دربارهٔ شکست بازنمایی | صورتبندیهایی پیرامون فجایع اجتماعی
دربارهٔ شکست بازنمایی | صورتبندیهایی پیرامون فجایع اجتماعی
فجایع و رویدادهای هولناک، جدای اثرات بلندمدت فردی و اجتماعی، بهنظر میرسد در لحظهٔ رخداد و مدتی پس از آن میتوانند روی یک ویژگی منحصربهفرد تحول بشری اثری معنادار بگذارند؛ روی «امکانهای بازنمایی». این فجایع با درهم شکستن قراردادهای اجتماعی مفروض، ابتدا به ساکن توان نمادپردازی را مختل کرده، کلمات را بیاثر میکنند و سپس سوژهٔ متأثر را وادار به عقبنشینی به یک وضعیت پیشازبانی میکنند.
برای توضیح این وضعیت، میتوان از یک مفهوم فراروانشناختی بهره برد؛ از سائقهای غریزی و موانعی که حجاب تمدن روی این سائقها کشیده است. سائقهای غریزی در واقع اموری مابین تن و روان هستند که از یک منبع جسمانی، فشاری روی روان میآورند و مطالبهای را درخواست میکنند که بشر ناگزیر است ارضایی برای آن فراهم آورد تا بهطور موقت از این فشار خلاص شود. اما این فشارها همواره مازادی روی دست روان باقی میگذارند که نوع بشر همواره ناگزیر بوده بهوسیلهٔ ابزارها و عملکردهایی آنها را مدیریت کند. بهزعم فروید در مقالهٔ «سائقها و فراز و نشیبهای آنها» (۱۹۱۵) غالب دستاوردهای تمدنی بشر، حاصل راهحلهایی است که بشر روی این مازاد سائقها اعمال کرده است. در واقع، ما همواره ترغیب شدهایم که روی این تکانههای سائقمحور که میتواند شامل «لذتجویی صرف» یا «خشونت بیمهابا» باشد، کنترلی اعمال کنیم که نهایتاً به نفع «گونهٔ» بشری بوده است. به عبارت دیگر، تمدن از طریق موانع و بازداریهایی که روی سائقهای غریزی میگذارد، بقای بشر را به نوعی در مواجهه با دیگری تضمین میکند.
به نظر میرسد، در فجایع هولناک که حجم خشونت بیمهابایی بر شهروندان اعمال میشود، ابتدا به ساکن، این قاعدهٔ تمدنی زیر پا گذاشته میشود. گویی آن مهاری که دیگر شهروندان خود را ملزم به آن میدانند، از طرف اجتماعی از انسانها زیر پا گذاشته میشود، حال آنکه دیگران پایبند به آن قوانین هستند. ترومای اجتماعی، در یک سطحی حاصل همین شکاف در قراردادهای اجتماعی است که عدهای خود را پایبند به آن، و عدهٔ دیگری خود را مبرا از آن میدانند.
در چنین وضعیتی، امکانهایی که بشر در طول تمدن بدانها نائل شده بود، به یکباره بیمعنا میشوند. وقتی گروهی این بازداریها را کنار گذاشته و سائقهای غریزی خویش را بیواسطه ابراز میدارند، آنگاه بشری که همچنان به قاعدهٔ پیشین پایبند است، احساسی از ناامنی و خیانت را تجربه میکند. او بهنوعی احساس «سادهلوحی» میکند از اینکه به قاعدهٔ تمدنی «پرهیز» و «خویشتنداری» عمل کرده است، حال آنکه گروهی بیکه توجهی به آن قواعد داشته باشند آن را زیر پا گذاشتهاند. البته این بهمعنای این نیست که بشر در هر صورت یک سوژهٔ همواره متمدن است. فروید به خوبی در مقالهٔ «تأملاتی در خور ایام جنگ و مرگ» (۱۹۱۵) مینویسد که «شهروندان ما آنقدرها که بیم آن را داریم سقوط نکردهاند، چرا که در اصل هیچگاه آنقدرها که گمان میکردیم، اوج نگرفته بودند». همواره قسمی «عود» و «واپسروی» وجود دارد و هیچ بنی بشری از استفاده از این سائقهای غریزیِ بیمهابا بیبهره نیست. مسئله اما این است که وضعیتهای فاجعهبار، امکانهای تمدنی بشر را از او میگیرد. حالا مکانیزمها و عملکردهایی که او در طول هزاران سال کوشیده بود تا به مثابه یک دستاورد به آنها نائل شود بیمعنا میشوند. مکانیزمهای واپسران یا مکانیزمهای تصعیدی که از مهمترین ابزارهای بشر برای مدیریت تکانههای سائقمحور بودهاند، اعتبار خود را از دست میدهند، چراکه جهان بیرون، یا در اصل جهان تهدیدکنندهٔ بیرون علاقهای به استفاده از آن مکانیزمهای تنظیمکننده ندارد. به نظر سوژهٔ مفروض ما، جهان بیرون، بیواسطه مایل به تسلط بر دیگری است و ابایی ندارد که قواعد تمدنی را دور بزند. بدینسان، آن عملکردهای متعالی که زمانی عناصر رهاییبخش و تأمینکننده و حیاتبخش به حساب میآمدند و مردمان تشویق و ترغیب میشدند که از آنها استفاده کنند دیگر کارآمد نیستند. پس تا اینجا، سوژهٔ پسافاجعه، سوژهای است که تنظیمات درونی و امکانهای متعین بیرونیاش دیگر کارآمد نیستند و بهنظر مدتی هم طول میکشد که او بتواند دوباره به این امکانها اعتماد کند.
