skip to Main Content
پدیدهٔ جنگ

پدیدهٔ جنگ

پدیدهٔ جنگ

پدیدهٔ جنگ

عنوان اصلی: The War Phenomenon
نویسنده: فرانکو فورناری
انتشار در: کتاب «روانکاوی جنگ»
تاریخ انتشار: ۱۹۷۵
تعداد کلمات: ۹۹۳۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۵۵ دقیقه
ترجمه: ماشینی
بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی

پدیدهٔ جنگ

اثر جامعه‌شناس گاستون بوتول[۱] (Gaston Bouthoul) را می‌توان جدی‌ترین تلاش تا به امروز برای تعریف علمی مسائل جنگ در نظر گرفت. نتایج بررسی‌های او می‌تواند از بسیاری جهات به‌شکلی سودمند در کنار داده‌های بررسی روانکاوانه قرار گیرد.

بوتول آرا و نظریه‌های مختلف دربارهٔ جنگ، ریخت‌شناسی آن، و عوامل فنی، جمعیت‌شناختی، اقتصادی و روان‌شناختی آن را بررسی می‌کند. بوتول، پیش از تلاش برای ترسیم قوانین پویای اساسی پدیدهٔ جنگ، به برخی از موانع مطالعهٔ علمی جنگ اشاره می‌کند که روانکاوی نیز می‌تواند آنها را تشخیص دهد. این موارد عبارت‌اند از ۱) دانش کاذب دربارهٔ جنگ، یعنی این باور که جنگ یک واقعیت شناخته‌شده است که علل آن فوراً قابل‌فهم است؛ ۲) این توهم که جنگ کاملاً به ارادهٔ هشیار انسان‌ها بستگی دارد در حالی که، برعکس، انگیزه‌های هشیار را بایستی صرفاً به‌عنوان پدیده‌های ثانوی در نظر گرفت -انگیزه‌های ثانویه، یا حتی فرعی، که ما را از دستیابی به دانشی دربارهٔ گرایش‌های ستیزه‌جویانهٔ عمیق و از رابطهٔ آنها با تغییرات ساختاری در یک جامعهٔ در حال جنگ بازمی‌دارند؛ ۳) «توهم‌گرایی حقوقی» جنگ، به عبارت دیگر، مجموع آن دلیل‌تراشی‌ها و نظریه‌های حقوقی که همیشه در تلاش بوده‌اند تا جنگ را قانونی کنند.

روانکاوی جنگ

در تاریخ اولیهٔ حقوق بین‌الملل، ما با مفهوم الهیاتی جنگ روبه‌رو می‌شویم که در آن سرباز یک فرافکنی زمینی از یک نبرد الهی است. این مفهوم تا به امروز در قالب اسطوره‌سازی‌های غیرتخصصی از جنگ به‌عنوان «ابزاری از سرنوشت که مقدر شده است تا طرح‌های مرموز تاریخ را به کمال برساند» بقا یافته است.

اسطوره‌شناسی الهیاتی جنگ متعاقباً با اسطوره‌شناسی دولت جایگزین شد، همراه با الوهیت‌بخشی به حاکمیت، حقوق فتح و اشغال اولیه، اصول خاندانی، اشرافی و مردمی، و در نهایت، با ذات‌انگاری ملت‌ها و نژادها. یک اسطوره‌سازی نمونه از دولت در رابطه با جنگ، موضع هگلی است که بر اساس آن جنگ بازنمایانگر لحظه‌ای است که دولت به بالاترین هشیاری خود دست می‌یابد. مانع دیگر بر سر راه مطالعهٔ علمی جنگ، مفهوم انسان‌انگارانهٔ حقوق بین‌الملل است که جنگ را به دعوایی بین افراد تشبیه می‌کند. بوتول با هشدار دادن در برابر ساده‌سازی بیش‌ازحد تقلیل مصنوعی جنگ به یک علت واحد، اظهار می‌دارد که در زمان‌های جنگ، حساسیت‌های ما به‌شکلی رادیکال و شدید تغییر می‌کنند و تمام ارزش‌های اخلاقی و اقتصادی معکوس می‌شوند. به عقیدهٔ بوتول، پولمولوژی (polemology) -یا مطالعهٔ جنگ- بایستی بر روش‌شناسی‌ای استوار باشد که شامل توصیفی از واقعیت‌های مادی، توصیفی از رفتار روانی، یک تبیین «سطح اول» (منطبق با تبیین‌های مورخان از جنگ‌های خاص) و یک تبیین «سطح دوم» (دربرگیرندهٔ آرا و نظریات دربارهٔ جنگ به‌طور کلی) باشد.

بوتول در پی بررسی خود از عوامل فنی، روان‌شناختی، اقتصادی و جمعیت‌شناختی جنگ، کارکردهای واقعی جنگ را، فارغ از تمام روبناها، صرفاً و مسلماً مخرب تعریف می‌کند. خاص‌ترین ویژگی جنگ، پدیدهٔ جمعی بودن آن است. غایت جنگ، در سطح سوبژکتیو، با اهداف پرخاشگری فردی تفاوت دارد. جنگ یک درگیری مسلحانه است که نیازمند همبستگی و سازماندهی است، اما پیش از هر چیز دارای یک منش اخلاقی-حقوقی است که برای تمام اعضای گروه الزام‌آور است. به گفتهٔ کلاوزویتس (Clausewitz)، «جنگ یک عمل خشونت‌آمیز است که هدف آن وادار کردن دشمن به اجرای ارادهٔ ماست.» بوتول تعریفی از جنگ را به‌عنوان «یک درگیری مسلحانه و خونین بین گروه‌های سازمان‌یافته» پیشنهاد می‌دهد.

عوامل فنی جنگ

توالی تاریخی فنون مختلف جنگ (یعنی انواع مختلف سلاح‌ها)، به‌عنوان یک دادهٔ واقعیت کاملاً اُبژکتیو، به نظر می‌رسد جذابیت چندانی برای روانکاو نداشته باشد. همان‌طور که می‌دانیم، فنون جنگی تمایل داشته‌اند که از دستاوردهای فنی بشر پیروی کنند و غالباً آنها را تحریک کرده‌اند. در رابطه با فضایی که در آن فعالیت‌های جنگی رخ می‌دهند، بارزترین واقعیت این است که پیشرفت فنی این امکان را فراهم آورده است که دشمن از فاصله‌ای به‌طور فزاینده دورتر، با سرعت و شدت عمل رادیکالی هدف قرار گیرد که تمایل دارد با منطق قصه‌های پریان مطابقت داشته باشد. (برای مثال، چراغ علاءالدین می‌توانست کل ارتش‌ها را با یک ضربه نابود کند.) این واقعیت منجر به تمایزی به‌طور فزاینده بیشتر بین اَشکال پرخاشگری بین‌فردی مستقیم و تن‌به‌تن، و اَشکالی شده است که در آنها فعالیت‌های مخرب بین گروه‌ها رخ می‌دهند. کشف انرژی هسته‌ای، با معرفی چشم‌انداز تماماً ‌ویرانگر، سرانجام جنگ را به جایی رسانده است که با فانتزی‌های فردی اولیه از قدرت مطلق سادیستی مخرب منطبق شود. به نظر من، تمام اینها سزاوار تأمل روانکاوانه است. اگر نمادپردازی ناهشیار سلاح‌ها را با تکامل فنی جنگ‌افزارها مقایسه کنیم، درمی‌یابیم که مورد دوم -در رابطه با ناهشیار- به نظر می‌رسد که به عقب گام برداشته است. ابتدایی‌ترین سلاح‌ها (شمشیر، نیزه، نیزهٔ سواره‌نظام) در رویارویی بین دو فرد مستقیماً به بدن دیگری نفوذ می‌کنند و به نظر می‌رسد که با فانتزی‌های تناسلی-سادیستی قابل‌تداعی باشند. آنها در واقعیت بسیار به حالت‌های پرخاشگری بین‌فردی نزدیک هستند.

از سوی دیگر، سلاح‌های گرم (که شامل استفاده از یک پرتابه، یعنی چیزی که به‌سوی دشمن پرتاب می‌شود، هستند)، به نظر می‌رسد که تا شکل‌گیری فانتزی سادیسم مقعدی قابل‌ردیابی باشند.

جنگ شیمیایی و سلاح‌های هسته‌ای، به این دلیل که چشم‌انداز تماماً ‌ویرانگر را معرفی کرده‌اند، به نظر می‌رسد که به‌آسان‌ترین شکل در قالب یک جهان فانتزی تحت‌سلطهٔ قدرت مطلق و ترس از نابودی، که به نظر می‌رسد نمونه‌ای از سادیسم دهانی باشد، قابل‌تفسیر هستند. این تکامل واپس‌روندهٔ نگران‌کنندهٔ پیامدهای ناهشیار، که به‌موجب آن بسط فنی جنگ‌افزارها به نظر می‌رسد در ناهشیار با بسیج سطوح واپس‌روندهٔ پی‌درپی پایین‌تری از پیامدهای فانتزی مطابقت داشته باشد، مسائل مبهمی را مطرح می‌کند. اگر قرار بود ما از این تکامل واپس‌روندهٔ نگران‌کننده به‌عنوان یک نقطهٔ مرجع پیش‌آگهی استفاده کنیم، بایستی به استنتاج برخی نتایج کاملاً شوم هدایت می‌شدیم. روانکاوی ما را با این ایده آشنا کرده است که واپس‌روی مشخصهٔ گذار از روان‌شناسی فردی به روان‌شناسی گروهی است[۲]. با وجود این، کشف سطوح واپس‌روندهٔ پی‌درپی پایین‌تری که با بسط فنون جنگ همراه هستند، یک فرضیهٔ غیرمنتظره و هولناک را پیشنهاد می‌کند، یعنی این که تکامل فنی جنگ که با پیامدهای ناهشیار متناقضاً واپس‌رونده‌اش سنجیده می‌شود، در واقع بازنمایانگر استقرار آن مراحلی است که ما تا الان عادت کرده‌ایم آنها را منابع فرایندهای سایکوتیک در نظر بگیریم. هرچند پیش‌آگهی استخراج‌شده از سطوح پیامدهای ناهشیار ممکن است فاجعه‌بار باشد، با وجود این محتمل است با تشخیصی از جنگ موافق باشد که انسان همواره انجام داده است اما تنها اکنون در موقعیتی است که آن را آشکارا برای خود فاش کند، یعنی اینکه جنگ در عین حال هنجار بودن و بیماری روانی انسان است. بنابراین، تناقضی که هرچه بیشتر از نظر تاریخی محقق شود، بارزتر می‌شود. با توجه به این واقعیت، به نظر می‌رسد که گویی فرضیهٔ غیرمنتظره و هولناک ذکرشده در بالا بایستی نقطهٔ شروعی برای یک پیش‌آگهی کمتر شوم نیز باشد: پیش‌آگهی‌ای که سرانجام می‌تواند از افشای پیش‌روندهٔ این واقعیت متولد شود که جنگ اساساً نتیجهٔ فرایندهای سایکوتیک است.

