skip to Main Content
روابط اُبژه‌ای در کاربست بالینی |‌ بتی جوزف

روابط اُبژه‌ای در کاربست بالینی |‌ بتی جوزف

روابط اُبژه‌ای در کاربست بالینی |‌ بتی جوزف

روابط اُبژه‌ای در کاربست بالینی |‌ بتی جوزف

عنوان اصلی: Object Relations in Clinical Practice
نویسنده: بتی جوزف
انتشار در: Psychoanalytic Quarterly
تاریخ انتشار: ۱۹۸۸
تعداد کلمات: ۶۱۰۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۳۵ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ٔ تداعی

روابط اُبژه‌ای در کاربست بالینی

چکیده

تحلیل‌گران بایستی نظریه‌ای از روابط اُبژه‌ای را همواره در پس‌زمینهٔ ذهن خود داشته باشند، اما هم‌زمان لازم است این نظریه را به‌طور مداوم در کارشان با بیماران بازکشف کنند. این فرایند بازکشف، چنان‌که پیشنهاد می‌کنم، وابسته به آن است که تحلیل‌گران تمرکز خود را نه‌فقط بر آنچه از طریق کلمات منتقل می‌شود، بلکه بر آنچه -هرچند به‌نحوی ظریف- در انتقال زیسته می‌شود معطوف دارند. همین امر، به‌خودی‌خود، می‌تواند در بازسازی پویای بخشی از تاریخچهٔ بیمار مؤثر باشد. این مسائل در پیوند با نظریهٔ روابط اُبژه‌ای ملانی کلاین مورد بحث قرار می‌گیرند و با محتوای بالینی روشن می‌شوند.

روابط اُبژه‌ای هستهٔ مرکزی کار روان‌کاوانه را تشکیل می‌دهند. این روابط، همان ماده‌ٔ انتقال‌اند، و صرف‌نظر از اینکه نظریهٔ ما دربارهٔ روابط اُبژه‌ای چیست، این نظریه بایستی درک ما از ماهیت انتقال را به‌طور ژرفی تحت‌تأثیر قرار دهد. فروید وجود پدیدهٔ انتقال را مستقیماً از مشاهدهٔ بالینی کشف کرد؛ جایی که دریافت بیمار، به‌گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر، بخش‌هایی از روابط گذشته‌اش را با تحلیل‌گر تکرار می‌کند. فروید تنها در پی این مشاهده، آغاز به صورت‌بندی ایده‌های خود در باب روابط اُبژه‌ای کرد. امروزه همهٔ تحلیل‌گران برخوردار از نظریاتی دربارهٔ روابط اُبژه‌ای هستند که اساساً بر کار فروید بنیان نهاده شده‌اند. مایلم بحث را از منظری نظری آغاز کنم، بدین‌صورت که نخست برخی نکات نظری را طرح می‌کنم، و سپس چند نمونهٔ کوتاه از محتوای بالینی را ارائه می‌دهم، تا نشان دهم روابط اُبژه‌ای چگونه در اتاق درمان زیسته می‌شوند. در ادامه، شرح خواهم داد که چگونه فهم من از این محتوای بالینی ریشه در پیش‌زمینهٔ نظری‌ام دارد، و نیز اینکه چگونه چنین نظریه‌ای ناگزیر بایستی در دلِ کار بالینی، بار دیگر کشف و احیا شود. گمان می‌کنم این بازکشف، بیش از هر چیز، از رهگذر بررسی روابط اُبژه‌ای آن‌گونه که به‌صورت پویا در انتقال پدیدار می‌شوند، ممکن می‌گردد.

[restrict]

فروید (۱۹۱۴)، در کار خود بر روابط اُبژه‌ای، با وجود تأکیدش بر اُبژه به‌عنوان اُبژهٔ سائق‌ها، مراحل گوناگونی را که کودک در جریان تحول خود از سر می‌گذراند، توصیف کرد. او بر این باور بود که در نخستین مراحل، هیچ‌گونه رابطهٔ عاطفی‌ای با اُبژه‌ها وجود ندارد، بلکه رابطه تنها با خود برقرار است؛ و این وضعیت را «نارسیسیزم اولیه» نام نهاد. به‌زعم او، تنها در مراحل بعدی است که کودک خردسال آغاز به برقراری رابطه با افراد بیرون از خود می‌کند. از دل این فرض، فروید توصیف کرد که چگونه برخی افراد همچنان روابط خود را بر پایهٔ نوعی انتخاب اُبژهٔ نارسی‌سیستی بنا می‌نهند. او شرح داد که چگونه، برای نمونه، در اسکیزوفرنی می‌توان دید که بیمار به وضعیتی نارسی‌سیستی و ‌اُبژه‌زدوده عقب‌نشینی کرده است. فروید تأکید داشت آنچه ما به‌طور بالینی مشاهده می‌کنیم، در اغلب موارد آن چیزی است که او آن را «نارسیسیزم ثانویه» می‌نامد؛ یعنی درون‌فکنی اُبژه در ایگو، و همانندسازی ایگو با آن. او نخست این فرایند را در پیوند با ماخولیا (۱۹۱۷) توصیف کرد، اما به‌زودی آن را فرایندی فراگیر دانست که به‌واسطهٔ آن، ایگو و جهان درونی اُبژه‌ها، به‌ویژه سوپرایگو، ساخته می‌شوند. فروید در جریان بسط این ایده‌ها، به‌ویژه از سال ۱۹۲۳ به بعد، تلاش می‌کرد دریابد که چرا اُبژه‌هایی که برای مثال در سوپرایگو درون‌فکنی می‌شوند، تا این حد با والدین واقعیِ بیرونی متفاوت‌اند. در سراسر این بحث، به اهمیت عظیم احساسات و تکانه‌های کودک نسبت به والدین پی برد؛ اینکه این تکانه‌ها چگونه تصویر کودک از والدین را رنگ‌آمیزی می‌کنند، و این تصویرپردازی چگونه ماهیت اُبژه‌هایی را که کودک درون‌فکنی می‌کند تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. از منظر بالینی، به‌نظر می‌رسد فروید این استدلال‌ها را چندان فراتر از این نبرد.

ملانی کلاین کار بالینی خود را با کودکان، با در نظر داشتن نظریات فروید آغاز کرد، اما به‌زودی از رهگذر مشاهداتی که در اتاق بازی انجام می‌داد، دریافت که این مشاهدات به‌طور کامل با ایده‌های فروید هم‌خوانی ندارند (کلاین، ۱۹۳۲). محورهای اصلی اختلاف، به زمان‌بندی برقراری رابطهٔ کودک با اُبژه‌ها، آغاز شکل‌گیری ایگو، و در پیوند با آن، ماهیت دفاع‌های آغازین او مربوط می‌شد. چنان‌که در ادامه شرح خواهم داد، کشفیات کلاین نه‌فقط به معنای انتقال مربوط می‌شد، بلکه به ماهیت فرایندهای درگیر در انتقال‌یافتن نیز بازمی‌گشت. کلاین دریافت که نوزاد، برخلاف آنچه که پیش‌تر تصور می‌شد، نه‌تنها در آغاز زندگی فاقد رابطهٔ عاطفی با اُبژه نیست، بلکه به‌شدت با اُبژه رابطه برقرار می‌کند، هرچند در آغاز، این رابطه به‌شکلی کاملاً نامنسجم صورت می‌گیرد. بدین‌سان، کودک در وضعیتی رضایتمندانه یا خشنود، به مادر -یا دقیق‌تر، به آن بخش از مادر که در آن لحظه مدنظر اوست- به‌عنوان اُبژه‌ای خوب یا آرمانی می‌نگرد؛ و در حالتی خشمگین یا ناکام، او را خطرناک و گزنده تجربه می‌کند. در این وضعیتِ آغازینِ ناهماهنگ، کودک با بخش‌هایی از اُبژه‌هایش رابطه می‌یابد، و احساسات و اضطراب‌های او نیز به‌گونه‌ای متناظر، دچار انشقاق می‌شوند و به‌تمامی مطلق‌ فرض می‌شوند.

