در انتهای طیف سایکوز، افراد از نظر درونی بسیار نااُمیدتر و نابسامانتر هستند. مصاحبه با یک بیمار عمیقاً آشفته میتواند از شرکتکنندهی یک بحث دلپذیر و آرام بودن تا دریافتکننده یک حمله آدمکشانه بودن، متفاوت باشد. به خصوص قبل از ظهور داروهای آنتیسایکوتیک در دههی ۱۹۵۰، تعداد کمی از درمانگران استعداد شهودی طبیعی و تابآوری هیجانی این را داشتند که افرادی که در حالات سایکوتیک بودند را به طور چشمگیر درمان کنند. یکی از بهترین دستاوردهای سنت روانکاوی، استنباط نظم در هرج و مرج ظاهری و متعاقباً ارائهی راههای پیشنهادی برای درک و کاهش رنج شدید افرادی بود که به راحتی میتوان به آنها به مثابه دیوانهای نااُمیدکننده و غیرقابل فهم بیاعتنایی کرد.
تشخیص بیمارانی که در حالت آشکار سایکوتیک هستند کار دشواری نیست: آنها توهمات، هذیانها و عقاید انتساب دارند و تفکر آنها به نظر شنونده غیرمنطقی میآید. با این حال، افراد زیادی اطراف ما در حال قدم زدن هستند، که آشفتگی درونی اساسی آنها در سطح سایکوتیک به وضوح دیده نمیشود مگر اینکه تحت استرس قابل توجهی قرار گیرند. آگاهی از اینکه فرد با یک اسکیزوفرنیک «تعدیل شده» سروکار دارد، یا یک افسردهای که در حال حاضر متمایل به خودکشی نیست و ممکن است دستخوش آرزوی هذیانی دورهای برای مرگ باشد، میتواند بین پیشگیری و تشدید فاجعه تفاوت ایجاد کند. با اجرا یا نظارت بر درمان طولانی مدت بسیاری از بیماران بسیار دشوار و گاه «غیرقابل درمان»، متقاعد شدهام که درمانگران فداکار پیشگیری قابل توجهی انجام میدهند. ما از فروپاشیهای روانی جلوگیری میکنیم، از خودکشی و قتل جلوگیری میکنیم و مردم را از بیمارستان دور میکنیم (این تأثیرات حیاتی درمان عمدتاً مستند نشده است؛ هیچکس نمیتواند ثابت کند که از یک فاجعه جلوگیری کرده است، و منتقدان تمایل دارند استدلال کنند که اگر کسی ادعا میکند که از فروپاشی روانی جلوگیری کرده است، قریب به یقین به این خاطر است که بیمار در وهلهی اول واقعاً در معرض خطر سایکوز نبوده است.)
من با بسیاری از تحلیلگران این دیدگاه را به اشتراک میگذارم که تلقی کردن برخی افراد به عنوان کسانی که در دنیای درونی همزیستی-سایکوتیک یا به تعبیر کلاین (مثلاً، ۱۹۴۶) به طور مستمر در موضع «پارانوئید-اسکیزوئید» زندگی میکنند، مفید است، علیرغم این که ممکن است هرگز تشخیص سایکوز دریافت نکنند. عملکرد آنها گاه کاملاً تأثیرگذار و کارآمد است، اما فرد را گیج و عمیقاً وحشتزده نشان میدهند، و فکرشان بهم ریخته یا پارانوئید است. به عنوان مثال، مردی که با او کار میکردم، با ترسی آشکارا به من گفت که هرگز برای ورزش کردن به یک باشگاه خاص برنخواهد گشت: «یک نفر سه بار وسایلم را جابجا کرده است، بنابراین واضح است که من خواستنی نیستم.» دیگری عادت داشت هر وقت خیلی ناراحت میشد موضوع را به طور ناگهانی عوض میکرد. من در این مورد نظر دادم و او گفت: «اوه بله، میدانم که این کار را انجام میدهم.» از او پرسیدم که درک او از این الگو چیست و انتظار داشتم چیزی شبیه به این بود که بگوید «من برای بحث پیرامون آن آماده نیستم»، یا «خیلی آزاردهنده است» یا «نمیخواهم شروع کنم به گریه کردن»، اما او با لحنی که نشان میداد این امری بدیهی است گفت: «خب، میبینم که دارم به تو صدمه میزنم!» او غم همدردی را در چهره من دیده بود و نمیتوانست تصور کند که به من آسیبی نمیرساند.