در این بین، او ممکن است توان نمادپردازیاش را نیز از دست بدهد. چراکه نمادپردازی حاصل توافق همگانی روی مفاهیم است. نمادپردازی، دستور زبان مشترکی است که اجتماعی از انسانها روی مفاهیم مشترک میگذارند. در اصل در نمادپردازی، اجتماعی از انسانها توافق میکنند که روی مدلولهای خاصی که برای اعضای اجتماعی مشترک است، از دالی معین استفاده کنند. نمادپردازی عملکردی حیاتی برای بشر است، چراکه او را به واقعیت بیرونی متصل میکند و بقای او را در اجتماع انسانی تضمین میکند (در نظر داشته باشید که سوژهای که در روانکاوی یا متون روانشناسی به عنوان «روانپریش» نامیده میشود که شدیدترین آسیبشناسی روانی را تجربه میکند، از نمادپردازی عاجز است). نمادها و عملکرد نمادپردازی روان تا زمانی کار میکند که همه بر این دستور زبان مشخص پایبند باشند.
بهنظر میرسد اتفاقی که در فجایع میافتد این است که یک گروه از این اجتماع، دستور زبان تازهای را خلق میکند که باقی اجتماع از آن خبر ندارد یا توافقی سر آن نکرده است، دستور زبانی که فقط در همان اجتماع کوچکی که خود را از اجتماع بزرگ جدا کرده کار میکند. در چنین وضعیتی گویی امکانهای نمادپردازی آن اجتماع بزرگ بهیکباره متزلزل میشود و چه بسا از بین برود (بهنظر میرسد در «جنگ روایتها»یی که دول بزرگ به هر شکلی در جامعهٔ بینالملل در پیش میگیرند، همین تخریب نمادها و توان نمادپردازی در جریان است. آنها احتمالاً تلاش میکنند بر توافقاتی که اجتماعات رقیب یا متخاصم روی مفاهیم مشترک دارند خدشه وارد کنند تا روایت عمومی اجتماعات رقیب را بیاثر کنند).
«سکوت» در زمانهای فاجعه و پسافاجعه، نمودی از این فقدان دستور زبان مشترک و مشخص است. گویی دالها و کلمات سوژهٔ ساکت، دیگر کفاف تبیین وضعیتها را نمیدهند. سوژهٔ ساکت، سوژهای است که از نظم جدید بیرون افتاده است، سوژهای که همچنان بر قاعدهٔ پیشینِ توافقشده زیست میکند، حال آنکه قواعدمفروض او از حیز انتفاع خارج شدهاند. او گویی به یکباره بیخانمان میشود، امکانها و اجتماعات زبانیاش و به تبع آن امکانهای بازنماییاش را از دست میدهد. این فقر بازنمایی، او را از صحنهٔ روایتسازی نیز بیرون میکند. بهنظر میرسد به همین علت است که در زمانهٔ فاجعه و تا مدتی پس از فاجعه، قسمتی از مردمانی که از صحنهٔ روایت فاجعه خارج شده بودند، به امکانهای پیشازبانی متوسل میشوند. آنها خود و دیگران را ترغیب میکنند که زبان مشترک تازهای خلق کنند که مبتنی بر «عمل» است تا «بازنمایی». بهنظر میرسد که آنها (گاه به حق) مایلند «های» را با «هوی» جواب دهند. بدینسان، تکانههای سائقمحوری که در ابتدا عاملان و راویان فاجعه فعال کرده بودند، به امری «بدیهی» و «ضروری» بدل میشوند. «خشونت» و «غضب» پاس داشته میشود و هر کس که همچنان دل به امکانهای بازنمایی بسته است، به مثابه فردی سادهلوح که متوجه تغییر زمین قواعد نشده، به شکل تحقیرآمیز یا حتی «تهدیدآمیز» از این اجتماعات طرد میشود.