فروید، چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، بر این باور بود که کودک در مرحله‌ای نسبتاً دیرهنگام از تحول، اُبژه‌هایی را که از احساسات خودش رنگ‌گرفته‌اند در سوپرایگو درون‌فکنی می‌کند. کلاین این فرایند را، یعنی اینکه تکانه‌های سوژه به اُبژه، در ساخت و صورت‌بندی تصویر او از اُبژه نقش دارند، بسط بیشتری داد و آن را عنصری محوری در صورت‌بندی‌های نظری خود قرار داد. کلاین این فرایند را امری طبیعی و ناگزیر می‌دانست که نه در مراحل واپسین رشد، بلکه از همان آغاز زندگی آغاز می‌شود؛ تکانه‌هایی که کودک نسبت به اُبژه احساس می‌کند به درون اُبژه فرافکنی می‌شوند، و سپس اُبژه، رنگ‌گرفته از این تکانه‌های فرافکنی‌شده، درون‌فکنی می‌گردد. بخش‌هایی از خود، برای مثال بخش‌های خشمگین، گازگیرنده، یا دوستدار، فرافکنی می‌شوند و اُبژه به‌همان صورت خشمگین، گازگیرنده یا دوستدار درون‌فکنی می‌گردد. کلاین این فرایند فرافکنی و درون‌فکنی را بنیاد هرگونه رابطه‌مندی و شکل‌گیری جهان درونی اُبژه‌ها و سوپرایگو می‌دانست (کلاین، ۱۹۵۲الف، ۱۹۵۲ب). بدین‌گونه، کار او در این عرصه، در امتداد کار فروید، اما در زمانی زودتر، با ژرفا و بسط بیشتری پی گرفته شد.

کلاین، فانتزی مربوط به جدا ساختن و فرافکنیِ تکانه‌ها و بخش‌هایی از خود درون اُبژه را، مادامی‌که اُبژه با آن اجزای فرافکنی‌شده از خود همانندسازی می‌کند، همانندسازی فرافکنانه نام نهاد. او توضیح داد که چگونه در آغاز، این مکانیزم طبیعیِ همانندسازی فرافکنانه کارکردهای دفاعی مهمی دارد، نوزادی که در چنگال احساسات پرشور است، آن‌ها را از خود جدا می‌سازد و در اُبژه حس می‌کند، و بدین‌ترتیب، خود را از آشفتگی رها می‌سازد. اما این فرایند، اضطراب‌هایی را دربارهٔ وضعیت اُبژه برمی‌انگیزد، و در پی آن، دفاع‌های بیشتری ضروری می‌گردند تا نوزاد بتواند خود را از گزند حفظ کند. کلاین (۱۹۴۶) همچنین به‌تفصیل کارکردهای دفاعی دیگرِ همانندسازی فرافکنانه را شرح داد؛ از جمله اینکه چگونه تلاش کودک برای وارد شدن به درون اُبژه و به‌دست‌گیری کنترل آن در سطح فانتزی، تلاشی است برای گریز از آگاهی نسبت به جدایی و عواطف همراه با آن.

این درک از همانندسازی فرافکنانه، که از آغاز زندگی فعال است، پرتوی تازه بر سراسر مسئلهٔ نارسیسیزم و روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستی می‌افکند و بدین‌سان امکان تحلیل ژرف‌تری از این وضعیت‌ها را فراهم می‌آورد. کلاین نارسیسیزم را نه مرحله‌ای پیش از روابط اُبژه‌ای، بلکه چنان‌که خود اظهار می‌دارد، چنین می‌فهمید که «خوداروتیسم و نارسیسیزم شامل عشق به و رابطه با اُبژهٔ درون‌فکنی‌شدهٔ خوب است که در فانتزی بخشی از بدن محبوب و خویشتن را شکل می‌دهد. این همان اُبژهٔ درون‌فکنی‌شده است که در حالت‌های کامیابی خوداروتیک و وضعیت‌های نارسی‌سیستی، فرد به سوی آن عقب‌نشینی می‌کند» (۱۹۵۲الف، صص ۴۸–۵۶). اندیشهٔ همانندسازی فرافکنانه، بُعدی نو به فهم ما از آن فردی می‌افزاید که، بنا به توصیف فروید (۱۹۱۴)، همچنان «بر اساس نوع نارسی‌سیستی عشق می‌ورزد: … آنچه خود هست، … بوده، … یا دوست دارد باشد» (ص ۹۰). به‌بیان دیگر، اکنون درمی‌یابیم که چنین فردی دیگری را دوست می‌دارد، زیرا در فانتزی، بخش‌هایی از خویشتن خود را در او فرافکنی کرده است، و دیگری با این اجزای فرافکنانه یکی شده است؛ و این همان چیزی است که فرد نارسی‌سیست را تا این اندازه به دیگری جذب می‌کند.

در این بخش از بحث، موقتاً به ظهور دیرهنگام‌تری پرداختم که در افرادی مشاهده می‌شود که همچنان به‌شدت به بهره‌گیری از مکانیزم‌های آغازینِ انشقاق و فرافکنی متکی مانده‌اند. اکنون، بازمی‌گردم به مسئلهٔ تحول طبیعی. در این مسیر، با رشد نوزاد یا کودک خردسال، ما شاهد افزایش انسجام هستیم. او کمتر دچار انشقاق و فرافکنی خواهد شد، بیشتر قادر به تماس با احساسات خود می‌گردد، و آگاهی فزاینده‌ای نسبت به خود به‌عنوان شخصی یکپارچه و نسبت به اُبژه به‌عنوان انسانی واقعی و کامل می‌یابد. با انسجام بیشتر، و با توانایی در تجربهٔ هم‌زمان عشق و نفرت (دوگانگی عاطفی) نسبت به یک شخص، نخستین نشانه‌های دل‌نگرانی، گناه، و میل به ترمیم پدیدار می‌گردند. این وضعیت، بی‌گمان، مرتبط است با آنچه فروید (۱۹۳۰) در بحث از دوسوگرایی و نسبت آن با غرایز زندگی و مرگ، از آن با عنوان «اجتناب‌ناپذیری شوم احساس گناه» یاد کرد (ص ۱۳۲). چنین تحولی، که با گناه و احساس جدایی و فقدان همراه است، ناگزیر با رنج نیز توأم خواهد بود. دفاع‌های جدیدی شکل می‌گیرند، یا فرد ممکن است مجدداً به انشقاق و همانندسازی فرافکنانه متوسل شود، اما اکنون امکانِ رابطه‌ای واقع‌بینانه‌تر با اُبژه‌ها، و نیز درک تعامل میان اُبژه‌ها، از جمله در درون عقدهٔ اُدیپ، فراهم می‌شود.

