وی زنگ خواهد زد، اما این کار را نکرده بود، بنابراین او بایستی بیدار دراز کشیده و در وضعیت بدی فرو رفته باشد. او همچنین می‌دانست که بسیار مایل است به روانکاوی بیاید و احساس مثبت قدرتمندی را ابراز کرد که احساس می‌کرد از زمان جلسهٔ گذشته در حال ظهور بود. او کاری را که در جلسهٔ دوشنبه انجام داده بودیم بسیار متقاعدکننده و نقطهٔ اوج واقعی کار دورهٔ اخیر روانکاوی یافته بود. روی‌هم‌رفته به شکل غیرمعمولی قدردان به نظر می‌رسید و در مورد احساس کامل فروپاشی، بی‌خوابی و از دست دادن جلسهٔ سه‌شنبه کاملاً گیج شده بود.

هنگامی که درد و فلاکت دوشنبه‌شب را توصیف می‌کرد، گفت که به یاد احساسی افتاده است که در ابتدای جلسهٔ دوشنبه ابراز کرده بود، این احساس که شاید او در این وضعیت وحشتناک آن‌قدر پیش رفته است که هرگز نه توسط من بتواند کمک دریافت کند و نه خودش بتواند از آن خارج شود. در عین حال، در طول و بلافاصله پس از جلسه، احساسات بینش و امید بیشتری وجود داشت.

سپس رؤیایی را تعریف کرد: در یک نوع غار طولانی بود، تقریباً یک غار بزرگ. آنجا تاریک و پر از دود بود و گویی او و افراد دیگر توسط راهزنان به اسارت گرفته شده بودند. نوعی احساس سردرگمی وجود داشت، گویی که آنها مشروب نوشیده بودند. آنها، یعنی اسرا، در امتداد یک دیوار ردیف شده بودند و او در کنار مرد جوانی نشسته بود. این مرد متعاقباً به عنوان فردی دارای ظاهر ملایم، در اواسط دههٔ بیست سالگی‌اش، با یک سبیل کوچک توصیف شد. مرد ناگهان به سوی او چرخید، او و اندام تناسلی‌اش را چنگ زد، گویی که همجنس‌گرا بود، و در آستانهٔ چاقو زدن به بیمار من بود که کاملاً وحشت کرده بود. او می‌دانست که اگر سعی کند مقاومت کند، مرد به او چاقو خواهد زد و درد عظیمی وجود داشت.

پس از تعریف رؤیا، به توصیف برخی از اتفاقات دو روز گذشته پرداخت. ابتدا به‌طور خاص دربارهٔ «کی» صحبت کرد. سپس در مورد جلسه‌ای صحبت کرد که در آن حضور داشت، و در آن یکی از آشنایان کاری گفته بود همکاری به او گفته است که او (همکار) چنان از بیمار من، یعنی «ای»، می‌ترسید که وقتی با او تلفنی صحبت می‌کرد، واقعاً می‌لرزید. بیمار من شگفت‌زده شد، اما این را با چیزی مرتبط دانست که من در روز دوشنبه به او نشان داده بودم، زمانی که در مورد شیوهٔ بسیار سرد و بی‌رحمانه‌ای که با من برخورد کرده بود -هنگام پرسش در مورد نکته‌ای از یک رؤیای دیگر- اظهار نظر کرده بودم. این تداعی با این ایده مرتبط بود که مرد درون رؤیا با وجود ظاهر بسیار ملایم، به این شکل خشونت‌آمیز عمل می‌کرد، و بنابراین او احساس می‌کرد که آن مرد بایستی به نوعی با خودش مرتبط باشد، اما سبیل چه معنایی داشت؟ سپس ناگهان ایدهٔ دی. اچ. لارنس به ذهنش رسید، او در حال خواندن بیوگرافی جدیدی از لارنس بود و به یاد آورد که در نوجوانی‌اش به شدت مجذوب او بود و با او احساس همانندسازی می‌کرد. لارنس تا حدودی همجنس‌گرا و به وضوح مردی عجیب و خشن بود.

من با او به این نتیجه رسیدم که بنابراین به نظر می‌رسید این غار تاریک و طولانی، نمایانگر مکانی است که او احساس می‌کرد آن‌قدر در آن پیش رفته است که نه خودش می‌تواند از آن بیرون بیاید و نه من می‌توانم او را بیرون بکشم؛ گویی که آنجا ذهن او بود، اما شاید بخشی از بدنش نیز بود. اما بیش‌ازحد-درون-بودن به نظر می‌رسد با این ایده مرتبط باشد که او کاملاً توسط راهزنان اسیر و احتمالاً مسحور شده بود. اما راهزنان آشکارا با خود او مرتبط هستند، آن مرد کوچک با لارنس مرتبط است که به عنوان بخشی از خودش تجربه می‌شود. ما همچنین می‌توانیم ببینیم که تسلیم شدن به این راهزن مطلقاً وحشتناک است، یک کابوس تمام‌عیار است، و با وجود این از نظر جنسی تحریک‌کننده است. مرد اندام تناسلی او را چنگ می‌زند.

