تلاش برای دیوانه کردن دیگری
تلاش برای دیوانه کردن دیگری
عنصری در سببشناسی و رواندرمانی اسکیزوفرنی
| این مقاله ۶۰۰اُمین مقالهای است که به صورت عمومی در وبسایت تداعی منتشر میشود. |
در بین تمام عوامل موجود در سببشناسی اسکیزوفرنی، عواملی که بدون شک پیچیدهاند و علاوهبر این، از موردی به مورد دیگر به میزان قابلتوجهی تغییر میکنند، به نظر میرسد یک جزء اختصاصی وجود دارد که اغلب، و حتی به باور من بهطور منظم میتوان یافت که فعال است. تجربهٔ بالینی من نشان داده است که فرد تا حدی به دلیل کوششی طولانیمدت، تلاشی عمدتاً یا کاملاً ناهشیار برای دیوانه کردن او، از سوی شخص یا اشخاصی که در پرورش او بسیار مهم بودهاند اسکیزوفرنیک میشود.
من بهخوبی میدانم که تقلیل دادن سببشناسی پیچیدهٔ اسکیزوفرنی به یک فرمول ساده که بیان کند فرد اسکیزوفرنیک میشود زیرا فرد دیگری او را دیوانه میکند، ابلهانه خواهد بود. چنین فرمولی حق مطلب را در مورد فعالیت روانی خود فرد در آن موقعیت، پیچیدگی آن رابطهٔ بینفردی خاص، فرآیندهای گروهی پیچیدهٔ موقعیت خانوادگی، یا فرآیندهای پویای اجتماعی بزرگتر که خانواده تنها بخشی از آن را بازی میکند ادا نمیکند، اغلب بخشی که در آن خانواده به عنوان یک کل ناتوان است از مواجهه با شرایط بزرگ و تراژیک که کاملاً فراتر از توانایی هر خانوادهای برای کنترل یا پیشگیری است.
پیشینهٔ پژوهش
تنها نوشتههایی دربارهٔ این موضوع که من در متون تخصصی یافتهام، اظهاراتی از سوی آریتی (۱۹۵۵) و آن گروه از پژوهشگران در بنیاد مایو است که توسط جانسون هدایت میشود (بکت و همکاران، ۱۹۵۶؛ و جانسون، گیفی، واتسون و بکت، ۱۹۵۶)، و این اظهارات کاری بیش از صرفاً تماس سطحی با موضوع، بدون کاوش در جزئیات آن، انجام ندادهاند.
آریتی (Arieti) آنچه را که روانپریشیهای «برونریزیشده» (acted-out) یا «بیرونیشده» (externalized) مینامد توصیف میکند و توضیح میدهد که: «… این اشخاص اغلب موقعیتهایی را ایجاد میکنند که موجب تسریع یا ایجاد روانپریشی در افراد دیگر میشود، در حالی که خودشان از نشانههای آشکار مصون میمانند.»
جانسون و همکارانش، با گزارش دربارهٔ رواندرمانی همزمان بیماران اسکیزوفرنیک و اعضای خانوادهٔ این بیماران، تاکید میکنند که این تجربه برداشت اولیهٔ نویسندگان را تایید کرد که «… در برخی موارد ابراز خصومت والدین از طریق یک فرزند ممکن است هم روانپریشی را در فرزند تعیین کند و هم والدین را از روانپریشی محافظت کند» (بکت و همکاران، ۱۹۵۶). در بسیاری از موارد، آنها سابقهای از تهاجم روانی توسط والدین به فرزند یافتند، تهاجمی از نوعی که بهطور مشخص در اولین هذیانهای بیمار منعکس شده بود. در اینجا مایهٔ علاقهٔ خاص است که در بین انواع مختلف تهاجم که آنها توصیف میکنند «… تهدیدهایی مبنی بر اینکه ممکن است دیوانگی در بیمار ایجاد شود» وجود داشت.
هیل (۱۹۵۵)، در حالی که در هیچکجا مفهوم خاصی را که من در اینجا توصیف میکنم فرمولبندی نمیکند، تصویری از یک رابطهٔ همزیستانهٔ بیمار-والد ارائه میدهد که بستر مفهومی را تشکیل میدهد که مفهوم من دقیقاً در آن جای میگیرد. او میگوید که مادر (یا در موارد معدودی پدر): «… شرایط امنیت در زندگی [فرزند] را همان شرایطی قرار میدهد که الزامات دفاعی و پرخاشگرانهٔ خود او را برای اجتناب از روانپریشی برآورده میسازد.» «… یک معنای بیهودگیِ مبارزهٔ وابستگی-استقلال فرد اسکیزوفرنیک… باور اوست، که اگر او بهبود یابد و به معنای نرمال سالم شود، مادرش روانپریش خواهد شد…»
باوئن (۱۹۵۶) در نتیجهٔ رواندرمانی همزمان بیماران اسکیزوفرنیک و خانوادههایشان، به نتایجی مشابه نتایج هیل رسیده است. رایشارد و تیلمن (۱۹۵۰)، لیدز و لیدز (۱۹۵۲) و لیمنتانی (۱۹۵۶) از جمله نویسندگان دیگری هستند که بحثهای آنها دربارهٔ ارتباط همزیستانه با مقالهٔ من مرتبط است.
فرمولبندیهای نظری من، با نمونههای کوتاهی از مستندات بالینی که فضا اجازه میدهد، در مقولههای زیر ارائه خواهد شد: شیوههای دیوانه کردن شخص دیگر؛ انگیزههای پشت سر تلاش برای دیوانه کردن شخص دیگر؛ و این شیوهٔ تعامل در رابطهٔ بیمار-درمانگر.
شیوههای دیوانه کردن شخص دیگر
در تلاش برای ترسیم شیوهها یا تکنیکهایی که در تلاش یک شخص برای دیوانه کردن شخص دیگر، یا به اصطلاح تخصصی ما، اسکیزوفرنیک کردن او به کار میروند، نمیتوانم بر این باورم بیش از حد تاکید کنم که این تلاش در سطحی عمدتاً ناهشیار پیش میرود، و بر این باورم که این تنها یک جزء در یک ارتباط آسیبزای پیچیده است که کاملاً فراتر از توانایی هر یک، یا هر دو شرکتکننده برای کنترل کامل است.
بهطور کلی میتوان گفت، آغاز کردن هر نوع تعامل بینفردی که گرایش به پرورش تعارض عاطفی در شخص دیگر دارد، که گرایش به فعال کردن نواحی مختلف شخصیت او در تضاد با یکدیگر دارد، گرایش به دیوانه کردن (یعنی اسکیزوفرنیک کردن) او دارد.
برای نمونه، مردی در روانکاوی توسط همسرش این گونه گزارش میشود که بهطور مداوم «سازگاری» خواهر کوچکترش را که زن جوان ناامنی است زیر سوال میبرد تا زمانی که آن دختر بهطور فزایندهای مضطرب میشود؛ او این کار را آشکارا با جلب توجه مکرر او به نقاطی از شخصیتش انجام میدهد که او در بهترین حالت به شکل مبهمی از آنها آگاه است، نقاطی که کاملاً با شخصی که او خود را میپندارد مغایرت دارد. لذا واپسرانیهایی که برای حفظ یک ایگوی کارآمد ضروری بودهاند تضعیف میشوند (بدون اینکه رواندرمانی واقعی در دسترس او باشد) و تعارض و اضطراب فزاینده جایگزین میگردند. به همین سیاق، میتوان دید که روانکاو بیتجربه یا ناهشیارانه سادیست که تعبیرهای زودرس بسیاری میدهد، بدان وسیله گرایش به روانپریش کردن و تضعیف ایگوی بیمار دارد تا اینکه، در راستای هدف هشیار خود، به تقویت آن ایگو از طریق کمک به بیمار برای همگونسازی تدریجی محتوای پیشتر واپسراندهشده از طریق تعبیرهای بهموقعتر بپردازد.
یا یک شخص ممکن است شخص دیگر را از نظر جنسی تحریک کند، در بافتی که برای آن شخص فاجعهبار خواهد بود که به دنبال ارضای نیازهای جنسی برانگیختهشدهٔ خود باشد. ما این را در نمونههای بیشماری از تاریخچهٔ بیماران اسکیزوفرنیک میبینیم، که در آن یکی از والدین به شیوهای بیش از حد اغواگرانه نسبت به فرزند رفتار میکرد، و به این ترتیب در فرزند تعارضی شدید بین نیازهای جنسی از یک سو، و تلافیجوییهای سختگیرانهٔ سوپرایگو (در راستای تابوی فرهنگ علیه محرمآمیزی) از سوی دیگر پرورش میداد. این شرایط همچنین میتواند به عنوان ایجادکنندهٔ تعارضی در فرزند بین، از یک سو، میل او به بالغ شدن و تحقق بخشیدن به فردیت خود، و از سوی دیگر میل واپسروی او به باقی ماندن در یک همزیستی کودکانه با والدین دیده شود، باقی ماندن در آنجا به بهای سرمایهگذاری حتی تلاشهای جنسی خود در آن رابطهٔ واپسگرایانه، که برگ برندهٔ او در بازی برای خودشکوفایی است.
تحریک و ناکامی همزمان، یا بهسرعت متناوب سایر نیازها علاوهبر نیازهای جنسی، بهزعم من میتواند اثر فروپاشندهٔ مشابهی داشته باشد. یک بیمار مرد، در حال خروج از روانپریشی که در آن احساسات شدید و دوسوگرای او نسبت به مادرش نقشی مرکزی داشت، قادر شد بخشی از رابطهٔ دوران کودکی خود را با او توصیف کند. نگرش طردکنندهٔ مادر با این خاطره برجسته شد که او هرگز مادرش را در حال بوسیدن پدرش ندیده بود، پدری که مادر بر او تسلط داشت و بیرحمانه سر او غُر میزد. بیمار به یاد آورد که یک بار مادر شروع به بوسیدن شوهرش کرد. این در زمانی بود که، در اواخر دوران کودکی پسر، پدرش برای یک جراحی بزرگ متعاقب یک تصادف اتومبیل، به اتاق عمل یک بیمارستان برده میشد. مادر خم شد گویی که میخواهد شوهرش را ببوسد و بیمار دید که چهرهٔ شوهرش از انتظار شادمانه لبریز شد. سپس مادر تجدیدنظر کرد و راست ایستاد. بیمار این را با لحنی عاطفی و آشفته توصیف کرد، گویی خودش این نوع ناکامی را بارها در زندگی خود به دست او تجربه کرده بود.
به همین ترتیب، در مورد میل فرزند، و همچنین وظیفهٔ احساسشدهٔ او برای مفید بودن برای یکی از والدین: ما مکرراً در تاریخچهٔ بیماران اسکیزوفرنیک مییابیم که یکی یا هر دو والد درخواستهای مزمنی برای همدردی، درک، و آنچه ما در اصل مداخلهٔ درمانی مینامیم از فرزند داشتند، حال آنکه همزمان تلاشهای او را برای مفید بودن طرد میکردند، بهطوری که همدردی واقعی و میل او به مفید بودن با گناه، خشم و شاید بیش از همه احساس ناتوانی و بیارزشی شخصی آمیخته میشد. در این رابطه، بیتسون و همکارانش (۱۹۵۶) دستورهای والدینی با ماهیت متناقض دوجانبه یا «تنگنای دوجانبه» (double bind) را به عنوان عنصری مهم در سببشناسی اسکیزوفرنی توصیف کردهاند.