من در اینجا، به‌شیوه‌ای نسبتاً ساده‌شده، برخی جنبه‌های نظریهٔ روابط اُبژه‌ای در اندیشهٔ ملانی کلاین را ترسیم کردم و به آنچه او دو موضع اصلی می‌نامد، اشاره نمودم: نخست، موضع پارانوئید-اسکیزوئید که در آن نوزاد عمدتاً با سازوکارهای انشقاق، همانندسازی فرافکنانه و گسست عمل می‌کند، و اُبژه‌ها و تکانه‌های او یا از هم جدا می‌مانند یا فعالانه از هم گسسته و فرافکنی می‌شوند؛ و سپس موضع افسرده‌وار، هنگامی که نوزاد یا کودک آغاز به برقراری رابطه با اُبژه‌ای کامل‌تر و واقعی‌تر، همراه با دوگانگی عاطفی، دل‌نگرانی و احساس گناه می‌کند.

از نظر من، این ایده‌ها برای درک پویای آنچه در انتقال زیسته می‌شود حیاتی‌اند. در واقع، خودِ انتقال و فرایند انتقال‌یافتن، بر همانندسازی فرافکنانه استوار است؛ بخش‌هایی از خود، تکانه‌ها و اُبژه‌های درونی در تحلیل‌گر فرافکنی می‌شوند، و سپس بیمار چنان با تحلیل‌گر رفتار می‌کند که گویی این تصویر، حقیقت دارد. یافته‌های ملانی کلاین دربارهٔ انتقال، به‌شکل چشم‌گیری به‌واسطهٔ بیون (۱۹۶۲) گسترش یافت؛ بیون به‌تفصیل همانندسازی فرافکنانه را همچون شیوه‌ای از ارتباط توصیف کرد، و بر این نکته تأکید داشت که تحلیل‌گر بایستی بتواند خود را با بیمار هم‌آهنگ کند، از فرافکنی‌های او آگاه باشد، و توانِ دربرگرفتن آن‌ها را داشته باشد. این فرافکنی‌ها ممکن است صرفاً در سطح فانتزی بیمار وجود داشته باشند، بی‌آنکه از نظر عاطفی تأثیری بر تحلیل‌گر بگذارند؛ یا ممکن است بیمار -به‌نحو ناهشیار- بکوشد تحلیل‌گر را تحریک و برانگیخته سازد تا مطابق انتظارات ناهشیارش رفتار کند. بدین‌سان، تاریخچهٔ روابط اُبژه‌ای بیمار در دل انتقال جان می‌گیرد و بازسازی می‌شود.

گمان می‌کنم این فرایند چنان نیرومند و درعین‌حال چنان ظریف است که تحلیل‌گر را ناگزیر می‌سازد پیش از هر چیز، تمرکز خود را معطوف کند به آنچه در اتاق رخ می‌دهد، به ماهیت آنچه در حال زیسته‌شدن است، و به اینکه چگونه از نظر عاطفی کشیده یا رانده می‌شود تا تجربه‌ای خاص یا رفتاری خاص داشته باشد. آنچه بیمار می‌گوید، بی‌تردید بسیار مهم است، اما بایستی آن را در بستر آنچه بیمار انجام می‌دهد فهم کرد. این امر بدین معناست که همواره نوعی رابطهٔ اُبژه‌ای در اتاق تحلیل حضور دارد، و نخستین وظیفهٔ ما آن است که به ماهیت کنش‌گر این رابطه آگاه شویم، مسئله‌ای که بیون (۱۹۶۳) آن را به‌شیوه‌ای درخشان توصیف کرده است. این نکته شاید به‌ویژه در بیمارانی اهمیت یابد که به‌شکلی نارسی‌سیستی ظاهر می‌شوند، برای نمونه، چنان رفتار می‌کنند که گویی حضور تحلیل‌گر را به‌سختی درمی‌یابند. معنای این وضعیت و پیوند آن با اُبژه‌ها، چنان‌که پیش‌تر شرح دادم، بایستی درک شود. بیماران دیگر ممکن است هرگونه تعبیر انتقالی را مردود بشمارند، گویی که بی‌ربط یا تجاوزگرانه است، یا گویی که تحلیل‌گر با خودرأیی آن را بیان کرده است. همین باور ضمنی این بیماران، که گویا دو نفر می‌توانند در یک اتاق باشند و وجود یکی از آن‌ها می‌تواند اساساً بی‌اهمیت تلقی شود، خود به‌تنهایی چیزی دربارهٔ ماهیت رابطهٔ آن‌ها با دیگران به ما می‌گوید. بایستی بیفزاییم که نحوه‌ای که بیمار از تحلیل‌گر استفاده می‌کند -چه میزان احساسات ما را برمی‌انگیزد یا پس می‌زند، یا آیا می‌تواند به‌نحوی واقع‌بینانه‌تر با ما گفتگو کند و به ما گوش دهد- خود نشانه‌ای از میزان بلوغ یا میزان آشفتگی اوست.

اکنون مایلم بخشی از محتوایی بالینی را ارائه کنم تا برخی از مسائل یادشده را مورد بحث قرار دهم. نخست به‌طور خاص بحث خواهم کرد که چگونه تمرکزِ نخستین بر رابطه‌ای اُبژه‌ای که بیمار در اتاق زیست می‌کند، می‌تواند به ما کمک کند تا تحلیلی گوش بسپاریم و بدین‌وسیله به فهم ماهیت تعارضات فوری او و شیوهٔ مواجهه‌اش با آن‌ها دست یابیم. با دگرگونی در ماهیت و کاربست این رابطه در دل جلسه، ما می‌توانیم تغییراتی در نحوهٔ استفاده از دفاع‌ها مشاهده کنیم، و از این رهگذر، درکی از سطح کارکرد روانی بیمار به دست آوریم و بخشی از تاریخچهٔ آن را بازسازی کنیم

بیماری در اوایل دههٔ چهارم زندگی‌اش، که در اینجا او را «آ» می‌نامم، از نظر هشیارانه اشتیاق بسیاری به روان‌کاوی داشت، اما نارسی‌سیزم همه‌توان‌پندارانه‌اش محدودیت‌های شدیدی برایش ایجاد می‌کرد، به‌گونه‌ای که در جلسات، زمانی که احساس می‌کرد این نارسی‌سیزم به چالش کشیده شده، دچار طغیان‌های زبانی خفیف می‌شد. «آ» اندکی دچار بی‌اشتهایی عصبی بود و به‌شکلی اغراق‌آمیز نگران وزن، ظاهر و فرم کلی بدن خود بود. روز پیش از جلسه‌ای که قصد دارم درباره‌اش صحبت کنم، او در یک سخنرانی عمومی که توسط روان‌کاوی نام‌آشنا برگزار شده بود شرکت کرده بود. در جلسه، او به‌شدت از این سخنران انتقاد کرد، نه ضرورتاً به‌دلیل محتوای سخنرانی، بلکه بیشتر از حیث شخصیت سخنران، نحوهٔ ادارهٔ بحث، و اینکه او در واقع چگونه انسانی است، و مانند این‌ها. او به‌درستی فرض کرده بود که من آن فرد را می‌شناسم. پیوسته سخن می‌گفت، و من به‌روشنی احساس می‌کردم هرچه بیشتر ادامه می‌دهد، بیشتر انتظار دارد که من به‌گونه‌ای واکنش نشان دهم که گویی با دیدگاه او مخالفم یا از انتقاد او نسبت به سخنران دل‌آزرده‌ام؛ گویی انتظار داشت مرا درگیر نوعی مشاجره کند، حتی اگر این مشاجره به‌ظاهر در دل کار تفسیری پنهان می‌ماند.

