skip to Main Content
آفْت یا زبانْ‌زخم

آفْت یا زبانْ‌زخم

آفْت یا زبانْ‌زخم

آفْت یا زبانْ‌زخم

عنوان اصلی: آفْت یا زبانْ‌زخم
نویسنده: ریحانه معصومی علا
انتشار در: مجلهٔ روانکاوی تداعی
تاریخ انتشار: ۱۰ تیر ۱۴۰۵
تعداد کلمات: ۱۴۹۵ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

آفْت یا زبانْ‌زخم

ای که طَبیبِ خَسته‌ای، رویِ زَبان مَن بِبین
کـاین دَم و دودِ سینه‌ام، بارِ دل اَست بَر زَبان
حافظ

تا به حال شده به این فکر کنید که عمل بلع بدون دخالت زبان ناممکن است؟ زبان باید سراسر به سقف دهان بچسبد تا لقمه راه بیفتد. یا اینکه مثلا تف کردن، بدون انقباض زبان، تقریبا نشدنی‌ست؟
احتمالاً نکرده‌اید. این خاصیت بدن است که در مواجهه با جهان نامرئی می‌شود تا ذهن بتواند تمام توجهش را به بیرون معطوف کند. بدنِ سالم دیده نمی‌شود. به همین اعتبار، پلی می‌شود که ذهن را به جهان متصل می‌کند.
اما کافی است روزی از خواب بیدار شوید و ببینید انگشت کوچک پای چپ‌تان درد می‌کند. ناگهان بدن شفافیت پیشین را از دست می‌دهد و مرئی می‌شود. حالا دیگر به راه و مقصد و مسافت فکر نمی‌کنید؛ به پا فکر می‌کنید. اگر روزی کیسه صفرا به درد بیافتد، همان اندام کوچک که اصلاً نمی‌دانستید وجود دارد، میان شما و جهان خواهد ایستاد. از آن لحظه، جهان دیگر فقط متشکل از آدم‌ها و خیابان‌ها و کارها نیست، حالا ارگانی کوچک هر ساعت خودش را به شما یادآوری می‌کند و شما را وادار می‌کند به ساز ناکوک‌اش برقصید.

در بیماری، بدن از زمینه بیرون می‌آید و به موضوع توجه تبدیل می‌شود. هیچ‌کس دربارهٔ عضو سالم بدنش متخصص نیست، اما بیماری آدم را متخصص همان عضو می‌کند.

من متخصص زبان هستم. می‌دانم کدام قسمت زبان کدام مزه را بهتر می‌چشد. می‌دانم، برخلاف ظاهر فریبنده‌اش، خوردن سوپ گاهی از جویدن و قورت دادن یک تکه نان سخت‌تر است و برنج چه زحمتی از زبان می‌کشد تا پیش از فرو رفتن، در دهان جمع و جور شود. می‌دانم هنگام تلفظ هر حرف، کدام بخش زبان منقبض می‌شود و به کجای دندان می‌چسبد. آلترناتیوهای تلفظ را هم می‌شناسم؛ اینکه کدام صداها را می‌شود به جای هم نشاند، بی‌آنکه کلمه از ریخت بیافتد.

این‌ها را می‌دانم، چون آفْت[1]، هر چند وقت یک‌بار، حضور «زبان» را به من یادآوری می‌کند.

اگر جزو هفتاد درصد از مردم جهان هستید که هرگز آفْت دهان را تجربه نکرده‌اند، یا کسی از نزدیکانتان گرفتار آفْت‌های گاه و بیگاه نیست که با درد مزمنش دمار از روزگار شما و خودش دربیاورد، شاید الزام این نوشته برایتان عجیب به نظر برسد. نوشتن دربارهٔ زخم‌هایی گاه به گاه، بی علتِ مشخص، که تا امروز تقریباً هیچ‌کس را نکشته‌اند، ممکن است بیهوده به نظر برسد. لابد برای همین هم هست که در کمال ناباوری هیچ کس یک خط هم در مورد این درد ننوشته است.

القصه اگر اینطور فکر می‌کنید، من همین‌جا شما و جهان امور فوق بحرانی‌تان را به خدا می‌سپارم. چرا که این متن حول همین زخم خواهدچرخید.

الف) بر قلب ما ببخش چو نقدی‌ست کم عیار!