تکنیک دیگری که بهنزدیک با تکنیک تحریک–ناکامی که پیشتر توصیف شد مرتبط است، عبارت است از اینکه فرد با شخص دیگر بهطور همزمان در دو (یا شاید حتی بیشتر) سطح کاملاً نامرتبط از رابطه تعامل کند. این امر معمولاً دیگری را وادار میکند که مشارکت خود را در یکی از این سطوح (یا احتمالاً هر دو) از یکدیگر جدا یا تفکیک کند، چراکه او احساس میکند بهطرزی دیوانهوار نامتناسب است که خود را در حال پاسخدادن در قالب آن سطح خاص بیابد، چرا که آن سطح بهنظر کاملاً از آنچه در سطح دیگر، یعنی سطحی آگاهانهتر و آشکارتر در جریان است بیارتباط میآید.
برای نمونه، در یک یا دو مورد در کار سالیانهام با یک زن اسکیزوفرنیک پارانوئید که از نظر فیزیکی جذاب و اغلب بسیار اغواگر بود، احساس کردم به سختی میتوانم خود را از دیوانه شدن باز دارم وقتی او همزمان (الف) مرا در نوعی بحث سیاسی-فلسفی درگیر میکرد ( که در آن او خود را با نوعی نیروی مردانه، قاطع و کاسبکارانه ابراز میکرد، در حالی که من، هرچند فرصتی برای گفتن چیز زیادی به من داده نمیشد، احساس فوریت شدیدی برای بحث دربارهٔ برخی از این نکات با او میکردم و این کار را انجام میدادم)؛ و (ب) در اتاق قدم میزد یا در حالی که لباس متناسب رقص با دامن بسیار کوتاه به تن داشت، خود را بر روی تختش در وضعیتی قرار میداد که بهطرزی تحریککنندهٔ جنسی بود. اوایل هر جلسه او هیچ اشارهٔ کلامی به سکس نمیکرد، جز متهم کردن من به داشتن مقاصد «شهوانی»، «اروتیک»؛ از آنجا به بعد، تمام تعامل کلامی این بحث دربارهٔ الهیات، فلسفه و سیاست بینالملل بود، و به نظرم میرسید که تعامل غیرکلامی بهوضوح جنسی بود. اما -و اینجا بهگمان من نکتهٔ اساسی همین است- من هیچ تأیید توافقی (در سطح آگاهانه) از سوی او دربارهٔ این تعامل پنهانتر دریافت نمیکردم؛ این تعامل جنسی غیرکلامی در عوض، بهسادگی بهمثابهٔ «محصولی دیوانهوار» از تخیل خودم ظاهر میشد. با وجود اینکه میدانستم برای واکنش نشان دادن من در این دو سطح نامرتبط، یک مبنای واقعی وجود دارد، باز هم این وضعیت آنقدر برایم فشارزا بود که احساس میکردم، همانطور که گفتم، گویی در حال از دست دادن عقل خود هستم. یک کودک ناایمن که درگیر چنین نوعی از رابطهٔ بهطور گسترده دوپاره و درهمتنیده با یکی از والدین باشد، بهگمان من در یک موقعیت مکرراً تکرارشونده از این نوع، دچار آسیب شخصیتی قابلتوجهی خواهد شد.
تکنیک دیگر، که ارتباط بسیار نزدیکی با تکنیک ارتباط با شخص دیگر در دو یا چند سطح دوپارهشده بهطور همزمان دارد، تغییر ناگهانی از یک طول موج عاطفی به طول موج دیگر است، یعنی همان چیزی که در بین والدین بیماران اسکیزوفرنیک بهوفور یافت میشود. برای نمونه، مادر یک مرد جوان که به شدت اسکیزوفرنیک بود، زنی بسیار پرشور که با سرعت یک مسلسل صحبت میکرد، جملات زیر را در هجوم وقفهناپذیر واژهها به من تحویل داد، جملاتی که از نظر لحن عاطفی چنان سرشار از نتایج بیربط بود که مرا برای لحظهای کاملاً گیج و مبهوت ساخت: «او بسیار شاد بود. نمیتوانم تصور کنم این مسئله چطور به سراغش آمد. او هرگز، هیچوقت، افسرده نبود. او عاشق کار تعمیر رادیو در مغازهٔ آقای میچل در لویستون بود. آقای میچل شخص بسیار کمالگرایی است. فکر نمیکنم هیچکدام از مردهایی که پیش از ادوارد در مغازهٔ او بودند بیش از چند ماه دوام آورده باشند. اما ادوارد به خوبی با او کنار میآمد. او به خانه میآمد و میگفت [مادر یک آه ناشی از فرسودگی را تقلید میکند]، “یک دقیقهٔ دیگر هم نمیتوانم تحملش کنم!”»
بیمار، طی چند ماه پیش از بستری شدنش، بیشتر وقت خود را در خانه و در کنار مادرش سپری کرده بود و من در همین ارتباط، مهم میدانم که در ماههای ابتدایی بستری شدنش، او در چهره و حالات صورتش هر نشانهای از این را بروز میداد که گویی احساساتی سرکش و رو به فوران بر او هجوم میآورند؛ احساساتی که با شدتی سرریزکننده و با تغییری ناگهانی و مکرر در کیفیتشان دگرگون میشدند. برای مثال، یک لحظه چهرهاش آمیزهای از نفرت و بیزاری را نشان میداد، و لحظهای بعد ناگهان چنان تکانی میخورد که گویی با جسمی عظیم مورد اصابت قرار گرفته است، در حالی که چهرهاش اکنون اندوهی شدید را بازتاب میداد.
برداشت من از اینکه این پدیده تا حدی حاصل مواجههٔ طولانیمدت او با شخصیت بهخوبی یکپارچهنشدهٔ مادرش بوده است، بههیچوجه نافی این امکان نیست که این فرایند همزمان در جهت معکوس نیز عمل کرده باشد. برعکس، من متوجه شدم که مادر پس از آنکه بیمار مدتی از خانه دور شده بود، از یکپارچگی بهتری برخوردار شده است و کاملاً محتمل میدانستم که او در خلال مصاحبهای که در زمان پذیرش فرزندش با او انجام داده بودم، تا حدی پیامدهای مواجههٔ سالیان دراز با فردی بهشدت فاقد یکپارچگی و دارای وضعیت سایکوتیک را نشان میداد؛ فردی که تواناییاش در حمله به یکپارچگی روانی دیگران را خود من نیز در جریان کار بالینی با او، با تجربهای بسیار ناخوشایند، از نزدیک لمس کرده بودم. تمام اینها به مسئلهٔ کشمکش بین کودک و والد، یا بین بیمار و درمانگر، برای دیوانهکردن یکدیگر مربوط میشود؛ موضوعی که بعداً به آن خواهم پرداخت.
مادر دیگری که اکنون درگذشته است و پسرش به اسکیزوفرنی مبتلا بود، توسط خواهر و برادرهای بیمار چنین توصیف میشد که از نظر تغییرات هیجانی کاملاً غیرقابل پیشبینی بوده است؛ برای مثال، او از کنیسه با چهرهای سرشار از جذبه و سعادت بازمیگشت، گویی در تجربهای معنوی و سرورآمیز غرق شده است، اما دو دقیقه بعد ظرف آشپزخانهای را به سمت یکی از کودکان پرتاب میکرد. در برخی مواقع نسبت به بیمار گرم و مهربان بود، اما ناگهان با اتهامهایی سمی و یا ضربوشتمهای شدید به او حمله میکرد.
بیماری که در زمان آغاز درمان با من، چندین سال از اسکیزوفرنی پارانوئید رنج میبرد، بیش از سه سال رواندرمانی فشرده نیاز داشت تا از این هذیان رها شود که نه یک مادر، بلکه مادران بسیار متفاوتی داشته است. او بارها به اشارهٔ من به «مادر تو» اعتراض میکرد و اصرار داشت که هرگز یک مادر نداشته است؛ یکبار با جدیت و با اطمینانی کاملاً متقاعدکننده توضیح داد: «وقتی شما کلمهٔ “مادر” را به کار میبرید، من تصویری از رژهٔ زنانی میبینم که هر کدام نمایندهٔ یک دیدگاه متفاوت هستند.»
تغییر مداوم و غیرمنتظره از یک موضوع گفتوگو به موضوعی دیگر، بدون اینکه لزوماً هیچ تغییر شدیدی در محتوای احساسی رخ دهد، خود شیوهای از مشارکت بینفردی است که میتواند اثر فروپاشندهٔ قابلتوجهی بر کارکرد روانی شخص دیگر داشته باشد، همانطور که هر درمانگری که با یک بیمار دارای آشفتگی طولانیمدت و شدید کار کرده است، میتواند آن را تصدیق کند.
هر یک از این تکنیکها بهتدریج اعتماد فرد دیگر را نسبت به اعتبار واکنشهای هیجانی خودش و نیز نسبت به ادراک خودش از واقعیت بیرونی تضعیف میکند (صورتبندیای که من آن را مدیون دکتر دونالد ال. برنهام هستم). در یکی از مقالات پیشتر ذکرشدهٔ جانسون و همکاران (۱۹۵۶)، توصیف مرتبط زیر از روابط کودکی بیماران اسکیزوفرن با والدینشان آمده است:
«… هنگامی که این کودکان خشم و خصومت یکی از والدین را درک میکردند، همانگونه که در موارد متعدد چنین بود، بلافاصله والد انکار میکرد که عصبانی است و حتی اصرار داشت کودک نیز آن را انکار کند؛ بهگونهای که کودک با این دوراهی مواجه میشد که آیا باید به والد اعتماد کند یا به حواس خود. اگر به حواس خود اعتماد میکرد، تماس خود را با واقعیت حفظ مینمود؛ اما اگر به والد اعتماد میکرد، رابطهٔ ضروری را حفظ میکرد، ولی ادراک خود از واقعیت را مخدوش میساخت. انکار مکرر والدین در نهایت به ناتوانی کودک در شکلدادن به آزمون واقعیت کافی منجر میشد…»[۱].
موضوعی که من در این مقاله دربارهاش مینویسم به موضوعی از یک حوزهٔ کاملاً متفاوت از فعالیت بشری گره میخورد: سیاست بینالملل و جنگ. من به موضوع شستوشوی مغزی و تکنیکهای مرتبط با آن اشاره میکنم. هنگام خواندن کتابی اخیر و ارزشمند دربارهٔ این موضوع از میرلو، با عنوان «تجاوز به ذهن» (۱۹۵۶)، بارها تحت تأثیر شباهتهای فراوان بین تکنیکهای آگاهانه و عامدانهٔ شستوشوی مغزی که او توصیف میکند، و تکنیکهای ناهشیار (یا عمدتاً ناهشیار) در بازداشتن از رشد ایگو و تضعیف کارکردهای ایگو قرار گرفتم؛ تکنیکهایی که من آنها را در تجربههای کنونی و گذشتهٔ بیماران اسکیزوفرن مشاهده کردهام.
انزوای اجباریای که فرد تحت شستوشوی مغزی در آن قرار میگیرد -انزوایی که او را از همه، جز بازجو(ها)یش، جدا میکند- تنها یکی از نمونههای این شباهتهاست. در زندگی کودک در آستانهٔ اسکیزوفرنی نیز، یکی از همراهان همیشگی رفتارهای یکپارچگیفرسای والدین، نوعی منع و بازداشتن کودک از رویآوردن به دیگرانی است که ممکن است واکنشهای هیجانی او را تأیید کنند و او را در برابر ترسهای القاشده از سوی والدین، مبنی بر اینکه باید «دیوانه» باشد چون چنین واکنشهای «غیرعقلانی» نسبت به والد دارد، مطمئن سازند.
کتاب میرلو شستوشوی مغزی و تکنیکهای مرتبط با آن را در دو شکل توصیف میکند: (الف) بهصورت آزمایشهای عامدانه در خدمت ایدئولوژیهای سیاسی تمامیتخواه؛ و (ب) بهصورت جریانهای فرهنگی پنهان در جامعهٔ معاصر ما، حتی در کشورهای دارای نظامهای سیاسی دموکراتیک. مقالهٔ من همین تکنیکها را در حوزهٔ سومی نیز نشان میدهد: در زندگی بیماران اسکیزوفرن.
