skip to Main Content
مقدمه‌ای بر مطالعهٔ آثار بیون | تامس آگدن

مقدمه‌ای بر مطالعهٔ آثار بیون | تامس آگدن

مقدمه‌ای بر مطالعهٔ آثار بیون | تامس آگدن

مقدمه‌ای بر مطالعهٔ آثار بیون | تامس آگدن

عنوان اصلی: An Introduction to the Reading of Bion
نویسنده: تامس آگدن
انتشار در: نشریهٔ بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: ۲۰۰۴
تعداد کلمات: ۷۷۸۷ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۵۲ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمهٔ تداعی

مقدمه‌ای بر مطالعهٔ آثار بیون

نویسنده بر این باور است که بخش قابل‌توجهی از سردرگمی‌ای که در جریان مطالعه آثار بیون پدید می‌آید، ناشی از این واقعیت است که نوشتار تحلیلی بیون متشکل از دو دورهٔ کاری است که در آن‌ها با تلقی‌هایی به‌غایت متفاوت از روان‌کاوی مواجهیم. این دو دوره از خواننده شیوه‌های کاملاً متفاوتی در خواندن می‌طلبند و تجربه‌هایی متضاد در فرایند مطالعه پدید می‌آورند. بیون در بخش‌هایی از یادگیری از تجربه (۱۹۶۲) و توجه و تأویل (۱۹۷۰) توصیه‌هایی به خواننده عرضه می‌کند مبنی بر آن‌که مایل است آثار «اوایل» و «اواخر» خود چگونه خوانده شوند. نویسنده تجربهٔ خواندن این بخش‌ها را همچون مدخلی به اصول بنیادینی در نظر می‌گیرد که در زیرساختِ تلقی‌های کاملاً متفاوت بیون از پروژهٔ روان‌کاوانه نهفته است. تجربهٔ خواندن بیونِ متقدم، احساسی از روان‌کاوی به‌عنوان فرایندی همواره ناتمام پدید می‌آورد: فرایندی برای روشن‌کردن ابهام‌ها و ابهام‌افکندن بر وضوح‌ها، حرکتی به‌سوی همگرایی معانی پراکنده. در مقابل، تجربهٔ خواندن آثار متأخر بیون، احساسی از روان‌کاوی به‌مثابه فرایندی برمی‌انگیزد که در جهت بسطِ بی‌پایان معنا حرکت می‌کند. نویسنده گزارشی دقیق از یک تجربهٔ تحلیلی عرضه می‌دارد و آن را از منظری بررسی می‌کند که با آثار بیون، به‌ویژه نوشته‌های متأخر او، شکل گرفته است.

کلید واژه‌ها: بیون، خواندن، نوشتن، برآمدن، O، K

متن بیون دشوار است. و با این همه، همواره درمی‌یابیم که تکیه بر «ترجمه‌ها»ی بیون به نثر روان‌تر و در دسترس‌تر، از تأثیر بازآفرینی رادیکال او بر بسیاری از اصول بنیادی نظریه و تکنیک روان‌کاوانه می‌کاهد، اگر نگوییم آن را به‌کلی محو می‌سازد. در مقالهٔ حاضر، پاره‌ای اندیشه‌ها در باب چگونگی نزدیک‌شدن به مطالعهٔ آثار بیون ارائه خواهم کرد؛ راهی که اندیشه‌های او را قابل استفاده سازد و در عین حال به‌دقت به زبانی که این اندیشه‌ها در آن ریخته شده‌اند وفادار بماند.[۱]

[restrict]

در مرکز کوشش من برای ارائهٔ مدخلی به مطالعهٔ آثار بیون، این ایده قرار دارد که سرچشمهٔ عمدهٔ سردرگمی در خواندن آثار او در این واقعیت است که در آثار (opus) بیون دو دورهٔ متقابل به چشم می‌خورد که بر مجموعه‌هایی همپوشان، اما به‌وضوح متفاوت از پیش‌فرض‌ها دربارهٔ روان‌کاوی استوارند. متون این دو دوره شیوه‌های متفاوتی از خواندن را می‌طلبد و تجربه‌هایی متفاوت در مطالعه برمی‌انگیزد. من از این دو دوره با عناوین «بیونِ متقدم» و «بیونِ متأخر» یاد می‌کنم. دورهٔ نخست شامل تمامی نوشته‌های بیون تا یادگیری از تجربه (۱۹۶۲) است؛ دورهٔ دوم با عناصر روان‌کاوی (۱۹۶۳) آغاز می‌شود.

تصمیم من برای تقسیم آثار بیون به دو دورهٔ متقدم و متأخر تا اندازه‌ای دل‌بخواهی است. آثار او را می‌توان با همان میزان اعتبار، بر پایهٔ خطوط گسست دیگر نیز تقسیم کرد؛ برای نمونه می‌توان تجربه‌ها در گروه‌ها (۱۹۵۹) را دوره‌ای مستقل در نظر گرفت، یا عناصر روان‌کاوی (۱۹۶۳) و استحاله‌ها (۱۹۶۵) را همچون دوره‌ای انتقالی جداگانه محسوب داشت. وسوسه‌انگیز است که آثار متأخر را بسطی از آثار نخستین بدانیم. با این حال، مطالعه من از دو دورهٔ آثار بیون به نتیجه‌ای دیگر می‌انجامد. به نظر من، آثار متأخر، هرچند در خود مستلزم آشنایی کامل با آثار نخستین هستند، نمایانگر گسستی رادیکال از آن‌ها به شمار می‌روند.

در این مقاله، نقطهٔ آغاز خود را تجربهٔ خواندن دو بخش قرار می‌دهم: یکی از یادگیری از تجربه (Learning from Experience)  و دیگری از توجه و تأویل.(Attention and Interpretation, 1970) بیون در این بخش‌ها به خواننده پیشنهاد می‌کند که آثار «متقدم» و «متأخر» خود را چگونه بخواند. در این کوشش، هدف من رسیدن به آنچه بیون «واقعاً منظورش بوده» نیست؛ بلکه علاقه‌مندم ببینم که از تجربه‌های شخصی‌ام در خواندن بیونِ متقدم و بیونِ متأخر چه بهره‌ای چه در عرصهٔ بالینی و چه در عرصهٔ نظری می‌توانم برگیرم. بر پایهٔ بسیاری از اظهارنظرهایی که بیون در دههٔ پایانی عمرش بیان کرده، تردیدی نمی‌ماند که این همان شیوه‌ای است که او امیدوار بوده همهٔ آثارش خوانده شوند: «شیوه‌ای که من تحلیل انجام می‌دهم هیچ اهمیتی برای هیچ‌کس جز خودم ندارد، اما شاید به شما ایده‌ای بدهد دربارهٔ این‌که شما چگونه تحلیل انجام می‌دهید، و این اهمیت دارد» (۱۹۷۸، ص. ۲۰۶).

در بخش پایانی این مقاله، گزارشی دقیق از یک جلسهٔ تحلیلی عرضه می‌کنم و سپس تجربهٔ تحلیلی را از منظری بررسی می‌کنم که با آثار بیون به‌ویژه نوشته‌های متأخر او شکل گرفته است.

بیون دربارهٔ خواندن بیونِ متقدم

بیون در مقدمهٔ یادگیری از تجربه با دقت و شکیبایی برای خواننده توضیح می‌دهد که مایل است این کتاب چگونه خوانده شود:

«این کتاب به‌گونه‌ای طراحی شده است که یک‌سره و بدون توقف بر سر بخش‌هایی که ممکن است در آغاز مبهم به نظر برسند خوانده شود. برخی از ابهام‌ها ناشی از آن است که نوشتن بدون پیش‌فرض‌گرفتن آشنایی با جنبه‌ای از مسئله که تنها در ادامه بر آن کار می‌شود ناممکن است. اگر خواننده کتاب را یک‌سره بخواند، آن نکات در جریان پیشروی روشن‌تر خواهند شد. متأسفانه ابهام‌هایی نیز وجود دارند که ناشی از ناتوانی من در روشن‌تر ساختن آن‌هاست. شاید خواننده دریابد که کوشش برای روشن کردن این ابهام‌ها برای خود او پاداش‌دهنده است و نه صرفاً کاری تحمیلی به این دلیل که من خود از عهدهٔ آن برنیامده‌ام» (۱۹۶۲).