عوامل جمعیت‌شناختی جنگ

فصل جالبی که بوتول به عوامل جمعیت‌شناختی جنگ اختصاص می‌دهد، یکی از نگران‌کننده‌ترین کارکردهای مورد دوم را آشکار می‌سازد. بوتول با این بیان تجربی آغاز می‌کند که هر جنگی باعث افزایش غیرطبیعی در مرگ‌ومیر می‌شود و در نتیجه، ممکن است جنگ به‌عنوان یک نابودی داوطلبانهٔ ذخایر ازپیش‌انباشته‌شدهٔ سرمایهٔ انسانی به نظر برسد، عملی که با قصد ضمنی قربانی کردن تعداد معینی از جان‌ها انجام می‌شود. اگرچه این قصد نه صریح است و نه هشیار، بوتول تأکید می‌کند که به‌طور خاصی عملگر است. بوتول، با پیشروی از این بیان تجربی که هر جنگی باعث مرگ مردان جوان می‌شود، به مفهوم جنگ به‌عنوان نوزادکشی به‌تعویق‌افتاده می‌رسد. از آنجا که تنها ویژگی جمعیت‌شناختی ثابت و عمومی درگیری‌های مسلحانه افزایش مرگ‌ومیر است، بوتول، با نادیده گرفتن هر انگیزهٔ کم‌وبیش دلیل‌تراشی‌شده و در نتیجه روبنایی دیگر، جنگ را یک نهاد مخرب داوطلبانه در نظر می‌گیرد که هدف آن حذف مردان جوان است.

بدین ترتیب به نظر می‌رسد که جنگ یک کارکرد اجتماعی تکرارشونده است، که با انباشت سرمایهٔ انسانی مشخص می‌شود، که بخشی از آن، در یک لحظهٔ معین، به‌طرز وحشیانه‌ای به بیرون پرتاب می‌شود. بوتول نام «ساختار انفجاری» را به ساختار جمعیت‌شناختی-اقتصادی می‌دهد که در آن وفور مردان جوان وجود دارد، مازادی که بسیار فراتر از نیازهای اساسی اقتصاد است. گویی مازاد مردان جوان یک نیروی مختل‌کننده را درون جامعه تشکیل می‌دهد. به این شیوه، افراط در پرخاشگری که تکانهٔ ستیزه‌جویانه را تشکیل می‌دهد، با مازاد مردان جوان یکی پنداشته می‌شود. افزایش عظیم و سریع در جمعیت اروپا به دلیل اختراع واکسیناسیون توسط جنر (Jenner)، و سایر پیشرفت‌های همزمان در پزشکی، طبق نظر بوتول، جایگزینی اپیدمی‌های بیولوژیکی را با تمایل به جنگ به‌عنوان یک اپیدمی روانی تعیین کرد، که اکنون هدف آن حذف مازاد جمعیت است. بنابراین، کارکرد جنگ، تداوم بخشیدن به گونه‌ها از طریق مرگ تعدادی از افراد است.

بوتول عامل جمعیت‌شناختی را دارای اهمیتی بیشتر از هر عامل دیگری می‌داند، چراکه این عامل، عامل اقتصادی را نیز جذب می‌کند. تعادل اقتصادی، طبق نظر بوتول، در عمومی‌ترین شکل خود، از دو متغیر تشکیل شده است، که یکی از آنها جمعیت و دیگری مجموع کل کالاها و ابزارهای تولید است. به این شیوه، آنچه بر عامل جمعیت‌شناختی اثر می‌گذارد مستقیماً بر عامل اقتصادی نیز تأثیر می‌گذارد. با وجود این، ساختار انفجاری تولیدشده توسط مازاد مردان جوان علت تعیین‌کنندهٔ جنگ نیست، بلکه صرفاً یک عنصر مستعدکننده است که علل دیگر را تقویت می‌کند. عامل جمعیت‌شناختی به‌صورت ناهشیار عمل می‌کند، و پاسخ به محرک‌های ستیزه‌جویانه را تعیین می‌کند.

از سوی دیگر، تامپسون (Thompson) جامعه‌شناس بر این باور است که این فشار جمعیت‌شناختی فی‌نفسه نیست بلکه آگاهی از آن است، یعنی میزانی که این فشار احساس می‌شود، که تأثیر عامل جمعیت‌شناختی بر مشکلات بین‌المللی را تعیین می‌کند. برای مثال، ملتی که هرگز تورم را تجربه نکرده است قادر است آن را برای مدت زمان قابل‌توجهی تحمل کند درحالی‌که ملتی با تجربهٔ قبلی از تورم با اولین نشانهٔ آن آشفته خواهد شد. در مورد دوم تورم تا حد بیشتری احساس می‌شود. (آن اضطراب‌ها را با سهولت بیشتری بسیج می‌کند.)

مطالعهٔ تاریخی رابطهٔ بین جمعیت‌شناسی و تکانه‌های جنگ‌طلبانه به نظر می‌رسد که وجود یک پیوند صمیمی از علت و معلول بین این دو را تأیید می‌کند. برگسون (Bergson) در سال ۱۹۳۶ نوشت: «آن را به ونوس واگذارید تا مارس را داشته باشید». از سوی دیگر، همان تمایل جنگ‌طلبانه ممکن است علت افزایشی در جمعیت باشد، چراکه به وجود مازاد مردان جوان به‌عنوان وسیله‌ای برای دفاع نگریسته می‌شود. این مازاد، با وجود این، به‌نوبهٔ خود روحیه‌ای از پرخاشگری را ایجاد می‌کند، به‌طوری که معلول تبدیل به علت می‌شود و تضاد، دست‌کم برای زمان حال، غیرقابل‌حل باقی می‌ماند. بوتول انقلاب جمعیت‌شناختی را که در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم آغاز شد (پیش از آن، مرگ‌ومیر نوزادان به ۷۰ درصد نزدیک بود) در ارتباط نزدیک با افزایش جنگ‌افروزی در اروپا می‌بیند.

علاوه بر جنگ، جوامع تعدادی از نهادهای مخرب را در اختیار دارند که در کنار علل طبیعی مرگ عمل می‌کنند. این نهادها، همان‌طور که توسط بوتول فهرست شده‌اند، عبارت‌اند از نوزادکشی مستقیم، نوزادکشی غیرمستقیم (ناشی از غفلت و بی‌رحمی)، عقیم‌سازی، رهبانیت، عفت تحمیلی، بردگی، و قوانین سرکوبگرانه که خواستار انزوای مجرمان هستند.

افزایش بیش‌ازحد جمعیت، طبق نظر بوتول، لزوماً و به‌طور خودکار به جنگ منجر نمی‌شود؛ بلکه صرفاً نهادهای مخرب و حذفی را به کار می‌اندازد که جنگ نمونهٔ افراطی آن و همان موردی است که به‌آشکارترین شکل نهادینه شده است. بنابراین او خاطرنشان می‌کند که در طول صلح رومی، در دورهٔ بین پایان جنگ‌های پونیک (Punic) و سلطنت دیوکلتیان (Diocletian)، کشتار میلیون‌ها برده جایگزین جنگ به‌عنوان یک نهاد مخرب شد. صلح چینی، علاوه بر اینکه توسط اپیدمی‌ها و درگیری‌های داخلی بین جنگ‌سالاران تضمین می‌شد، توسط تحقیر عمومی جان انسان نیز حفظ می‌گردید؛ در چین، طول عمر در واقع هدیه‌ای استثنایی از جانب خدایان در نظر گرفته می‌شد.

صلح بریتانیایی قرن نوزدهم، که علی‌رغم افزایش عظیم جمعیت حاکم بود، توسط بوتول دارای ارتباطی نزدیک با مرگ‌ومیر بالای طبقات پایین و با کار کودکان، که نسل جوان‌تر را کاهش می‌داد، در نظر گرفته می‌شود. در هیچ کشور دیگری تفاوت بین نرخ مرگ‌ومیر ثروتمندان و فقرای آن به‌اندازهٔ انگلستان چشمگیر نبود. در باث (Bath) میانگین امید به زندگی یک نجیب‌زاده پنجاه و پنج سال بود؛ حال آنکه امید به زندگی یک کارگر بیست و پنج سال بود.

بر اساس نظر بوتول، استدلال‌های مشابهی در مورد صلح هندی، که در واقع از اواخر قرن هفدهم برقرار بود، صدق می‌کند. هند پیش از فتح شدن توسط بریتانیا، یکی از جنگ‌طلب‌ترین ملت‌های جهان بود. صلح از طریق درگیری‌های داخلی مداوم بین شاهزادگان به دست آمد، که با تعصب مذهبی تشدید می‌شد. با وجود این، ما بایستی وجود نهاد مخرب خاص دیگری را در هند تصدیق کنیم: نوزادکشی غیرمستقیم، یعنی مرگ‌ومیر نوزادان که بسیار بالا بود.

ابزارهایی که به‌واسطهٔ آنها آرامش جمعیت‌شناختی در طول تاریخ به دست آمده است به شرح زیر به نظر می‌رسد: ۱) کنترل سیستماتیک جمعیت از طریق سقط جنین و نوزادکشی. این ابزارها در ژاپن فئودالی باستان و همچنین توسط برخی از ملت‌های اقیانوسیه و مالزی (راه‌حل جزیره‌ای) اتخاذ می‌شدند؛ ۲) ایجاد شرایطی که منجر به مرگ‌ومیر بالای جوانان شود (راه‌حل آسیایی)؛ ۳) عمل به جنگ (راه‌حل اروپایی).

نتیجه‌ای که بوتول از موارد بالا می‌گیرد این است که جنگ به‌عنوان نوزادکشی به‌تعویق‌افتاده نسبت مستقیمی با کاهش مرگ‌ومیر نوزادان دارد.

بنابراین، عامل جمعیت‌شناختی، نهادهای مخرب را به‌طور کلی به کار می‌اندازد؛ و جنگ تنها یکی از آنهاست. ساختارهای جمعیت‌شناختی-اقتصادی ریشه‌های پرخاشگری هستند، درحالی‌که ایدئولوژی‌ها و مشکلات سیاسی صرفاً روبناهایی هستند یا، بهتر است بگوییم، نیروهای اجرایی کارکردهای مخرب اساسی جنگ می‌باشند.

طبق نظر بوتول، پیش‌بینی مارکس مبنی بر اینکه سرمایه‌داری وضعیت فزاینده‌ای از فقر را در کشورهای سرمایه‌داری ایجاد خواهد کرد، در اروپا به دلیل خود-محدودسازی جمعیت‌شناختی اروپای غربی در قرن گذشته محقق نشد. وضعیت فزاینده‌ای از فقر، مستقل از رژیم‌های سیاسی، در کشورهایی رخ می‌دهد که هیچ‌گونه کنترل جمعیتی اعمال نمی‌کنند. در کشورهایی که برنامه‌ریزی مقتدرانه تنها برای تولید و نه برای افزایش جمعیت اعمال می‌شود، نتایج برنامه‌ریزی اقتصادی مخدوش می‌شود زیرا، تا زمانی که سطح تولید کافی برای ۱۰۰ میلیون نفر به دست آید، کشوری که هیچ کنترل جمعیتی اعمال نمی‌کند با این واقعیت روبه‌رو می‌شود که ۱۰۰ میلیون نفر به ۱۳۰ میلیون نفر تبدیل شده‌اند.

اینها دیدگاه‌های بوتول هستند؛ اکنون مایلم برخی ملاحظات روانکاوانه را بسط دهم. اگرچه تمایلی به ورود به شایستگی‌های نظریهٔ جمعیت‌شناختی جنگ ندارم، اما فکر می‌کنم که تأکید بوتول مبنی بر اینکه عامل جمعیت‌شناختی به‌صورت ناهشیار عمل می‌کند، در مستعد ساختن افراد به محرک‌های ستیزه‌جویانه، نیازمند شفاف‌سازی از سوی روان‌شناسی ناهشیار است. عامل جمعیت‌شناختی، در واقع، فی‌نفسه یک عنصر از ناهشیار نیست، بلکه عنصری از واقعیت است. بنابراین ما با مشکل درک چگونگی عمل ناهشیار یک عنصر هشیار روبه‌رو هستیم.