در اینجا نیاز است مداخله کنم، مدتی بود که تحت تأثیر کشش یأس و خودویرانگری در این مرد و یکی دو بیمار دیگر با دشواری‌های مشابه قرار گرفته بودم، و ناچار به این نتیجه رسیدم که یأس واقعی، یا توصیف آن در جلسه، حاوی هیجان مازوخیستی واقعی است که به‌طور انضمامی تجربه می‌شود. ما می‌توانیم این را در شیوه‌ای ببینیم که این بیماران بارها و بارها ناشادی‌ها، شکست‌ها، و چیزهایی را که احساس می‌کنند بایستی در مورد آنها احساس گناه کنند، مرور می‌کنند. آنها طوری صحبت می‌کنند گویی که ناآگاهانه تلاش می‌کنند روانکاو را به همراهی با فلاکت یا توصیفات سوق دهند، یا ناآگاهانه سعی می‌کنند روانکاو را وادار به ارائهٔ تفسیرهای انتقادی یا آزاردهنده کنند. این امر تبدیل به یک الگوی بسیار مهم در شیوهٔ صحبت کردن آنها می‌شود. این برای ما آشناست و به خوبی در ادبیات (ملتزر، ۱۹۷۳؛ روزنفلد، ۱۹۷۱؛ استاینر، ۱۹۸۲) توصیف شده است که چنین بیمارانی احساس می‌کنند در بند بخشی از خویشتن هستند که بر آنها مسلط است و آنها را زندانی می‌کند و اجازه نمی‌دهد فرار کنند، حتی با وجود اینکه می‌بینند زندگی در بیرون، همان‌طور که در رؤیای بیمار من بیان شده است، بیرون از غار، آنها را فرا می‌خواند. نکته‌ای که می‌خواهم در اینجا بیفزایم این است که تجربهٔ بیمار از ارضای جنسی در تحمل چنین دردی، و در تحت سلطه بودن، یکی از دلایل اصلی تسلطی است که سائق مرگ بر او دارد. این بیماران به معنای واقعی کلمه توسط آن «مسحور» شده‌اند. برای مثال، در این بیمار، ای، هیچ لذت معمولی تناسلی، جنسی یا غیره، به اندازهٔ این نوع نابودی خویشتن وحشتناک و تحریک‌کننده که اُبژه را نیز نابود می‌کند و تا حد زیادی در روابط مهم او اساسی است، لذت‌بخش نبود.

بنابراین، گمان می‌کنم که این رؤیا به وضوح پاسخی است، نه تنها به بیرون رفتن کی در دوشنبه‌شب و دراز کشیدن ای در رختخواب درحالی‌که مدام در این باره آشفته‌تر می‌شد (که نسبت به آن هشیار بود)، بلکه پاسخی است به این واقعیت که او احساس بهتری کرده بود، این را می‌دانست و نمی‌توانست به خود اجازه دهد از فلاکت و خودویرانگری خود -غار طولانی- خارج شود، یا به من اجازه دهد به او در خارج شدن کمک کنم. او توسط بخشی از خودش، که اساساً سادیستی-مازوخیستی بود و همچنین به عنوان یک واکنش درمانی منفی عمل می‌کرد، و از پریشانی در مورد دوست‌دختر به عنوان سوخت استفاده می‌کرد، به عقب رانده شد. من همچنین در اینجا تأکید کردم، و بازخواهم گشت، به پیروزی او بر من هنگامی که کار ما و امید هفته‌های گذشته نابود می‌شود و او و من غرق می‌شویم.