در این بخش، بیون با بیانی فشرده و موجز، چند اندیشهٔ مهم دربارهٔ خواندن متن خود ارائه می‌دهد. نخست آن‌که خواننده بایستی توانایی تاب‌آوردنِ ندانستن، گم‌شدن، سردرگم شدن و با این همه پیش‌رفتن را داشته باشد. واژگان «مبهم»  (obscure)و «ابهام‌ها» که دو بار آمده است، «روشن‌تر» و «روشن‌کردن» که هر یک نیز دو بار تکرار شده‌اند در این پنج جمله پیاپی روی هم انباشته می‌شوند. آنچه «یادگیری از تجربه» یا ناتوانی از آن خواهد بود، چیزی است که خواننده بایستی خود در عملِ خواندن این کتاب تجربه کند: تجربه‌ای در مطالعه که صرفاً از ابهام به سوی وضوح «پیشرفت» نمی‌کند، بلکه در فرایندی مداوم از روشن‌سازی که ابهام را نفی می‌کند و ابهامی که روشن‌سازی را نفی می‌کند جای می‌گیرد. بیون، با طعنه و طنزی ظریف پیشنهاد می‌کند که: «خواننده شاید دریابد که کوشش برای روشن‌کردن این [ابهام‌ها] برای خودش پاداش‌دهنده است و نه صرفاً کاری که بر او تحمیل شده، چراکه من خود آن را انجام نداده‌ام». به بیان دیگر، اگر خواننده بخواهد درگیر چیزی بیش از «صرفاً خواندن» این کتاب شود، بایستی بدل به نویسندهٔ کتاب خویش گردد (مجموعه‌ای از اندیشه‌های خود، کمابیش مبتنی بر اندیشه‌های بیون). تنها در این صورت است که امکان یادگیری از تجربهٔ خویش در خواندن را خواهد آفرید.

بیون در یادداشتی برای خود، یک «تأمل» (cogitation) که به احتمال بسیار در همان دوره‌ای نوشته شده که او سرگرم نگارش یادگیری از تجربه بود، ایدهٔ خود را بسط می‌دهد مبنی بر این‌که عمل خواندن خود تجربه‌ای مستقل است که باید زیسته شود و از آن آموخت: «یک کتاب برای خواننده شکست خورده است اگر به اُبژهٔ مطالعه بدل نشود و خواندن آن به‌خودی‌خود تجربه‌ای عاطفی نگردد» (۱۹۹۲، ص. ۲۶۱). در تأملی دیگر، بیون تصور «متقدم» خود از کارکرد متون تحلیلی را عرضه می‌کند و به‌طور ضمنی نشان می‌دهد که دوست دارد چگونه خوانده شود. بخش زیر بلافاصله پس از گزارشی یک و نیم صفحه‌ای از یک جلسهٔ تحلیلی می‌آید که شامل مشاهدات دقیق از تجربهٔ عاطفی بیون و نیز تجربهٔ بیمار روان‌پریش اوست:

«احساس نمی‌کنم قادر باشم گزارشی به خواننده منتقل کنم که به‌گونه‌ای مرا از حیث درستی‌اش راضی سازد. با این حال مطمئن‌ترم که می‌توانم خواننده را وادار کنم بفهمد من چه چیزی را تاب آورده‌ام، اگر از او قول بگیرم که با امانت‌داری تمام تک‌تک کلماتی را که نوشته‌ام بخواند؛ آنگاه شروع می‌کردم به نوشتن چند صد هزار کلمه که تقریباً از آنچه همین حالا در گزارش دو جلسه نوشته‌ام، بازشناختنی نبودند. به اختصار، به توانایی خود برای گفتنِ آنچه رخ داده، چندان اعتمادی ندارم که به توانایی خود برای انجام‌دادن چیزی بر خواننده، همان‌گونه که بر من انجام شده دارم. من یک تجربهٔ عاطفی داشته‌ام؛ در توانایی خود برای بازآفرینی [در متن] آن تجربهٔ عاطفی اطمینان دارم، اما نه برای بازنمایی آن» (ص. ۲۱۹).

در این نثر دل‌نشین (بیون نویسنده‌ای دشوار است، نه نویسنده‌ای بد) بیون متن روان‌کاوانه را تلاشی می‌بیند صرفاً برای گزارش‌دادن نیست، بلکه تلاشی است برای آفریدن تجربه‌ای عاطفی که بسیار نزدیک به تجربهٔ عاطفی‌ای است که تحلیل‌گر در جریان تحلیل از سر گذرانده است. در این بخش و نیز در گزارش بالینی‌ای که پیش از آن آمده، بیون همان کاری را انجام می‌دهد که می‌گوید؛ او نشان می‌دهد، نه آن‌که صرفاً توصیف کند. در کار بالینی عرضه‌شده، بیمار روان‌پریش، «که [در واقعیت] ممکن است مرتکب قتلی شود» (ص. ۲۱۸)، در پایان جلسه در گوش او زمزمه می‌کند: «دیگر تحمل نخواهم کرد» (ص. ۲۱۹). بیون توضیح می‌دهد که «به نظر می‌رسد هیچ دلیلی وجود ندارد که چنین جلساتی هرگز به پایان برسند» (ص. ۲۱۹). در این جملهٔ آخر، بیون از منظر بیمار سخن می‌گوید و بدین‌گونه آنچه را در جمله و در جلسه ناگفته است و با این حال به شکلی شوم حاضر است منتقل می‌کند: در یک میدان روان‌پریشانه، زمان محو می‌شود و پایان‌ها دل‌بخواهی و غیرمنتظره‌اند و از این‌رو ممکن است عملاً به جنایتی واقعی بینجامند.

در توضیحاتی که بیون پس از روایت بالینی خود ارائه می‌دهد، او موفق می‌شود تجربهٔ خویش از بودن با بیمار را در خود زبان تزریق کند. او تصور می‌کند که چند صد هزار کلمه دربارهٔ «آنچه ناچار بودم تحمل کنم» بنویسد و «بیرون بکشد»، واژه‌ای که با آوای اجبار خشونت‌آمیز زنده است، «یک وعده» از خواننده بگیرد؛ وعده‌ای «که [خواننده] با وفاداری هر واژه‌ای را که من نوشته‌ام بخواند»؛ و این وعده پیش از آن «بیرون کشیده» می‌شود که خواننده از هجوم قریب‌الوقوع کلمات آگاه گردد، کلماتی که چیزی بر آنچه بیون پیش‌تر بیان کرده نمی‌افزایند. تجربهٔ خواندنی که بیون در ذهن دارد، تجربه‌ای عذاب‌آور است که هرگز به پایان نخواهد رسید و ممکن است احساسات قاتلانه را در خواننده برانگیزد. به این ترتیب، بیون به جای آن که صرفاً توصیف یا بازنمایی کند، چیزی شبیه به تجربهٔ عاطفی‌ای که با بیمار زیسته است، خلق می‌کند. توصیف تجربهٔ تحلیلی به معنای بدنمایی آن خواهد بود، چرا که منظر عاطفیِ متن از مکانی بیرون از تجربه خواهد بود، حال آن‌که تجربهٔ بیون هم‌زمان از درون و بیرون رویداد تحلیلی زاده می‌شد: «ما [تحلیل‌گران] بایستی بتوانیم این احساسات نیرومند را داشته باشیم و بتوانیم حتی زمانی که آن‌ها را داریم، به تفکر روشن ادامه دهیم» (۱۹۷۸، ص. ۱۸۷).

به‌اجمال، بیون در بیان تفکراتش دربارهٔ چگونگی خوانده‌شدن کتاب یادگیری از تجربه، حالت ذهنی‌ای را ترسیم می‌کند (حالتی که در کنش خواندن پدید می‌آید) که در آن ذهن، هم‌زمان گشوده به زیستن تجربهٔ عاطفی و درگیر با روشن‌سازی ابهامات و ابهام‌آفرینیِ روشن‌گری‌هاست (یعنی رهاکردن خویش از انسدادهای وضوح). این فعالیت‌های ذهنی در هم‌نوازی، بخش مهمی از معنای «یادگیری از تجربه» را می‌سازند؛ چه در خواندن، چه در موقعیت تحلیلی. این، در بنیاد، رویکردی هرمنوتیکی است که در آن حرکتی دیالکتیکی و پیش‌رونده میان ابهام و وضوح رخ می‌دهد؛ حرکتی که به سوی انسداد پیش می‌رود، اما هرگز به آن نمی‌رسد.

آمیختگی زبان‌ها

در واکاوی تجربهٔ عاطفی خواندن یادگیری از تجربه، نمی‌توان از غریبگی زبان و اصطلاحات بیون چشم پوشید. تا حدی، او در تلاش است اصطلاحات تحلیلی را از «هالهٔ تداعی‌های» (۱۹۶۲، ص. ۲) سخت‌شده و سخت‌ساز که در گذر زمان بر آن‌ها انباشته شده‌اند، بپیراید و در عوض، از «اصطلاحات بی‌معنا» (ص. ۳) همچون عناصر α و β بهره گیرد؛ اصطلاحاتی که از آلودگیِ کاربردهای پیشین تهی‌اند. با این‌حال، همهٔ بیگانگی زبان بیون را نمی‌توان به این تلاش برای آفرینش زبانی تحلیلی عاری از رسوبات معنا منسوب کرد. بخش عمده‌ای از تیرگی نوشتار بیون ناشی از درآمیختن زبان، دستگاه‌های نشانه‌گذاری و مفاهیمِ متعلق به حوزه‌های ریاضیات و منطق نمادین (برای مثال مفاهیم کارکردها و عوامل) با زبان روان‌کاوی است.