وضعیت جمعیت‌شناختی ممکن است، در واقع، به‌عنوان یکی از عناصر اصلی در تبلیغات جنگی مورد استفاده قرار گیرد. با وجود این، از آن در معنایی که بوتول توصیف کرده است، یعنی به معنای «تعداد ما خیلی زیاد است؛ برخی از ما باید بمیرند» استفاده نمی‌شود. در طول دو دهه از رژیم فاشیستی، دولت ایتالیا از تصویر ایتالیای «پرولتر» سوءاستفاده کرد تا جنگ خود را علیه دموکراسی‌های «ثروتمند» که متهم به داشتن نرخ زادوولد پایین بودند «توجیه» کند. بر اساس این طرح، وضعیت جمعیت‌شناختی خود را در ناهشیار احساس می‌کند و فانتزی‌های ناهشیار را بسیج می‌کند که عمدتاً از نوع دهانی هستند، که در آنها فرزندان پرشمار با کودک در حال مرگ از گرسنگی (یعنی محروم از مادر) برابر دانسته می‌شوند که مجاز است در یک حملهٔ رشک، پرخاشگری خود را به‌سوی برادر ثروتمندش (یعنی محبوب مادر) هدایت کند.

برای آنکه عامل جمعیت‌شناختی در ناهشیار عملگر شود، بایستی در زندگی فانتزی ناهشیار درگیر شود. در مورد تبلیغات جنگ، عامل جمعیت‌شناختی در واقع برای فعال کردن فانتزی‌های رشک استفاده می‌شود.

برای بازگشت به این گفتهٔ بوتول که جنگ نوزادکشی به‌تعویق‌افتاده است، بایستی مشخص شود که این تز تنها در صورتی می‌تواند در بافتار روان‌شناسی ناهشیار گنجانده شود که ما بپذیریم تکانه‌های خصمانه و قتل‌عام علیه کودکان در انسان‌ها به‌طور کلی و در انسان‌هایی که والدین هستند به‌طور خاص عملگر هستند. روانکاوان مدتی پیش از طریق عقده‌های به‌اصطلاح اُدیپ (Oedipus) و کرونوس، و در دهه‌های گذشته، از طریق مطالعهٔ اسکیزوفرنی به‌عنوان یکی از تکامل‌های پاسخ کودک به خصومت ناهشیار والدینش، با این تکانه‌ها آشنا شدند.

اگر بخواهیم این تأکید را معتبر بدانیم که عامل جمعیت‌شناختی به‌صورت ناهشیار عمل می‌کند، آنگاه عامل جمعیت‌شناختی خصلت حسابی خود را از دست می‌دهد و در عوض به بخشی از قلمرو موقعیت‌های غریزی عمیق تبدیل می‌شود که دیگر به ما اجازه نمی‌دهد به جنگ به‌عنوان یک پدیدهٔ طبیعی متعلق به واقعیت اُبژکتیو بنگریم. در عوض، ما بایستی جنگ را یک واقعیت انسانی ببینیم که مسئولیت هر فرد به‌عنوان یک والد را درگیر می‌کند، چراکه هر والدی خصومت ناهشیاری را علیه فرزندانش تجربه می‌کند و به‌صورت ناهشیار آرزوی مرگ آنها را دارد. اگر عامل جمعیت‌شناختی به‌گونه‌ای که بوتول می‌گوید به‌صورت ناهشیار عمل می‌کند، دانش روانکاوانه از ناهشیار ما را به کشف این واقعیت تکان‌دهنده هدایت می‌کند که پدران به‌صورت ناهشیار میل به جنگ دارند تا پسرانشان بمیرند. و این تمام ماجرا نیست. از آنجا که عقدهٔ کرونوس چیزی جز دگرگونی عقدهٔ اُدیپ نیست، ما نمی‌توانیم نتیجه‌گیری دیگری بکنیم جز اینکه نحوهٔ عملکرد ناهشیار عامل جمعیت‌شناختی در جنگ با دگرگونی نهایی آرزوی پسران برای کشتن پدرانشان همراه است که به آرزوی پدران برای کشتن پسرانشان وارونه می‌شود.

اظهاراتی از این دست بدیهی است که نگران‌کننده هستند اما در صورت پذیرش نظریهٔ جامعه‌شناختی عامل جمعیت‌شناختی به‌عنوان کارکردی از جنگ و به‌ویژه تعریف جنگ به‌عنوان نوزادکشی به‌تعویق‌افتاده، اجتناب از آنها دشوار است. با وجود این، در این نقطه، ما خاطرنشان می‌کنیم که در کاربرد دانش روانکاوانه از ناهشیار بر پدیدهٔ جنگ به‌عنوان دگرگونی نهایی تکانه‌های ناهشیار، با مشکل تأییدی روبه‌رو هستیم که کاملاً متفاوت از مشکلی است که در تحلیل روابط بین زندگی ناهشیار و زندگی فردی با آن روبه‌رو می‌شویم. زمانی که یک فرد را تحلیل می‌کنیم، عقده‌های اُدیپ یا کرونوس او را که در اشکال والایش‌یافته بیان شده‌اند، یا در یک روان‌نژندی و بنابراین در یک احساس گناه درگیر هستند، می‌یابیم. در چنین مواردی ما قادریم علائم روان‌نژندانه را به‌عنوان اقدامات دفاعی در برابر تکانه‌های ناهشیار قتل که صرفاً در ناهشیار خیال‌پردازی شده‌اند، تحلیل کنیم؛ سپس، از طریق آزمون واقعیت، سوژه به سمت تأیید کردن ویژگی واهی (یا دست‌کم اغراق‌آمیز) جنایت‌کاری و احساس گناه خود آن‌گونه که در زندگی روانی ناهشیار تجربه شده است، سوق داده می‌شود.

اما زمانی که داده‌های نظریهٔ جمعیت‌شناختی جنگ را با تکانه‌های ناهشیار قتل خود نسبت به پدرانمان یا نسبت به پسرانمان روبه‌رو می‌کنیم، مجبور می‌شویم بپذیریم که تکانه‌های ناهشیار قتل ما نسبت به فرزندانمان در واقعیت جنگ قابل‌تأیید هستند؛ با این شرایط تشدیدکننده که، در حالی که در سطح فردی خود را در قبال نوزادکشی‌هایی که هرگز مرتکب نشده‌ایم مقصر می‌دانیم، در سطح جمعی مرتکب نوزادکشی می‌شویم و خود را از گناه مبرا می‌دانیم.

بنابراین، فرایند تأییدی که توسط روانکاو در کاربست خصوصی‌اش انجام می‌شود، و فرایند تأییدی که توسط روانکاو در ارتباط دادن زندگی ناهشیار با پدیده‌های اجتماعی انجام می‌پذیرد، از نظر رابطهٔ بین تکانه‌ها و دفاع‌ها (و به‌ویژه رابطهٔ بین تکانه‌های جنایت‌کارانه و احساس گناه) نه‌تنها متفاوت، بلکه متضاد هستند. متعاقباً، یک نظریهٔ روانکاوانه از جنگ مستلزم شفاف‌سازی روابط متضاد موجود بین عناصر روانی در زمان جنگ است، زیرا جنگ پدیده‌ای است که توسط افراد در تجربهٔ سیاسی‌شدهٔ گروه به عمل درمی‌آید. به این شیوه مشکل قانونیت دوگانه (که یکی از چشمگیرترین جنبه‌های روان‌شناسی صلح و روان‌شناسی جنگ است) به نقطهٔ حیاتی در توصیف فرایندهایی تبدیل می‌شود که خود را در انسان‌هایی که جنگ به راه می‌اندازند برقرار می‌سازند.

تمام مشکل جنگ، زمانی که در ناهشیار ردیابی می‌شود، در مقایسه با گرایش‌های غریزی درگیر در موقعیت صلح، یک موقعیت انسانی استثنایی را آشکار نمی‌سازد، بلکه رابطهٔ متفاوتی بین غرایز و دفاع‌ها را آشکار می‌سازد. به‌عبارت‌دیگر، تکینگی پدیدهٔ جنگ در این نیست که تکانه‌های غریزی‌ای را برای ما آشکار می‌سازد که با آنچه در ناهشیار افراد با آن روبه‌رو می‌شویم متفاوت هستند، بلکه در این است که سازماندهی متفاوتی از تکانه‌ها را آشکار می‌سازد که در جنگ، در زندگی فردی و در زندگی صلح‌آمیز به یک اندازه فعال هستند. به‌طور خاص، به نظر می‌رسد تکینگی پدیدهٔ جنگ شامل تفاوت رادیکالی در سازماندهی روابط بین مؤلفه‌های روانی است: ایگو، اید، و سوپرایگو. ماهیت بررسی سازماندهی متفاوت روابط بین مؤلفه‌های روانی مختلف بایستی روشن شود، اما در نهایت، ما قادر خواهیم بود اهمیت اصیل چنین بررسی‌ای را تنها از معیارهای تأییدی استخراج کنیم که معمولاً در شکل‌گیری واقعیت ما، یعنی در رابطه بین مؤلفه‌های روانی که بر اساس آن فرد معانی دنیای درونی خود را در دنیای بیرونی تأیید می‌کند، عمل می‌کنند. درنتیجه، اگر در بررسی خود با این واقعیت مواجه شویم که در جنگ شاهد تقارن اید با سوپرایگو هستیم، قادر نخواهیم بود اهمیت هنجار بودن یا ناهنجار بودن را با ماندن در درون این تقارن ایجادشده توسط جنگ تأیید کنیم، بلکه با مقایسهٔ این تقارن با توزیع طبیعی روابط بین عناصر روانی که با هنجار بودن، به معنای هنجار بودن فرد عادی، مطابقت دارد، می‌توانیم. در واقع ما می‌دانیم که تقارن بین اید و سوپرایگو (زیرا کارکرد سوپرایگو نیز آزمون واقعیت است) ناتوانی در تأیید واقعیت را با خود به همراه می‌آورد.

بنابراین به نظر می‌رسد عامل جمعیت‌شناختی، به‌عنوان عاملی از جنگ که نسبت مستقیمی با اندازهٔ جمعیت در رابطه با کالاهای موجود دارد، تنها به این دلیل در ناهشیار قابل‌ردیابی باشد که همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، با کل تجربه‌های فانتزی مربوط به این واقعیت مرتبط است که یک مادر بایستی از فرزندان بیش‌ازحدی مراقبت کند. میزان مراقبت مادری دریافت‌شده توسط هر کودک در این مورد ممکن است به‌آسانی به‌اندازه‌ای کم باشد که آنچه را معمولاً ناکامی اولیهٔ نوزادی نامیده می‌شود، برانگیزد. تمام بررسی‌های مدرن در زمینهٔ محرومیت عاطفی بر سر این موضوع توافق دارند که مقدار ناکافی مادری کردن باعث ناکامی می‌شود، و ناکامی سادیسم اولیه را به‌عنوان بسیج غریزهٔ مرگ برمی‌انگیزد. این بسیج ممکن است از یک سو با گروهی از کارکردهای مخرب، از افسردگی اتکایی تا ماراسموس و مرگ‌ومیر بالای نوزادان، و از سوی دیگر با گروهی از کارکردهای مخرب در فرد بزرگسال، از اختلالات روانی به‌طور کلی تا جنایت‌کاری، همبسته باشد. (اختلالات روانی، که به‌طور خاص با بسط میل جنسی (سکسوالیته) به‌عنوان یک کارکرد تولیدمثلی مرتبط هستند، کارکردهای غیرمستقیم مخربی را دربرمی‌گیرند.)