بنابراین، در اینجا بحث می‌کنم که مسئله تنها این نیست که او تحت سلطهٔ بخش پرخاشگر خودش است، که تلاش می‌کند کار من را کنترل و نابود کند، بلکه این بخش به‌طور فعالانه‌ای نسبت به بخش دیگری از خویشتن، که به‌طور مازوخیستی گرفتار این فرآیند است، سادیستی است و این تبدیل به یک اعتیاد شده است. به‌زعم من این فرآیند همیشه یک همتای درونی دارد و در بیمارانی که واقعاً خود را وقف خودویرانگری کرده‌اند، این وضعیت درونی تسلط بسیار قدرتمندی بر تفکر و لحظات آرام آنها، و ظرفیت آنها برای تأمل عمیق یا فقدان آن دارد. نوع چیزی که فرد می‌بیند این است. این بیماران بسیار سریع چیزی را که در ذهن‌شان یا در یک رابطهٔ بیرونی در جریان بوده است، می‌گیرند و شروع به استفادهٔ مکرر از آن در نوعی فعالیت روانی دورانی می‌کنند، که کاملاً گرفتار آن می‌شوند، به‌طوری که آنها بارها و بارها با کمترین تغییری همان مسئلهٔ واقعی یا پیش‌بینی‌شده را مرور می‌کنند. این فعالیت روانی، که فکر می‌کنم بهترین کلمه برای توصیف آن «غرولند» (chuntering) است، بسیار مهم است. فرهنگ لغت آکسفورد «غرولند» را به عنوان «زمزمه، پچ‌پچ، گله‌مندی، عیب‌جویی، شکایت» توصیف می‌کند. برای ذکر یک مثال، اِی، در دوره‌ای که من سعی می‌کردم این وقف شدن در مازوخیسم را در او واکاوی کنم، روزی توصیف کرد که چگونه در عصر روز قبل از اینکه کی با شخص دیگری بیرون برود، ناراحت شده بود. او متوجه شد که در عصر روز قبل، در ذهنش در حال تمرین این بود که ممکن است در این باره به کِی چه بگوید. برای مثال، او دربارهٔ این صحبت می‌کرد که چگونه نمی‌تواند این‌گونه با او ادامه دهد، درحالی‌که او با مرد دیگری می‌گردد؛ چگونه او مجبور خواهد شد کل رابطه را رها کند؛ او نمی‌تواند این‌گونه ادامه دهد، و غیره. درحالی‌که در مورد آنچه برنامه‌ریزی می‌کرد به کِی بگوید به صحبت ادامه می‌داد، من این احساس را دریافت کردم، نه تنها از ایده‌ها، بلکه از کل لحن او که او تنها به این فکر نمی‌کرد که ممکن است به کِی چه بگوید، بلکه در نوعی گفتگوی بی‌رحمانهٔ فعال با او گرفتار شده بود. سپس او به آرامی ایده‌هایی را که داشت، و اینکه چگونه چیزهایی را در ذهنش مرور می‌کرد، روشن ساخت. در این مناسبت و البته در موارد دیگر، او متوجه شد که به عنوان مثال حرف بی‌رحمانه‌ای خواهد زد و کِی در فانتزی پاسخ خواهد داد یا گریه خواهد کرد یا التماس خواهد کرد یا خواهد چسبید، تحریک‌کننده خواهد شد، دوباره بی‌رحم خواهد شد، و غیره. به عبارت دیگر، آنچه او آن را «فکر کردن به اینکه چه خواهد گفت» می‌نامید، در واقع به‌طور فعالانه‌ای گرفتار شدن در ذهن خود در یک فانتزی تحریک‌کنندهٔ سادیستی-مازوخیستی است، که در آن او هم صدمه می‌زند و هم صدمه می‌بیند، کلامی را تکرار می‌کند و تحقیر می‌شود، تا زمانی که فعالیت فانتزی آن‌چنان تسلطی بر او پیدا کند که تقریباً زندگی خاص خود را داشته باشد و محتوا در درجهٔ دوم اهمیت قرار گیرد. در چنین مواردی مگر اینکه من بتوانم نسبت به مشکل گرفتار شدن آنها در این فانتزی‌ها آگاه شوم و شروع به جلب توجه بیمارانم به آنها کنم، این فانتزی‌ها به روانکاوی وارد نمی‌شدند، اگرچه به نوعی یا به شکل دیگری هشیار هستند. بیمارانی که به این شدت گرفتار این فعالیت‌ها، یعنی غرولند، می‌شوند، تمایل دارند باور کنند که در چنین زمان‌هایی در حال تفکر هستند، اما البته آنها در حال زندگی کردن تجربیاتی هستند که به نقطهٔ مقابل کامل تفکر تبدیل می‌شوند.

بیمار دیگری، هنگامی که سرانجام موفق شدیم اهمیت عظیم و تسلط سادیستی‌ای را که این مرور مکرر در ذهنش بر او داشت کاملاً روشن کنیم، به من گفت احساس می‌کند احتمالاً دو سوم از اوقات فراغت خود را مجذوب چنین فعالیت‌هایی می‌گذراند؛ سپس در دوره‌ای که سعی می‌کرد آنها را رها کند، احساس می‌کرد که تقریباً اوقات فراغت بیش از حدی در اختیار دارد، و یک احساس مبهم از ناامیدی یا سرخوردگی را هنگامی که شروع به زندگی بدون آنها کرد، تجربه می‌کرد؛ احساس ناامیدی‌ای که از دست کشیدن از درد تحریک‌کنندهٔ این گفتگوی درونی نشأت می‌گرفت.