بیون بارها به مجموعهٔ اندیشه‌هایی که در یادگیری از تجربه بسط می‌دهد، به‌مثابهٔ «نظریهٔ کارکردها» (ص. ۲) ارجاع می‌دهد و بخش عمدهٔ دو فصل نخست کتاب را به شرح مقصود خویش از «کارکرد» اختصاص می‌دهد. بیون این واژه را برای اشاره به گونه‌ای عملیات ذهنی به کار می‌برد که نتیجهٔ هر رویداد روانی را که تابع آن عملیات است، تعیین می‌کند. در ریاضیات، جمع، تفریق، ضرب و تقسیم (به همراه حساب دیفرانسیل و انتگرال) کارکرد محسوب می‌شوند. بنابراین هنگامی که می‌گوییم

a+b=ca + b = ca+b=c، در واقع می‌گوییم هنگامی که کارکرد جمع (که با علامت + بازنمایی می‌شود) در جریان است، نسبت میان a و b و c را می‌دانیم. بیون در یادگیری از تجربه در تلاش است تفکر روان‌کاوانه را از قیود مختصات یک رویداد تحلیلی خاص برهاند و بدین‌سان، امکان ترسیم تعداد اندکی از کارکردهای روانی بنیادین را که به‌طرزی بسیار کلی با کارکردهای ریاضی همانندند، فراهم سازد. این تصور از مأموریت نظریهٔ تحلیلی، مایهٔ انتزاعی‌بودن شدید نوشتار بیون و کمیابی مواد بالینی در آثار اوست (به باور بیون، ریاضیات نمی‌توانست به‌عنوان نظامی از اندیشهٔ منطقی تکامل یابد اگر برای افزودن دو و سه به پنج، نیازمند حضور پنج پرتقال می‌بود).

شیوهٔ کارکرد ذهن، از منظر «بیون متقدم»، به‌طور محوری دربرگیرندهٔ کارکرد آلفا (a-function) است (کارکردی که داده‌های حسی خام (که «عناصر بتا» یا b-elements نامیده می‌شوند) را به واحدهایی از تجربهٔ معنادار (که «عناصر آلفا» یا a-elements نامیده می‌شوند دگرگون می‌کند؛ واحدهایی که می‌توانند در فرایند اندیشیدن به یکدیگر پیوند یابند و به‌عنوان خاطره ذخیره شوند. برای بیون، رؤیا‌دیدن شکلی از کارکرد آلفا است. رؤیا بازتاب تمایز میان ذهن هشیار و ناهشیار نیست، بلکه فعالیت یا کارکرد روانی‌ای است که آن تمایز را پدید می‌آورد (و در نتیجه، خود مسئول نگهداشت سلامت روان است). اگر کسی نتواند داده‌های حسی خام را به عناصر ناهشیار تجربه (عناصر آلفا) دگرگون کند، نمی‌تواند خواب ببیند، نمی‌تواند بیداری را از خواب تمییز دهد؛ و در نتیجه، نمی‌تواند بخوابد و نمی‌تواند بیدار شود؛ «ازاین‌رو وضعیت خاصی که به‌طور بالینی دیده می‌شود، زمانی است که بیمار سایکوتیک چنان رفتار می‌کند که گویی دقیقاً در همین حالت است» (بیون، ۱۹۶۲، ص. ۷). (برای نمونهٔ بالینی مفصل از کار تحلیلی مرتبط با حالت ناتوانی در خواب‌دیدن، نک: اگدن، 2003a.).

من بر آن شده‌ام که به‌اختصار نظریهٔ کارکردهای بیون را بحث کنم، نه‌تنها بدین‌سبب که بُعدی به‌غایت مهم از اندیشهٔ بیون را بازنمایی می‌کند، بلکه همچنین ازآن‌رو که نمونه‌ای است از گونهٔ کاری که در خواندن آثار متقدم بیون درگیر آن می‌شویم. خواننده بایستی با بیون همراه شود آنگاه که او مفهوم «کارکرد» را از ریاضیات و منطق نمادین وام می‌گیرد و با این کار، نظریه‌پردازی تحلیلی را به سطحی بسیار متعالی از انتزاع می‌برد. (این بُعد از خواندن بیون به‌شدت در تجربهٔ خواندن نظریهٔ استحاله‌ها و طرح «شبکه» در آثار متأخر او نیز ادامه می‌یابد.) هم‌زمان، او مدل‌ها و اصطلاحات آشنای روان‌کاوانه (برای مثال، مدل‌های توپولوژیک و ساختاری فروید و مدل کلاین دربارهٔ موضع پارانوئید-اسکیزوئید و موضع افسرده) را با اصطلاحاتی عامدانه بی‌معنا، چون کارکرد آلفا، عناصر بتا و عناصر آلفا جایگزین می‌کند. افزون بر این، گویی این میزان از جابه‌جایی برای خواننده بسنده نباشد، بیون معنای واژگان روزمره‌ای را که خواننده می‌پنداشت آن‌ها را می‌فهمد، دگرگون می‌سازد (برای مثال، مفهوم خواب‌دیدن، به‌خواب‌رفتن و بیدارشدن).

آنچه در تجربهٔ خواندن آثار متقدم بیون درگیر است، نوعی نوسان میان روشن‌سازی ابهامات و ابهام‌افکنی روشن‌گری‌ها در چرخه‌ای هرمنوتیکی و پیش‌رونده است. افزون بر این، تجربهٔ یادگیری از خواندن آن آثار کیفیتی شبیه به آلیس در سرزمین عجایب دارد. سراسر جهان نظریهٔ روان‌کاوی هنگام خواندن بیون دیگرگونه احساس می‌شود، چرا که دیگرگونه است. واژگان و تفکراتی که زمانی آشنا بودند، بیگانه می‌شوند و بیگانه، «آشنا» می‌گردد (یعنی در خویشاوندی با خانوادهٔ اندیشه‌های روان‌کاوانه). تا چه اندازه نظریه و عمل تحلیلی کنونی در نتیجهٔ آثار متقدم بیون دگرگون شده است: برای نمونه، مفهوم حملات بیمار به کارکرد معنازا در خود (یعنی ظرفیت برای اندیشیدن، احساس‌کردن، خواب‌دیدن و جز آن)؛ تصور حملات بیمار به ظرفیت تحلیل‌گر برای «خیال‌اندیشی»  (reverie)و نیز ترسیم گونه‌هایی از کنش متقابل انتقال متقابل که در آن تحلیل‌گر، با بیم و به‌گونه‌ای دفاعی، به ظرفیت خویش و/یا بیمار برای اندیشیدن حمله می‌کند.

بیون در باب خواندن آثار متأخر خویش

در روی‌آوردن به آثار متأخر بیون، بار دیگر از برخی توضیحات او دربارهٔ چگونگی خوانده‌شدن آثارش بهره خواهم گرفت تا آن‌ها را چونان دریچه‌ای برای ورود به شیوهٔ تفکر او به‌کار گیرم، این بار، با تمرکز بر کتاب توجه و تأویل (Attention and Interpretation)  (۱۹۷۰). مشکلی که آثار متأخر بیون پدید می‌آورد، بی‌درنگ در «توصیه‌ای» که او در آغاز این کتاب به خواننده می‌دهد، رخ می‌نماید. همان‌گونه که تجربهٔ خواندن در آثار متقدم بیون واسطه‌ای برای زنده‌ساختن کتاب یادگیری از تجربه بود، در کتاب توجه و تأویل نیز تجربهٔ زندهٔ خواندن[۲] برای انتقال آنچه با واژگان و جمله‌ها گفتنی نیست، به‌کار می‌رود:

«خواننده بایستی آنچه را من می‌گویم نادیده انگارد تا زمانی که O تجربهٔ خواندن به نقطه‌ای تکامل یابد که رویدادهای واقعی خواندن، در تأویل او [خواننده] از تجربه‌ها، تجلی یابد. دلبستگی بیش‌ازاندازه به آنچه نوشته‌ام، فرایندی را که من با این عبارت بازنمایی می‌کنم، مانع می‌شود: “او بدل می‌شود به Oای که میان او و من مشترک است”» (۱۹۷۰، ص. ۲۸).

خواننده مستقیماً در آتش «ندانستن» افکنده می‌شود و به او توصیه می‌گردد که از این وضعیت با چنگ‌زدن به «دلبستگی بیش‌ازاندازه به آنچه نوشته‌ام» نگریزد. و درعین‌حال، پرسش گریزناپذیر این است: مقصود از «O» یک تجربه چیست؟

بیون برای بیان مقصود خود از O از اصطلاحاتی چون «چیز فی‌نفسه»، «حقیقت»، «واقعیت» و «تجربه» بهره می‌گیرد تا معنایی را که در ذهن دارد القا کند. بااین‌حال، از آنجا که بیون همچنین اصرار دارد که O ناشناختنی، نام‌ناپذیر و فراتر از ادراک انسانی است، این اسم‌ها گمراه‌کننده‌اند و با ماهیت O ناسازگار. بیون با واردکردن O به واژگان تحلیلی، درصدد طرح واقعیتی دیگر «پسِ پشت» واقعیتِ قابل‌ادراک نیست؛ او به واقعیت آنچه هست اشاره دارد، واقعیتی که ما آن را نمی‌آفرینیم، واقعیتی که پیش از ما بوده و پس از ما خواهد بود و از هر کنش انسانی در دانستن، ادراک‌کردن یا فهمیدن مستقل است.