انگیزههای پشت سر تلاش برای دیوانه کردن شخص دیگر
شیوهای از مشارکت بینفردی که گرایش به دیوانه کردن شخص دیگر دارد، ظاهراً میتواند بر پایهٔ طیف وسیعی از انگیزههای گوناگون استوار باشد؛ در هر نمونهٔ واحد، احتمالاً مجموعهٔ پیچیدهای از انگیزههای مختلف در کارند. این انگیزهها، آنطور که به نظر میرسد، در تمام طول این طیف قرار میگیرند؛ از خصومتی شدید در یک سوی پیوستار گرفته تا تمایل به رابطهای سالمتر و نزدیکتر با شخص دیگر، و تمایل به خودشکوفایی در سوی دیگر آن. من با آن انگیزههای آشکارتر در سوی نخست پیوستار آغاز خواهم کرد.
(۱) تلاش برای دیوانه کردن شخص دیگر میتواند، به شکل غالب، شامل معادل روانی قتل باشد؛ یعنی، میتواند در درجهٔ نخست بازنمایانگر تلاشی برای نابود کردن او، و خلاص شدن از دست او به همان اندازهای باشد که گویی به صورت فیزیکی نابود شده است. در این ارتباط، جالب است که نظام حقوقی ما در حالی که شدیدترین مجازات را برای کسی در نظر میگیرد که مرتکب قتل فیزیکی میشود، برای «قتل روانی» -یعنی نابود کردن روانی یک فرد از طریق دیوانهکردن او- هیچ مجازاتی یا در نهایت مجازاتی ناچیز قائل است. در ذهن فرد عادی که با جزئیات رویههای حقوقی آشنا نیست، تنها مجازات قانونی در این حوزه همان اتهام بهطور غیرمستقیم مرتبط و کاملاً غیرهراسانگیز «بیرحمی روانی» است؛ اتهامی که او میداند نهتنها ترسناک نیست، بلکه اغلب بهعنوان بهانهای برای درصد بالایی از طلاقها نیز به کار میرود.
منظور من این نیست که از این وضعیت حقوقی امور در شگفتم، یا تغییر در قانون را در این زمینه پیشنهاد میکنم؛ فکر میکنم این امر غیرعملی خواهد بود که بخواهیم به لحاظ حقوقی اثبات کنیم که یک شخص سهم قابلتوجهی در «دیوانه شدن» شخص دیگر داشته است. نکتهٔ من این است که این وضعیت امور در نظام حقوقی ما وجود دارد، بهطوری که در حالی که فرد دلیلی دارد تا توسط قانون، از قتل فیزیکی بازداشته شود، عملاً هیچ دلیلی ندارد که به نحو مشابهی از آنچه میتواند به عنوان قتل روانی در نظر گرفته شود، بازداشته شود.
همچنین باید توجه کرد که یک سایکوز بهاندازهای شدید که مستلزم سالها بستری شدن باشد، عملاً بیمار را از ادامهٔ مشارکت در زندگی، برای مثال زندگی خانوادگی، تقریباً به همان اندازهای محروم میکند که مرگ واقعی چنین میکرد. حتی نادر نیست که والدین کودکی که دچار سایکوز طولانیمدت و بستری شده است، به دیگران اینگونه وانمود کنند که کودک مرده است؛ و حتی رایجتر آن است که اعضای خانوادهٔ باقیمانده در خانه، در زندگی روزمرهٔ خود با دوستان و آشنایان، از اشاره به بیمار پرهیز کنند و نیز در هنگام بحرانهای خانوادگی، از مشورت با او یا اطلاعدادن به او خودداری ورزند، گویی که او «درگذشته» است.
به عنوان نمونهای از این نوع انگیزه، من به دادههای خاصی از کارم با زن جوانی اشاره خواهم کرد که برای بیش از سه سال به دلیل یک بیماری اسکیزوفرنیک بستری شده بود و تا این زمان قادر شده بود جزئیاتی را دربارهٔ زندگیاش در خانواده پیش از شروع بیماری به من بگوید.
او یک خواهر داشت که دو سال از خودش کوچکتر بود. هر دو دختر از نظر ظاهری زیبا بودند؛ هر دو از سوی پدر و مادرشان بهشدت با این دیدگاه تلقین شده بودند که تنها دلیل وجودی یک دختر، بهدست آوردن شوهری از طبقهٔ اجتماعی برجسته و ثروتمند است؛ و هر دو بهطور گسترده درگیر خیالپردازیهایی دربارهٔ همسر پدر بودن بودند، از آن رو که مادرشان نقشی بهشدت تحقیرشده و فرودست را در خانواده پذیرفته بود. در نتیجه، آنها بهشدت و آشکارا با یکدیگر در حالت رقابت قرار داشتند.
بیمار من در یکی از جلسات رواندرمانیاش به یاد دورهای افتاد (نه بیش از دو سال پیش از نخستین بستری شدنش) که در آن خواهرش توسط پسری که خود خواهر او را به دختری بهظاهر دوست به نام مری معرفی کرده بود، رها شده و طرد شده بود. او گفت که خواهرش تقریباً به مدت یک سال پس از آن، عینکهای تیره به چشم میزد و «در خانه راه میرفت و دربارهٔ خودکشی حرف میزد» و گریه میکرد. بیمار افزود که این عینکها «او را [یعنی خواهرش را] دیوانه میکرد». همچنین اضافه کرد: «خواهرم میگفت خیلی مطالعه میکرد تا دیوانه نشود»، و به من گفت که «حسادت و نفرت… و تمام این دست انداختنها… آدم را وحشی میکند». او از «اینکه سارا [خواهر] چقدر به مری حسادت میکرد» سخن گفت، بهگونهای که مرا به این فکر انداخت که میخواهد بگوید «به من»، اما در لحظه به «به مری» تغییر داد؛ از دیگر چیزهایی که گفت، این برداشت را داشتم که حسادت بین او و خواهرش در آن دوره بسیار شدید بوده است. توجه کردم که هرگاه او از رنجی که خواهرش تجربه کرده بود سخن میگفت، لبخندی سادیستی بهطور مکرر بر چهرهاش ظاهر میشد. او در جایی گفت: «اگر دو نفر هر دو یک چیز را بخواهند»، ناگزیر نسبت به یکدیگر دچار نفرت و حسادت میشوند، و بعدتر دربارهٔ اینکه چقدر نسبت به کسی که مانع رسیدن فرد به چیزی یا کسی که میخواهد میشود، نفرت و حسادت ایجاد میشود، صحبت کرد. در اینجا بهطور گذرا به او گفتم که بهطور طبیعی آدم میل دارد آن فرد دیگر را بکشد و از میان بردارد. او پاسخ داد: «کشتن -این اجازه داده نمیشود-»، گویی پیشتر به آن فکر کرده بود، اما به این واقعیت برخورده بود که به دلایلی که برای او نامفهوم بود، این کار ممنوع است.
به عنوان یک یادداشت فرعی، تاریخچهٔ این دختر تهدید کلامی او به قتل خواهرش را توصیف میکند، «وقتی حواست نیست از پشت بهت ضربه میزنم»، و اینکه چکش را برداشته و مادرش را با آن به قتل تهدید کرده بود. خواهر که چند ماه پس از بستری شدن اولیهٔ بیمار ازدواج کرده بود، میترسید به بیمار اجازهٔ ملاقات دهد مبادا که او نوزاد کوچک خواهر را بکشد؛ خلاصه اینکه، خانواده تهدیدهای او به قتل را کاملاً جدی میگرفتند.
حال وقتی او در طول این جلسهٔ درمانی متفکرانه گفت: «کشتن -این اجازه داده نمیشود-»، به شکل معناداری افزود: «…اما راههای دیگری هست». در موقعیتی دیگر، در حالی که از نشانههای افسردگی خواهرش میگفت، شروع به خواندن کلمات ترانهٔ بیمعنی «میرزی دوتس» (Mairzy Doats) کرد که در آن دوران محبوب بود. او به شیوهٔ مزمن آشفتهٔ خود، روی واژهٔ «میرزی» سردرگم شد و دو بار گفت که گاهی این واژه «میرزی» است و گاهی «مری» است، و این برداشت کامل را به من داد که در طول افسردگی خواهر، او خواهر را با پرسیدن دربارهٔ این ترانه شکنجه داده بود، و اغلب از واژهٔ منفور «مری» استفاده میکرد، یعنی نام دوست سابق خواهر که دوستپسر صمیمیاش را از او گرفته و در نهایت با او ازدواج کرده بود.
این مطالب آنقدر مفصلاند که امکان نقل کامل آنها در اینجا وجود ندارد؛ اما در اساس باید گفت که بیمار ظاهراً خود را درگیر کشمکشی مذبوحانه با خواهرش احساس میکرد، بر سر اینکه کدامیک زودتر دیگری را دیوانه خواهد کرد. در یک مورد، بیمار با اضطرابی آشکار به یاد آورد که «سارا گفت من در این ماجرا دخالتی داشتهام»، که منظور از «این ماجرا» افسردگی سارا بود؛ و او از سارا نقل کرد که گفته بود: «امیدوارم هیچوقت گرفتار این نشوی»، جملهای که آشکارا برای بیمار معنایی شوم و تهدیدآمیز داشت. من قویاً این استنباط را داشتم که او نسبت به بیماری خواهرش احساس گناه میکرد، احساس میکرد خواهرش او را مسئول آن میداند، و میترسید که خواهرش از روی انتقام، او را نیز به همان شکل بیمار کند.
این موضوع به آنچه من «آرزوهای روانپریشانه» مینامم مربوط میشود؛ چیزی کاملاً مشابه با «آرزوهای مرگ». در چندین مورد، هنگام کار با بیمارانی که پیش از بیماری خودشان، در سالهای ابتدایی زندگی، تجربهٔ بستری شدن یکی از والدین بهسبب یک بیماری روانپریشانه را داشتهاند، دریافتهام که این بیماران نسبت به «آرزوهای روانپریشانه» واپسراندهشده احساس گناه نشان میدهند؛ احساسی کاملاً مشابه با «آرزوهای مرگ» که در افرادی دیده میشود که یکی از والدین منفورشان را بر اثر مرگ از دست دادهاند. بیمارانی که چنین احساس گناهی نسبت به «آرزوهای روانپریشانه» نشان میدهند، از هر جهت این احساس را بروز میدهند که زمانی در یک کشمکش متقابل با والد موفق بودهاند؛ کشمکشی که در آن هر یک میکوشیده دیگری را دیوانه کند. بهنظر میرسد ظهور بعدی سایکوز در خود آنها تا حدی ناشی از احساس گناه و نیز ترس از انتقام والد باشد؛ احساسی که از همان دوئل سالهای پیشین سرچشمه گرفته است. در موردی که توصیف میکردم، خواهر بیمار عملاً بستری نشده بود؛ اما از جهات دیگر، شرایط همانند وضعیتی بود که همین حالا دربارهٔ بیمارانی شرح دادم که مادر یا پدرشان در دوران کودکی آنها بهسبب سایکوز بستری شده بودند.