به نظر می‌رسد داده‌های مربوط به ناکامی اولیهٔ نوزادی در رابطه با مراقبت مادری ناکافی، که پیامد تعداد بیش‌ازحد فرزندان است، به‌خوبی با واقعیت‌های مرتبط با کارکردهای مخرب همراه با عامل جمعیت‌شناختی منطبق باشند. با وجود این، اگر عامل جمعیت‌شناختی را با موقعیت‌های ناهشیار همراه با ناکامی نوزادی به‌طور کلی مرتبط سازیم، بایستی خاطرنشان کنیم که مقدار معینی از ناکامی برای بسط روانی ضروری است. نوعی عدم تعادل معین بین نیازهایی که بایستی ارضا شوند و وسایل ارضا برای تکامل انسان ضروری است، چراکه ما گونه‌ای هستیم که همواره مستعد پذیرش اُبژه‌های جدید (ثانویه) به‌عنوان وسایل ارضای نیازهای اولیهٔ خود هستیم. بنابراین تعادلی بی‌نقص بین جمعیت و کالاها غیرقابل‌تصور به نظر می‌رسد، مگر با تصور وضعیت اموری شبیه به آنچه هاکسلی (Huxley) در دنیای قشنگ نو (Brave New World) توصیف کرده است. بنابراین، بسیج سادیسم اولیه -که با ناکامی اجتناب‌ناپذیر مرتبط است- با معطوف کردن غریزهٔ مرگ به‌سوی سوژه، نقش اساسی‌ای را در بسط سوپرایگو ایفا می‌کند؛ به‌عبارت‌دیگر، به نظر می‌رسد سوپرایگو یک کارکرد مخرب درونی‌شده باشد. بنابراین مشکل پیچیده‌ای است؛ سازمان مخرب اصلی در اختیار انسان در نهایت به نظر می‌رسد سوپرایگو باشد، یعنی، در معنایی وسیع، حس اخلاقی ناهشیار. من فکر می‌کنم در این جهت است که بایستی به دنبال کاهش تنش ستیزه‌جویانه بود، با پیروی از همان مسیرهایی که از طریق آنها فرد به تسلط بر تکانه‌های مخرب خود دست می‌یابد، حتی اگر این امر دوباره ما را به مشکل گناه برساند، که بعداً بایستی به آن بازگردیم.

عوامل اقتصادی جنگ

بوتول با اذعان به اینکه تعدادی از جنگ‌ها در واقع از درگیری‌های اقتصادی سرچشمه گرفته‌اند، تأکید می‌کند که رویدادهای خاص مشارکت‌کننده در پدیدهٔ جنگ، نابودکنندهٔ کالاهای اقتصادی ازپیش‌انباشته‌شده هستند. این بیان تجربی ما را قادر می‌سازد تا جنبه‌های اقتصادی جنگ را بیشتر به‌عنوان کارکردهای مخرب ببینیم تا کارکردهای اقتصادی به‌معنای‌واقعی‌کلمه. بوتول بر این واقعیت تأکید می‌ورزد که، به‌طور کلی، بحث‌های اقتصادی به‌عالی‌ترین‌وجه زمینهٔ چانه‌زنی و مصالحه هستند. دیوی (Davie)، قوم‌شناس، خاطرنشان می‌کند که در لحظه‌ای که انگیزه‌های اقتصادی در بین مردمان بدوی پدیدار می‌شوند، جنگ بخشی از خشونت اولیهٔ خود را از دست می‌دهد. اساساً جنگ از امتناع از مصالحه سرچشمه می‌گیرد، و امتناع از مصالحه نشان‌دهندهٔ مداخلهٔ تکانهٔ ستیزه‌جویانه‌ای است که در جستجوی بهانه‌هایی برای ارضا است. برای اینکه یک عامل اقتصادی به علت جنگ تبدیل شود، یک وضعیت روانی سازش‌ناپذیری بایستی عارض گردد. این باور، هرچند نادرست، که وضعیت اقتصادی غیرقابل‌تحمل است و نیازمند جنگ است، برای تعیین وضعیت روانی سازش‌ناپذیری کفایت می‌کند.

نظریه‌های اقتصادی جنگ که یک ملت به آنها باور دارد، طبق نظر بوتول، ممکن است خود به عوامل مهم جنگ تبدیل شوند. این امر به آن دلیل است که جنگ عموماً نه توسط واقعیت‌ها بلکه توسط تفسیری که به‌ویژه توسط رهبران سیاسی به آنها داده می‌شود برانگیخته می‌شود. هنگامی که درگیری‌های اقتصادی به جنگ تنزل می‌یابند، عامل دیگری وارد بازی می‌شود که متخاصمان را نسبت به منافع اقتصادی خود و نسبت به خود غریزهٔ صیانت نفس کور می‌سازد.

بوتول، با پیروی از معیار قضاوت دربارهٔ جنبه‌های اُبژکتیو جنگ از طریق استنتاج آنها از اثراتشان، درمی‌یابد که جنبهٔ اُبژکتیو اصلی و غیرقابل‌انکار جنگ، کارکرد مخرب آن است. جنگ انسان‌ها و همچنین کالاهای ازپیش‌انباشته‌شده را نابود می‌کند و با قربانی کردن و مصرف ثروت مرتبط است. به این شیوه، نقش اقتصادی جنگ ارتباط صمیمانه‌ای با نقش جشن دارد، که در معنای جامعه‌شناختی اتلاف تشریفاتی ثروت فهمیده می‌شود. معکوس شدن قوانین اخلاقی در جنگ با معکوس شدن قوانین اقتصادی همراه است. اکثر جنگ‌های اقتصادی، طبق نظر بوتول، در واقعیت توسط عوامل روان‌شناختی به وجود آمده‌اند، همان‌طور که بررسی دقیق انگیزه‌های آنها نشان خواهد داد. به همین دلیل او از مفهوم جنگی که علت آن را به بحران‌های اقتصادی نسبت می‌دهد، انتقاد می‌کند. او می‌گوید اکثریت عظیم جنگ‌ها بدون اینکه مسبوق به بحران‌های اقتصادی باشند، رخ داده‌اند.

بوتول، پس از در نظر گرفتن شرایط اقتصادی که پیش از جنگ، همراه با آن، و پس از آن رخ می‌دهند، به این نتیجه می‌رسد که رویدادهای اقتصادی جنگ بازنمایانگر یک چرخهٔ اسراف هستند، که همان احیای ناهشیار مناسک مصرف متظاهرانه و نابودی ثروت، که نمونهٔ مردمان بدوی است، در جامعهٔ مدرن است. این چرخهٔ اسراف دارای اهمیت روان‌شناختی خاصی است و به‌ویژه در صلح مسلحانهٔ آنچه جنگ سرد نامیده می‌شود، مشهود است. جنگ سرد تمام ویژگی‌های پاتلاچ (potlach) یا اهدای رقابتی (مارسل موس [Marcel Mauss] و ژرژ باتای [Georges Bataille]) را دارد. پاتلاچ یک هدیهٔ متظاهرانه با ارزش قابل‌توجه است که توسط یک رئیس قبیله به رقیبش تقدیم می‌شود. هدف این هدیهٔ رقابتی، تحقیر، به چالش کشیدن، و وامدار کردن گیرنده است، که او نیز به‌نوبهٔ خود بایستی تحقیر را پاک کند، چالش را بپذیرد، و تعهد را با پذیرش هدیه برآورده سازد؛ بعداً او بایستی با یک پاتلاچ سخاوتمندانه‌تر و ارزشمندتر تلافی کند. به‌عبارت‌دیگر، او بایستی هدیه را با بهره بازگرداند.

با وجود این، پاتلاچ تنها یک هدیه نیست. در چشمگیرترین شکل خود، پاتلاچ شامل نابودی تشریفاتی ثروت است. یک رئیس قبیله خود را در برابر رقیبش حاضر می‌کند و دستور می‌دهد تعدادی از بردگان را در برابر چشمان رقیب ذبح کنند. رقیب بایستی با ذبح کردن تعداد حتی بیشتری از بردگان تلافی کند. بنابراین، پاتلاچ یک عمل نابودی متظاهرانه است که هدف آن مرعوب ساختن رقیب و، در نهایت، اعتبار بخشیدن به اهداکننده یا نابودکننده است. مسابقهٔ تسلیحاتی دیوانه‌وار کنونی به نظر می‌رسد یک چرخهٔ اسراف-چالش باشد که در آن هر یک از متخاصمان، با هدر دادن مقدار عظیمی از ثروت بر روی تسلیحات، امیدوار است دیگری را مرعوب سازد و برتری خود را ثابت کند.

نظریه‌های متعددی که از منشأ اقتصادی جنگ حمایت می‌کنند، به نظر می‌رسد تنها توسط جنگ‌های بین حیوانات (زنبورها و مورچه‌ها) تأیید می‌شوند. بوتول خاطرنشان می‌کند که زنبورها و مورچه‌ها تنها حیواناتی هستند که دارای یک سیستم اقتصادی در قالب کالاهای انباشته‌شده هستند. در برخی از گونه‌های زنبورها و مورچه‌ها تمام ویژگی‌های جنگ‌افروزی به‌طور جمعی سازمان‌یافته را می‌یابیم، که هدف آن غارت است. با وجود این، بوتول به ما یادآوری می‌کند که در بین این حیوانات، تمام مالکیت‌ها کاملاً جمعی است؛ هیچ اثری از مالکیت خصوصی وجود ندارد. به نظر می‌رسد این وضعیت نظریه‌های مارکسیستی جنگ را در سطح قوم‌شناختی تأیید می‌کند -و به‌طور همزمان به‌شیوه‌ای عجیب با آنها در تناقض قرار می‌گیرد.

بنابراین، کسب ثروتی که یک جنگ پیروزمندانه از طریق اَشکال مختلف غارت تعیین می‌کند، به نظر می‌رسد با مشکل گرایش به تصاحب ثروت از طریق خشونت مرتبط باشد. در این رابطه، گلاور (Glover) خاطرنشان می‌کند که سرقت، که زمانی به‌عنوان شکلی از رفتار تعیین‌شده توسط انگیزه‌های اقتصادی در نظر گرفته می‌شد، امروزه یک شکل از رفتار آسیب‌شناختی روانی محسوب می‌شود. از طریق فرایند آزمون واقعیت، ممکن است به‌آسانی تأیید شود که کمیت کالاهای نابودشده توسط جنگ از کمیت کالاهای به‌دست‌آمده توسط جنگ فراتر می‌رود. بنابراین، هم کسب و هم از دست دادن کالاها بخشی از واقعیت جنگ هستند. گرایش عمومی به نادیده گرفتن یا به حداقل رساندن زیان‌ها نشان می‌دهد که تحریف‌های واقعیت در پدیدهٔ جنگ رخ می‌دهند که تا حد معینی شبیه به تحریف‌های واقعیتی هستند که در موقعیت‌های آسیب‌شناختی روانی نظیر قمار وسواسی و اعتیاد به مواد مخدر روی می‌دهند.

نمی‌توان از مقایسهٔ نگرش کسانی که به امید دستاورد اقتصادی جنگ به راه می‌اندازند، با روان‌شناسی بازی‌های مبتنی بر شانس خودداری کرد. بازی‌های مبتنی بر شانس نیز امکان دستاورد اقتصادی را ارائه می‌دهند، و به همان شیوه‌ای که قمارباز خطر باخت را متحمل می‌شود، ملتی که جنگی را آغاز می‌کند خود را در معرض شکست قرار می‌دهد. با وجود این، جالب توجه است که در سطح هشیار، هم قمارباز و هم ملتی که جنگی را آغاز می‌کند، عموماً از نگاه کردن اُبژکتیو به زیان یا شکستی که خود را در معرض آن قرار می‌دهند، ناتوان هستند.