زبانی که بیون در ارائهٔ اندیشه‌های خود دربارهٔ شیوهٔ خواندن آثار متأخرش به‌کار می‌برد، حاکی از آن است که خواننده بهتر است با ظرفیت‌هایی برای «امر منفی» مجهز شود. آنچه دانستنی نیست، تنها در نسبت با آنچه «نیست» می‌توان به آن نزدیک شد: «خواننده بایستی آنچه را من می‌گویم نادیده انگارد» و نبایستی «دلبستگی بیش‌ازاندازه به آنچه نوشته‌ام» داشته باشد. «دستورالعمل‌ها»ی بیون در یادگیری از تجربه تا حدی مبتنی بر این ایده بود که خواننده بایستی آنچه را که می‌پنداشت می‌داند، وانهد تا وارد چرخه‌ای پیش‌رونده از دانستن و نادانستن شود. در مقابل، دستورالعمل‌های بیون در توجه و تأویل بر این نکته تمرکز دارد که اساساً «نادیده‌انگاردن» آنچه بیون می‌گوید ضروری است؛ زیرا چسبیدن به گزاره‌هایی دربارهٔ تجربه، دسترسی خواننده به رویدادهای واقعی (یعنی O تجربه) خواندن را مسدود می‌سازد.

به خواننده گفته می‌شود که اگر بتواند در تجربهٔ خواندن باقی بماند، حالت ذهنی او «در تأویل او [خواننده] از تجربه‌ها متجلی خواهد شد» (۱۹۷۰، ص. ۲۸). در اینجا ابهامی به‌غایت مهم در واژهٔ «تجربه‌ها» نهفته است: آیا بیون به تجربه‌های تحلیلی‌ای ارجاع می‌دهد که او (بیون) با بیمارانش داشته و اکنون موضوع متن اوست، یا «تجربه‌ها» به تجربه‌های خواننده در خواندن متن اشاره دارد؟ بی‌گمان، هر دو مقصود است: تجربه‌های بیون در تحلیل نه از رهگذر نوشتن دربارهٔ آن تجربه‌ها، بلکه با به‌کارگیری زبان به‌گونه‌ای که تجربه‌های او در تحلیل بدل به تجربه‌های خواننده در خواندن شوند، انتقال می‌یابد. تا جایی که نوشتار کارکرد دارد، جوهر فروکاست‌ناپذیر و ناگفتنی، یعنی O، در هر یک از دو تجربه، تجربهٔ خواننده در خواندن بیون و تجربه‌های بیون در خواندن بیمارانش، با یکدیگر یکی می‌شود («میان‌شان مشترک» می‌گردد). خواننده «بدل می‌شود به Oای که میان او [تجربه‌هایش در خواندن] و من [تجربه‌های بیون در تحلیل‌هایی که انجام داده است] مشترک است» (ص. ۲۸).

آگاهم که در جمله‌های پیشین، از اصطلاح O استفاده کرده‌ام بی‌آنکه آن را تعریف کرده باشم. از دید من، این یگانه راه سودمند برای نزدیک‌شدن به مفهوم O است، یعنی با مجال‌دادن به برآمدن معانی آن (و تجربه‌کردن اثراتش) در مسیر حرکت. این اثرات گذرا هستند و تنها تا هنگامی که لحظهٔ حال پایدار است، دوام می‌آورند؛ زیرا هیچ تجربه‌ای را نمی‌توان ذخیره کرد و بار دیگر فراخواند. ما تجربه (O) را ثبت می‌کنیم و از آن دگرگون می‌شویم؛ تجربه (O) را در هستی خویش نگه می‌داریم، نه در حافظهٔ خود.

گزینش واژهٔ «تأویل» از سوی بیون در توصیه‌اش به خواننده، «رویدادهای واقعی خواندن در تأویل او از تجربه‌ها تجلی می‌یابد»، واژه‌ای شگفت است، ازآن‌رو که این بخش به‌شدت بر «بودن در دل تجربه» در برابر «سخن‌گفتن دربارهٔ تجربه» تأکید دارد. اما گریزی از کاربرد واژهٔ دشوار «تأویل» از سوی بیون نیست؛ واژه‌ای که گریزناپذیر بر صورت‌بندی تحلیل‌گر دربارهٔ آنچه نسبت به تجربهٔ عاطفی رخ‌داده میان بیمار و تحلیل‌گر است، تمرکز می‌کند. آنچه بیون در کشاکش بیانش است، به باور من، این است که روان‌کاوی در بنیادی‌ترین سطح، کوشش برای «برآمدن» (ص. ۲۸) به سپهر دانستن [۳](K) از دل تجربهٔ ناگفتنی، ناشناختنی و نماد‌ناپذیر خویش است. کاربرد واژهٔ «برآمدن» از سوی بیون در هستهٔ فهم نسبت میان تجربه، یعنی ناشناختنی و نماد‌ناپذیر، (O) و بُعد نمادپذیر و دریافتنی تجربه (K) قرار دارد.

برآمدن، به‌معنای «تجربه‌ای پیش‌بینی‌ناشده» است (فرهنگ انگلیسی آکسفورد). در نسبت میان O و K، تجربه‌ها در K (یعنی تجربه‌های اندیشیدن، احساس‌کردن، ادراک‌کردن، دریافتن، فهمیدن، به‌یادآوردن و حس بدنی) «تکامل‌های O» هستند (ص. ۲۷). چنین تکامل‌هایی از O «پیش‌بینی‌ناپذیر»اند، همان‌گونه که آگاهی، برآمدنی به‌کلی پیش‌بینی‌ناپذیر از کارکردهای الکتریکی و شیمیایی مغز است. به‌هیچ‌روی، چیزی در مطالعهٔ فیزیولوژی مغز نیست که ما را به پیش‌بینی تجربهٔ آگاهی انسانی برساند. به‌طور مشابه، چیزی در ساختار و فیزیولوژی چشم و شبکه‌های بی‌شمار پیوند آن با مغز نیست که ما را به پیش‌بینی تجربهٔ دیدن قادر سازد. ایدهٔ «برآمدن» به‌مثابهٔ مفهومی فلسفی، دربرگیرندهٔ تصوری از کنش متقابل نیروها در سطحی از پیچیدگی (برای مثال، خوشه‌های عصبی) است که به زایش کیفیت‌هایی هم‌خوان و نوین (برای مثال، آگاهی یا بینایی) می‌انجامد؛ کیفیت‌هایی که با مطالعهٔ واحدهای منفردِ هر یک از دو سطح پیچیدگی پیش‌بینی‌ناپذیرند (ترسان، ۱۹۹۶؛ کمبری، ۲۰۰۲). هرچند هیچ شاهدی نیست که بیون با این رشته از اندیشهٔ فلسفی (که به‌دست گروهی از فیلسوفان بریتانیایی در نیمهٔ نخست سدهٔ بیستم بسط یافت (مک‌لاکلین، ۱۹۹۲)) آشنا بوده است، به باور من، مفهوم فلسفی «برآمدن» به‌طرزی نزدیک با تصور بیون (۱۹۷۰) از «برآمدن» (یا «تکامل») O در قلمرو تجربهٔ دریافتنی و «حسی» (K) هم‌خوان است.

در تقابل با تکامل‌ها/پدیدارشدن‌های دریافتنیِ O در K، خودِ تجربه (O) صرفاً «هست». تنها فعلی که شایستهٔ پیروی از نماد O است، گونه‌ای از فعل «بودن» است؛ تجربه در  O، تجربهٔ بودن و شدن است. تأویل به‌منزلهٔ کنشی از «شدن»، از آنچه «هست» نیرو می‌گیرد و می‌گذارد تا به‌وسیلهٔ آن شکل گیرد. حقیقت را زمانی بازمی‌شناسیم که آن را در موسیقی می‌شنویم، در پیکره‌تراشی می‌بینیم، در یک تعبیر تحلیلی یا رؤیا حس می‌کنیم. نمی‌توان گفت که «آن چیست»، اما در پیکره‌تراشی، برای نمونه، پیکره‌ساز حرکات زیبایی‌شناختی می‌آفریند که نگاه بیننده را به سوی O هدایت می‌کند؛ در روان‌کاوی، تحلیل‌گر و تحلیل‌شونده «چیزهایی» (ابژه‌های تحلیلی همچون تعبیرها) در قالب‌های کلامی و غیرکلامی پدید می‌آورند که از آنچه نسبت به تجربهٔ هیجانی اکنون هم‌خوان است برمی‌خیزند و به سوی آن اشاره می‌کنند.

O  (حقیقت آنچه هست) به‌شدت خاصِ وضعیت هیجانی‌ای است که به‌وسیلهٔ تحلیل‌گری معین و بیماری معین در لحظه‌ای معین از تحلیل پدید می‌آید. و درعین‌حال، حقیقت آنچه هست (Oِ آن تجربه) متضمن حقیقتی است که برای همهٔ بشریت صادق است، از «گذشتهٔ ناشناخته برای ما … [تا] تمامی اکنون … که ما را دربرمی‌گیرد … [تا] آینده‌ای که هنوز خلق نشده» (بورخس، ۱۹۸۴، ص. ۶۳)[۴] O این حقایق جهان‌شمول در هستیِ ما سربرمی‌آورد و سازندهٔ آن است و سراسر زمان را درمی‌نوردد، چراکه حقیقت و زمان صرفاً به‌طور تصادفی به یکدیگر پیوند دارند. از این حیث، O آن مجموعهٔ حقایق جهان‌شمولِ بیان‌ناپذیر انسانی است که زندگی‌شان می‌کنیم، اما نمی‌شناسیم؛ آن چیزی است که در موسیقی و شعر می‌شنویم، اما نمی‌توانیم نام ببریم؛ آن کسی است که در رؤیا بودنش را تجربه می‌کنیم، اما نمی‌توانیم در روایت رؤیا انتقالش دهیم.