در زندگی خانوادگی این دختر، آن شیوهٔ خاص از مشارکت بینفردی که در این مقاله با آن سروکار دارم، یعنی تلاش برای دیوانهکردن فرد دیگر، بهنظر میرسد طی سالیان، شیوهای معمول در تعامل اعضای مختلف خانواده با یکدیگر بوده است. تنها بخش دیگری از دادههای موجود را ذکر میکنم. او در دوران کودکی و نوجوانی اضطراب فراوانی دربارهٔ دندانهایش تجربه کرده بود، تا حدی به این دلیل که در یک حادثهٔ زمین بازی برخی از آنها را از دست داده بود. پدرش بارها و بارها او را با این شوخی ترسناک میترساند و میگفت: «دندانهایت را درمیآورم و از آنها بهعنوان پایهٔ توپ گلف استفاده میکنم.» در چند ماه نخست پس از پذیرش او در چستنات لاج (Chestnut Lodge)، به گفتهٔ مسئول اداری روانپزشکی، او «از وحشت به خود میپیچید» و بیوقفه اطمینان میخواست که هیچ آسیبی به دندانها و بخشهای مختلف بدنش نخواهد رسید. پس از چندین سال درمان، او برای من روشن ساخت که عمیقاً باور داشته اعضای خانوادهاش، که هر یک سرشار از نفرت و حسادت نسبت به او بودند، بهصورت هماهنگ عمل کردهاند تا او را دیوانه کنند و بدینوسیله حضورش را از خانه حذف نمایند. و اگرچه این تصویر بههیچوجه توصیف کامل و دقیقی از کل واقعیت نیست، با این حال بهگمان من توصیفی دقیق از بخشی از آن چیزی است که رخ داده بود.
۲) تلاش برای دیوانهکردن فرد دیگر میتواند عمدتاً با میل به برونفکنی، و لذا رهایی از دیوانگی تهدیدکنندهٔ موجود در خود فرد برانگیخته شود. بهخوبی شناخته شده است که خانوادههای بیماران اسکیزوفرن گرایش دارند بیمار را بهعنوان «فرد دیوانهٔ» خانواده در نظر بگیرند؛ یعنی مخزن و محل انباشت تمام دیوانگی موجود در سایر اعضای خانواده. کتاب پیشتر ذکرشدهٔ هیل (۱۹۵۵) حاوی مشاهدات ارزشمندی است که به ما کمک میکند این مفهوم را درک کنیم که دیوانگی بیمار تا حد قابلتوجهی از یک والد دیوانهٔ درونفکنیشده تشکیل شده است (والدی که معمولاً، هم در تجربهٔ هیل و هم در تجربهٔ من، مادر است)؛ والدی که اکنون، در مقام یک اُبژهٔ درونفکنیشده، بخش عمدهٔ سوپرایگوی غیرعقلانی و بهشدت ناتوانکنندهٔ بیمار را تشکیل میدهد. تا آنجا که این فرایند در رابطهٔ مادر با کودک رخ میدهد، مادر عملاً موفق میشود «دیوانگی» خود را بر روی کودک برونفکنی کند. همانگونه که پیشتر اشاره کردم، مفهوم من دربارهٔ تلاش فرد برای دیوانهکردن دیگری، بهطور طبیعی از بسیاری از صورتبندیهای جالبی که هیل به آنها رسیده است، برمیآید. بهزعم من یکی از مهمترین مؤلفههای این رابطهٔ مادر–کودک که در بالا توصیف شد، عشق و دلبستگی واقعی کودک نسبت به مادر است؛ عشق و دلبستگیای به آن اندازه عمیق که او را وامیدارد در این یکپارچگی بیمارگون با مادر همکاری کند. بهبیان کوتاه، او مادر را چنان عمیق دوست دارد که فردیت در حال رشد خود را فدای آن همزیستیای میکند که برای کارکرد شخصیت مادر تا این اندازه ضروری است.
۳) انگیزهٔ دیگری که در پس این تلاشی که توصیف میکنم وجود دارد، در بسیاری از موارد، میل به یافتن رهایی از وضعیتی تحملناپذیر، تعارضآلود و آکنده از تعلیق و اضطراب است. برای مثال، اگر مادر فرد بهطور مکرر این تهدید را پیش روی او نگه دارد که ممکن است دیوانه شود، همراه با این دلالت که اگر این شخص حیاتی و غیرقابلجایگزین چنین از صحنه کنار برود، فاجعهای برای فرد رخ خواهد داد، در آن صورت ممکن است فرد وسوسه شود که با تمام توان خود بکوشد مادر را دیوانه کند و بدینترتیب خود رشتهای را قطع کند که این شمشیر داموکلس (Damocles) را بالای سرش نگه داشته است؛ اگر قرار است این شمشیر به هر حال فرود آید، دستکم فرد میتواند این رضایت را برای خود حفظ کند که این دست خود او بوده که آن فاجعهٔ اجتنابناپذیر را رقم زده است. ما هر روز در کار روانپزشکی خود میبینیم که بیماران تمایل دارند هر فاجعهای را که اجتنابناپذیر احساس میشود، خود بر سر خویش بیاورند؛ تلاشی برای کاهش احساسات تحملناپذیر درماندگی و تعلیق در مواجهه با آن. ماهیت شکننده و عذابآور رابطهٔ همزیستانهای که همواره آمیخته به دوسوگرایی است و بین فرد اسکیزوفرن، در دوران نوزادی و کودکی، و مادر یا پدرش وجود داشته، توسط هیل (۱۹۵۵)، آریتی (۱۹۵۵)، بوئن (۱۹۵۶) و خود من توصیف شده است. هر کسی که در تلاشی درمانی و طولانیمدت با یک بیمار اسکیزوفرن مشارکت داشته باشد، از نزدیک تجربه کرده است که چگونه آن رابطهٔ شدیداً دوسوگرایانه و متقابل، که بین بیمار و والد آسیبزاتر و از نظر پاتوژنیک مهمتر وجود داشته، در رابطهٔ انتقالی بین بیمار و درمانگر دوباره به اجرا درمیآید.
۴) با بسامدی شگفتآور، چه در تاریخچهٔ بیماران و چ در آشکار شدن روابط کودکی آنها با والدین در جریان تحول پدیدههای انتقالی، ملاحظه میشود که آنها در طول سالهای کودکیشان به این کشف رسیده بودند که یکی از والدین، بهاصطلاح، اندکی دیوانه است. آنها احساس میکردند -و بهگمان من اغلب بهدرستی- که شواهد دیوانگی والد آنقدر ظریف بود، یا آنچنان از نمایش عمومی پنهان میشد و فقط در رابطهٔ او با کودک آشکار میگردید، که تنها خود کودک از وسعت واقعی آن آگاه بود. در چنین شرایطی، این آگاهی در کودک بهصورت رازی آکنده از احساس گناه باقی میمانَد؛ او شدیداً گرایش دارد که گاه خود را مسئول دیوانگی والد بداند و هم از خود آن دیوانگی -از آنجا که والد، نیازهای بهطرزی روانپریش ابرازشدهٔ خود را بهویژه از این کودک طلب میکند- و هم از دانستن وجود آن، زیر بار سنگینی قرار گیرد.
بدینترتیب، زمینه برای این وسوسه آماده میشود که کودک بکوشد والد را بهسمت روانپریشیای آشکار سوق دهد، یعنی او را به دیوانگیای بکشاند که برای دیگران نیز قابل مشاهده باشد تا خانواده و جامعهٔ بزرگتر نیز در بار سنگینی که او بهتنهایی حمل میکند سهیم شوند. بیمارانی که فرد با آنها مواجه میشود و چنین تجربهٔ پیشاروانپریشانهای داشتهاند، بسیار بیش از کسانی هستند که تجربهٔ روانپریش شدن آشکار یکی از والدین و نیاز او به بستری شدن را از سر گذراندهاند. در ارائهٔ این صورتبندی، من از این احتمال غافل نیستم که بیماری که خود در حال مبارزه با یک روانپریشی در حال شکلگیری است، «دیوانگی» تهدیدکنندهٔ خویش را بر روی یکی از والدین فرافکنی کند. این امر بسیار رخ میدهد و حتی، بهگمان من، بهطور منظم رخ میدهد. اما فرایندی که من توصیف کردهام نیز، نهچندان بهندرت، افزون بر آن روی میدهد.
۵) یکی از نیرومندترین و رایجترین انگیزههای نهفته در پس این تلاش، میل به یافتن یک «همزاد» (یا نیمهٔ گمشده) برای تسکین تنهایی تحملناپذیر است. در مورد تمام بیماران اسکیزوفرنی که بهاندازهٔ کافی و با موفقیت کافی با آنها کار کردهام تا بتوانم روابط کودکیشان را نسبتاً روشن درک کنم، این انگیزه آشکارا در والدی حضور داشته که رابطهای همزیستانه با کودک برقرار کرده بود. والدی که یکپارچگیاش شکننده است، معمولاً فردی بسیار تنهاست که عطشی شدید دارد برای یافتن کسی که تجربههای هیجانی خصوصی و نگاه تحریفشدهاش به جهان را با او سهیم شود.
گزارش زیر از یکی از مراقبان، دربارهٔ گفتوگویش با یک بیمار اسکیزوفرن ۲۸ ساله، این انگیزه را بهخوبی نشان میدهد:
«کارل تمام صبح ساکت بود و بهنظر افسرده میرسید، تا اینکه ناگهان شروع کرد دربارهٔ بیماری مادرش حرف زدن. گفت به خواهر بزرگترش حسادت میکند، چون او مجبور نبود بار بیماری مادرشان را به دوش بکشد. (خواهرش بیمار نیست.) گفت مادرش افکار پارانوئیدیاش را روی او امتحان میکرد. در خانه راه میرفت، پردهها را میکشید، بررسی میکرد کسی نزدیک نباشد، و بعد برای او چیزهایی میگفت که ظاهراً افکار کاملاً پارانوئیدی دربارهٔ همسایهها و دوستان بودند. او با لحنی بسیار فلسفی گفت که احساس میکند مادرش در بیماریاش به همراه نیاز داشته، اینکه آنقدر تنها بوده که مجبور شده از او به این شکل استفاده کند… او تصور میکند مردم دربارهاش حرف میزنند، و این افکار را بهشیوهای سادهدلانه و بیپرده بیان میکند».
این انگیزهٔ والدانه در وفاداری متعصبانهٔ بیماران نسبت به والد بازتاب مییابد؛ وفاداریای که در رواندرمانی اسکیزوفرنی مزمن، تنها پس از سالها کار طاقتفرسا از سوی بیمار و درمانگر فرو میریزد. همچنین میتوان نشانههای آن را در بسامد بالای توهماتی دید که در آنها بیماران بهشدت بیمار، والد را در هیئتی آرمانیشده بهصورت توهمی تجربه میکنند؛ والدی آرمانیشده که اغلب، آنگونه که من در کار خود دریافتهام، به دو پاره تقسیم شده است: یکی تجسم شر مطلق، و دیگری تجسم عشق و محافظت. در مورد بیمارترین بیماران، ممکن است ماهها کار درمانی پرفشار لازم باشد تا درمانگر، در نگاه بیمار، به درجهای از واقعیت نیروگذاریشدهٔ لیبیدویی دست یابد که بتواند با تصاویر والدینی وهمیشده، اما برای بیمار فوراً و بهطرزی زنده واقعی رقابت کند. و البته نشانههای این انگیزه را، همانگونه که پیشتر اشاره شد، در مبارزهٔ تمامعیار والد، با هر وسیلهٔ ممکن، علیه تلاش مشترک بیمار و درمانگر برای رهایی بیمار از آن رابطهٔ جادویی «صمیمی»، جادویی «فهم متقابل»، و «ما-در-برابر-جهان» با والد میتوان دید.
در آنچه اکنون گفتم، هیچ اشارهای به میل متضاد و سالم والدین برای کمک به کودکشان جهت رسیدن به بلوغ واقعی نشده است؛ بلوغی که کاملاً در تضاد با آن رابطهٔ بهطور ذهنی تماموکمال و آسمانیـعاشقانه، اما در واقع بهشدت دوسوگرایانه و روانپریش قرار دارد که توصیفش کردم. والدین هرگز کاملاً فاقد چنین میل سالمی نیستند، و اغلب، در تجربهٔ من، این میل آنقدر نیرومند است که به آنها امکان میدهد سهمی ضروری در تلاشی که بیمار و درمانگر درگیر آن هستند ایفا کنند. اما با وجود این، همچنان در تجربهٔ من حقیقت دارد که این رابطهٔ کودکانه-همهتوان، بین «بیمارترین» و نابالغترین بخشهای شخصیت والد از یک سو، و شخصیت بیمار از سوی دیگر، بزرگترین مانع در مسیر بهبودی بیمار است.