اگر برای لحظه‌ای تجربهٔ من در انتقال را کنار بگذاریم و صرفاً به محتوای گفته‌های او توجه کنیم، می‌توان آن را دقیق یا تاحدی دقیق دانست؛ یا می‌توان آن را حمله‌ای به مردی سال‌خورده تلقی کرد، به‌نحوی که بیمار در حال تقسیم من و سخنران به دو اُبژهٔ متفاوت بود، و شاید سخنران در مقام پدر او قرار می‌گرفت. در یک سطح، این تبیین می‌تواند درست باشد و عناصر رقابت اُدیپی کلاسیک را در خود داشته باشد. اما گمان می‌کنم راهی که ما را به قلب تعارضات فوری بیمار رهنمون می‌سازد آن است که از آگاهی‌ام نسبت به آنچه با من به کنش درآمده آغاز کنیم، جایی که من ناهشیارانه رانده می‌شدم تا با بیمارم وارد اختلاف‌نظر یا دعوا شوم. البته، من چنین نکردم. سعی کردم به او نشان دهم که از نظر من چه می‌گذرد: اینکه او انتظار دارد من با دکتر ایکس (سخنران) همدست شوم، از حرف‌های او -یعنی بیمارم- دلخور شوم، و به‌نحوی پریشانی‌ام را آشکار سازم. لحظه‌ای سکوت کرد؛ سپس ادامه داد که اخیراً کاری انجام داده که دیگران آن را تحسین کرده‌اند و درباره‌اش به‌نیکی سخن گفته‌اند.

در اینجا می‌بینیم که او از تأمل بر آنچه من مطرح کرده بودم، به سمت روایت موفقیتی رفت که دیگران در حق او ستوده‌اند. به‌گمان من، در این نقطه، گونه‌ای همانندسازی درون‌فکنانه رخ داد. بیمار، به‌جای آنکه آگاه شود که من چیزی سودمند گشوده‌ام و نسبت به آن احساسی پیدا کند، این تحلیل‌گر/اُبژهٔ سودمند را درون‌فکنی کرد، و با بهره‌گیری از همانندسازی فرافکنانه، بخش شنونده و ارزش‌گذارِ خود را در من فرافکنی کرد؛ سپس این بخش شکافته شد و به دیگرانی فرافکنی گردید که کار او را تحسین کرده‌اند. من و آن دیگران شنوندگان موفقیت او هستیم. در مواردی که او واقعاً تفسیرهای من را می‌شنید، اغلب انفجار آنی از خشم رخ می‌داد که بی‌درنگ ناپدید می‌شد. این‌گونه بود که بیمار من در آن لحظه عمل می‌کرد. اگر او می‌توانست، در ذهن خود، مرا وادارد که وارد نوعی مشاجره یا اختلاف با او شوم، آنگاه ما یکسان می‌شدیم -هر دو گرفتار رابطه‌ای سادیستی/مازوخیستی- و در نتیجه دیگر هیچ احساس تمایز یا تمکین نسبت به من در کار نبود. در چنین حالتی، نیازی به ارزش‌گذاری یا ستایش من احساس نمی‌کرد، و رشک نیز برنمی‌خاست. و اگر رشک شروع به بروز می‌کرد -برای نمونه، پس از نخستین تفسیر من- تقریباً بلافاصله با بلعیدن من و تبدیل شدن خودش به شخصی ستوده‌شده و کامیاب، این رشک خنثی می‌شد.

من بر این نکته تأکید دارم که اگر شنیدن بیمار را پیش از هر چیز از منظر رابطهٔ اُبژه‌ایِ زنده در لحظه آغاز کنیم، این رویکرد به ما یاری خواهد داد تا ماهیت تعارض‌های بیمار و شیوه‌ای را که به‌واسطهٔ آن توازن روانی خود را حفظ می‌کند، بهتر ببینیم. در نمونهٔ مورد بحث، محتوای ظاهراً اُدیپی، آن‌گونه که احساس کردم، محتوای زنده نبود؛ بلکه این تلاش ناهشیار بیمار برای کشاندن من به سطح خود در یک نزاع سادومازوخیستی بود که واقعاً زنده و در حال کنش‌ورزی بود. تصاحب تفسیر سودمند من از سوی او، وی را در جایگاهی رشک‌برانگیز[۱] قرار می‌داد، این نمونه‌ای از کارکرد شدید نارسی‌سیزم او بود. این رابطهٔ اُبژه‌ایِ بدوی، مبتنی بر همانندسازی فرافکنانه و درون‌فکنانه بود که می‌توانست در حرکاتی که در جلسه توصیف کردم، به‌وضوح ردیابی شود. در اینجا، نشانه‌هایی از وجه دیگری از روابط اُبژه‌ایِ بسیار آغازین او نیز هویداست: هنگامی که من تفسیری جزئی اما بالقوه سودمند ارائه دادم، او قادر نبود آن را به کار گیرد، درونی کند و هضم کند، چنان‌که گویی هنوز نمی‌توانست از رابطه‌ای گرم، آکنده از قدردانی و محبت با تحلیل‌گر به‌مثابه شخصی تغذیه‌کننده، لذت ببرد. این بیمار، سابقه‌ای از بی‌اشتهایی دارد. نحوهٔ کنش او در جلسه، نشان‌دهندهٔ بهره‌گیری از دفاع‌های بدوی نیرومندی چون انشقاق و همانندسازی فرافکنانه و درون‌فکنانه برای حفظ تعادل روانی‌اش است. نحوهٔ رابطه‌ورزی او، به‌شدت نارسی‌سیستی به نظر می‌رسد، اما این نارسیسیزم فقط معطوف به خودِ او نیست، بلکه معطوف به خودی است که بخشی خواستنی از یک اُبژه را در خود دارد، اُبژه‌ای که آن‌چنان شتاب‌زده درون‌فکنی شده که نه فرصت خواستن آن پدید آمده و نه امکان خصومت ورزیدن نسبت به آن. این زنجیرهٔ به‌هم‌پیوسته از روابط اُبژه‌ای و دفاع‌ها، سازگار است با مردی که هنوز تا حد زیادی در موضع پارانوئید-اسکیزوئید، آنگونه که ملانی کلاین توصیف کرده، گیر افتاده است و به‌گونه‌ای نارسی‌سیستی با اُبژه‌های جزئی مرتبط است.