O حالتی است از بودن در لحظهٔ اکنون، لحظه‌ای که «بیش از حد اکنونی است برای حواس،/بیش از حد پرشده، بیش از حد مغشوش/بیش از حد اکنونی است برای تخیل» (فراست، ۱۹۴۲، ص. ۳۰۵). توانایی ما برای بودن در اکنون با تمنایی که به‌طور انسانی قابل‌درک است، یعنی میل به محافظت از خود در برابر درخشش کورکننده‌اش، «مسدود» می‌شود. ما در سایه‌های خاطراتِ آنچه می‌پنداریم می‌دانیم، زیرا پیش‌تر رخ داده، و در فرافکنی‌های گذشته به آینده، پناه می‌جوییم تا از O لحظهٔ اکنون در امان بمانیم.

با توجه به آنچه گفته شد، جای شگفتی نیست که تعبیرهایی که از تجربه‌های خواندن بیون متأخر (یا از تجربه‌ها با بیماری در تحلیل) «سر برمی‌آورند»، ناگزیر مایوس‌کننده خواهند بود و حسی از فقدان در پی خواهند داشت. بیون (۱۹۷۵) مشاهده کرده است که تعبیرها به‌طور منظم با احساسی از افسردگی همراه می‌شوند (من می‌گویم اندوه). آنچه در تعبیر از دست می‌رود، تجربهٔ وصف‌ناپذیر و بیان‌ناپذیر آن چیزی است که نسبت به تجربهٔ هیجانی هم‌خوان بوده است. منتقد ادبی، لیونل تریلینگ، در پاسخ به پرسش «هملت چه معنایی دارد؟» اظهار کرده است که هملت چیزی کمتر از خودِ هملت «معنا» نمی‌دهد (۱۹۴۷، ص. ۴۹). هملت همان هملت است؛ O همان O است؛ «جهان، متأسفانه، واقعی است؛ من، متأسفانه، بورخس هستم» (بورخس، ۱۹۴۷، ص. ۲۳۴).

به‌طور خلاصه، آثار متأخر بیون مستلزم گونه‌ای از مطالعه است که به‌کلی متفاوت است از آن‌چه آثار متقدم او طلب می‌کنند. خواندن آثار اولیهٔ او تجربه‌ای چرخه‌وار را در بر می‌گیرد؛ چرخه‌ای که در آن ابهامات به‌تدریج روشن می‌شوند، سپس این روشن‌گری‌ها بار دیگر به روی سردرگمی‌های تازه‌ای گشوده می‌شوند که نیازمند روشن‌گری‌های دیگرند؛ روشن‌گری‌هایی که انسجامی ژرف‌تر به تجربهٔ خواندن می‌بخشند، و این روند پیوسته ادامه می‌یابد. «شکل» کلی حرکت دیالکتیکی، حرکتی است به‌سوی همگرایی‌ای که هرگز به تمامی دسترس‌پذیر نمی‌شود، بلکه همواره در افق باقی می‌ماند. در عین حال، خواندن بیونِ آغازین سرشار است از تجربهٔ «درخششی غریب» و «غربتی درخشان»، برای نمونه، در مفهوم عناصر بتا  (b-elements)کارکرد آلفا (a-function)، اندیشهٔ ناتوانی در به خواب رفتن یا بیدار شدن، و نیز کاربرد مفاهیم ریاضی در روان‌کاوی.

اما آثار متأخر بیون تجربه‌ای به‌کلی متفاوت از خواندن را فراهم می‌آورند. اگر خواندن بیونِ متقدم تجربه‌ای است از حرکت به سوی همگرایی معانی پراکنده، خواندن بیونِ متأخر تجربه‌ای است از حرکت به سوی بسط بی‌پایان معنا. تجربهٔ خواندن بیون متأخر خواننده را تا مرزهای توان خود و فراتر از آن می‌کشاند تا حالتی از پذیرندگی فعال نسبت به هر تجربهٔ ممکن در خواندن را حفظ کند. اگر خواندن بیونِ متقدم تجربه‌ای است از «یادگیری از تجربه»، خواندن بیونِ متأخر تجربه‌ای است از «رهایی از قید استفادهٔ عمدی از هر آن‌چه از تجربه آموخته‌ایم» تا بتوانیم پذیرای هر آن‌چه نادانسته است باشیم:

«چیزی بیش از این برای گفتن دربارهٔ آن‌چه [تحلیل‌گر] آمادهٔ آن است وجود ندارد؛ آن‌چه می‌دانی، می‌دانی، نیازی نیست با آن وقت تلف کنیم. آن‌چه بایستی با آن روبه‌رو شویم، همهٔ آن چیزی است که نمی‌دانیم» (بیون، ۱۹۷۸، ص. ۱۴۹).

این بخش از مقاله را با دو مشاهدهٔ کوتاه به پایان می‌برم. نخست آن‌که شاید گفته شود خواندن بیونِ متقدم و بیونِ متأخر، دو تجربه‌اند که در تنش دیالکتیکی با یکدیگر قرار دارند. با این همه، بر اساس آن‌چه تاکنون بحث کرده‌ام، بر این باورم که دقیق‌تر آن است که این دو تجربه را به‌مثابهٔ دوگانگی‌هایی بنیادین در طبیعتِ خود توصیف کنیم. این دو چونان «رأس‌هایی» (vertices) متمایز (بیون، ۱۹۷۰، ص. ۹۳) در نظر گرفته می‌شوند که از هر یک می‌توان تجربهٔ تحلیلی را به شیوه‌ای متفاوت نگریست. این دو به یکدیگر ژرفای استریوسکوپیک می‌بخشند، نه آن‌که با یکدیگر به گفتگو بنشینند.

مشاهدهٔ دوم آن‌که در خواندن بیون متأخر بایستی همواره در نظر داشت که «O» مفهومی فلسفی، متافیزیکی، ریاضی یا الهیاتی نیست، بلکه مفهومی روان‌کاوانه است. بیون منحصراً به تجربهٔ روان‌کاوانه دل‌بسته است: دغدغهٔ او صرفاً وظیفهٔ تحلیل‌گر است در غلبه بر آن‌چه می‌داند، تا بتواند با آن‌چه هست، یعنی «O» در تجربهٔ تحلیلی در هر لحظهٔ معین، یگانه گردد. تصور او از حالت ذهنی تحلیلی (reverie\خیال‌اندیشی) چنین است که تحلیل‌گر خود را تا حد ممکن گشوده می‌سازد تا آن‌چه هم‌خوان است را تجربه کند و بکوشد واژگانی بیابد که چیزی از آن حقیقت را به بیمار منتقل نماید. فراروی از خود برای تحلیل‌گر به هیچ‌روی هدفی در خود و برای خود نیست و هیچ سودی برای بیمار ندارد؛ وظیفهٔ تحلیل‌گر آن است که چیزی «نسبتاً هم‌خوان» (بیون، ۱۹۸۲، ص. ۸) دربارهٔ تجربهٔ هیجانی‌ای که در هر لحظهٔ تحلیل رخ می‌دهد، بیان کند؛ چیزی که بیمار بتواند آن را هم در سطح هشیار و هم در سطح ناهشیار برای مقاصد رشد روان‌شناختی خویش به کار گیرد.

پیش‌درآمدی بر تجربهٔ تحلیلی

پیش از آن‌که نمونه‌ای بالینی را برای نشان دادن کاربست برخی از اندیشه‌های بالا در عمل تحلیلی عرضه کنم، ضروری است که یک مفهوم دیگر (برگرفته از آثار متأخر بیون) معرفی شود؛ مفهومی که برای من پلی حیاتی میان تصور بیون از شیوهٔ کارکرد ذهن و سطح تجربی فرایند روان‌کاوی است. مقصود من تمایزی است که بیون در کتاب توجه و تأویل (Attention and Interpretation)  میان دو نوع «به‌یادآوردن» قائل می‌شود.

ما با تجربهٔ «به‌یادآوردن» یک رؤیا آشناییم؛ اما این تجربه بایستی در تقابل نهاده شود با رؤیاهایی که بی‌دعوت و ناخواسته به ذهن می‌خزند و همان‌گونه رازآمیز ناپدید می‌شوند که ظاهر گشته بودند. رنگ‌مایهٔ هیجانی این تجربه خاص رؤیا نیست: افکار نیز به همین‌گونه می‌آیند، ناخواسته، تیز، متمایز، با وضوحی که به‌نظر می‌رسد فراموش‌نشدنی باشد، و سپس ناپدید می‌شوند، بی‌آن‌که نشانی بر جای بگذارند تا بتوان آن‌ها را باز یافت. من مایلم اصطلاح «حافظه» (memory) را برای تجربه‌ای محفوظ بدارم که به کوشش‌های هشیارانه برای یادآوری مربوط است. این کوشش‌ها [کوشش‌های هشیارانه برای یادآوری] بیانگر ترسی‌اند از آن‌که عنصری، یعنی «رازها، تردیدها»، به شکل مزاحم سربرآورند (بیون، ۱۹۷۰، ص. ۷۰).