به همین شیوه، یک معتاد به مواد مخدر از درک اثرات مخرب مواد ناتوان است و در واقع از مواد به‌عنوان دفاعی در برابر آسیب تولیدشده توسط آن استفاده می‌کند. دلالت‌های سادومازوخیستی قوی هم در قمار وسواسی و هم در اعتیاد به مواد مخدر عملگر هستند؛ در مورد اول آنها با چشم‌انداز برنده‌شدن پوشانده می‌شوند و در مورد دوم، با چشم‌انداز سرخوشی تولیدشده توسط مواد. علاوه بر این، ما می‌دانیم که این دلالت‌های سادومازوخیستی در سوژه توسط تحریف‌های ایگو مبهم می‌شوند، که در جهت دفاع از سوژه در برابر اضطراب‌های خاص از طریق انکار واقعیت عمل می‌کنند. بنابراین، به نظر می‌رسد نقش انگیزه‌های اقتصادی جنگ، دلیل‌تراشی و مبهم ساختن کارکردهای مخرب آن باشد که در نهایت، به نظر می‌رسد (بر اساس بررسی بوتول از جنبه‌های اقتصادی جنگ به‌عنوان جشنی از اتلاف و نابودی تشریفاتی، پاتلاچ، و غیره) در جهان سادومازوخیستی انسان (گلاور، گارما [Garma]) نیز قابل‌ردیابی باشند.

کسانی که جنگ را توجیه می‌کنند غالباً با پرسیدن سؤال زیر به کسانی که آن را محکوم می‌کنند اعتراض می‌نمایند: اگر با مشکل یک ملت سرکوب‌شده و استثمارشده مواجه شوید که هیچ ابزاری، جز توسل به خشونت، برای رهایی خود از سلطهٔ ناعادلانه ندارد، آن را چگونه حل می‌کنید؟ سؤالی از این دست از این باور نشئت می‌گیرد که جنگ‌ها توسط غریزهٔ ابراز وجود و در نتیجه غریزهٔ صیانت نفس به وجود می‌آیند. طرف گفتگو معمولاً به سؤال بالا با حالتی از سردرگمی و احساسات افسرده‌وار واکنش نشان می‌دهد زیرا اضطراب برانگیخته‌شده توسط این سؤال با احساس گناه به‌خاطر اجازه دادن به برادران خود برای مردن از گرسنگی مرتبط است. کسی که جنگ را محکوم می‌کند، در مواجهه با این جایگزین، در نهایت احساس گناه می‌کند که به همسایهٔ خود اجازه داده است از گرسنگی بمیرد. با وجود این، من خاطرنشان کرده‌ام که در بحث‌هایی از این دست به‌ندرت به یاد آورده می‌شود که در واقعیت جنگ نه‌تنها غذایی برای گرسنگان فراهم نمی‌کند بلکه حتی در کشورهایی که در زمان صلح وفور غذا در آنها وجود داشت، باعث کمبود غذا می‌شود. بنابراین، منطقی است که فکر کنیم هنگامی که ما با مشکل جنگ سروکار داریم، اضطراب‌هایی بسیج می‌شوند که تمایل دارند قوای انتقادی ما را مهار کنند و از واقعیت‌آزمایی صحیح جلوگیری نمایند. ما بعداً محتویات این اضطراب‌ها را، عمدتاً در مطالعهٔ پدیدهٔ جنگ در بین مردمان بدوی، بررسی خواهیم کرد. به این شیوه، بحث دربارهٔ عوامل اقتصادی جنگ ما را به بحث دربارهٔ عوامل روان‌شناختی می‌رساند.

عوامل روان‌شناختی جنگ

در فصلی که به جنبه‌های روان‌شناختی جنگ اختصاص داده شده است، بوتول جهان‌های روان‌شناختی جدید، یعنی دگرگونی رادیکال ارزش‌ها را که توسط جنگ به وجود آمده است، توصیف می‌کند.

جدای از مناسک تشرف مردمان بدوی که بعداً به بحث دربارهٔ آنها خواهیم پرداخت، گذار به موقعیت جنگی توسط تعدادی از مناسک مجاز شمرده می‌شود، که برخی از آنها شامل نفرین‌ها و برخی دیگر شامل اتهام دشمن هستند. آیین فتیال‌های (fetiales) رومی را می‌توان آیینی برای متهم ساختن دشمن به گناه از طریق یک دعوای حقوقی اصیل در نظر گرفت که تمام آفرینش (خدایان، انسان‌ها، حیوانات، گیاهان) برای شهادت دادن به آن فراخوانده می‌شدند. بخش جدایی‌ناپذیری از این آیین، شکستن یک عصای زغال‌اخته‌ای -که هنگام شکستن قرمز می‌شد- و پرتاب این عصا به قلمرو دشمن بود.

تأمل روانکاوانه دربارهٔ مراسم فتیال نشان می‌دهد که فانتزی‌ای که با آن مرتبط است ممکن است در این عبارات بیان شود: «بگذارید به اطلاع همه برسد -به موجودات زمینی و آسمانی- که دشمن مقصر است، که دشمن بد است.» فرمول آیینی در واقع بدین قرار است: «اگر توسل من به سلاح ناعادلانه است، باشد که دیگر هرگز کشورم را نبینم.» اخراج گناه به‌سوی دشمن، که تا این حد نمونه‌ای از آیین فتیال است، زمانی در اهمیت کامل خود برای ما ظاهر خواهد شد که نشان دهیم مکانیسم بسط پارانوئید ماتم در روان‌شناسی جنگ مرکزی است.

متهم ساختن دشمن به گناه به نظر می‌رسد از اهمیتی بنیادین در فرار از احساس گناهی برخوردار باشد که جنگ در انسان برمی‌انگیزد؛ همچنین با افتتاح تشریفاتی جهان روان‌شناختی جدیدی که توسط جنگ تأسیس شده است، لحظه‌ای را رقم می‌زند که صلح به جنگ تبدیل می‌شود. در پی این آیین، قتل، غارت، و تجاوز برای یک دورهٔ معین قانونی می‌شوند. از آن لحظه به بعد، انسان‌ها مایل هستند مرگی خشونت‌آمیز بدهند و دریافت کنند، تا با خشونت کالاهای دشمن را تصاحب نمایند و کالاهای خود را از دست بدهند، گویی که احساس گناه، هرچند از طریق فرافکنی از آن طفره رفته می‌شود، هنوز شامل بسیج مکانیسم‌های خود-تنبیه‌گرانه است. بنابراین غریزهٔ صیانت نفس دچار بحران می‌شود یا، بهتر است بگوییم، درگیر رویدادی دراماتیک می‌شود که توسط یک مانویت (Manicheism) رادیکال اداره می‌گردد که آن نیز به‌نوبهٔ خود توسط انشقاق جهان به دوست و دشمن تنظیم می‌شود.

انشقاق جهان به دوست و دشمن بازنمایانگر ساده‌سازی افراطی‌ای است که به‌موجب آن خوب و بد دیگر در همان موقعیت غریزی و در همان روابط اُبژه‌ای ادغام نمی‌شوند، بلکه همان موقعیت، بسته به اینکه بر روی خود یا بر روی دیگری به کمال برسد، در گزین‌گویهٔ پارانوئید «مرگ تو زندگی من است!» منش‌های متفاوتی به خود می‌گیرد. زمانی که عشق و نفرت دو اُبژهٔ مجزا برای توجه می‌یابند، وزن عظیم دوسوگرایی انسان ناگهان برداشته می‌شود.

به عقیدهٔ بوتول، جنگ تمام ویژگی‌های یک جشن را دارد که طبق نظر دورکیم (Durkheim)، کارکرد اصلی آن متحد کردن گروه است. معمول‌ترین جنبه‌های روان‌شناختی یک جشن، در معنای جامعه‌شناختی کلمه، عبارت‌اند از: ۱) باعث ایجاد ملاقاتی از اعضای یک گروه می‌شود؛ ۲) آیینی از هزینه و اسراف است؛ ۳) با تغییر قوانین اخلاقی معینی همراه است؛ ۴) آیینی از تعالی جمعی است؛ ۵) وضعیتی از بی‌حسی فیزیکی را به وجود می‌آورد؛ ۶) با مناسک قربانی همراه است. از آنجا که تک‌تک این ویژگی‌ها در جنگ یافت می‌شوند، جنگ ممکن است به‌عنوان جشن غایی در نظر گرفته شود.

نظریهٔ جامعه‌شناختی جنگ به‌عنوان جشن غایی، همان‌طور که خواهیم دید، با تفسیر آبراهام (Abraham) از جنگ به‌عنوان یک جشن توتمی موافق است. با وجود این، به نظر می‌رسد جنگ بسط متعاقب جشن توتمی باشد: در جشن توتمی، پدر توتم خود قبیله قربانی می‌شود، در حالی که در جنگ بیگانگان کشته می‌شوند. این وضعیت با آنچه بعداً فرصت شفاف‌سازی آن را تحت‌عنوان بسط پارانوئید ماتم خواهیم داشت، مرتبط است.

این واقعیت که در بین مردمان بدوی جنگ با فعالیت‌های رقص جمعی همراه است -وضعیتی که به نظر می‌رسد تا به امروز در رژه‌های نظامی حفظ شده است- بر رابطهٔ جنگ با جشن تأکید می‌کند. در بین مردمان بدوی، منش مقدس جنگ ارتباط صمیمانه‌ای با تقدس مناسک تشییع‌جنازه دارد. در واقع در بین مردمان بدوی جنگ با ایدهٔ قربانی انسانی که برای خدایان خوشایند است، یعنی با کیش مرگ و، همان‌طور که بعداً خواهیم دید، با بسط ماتم ارتباط صمیمانه‌ای دارد.

بوتول خاطرنشان می‌کند که در تمدن غربی، هم‌زمان با افول ادیان، کیش کشته‌شدگان در جنگ در قالب بناهای تاریخی و پارک‌های یادبود احیا شده است. او این وضعیت را به‌عنوان بازگشت آداب‌ورسوم باستانی در تمدن ما تفسیر می‌کند. بنابراین کیش کشته‌شدگان در جنگ تمایل دارد جایگزین کیش قدیسان شود.

جنگ استقرار تماشایی یک وضعیت عمومی انسانی است که به‌موجب آن مرگ ارزشی مطلق به خود می‌گیرد: ایده‌هایی که ما برای آنها می‌میریم حق حقیقت دارند، زیرا مرگ به یک فرایند اثباتی تبدیل می‌شود. این وضعیت فصل مشکل روان‌شناختی خاص مرگ به‌عنوان معیار حقیقت را می‌گشاید، که ما بایستی به آن بازگردیم تا معرفت‌شناسی مرموز جنگ را، که مبتنی بر این اصل موضوعه است که آنچه ما برای آن می‌میریم حقیقت است، شفاف سازیم، که با وجود این توسط اصل موضوعهٔ دیگری در تناقض قرار می‌گیرد، یعنی اینکه آنچه پیروز می‌شود حقیقت است، به‌موجب آن فاتح با آنچه درست و راست است، و شکست‌خورده با آنچه نادرست و غلط است، برابر دانسته می‌شود.

اصول معرفت‌شناختی خاص جنگ پیامدهای عجیبی دارند. در بین مردمان بدوی، همان‌طور که خواهیم دید، مرد «واقعی» کسی است که دشمنی را کشته باشد. به این شیوه جنگ به نوعی اثبات وجود و اصالت فرد تبدیل می‌شود، گویی که انسان، یا به‌هرحال انسان بدوی، جنگ به راه می‌انداخت تا وجود خود به‌عنوان یک مرد واقعی را به خود ثابت کند. تجلیل رمانتیک از قهرمانی و آرمان‌سازی جنگ به‌طور کلی بر اساس اصول موضوعه‌ای از این دست هستند. و بر اساس چنین اصول موضوعه‌ای است که جنگ نگرش‌هایی را، از آرمان‌سازی قرون‌وسطایی از جوانمردی تا آرمان‌سازی مدرن از بی‌رحمی، پرورش داده است.