قوانین نانوشته‌ای وجود دارد که تعیین می‌کند ما مجازیم برای یک درد با ابعاد مشخص چقدر ناله کنیم یا چه میزان استحقاق معافیت از وظایف روزمره را داشته باشیم. یک جور اقتصاد رنج که بر مبنای آن درد‌ها، منزلت و رتبه‌بندی دارند. اگرچه این درجه‌بندی در هر فرهنگ یا طبقه یا حتی خانواده‌ای متفاوت است، اما از هر نظری نگاه کنیم یک زخم کوچک چند میلیمتری روی زبان یا لثه که در حدود نهایتاً دو هفته خودبخود محو می‌شود قاعدتاً نمی‌تواند کاری کند که آدم دست از دنیا بشوید. یا حین قورت دادن یک قاشق غذا سر میز به گریه بیافتد. من اما گاهی می‌شویم و می‌افتم.

گمان می‌کنم باقی هم گاهی همینطور شوند اما احتمالاً رویشان نمی‌شود چیزی بگویند. چون این زخم «کوچک» است. و اندازه‌اش اجازه نمی‌دهد سرمایهٔ نمادینی برای دریافت شفقت یا نمایش رنج داشته باشد. البته این کوچک بودنش و عدم تناسبی که بین درد و اندازه‌اش وجود دارد مرا بیشتر هم عصبانی می‌کند. این که هربار در آغاز به نظرم یک شوخی است و بعد از چهار پنج روز زندگی‌ام را مختل می‌کند و نظم زندگی‌ام را به او می‌بازم این را بهم یادآوری می‌کند که زندگی و ثباتی که آدمی آن را بدیهی می‌گیرد با چنین چیز ناچیزی بهم می‌ریزد. نظمی که حول یک حفره شکل گرفته است، دهان!

ب) جمال صورت و معنی ز امن صحت توست

دهان نخستین نقطه‌ایست که نوزاد با آن جهان را تجربه می‌کند. پیش از اینکه حتی چشمهایش درست ببینند یا دستها و پاهایش را کشف کند، دهان‌اش را می‌شناسد، شیر گرم از طریق دهان به درونش راه پیدا می‌کند و زنده نگه‌اش می‌دارد. حضور مادر را از طریق مکیدن سینه می‌فهمد، در کنجکاوی‌هایش چیزها را ابتدا به دهان می‌برد و نخستین کلماتش را از طریق دهان به والدین هدیه می‌کند. این کارکرد کمابیش تا بزرگسالی هم ادامه پیدا می‌کند؛ با خوردن غذا، کشیدن سیگار، و بوسیدن کسان راهی به درون گشوده می‌شود و با کلمات آهنگین، انزجار و عشق و ملال، تولید و به بیرون روانه می‌شوند. آدمی خودش را با همین عضله کوچک به جهان متصل می‌کند. اما چطور ممکن است آدم از این لذت چشم بپوشد؟

آفْت ادای کلمات ساده، خندیدن، فروبردن خوراک گرم و لذیذ یا حتی مسواک زدن و آب‌کشیدن دهان را  آنقدر با رنج همراه می‌کند که از جایی به بعد موازنه هزینه و فایدهٔ لذت بهم می‌ریزد. بنابراین واکنش طبیعی بدن و روان امتناع است. نوعی چرخش به درون یا خودبسندگیِ آمیخته با خشم، که در برابر استحالهٔ دهان از «محل تجربهٔ لذت» به «محل تجربهٔ درد» رخ می‌دهد.

بدتر آنکه هرقدر بیشتر زبان ایزوله باشد، حرکت نکند یا مایعات دریافت نکند، درد حاصل از آفْت هم بیشتر می‌شود. نه راهی به پیش و نه راهی به پس.

مساله غریب‌ترِ بعدی این است که بدکارکردی‌های دهان آنقدر قدرتمند هستند که ممکن است آدمی را از جایگاه سوژه‌ای قابل احترام و جدی به «چیزی» رقت‌انگیز یا خنده‌دار یا اضطراب‌زا بدل کند. چرا که تمدن بر پایهٔ قدرت مهار یا اختفای کارکردهای بیولوژیک بدن بنا شده است و کسی که کنترلی روی بدن بالاخص اندام‌های مرزی خود ندارد این بازی را پیش از موعد می‌بازد. تصور کنید کسی حین ادای کلمات در یک متن بسیار غرا «سین و شین»اش بزند. یا بزاق‌اش راه بیافتد یا زبانش بی‌حس باشد. یا حین درخواست جدی‌ای که از شما دارد دچار لکنتی شدید باشد. همهٔ این نشانه‌های دهانی، او را از منطقهٔ امن سوژگی و تمدن بیرون می‌راند.