نکتهٔ من در مورد اینکه فعالیت‌های روانی دورانی نقطهٔ مقابل تفکر هستند، البته در موقعیت روانکاوانه مهم است. تأکید می‌کنم که گفتگوی درونی، یعنی غرولند، در گفتگوی روانکاوانه و همچنین در زندگی این بیماران به صورت عملی زندگی می‌شود. چنین بیمارانی از زمان روانکاوی به مقدار زیادی استفاده می‌کنند درحالی‌که ظاهراً مطالبی را برای روانکاوی شدن و درک شدن می‌آورند، اما در واقع به‌طور ناهشیار برای مقاصد دیگری است. همهٔ ما با نوعی از بیماران آشنا هستیم که به گونه‌ای صحبت می‌کنند، تا همان‌طور که امیدوارند به‌طور ناهشیار، روانکاو را به سمت آشفته شدن، تکراری بودن، سرزنشگر بودن یا واقعاً منتقد بودن تحریک کنند. این امر سپس می‌تواند توسط بخش مازوخیست خاموش اما ناظر بیمار برای تنبیه خود مورد استفاده قرار گیرد، و یک «دشواری» بیرونی می‌تواند در روانکاوی ایجاد شود و در طول جلسه، درحالی‌که بیمار ساکت و ظاهراً آسیب‌دیده است، به صورت درونی تداوم یابد؛ یا در بیرون در یک گفتگوی درونی. سپس می‌توانیم ببینیم که این «درک» نیست که بیمار می‌خواهد، اگرچه کلمات طوری ارائه می‌شوند گویی که چنین است. این بیماران خودویرانگر غالباً در زندگی خود منفعل به نظر می‌رسند، همان‌طور که در یک سطح اِی این‌گونه بود، و گام بسیار مهمی برداشته می‌شود هنگامی که آنها بتوانند ببینند به وسیلهٔ همانندسازی فرافکنانه چقدر فعال هستند، برای مثال از طریق نوع تحریکی که در حال توصیف آن هستم یا در تفکر و فانتزی خود. اما راه‌های دیگری نیز برای بیان این نوع خودویرانگری در روانکاوی وجود دارد. برای مثال، برخی از بیماران موقعیت‌های «واقعی» را ارائه می‌دهند، اما به شیوه‌ای که به‌طور خاموش و به شدت متقاعدکننده‌ای باعث می‌شود روانکاو احساس یأس و ناامیدی کامل کند. به نظر می‌رسد بیمار نیز همین احساس را دارد. به‌گمانم ما در اینجا نوعی همانندسازی فرافکنانه داریم که در آن یأس چنان به‌طور مؤثری در روانکاو بارگذاری می‌شود که به نظر می‌رسد او توسط آن در هم شکسته است و هیچ راه خروجی نمی‌بیند. سپس روانکاو به این شکل توسط بیمار درونی‌سازی می‌شود، بیماری که گرفتار این وضعیت درهم‌کوبنده و درهم‌شکستهٔ درونی می‌گردد، و فلج شدن و ارضای عمیقی به دنبال آن می‌آید.

از تمام اینها دو مسئله پدید می‌آید. نخست، اینکه این نوع بیمار معمولاً دیدن و اذعان کردن به لذت وحشتناکی را که از این طریق به دست می‌آید، بسیار دشوار می‌یابد؛ و دوم، من بر این باورم که از نظر تکنیکی بی‌نهایت مهم است که روشن کنیم آیا بیمار دربارهٔ یأس واقعی، افسردگی یا ترس و گزند به ما می‌گوید و آن را با ما در بین می‌گذارد، که می‌خواهد ما آن را درک کنیم و به او در مورد آن کمک کنیم، یا اینکه او آن را به شیوه‌ای در بین می‌گذارد که اساساً یک وضعیت مازوخیستی ایجاد کند که در آن بتواند گرفتار شود. اگر این تمایز به‌طور روشنی در روانکاوی، لحظه به لحظه، صورت نگیرد، نمی‌توان اضطراب‌های عمیق زیربنایی را به‌طور مناسبی روانکاوی کرد، زیرا کل پوشش مازوخیستی و استفاده‌ای که از این امر می‌شود مانع از آن می‌گردد. علاوه بر این، گمان می‌کنم فرد بایستی به‌طور روشنی بین استفادهٔ مازوخیستی از اضطراب‌هایی که در حال بحث دربارهٔ آنها هستم و نمایشی‌سازی تمایز قائل شود. من در اینجا چیزی را توصیف می‌کنم که برای شخصیت، بسیار بدخیم‌تر و بسیار مذبوحانه‌تر از نمایشی‌سازی است.

اکنون می‌خواهم مثالی بیاورم تا این ارتباط بین اضطراب‌های واقعی و استثمار اضطراب‌ها برای مقاصد مازوخیستی و ارتباط بین احساسات واقعاً گزنده و ایجاد نوعی پارانویای کاذب برای مقاصد مازوخیستی را بیشتر روشن کنم. من مطالبی را از بیمار، اِی، در دوره‌ای که او در پریشانی عظیمی قرار داشت، خواهم آورد. به او اشاره شده بود که احتمالاً به جایگاه بسیار ارشدی در شرکتی که در آن کار می‌کرد ارتقا خواهد یافت، اما او با یک مرد اصلی وارد رابطهٔ بدی شد، کسی که خودش احتمالاً فردی دشوار و عذاب‌آور بود. برای دوره‌ای در حدود دو سال، اوضاع بی‌سروصدا رو به وخامت گذاشت تا اینکه یک تجدید سازمان عمده رخ داد که در آن قرار بود رتبهٔ او تنزل یابد. او به‌طور عمیقی آشفته بود و تصمیم گرفت که به جای قرار گرفتن در یک جایگاه پایین‌تر، تقریباً به‌طور قطع بایستی آنجا را ترک کند. با وجود این، بایستی به خاطر داشت که در جایگاه او، هیچ احتمالی وجود نداشت که برای یافتن کار سطح بالا و از نظر مالی سودآور دیگری با دشواری مواجه شود.