تمام اینها در تحول انتقالی رابطهٔ جاری بین بیمار و درمانگر بازآفرینی میشود، و درمانگر ناگزیر عمیقاً در تجربهٔ ذهنی صمیمیت جادویی و همهتوانی مشترک با بیمار غوطهور میگردد. بهگمان من، افسونکنندگی این مرحله در بسیاری از موارد توضیح میدهد که چرا درمان کلی این بیماران تا این اندازه طولانی میشود. درمانگر دستکم یک پای خود را وارد همان فرایند روانیای میکند که خود بیمار در آن گرفتار است؛ یعنی فرایند حفظ انشقاق بین «خود خوب» و «خود بد»، و نیز بین «دیگری خوب» و «دیگری بد». در واقع، معمولاً درمانگر برای ماهها هر دو پای خود را وارد این فرایند میکند. سپس او و بیمار زمان زیادی را در غوطهور شدن در تجربهای صرفاً «خوب» از خود و دیگری میگذرانند، در حالی که عناصر «بد» رابطه در وضعیت واپسرانی باقی میمانند و بر جهان بیرون از آن آشیانه فرافکنی میشوند. درمانگر در چنین تجربههایی، از نزدیک درمییابد که آن جاذبهای که والد در دوران کودکی برای بیمار فراهم کرده بود -یعنی وسوسهٔ شریک شدن در لذتهای «دیوانه بودن» همراه با والد- تا چه اندازه نیرومند بوده است.
۶) بخشی از پیچیدگیای که در یک رابطهٔ بینفردی وجود دارد -پیچیدگی وضعیت واقعیای که هر تلاشی برای توصیف آن رابطه (همانند تلاشی که من در اینجا میکنم) را به سادهسازیای خام بدل میکند- هنگامی آشکار میشود که این انگیزهٔ بعدی را در نظر بگیریم. نوعی از مشارکت بینفردی که تمام نشانههای ظاهری تلاش برای دیوانهکردن دیگری را با خود دارد، ممکن است در واقع بهشدت با میل هشیارانه یا ناهشیار برای تشویق فرد دیگر به نوعی صمیمیت سالمتر، و به یکپارچگی بهتر، چه در سطح بینفردی، در رابطه با خود فرد، و چه در سطح درونفردی، در درون خودش برانگیخته شده باشد. در واقع، مداخلهٔ رواندرمانگرانهٔ موفق اغلب دقیقاً همین صورت ظاهری را به خود میگیرد.
یعنی در اینجا تلاش هشیارانه یا ناهشیار بر آن است که عناصر گسسته یا واپسراندهشدهٔ شخصیت دیگری فعال شوند، نه با هدف مغلوب شدن ایگوی او در برابر هجوم این عناصر به ساحت آگاهی، بلکه با هدف یکپارچهسازی آنها توسط ایگو. البته منظورم این نیست که آغازگر این نوع مشارکت، تمام این فرایند را با چنین جزئیاتی در ذهن خود مفهومپردازی یا برنامهریزی میکند.
این تقویت یکپارچگی درونفردی و بینفردی دیگری، یا تحقق خویشتن او، بخشی از ذات رابطهٔ عاشقانه است، آنگونه که فیلسوف-الهیاتی، مارتین بوبر، آن را تعریف میکند. او از این فرایند با عنوان «حاضر ساختن دیگری» یاد میکند و هنگامی که این امر بهصورت متقابل رخ دهد، آن را «تأیید متقابل» مینامد؛ و اعتقاد خود را چنین بیان میکند که: «… کمکی که انسانها به یکدیگر برای تبدیل شدن به یک “خود” میکنند، زندگی میان انسانها را به اوج خود میرساند…».
اگر بخواهم این موضوع را به بیان دیگری مطرح کنم، بهنظر من ذات رابطهٔ عاشقانه مستلزم پاسخ دادن به تمامیت وجود فرد دیگر است، از جمله، و اغلب بهویژه در رابطه با کودک خردسال یا بزرگسال مبتلا به بیماری روانپزشکی، اما به درجات کمتر در رابطه با همهٔ انسانها پاسخ دادن به دیگری بهگونهای که حتی زمانی که خود او از تمامیت وجودش آگاه نیست، فرد بتواند شخصی بزرگتر از آنچه او خود را میپندارد در او بیابد و به آن پاسخ دهد.
بنابراین، اگر دوباره بهطور خاص بر آن تلاش ظاهری برای دیوانهکردن دیگری تمرکز کنیم، درمییابیم که این تلاش میتواند بسیار نزدیک به -و حتی بخشی از- تلاشی برای کمک به فرد دیگر جهت دستیابی به یکپارچگی بهتر باشد؛ تلاشی که میتوان آن را جوهرهٔ رابطهٔ عاشقانه دانست. در مقابل، تلاش واقعی برای دیوانهکردن دیگری، برای تضعیف یکپارچگی شخصی او، کاهش قلمرو ایگو، و گسترش قلمرو فرایندهای گسسته یا واپسراندهشده در شخصیتش را میتوان دقیقاً نقطهٔ مقابل آن نوع رابطهٔ عاشقانهای دانست که بوبر توصیف میکند.
من حدس میزنم که در بسیاری از مواردی که والد موجب «دیوانه شدن» فرزندش میشود، روانپریشی فرزند در واقع حاصل شکست میل هشیار یا ناهشیار والد برای کمک به کودک جهت دستیابی به یکپارچگی بهتر و بالغتر باشد. همانگونه که هر درمانگری میتواند گواهی دهد، انسان همیشه قادر نیست ظرفیتهای ایگویی دقیق فرد دیگر را بهدرستی تشخیص دهد؛ و چهبسا والدین اغلب اعمالی انجام دهند که مشابه آن دسته از مداخلات درمانگر باشند که یا نابهنگاماند یا بهگونهای دیگر با نیازهای ایگوی بیمار هماهنگ نیستند، و در نتیجه، بهجای آنکه موجب یکپارچگی بیشتر شوند، اثری ازهمگسیختهساز بر جای میگذارند.
بهنظر من در این ارتباط، این نکته معنادار است که در بسیاری از موارد آغاز روانپریشی، شرایط برانگیزاننده هرچه که باشند، بیمار را به آگاهی از حقیقتهایی دربارهٔ خودش و روابطش با دیگر اعضای خانواده میرسانند؛ حقایقی که در واقع گرانبها و مدتها ضروری بودهاند، و میتوانستهاند زمینهٔ رشدی سریع برای ایگو و یکپارچگی شخصیت را فراهم آورند. اما این حقایق با سرعتی بیش از توان جذب ایگو ظاهر میشوند، و ایگو واپسروی میکند؛ از آنچه اکنون، در تأثیرش، به جعبهٔ پاندورایی گشودهشده بدل شده است، عقب مینشیند. بدینترتیب، آنچه میتوانست بدل به تجربهای ارزشمند، خلاق و یکپارچهساز رشد شود و احتمالاً در بسیاری از افرادی که هرگز به روانپزشک مراجعه نمیکنند نیز چنین میشود، به تجربهای از شکلگیری روانپریشی بدل میگردد، زیرا دفاعهای بیمارگون گوناگون (هذیانها، توهمها، مسخ شخصیت و غیره) در برابر آگاهی از آن حقیقتها برپا میشوند.
در رواندرمانی، درمانگر اغلب ناگزیر است همان نوع مشارکتی را، اما در دوزهایی ماهرانه و با زمانبندیای دقیق، ارائه کند؛ همان مشارکتی که اگر با مهارت کمتر انجام شود، چه به دلیل بیتجربگی، و چه به این دلیل که جهتگیری درمانگر نسبت به بیمار عمدتاً خصمانه باشد نه عاشقانه، اثری دقیقاً معکوس آنچه از نظر درمانی مطلوب است بر جای خواهد گذاشت. برای مثال، تأویلهای زودرس ممکن است بهجای اثری یکپارچهساز، اثری ازهمگسیختهساز بر بیمار داشته باشند.
۷) انگیزهٔ بعدیای که به آن خواهم پرداخت را میتوان در ارتباط با نکتهای دید که هیل بر آن تأکید فراوان دارد؛ این نکته که مادر فرد اسکیزوفرن، همواره این تهدید را پیش روی کودک نگه میدارد که اگر او با جدا کردن روانی خود از مادر به فردی مستقل بدل شود، مادر دیوانه خواهد شد. بنابراین انگیزهٔ مورد نظر این است: میل خود کودک به فردیتیابی ممکن است از سوی او همچون میلی برای دیوانهکردن مادر تجربه شود. مادر به میل کودک برای فردیتیابی همچون تلاشی برای دیوانهکردن خود واکنش نشان میدهد؛ از اینرو، بهنظر من کاملاً طبیعی است که خود کودک نیز نتواند بین، از یک سو، تلاش طبیعی و گرانبهای خویش برای فردیتیابی، و از سوی دیگر آن میل هیولاوار -که مادر بارها و بارها واکنش خود را بهگونهای نشان میدهد که گویی کودک واجد چنین میلی است- برای دیوانهکردن مادر، تمایز قائل شود.
بهگمان من، چنین وضعیتی از منظر پویایی روانی کاملاً مشابه وضعیتی است که در آن مادر به کودک القا میکند اگر واقعاً بزرگ شود، او را خواهد کشت؛ در آنجا نیز، همانگونه که در کار بالینی دیده میشود، کودک امیال طبیعی خود برای تبدیل شدن به فردی مستقل را همچون امیالی دیوانهوار برای قتل مادر تجربه میکند. هیل نیز در کتابش به این نکته اشاره کرده است.
اگر در بررسی رابطهٔ کودک با چنین مادری از آن نوع که هیل توصیف میکند چارچوب مرجع را تغییر دهیم و کشمکش بین مادر و کودک برای دیوانهکردن یکدیگر را مجسم کنیم، نکتهٔ جالب دیگری پدیدار میشود: تلاشهای ظاهری مادر برای دیوانهکردن کودک را احتمالاً میتوان واجد هستهای از انگیزش ستودنی دانست، هرچند که خود او آن را چنین صورتبندی نکرده باشد؛ یعنی تلاشی برای کمک به کودک جهت تبدیل شدن به فردی مستقل. احتمالاً در ذهن چنین مادری، مفهوم جدایی روانی و فردیت تا این اندازه با دیوانگی یکی شده است که او نمیتواند این انگیزه را بهصورت میلی برای کمک به کودک در جهت مستقل شدن مفهومپردازی کند. اما ممکن است بخشی سالم در وجود او حس کند که کودک به چیزی نیاز دارد که او در اختیارش نمیگذارد، چیزی کاملاً حیاتی؛ و شاید همین بخش از اوست که ظاهراً میکوشد کودک را دیوانه کند، اما در واقعیت، تلاش میکند به او کمک کند تا به فردی مستقل بدل شود.
در رابطهٔ رواندرمانگرانه درمییابیم که، بهعنوان پیامدی طبیعی از تجربههای گذشتهٔ بیمار، او گرایش دارد فردیت در حال شکلگیری خود و رشد ایگوی خویش را همچون نوعی دیوانگی اضطراببرانگیز تجربه کند؛ و درمانگر نیز (در جایگاه انتقالی مادر در این مرحله از کار) تمایل دارد همین اضطراب را تجربه کند. از اینرو، هر دو مشارکتکننده بهطور ناهشیار گرایش پیدا میکنند که رابطهای همزیستانه را با یکدیگر تداوم بخشند، از ترس متقابل اینکه بیمار «کاملاً دیوانه شود»، در حقیقت، از ترس آنکه او از دل این همزیستی بیرون آید و به وضعیت فردیتی سالم دست یابد. این صورتبندی با گفتهٔ سالیتا-پمنو (در ارتباطی شخصی) همسوست که: «فردیت بیمار [اسکیزوفرن] تا حدی در علائم او سکونت دارد».