در چنین مواردی، نظریه به‌واقع جان می‌گیرد، آن هنگام که درمی‌یابی شخصیت واقعی‌ات نادیده گرفته شده، ایده‌هایت بی‌اعتنا مانده، و بیمار با همه‌توانی خود همه‌چیز را تصاحب کرده است. وجودِ پیش‌زمینه‌ای از نظریه، ضروری است تا گوش‌سپاری ما متمرکز بماند و معنا پیدا کند. با تکیه بر این پیش‌زمینهٔ نظری، می‌توان آرام و استوار باقی ماند، درگیر کنش‌نمایی هیجانی یا زبانی نشد، بلکه آنچه در حال وقوع است را در بر گرفت، با آن کنجکاوانه درگیر شد، و آن را کاوید. یا به‌بیانی دیگر، نظریهٔ ما، اگر به‌قدر کافی دقیق و زنده باشد، بخشی از تفکر تحلیلی ماست، و در جریان کار، همواره بار دیگر کشف خواهد شد. این همان چیزی است که کوشیدم در این قطعهٔ بالینی و تغییرات درونی آن نشان دهم. افزون بر این، اگر کسی بتواند این جابه‌جایی‌ها را دنبال کند، درک او نسبت به ظرافت‌های روابط اُبژه‌ای، دفاع‌ها، و فانتزی‌های درگیر، حساس‌تر خواهد شد.

اکنون مایلم نمونه‌ای از محتوایی بالینی را مطرح کنم که نوعی رابطه را نشان می‌دهد؛ رابطه‌ای که در آن، بیمار عمدتاً هنوز از دفاع‌های بدویِ پارانوئید-اسکیزوئید بهره می‌گیرد، اما در عین حال به‌سوی لحظاتی از دل‌نگرانی و گناهی تحمل‌ناپذیر در پیوند با اُبژه‌هایش گام برمی‌دارد، بیماری که با وجود آنکه زمان به نفع اوست، می‌تواند، بنا به تشخیص من، به‌راحتی در مسیر رشدی بسیار ناسالم پیش برود. این کودک سه سال و نیمه که در اینجا او را «ث» می‌نامم، هنوز توانایی محدودی در استفاده از زبان داشت. او به‌سبب ترس‌های شبانه و فوبی‌های متعدد دربارهٔ غذا خوردن و دفع به درمان آورده شده بود. «ث» پسربچه‌ای بسیار مضطرب، پرتوقع، و پُرشور بود. مایلم به‌اختصار دو جلسه را بررسی کنم. در جلسهٔ نخست، ناگهان خود را به‌سمت من پرت کرد، موهایم را کشید و مشتی کوچک از آن‌ها را کند. سپس دستش را باز کرد، با وحشت به موها نگریست، و بعد قالیچه‌ای را برداشت و سرم را با آن پوشاند، چنان‌که گویی من درون چادری قرار گرفتم. تلاش کردم به او کمک کنم تا اضطراب‌هایش را دربارهٔ آنچه ممکن است هنگام نگاه کردن به من ببیند، و احساس گناهش نسبت به کاری که گمان می‌کرد با من کرده است، درک کند. به‌تدریج جلو آمد، نگاهی زیر قالیچه به سر من انداخت، و دوباره کنار کشید. وقتی سعی کردم بیرون بیایم تا گفت‌وگو آسان‌تر شود، با بالش به سمتم دوید و دوباره سرم را پوشاند. باز دربارهٔ اضطراب‌هایش صحبت کردم. در ادامه، او ترس‌هایش را به‌روشنی بیان کرد و گفت: «تو موهامو می‌کشی»، و بیشتر از من فاصله گرفت. در دقایق پایانی جلسه، او یک یا دو دقیقه پیش از پایان وقت، از اتاق بازی گریخت.

در این قطعهٔ بالینی، می‌توانیم بخشی از معضل کودک را مشاهده کنیم: آیا توان تاب آوردنِ رویارویی با آنچه احساس می‌کرد بر سر من آورده بود، در او وجود داشت؟ او سر مرا پوشاند، اما هم‌زمان کوشید از زیر پوشش به من نگاه کند، گویی دل‌نگرانی و احساس گناه در حال پدیدار شدن بودند. اما ترس و وحشت از آنچه ممکن بود ببیند، و سپس ترس از اُبژه‌ای گزنده و انتقام‌جو، غالب آمد و همین اُبژهٔ اخیر در نهایت او را گریزان ساخت. در این‌جا می‌توان عملکرد همانندسازی فرافکنانه را مشاهده کرد: تکانه‌ها و اُبژه‌های درونی‌اش در من فرافکنی شدند؛ من قرار بود موهایش را بکشم. این فرافکنی‌ها، ساختار فانتزی او از اُبژه‌ها را شکل می‌دادند. من به اُبژه‌های درونی هراس‌انگیز و گزنده‌اش تبدیل شده بودم، اُبژه‌هایی که همواره آزارش داده بودند. واقعیت آن است که من نسبت به کندن موهایم نه خشمگین بودم و نه آزرده، اما این اُبژه‌های درونی چنان نیرویی داشتند که کودک قادر نبود هیچ تأویلی را دریافت کند، و حضور منِ مهربان نیز در آن لحظه سودی نمی‌بخشید؛ او زودتر از وقت مقرر فرار کرد.

چند هفتهٔ بعد، این مضمون دوباره ظاهر شد. «ث» به جلسه‌ای آمد که در آن به‌ظاهر بسیار ناآرام و برآشفته بود. چندین بار مرا، یعنی تحلیل‌گرش را، «پسر بد» یا «اذیت‌کننده» نامید. گمان کردم که در این جلسه، او اضطراب‌های شدید خود را نسبت به بد بودن، مخل بودن، و آزاردهنده بودن برای والدینش -به‌ویژه در پی ناخوشی مادرش- نشان می‌داد. با گذر زمان در جلسه، آرام‌تر شد. در حالی‌که کنار میز ایستاده بود و با کش‌های پلاستیکی اشیایی را کنار هم نگه می‌داشت، ناگهان و با صدایی آرام گفت: «موهاتو کشیدم، یادت میاد؟». من تنها به نگرانی و احساس گناهش نسبت به آنچه احساس می‌کرد با من کرده است اشاره کردم. او افزود: «بوس کردم، یادت میاد؟». از یک منظر، این جمله آشکارا نوعی انکار بود، او مرا نبوسیده بود، بلکه گریخته بود. اما فکر می‌کنم چیزی پویاتر در اینجا جریان داشت. «ث» توانسته بود در جلسه، خاطره‌ای را وارد کند که نشانگر بار سنگین گناه و اضطرابی بود که در درون خود حمل می‌کرد، اما همچنین عاطفه نیز در آن حاضر بود. این امر نشان می‌دهد که در دلِ جلسهٔ دوم، احساس آسودگی از امکان بازگو کردن آن خاطرهٔ «بد» و پذیرفته شدن آن از سوی من، موجب شد تا اندیشهٔ بوسه نیز پدیدار گردد. افزون بر آن، گمان می‌کنم او در این لحظه، هرچند صرفاً در بازسازی گذشته در فانتزی، توانسته بود به‌سوی راه‌حل دیگری گام بردارد، یعنی ترمیم اُبژه از طریق بوسه.