برای درک دنیای ذهنی مراجعان در سطح سایکوتیک، ابتدا باید دفاعهایی را که آنها تمایل به استفاده دارند را درک کرد: کنارهگیری، انکار، کنترل همهتوانی، ایدهآلسازی و ناارزندهسازی اولیه، اشکال ابتدایی فرافکنی و درونفکنی، دوپارهسازی، گسست شدید، بهعملآوری، و جسمانیسازی. این فرآیندها پیشکلامی و پیشعقلانی (prerational) هستند؛ آنها از فرد در برابر سطحی از «ترس بینام» (بیون،۱۹۶۷) محافظت میکنند که چنان طاقتفرساست که تجربهی تحریفات ترسناکی که خود دفاع ممکن است ایجاد کند بهتر از آن حالت وحشتناک است. همانطور که فروم-رایشمن (۱۹۵۰) اشاره کرد، افرادی که با سایکوز دست و پنجه نرم میکنند، دارای هستهای هستند که در آن توان فرابشری خیالی خود برای ویزانگری را تثبیت کردهاند.
ثانیاً، افرادی که شخصیت آنها اساساً در سطح سایکوتیک سازماندهی شده است، مشکلات شدیدی با هویت دارند – به طوری که ممکن است به طور کامل از وجود خود مطمئن نباشند، چه رسد به اینکه آیا هستیشان رضایتبخش است یا خیر. آنها عمیقاً در مورد اینکه چه کسی هستند سردرگم هستند و معمولاً با مسائل بنیادین خودشناسی مانند مفهوم بدن، سن، جنسیت و گرایش جنسی دست و پنجه نرم میکنند. «چگونه بدانم چه کسی هستم؟ یا حتی چگونه بدانم که من اصلاً وجود دارم؟» برای افرادی که سایکوتیک در نظر گرفته میشوند، اینها سؤالات غیرمعمولی نیستند و با جدیت پرسیده میشوند. آنها نمیتوانند به احساس یکپارچگی هویت در خود متکی باشند و تجربه آنها از دیگران نیز اینگونه نیست که آنها خود یکپارچه دارند: آنها در ترس از «دگرگونیهای بدخواهانه» زندگی میکنند (سالیوان، ۱۹۵۳) که یک فرد مورد اعتماد را ناگهان به یک آزاردهنده سادیستیک تبدیل میکند. هنگامی که از آنها خواسته میشود خود یا سایر افراد مهم زندگی خود را توصیف کنند، تمایل دارند مبهم، غیرمستقیم، عینی یا به طور قابل مشاهدهای تحریفکننده باشند.
TADAEI / PRIVATE READING
ادامهٔ این مقاله برای اعضای ویژه است
بخش آغازین مقاله را مطالعه کردید. با اشتراک ویژه، متن کامل این مقاله و سایر نوشتههای اختصاصی تداعی در دسترس شما قرار میگیرد.
ادامهٔ مطالعه
مقالههای مرتبط با این نویسنده یا نظریهپرداز را دنبال کنید و پیشرفت مطالعهٔ خود را ببینید.
نانسی مکویلیامز
- ۱بارداری روانکاوخواندهنشده
- ۲ویژگیهای ساختار شخصیت سطح نوروتیک | نانسی مکویلیامزخواندهنشده
- ۳ویژگیهای ساختار شخصیت سطح سایکوتیک | نانسی مکویلیامزخواندهنشده
- ۴ویژگیهای سازمان شخصیت مرزی | نانسی مکویلیامزخواندهنشده
نانسی مکویلیامز
- ۱بارداری روانکاوخواندهنشده
- ۲آسیبشناسی نارسیسیزم در زندگی روزمره | نانسی مکویلیامزخواندهنشده
- ۳ویژگیهای ساختار شخصیت سطح نوروتیک | نانسی مکویلیامزخواندهنشده
- ۴ویژگیهای ساختار شخصیت سطح سایکوتیک | نانسی مکویلیامزخواندهنشده
- ۵ویژگیهای سازمان شخصیت مرزی | نانسی مکویلیامزخواندهنشده