آفْت تقریبا همین کار را در سطحی موقتی‌تر و رقیق‌تر می‌کند.

ج) شکایت از که کنم خانگی‌ست غمازم!

اولین باری که فهمیدم آفْت اصلاً علت بیرونی ندارد و برای همین هم هست که نمی‌تواند مسری باشد احساسی سراسر متعارض داشتم. نه ویروسی در کار است و نه باکتری‌ای. این نقاط کوچک و گزنده، حاصل حمله سلول‌های ایمنی بدن به مخاط دهان است. آفْت، امضای خودتان است روی تن خودتان!

هولناک نیست؟ در یک روز معمولی با خودتان فکر می‌کنید که اگرچه آدمی تنها به دنیا می‌آید و تنها می‌میرد، اما دست‌کم بدن‌تان با شما در این مسیر همراه است، یعنی حداقل هر دو در تلاش برای بقا دست در دست هم داده‌اید، اما بعد می‌فهمید او برنامهٔ دیگری دارد!

تلاش می‌کنم بفهمم چرا ممکن است بدن چنین کاری با خودش/ خودم بکند. با وجود اینکه این درد فرساینده، آدم را شکننده‌تر می‌کند، ژوئیسانسی در آن وجود دارد که هنوز به وضوح نمی‌توانم ببینمش، اما می‌دانم که هست. آیا نوعی تطهیر روانی در کار است که روان، با تحمیل رنج مازوخیستیک به تن، به دست می‌آورد؟

آیا نوعی اعتصاب است که در آن روان مرزها را می‌بندد تا اقتدار خود را بر تن یادآوری کند؟ شبیه کاری که در آیین‌هایی چون روزه گرفتن اتفاق می‌افتد. نوعی بستن دهان برای تقویت اراده…

آیا نوعی پیشگیری از سخنی است که روان پیش‌دستانه دهان را می‌بندد تا به بیرون پرتاب نشود یا آن لذت به تن نفوذ نکند؟

آفْت‌های مینورِ معمول، از زمان ظهور تا محو شدن دو هفته‌ای زمان می‌برند. نمودار درد آنها غالباً زنگوله‌ایست، اما قلهٔ درد پهن است. یعنی درد به سرعت به اوج می‌رسد، مدت زیادی در اوج می‌ماند و معمولاً در عرض یک یا دو روز فید می‌شود. مصادف شدن این دو هفته با دو هفته‌هایی که برنامهٔ سفر علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الخصوص به ایران دارم از معصومیت و تصادفی بودن این این زخم‌ها کم می‌کند. گویی روان، تراوایی خود را در برابر لذت‌هایی که قرار است بر او فرود بیایند یا کلماتی که از او خارج شوند کاهش می‌دهد تا خط پایه لذت در بلند مدت را کنترل کند.

برای من اما بخش دیگری هم دارد. آفْت، درد «مرئی‌شده» است. خاصیت درد روانی این است که نمی‌شود به کسی نشانش داد. نمی‌توانی دست ببری توی روحت و زخمت را به دیگران نشان بدهی و بگویی من واقعا تحت فشار بوده‌ام در این مدت. آفْت هدیه‌ایست که روان به تن می‌دهد. شکلی از تبلور دردِ روان در تن. شبیه مدال شجاعتی که به یک سرباز که در جنگ آسیب دیده است می‌دهند، همان‌قدر اَبزورد، همان‌قدر مَرهم.

زبانم را جلوی آینه بیرون می‌آورم و گوش‌پاک‌کن را که به اندازه‌ی یک عدس به «آفْتین‌ژل» آغشته‌ام می‌گذارم روی زخم کوچک سفید کنار زبانم. دردی مثل برق می‌پیچد در سرم. گوشم تیر می‌کشد. باید آن‌قدر آن را روی زخم بچرخانم که لایه‌ی رویی سفید را بردارد، وگرنه نه تنها فایده‌ای ندارد، که حتی زخم را بزرگ‌تر هم می‌کند. می‌چرخانم و اشکم می‌چکد توی روشویی.

این جُستار با عنوان «آفْت یا زبانْ‌زخم» توسط ریحانه معصومی علاء نگاشته شده و در تاریخ ۱۰ تیرماه ۱۴۰۵ در بخش جُستارهای وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[1] Aphthous

Back To Top
×Close search
Search