بوتول همچنین مشاهده می‌کند که در آیین مرگ سرباز هم قربانی‌کننده است و هم قربانی. در بین رومیان، مناسک خاصی بر منش مقدس سرباز و همچنین از دست دادن این منش از طریق فرار از خدمت تأکید می‌کردند، وضعیتی که هنوز در حال حاضر توسط اعضای ارتش و کلیسا به اشتراک گذاشته می‌شود.

در بین مردمان بدوی و همچنین در تمدن خود ما، به نظر می‌رسد فضیلت خاص سرباز در وابستگی مطلق او به رهبران، که در برابر آنها هرگونه پرخاشگری واپس‌رانی می‌شود، و در این واقعیت نهفته است که تمام پرخاشگری او به‌سوی دشمن هدایت می‌شود.

نقش رهبران در رابطه با دگرگونی‌ای که توسط پدیدهٔ جنگ به وجود آمده است، طبق نظر بوتول، پیروی کردن است تا پیش‌بینی یا تغییر دادن ذهنیت مردم. رهبران استعدادی خاص برای پاسخ دادن به آرزوهای پنهان مردم خود دارند. بوتول به ما یادآوری می‌کند که ماکیاولی (Machiavelli) به رهبران توصیه می‌کرد هر زمان که مشکلات و درگیری‌ها درون دولت بیش‌ازحد بزرگ شد، دست به جنگ‌های پیشگیرانه بزنند. بنابراین، نقش رهبران ایجاد یک تنش پرخاشگرانه نیست بلکه منحرف کردن یک تنش ازپیش‌موجود به سمت بیرون است. دیونیسیوس (Dionysius)، حاکم مستبد سیراکوز (Syracuse)، نه‌تنها دشمنان خود را تشویق می‌کرد بلکه در صورت لزوم به آنها کمک می‌کرد تا به تهدید بیشتری تبدیل شوند تا پادشاهی خود را تحکیم بخشد.

با وجود این، زمانی که اوضاع بد پیش می‌رود، رهبران به‌عنوان بزهای طلیعه برای گناه جمعی عمل می‌کنند. تمام رهبران می‌توانند در جنگ قدرت مطلقه اعمال کنند. جنبهٔ اساسی این امتیاز، آرمان‌سازی از رهبر است. سربازان به نام رهبر خود می‌جنگند و در روم باستان، یک رهبر نظامی موفق، صفات ژوپیتر (Jupiter) را کسب می‌کرد. حتی در زمان ما رئیس دولت، با حسن نیت و صمیمیت کامل، در نهایت موجودیت خود را با موجودیت ملت خود اشتباه می‌گیرد.

در ارتباط با داستان ابراهیم، بوتول خاطرنشان می‌کند که نقطهٔ اوج قدرت پدرسالارانه زمانی است که پدر دستور قربانی کردن پسر را می‌دهد. بنابراین، به عقیدهٔ بوتول، جنگ شامل تحقق انضمامی از جانب رهبران در مورد آرزوی آنها برای قربانی کردن بهترین شهروندانشان به‌خاطر خیر ملت است. او در این رابطه، کلماتی را که توسط یک نارنجک‌انداز پیر از گارد ناپلئون پس از خداحافظی ناپلئون با نیروهایش در فونتن‌بلو (Fontainebleau) گفته شد، یادآوری می‌کند: «قربان، ما دیگر لذت مردن در خدمت شما را نخواهیم داشت.»

با وجود این، آرمان‌سازی و وابستگی مطلق به رهبر، به‌هیچ‌وجه موضوع ساده‌ای نیست. نیاز به شورش علیه رهبر تمایل دارد در قالب تمرد، که سنگین‌ترین جرایم در نظر گرفته می‌شود، متجلی شود. از دیدگاه کاملاً روانکاوانه، فرایند آرمان‌سازی، در واقع، برای انکار تکانه‌های خصمانهٔ قوی و اضطراب گزند احساس‌شده در رابطه با اُبژهٔ آرمانی‌شده عمل می‌کند.

معمولاً جنبهٔ خصمانهٔ دوسوگرایی احساس‌شده نسبت به رهبران زمانی بیان می‌یابد که اوضاع بد پیش می‌رود. در بین آشوریان (Assyrians) در صورت شکست رهبران همیشه اولین کسانی بودند که مجازات می‌شدند. گرایش به مجازات رهبران در زمان ما با محاکمهٔ رهبران نازی که، با وجود این، توسط فاتحان محاکمه و محکوم شدند، مجدداً خود را تثبیت کرد؛ این امر مسائلی را مطرح می‌کند که ما به آنها بازخواهیم گشت.

یکی از بدیهی‌ترین جنبه‌های جنگ، به عقیدهٔ بوتول، این است که شهادت را تحمیل می‌کند. جنگ را نمی‌توان به راه انداخت مگر از طریق آموزش برای قربانی شدن. هرچه روحیهٔ ایثار شدت می‌یابد، جنبه‌ای شورانگیز به تکانهٔ جنگ‌طلبانه می‌بخشد. روحیهٔ ایثار ارتباط صمیمانه‌ای با نیاز به یک ایدئولوژی‌ای دارد که به نام آن فرد ممکن است خود را قربانی کند. با وجود این، خود ایدئولوژی‌ها زمانی که جنگ شکست می‌خورد دچار بحران می‌شوند. در پایان جنگ جهانی اول، آلمانی‌ها ایمان خود را به قیصر (Kaiser) از دست داده بودند. هیتلر با معرفی یک ایدئولوژی جدید، روحیهٔ ستیزه‌جویانه را بیدار کرد. اتفاق مشابهی در روسیه افتاد که در آن روحیهٔ ایثار به‌عنوان قربانی شدن برای تزار، از بین رفته بود اما برای انقلاب سوسیالیستی به‌عنوان ایدئولوژی جدید احیا شد.

در جنگ، دولت تبدیل به سازمانی می‌شود که فداکاری را توزیع می‌کند. افراد غیرمتخصصی که شهادت مذهبی را با لبخندی نادیده می‌گیرند، غالباً با شهادت سیاسی عمیقاً متأثر می‌شوند، و آن را یکی از ارزش‌های بنیادین زندگی بشری در نظر می‌گیرند. بوتول در آرمان‌سازی فداکاری یک عامل روان‌شناختی از جنگ را تشخیص می‌دهد، اگرچه محرک اولیهٔ جنگ عامل جمعیت‌شناختی است. جدای از انگیزهٔ جمعیت‌شناختی، شکی نیست که در چشم بسیاری از مردم ایمان به یک ایدهٔ عادلانه هرگونه فداکاری را مشروع می‌سازد. حتی صلح‌طلبان نیز تمایلی به چشم‌پوشی از خشونت زمانی که این امر در دفاع از یک آرمان عادلانه باشد، ندارند. به نظر می‌رسد هیچ‌کس نمی‌تواند از تحسین فضایل نظامی زمانی که این فضایل در خدمت آزادی قرار می‌گیرند، خودداری کند. بنابراین لازم خواهد بود که اهمیت عمیق ایدئولوژی بررسی شود.

روحیهٔ ایثار معمولاً در جوانان بسیج می‌شود. این جوانان هستند که به‌آسانی تحت‌تأثیر ایدئولوژی‌ها قرار می‌گیرند و بسیار بیشتر از بزرگسالان چشم‌انداز مردن برای یک ایده را به‌آسانی می‌پذیرند. در این رابطه، بوتول توجه ما را به یک ویژگی مهم رمانتیسیسم (romanticism)، یعنی تجلیل آن از نوجوانی، جلب می‌کند.

بوتول در برخورد با مشکل دلالت‌های هیجانی پدیدهٔ جنگ، به این نتیجه می‌رسد که برای ترغیب کردن مردم به دست کشیدن از حقوق خود، متقاعد ساختن آنها به اینکه در معرض تهدید هستند کافی است. متعاقباً او حاکمیت را به‌عنوان «حق اعطاشده به یک فرد برای مرعوب ساختن دیگران» تعریف می‌کند.

اساساً بر پایهٔ ترس متقابل است که دو ملت همسایه این حق را دارند که خود را در وضعیت دفاع مشروع در نظر بگیرند.

جنبهٔ روان‌شناختی دیگر جنگ، اهمیتی است که رفتار متعصبانه در آن به خود می‌گیرد. فرد متعصب آن‌قدر که با آرزوی نجات دادن چیزی رانده نمی‌شود، با چشم‌انداز مشارکت در یک درگیری، با قصد دریافت و تحمیل شهادت، هیجان‌زده می‌شود. برخلاف آنچه ممکن بود انتظار رود، با ظهور عصر علمی در تمدن مدرن ما شاهد افزایشی در تعصب بوده‌ایم. نیچه، لارنس (Lawrence)، مالرو (Malraux) (شجاعت رویارویی با مرگ به‌منظور ارزش بخشیدن به زندگی -«من دربارهٔ مرگ بسیار اندیشیده‌ام اما از زمانی که در حال جنگیدن بوده‌ام دیگر به آن نمی‌اندیشم»)، همینگوی (تجلیل از گاوبازی)، یونگر (Jünger) (آنچه مهم است این نیست که ما برای چه می‌جنگیم، بلکه این واقعیت است که ما می‌جنگیم) توسط بوتول به‌عنوان قهرمانان آرمان‌سازی متعصبانهٔ قهرمانی ذکر می‌شوند که بر اساس آن برای توجیه جنگ هیچ نیازی به یک دلیل خوب نیست، زیرا «یک جنگ خوب هر دلیلی را مقدس می‌سازد» (نیچه).

بوتول در توصیف دگرگونی روان‌شناختی در پیامد جنگ، اظهار می‌دارد که مهم‌ترین واقعیت قابل‌مشاهده در طول دورهٔ بلافاصله پس از استقرار صلح، افول سریع روحیهٔ ستیزه‌جویانه است. ملت‌ها، پس از پافشاری بر اینکه رقابت یا اختلافات آنها غیرقابل‌تحمل بوده است، ناگهان درمی‌یابند که می‌توانند با یکدیگر کنار بیایند. پرخاشگری فروکش می‌کند، گویی جنگ نوعی ارگاسم بوده است که با آرمیدگی دنبال می‌شود. وضعیت‌ها و کنش‌های روانی، که تنها مدت کوتاهی پیش از آن توسط همهٔ افراد درگیر به‌وضوح درک می‌شد، ناگهان غیرقابل‌فهم می‌شوند. بوتول سرخوشی صلح را با شادی خاموش و پنهانی که هنگام مرگ یک فرد در بین وارثان احتمالی او حاکم می‌شود، و با آرمیدگی از تنشی که توسط دانشجویان پس از امتحانات تجربه می‌شود، مقایسه می‌کند. مردمان شکست‌خورده غالباً نوعی رضایت در این اندیشه می‌یابند که جنگ آنها را از خطاهایشان رها ساخته است و تمایل متمایزی برای حضور در مکتب فاتح نشان می‌دهند. نهادهای مردمان شکست‌خورده تحقیر می‌شوند و شکست آنها به‌عنوان مجازاتی برای جنایاتشان دلیل‌تراشی می‌شود. به این شیوه، شکست منبعی برای طرد و انکارها است. مردمان شکست‌خورده به‌خاطر خطاهایشان سزاوار شکست بودند: شکست‌خوردگان مقصر هستند. درحالی‌که قربانی کردن در جنگ به‌عنوان یک رویهٔ استرضایی برای اعمال ناشایست آینده مشارکت می‌کند، نگرش‌های کفاره‌جویانهٔ پس از جنگ جبرانی برای اعمال ناشایست گذشته هستند. قربانی کردن بزهای طلیعه به نظر می‌رسد بخشی از مناسک کفاره باشد. پدیدهٔ دیگر دورهٔ پس از جنگ، افزایشی در جنایت‌کاری است که با پرخاشگری فرافکنی‌شده به شکست‌خوردگان و محکومان، در تضاد است.