۸) انگیزهٔ نهایی، در واقع، در تجربهٔ من اغلب نیرومندترین تمام این انگیزههاست؛ اشارهٔ من به آن در این مقطع کوتاه خواهد بود، زیرا پیشتر در بحث از انگیزهٔ پنجم به آن پرداخته شده است و نیز به این دلیل که بخش عمدهای از صفحات پایانی این نوشتار به آن اختصاص خواهد یافت. این انگیزه عبارت است از دستیابی، تداومبخشی یا بازیافت ارضاهایی که در شیوهٔ رابطهٔ همزیستانه نهفتهاند. در اغلب موارد، تلاش برای دیوانهکردن دیگری، یا برای حفظ دیوانگی او، اساساً بر کوشش ناهشیار هر دو مشارکتکننده برای دستیابی به ارضاهایی استوار است که شیوهٔ «دیوانهوار» رابطهٔ همزیستانه -با وجود همهٔ جنبههای اضطرابزا و ناکامکنندهاش- فراهم میآورد.
من تلاش نخواهم کرد دیگر انگیزههای ممکن در پس کوشش برای دیوانهکردن دیگری را بررسی کنم. بیتردید میتوان انگیزههای دیگری نیز یافت، و برخی از آنها شاید به همان اندازهٔ مواردی که من توصیف کردهام، گسترده و مهم باشند. اما این هشت انگیزه، دستکم در تجربهٔ من، رایجترین و نیرومندترین آنها بودهاند.
رابطهٔ بیمار-درمانگر
بخش قابلتوجهی از تجربهٔ بالینیای که به فرضیهٔ مرکزی این مقاله انجامیده است، از گزارشها و مشاهداتی دربارهٔ رابطهٔ بیماران با خانوادهٔ والدینیشان و نیز با گروه بیماران و کارکنان بخش بیمارستانی حاصل شده است؛ و اگر مجال اجازه میداد، میتوانستم دادههایی ارائه کنم که نشان میدهند در هر یک از این حوزهها، یکپارچگی بیمار با گروه، در بسیاری موارد، به شکل کشمکشی متقابل برای دیوانهکردن دیگری تحقق مییابد.
اما از آنجا که بهنظر من اساساً همان فرایندهای پویایی روانی در آنجا نیز در کارند، با این تفاوت بنیادی که در آنجا این فرایندها در بستر گروهی، نه در بستر رابطهای دونفره، عمل میکنند و نیز چون علاقهٔ اصلی من رواندرمانی فردی است، ملاحظات باقیماندهام را به زمینهٔ رابطهٔ بیمار و درمانگر محدود خواهم کرد.
در تجربهٔ من، این دقیقاً در رابطهٔ بیمار و درمانگر است که میتوان این شیوهٔ تعامل، یعنی تلاش برای دیوانهکردن دیگری، را با بیشترین وضوح مشاهده کرد. بهطور مشخص، میتوان دید که این نوع رابطه در یکی از مراحل خاص تحول انتقال بیمار اسکیزوفرن به درمانگر غلبه پیدا میکند؛ مرحلهای که در آن، کشمکش پیشین بین بیمار و والد برای دیوانهکردن یکدیگر، اکنون بین بیمار و درمانگر دوباره برپا میشود. از خلال کار درمانی خودم و نیز آنچه از کار دیگر درمانگران در چستنات لاج مشاهده کردهام، این برداشت را به دست آوردهام که هر فرایند موفق رواندرمانی با یک بیمار اسکیزوفرن، شامل چنین مرحلهای است. در جریان این مرحله، درمانگر، دستکم در اغلب موارد بهگمان من، عمیقاً در این کشمکش درگیر میشود، بهگونهای که واقعاً احساس میکند یکپارچگی شخصی خودش، کم یا زیاد، در معرض تهدیدی واقعی قرار گرفته است. مشارکت ضروری درمانگر در این مرحله از تحول انتقال، یکی از عناصر اصلی رواندرمانی بیماران اسکیزوفرن است که این کار را گاه تا این اندازه فرساینده و پرفشار میکند.
یکی از بیماران اسکیزوفرن مرد من، بیش از دو سال، پیوسته این باور را برای من بیان میکرد که، به تعبیر خودش: «شما یهجورهایی عجیبوغریب هستید، دکتر سیرلز»؛ «شما دیوانهاید، دکتر سیرلز»؛ «طرز فکر عجیبی دارید»؛ و با حالتی آگاهانه میگفت: «شما با بقیهٔ آدمها مثل وقتی که با من حرف میزنید صحبت نمیکنید، نه؟»
در تحول انتقال این مرد نسبت به من، در مقام یک شمایل مادرانه، بهزیبایی آشکار شد که او در سالهای پیشین بارها سلامت روانی مادرش را میآزموده است؛ به این صورت که او را به موقعیتهای مختلفی میکشاند و سپس میدید که آیا مادر بهشیوهای طبیعی واکنش نشان میدهد یا غیرطبیعی. مادر، که چند سال پیش از بستری شدن بیمار درگذشته بود، فردی بهشدت اسکیزوئید بود که بیمار طی سالیان طولانی در رابطهای بهطور تیپیک همزیستانه با او درگیر شده بود. دیگر اعضای خانواده که افرادی شدیداً آبرومند بودند، حصاری از حمایتگری و تحقیر به دور این مادر غریب و این پسر، که غریبی او بسیار شبیه مادر بود، ایجاد کرده بودند.
در کار من با این مرد، کشمکش برای دیوانهکردن یکدیگر با شدتی غیرمعمول دوباره به صحنه درآمد. او تقریباً بیوقفه مرا میآزمود، همانگونه که آشکارا در سالهای پیشین مادر اسکیزوئیدش را آزموده بود، و این کار را بهگونهای انجام میداد که شواهدی در تأیید سوءظن پایدارش مبنی بر اینکه من اندکی یا بیش از اندکی خلوضع هستم، پدیدار شود. او سالها با سماجتی فرساینده، کلیشههایی بهطرزی دیوانهکننده خونسرد و بیتفاوت را تکرار میکرد؛ خود را کاملاً سالم و خوب، و مرا منحرف و شرور معرفی میکرد. گاهی نیز دقیقاً به همان شیوهٔ طعنهزن، تحریککننده و اتهامزنی که ظاهراً مادرش نسبت به او به کار میبرده، مرا هدف قرار میداد؛ تا جایی که بهسختی میتوانستم خودم را وادار کنم در اتاق بمانم. او بارها و بارها مرا متهم میکرد که دارم او را دیوانه میکنم؛ و پس از آنکه ساعتهای متعددی را با او گذراندم که در آنها مجبور بودم با تلاشی ناآشنا برای حفظ سلامت عقل خود مبارزه کنم، کمکم این فکر به ذهنم خطور کرد که شاید این اتهام مکرر او -اینکه من میخواهم دیوانهاش کنم- در واقع متضمن نوعی فرافکنی باشد.
در جریان یک ساعت با یک زن اسکیزوفرنیک ۲۴ ساله، من تحت هجوم احساسات آشفته و مسخ واقعیت قرار گرفتم، زمانی که او، زنی با هذیانهای فراوان، از روی یک کتاب راهنما دربارهٔ بازی ژاپنی «گو» برای من میخواند. به نظر میرسید او معنایی پنهان را در تقریباً هر واژه و حتی در تقریباً هر هجایی مییابد، و بهوفور به شکل معناداری و با لبخندی سادیستی به من نگاه میکرد، گویی متقاعد شده بود که من از معانی پنهانی که او در تمام اینها مییافت آگاه هستم. این درک، با اثری موقتاً کاملاً فروپاشنده، به سراغ من آمد که این زن چقدر مورد تهدید، بیاعتماد و منزوی بود. آنچه او با من انجام میداد بسیار شبیه به این بود که مادرش در دوران کودکی او را به سینما میبرد و مکرراً به او فرمان میداد: «حالا، فکر کن!» که بیمار این را، به درستی، به باور من، به عنوان فرمان مادر به دختر برای ادراک همان معانی پنهان و خاص در طول فیلم تلقی میکرد که مادر، که در تمام دوران پرورش دختر شخصی روانپریش بود، در آن فیلم مییافت. بیمار از این تکلیف غیرممکن (که انجام «موفقیتآمیز» آن به معنای سهیم شدن او در روانپریشی مادرش میبود) کاملاً بیاعصاب شده بود، همانطور که من در طول آن جلسه با خواندن او احساس بیاعصابی کردم. همچنین در موقعیتی بعد از آن، او توصیف کرد که چگونه برای ساعتهای متوالی به همین شیوه برای مادرش در حالی که مادر مشغول کارهای خانه بود میخوانده است، و برای من مشهود بود که او لذت سادیستی بسیاری از این موضوع برده بود که توانسته بود مادرش را با آن روش به مرز جنون بکشاند. به همین ترتیب، بارها دیدم که او پس از اینکه موفق شده بود مرا با سخنان آشفتهاش از مطالب هذیانی کاملاً مبهوت و بیش از حد ناامن سازد، با لبخندی پیروزمندانه به عقب تکیه میداد.
به این زن بارها و بارها، توسط اعضای مختلف خانوادهاش از همان زمانی که کودک خردسالی بود، گفته شده بود: «تو دیوانهای!»، هر زمان که، همانطور که خودش آن را به یاد میآورد، به هر یک از آنها برای اطلاعاتی جهت حل آشفتگیای اصرار میکرد که به میزانی خاص، تمام کودکان اغلب زمانی که در معرض موقعیتهای ناآشنا و پیچیده قرار میگیرند تجربه میکنند. او یک بار به من گفت که: «هر وقت دهانم را باز میکردم، شش یا هشت نفر از آنها [یعنی سایر اعضای خانوادهٔ بسیار بزرگش] به جانم میافتادند و به من میگفتند دیوانهام، تا اینکه شروع کردم به اینکه شک کنم آیا واقعاً دارم عقل خودم را از دست میدهم.» کاملاً روشن شد که یک مبارزهٔ متقابل برای دیوانه کردن یکدیگر بین او و سایر اعضای خانواده جریان داشته است. این مبارزه با شدتی خاص بین او و مادرش رخ داده بود، زنی به شدت تغییرپذیر (همانطور که توسط یکی از برادران بیمار تایید شد) که بیمار برای سالها پس از شروع درمان با من، متقاعد بود که او نه یک شخص بلکه اشخاص بسیاری است. دربارهٔ این مادر، او یک بار این عبارت را به من گفت که به شکل معناداری نشاندهندهٔ نوع مبارزهای است که من توصیف کردهام: «آنها میگفتند، “تو سایکوسوماتیک هستی! اگر مراقب نباشی، سر از یک بیمارستان روانی درمیآوری!” آنها اینطوری بودند و آن را قبول نمیکردند.»
با وجود این، نشانههایی در کار من با این زن وجود داشت مبنی بر اینکه کوششهای او برای دیوانه کردن من (به عنوان یک فیگور مادرانه در انتقال در طول این مرحله از درمان) گاهی عمدتاً ناشی از لذت سادیستی در نامنظم و آشفته ساختن من، یا ناشی از نیازی به بیرونیسازی روانپریشی خودش بر روی من نبود، بلکه بیشتر به دلیل توجه و دلسوزی واقعی برای من بود. در چنین لحظاتی، تعامل بین ما بهگونهای بود که روشن میساخت من در موضعی قرار دارم، آنطور که او مرا میدید، شبیه به یک مادر مبتلا به بیماری روانی که نیاز به درمانی دارد که خود او احساس ناتوانی میکرد برای من فراهم آورد، کاملاً مشابه وضعیتی که در طول دوران کودکی او، در ارتباطش با یک مادر به لحاظ روانپزشکی بیمار وجود داشت که هرگز از مزیت درمان تخصصی برای اسکیزوفرنی «سرپایی» مزمن خود بهرهمند نشد.