من جلسه‌ای از یک دوشنبه در این زمان را می‌آورم. بیمار در پریشان‌ترین حالت وارد شد، سپس به یاد آورد که چک خود را نیاورده است، اما آن را در روز بعد خواهد آورد؛ سپس اتفاقات آخر هفته و صحبتش با مدیر اصلی‌اش در روز جمعه را توصیف کرد و اینکه چقدر در مورد شغلش احساس نگرانی می‌کرد. کِی، دوست دخترش، کمک‌کننده و مهربان بود، اما او از نظر جنسی احساس مردگی می‌کرد و گویی که زن از او رابطهٔ جنسی می‌خواست، که نسبتاً وحشتناک شده بود. در این حین پرسید، «آیا او سعی می‌کرد با آن زن بی‌رحم باشد؟»، از قبل این پرسش چیزی کمی مشکوک در خود دارد، گویی که قرار بود من موافقت کنم که او سعی می‌کرد با آن زن بی‌رحم باشد و در نوعی سرزنش او گرفتار شوم، به‌طوری که پرسش در ذات خود به جای اینکه متفکرانه باشد، مازوخیستی می‌شد. سپس رؤیایی را بازگو کرد. در رؤیا، او در یک مغازهٔ قدیمی پشت یک پیشخوان بود، اما کوچک بود، تقریباً هم‌قد پیشخوان. کسی پشت آن بود، یک فروشنده. او کنار یک دفتر کل بود اما دست بیمار را در دست داشت. بیمار از او می‌پرسید، «آیا او یک جادوگر بود؟» گویی که پاسخی می‌خواست، و مصرانه می‌پرسید، گویی که می‌خواست از او بشنود که یک جادوگر است. احساس می‌کرد که زن در حال خسته شدن از او بود و دستش را پس خواهد کشید. ردیف‌هایی از مردم در جایی از رؤیا حضور داشتند و احساس مبهمی از سرزنش شدن به خاطر کاری که او انجام داده بود، وجود داشت. در مغازه اسبی در حال نعل شدن بود اما با تکه‌ای از یک مادهٔ سفید که شبیه پلاستیک به نظر می‌رسید، تقریباً به شکل و اندازهٔ ماده‌ای که فرد روی پاشنهٔ کفش یک مرد قرار می‌دهد.

در تداعی‌هایش او دربارهٔ اضطرابش در مورد رابطه‌اش با کِی در آن لحظه و میل جنسی‌اش صحبت کرد. او در رؤیا هم‌قد یک کودک بود. احساسات عظیمی از هراس و اضطراب در شب داشت. چه کار خواهد کرد؟ آیا واقعاً پولش تمام خواهد شد، و چه بر سر کل جایگاه او خواهد آمد؟ ما دربارهٔ واقعیت‌های این امر کمی بیشتر صحبت کردیم.

او در کودکی نعل شدن اسب‌های زیادی را دیده بود و بوی آهنی را که به درون سم اسب می‌رفت به خوبی به یاد می‌آورد. دربارهٔ احساس گناهش در مورد وضعیتی که احساس می‌کرد در ایجاد آن در محل کار سهیم است، صحبت کرد و متوجه شد که در واقع بایستی با مدیر اصلی‌اش بسیار متکبرانه رفتار کرده باشد و این امر احتمالاً واقعاً کمک کرده بود تا سقف بر سرش فرو بریزد.

من دفتر کل را به چک فراموش‌شده و اضطراب او دربارهٔ امور مالی مرتبط دانستم. او در آن لحظه در مورد فقدان علاقهٔ جنسی‌اش نگران است، اما به نظر می‌رسد از من می‌خواهد در مورد چک، و از کِی در مورد فقدان لیبیدویش، زننده رفتار کنیم. در رؤیا او می‌خواست زن بگوید که یک جادوگر است و به نظر می‌رسد این نگرش یک داستان قدیمی است، چرا که او هم‌قد یک کودک است. به‌زعم من، این احساس گناه، تنها در مورد مدیریت ناقص وضعیت کاری‌اش، تکبر و نگرش خشن او نیست که واقعاً به مشکلات کاری جدی منجر شده است، بلکه این امر هم در ذهن او و هم به‌طور فعالانه‌ای در تلاشی برای کشاندن من به موافقت با یأس او، برای انتقاد کردن از تکبر او در رابطه‌اش با کِی و درهم‌شکستن او و ایجاد یأس مطلق و احساس بی‌فایدگی در هر دوی ما در انتقال استفاده می‌شود. این همان استفادهٔ مازوخیستی از اضطراب در ذهن او و در جلسه است. ما سپس می‌توانیم چیزی دربارهٔ هیجان جنسی‌شده، از نوعی بسیار بی‌رحمانه، که او در این نگرش به دست می‌آورد را با نگاه کردن به تداعی‌های مربوط به نعل کردن اسب ببینیم. تصویری از یک آهن سوزان که در پای اسب قرار داده می‌شود و شیفتگی و وحشت ناشی از آن به عنوان یک کودک وجود دارد، با این احساس که این امر قطعاً صدمه خواهد زد، اگرچه در واقع فرد متعاقباً می‌داند که این‌طور نیست. بنابراین، من در آن زمان توانستم افراط در یک نگرش به‌شدت مازوخیستی را که به‌طور مشهودی در رؤیا، و در حال حاضر در جلسه، در جریان بود، به او نشان دهم، درحالی‌که فلاکت، یأس و پارانویای کاذب در حال ایجاد شدن بودند.