برای بیون، «حافظه» کاربردی اضطراب‌محور از ذهن است که در توان تحلیل‌گر برای پذیرش آن‌چه هم‌خوان است در تجربهٔ هیجانی، یعنی «O» آن تجربه، چنان‌که در لحظهٔ حال زیسته می‌شود، اختلال می‌افکند. در تقابل با آن، «حافظهٔ رؤیاگونه» (dream-like memory) همان یادهایی است که بی‌دعوت به ذهن می‌آیند و مادهٔ واقعیت روانی و مصالح تحلیل را شکل می‌دهند … رؤیا و مصالح کار روان‌کاو هر دو در کیفیت رؤیاگونه شریک‌اند (صص. ۷۰ـ۷۱). از این‌رو، هنگامی که تحلیل‌گر مشغول کار تحلیلی اصیل است، او در حال «به‌یادآوردن» نیست، یعنی تلاشی هشیارانه برای دانستن/فهمیدن/صورت‌بندی لحظهٔ حاضر از رهگذر معطوف داشتن توجه به گذشته نمی‌کند. بلکه او تحلیل را به شیوه‌ای «رؤیاگونه» تجربه می‌کند ـ او در حقیقت در حال «رؤیا دیدنِ جلسهٔ تحلیلی» است.

یکی از تحلیل‌گران که با بیون (۱۹۷۸) مشورت می‌کرد، اظهار داشت که گفته‌های او برایش آن‌قدر ارزشمند بوده است که نگران بود نتواند همهٔ آن‌ها را به یاد بسپارد. بیون در پاسخ گفت امیدوار است او هیچ‌یک از گفته‌هایش را به یاد نیاورد، بلکه خوشحال خواهد شد اگر روزی در میانهٔ یک جلسهٔ تحلیلی، چیزی از آن‌چه در مشاوره رخ داده بود، به گونه‌ای به او بازگردد که همچون یادآوری پیش‌بینی‌نشدهٔ یک رؤیا احساس شود؛ و شاید همان یادآوری رؤیاگونه بتواند در گفتن چیزی به بیمار به او یاری رساند؛ چیزی که بیمار بتواند به کار گیرد.

در باب «تحلیل‌گر نبودن»

آقای «ب» در خلال تماسی تلفنی که برای تنظیم نخستین دیدار داشتیم به من گفت که «تحلیل» نمی‌خواهد. در جلسهٔ آغازین نیز این خواستهٔ خود مبنی بر نخواستن تحلیل را تکرار کرد و افزود که در دوران دانشجویی چند جلسه‌ای برای بی‌خوابی نزد «روان‌پزشک» رفته بود، اما حتی نام او را به یاد نمی‌آورد. من بر آن شدم که از پرسش دربارهٔ مقصودش از «تحلیل» و چرایی این‌چنین سرسختانه نخواستنش، خودداری کنم. تصمیمم برای امساک از این مداخله مبتنی بود بر این دریافت که اگر چنین می‌کردم، آن‌چه این بیمار سخت می‌کوشید به من بگوید را نادیده می‌گرفتم: او نمی‌خواست من «تحلیل‌گری بی‌نام» باشم؛ تحلیلی که شیوهٔ کارش بازتاب تجربهٔ او با بیماران دیگر باشد. در کار با او، من قرار نبود آن باشم که خودم می‌پنداشتم هستم یا پیش‌تر برای هر کس دیگر یا حتی برای خود بوده‌ام.

در پایان نخستین جلسه، من چند زمان ممکن برای دیدار دوباره در طول هفته پیشنهاد کردم. آقای «ب» دفتر قرارهایش را گشود و زمان مناسب را انتخاب کرد. من این شیوهٔ برنامه‌ریزی یک جلسهٔ آینده در هر بار را طی چندین ماه نخست ادامه دادم؛ به‌نظر می‌رسید که در آن مقطع این روش برای او مناسب بود. در گذر چند ماه اول، نظمی از جلسات روزانه تثبیت شد. در جلسهٔ دوم یا سوم، به آقای «ب» گفتم که به‌گمانم بهتر بتوانم با او کار کنم اگر از کاناپه استفاده کند؛ از جلسهٔ بعد به این شیوه آغاز کردیم. آقای «ب» گفت استفاده از کاناپه کمی عجیب است، اما برای او هم مناسب بود.

بیمار در آغاز تقریباً هیچ سخنی دربارهٔ وضعیت کنونی زندگی‌اش بر زبان نیاورد، حتی دربارهٔ سن خود. او از همسرش یاد کرد، اما روشن نبود چه مدت از ازدواجشان می‌گذرد، ماهیت آن ازدواج چگونه است یا این‌که فرزندی دارند یا نه. من تمایلی به پرس‌وجو نداشتم؛ شیوهٔ بودن او با من و شیوهٔ بودن من با او در آن مقطع، به‌نظر می‌رسید صورتی مهم‌تر از ارتباط بود تا آن‌چه می‌توانست از طریق پرسش‌های من حاصل شود. هرگاه گهگاهی پرسشی می‌کردم، بیمار مؤدبانه و با جدیت پاسخ می‌داد، اما این پرسش‌ها و پاسخ‌ها صرفاً به نظر می‌رسید که هم او و هم مرا از وظیفهٔ معرفی خویشتن به یکدیگر، در سطح ناهشیار، باز می‌دارند.

«بیمار» -واژه‌ای عجیب، زیرا آقای «ب» به معنایی که برای من آشنا بود «بیمار» نبود- هرگز به من نگفت چرا نزد من آمده است. گمان نمی‌کنم خودش نیز می‌دانست. در عوض، او برایم «داستان‌هایی» از رویدادهای زندگی‌اش تعریف می‌کرد که برایش مهم بودند، اما نه از آن دست که «نکته‌ای» در بر داشته باشند؛ نه در معنای نشان دادن یک معضل یا توصیف نوعی رنج روانی که برایش به یاری من نیاز داشته باشد. من داستان‌هایش را جالب می‌یافتم: آقای «ب» مرا مرتباً شگفت‌زده می‌کرد، چرا که در روایت‌هایش خود را به‌عنوان فردی تصویر می‌کرد که اندکی فاصله دارد و اندکی «نابجا»ست، اما به شیوه‌ای کاملاً خودجوش (و دوست‌داشتنی).

برای نمونه، گفت که وقتی در کلاس چهارم دبستان بود، دختری تازه‌وارد به نام «ل» وارد کلاسشان شد؛ او به‌تازگی به شهری آمده بود که آقای «ب» در آن بزرگ می‌شد. پدر «ل» در سال پیش درگذشته بود، واقعه‌ای که برای آقای «ب» «خیره‌کننده، رازآمیز و نامفهوم» بود. او و «ل» به‌شدت به یکدیگر دل‌بسته شدند؛ رابطهٔ آن‌ها تا پایان دبیرستان و حتی سال نخست دانشگاه ادامه یافت. این رابطه «بسیار پرشور و بسیار طوفانی» بود.

حادثه‌ای از این رابطهٔ طولانی با «ل» در ذهن بیمار برجسته مانده بود. روز بعد از آن‌که همراه یکدیگر به جشن رقص دبیرستان رفته بودند، آقای «ب» به خانهٔ «ل» رفت تا او را برساند، چنان‌که با هم قرار گذاشته بودند. وقتی زنگ در را زد، مادر «ل» به در آمد و به او گفت که «ل» در خانه نیست. آقای «ب» لحظه‌ای مبهوت از ناباوری همان‌جا ایستاد. سپس به من گفت که سوار اتومبیلش شد و ساعت‌ها رانندگی کرد و در تمام طول راه از شدت درد با تمام توان فریاد کشید. آقای «ب» ادامه داد که سال‌ها بعد «ل» به او گفته بود از این‌که شب پیش، پس از آن‌که او را رسانده بود، همراه چند دوست دخترش نوشیدنی خورده و دچار خماری شده بود، چنان شرمنده بوده که از مادرش خواسته بود به او بگوید که در خانه نیست.

در مداخلاتم طی حدود سال نخست تحلیل، از واژگانی بسیار نزدیک به واژگان بیمار استفاده می‌کردم، اما با اندکی جابه‌جایی در تأکید. برای نمونه، در پاسخ به روایت دروغ مادر «ل» به آقای «ب»، گفتم: «چطور می‌توانستی بدانی چه رخ می‌دهد اگر حقیقت به تو گفته نمی‌شد؟» در سخن گفتن به این شیوه، اندیشه و مجموعه‌ای از احساسات را به کلام درمی‌آوردم که به بخش مهمی از آن‌چه در آن مرحله از تحلیل در جریان بود، اشاره داشت: من بر اهمیت عظیم گفتن حقیقت برای آقای «ب» تأکید می‌کردم. داستان دروغ مادر «ل» را به‌منزلهٔ بیانی ناهشیار از احساس بیمار گرفتم؛ این احساس که من نیز می‌توانستم با نگفتن حقیقت، با ایفای نقش «تحلیل‌گر» به‌جای بودنِ خودم به‌عنوان تحلیل‌گرِ او، او را عمیقاً مجروح کنم.