در یک موقعیت که این جنبه از انتقال مشهود بود، بیمار در اواخر جلسهای که در آن دیدگاههایمان را کاملاً فعالانه مبادله میکردیم، معترض شد: «چرا به یک بیمارستان دولتی نمیروی؟، این همان چیزی است که در تمام مدتی که حرف میزدی، داشتی درخواست میکردی.» او این را نه با لحنی از خصومت بلکه با لحنی از دلسوزی و ناتوانی گفت، گویی او مسئول قرار دادن من در یک بیمارستان دولتی دانسته میشد و خود را برای اجرای این تعهد کاملاً ناتوان مییافت. در ساعتی دیگر دو هفته بعد، او مطالبه کرد: «چه زمانی قرار است تو را به یک بیمارستان دولتی بفرستند؟… من میدانم تو داری تلاش میکنی به یکی از آنها بروی.» در این موارد، من فرض میکنم که یک عامل فعال، فرافکنی تمایل ناهشیار خود او برای فرستاده شدن به یک بیمارستان دولتی بود. با وجود این، تمام اینها چنان دقیق با ارتباطی که بین او و مادرش وجود داشت همخوانی دارد، و علاوهبر این، نشانههای اضافی بسیار پرشماری وجود داشت مبنی بر اینکه او به من به عنوان مادرش از دوران کودکی پاسخ میدهد، که من از اهمیت انتقالی توصیفشده در بالا در پاسخهای او متقاعد شدم.
نمونههای بالا عمدتاً تبیینکنندهٔ کوششهای بیماران برای دیوانه کردن درمانگر خود هستند. مطالب بالینی من، هم از کار درمانی خودم و هم از مشاهداتم از کار درمانگران همکار، که نشاندهندهٔ تلاش مشابه خود درمانگر است، پیشنهاد میکند که درمانگران نیز (دوباره تاکید میکنم به شکل غالب به صورت ناهشیار)، درست همانند بیماران، کل گسترهٔ شیوهها یا تکنیکهایی را که من پیشتر در این مقاله توصیف کردهام به کار میگیرند؛ و طیف انگیزههای زمینهای ظاهراً برای درمانگران به همان اندازهٔ بیماران گسترده است.
در هر نمونهٔ واحد، تلاش درمانگر در این جهت میتواند، به باور من، برآمده از دو منبع یافت شود: (الف) ماهیت انتقال بیمار، یعنی نوعی از ارتباط مبتنی بر دیوانه-کردن-و-دیوانه-شدن، به او، بهگونهای که او ناگزیر تا حدی به درون وضعیتی از احساس، و شیوهای از ارتباط آشکار کشیده میشود که مکمل آن انتقال است؛ و (ب) یک ویژگی منش در درمانگر، فراتر از رابطهاش با این بیمار خاص، در شکل یک گرایش ناهشیار (با، بدون شک، قدرتی بسیار متغیر در بین درمانگران مختلف، اما احتمالاً نه کاملاً غایب از منظومهٔ پایدار ویژگیهای شخصیتی هر درمانگری)، برای دیوانه کردن شخص دیگر، هر شخص دیگری که با او یک رابطهٔ به شکل معناداری نزدیک برقرار میسازد.
بنابراین، وقتی ما در بررسی هر رابطهٔ خاص بیمار-درمانگر مییابیم که در این مرحله عمدتاً با یک مبارزهٔ متقابل بین دو شرکتکننده برای دیوانه کردن یکدیگر مشخص میشود، محتمل است که رفتار درمانگر از این دست، تا حدی، و من فکر میکنم در بیشتر موارد عمدتاً، بر پایهٔ اولین نوع توصیفشده از پاسخدهی «نرمال» درمانگر به انتقال بیمار استوار باشد.
اما بهزعم من در درصد قابلتوجهی از چنین مواردی، دومین منبع از منابعی که ذکر کردهام -منابعی برای مشارکت رفتاری درمانگر در این مبارزه- نیز نقشی کمتر یا بیشتر بازی میکند. من اثبات قطعی چنین ویژگی منشی را در خودم، با بهت و حیرت، در اواخر روانکاوی شخصیام (حدود هفت سال پیش از آنچه مینویسم) کشف کردم، ویژگیای که یافتم نه تنها در خصوص یک یا دو نفر از بیمارانی که در آن زمان با آنها کار میکردم، بلکه در خصوص تمام آنها، و همچنین در خصوص اشخاص بیشمار دیگر، بستگان، دوستان و آشنایان فعال است. ملاحظات عمومی زیر پیشنهادکنندهٔ توزیع نسبتاً گستردهای از چنین ویژگی منشی در بین رواندرمانگران و روانکاوان است:
(۱) یک ساختار شخصیتی پایه از نوع وسواسی-جبری قطعاً در بین درمانگران و تحلیلگران نادر نیست. من متقاعد نیستم که چنین ساختار شخصیتیای در بین ما غالب باشد؛ اما مشاهدات غیررسمی هر کسی پیشنهاد میکند که این ساختار احتمالاً دستکم به همان فراوانی که در بین اعضای جامعهٔ عمومی یافت میشود در بین ما نیز یافت میگردد، آن هم در فرهنگ ما که امتیازهای بسیاری را برای ویژگیهای منش وسواسی-جبری مانند نظم و ترتیب، رقابتجویی، روشنفکرمآبی و غیره قائل است. بهخوبی شناخته شده است که یکی از مکانیسمهای دفاعی اصلی فرد وسواسی-جبری، واکنش وارونه است. پس نباید شگفتآور باشد اگر بیابیم که انتخاب یک حرفه، از سوی تعداد قابلتوجهی از رواندرمانگران و روانکاوان، تا حدی بر پایهٔ واکنش وارونه علیه آرزوهای ناهشیاری بنا شده است که دقیقاً بر ضد تلاش هشیاری که در کار روزانهٔ آنها حاکم است، جریان دارند. یعنی، درست همانطور که ما شگفتزده نخواهیم شد اگر بیابیم که یک جراح، در سیر روانکاوی خود، آرزوهای قدرتمند و تا کنون به شدت واپسراندهشدهای را برای تکهتکه کردن فیزیکی دیگران بیرون میکشد، به همان ترتیب باید آماده باشیم تا حضور آرزوهای به نحو مشابه قدرتمند و از دیرباز واپسراندهشدهای را برای تکهتکه کردن ساختار شخصیتی سایر اشخاص در نه چندان اندکی از ما که حرفهٔ درمان بیماری روانپزشکی را انتخاب کردهایم، تشخیص دهیم.
(۲) برای بسط دادن خط استدلال مسلماً فرضی ارائه شده در بالا، قابلدرک است که در تحلیلهای آموزشی اشخاصی که رواندرمانی یا روانکاوی را به عنوان یک حرفه انتخاب کردهاند، تحلیلشونده با مقاومت بزرگی در برابر بازشناسی چنین آرزوهایی مانند آرزوهای مورد بحث در اینجا در خودش، آرزوهایی برای دیوانه کردن اشخاص دیگر، مواجه خواهد شد، چرا که این آرزوها چنان مستقیم در تعارض با منافع واقعی و قدرتمند او در کمک به حل بیماری روانپزشکی قرار میگیرند. از این رو، چنین آرزوهای ناهشیاری، یعنی چنین ویژگی شخصیتی، ممکن است به نحو قابلدرکی گرایش داشته باشند تا از شناسایی و حلوفصل همهجانبه در تحلیل آموزشی بگریزند، و انتخاب یک حرفه ممکن است هرگز به عنوان تشکیلدهندهٔ بخشی از مبارزهٔ تحلیلشونده علیه آرزوهای ناهشیار او برای ترغیب فروپاشی شخصیت در اشخاص دیگر آشکار نشود.
بهگمان من، تمام اینها را میتوان به دقیقترین شکل به صورت زیر توصیف کرد: آرزوهای دیوانه کردن شخص دیگر بخشی از منظومهٔ شخصیتی به محدودیت متغیر انسانهای به لحاظ عاطفی سالم است؛ انتخاب حرفه از سوی درمانگران و تحلیلگران پیشنهادکنندهٔ این است که، دستکم در برخی موارد که ساختار شخصیت از نوع وسواسی-جبری است، فرد در حال مبارزه علیه آرزوهای ناهشیار بیش از حد معمول قدرتمند از این نوع خاص است؛ و در نهایت، به دلیل اینکه درمانگران و تحلیلگران در کار زیستی خاصی درگیرند که خود را وقف آن میسازند (تسکین بیماری روانپزشکی)، برای آنها بهویژه دشوار است که به خود اجازه دهند حضور این آرزوهای به لحاظ کیفی ممکن را در خود بازشناسی کنند.
(۳) بسیار از ما آمادگی مداومی را برای نگریستن به این یا آن نوع از بیماری روانپزشکی کارکردی، یا این یا آن بیمار خاص به عنوان «علاجناپذیر» نشان میدهیم، آن هم در مواجهه با شواهد بالینی تا کنون به شکل متقاعدکنندهای فراوان بر ضد آن، بهطوری که فرد بایستی سوءظن ببرد که این تمایل برای اتخاذ یک نگرش به لحاظ علمی «مأیوسانه» ممکن است در واقعیت، یک سرمایهگذاری ناهشیار را برای ثابت نگه داشتن این بیماران خاص در بیماریهایشان پنهان سازد. من در مطرح کردن این نکته، نمیخواهم دشواریهای بسیار بزرگی را که در مسیر بهبودی برای بسیاری از بیماران روانپزشکی وجود دارد به حداقل برسانم؛ برعکس، تجربهٔ دست اول من در مواجهه با چنین دشواریهایی در کار با بیماران به شدت روانپریش مزمن است که باعث میشود احساس کنم این امر برای ما بسیار مهمتر است تا به این تکلیف سهمگین تا حد امکان عوامل پیچیدهکنندهٔ اضافی کمتری از خودمان وارد کنیم.
من تا کنون بارها و بارها دیدهام (در کارم با بیماران به شدت روانپریش یا رواننژند مزمن، در تجربهٔ سوپروایزریام با تقریباً بیست درمانگر دیگر در چستنات لاج و جاهای دیگر، و در گوش دادن به ارائههای کارکنان یا سمینارها توسط بسیاری از درمانگران اضافی)، چقدر مستعد تحول یک نگرش مأیوسانه در سیر کارمان با یک بیمار هستیم، آن هم به عنوان ابزاری برای چسبیدن ناهشیار به لذتهای انکارشده، اما در واقع عمیقاً ارزشمند، که از یک شیوهٔ ارتباط همزیستانهٔ بیمار-درمانگر به دست میآوریم. در این مرحله، ما گرایش داریم دندانبهدندان، هرچند ناخواسته، علیه گام بزرگ رو به جلوی بیمار بجنگیم، گامی که چیزی در ما حس میکند در شرف وقوع است. بارها و بارها، یک حرکت بزرگ رو به جلو در درمان توسط چنین مرحلهای از ناامیدی از سوی هر دو بیمار و درمانگر پیش میافتد، ناامیدیای که اکنون میتواند، در نگاه به گذشته، به عنوان مسئلهٔ چسبیدن متقابل آنها به شیوهٔ ارتباط همزیستانهشان با یکدیگر دیده شود.