در این بخش‌های برگرفته از دو جلسه، ما شاهد تغییری در ماهیت رابطهٔ کودک با اُبژه‌ها در دل انتقال هستیم. در جلسهٔ نخست، کودک در احساس گناهی گرفتار می‌شود که آن‌چنان گزنده است که ناگزیر می‌شود تکانه‌ها را فرافکنی کند و به گریز پناه ببرد. در جلسهٔ دوم، بار گناه همچنان بسیار سنگین است و فرافکنی همچنان عمل می‌کند؛ در بخش نخست جلسه، من «پسر بد» یا «مزاحم» بودم، اما گناه به‌زودی به‌شکلی قابل‌تحمل به درون خود او بازمی‌گردد و او در سطح فانتزی، به‌سوی ترمیم اُبژه‌اش حرکت می‌کند. مسئله‌ای که در اتاق بازی به کنش درمی‌آید، همان مسئله‌ای‌ست که امیدواریم روان‌کاوی بتواند در حل آن یاری‌رسان باشد: یعنی کاهش قدرت اُبژه‌های درونی ترسناک و تقویت ایگو و باور کودک به ظرفیت خود برای دوست داشتن، اندیشیدن، کنترل و ترمیم.

اکنون مایلم عناصری از این موردِ کودک (ث) را با درمان بیماری بزرگسال مقایسه کنم که او نیز ترکیبی از اضطراب‌های گزندی و افسرده‌وار، و ساختاری پیچیده از اُبژه‌های درونی را نشان می‌داد. این بیمار را «د» می‌نامم. او از کشوری دیگر به انگلستان آمده بود تا در رشته‌ای هنری آموزش ببیند، رشته‌ای که به باورش بهترین گزینهٔ موجود بود. او سپس در لندن ماندگار شد. در مورد «د»، ما می‌توانیم به بازسازی بخشی از تاریخچهٔ روابط او دست یابیم. در این‌جا تمرکز من به‌ویژه بر مسئلهٔ بازسازی است، زیرا بر این باورم که تنها زمانی می‌توان تاریخچه‌ای قانع‌کننده بازسازی کرد که آن تاریخ به‌شکلی پویا، در دل تجربه‌ای واقعی در «اینجا و اکنون» پدیدار شود و نه صرفاً از طریق گفتار دربارهٔ وقایع تاریخی یا روایت‌هایی دربارهٔ گذشته. منظور من از بازسازی، نه‌فقط عناصر گسترده و ازیادرفته یا فراموش‌شدهٔ زندگی بیمار است، بلکه بازسازی شیوه‌هایی‌ست که بیماران ما از طریق آن با اضطراب‌هایشان مواجه شده‌اند، دفاع‌هایی که به کار برده‌اند، و تعارض‌هایی که درگیرشان بوده‌اند. بحث را با بررسی ظهور یک انکار ناهشیارِ نیرومند آغاز می‌کنم، نوعی دفاع در برابر آگاهی از معنای روانی تعطیلات تابستانی قریب‌الوقوع. این مسئله به این شکل وارد جلسه شد:

«د» به‌تفصیل از یأس خود در رابطه با دوست‌دختر کنونی‌اش سخن گفت؛ اینکه آن‌ها اگرچه جداگانه زندگی می‌کردند اما در یک مجتمع کوچک سکونت داشتند، و به همین دلیل احساس نمی‌کرد که می‌تواند آزادانه دختر دیگری را به خانه‌اش بیاورد و با او رابطهٔ جنسی داشته باشد. رابطه‌اش با دوست‌دختر فعلی به‌تدریج و به‌شدت رو به وخامت گذاشته بود. همان‌طور که به صحبت ادامه می‌داد، تمرکز اضطرابش به‌تدریج حول دو محور شکل گرفت: نخست، اهمیت فوری رابطهٔ جنسی با دختر جدید، و دوم، خشمش از اینکه آن‌قدر در رابطه با دختر قبلی سرمایه‌گذاری کرده، حالا دریافته که ادامهٔ آن ممکن نیست، و بنابراین با شتاب می‌خواهد با دیگری وارد رابطه شود. تعبیرهایی دربارهٔ اینکه چگونه او در رابطه‌اش با من و تحلیل نیز سرمایه‌گذاری زیادی کرده است، و اکنون در آستانهٔ تعطیلات تابستانی، احساس رهاشدگی می‌کند و نیاز دارد بی‌درنگ به کسی دیگر روی آورد (چنان‌که پیش‌تر، پس از پایان رابطه‌ای بسیار طولانی، به‌شدت دچار روابط جنسی بی‌ثبات شده بود)، به‌نظر درست می‌آمد، اما تأثیر چندانی بر او نداشت؛ به‌نظر می‌رسید که این تعبیرها یا در سطح نادرستی بیان شده‌اند، یا مخاطب آن بخش مناسبی از شخصیت او نبوده‌اند. آنچه برایم کمک‌کننده‌تر بود، تمرکز بر مسئله‌ای عینی‌تر بود: اینکه او می‌کوشید از طریق آلت تناسلی‌اش خود را درون بدن دختر جدید فرو برد، تا از هرگونه جدایی و رنج ذهنی -و تقریباً جسمانی- بگریزد. این تصویر به من کمک کرد تا با واقعیت مشکلش ارتباط نزدیک‌تری برقرار کنم. با این‌همه، احساس نمی‌کردم که توانسته باشم در آن جلسه با او به سطحی واقعی و ژرف از ارتباط دست یابم.

در جلسهٔ بعدی، بیمار از احساس آرامش بیشتری سخن گفت و جلسه در ظاهر حالتی خالی و کم‌رمق داشت. اما سه دقیقه مانده به پایان، ناگهان خوابی را مطرح کرد، خوابی که در آن مرحله دیگر فرصت چندانی برای کار کردن با آن وجود نداشت. خواب چنین بود: بیمار در حال تماشای بازیگری مشهور بود که آرام‌آرام در حال مرگ از خون‌ریزی بود. گویی کسی رگی از دست او را بریده بود، شاید به این دلیل که آن بازیگر کاری خطا انجام داده بود. «د» همان‌جا مانده و نگاه می‌کرد، سپس نزد دوست‌دختر سابقش رفت، که در خواب الیزابت نام داشت (و او می‌داند که نام من «بِتی» است). او با الیزابت و دخترش بازگشت و به تماشای خون‌ریزی ادامه دادند، اما اجازه ندادند دختر وارد شود. مرد در نهایت مُرد. سپس «د» خود را در قطاری یافت که داشت آنچه را دیده بود برای مسافران تعریف می‌کرد. آن‌ها پرسیدند چه مشکلی برای آن مرد پیش آمده بود. بیمار پاسخ داد: «پسوریازیس.» آن‌ها پرسیدند: «منظورت سیروز است؟ مثل سیروز کبدی؟» او گفت نه، و توضیح داد که منظورش نوعی بیماری پوستی‌ست. همه‌چیز برای خودش هم نامفهوم بود.