سخنم با آقای «ب» تا اندازه‌ای تحت تأثیر داستانی بود که او ماه‌ها پیش‌تر برایم گفته بود: در جریان گفت‌وگویی که در یک آپارتمان فقیرنشین رخ داده بود، سوسکی آلبینو روی دفترچهٔ یادداشت آقای «ب» دویده بود. بیمار به شیوه‌ای عادی و بی‌اهمیت گفت که سوسک مزاحمش نشده بود: «دیگر کجا بایستی سوسک زندگی کند جز در یک آپارتمان فقیرانه؟ من مهمان بودم، نه او.»

هنگامی که آقای «ب» از دروغ مادر «ل» سخن می‌گفت، با خود اندیشیدم اگر یکی از پسرانم در دوران دبیرستان از من می‌خواست به یکی از دوستان صمیمی‌اش دروغ بگویم، چه می‌کردم. جز در شرایطی کاملاً استثنایی، نمی‌توانستم چنین کاری را تصور کنم. ذهنم به‌سوی مجموعه‌ای از تجربه‌ها با «گ»، بهترین دوستم در ده یا یازده سالگی، سرگردان شد. خانوادهٔ او تنها چند سال پیش‌تر از استرالیا به ایالات متحده مهاجرت کرده بودند. به یاد آوردم که «گ» عادتی داشت: در روایت هر داستانی، آن را به‌طرزی اغراق‌آمیز بسط می‌داد. و هنگامی که با شواهد انکارناپذیری از اغراق‌هایش روبه‌رو می‌شد، می‌گفت«I were only kidding» . حتی در همان کودکی نیز آگاه بودم که او واژهٔ «were» را به‌جای «was» به کار می‌برد، و جز در این یک مورد، سخنش همانند دیگران بود (گرچه با لهجهٔ استرالیایی). عادت او در تحریف حقیقت برایم شرم‌آور بود، چرا که رنگ‌وبوی درماندگی می‌داد.

این یاد، به‌ویژه در جریان جلسه با آقای «ب»، برایم دردناک بود، زیرا به‌گونه‌ای ناگسستنی با خاطرات دروغ‌های کودکی خودم گره می‌خورد؛ دروغ‌هایی که هنوز مایهٔ شرم من بودند. چندین بار پیش آمده بود که نزد مادر «گ» خودنمایی کرده باشم، مثلاً با یاد کردن از کتابی که خوانده بودم یا خبری ملی که شنیده بودم. نزد والدین دوستان دیگرم نیازی به چنین خودنمایی حس نمی‌کردم. همچنین به‌یاد آوردم که چه اندازه شگفت‌زده شده بودم وقتی دیدم «گ» مادرش را به اسم کوچک صدا می‌زند. از این خیال‌اندیشی (reverie) با احساسی عمیق از اندوه برای «گ» بیرون آمدم؛ او زیر فشار عظیمی (چه درونی و چه بیرونی) زندگی کرده بود تا برای مادرش کسی باشد که در حقیقت نبود. آن‌چه او بود و آن‌چه من بودم به‌سادگی کافی نبود.

وقتی توجهم بار دیگر به آقای «ب» بازگشت، او داشت از تجربهٔ دوچرخه‌سواری‌اش به مدرسه در حدود ده‌سالگی سخن می‌گفت. او در مسیر، گهگاه توقف می‌کرد و برگ یا سنگ یا درپوش بطری را در جایی معین می‌نهاد ـ مثلاً میان تخته‌های یک حصار کهنه یا در حفره‌ای که چیزی جز گودالی زیر یک سنگ بزرگ نبود. در بازگشت از مدرسه آن اشیا را بازمی‌یافت. آقای «ب» با لذت به یاد می‌آورد نسیم خنکی را که بر چهره‌اش می‌وزید و شگفتی‌اش از این‌که در تمام مدتی که او در مدرسه بود، این اشیا در همان‌جا «روز خود را به‌گونه‌ای دیگر می‌گذراندند» و در بازگشت منتظر او بودند.

به‌نظر می‌رسید نکتهٔ مهم این تجربهٔ کودکی، احساس امنیتی بود که آقای «ب» از دانستن این حقیقت به‌دست می‌آورد: این اشیا زنده بودند (زنده از معنا)، همان‌گونه که او در بودن خویش در مدرسه زنده بود. اشیای با دقت جای‌گذاری‌شده حیاتی مستقل داشتند که در غیاب او نیز تداوم می‌یافت: سنگ و برگ و درپوش بطری همچنان همان بودند که بودند. هنگامی که آقای «ب» داستانش را بازمی‌گفت، آهنگ و ریتم کلامش مرا به یاد سطوری از یکی از شعرهای منثور بورخس انداخت: «همهٔ چیزها در اشتیاق‌اند تا در بودن خویش پایدار بمانند؛ سنگ به‌جاودانگی می‌خواهد سنگ باشد و ببر، ببر» (۱۹۵۷، ص. ۲۴۶).

وقتی به داستان آقای «ب» دربارهٔ سنگ‌ها، برگ‌ها و درپوش‌های بطری گوش می‌دادم، اینکه در تمام مدتی که او در مدرسه بود، آن‌ها همچنان خود باقی می‌ماندند، و هم‌زمان با خیال‌اندیشی‌ام دربارهٔ «گ» و مادرش، این اندیشه به ذهنم رسید که آقای «ب» در کودکی و اکنون در رابطه با من هراسی عمیق داشته است: اینکه پیوند او با مادرش (و با من) بسیار نحیف و سست است؛ نه بر پایهٔ حقیقت‌هایی که همواره حقیقت باقی می‌مانند، حقیقت‌هایی که می‌توان با اطمینان کامل بر آن‌ها تکیه کرد؛ عشقی که عشق می‌ماند؛ مادری که همواره در بودنِ مادرانهٔ خویش پایدار است.

به آقای «ب» گفتم: «به‌نظرم این‌طور احساس کردی، هرچند نمی‌دانم اگر خودت می‌خواستی بیان کنی، چنین می‌گفتی یا نه، که مادر «ل» در دروغ گفتن به تو نه برای «ل» و نه برای تو مادری نکرد. دروغ با مادر بودن جور درنمی‌آید. مسئله، نه اخلاق است و نه احساسات‌گرایی؛ بلکه احساسی است که مادری، وقتی واقعاً مادر است، حقیقت را می‌گوید؛ او خود حقیقت است.»

آقای «ب» و من چند دقیقه در سکوت ماندیم تا جلسه به پایان رسید.

چند ماه بعد، هنگامی که آقای «ب» توانست به‌طور مستقیم‌تر دربارهٔ احساساتش سخن بگوید، به من گفت که در کودکی، دوره‌های طولانی‌ای وجود داشت که در آن‌ها با ترس از این‌که به خانه بازگردد و دریابد مادرش به‌دست موجودات فضایی تسخیر شده است زندگی می‌کرد، مادری که دیگر مادرش نبود، گرچه دقیقاً شبیه مادرش به‌نظر می‌رسید. او تلاش می‌کرد پرسش‌هایی طرح کند که پاسخشان را فقط مادر واقعی‌اش می‌دانست. گفت: «به‌وضوح آن ترسی را که در کودکی حس می‌کردم به یاد دارم و تازه اکنون تنهایی‌ای را که همراهش بود می‌شناسم. اما در این لحظه، تنها چیزی که حس می‌کنم سرمایی شدید است، نه فاصله یا دوری، بلکه سرمای جسمانی، انگار که دمای اتاق ناگهان تا منفی چهار درجه پایین افتاده باشد.»

بحث

کار با آقای «ب» با درخواستی ناهشیار آغاز شد: این‌که من تحلیل‌گری کلیشه‌ای نباشم، بلکه انسانی باشم که بتواند نداند من که هستم و او که هست. تنها در این صورت می‌توانستم برای آن‌چه نمی‌دانم گشوده بمانم؛ یعنی برای «O» آن‌چه او هست (و آن‌چه من با او هستم). اگر قرار بود کمکی به آقای «ب» کنم، لازم بود روان‌کاوی‌ای را بیافرینم که نام و بودن او را حمل کند. این در تضاد بود با درمانی که روان‌کاو پیشینش ارائه داده بود، درمانی که نامی نداشت، یعنی روان‌کاوی‌ای که به نام مشترک او و درمانگرش شکل نگرفته بود.

درخواست ناهشیار آقای «ب» درخواستی بود معقول، همان‌گونه که هر بیمار چنین درخواستی دارد، اما برای او معنای ویژه‌ای می‌یافت که از تجربه‌های زندگی‌اش، به‌ویژه رابطه‌اش با مادرش، سرچشمه می‌گرفت. بودنِ مادرش در مقام مادر، برای او نه تنها بی‌ثبات، بلکه «ناصادق» می‌نمود. در آغاز تحلیل، این کیفیت تجربهٔ او از مادرش در اشکال گوناگونی زنده شد. آقای «ب» به شیوهٔ خاص خود با من بودن را پیش می‌برد و ناهشیارانه بر اهمیت این نکته تأکید می‌کرد که آدمیان به‌راستی (صادقانه) در حضور یکدیگر باشند.