قسمی بینش در این رؤیا وجود دارد، درست زمانی که او از زن تقاضا می‌کند به او بگوید که آیا یک جادوگر است و او به‌طور مبهمی می‌داند که امیدوار است زن با این ایده موافقت کند. همان‌طور که ما این امر را مرور کردیم، او شروع کرد به ملاحظهٔ آن به شکل بسیار روشنی کرد و متعاقب آن در تقابل با استیصال و یأس، کل نگرش او متفکرانه‌تر و آرام‌تر شد. او به آرامی افزود که، این مشکل وجود دارد که این نوع از هیجان جنسی و وحشت چنان عظیم به نظر برسد که هیچ‌چیز دیگری نتواند برای او تا این حد مهم و هیجان‌انگیز باشد. اکنون، هنگامی که او این را گفت، در آغاز آشکارا حسی از بینش و حقیقت در آن وجود داشت؛ اما سپس احساسی متفاوت در جلسه پدیدار شد، گویی او واقعاً مقصودش این بود که هیچ کاری در این باره نمی‌توان کرد. حتی خودِ بینش نیز کم‌کم حامل پیامی متفاوت شد. از این‌رو به او نشان دادم که در اینجا فقط بینش وجود ندارد، فقط اضطراب و استیصال از این‌که تا این اندازه در این نوع برانگیختگی خودارضاگونه گرفتار شده است وجود ندارد، بلکه اکنون همچنین پیروزی‌ای در کار است و نوعی ضربهٔ سادیستیک به من؛ گویی می‌خواست آهنی گداخته را در قلب من فرو کند تا مرا وادارد احساس کنم هیچ‌یک از آنچه به دست می‌آوریم، حقیقتاً ارزشی ندارد و هیچ کاری نمی‌توان کرد. بار دیگر او توانست این را ببیند و از همین‌رو ممکن شد که برانگیختگی مذبوحانه، جنسی‌شده و مازوخیستیک را با تحقیر پیروزمندانهٔ اُبژه‌اش، چه بیرونی و چه درونی، پیوند دهیم.

سعی کرده‌ام در این مثال نشان دهم که چگونه این هیجان مازوخیستی در آن زمان اضطراب‌های عمیقی را که به واسطهٔ وضعیت کاری‌اش برانگیخته شده بود و با احساسات طرد شدن، ناخواسته بودن، شکست و احساس گناه مرتبط بود، می‌پوشاند. اما تنها در صورتی ممکن است به آنها دسترسی پیدا کرد که در ابتدا به استفاده، یعنی استثمار مازوخیستی پرداخته شود. اگر فرد این کار را انجام ندهد، در آن صورت با وضعیتی مواجه می‌شود که در مورد این بیماران بسیار رایج است که ممکن است به نظر برسد به تفسیرها گوش داده می‌شود، اما بخشی از شخصیت بیمار با روانکاو با تحقیر، با پوزخند و با تمسخر رفتار خواهد کرد، اگرچه آن تمسخر و تحقیر خاموش خواهد بود.

اما ما همچنان با یک مشکل عمده مواجه هستیم مبنی بر اینکه چرا این نوع خودویرانگری مازوخیستی تا این حد خود-تداوم‌بخش است؛ چرا چنین تسلطی بر این نوع از بیماران دارد. یک دلیل که من در این مقاله مورد بحث قرار داده‌ام -یعنی لذت جنسی محض و بی‌نظیر این مازوخیسم شوم- غیرقابل انکار است، با وجود این معمولاً برای مدت طولانی برای چنین بیمارانی بسیار دشوار است که ببینند از یک اعتیاد رنج می‌برند، که آنها به این نوع خودویرانگری «گرفتار» شده‌اند. در مورد اِی، تا زمانی که ما به رؤیای مربوط به تجاوز جنسی در غار رسیدیم، مقدار زیادی از این را حل‌وفصل کرده بودیم، و او به‌طور هشیار احساس می‌کرد که در چنگال اعتیادی گرفتار است که باور داشت مایل است از آن رها شود. اما او احساس می‌کرد آن بخشی از وی که مایل به رها شدن بود به هیچ وجه به آن اندازه قدرتمند نبود و نتایج احتمالی نیز به اندازهٔ کشش اعتیاد او جذاب نبود. و او نمی‌توانست این امر را درک کند.