همان‌گونه که گفتم، زمان برای تداعی گرفتن و کار تحلیلی بر روی خواب کافی نبود، و این نکتهٔ مهمی‌ست که چرا خواب به این تأخیر مطرح شد. گمان می‌کنم بخشی از خواب، در جلسهٔ پیش از بیان آن، به کنش درآمده بود: یعنی همان‌گونه که در خواب، خونِ زندگی‌بخش شخصیت می‌ریخت و من بی‌خبر و ناتوان تنها نظاره‌گر بودم، در جلسه نیز او با امساک خود باعث شد که شیرهٔ جان جلسه بیرون بریزد و من به وضعیت بی‌اثر و ناتوانی فرو روم. او، بی‌آنکه بداند چرا، به فرد گناه‌کار تبدیل شد.

خودِ خواب نشان می‌دهد که چند جلسهٔ پایانی پیش از تعطیلات، در سطح ناهشیار، همچون فرایند آرامِ مرگ از طریق خون‌ریزی تجربه شده‌اند؛ به‌گونه‌ای که با پایان یافتن دوره و آغاز تعطیلات، بار عاطفی و درد روانی کمتر شود. گمان می‌کنم آن بخشی از خود که در حال خون‌ریزی است، دربردارندهٔ اُبژه‌ای‌ست که با آن یکی شده: منِ تحلیل‌گر. اُبژه‌ای که در پایان دوره، بی‌مصرف، فرسوده، و در حال مرگ تجربه شده است. (پیش‌تر نیز اشاره کردم که چگونه او با هدر دادن جلسه، مرا نیز به هدر داد). پس از جلسهٔ قبلی، او می‌دانست که بایستی به آنچه در پسِ انکارها جریان دارد نگاه کند، اما آن بخش از خود که پیوند بیشتری با احساسات کودکانه‌اش داشت -همان کودکِ الیزابت در خواب- اجازهٔ ورود نیافت. تفسیرهای نسبتاً بزرگسالانهٔ من که پیوندی میان تداعی‌های او و روابط جنسی بی‌ثبات گذشته‌اش برقرار می‌کرد، احتمالاً در سطحی نادرست بودند و نتوانستند به کودک یا نوزادِ درون او راه یابند. آیا نیمهٔ دوم خواب، روایتی دیگر از همین ماجراست؟ در آن بخش، او یا بخشی از وجودش اصرار دارد که مسئله تنها «سطحی» است -یعنی بیماری پوستی پسوریازیس- در حالی‌که بخش دیگر، در قالب «مسافران»، آن را مسئله‌ای بسیار جدی‌تر، یعنی سیروز، می‌داند. بنابراین، گفت‌وگو در قطار نوعی جدال درونی‌ست میان دو بخش از خود: یکی که روایتِ آرام‌بخش‌تر و سطحی‌تری ارائه می‌دهد، و دیگری که نگران‌تر و با وضعیتی ژرف‌تر مواجه است. با این‌حال، فکر می‌کنم او به‌صورت ناهشیار دریافت که تفسیرهای من بیش‌ازحد بزرگسالانه‌اند. ازاین‌رو، آن بخشی از خود که می‌گوید «سطحی بودن بهتر است»، تا حدی همانندسازی با آن‌چیزی‌ست که او در نگرش من -از طریق تفسیرهایم- دریافت کرده بود: اینکه من، از طریق این نگرش، ضعف خود را آشکار کرده‌ام و به اُبژه‌ای فرسوده و، چنان‌که در ادامه نشان خواهم داد، قابل تحقیر تبدیل شده‌ام.

مضاف بر این، می‌توان دید که دفاع در برابر رویارویی با این واقعیت که جداییِ قریب‌الوقوع اهمیت دارد، به‌نوعی با احساس گناه پیوند دارد؛ در خواب، آن مرد گویی کار خطایی انجام داده است. افزون‌براین، اگرچه دفاع‌های بیمار در برابر دیدن و رفتن به ژرفای امور، نوعی همانندسازی با من (از جلسهٔ روز پیش) را نشان می‌دهند، اما این اُبژه، اُبژه‌ای شکافته نیز هست، که به تعارض درونی پیرامون این مسئله اشاره دارد. در خواب، یک شخصیت -الیزابت- با او همراه می‌شود تا به آن مرد گناه‌کار و در حال مرگ نگاه کنند، درست همان‌طور که من در جلسهٔ قبلی، به‌صورت آگاهانه، کوشیده بودم چنین کنم.

از آنچه از «د» دیده و آموخته بودم، چنین دریافتم که تصویر او از مادرش، تصویری بود از انسانی که تاب‌آوری چندانی در برابر درد عاطفی یا اضطراب نداشت. اگر چنین باشد، این همانندسازی با تحلیل‌گر به‌مثابه کسی که به فرایند انکار و پرهیز از تجربهٔ هیجانات یاری می‌رساند، هم‌چنین همانندسازی با مادر درونی‌شده است، گویی این مادر به درون من فرافکنی شده، و من، از خلال تفسیرهای بزرگسالانه‌ام، پذیرندهٔ خوبی برای این فرافکنی‌ها شده‌ام و به‌سادگی با آن مادر یکی گشته‌ام. اما تصویر ناهشیار «د» از من و از مادرش، و واکنش‌هایش نسبت به این تصاویر، بسیار پیچیده‌ترند، و تنها از خلال رابطهٔ اُبژه‌ای زیسته در انتقال می‌توان آن‌ها را به‌راستی بازسازی کرد و این چیزی‌ست که مایلم در ادامه نشان دهم.

از ماه‌های نخست تحلیل، نوع خاصی از رفتار مکرراً ظاهر می‌شد: او معمولاً در واکنش به تفسیری مشخص دچار خشم می‌شد. این خشم مدتی ادامه می‌یافت، و سپس او ظاهراً موضع خود را تغییر می‌داد، «تسلیم» می‌شد، حالت مهربان و «بخشاینده» به خود می‌گرفت و می‌کوشید فضا را تلطیف کند. یا بدون آنکه تعارضی میان ما پیش آمده باشد، حالت بسیار نرم، یکنواخت و «فهیم» می‌گرفت، به‌گونه‌ای که هرگونه حرکت، تغییر یا بینش تازه را خنثی می‌کرد. به‌نظر می‌رسید انتظار ناهشیار او این است که من نیز با او همراه شوم، با او موافق باشم، از وضعیت جلسه راضی باشم، و صلحی آرام حاکم شود؛ یا آنکه مطمئن شوم که پس از خشم، ما دوباره با یکدیگریم. از این الگوی رفتاری چنین برمی‌آمد که «د» تصویری از من در ذهن دارد به‌مثابه کسی که تاب انتقاد یا دشواری را ندارد، به دلجویی و اطمینان از ارزشمندی‌اش نیاز دارد، و تنها در فضایی مهربان و بی‌تنش احساس امنیت می‌کند. وقتی این تصویر را با او در میان گذاشتم، هیچ‌گونه هم‌خوانی‌ای با تصویر هشیارانه‌اش از من نداشت، اما این الگو ادامه یافت، و به‌وضوح در او حس برتری نسبت به من بر جای می‌گذاشت، چنان‌که در ارتباط با خواب نیز اشاره کردم.