بوتول، با اشاره به پژوهش انجام‌شده در مورد رابطهٔ بین پرخاشگری و ناکامی، مکانیسم جابه‌جایی پرخاشگری تولیدشده توسط ناکامی را که به‌ویژه در یک سلسله‌مراتب صلب مشهود است، به بحث می‌گذارد. به‌ویژه در ارتش، خشم و ناکامی ممکن است خود را در رگباری از بدخلقی از بالا تا پایین مقیاس سلسله‌مراتبی تخلیه کنند.

افزایشی در فرافکنی اُبژه‌های بد، به‌عنوان واکنشی به ناکامی، به‌ویژه در روان‌شناسی جمعی مشهود است. پیمایش‌های انجام‌شده در غرب میانهٔ آمریکا نشان داده‌اند که حزب در قدرت در طول یک دورهٔ خشکسالی هرگز مجدداً انتخاب نمی‌شود. در جنوب آمریکا، آزار و اذیت سیاه‌پوستان با ناکامی جمعی تغییر می‌کرد؛ بنابراین همبستگی‌ای بین قیمت پنبه و تعداد اعدام‌های خودسرانه (لینچ کردن‌ها) مشاهده شد.

علاوه بر واکنش‌های پارانوئید، واکنش‌های افسرده‌وار به‌عنوان پاسخی به ناکامی مورد تأکید قرار گرفته‌اند. در فرد، ناکامی به همین نحو هم واکنش‌های پارانوئید و هم واکنش‌های افسرده‌وار را به وجود می‌آورد، اما این واکنش‌ها معمولاً همزمان هستند و یکدیگر را متوازن می‌سازند. در سطح جمعی، به نظر می‌رسد این واکنش‌ها یکدست‌تر باشند، به‌طوری‌که گویی یکی یا دیگری از این انواع در فرهنگی ناب رخ می‌دهد. به نظر می‌رسد یکی از ویژگی‌های سهولت اشاره‌شده در برانگیختن یک جمعیت به کنش پرخاشگرانهٔ ناگهانی، این واقعیت باشد که این امر نیازمند تحریک از سوی یک رهبر است. محتوای واکنش‌ها ممکن است متفاوت باشد؛ سوق دادن اوباش به پرخاشگری به همان اندازهٔ سوق دادن آنها به عرفان آسان است.

به گفتهٔ بوتول، یکی از تفاوت‌های اساسی بین پرخاشگری فردی و تکانهٔ جنگ‌طلبانه این است که درحالی‌که پرخاشگری فردی لحظه‌ای، گذرا، مشخصاً به همان شکل احساس‌شده و معمولاً محدود به یک فرد است، تکانهٔ جنگ‌طلبانه یک وضعیت هیجانی تعمیم‌یافته و عمیق است. غالباً آن وضعیت عمومی‌ای از پذیرش و تأیید خشونت آینده است تا تجلی خود خشونت. وضعیت جنگ‌طلبانه، به عبارت دیگر، با احساس نیازی به یک دورهٔ خشونت و نابودی مطابقت دارد تا با یک برانگیختگی پرخاشگرانهٔ اصیل. پیش از آنکه یک کنش باشد، یک باور است؛ گاهی اوقات صرفاً تسلیمی در برابر مصیبتی است که اجتناب‌ناپذیر در نظر گرفته می‌شود. فقدان ظاهری برانگیختگی پرخاشگرانه در جنگ به‌عنوان جشنواره‌ای نابودکنندهٔ بشریت مسلماً مشکل خاصی است و موردی است که ما به آن بازخواهیم گشت.

در ارتباط با مشکل ناکامی، بوتول خاطرنشان می‌کند که علل ناکامی گروهی متنوع هستند. یک ملت ممکن است خود را ناکام در نظر بگیرد زیرا دارای یک جام مقدس نیست یا به این دلیل که آرزوی اشغال مکان‌های مقدس را دارد. به همان خوبی می‌تواند خود را متقاعد سازد که نمی‌تواند بدون یک چاه نفت یا بندری در یک ساحل خاص تاب بیاورد. همچنین ممکن است از تحمل کردن اینکه همسایگانش نهادها یا باورهای متفاوتی از خودش داشته باشند، ناتوان باشد.

بسته به اینکه کدام‌یک از موارد بالا علت یک ناکامی خاص باشد، جنگ مذهبی، اقتصادی، ایدئولوژیک، و غیره نامیده خواهد شد. با وجود این، آنچه اساسی است این است که پس از یافتن یک انگیزه، تکانهٔ جنگ‌طلبانه فعال‌سازی مجدد یک‌سری کامل از فرایندهای روان‌شناختی را تحریک می‌کند که ما بایستی آنها را شفاف ساخته و تعریف کنیم.

یکی از معمول‌ترین اثرات تکانهٔ جنگ‌طلبانه این است که حس انتقادی مردم را کند می‌سازد، و پیش از هر چیز توانایی آنها را برای ارزیابی عقلانی نابودی فلج می‌کند. بوتول مشاهده می‌کند که اگر ما مشکلاتی را که یک ملت در تلاش است از طریق جنگ حذف کند با نابودی و رنج به‌بارآمده توسط همان جنگ مقایسه کنیم، عموماً درمی‌یابیم که مورد دوم از مورد اول فراتر می‌رود. بنابراین فرد این برداشت را دریافت می‌کند که تکانهٔ جنگ‌طلبانه‌ای که مقدم بر درگیری‌های مسلحانه است، نوعی تحریف را در آزمون واقعیت برمی‌انگیزد. همچنین جالب توجه است که جنگجویان معمولاً بر این باورند که آنها از جنگ بدون آسیب عبور خواهند کرد.

یک فرضیهٔ جالب که توسط بوتول مطرح شده این است که جنگ عناصر روانی ناهشیار را برمی‌انگیزد. طبق نظر او، رویدادهای تاریخ در ناهشیار ما ادغام می‌شوند. به نظر می‌رسد او فکر می‌کند که تغییرات در ساختار اجتماعی، با تعدیل لحن روان‌شناختی عمومی، عقده‌هایی را در افراد برمی‌انگیزد. این عقده‌ها بنیان‌های ناهشیار روح جمعی و واکنش‌های جمعی را آماده می‌سازند که به‌نوبهٔ خود رویدادهای جدیدی را تولید می‌کنند. اگرچه از دیدگاهی روانکاوانه این فرضیه که عقده‌ها از رویدادهای تاریخی سرچشمه می‌گیرند تا حدودی نامتعارف به نظر می‌رسد، با وجود این می‌تواند نقطهٔ مرجعی را برای بررسی دقیق‌تر این واقعیت عموماً پذیرفته‌شده تشکیل دهد که تاریخ تصویر آسیب‌شناختی روانی را تغییر می‌دهد، به این معنا که برخی اختلالات روانی تمایل دارند در زمان‌های مختلف تاریخ ناپدید شوند یا پدیدارشناسی متفاوتی را اتخاذ کنند.

تأمل روانکاوانه دربارهٔ جنبه‌های روان‌شناختی جنگ، همان‌طور که توسط بوتول توصیف شده است، به ما اجازه می‌دهد تا آنها را در بیشتر موارد تا این واقعیت ردیابی کنیم که آرمان گروه به یک اُبژهٔ عشق تبدیل می‌شود که جای اُبژهٔ عشق اصلی و فردی را می‌گیرد که -برای کودک- توسط مادر بازنمایی می‌شود.

مسلماً یکی از کمتر آموزنده و در عین حال مبهم‌ترین و نگران‌کننده‌ترین مشاهداتی که ممکن است، از دیدگاهی روانکاوانه، از بررسی بسیاری از جنبه‌های روان‌شناختی درگیری‌های مسلحانه، آن‌گونه که توسط بوتول توصیف شده‌اند، استخراج شود، مشاهداتی است که به اهمیت اخلاقی یا بهتر است بگوییم اخلاقی-مذهبی جنگ به‌عنوان قربانی-نابودی مربوط می‌شود. در سطحی عمومی، این مشاهده که جنگ (به‌عنوان یک قتل‌عام سازمان‌یافته و اکنون نیز به‌عنوان یک فاجعهٔ احتمالی) توسط انسان‌ها به‌عنوان یک وظیفهٔ به‌طور خاص الزام‌آور احساس می‌شود، به نظر می‌رسد یکی از عمیق‌ترین شهودهای فروید را تأیید کند، که توسط خود او به‌عنوان «بدعت استخراج اخلاقیات از غریزهٔ مرگ» توصیف شده است.

اما یک واقعیت حتی شگفت‌انگیزتر این است که جنگ به‌عنوان وظیفهٔ قربانی کردن، اگرچه کارکردهای اساساً مخربی را انجام می‌دهد، برای انسان‌ها اهمیت یک نابودی قرارگرفته در خدمت صیانت از آنچه دوست دارند را دارد. رفتار متعصبانه، آرمانی‌سازی از رهبر، نیاز به قربانی کردن خویش به نام یک آرمان، دادن و دریافت شهادت، و اینکه سرباز هم قربانی‌کننده و هم قربانی در آیین قربانی تمامی این جنبه‌های روان‌شناختی مجموعه‌ای از مسائل بسیار پیچیده را مطرح می‌کنند. با وجود این، اگر در شکلی ساده‌شده بیان شود، تمام این وضعیت‌ها ممکن است در سؤال زیر گنجانده شوند: چه چیزی در پایهٔ این گرایش خاص انسان به ایجاد ارزش‌های معینی نهفته است که به نام آنها احساس می‌کند بایستی خود را قربانی کند؟

روانکاوی تلاش کرده است تا بر نگرش مربوط به قربانی کردن به‌طور کلی پرتو افکند، و آن را با مشکل عمومی مازوخیسم مرتبط سازد.

مازوخیسم، در ابتدایی‌ترین بیان خود، و با فهمیده شدن به‌عنوان کسب لذت از یک تجربهٔ دردناک، یک امتیاز انحصاری و مختص انسان نیست. با فنون مناسب می‌توان آن را به‌طور آزمایشی در سگ‌ها، از طریق تجربه‌های بازتاب‌های شرطی، برانگیخت.

در آزمایشگاه پاولوف، یک موقعیت مازوخیستی به‌طور آزمایشی در یک سگ از طریق تداعی یک محرک دردناک (یک شوک الکتریکی قدرتمند) با ارائهٔ غذا تولید شد. سگ در مواجهه با موقعیتی از این دست، در ابتدا با شورش و حمله به آنچه به‌عنوان محرک دردناک ادراک می‌کند، واکنش نشان می‌دهد. با وجود این، پس از تعداد کافی از تداعی‌های شوک-غذا، یک واکنش متناقض در سگ مشاهده می‌شود. سگ، به‌جای شورش و حمله به آن، به محرک دردناک -که اکنون به‌تنهایی داده می‌شود و دیگر با غذا همراه نیست- با لذت پاسخ می‌دهد.

گفته می‌شود شرینگتون (Sherrington)، پس از مشاهدهٔ آزمایشی از این نوع در آزمایشگاه پاولوف، فریاد برآورده است: «سرانجام روان‌شناسی قدیسان را درک می‌کنم!» روزی اتفاق افتاد که من این اظهارنظر شرینگتون را برای جمعی از افراد غیرمتخصص نقل کردم، و ازاین‌طریق خندهٔ عمومی را برانگیختم. اما زمانی که بلافاصله پس از آن افزودم که آزمایش پاولوفی همچنین روان‌شناسی قهرمانان را تبیین می‌کند، آن جمع با عدم‌تأیید آشکاری واکنش نشان دادند.