این مشکل نیازمند بررسی از زاویهٔ انفعال این بیماران است که در آغاز مقاله به آن اشاره کردم، زمانی که توصیف کردم چگونه به نظر می‌رسد کشش به سوی زندگی و سلامت عقل دچار انشقاق شده و به درون روانکاو فرافکنی می‌شود. فرد می‌تواند این را در انتقال ببیند، که در موارد شدید گاهی سال‌ها تقریباً به این شکل ادامه می‌یابد. بیمار می‌آید، صحبت می‌کند، رؤیا می‌بیند، و غیره. اما فرد این تأثر را دریافت می‌کند که علاقهٔ فعال واقعی بسیار اندکی برای تغییر کردن، بهبود یافتن، به یاد آوردن، و رسیدن به جایی در درمان وجود دارد. به آرامی تصویر شکل می‌گیرد. به نظر می‌رسد روانکاو تنها شخص در اتاق است که به‌طور فعالانه‌ای نگران تغییر، پیشرفت، و تحول است، گویی که تمام بخش‌های فعال بیمار به درون روانکاو فرافکنی شده‌اند. اگر روانکاو از این امر آگاه نباشد و بنابراین تفسیرهای خود را پیرامون این فرآیند متمرکز نسازد، نوعی تبانی می‌تواند پدیدار شود که در آن روانکاو با دقت، شاید با درایت، فشار می‌آورد، و تلاش می‌کند تا علاقهٔ بیمار را جلب کند یا به او هشدار دهد. بیمار تنها به‌طور مختصری پاسخ می‌دهد تا دوباره بی‌سروصدا عقب‌نشینی کند و حرکت بعدی را به روانکاو واگذار کند، و بخش عمده‌ای از آسیب‌شناسی روانی در انتقال به اجرا در می‌آید. بیمار به‌طور مداوم به سوی نوع خاموشی از فلج مرگبار و انفعال تقریباً کامل عقب می‌کشد. هنگامی که این بخش‌های سرزندهٔ بیمار تا این حد به‌طور مداوم دچار انشقاق باقی می‌مانند، این بدان معناست که کل ظرفیت او برای خواستن و قدردانی کردن، دلتنگ شدن، احساس آشفتگی کردن هنگام از دست دادن، و غیره، یعنی همان موادی که برقراری ارتباط با اُبژهٔ کامل و واقعی را می‌سازند، فرافکنی می‌شود و بیمار با اعتیاد خود و بدون ابزارهای روان‌شناختی برای مبارزه با این امر باقی می‌ماند. بنابراین، برای من درک ماهیت این انفعال ظاهری از نظر تکنیکی در مورد این بیماران از اهمیت اولیه‌ای برخوردار است. علاوه بر این، این بدان معناست که با چنین انشقاقی در غرایز زندگی و عشق‌ورزی، از دوسوگرایی و احساس گناه تا حد زیادی اجتناب می‌شود. همان‌طور که این بیماران بهبود می‌یابند و شروع به یکپارچه‌تر شدن می‌کنند و روابط واقعی‌تر می‌شوند، آنها شروع به احساس درد حادی می‌کنند که گاهی تقریباً به صورت جسمانی تجربه می‌شود – نامتمایز اما به‌شدت شدید.

من بر این باورم که غالباً در این دوره‌های روانکاوی است که وقتی دغدغه‌مندی و درد نزدیک به احساس گناه شروع به تجربه شدن می‌کنند، فرد می‌تواند یک واپس‌روی سریع به روش‌های مازوخیستی پیشین برای اجتناب از درد را ببیند که اساساً با رفتار نوزادی و کودکی مرتبط هستند. برای ذکر یک مثال بسیار مختصر؛ اِی، به دنبال یک تجربهٔ روانکاوانهٔ خوب، رؤیایی دید که در آن مادرش مرده یا نزدیک به مرگ، روی یک تخته‌سنگ یا کاناپه دراز کشیده بود، و او، در کمال وحشت، در حال کندن تکه‌هایی از پوست آفتاب‌سوخته از یک طرف صورت وی و خوردن آنها بود. به‌زعم من او به جای آگاه شدن از تباه کردن آن تجربهٔ خوب، و احساس گناه در مورد آن، در اینجا نشان می‌دهد که چگونه با خوردن اُبژهٔ آسیب‌دیدهٔ خود، دوباره با آن همانندسازی می‌کند، و همچنین دیدن ارتباط بین وحشت جسمانی تحریک‌کننده و دردناک، و ناخن‌جویدن و پوست‌کندن پیشین او، که برای ما آشناست، مهم است.

فروید، البته، این فرآیند همانندسازی را در «ماتم و ماخولیا» (۱۹۱۷) توصیف می‌کند و او همچنین می‌افزاید «خودآزاری در ماخولیا … بدون شک لذت‌بخش است …»

با وجود برخی شباهت‌های مهم، بیمارانی که من توصیف می‌کنم «ماخولیایی» نیستند، احساس گناه و خود-سرزنشگری آنها تا حد زیادی توسط مازوخیسم‌شان مورد اجتناب قرار می‌گیرد یا بلعیده می‌شود.