هنگامی‌که روی این نوع رفتار با یکدیگر کار کردیم، «د» برایم گفت که مادرش در بخش عمده‌ای از دوران کودکی‌اش بیمار بوده است، به‌ویژه در سال‌های ابتدایی زندگی و نیز بار دیگر در اوایل نوجوانی‌اش، زمانی‌که «د» از مدرسه به خانه می‌آمد و برای پدر و خواهرش شام می‌پخت. این روایت کلامی از تاریخچهٔ او برای ما مفید است، اما فاقد آن غنا و سختی تثبیت‌شده‌ای‌ست که در رابطهٔ اُبژه‌ای زیسته در انتقال نمایان می‌شود، جایی که من همچون کسی درمانده، شکننده (چه از نظر جسمی و چه عاطفی)، و اندکی فرودست مورد رفتار قرار می‌گیرم.

در اینجا قصد ندارم به‌تفصیل عناصر گوناگونی را که تصویر پیچیده‌ای از مادر می‌سازند و از خلال انتقال متقابل در من برانگیخته می‌شوند روشن کنم، تصویری که در آن، من مورد دلجویی قرار می‌گیرم و با احتیاط مراقبت می‌شوم. منظورم از این عناصر، بیماری‌های واقعی مادر، ویژگی‌های شخصیتی او، و البته فرافکنی‌های کودک/بیمار به درون اوست؛ همچون فرافکنی ترس از اضطراب خویش، یا وحشت از قدرت و خطر تکانه‌های درونی‌اش که در عقب‌نشینی سریع از خشم و انتقاد دیده می‌شود؛ یا ترس از گناه، که با ترمیمی شتاب‌زده و کاذب مدیریت می‌شود، چنان‌که در دلجویی و آرام‌سازی سریع نمود می‌یابد. این وضعیت، اغلب با احساس برتری و خودمحق‌پنداری همراه می‌شود، وجهی برجسته از منش این بیمار. بسیاری از این عناصر را می‌توان در نحوه‌ای که بیمار انتظارات ناهشیار خود را در مورد من به کنش درمی‌آورد و سپس با «منِ» فرضی‌ای که در خیال دارد مواجه می‌شود، مشاهده کرد. بدین‌سان، عناصری از تاریخچه‌اش گشوده می‌شود، تا حدی به هم می‌پیوندند، و بخشی از آن‌ها قابلیت ترمیم می‌یابند.

در دو بیمار، یعنی «ث» و «د»، می‌توانیم شباهت‌هایی ظاهری در تجلی روابط اُبژه‌ای‌شان مشاهده کنیم. هر دو در مواجهه با اُبژه‌ای آسیب‌دیده یا در حال مرگ، دچار دشواری چشم‌گیری‌اند: کودک نگاهی زیر قالیچه به سر من می‌اندازد و می‌گریزد؛ اُبژه‌های درونی «د» می‌گویند: «نگاه نکن». هر دو از دفاع‌های مانیایی بهره می‌برند، «د» از طریق انکار تقریباً کاملِ اهمیت تعطیلات، و «ث» با رفتارهای «وحشیانه» و فریادهای مکرر که مانع شنیدن سخنان من می‌شدند. اما با وجود این شباهت‌های ظاهری، تفاوت‌های عمده‌ای در ماهیت روابط اُبژه‌ای و ساختار منش آن‌ها وجود دارد. روابط «د» در بنیاد خود بسیار بیشتر خودشیفته، خودمحق‌پندار، همه‌توان‌پندار و گزندپندارانه‌اند و از این حیث بیشتر به منش «آ» شباهت دارند تا به کودک. هر دو، یعنی «آ» و «د»، به‌شدت در موضع پارانوئید-اسکیزوئید گیر افتاده‌اند، هرچند «د» اندک‌ اندک به‌سوی پذیرش مسئولیت و احساس گناه حرکت می‌کند. اما «آ» چنان در دفاع‌های پارانوئید-اسکیزوئید و نوعی واپس‌روی نارسی‌سیستی گرفتار است که نفوذ به آنچه در پسِ این سپرها پنهان است، بسیار دشوار می‌نماید. در مورد هر دو، یعنی «د» و کودک، تمایز میان اُبژه‌های درونی و بیرونی، چشمگیر است. پیش‌تر توضیح دادم که کودک با من چنان رفتار می‌کرد که گویی واقعاً آسیب دیده و خصمانه‌ام؛ و با آنکه تنها سه‌ونیم سال داشت، رفتار او به‌نوعی حالت تثبیت‌شده یافته بود. «د» نیز، با وجود کار تحلیلی گسترده بر این وجه، بارها و بارها به رفتار با من به‌مثابه کسی که نیاز به دلجویی و اطمینان‌خاطر دارد بازمی‌گردد، هرچند آشکارا این تصویر را انکار می‌کند.

آنچه پیشنهاد می‌کنم این است که در کار تحلیلی، تمرکز ما پیش از هر چیز بایستی بر ماهیت رابطهٔ اُبژه‌ای زیسته در اتاق تحلیل باشد، خواه این رابطه پنهان باشد، خواه آشکار. ماهیت این رابطه، چیزی از ساختار آسیب‌شناسی روانی بیمار، تعارض‌های او و شیوه‌های مواجهه‌اش با آنها را بر ما روشن می‌سازد. به‌گمانم اگر تمرکز اصلی‌مان را بر آنچه واقعاً در انتقال تجربه می‌شود بگذاریم، بخشی از تاریخچهٔ زندگی بیمار و سیر حرکتی فانتزی‌ها و دفاع‌های او امکان گشایش خواهد یافت، بی‌آنکه نیازی باشد این‌ها را به‌شیوه‌ای صرفاً نظری توضیح دهیم. اما برای آنکه این تجربهٔ تحلیلیِ در لحظه، معنایی داشته باشد، بایستی نظریه‌ای متناسب از روابط اُبژه‌ای در پس‌زمینهٔ ذهن ما حضور داشته باشد، نظریه‌ای که ناگزیر در جریان کارمان، پیوسته باید بار دیگر کشف شود. در این مقاله کوشیدم نشان دهم که چگونه نظریهٔ روابط اُبژه‌ای ملانی کلاین می‌تواند اندیشهٔ ما را جهت دهد و به کار بالینی‌مان معنا ببخشد.

این مقاله با عنوان «Object Relations in Clinical Practice» در Psychoanalytic Quarterly منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] enviable

[/restrict]
این پست یک دیدگاه دارد.
  1. روابط ابژه به درک عمیق تر پویایی های روان شناختی مراجع کمک میکند که به نوبه خود میتواند به درک بهتر روابط مراجع با ابژه های اصلی منجر شود.در بستر درک عمیق روابط ابژه ای ؛فهم پوییایی های روابط گذشته وحال مراجع معنایی دوباره مییابد.درک این موضوع در کار روانکاوانه به کاربست نظریه درکاربالینی کمک خواهد کرد

دیدگاهتان را بنویسید

Back To Top
×Close search
Search