میتوان تجربهٔ مشترک «فقدان معنا» که در زمانهٔ فاجعه و پس از آن در اغلب شهروندان مشترک است را نیز در راستای همین وضعیت صورتبندی کرد. گویی در پی از بین رفتن دستور زبان مشترک و به تبع آن شکست امکانهای بازنمایی، امکان «خیالورزی» که حامل و شامل معنادهی به زندگی فردی است نیز از بین میرود. اگر به این توافق برسیم که «معنای زندگی» را بازشناسی و پیوند تجارب و عواطف گذشته و حال در نظر بگیریم که به آینده فرافکنده میشوند، آنگاه آنچه فاجعه موجب آن میشود، انفصال ارتباط این تجارب و پیوستگی عاطفی پیش و پس از آن است.
این گسست و تجزیهای که در تجارب به وجود میآید، به نظر میرسد دو نتیجه را حاصل میکند. یکی اینکه فرد دچار نوعی وضعیت «اغما» میشود، یعنی امکانهای پیشیناش دیگر در این وضعیت کار نمیکنند و فرد ناگزیر به حالت «بقاء» عقبنشینی میکند که در آن، وضعیتی بسیار ابتدایی و به یک معنا «نباتی» حاکم است. پاهای کاذب لیبیدو دیگر به سوی بیرون دراز نمیشوند و ما با یک وضعیت رکود در روان مواجه میشویم. فرد ساکن است ولی این سکون، آرامشی را در پی ندارد، بلکه نوعی «بیحسی» را نتیجه میدهد. دوم اینکه سوژهای که این گسست در پیوندهای تجربی را از سر میگذراند، دچار نوعی «معنازدودگی» میشود. وقتی در برقراری پیوندهای درونی انفصال ایجاد شود، گویی ساختار تنظیمی و سنجش روان کار نمیکنند و به تبع آن چشماندازهای روان کور میشود. روان در عین حال که قادر نیست به داراییهای درونیاش دسترسی پیدا کند، به سنجش و تنظیم معتبری هم دسترسی ندارند که بتوانند معنایی برای زیستن در آینده خلق کنند. چنین است که به طور غالب در وضعیتهای فاجعه و پسافاجعه (در کوتاه مدت) ما با دو نوع واکنش غالب روبرو هستیم؛ یکی بیحسی و دیگری بیمعنایی.
جمعبندی
نگارنده در این متن تلاش کرده است از یک زاویهٔ تحلیلی و با رجوع به یک مدل سائقمحور تشریح کند که چطور یک فاجعه میتواند ابتدا به ساکن، قراردادهای اجتماعی را متأثر کند و به تبع آن، قواعد درونی که روان بر پایهٔ آنها نسبت دنیای درون و بیرون را حفظ کرده بود فرو بپاشد. در نتیجهٔ این از بین رفتن قراردادها و دستور زبان درونی، امکانهای نمادپردازی و متعاقب آن امکانها بازنمایی از بین میروند و سوژهٔ متأثر از فاجعه را در یک خلاء زبانی و بازنمودی گرفتار میکند. ناگزیر، سوژهٔ ساکت، یا متمایل میشود که از امکانهای پیشازبانی برای فائق آمدن بر وضعیت بهره ببرد یا با عقبنشینی به حالت «بقاء» و تنظیم یک «اغمای» خودخواسته بر ساختار پویای روان، آن را به یک وضعیت ایستا و راکد عقب براند. نتیجتاً، بهواسطهٔ گسستی که در پیوندهای درونی مردمان متأثر از فاجعه ایجاد میشود، بیمعنایی و بیحسی تبدیل به تجاربی رایج میشوند.
| این مقاله با عنوان «دربارهٔ شکست بازنمایی | صورتبندیهایی پیرامون یک فاجعهٔ اجتماعی» توسط مهدی میناخانی به نگارش درآمده و در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ در بخش مجلهٔ روانکاوی تداعی منتشر شده است. |