بنابراین، ما به‌طور کلی متمایل هستیم که تشخیص مازوخیسم را برای فداکاری‌های انجام‌شده به نام آرمان‌های بی‌ارزش دیگران بپذیریم اما تمایل کمتری به انجام این کار در مورد فداکاری‌های انجام‌شده به نام آرمان‌هایی داریم که خودمان به آنها باور داریم. در مورد دوم، آنچه در شرایط دیگر بایستی مازوخیسم در نظر بگیریم، در عوض به نوعی اَبَرارزش تبدیل می‌شود.

بنابراین شفاف‌سازی این موضوع باقی می‌ماند که چه چیزی در پایهٔ گرایش انسان به تبدیل کردن نیاز خود به فدا کردن خویش به‌خاطر آرمانی که به آن باور دارد، به نوعی اَبَرارزش نهفته است.

اگر در حیطهٔ بازتاب‌های شرطی باقی بمانیم و خود را به آزمایش ذکرشده در بالا با سگ محدود کنیم، به نظر می‌رسد محرک اولیهٔ (primum movens) موقعیت مازوخیستی توسط نیاز به غذا تشکیل شده باشد. کل فن بازتاب‌های شرطی بر اساس لوله‌ای است که به غدد بزاقی سگ متصل می‌شود. بنابراین، برای سگ، غذا یک ارزش بی‌قیدوشرط (نوعی امر مطلق) است که بسط تمام ارزش‌های مشروط (یعنی نسبی)، از جمله تجربهٔ مازوخیستی توصیف‌شده در بالا، به آن بستگی دارد. بدین ترتیب ممکن است بگوییم که سگ در مواجهه با محرک دردناک با شادی دم تکان می‌دهد زیرا محرک دردناک به ارائهٔ غذا تبدیل شده است. با وجود این، اگر در پی استقرار بازتاب شرطی، تداعی محرک دردناک-غذا تکرار نشود، بازتاب شرطی از بین می‌رود و سگ بار دیگر به محرک دردناک به‌مثابه یک دشمن واکنش نشان می‌دهد.

معادل ما برای آنچه غذا برای سگ است چیست؟ این چیز مطلق و بی‌قیدوشرط که به‌نحوی استقرار یک موضع مازوخیستی-فداکارانه را توجیه می‌کند، که آن نیز به‌نوبهٔ خود به دلیل قرار گرفتن در خدمت آن چیز مطلق و بی‌قیدوشرط به نوعی اَبَرارزش تبدیل می‌شود، چیست؟

پاسخ روانکاوانه به این سؤال، یا دست‌کم نوع خاصی از پاسخ روانکاوانه، ما را دقیقاً و بار دیگر به غذا به‌عنوان هدیهٔ اصلی مادر به کودک بازمی‌گرداند. این همان چیز مطلق و بی‌قیدوشرطی است که انسان در عمیق‌ترین بخش وجود خود به‌عنوان یک اُبژهٔ عشق مسخ‌شده و مطلق‌شده، به‌عنوان نوعی بهشت که در ابتدا از آن لذت برده شده اما به‌سرعت از دست رفته است، با خود حمل می‌کند.

و بدین ترتیب زندگی انسان به تلاشی مداوم، کم‌وبیش امیدوارانه، یا کم‌وبیش ناامیدانه، برای بازپس‌گیری این اُبژهٔ گران‌بها تبدیل می‌شود. به نظر می‌رسد عمیق‌ترین خاستگاه شکل‌گیری گروه با یکی از این فرازونشیب‌های بازپس‌گیری غذای اصلی، و وحدت با مادر و هدیهٔ ازدست‌رفتهٔ او، مرتبط باشد.

اگرچه به نظر می‌رسد غذا با استقرار اُبژه‌های بی‌قیدوشرط و با شرطی‌سازی‌های متعاقب هم در انسان و هم در سگ پیوند داشته باشد، آنچه به نظر می‌رسد انسان را از سگ متمایز می‌سازد این است که سگ در شکل بیولوژیک ابتدایی‌اش به غذا وابسته می‌ماند درحالی‌که در انسان غذا به‌عنوان یک اُبژهٔ بیولوژیک به‌طور عظیمی در قالب یک نماد و در فرازونشیب‌های اصلی عشق مرتبط با حضور آن و در تجربه‌های اولیهٔ نفرت متصل به غیاب آن، بسط می‌یابد. به این شیوه تجربهٔ سگ در نهایت واقع‌گرایانه‌تر است، درحالی‌که غنی‌سازی و بسط فانتزی‌گونهٔ فرازونشیب‌های عاطفی اصلی‌اش، کودک انسان را به سمت شکل‌گیری یک دنیای درونی پرشده از اُبژه‌های فانتزی هدایت می‌کند که بسطی را به بُعد واهی زندگی روانی انسان می‌افزاید که به نظر می‌رسد در حیوانات دیگر وجود ندارد. تکثیر امر واهی شاید در پایهٔ فرایندهای تأیید و آزمون واقعیت به‌عنوان فرایندهایی نهفته باشد که به‌طور خاصی در انسان بسط یافته‌اند؛ با وجود این، غیرقابل‌انکار است که بسط امر واهی انسان را، بیش از هر حیوان دیگری، در معرض تجربهٔ روان‌پریشی قرار می‌دهد.

من در مقاله‌ای که به شفاف‌سازی مشکلات مربوط به خاستگاه قانون به‌عنوان یک آرمان گروهی، و بحران جنگ اختصاص یافته بود، در پی آن بودم تا نشان دهم که هم مکانیسم‌های پارانوئید و هم مکانیسم‌های افسرده‌وار در پدیدهٔ جنگ مشارکت دارند[۳].

جنبه‌های روان‌شناختی جنگ، یعنی بحران غریزهٔ صیانت نفس، آرمانی‌سازی نیاز به فداکاری و همچنین آرمانی‌سازی رهبر، همگی به نظر می‌رسد پدیده‌هایی باشند که بر اساس این واقعیت رخ می‌دهند که افراد بر اساس همانندسازی با یک اُبژهٔ عشق مشترک گروهی را تشکیل می‌دهند. ازآنجاکه آرمان گروه (به‌عنوان یک اُبژهٔ عشق و همانندسازی) به‌مثابه آنچه به افراد درون گروه جان می‌بخشد در خیال آورده می‌شود، صیانت از اُبژهٔ عشق مشترک به‌عنوان کارکردی اولیه در مقایسه با صیانت از فرد احساس می‌شود. موقعیتی از این دست مختص انسان است و به‌شیوه‌ای نیاز به فداکاری را توجیه می‌کند. با وجود این، من بر این باورم که موفق شده‌ام نشان دهم که آرمان گروه، با ترجمه کردن کارکرد انضمامی و حیاتی اُبژهٔ عشق اولیه به بُعدی واهی -و به‌نوعی غصب کردن آن- باعث تکامل نیاز اصلی به فداکاری (بیان‌شده توسط نیاز بدوی به گناه) در یک بُعد واهی و غیراصیل می‌شود.

در واقع، در جنگ، فداکاری با هدف تسلط یافتن بر بخش‌های بد خویشتن، به‌عنوان کارکردی از صیانت اُبژهٔ عشق اولیه که توسط خویشتن تهدید شده است، آن‌گونه که در اخلاقیات فرد رخ می‌دهد، انجام نمی‌شود. در جنگ، فداکاری از طریق فرافکنی گرایش‌های مخربی که در اصل علیه اُبژهٔ عشق فرد هدایت شده‌اند، به‌سوی دشمن، سادیستی می‌شود.

بهترین نمونه از واهی بودن و غیراصیل بودنی که نیاز به فداکاری در جنگ کسب می‌کند توسط کامیکازه (kamikaze) به ما ارائه می‌شود. نزد کامیکازه، فدا کردن خویش برای انکار نیازهای گناه فرد که با تکانه‌های خصمانه علیه اُبژهٔ عشق او مرتبط هستند، به کار گرفته می‌شود: فرایندی که توسط متهم ساختن دشمن به گناه در آیین فتیال که به این یا آن شکل در هر جنگی حضور دارد، بر ما آشکار می‌گردد.

نمونه‌ای برجسته از نیاز به فداکاری به‌عنوان فرایندی اصیل از ترمیم توسط سقراط به ما ارائه می‌شود که احساس می‌کرد بایستی خود را فدا کند تا اُبژهٔ عشق او (آرمان اخلاقی‌اش) بتواند زندگی کند. بنابراین درحالی‌که به نظر می‌رسد آرمان سقراط از طریق فداکاری فیلسوف واقعاً زوال‌ناپذیر شده است، کامیکازه از نجات آرمان میکادو (Mikado) ناتوان بود. جنبهٔ واهی و غیراصیل فرایند ترمیم که در جنگ از طریق فداکاری انجام می‌شود، به نظر می‌رسد در این واقعیت نهفته باشد که، فدا کردن خویش در جنگ، اگرچه توسط یک نیاز عشق به حرکت درمی‌آید، در واقعیت از طریق فعالیت‌های دگر-مخرب بیان می‌شود.

به عبارت دیگر جنگ -درحالی‌که باعث می‌شود انسان‌ها موقعیت‌های روانی اولیهٔ مربوط به نیازهای اولیهٔ عشق و گناه در رابطه با اُبژهٔ عشق و همانندسازی خود را، که با نابودی تهدید شده‌اند، دوباره زندگی کنند- به نیازهای عشق و گناه خیانت می‌کند، و آنها را به شیوهٔ پارانوئید بسط می‌دهد. ما قادر خواهیم بود پس از مطالعهٔ مکانیسم بسط پارانوئید ماتم، عمدتاً در جنگ‌های مردمان بدوی، این موضوع را بهتر درک کنیم. حکم مقصر بودنی که علیه دشمن شکست‌خورده صادر می‌شود، که یک پدیدهٔ نمونهٔ پس از جنگ است، به‌شیوه‌ای مثال‌زدنی نشان می‌دهد که دفاع از آنچه عادلانه است، که انسان‌ها در آغاز یک درگیری با آن از خود بی‌خود می‌شوند، یک موقعیت واهی است که در نهایت جنگ را به‌عنوان فرایندی بیگانه با هر ایده‌ای از عدالت تا آن حد نشان می‌دهد که در آن جنگ اساساً با اصل موضوعهٔ پارانوئید «مرگ تو زندگی من است» در ارتباط است، که به‌موجب آن ملت شکست‌خورده همواره مقصر است.

بنابراین من فکر می‌کنم که برای جنگ امکان‌پذیر بود که این‌چنین عمیقاً در قلب انسان‌ها ریشه بدواند زیرا آنها همواره قادر بودند آن را به‌عنوان یک شر ضروری ببینند، چراکه نه‌تنها کارکردهای مخرب بلکه نیازهای عشق را نیز در بر می‌گیرد. با وجود این، یکی از مهم‌ترین مشارکت‌های بررسی روانکاوانه در رابطه با پدیدهٔ جنگ، کشف این موضوع است که جنگ شاید غیراصیل‌ترین تجربهٔ عشق باشد.

این مقاله با عنوان «The War Phenomenon» فصل اول کتاب «روانکاوی جنگ» اثر فرانکو فورناری است که از طریق ترجمهٔ ماشینی و مقابله و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۱۶ فروردین ۱۴۰۵ در بخش روانکاوی اجتماعی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] Gaston Bouthoul, Les Guerres: Mements de FoUmologie (Paris,1951).

[۲] AlLx Strachey, The Unconscious Motives of War (London, 1957).

[۳] Franco Fomari, La Vita Affettiva Originaria del Bambino (Mflan,1963).

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

Back To Top
×Close search
Search