برداشت من این است که این بیماران در نوزادی، به دلیل آسیب‌شناسی‌شان، صرفاً از ناکامی‌ها، حسادت‌ها یا رشک‌ها به یک وضعیت عقب‌نشینی‌کرده روی نگردانده‌اند، و قادر نبوده‌اند که بر سر اُبژه‌های خود خشمگین شوند و فریاد بکشند. من بر این باورم که آنها به درون یک دنیای پنهانی از خشونت عقب‌نشینی کرده‌اند، جایی که بخشی از خویشتن علیه بخش دیگری چرخانده شده است، درحالی‌که بخش‌هایی از بدن با بخش‌هایی از اُبژهٔ آزاردهنده همانندسازی می‌شوند، و اینکه این خشونت به‌شدت جنسی‌شده و ماهیتاً خودارضاگرانه بوده و غالباً به‌طور جسمانی ابراز شده است. فرد این امر را می‌بیند، برای مثال، در کوبیدن سر، فرو کردن ناخن‌ها در مشت‌ها، کشیدن موی خود و پیچاندن و دوشاخه کردن آن تا زمانی که درد بگیرد، و این همان چیزی است که ما همچنان در غرولند کلامی که مدام ادامه می‌یابد، می‌بینیم. همان‌طور که فرد وارد این حوزه می‌شود و این بیماران قادر به تشخیص دادن هیجان و لذتی می‌شوند که از این حملات به خود ظاهری به دست می‌آورند (که معمولاً در ابتدا با دشواری و رنجش عظیم همراه است)، آنها عموماً می‌توانند ترجیح شخصی خاص خود را به ما نشان دهند. یکی از بیماران مرد جوان من در این گروه، درحالی‌که به خوبی در روند روانکاوی خود پیش رفته بود، همچنان در حال کشیدن و دوشاخه کردن موهایش بود. بیمار دیگر، مردی مسن‌تر، که از مقدار زمان صرف‌شده توسط غرولندش صحبت می‌کرد، در زمان‌های آشفتگی عظیم، عادت داشت روی زمین دراز بکشد، بنوشد و رادیوی خود را تا جای ممکن بلند کند، گویی که در یک عیاشی وحشیانه از تجربهٔ ریتمیک جسمانی گرفتار شده است. به نظرم آنها به جای حرکت به جلو و استفاده از روابط واقعی، و تماس با افراد یا بدن‌ها در نوزادی، ظاهراً به درون خود عقب‌نشینی کرده و روابطشان را به این شیوهٔ جنسی‌شده، در فانتزی یا فانتزی ابرازشده در فعالیت جسمانی خشونت‌آمیز، زندگی کرده‌اند. بنابراین، این وضعیتِ عمیقاً مازوخیستی، چنان تسلطی بر بیمار دارد که بسیار قوی‌تر از کشش به سوی روابط انسانی است. گاهی اوقات این امر بایستی به عنوان جنبه‌ای از یک انحراف واقعی دیده شود، در موارد دیگر بخشی از یک انحراف منش است.

ملاحظه شد که در این مقاله تلاشی برای بحث دربارهٔ ارزش دفاعی این اعتیاد نکرده‌ام، اما جنبه‌ای از این مشکل وجود دارد که مایلم پیش از پایان دادن به آن اشاره کنم. این امر ارتباطی با شکنجه و بقا دارد. هیچ‌یک از بیمارانی که من به عنوان افراد متعلق به این گروه اعتیادی در نظر دارم، واقعاً تاریخچه‌های کودکی بسیار بد و جدی ندارند، اگرچه از نظر روان‌شناختی به یک معنا تقریباً به‌طور قطع دارای آن هستند، مانند فقدان تماس گرم و درک واقعی، و گاهی اوقات یک والد بسیار خشن. با وجود این، در انتقال، فرد این احساس را دریافت می‌کند که تا لبهٔ پرتگاه رانده شده است، همان‌طور که اشاره کردم، و هم بیمار و هم روانکاو احساس می‌کنند که شکنجه می‌شوند. من از دشواری‌ای که این بیماران در صبر کردن و آگاه بودن از فاصله‌ها و آگاه بودن حتی از ساده‌ترین نوع احساس گناه تجربه می‌کنند، این برداشت را دریافت می‌کنم که چنین تجربیات بالقوه افسرده‌واری توسط آنها در نوزادی به عنوان درد وحشتناکی که به شکنجه تبدیل می‌شود، احساس شده است، و اینکه آنها سعی کرده‌اند با به عهده گرفتن این شکنجه، تحمیل درد روانی بر خودشان و تبدیل آن به یک دنیای هیجان منحرفانه، این امر را برطرف سازند، و این لزوماً در برابر هرگونه پیشرفت واقعی به سوی موضع افسرده‌وار مانع ایجاد می‌کند.

برای بیماران ما بسیار دشوار است که دست کشیدن از چنین لذت‌های وحشتناکی را به نفع لذت‌های نامطمئن روابط واقعی، ممکن بیابند.

خلاصه

این مقاله نوعی بسیار بدخیم از خودویرانگری را توصیف می‌کند که در گروه کوچکی از بیماران دیده می‌شود. این امر در شیوه‌ای که آنها زندگی خود را پیش می‌برند فعال است و به شکلی مرگبار در انتقال ظهور می‌یابد. پیشنهاد من این است که این نوع خودویرانگری در ماهیت یک اعتیاد از نوع خاص سادیستی-مازوخیستی است، که این بیماران احساس می‌کنند قادر به مقاومت در برابر آن نیستند. به نظر می‌رسد این امر شبیه یک کشش مداوم به سوی یأس و وضعیت نزدیک به مرگ است، به‌طوری که بیمار توسط کل این فرآیند مسحور گشته و به‌طور ناهشیار تحریک می‌شود. مثال‌هایی ارائه شده‌اند تا نشان دهند چگونه چنین اعتیادهایی بر شیوه‌ای که بیمار با روانکاو، و به‌طور درونی با خودش، ارتباط برقرار می‌کند مسلط می‌شوند، و در نتیجه چگونه بر فرآیندهای تفکر او تأثیر می‌گذارند. به روشنی برای چنین بیمارانی بسیار دشوار است که به سوی لذت‌های واقعی‌تر و مرتبط با اُبژه‌ای حرکت کنند، که به معنای دست کشیدن از ارضاهای اعتیادی تمام‌عیار خواهد بود.

این مقاله با عنوان «Addiction to Near-Death» در نشریهٔ بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و مقابله و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

Back To Top
×Close search
Search