او نپذیرفت خود را با آنچه گمان می‌کرد شکل تجویزیِ نقش بیمار است وفق دهد، بیماری که نزد پزشکی می‌آید تا از مشکلی کمک بخواهد. بلکه آقای «ب» صرفاً «حضور داشت» و من باید تنها به آنچه او بود پاسخ می‌دادم. بودن او (O بودنش) چیزی بود که می‌بایست تجربه کنم، نه جایگزین پیش‌ساخته‌ای برای O که از پیش‌فرض‌های من (یا خودش) دربارهٔ تحلیل برمی‌آمد. تلاش‌هایم برای این کار، مثلاً قرار گذاشتن تنها یک جلسه در هر نوبت، به‌هیچ‌وجه همچون «ترفند» به‌نظر نمی‌رسید، بلکه همان چیزی بود که لازم بود و باید در آن لحظه با آقای «ب» باشد. من با علاقهٔ هم‌خوان به داستان‌هایش گوش می‌دادم، بی‌آن‌که بکوشم دریابم داستان «واقعاً دربارهٔ چه چیزی است»؛ داستان دربارهٔ هیچ چیز نبود؛ داستان، خودِ داستان بود؛ O همان O است.

کوشیدم با آقای «ب» به شیوه‌ای سخن بگویم که از درونِ حقیقت تجربهٔ هیجانیِ جاری در جلسه برمی‌آمد. در صحبت دربارهٔ دروغی که مادرِ «ل» به بیمار گفته بود، از سردرگمی و ناتوانی در اندیشیدن در مواجهه با دروغ سخن گفتم: «چطور می‌توانستی بدانی چه اتفاقی در حال رخ دادن است وقتی حقیقت به تو گفته نمی‌شد؟» هر تفسیرِ تحلیل‌گر به همان اندازه که متوجه بیمار است، متوجه تجربهٔ خود او نیز هست. در این مورد، تفسیر من نقطهٔ آغازِ خیال‌اندیشی‌ای (reverie) شد که با اغراق‌های درماندهٔ «گ» و احساس شرم من از بی‌صداقتی هیجانیِ دوران کودکی‌ام (خودنمایی‌ها) پیوند داشت. این شرم سپس به اندوهی بدل شد دربارهٔ احساس ناکافی بودنِ «گ» (و خودم) در چشم مادرش. کاربردِ غیردستوری واژهٔ «were» در جملهٔ «I were only kidding» اکنون، در بازاندیشی، رخدادی پیچیده به نظر می‌آید که نشانگر گسست زبان و اندیشیدن در برابر تلاش او برای بدل شدن به دروغ بود، یعنی برای آن‌که کسی باشد جز آن‌که واقعاً بود. شاید همچنین واژهٔ «were» در جمله‌اش آغازی منقطع و گره‌خورده برای التماسی به مادرش بود: تمنایی که ای کاش او مادری دیگر می‌بود؛ مادری که بتواند صادقانه او را همان‌طور که هست دوست بدارد، نه آن‌طور که می‌خواست باشد.

خیال‌اندیشی، همچون رؤیا، گرچه غالباً با پیچیدگی عظیم احساسات همراه است، با این حال شکلی از تجربهٔ بی‌واسطه یا کم‌واسطه است. در خیال‌اندیشی‌ها و رؤیاها تقریباً چیزی از «خودِ بازتابنده» وجود ندارد. حتی وقتی در رؤیا، چهره‌ای به‌ظاهر ناظر حضور دارد، آن چهره قدرت مشاهده‌ای بیش از هر شخصیت دیگر رؤیا (از جمله راوی) ندارد. از این منظر، خیال‌اندیشی را تجربه‌ای می‌دانم از آنچه در سطح ناهشیارِ رابطهٔ تحلیلی رخ می‌دهد، یعنی «O» ناهشیارِ تحلیل‌گر و بیمار که در تجربهٔ «ضلع سوم تحلیلیِ ناهشیار» زندگی می‌کند. خیال‌اندیشی من دربارهٔ دوستم «گ» و مادرش دربارهٔ رویدادهای ناهشیار در تحلیل در آن لحظه نبود؛ بلکه خودِ O تجربهٔ ناهشیار در همان لحظه بود.

پاسخ آقای «ب» به تفسیر من دربارهٔ ناتوانی‌اش در دانستنِ آنچه در مواجهه با دروغ رخ می‌داد، به شکل روایتِ داستانی بود از راه‌هایی که در کودکی برای اطمینان‌بخشی به خود به‌کار می‌برد: اینکه چیزها (و در امتداد آن‌ها، آدم‌ها) حتی وقتی از نظر پنهان‌اند، به همان چیزی که هستند وفادار می‌مانند. (با گذر زمان، داستان‌های بیمار لایه‌های بیشتری از معنا پیدا کردند. این امر، مثلاً، در این نمود یافت که داستان سنگ‌ها و برگ‌های پنهان‌شده، به‌طور طبیعی‌تر به سوی تفسیر نمادینِ کلامی گرایش پیدا کرد.)

من با آقای «ب» به زبانِ احساسات و تصویرهایی که او وارد کرده بود سخن گفتم (و نیز با تکیه بر احساساتی که در خیال‌اندیشی‌ام تجربه کرده بودم). به او گفتم به‌گمانم چنین حس کرده که مادر «ل» در دروغ گفتن به او، نه برای «ل» و نه برای خودش مادری نکرده است؛ و اینکه مادر بودن به‌نوعی همان «راست بودن» است. بی‌تردید، هم‌زمان داشتم به‌طور غیرمستقیم می‌گفتم که تحلیل‌گر بودن نیز به همین معناست: تلاشی برای «بودن و گفتن حقیقت»، یعنی O تجربهٔ هیجانی در مقطع معینی از تحلیل.

آگاهی از اینکه تحلیل‌گر هرگز نمی‌تواند به‌تمامی در این تلاش برای گفتن و بودنِ حقیقت کامیاب شود، پیش‌تر به‌روشنی توسط بیون بیان شده بود. او در پاسخ به تحلیل‌گری که در حین ارائهٔ جلسه‌ای خود را به‌خاطر ناکافی بودنِ تفسیرهایش سرزنش می‌کرد، گفت: تحلیل‌گر، که در آن زمان نزدیک به هشتاد سال داشت، اظهار کرد: «اگر به‌قد من تحلیل کرده بودی، دیگر نگرانِ تفسیرهای ناکافی نبودی، من هرگز تفسیری جز این نوع نداده‌ام. این زندگی واقعی است، نه داستان‌سراییِ روان‌کاوانه» (۱۹۷۵، ص. ۴۳).

به‌نظر می‌رسد مناسب است مقاله را با یادآوری سخنان آقای «ب» دربارهٔ ترس کودکی‌اش به پایان برسانیم: ترس از اینکه دریابد مادرش دیگر واقعاً مادرش نیست. تجربهٔ او در آن مقطع، تفاوتِ میان به یاد آوردن یک تجربه (بازگویی ترس کودکی‌اش) و بدل شدن به O آن تجربه (حس سرما، یکی شدن با آن تجربهٔ منجمدکننده) را به‌خوبی نشان می‌دهد.

این مقاله با عنوان «An introduction to the reading of Bion» در نشریهٔ بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۱۲ شهریور ۱۴۰۴ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] این نوشته سومین مقاله در مجموعه‌ای از مقالات دربارهٔ موضوع مطالعه آثار نویسندگان بزرگ روان‌کاوی است؛ دو مقالهٔ نخست به تجربه‌های مطالعهٔ فروید و وینیکات پرداخته‌اند (آگدن، ۲۰۰۱، ۲۰۰۲).

[۲] تفاوت میان اندیشیدن دربارهٔ یک تجربه و بودن در دل یک تجربه، درون‌مایه‌ای مشترک و تکرارشونده در کتاب توجه و تأویل است، به‌ویژه در آنجا که با ناممکنیِ تحلیل‌گرشدن از راه آموختن دربارهٔ روان‌کاوی پیوند می‌یابد؛ شخص بایستی در روان‌کاوی باشد، در روان‌کاوی خویش و در تحلیل‌هایی که خود انجام می‌دهد، تا به‌راستی در فرایند تحلیل‌گر شدن قرار گیرد.

[۳] حرفK  نمادی است که بیون (۱۹۶۲) آن‌گونه که من او را تأویل می‌کنم برای ارجاع نه به اسم «دانش» (بدنه‌ای ایستا از اندیشه‌ها)، بلکه به «دانستن» (یا «به دانستن رسیدن») به‌کار می‌گیرد؛ یعنی کوشش برای گشودگی به‌سوی آنچه نسبت به یک تجربه (O) هم‌خوان است و بخشیدن شکلی دریافتنی (هرچند ناکافی) به آن.

[۴] برای هم بیون و هم بورخس، آینده در اکنون زنده است، همچون «آن‌چه هنوز ناشناخته است» (Bion، ۱۹۷۰، ص. ۱۱)؛ آینده سایهٔ خویش را به‌سوی گذشته بر اکنون می‌افکند (Bion، ۱۹۷۶؛ Ogden، 2003b).

[/restrict]
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

Back To Top
×Close search
Search