مقالات و کتب بسیاری نوشته شدهاند که بر اهمیت آسیبزای چنین شیوهٔ ارتباطی در پرورش بیمار، بهویژه بیمار اسکیزوفرنیک، تاکید میکنند؛ اما من فکر میکنم ما عناصر به شدت لذتبخش آن شیوهٔ ارتباطی را دستکم گرفتهایم، نوعی از ارتباط که به هر یک از شرکتکنندگان اجازه میدهد در احساسات ارضای شیرخوارگی و همچنین در فانتزیهای مادر قادرمطلق غوطهور شوند. بهزعم من یکی از دلایل بزرگ اینکه حل اسکیزوفرنی چنین دشوار است، این است که درمانگر مقاومت درونی بسیار زیادی را علیه کمک به بیمار برای خروج از ارتباط همزیستانهٔ بازسازیشدهٔ بیمار-والد در انتقال مییابد. نه تنها بیمار، بلکه درمانگر نیز گرایش دارد ثمرات احتمالی یک ارتباط بالغانهٔ بیشتر را درست در حد ناچیزی، اگر حتی در همان حد هم باشد، ارزشمندتر از دست کشیدن از ارتباط همزیستانهای بیابد که با وجود عذابهایش، لذتهای گرانبهایی را نیز فراهم میآورد.
هر زمان که من قادر به کسب دادههای دقیق و بهروز دربارهٔ این موقعیتها بودهام، همانطور که فرد ممکن است انتظار داشته باشد، یافتهام که مبارزهٔ متقابل بین بیمار و درمانگر برای دیوانه کردن یکدیگر بر آستانهٔ چیزی رخ میدهد که، همانطور که رویدادهای بعدی اثبات میکنند، یک گام بسیار بزرگ رو به جلو برای بیمار در درمان است. گویی هر دوی آنها، از طریق طغیان مجدد تکنیکهای همزیستانهٔ دیوانهکردن-متقابل، علیه بالا آمدن این گام مطلوب در درمان میجنگند.
مایل نیستم این برداشت را باقی بگذارم که مسیر درمانی، پس از یکی از این گشایشها، چیزی بیش از یک خط پایان مستقیم، وسیع و هموار است. در حلوفصل ارتباط همزیستانهٔ بیمار با مادر در انتقال، همین مبارزه بایستی بارها و بارها طی شود. اگرچه در تکرارهای بعدی این روند با شدت فروپاشندهٔ کمتری رخ میدهد، درمانگر بهطور منظم خود را مستعد احساس همان ناامیدی سیاه و همان حس کاملاً مجنون شدن توسط این بیمار غیرممکن مییابد، آن هم بارها و بارها در آستانههای مراحل متوالی در سست شدن ارتباط همزیستانه. این را میتوان با جدا شدن کالبدشناختی جنین از مادر مقایسه کرد: نه صرفاً یک، بلکه یک سری طولانی از دردهای زایمان پیش از ظهور کامل نوزاد ضروری است. در این زمینه، اظهارات زیر از مارگارت لیتل در مقالهای با عنوان «انتقال متقابل و پاسخ بیمار به آن» (۱۹۵۱) واجد اهمیتی مماسگونه است:
به لحاظ هشیار، و مطمئناً تا میزان زیادی به شکل ناهشیار نیز، همهٔ ما میخواهیم بیمارانمان سالم شوند، و میتوانیم بهراحتی با آنها در تمایلشان به سالم شدن، یعنی با ایگوی آنها همانندسازی کنیم. اما به صورت ناهشیار ما گرایش داریم با سوپرایگو و اید بیمار نیز، و بدان وسیله با خود او، در هرگونه ممنوعیت سالم شدن و در تمایلش به بیمار و وابسته ماندن همانندسازی کنیم، و با انجام این کار ممکن است بهبودی او را کند سازیم. ما به صورت ناهشیار ممکن است از بیماری یک بیمار برای اهداف خودمان، هم به لحاظ لیبیدویی و هم پرخاشگرانه، بهرهکشی کنیم و او بهسرعت به این پاسخ خواهد داد.
بیماری که برای مدتی قابلتوجه در روانکاوی بوده است، معمولاً به اُبژهٔ محبوب تحلیلگرش تبدیل شده است؛ او شخصی است که تحلیلگر آرزو دارد برایش جبران کند، و تکانههای جبرانی، حتی زمانی که هشیار باشند، ممکن است از طریق یک واپسرانی بخشی، تحت سلطهٔ اجبار به تکرار درآیند، بهطوری که لازم میشود آن بیمار واحد بارها و بارها سالم ساخته شود، که در اثر خود به معنای بیمار کردن او بارها و بارهاست تا او را برای سالم ساختن در اختیار داشته باشد.
اگر این فرآیند تکراری درست استفاده شود، میتواند پیشرونده باشد، و «بیمار کردن» در این صورت شکل ضروری و موثری از گشودن اضطرابهایی را به خود میگیرد که میتوانند تعبیر و حلوفصل شوند. اما این امر مستلزم میزانی از تمایل ناهشیار از سوی تحلیلگر است تا به بیمارش اجازه دهد سالم شود، مستقل گردد و او را ترک کند…
در تجربهٔ خود من، برعکس تجربهٔ رایشارد و تیلمن (۱۹۵۰)، لیدز و لیدز (۱۹۵۲)، لیمنتانی (۱۹۵۶) و بسیاری از نویسندگان دیگر، دریافتهام که آنچه درمانگر در این زمینه به بیمار ارائه میدهد که جدید و درمانی است، اجتناب از تکوین وابستگی متقابل و همزیستانه به بیمار نیست، بلکه بیشتر پذیرش این است، پذیرش این واقعیت که بیمار به معنای بسیار زیادی برای او به صورت شخصی اهمیت پیدا کرده است. این پذیرش وابستگی خود به اوست که مادر قادر نبوده به او ارائه دهد.
من باور دارم در اکثریت قاطع مواردی که یک بیمار و درمانگر به اندازهٔ کافی طولانی با هم کار کردهاند تا این ارتباط همزیستانه بهخوبی تثبیت شود، و در جایی که مییابیم هر دو دربارهٔ کار احساس ناامیدی میکنند، میتوانیم شواهد بسیاری بیابیم که هر یک به صورت ناهشیار در حال مبارزه برای دیوانه کردن، یا شاید به شکل دقیقتر، دیوانه نگه داشتن شخص دیگر است، تا بتواند به این شیوهٔ ارتباط همزیستانه با دیگری که به شدت نابالغ و بنابراین «بیمار»، اما عمیقاً لذتبخش است، بچسبد.
بسیار محتمل است که نیاز، که نه تنها در بین بیماران اسکیزوفرنیک فراوان است، بلکه در بین افراد متخصصی که آنها را درمان میکنند نیز هست، برای انکار جنبهٔ لذتبخش ارتباط همزیستانه، تبیینکنندهٔ بخشی از ماندگاری پایدار مفهوم غیرعقلانی و برچسبزنندهٔ «مادر مولد اسکیزوفرنی» (schizophrenogenic mother) باشد. یعنی، ممکن است که ما در سطحی ناهشیار، چنان به شدت به سمت لذتهایی کشیده میشویم که چنین مادری با شیوهٔ ارتباط همزیستانهٔ خود ارائه میدهد، که مجبوریم تکانههای واپسروانهٔ خود را در آن جهت انکار کنیم، و به این ترتیب به شکل هشیار او را ادراک کنیم، و در نوشتههای علمی توصیف نماییم، به عنوان یک «مادر مولد اسکیزوفرنی» کاملاً و بهطور مطلق غیرجذاب که ارتباط نزدیک برقرار کردن با او جهنم خالص خواهد بود.
(۴) روشهای پاسخدهی بسیار زیادی از درمانگران و تحلیلگران که به لحاظ شخصی مشخصهٔ آنها در پاسخ به ارتباطات بیماران است، چنان به نظر میرسند که گویی برای دیوانه کردن (یا دیوانهتر کردن) بیمار محاسبه شدهاند، بهطوری که دشوار است این پدیده را تماماً به فقدان تجربهٔ بالینی، مهارت و ادراک نسبت داد. یعنی، من حدس میزنم بسیاری از موارد تکنیک درمانی ناشیانه، تکنیکی که به جای یکپارچگی، پرورشدهندهٔ فروپاشی بیشتر در بیمار است، ممکن است ناشی از تمایلات به شکل مزمن واپسراندهشده (و بنابراین به شکل مزمن حاضر) درمانگر برای دیوانه کردن شخص دیگر باشد.
به عنوان یک نمونه که فراوان با آن مواجه میشویم، ما درمانگران گرایش بزرگی داریم به اینکه تنها به یک سوی احساسات دوسوگرای بیمار واکنش نشان دهیم. بنابراین وقتی برای نمونه، یک بیمار اسکیزوفرنیک بستری، رفتار به شدت آشفتهای را بروز میدهد بهطوری که به ما فهمانده میشود او نیازی ناهشیار به امنیت ادامهٔ بستری دارد، اما او به شکل هشیار تقاضای کلامی قدرتمندی را به ما ابراز میکند مبنی بر اینکه به او اجازهٔ خروج داده شود، ما ممکن است با لحنی اطمینانبخش پاسخ دهیم: «من متوجهم که تو واقعاً میخواهی در بیمارستان بمانی و از بیرون رفتن میترسی.» این نمونه شامل ناشیگری در تکنیک درمانگر است که ما با فراوانی مفرط در چنین شکل آشکاری با آن مواجه نمیشویم، اگرچه من مشاهده کردهام، و در نگاه به گذشته درک کردهام که در کار خودم با بیماران استفاده میکردم، دقیقاً تکتیک به همین اندازه ناشیانه و غیردرمانی را. اما درجات کمتری از این نوع مشارکت غیردرمانی درمانگر (در سراسر این مقاله، نکات مطرحشده هم در روانکاوی و هم در رواندرمانی کاربرد دارند، هرچند با برجستگی خاص در دومی) با فراوانی بسیار بسیار زیادی در واقع قابلمشاهده هستند. مطمئناً بسیاری از بیماران رواننژند در تحلیل، برای نمونه، خود را در موقعیتهای فراوانی آزرده و مجنون مییابند به دلیل آمادگی تحلیلگرشان برای نادیده گرفتن اهمیت احساسات و نگرشهای هشیار بیمار، و برای واکنش نشان دادن به ارتباطات پیشهشیار یا ناهشیار بهگونهای که گویی اینها از تنها تمایلات و نگرشهای «واقعی» و «اصیل» سرچشمه گرفتهاند.
رشد درمانگر یا تحلیلگر از چنین روشهای پاسخدهی، صرفاً مسئلهٔ آموختن یک تکنیک مناسبتر برای وضعیت واقعاً دوسوگرا و ضعیفپیوندیافتهٔ بیمار نیست. او برای اینکه برای بیمارانش مفیدتر شود، بایستی علاوهبر این آماده باشد تا با تعارض خود بین تمایلات به کمک به بیمار در جهت پیوندیافتگی بهتر (یعنی بالغتر و سالمتر شدن) و تمایلات، از سوی دیگر، برای نگهداشتن او، یا حتی نابود کردن او از طریق پرورش تداوم یا وخیمتر شدن بیماری، یعنی وضعیت پیوندیافتگی ضعیف مواجه شود. تنها این نوع از آگاهی شخصی او را برای مفیدترین بودن برای بیماران، بیش از همه، برای بیماران اسکیزوفرنیک و مرزی-اسکیزوفرنیک، و بهویژه برای کمک به آنها در طول مرحلهٔ حیاتی انتقال که من در اینجا توصیف کردهام، آماده میسازد.
| این مقاله با عنوان «The Effort to Drive the Other Person Crazy» در کتاب Collected papers on schizophrenia and related subjects منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و مقابله و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۸ خرداد ۱۴۰۵ در بخش آموزش وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
[۱] یکی از بیماران من که در سراسر کودکیاش هر بار که از پشت انکارهای دفاعی والدینش عبور میکرد و واقعیت را درمییافت، به او گفته میشد «تو دیوانهای!»، چنان نسبت به اعتبار واکنشهای هیجانی خودش بیاعتماد شد که سالها بهشدت به یک سگ خانگی تکیه میکرد تا از طریق واکنش آن به این یا آن فردی که او و حیوان خانگیاش با او روبهرو میشدند، تشخیص دهد که آیا آن شخص دوستانه و قابل اعتماد است یا خصمانه و نیازمند احتیاط.