skip to Main Content
تجربهٔ تصاحب‌نشده

تجربهٔ تصاحب‌نشده

تجربهٔ تصاحب‌نشده

تجربهٔ تصاحب‌نشده

عنوان اصلی: تجربهٔ تصاحب‌نشده
نویسنده: خشایار داودی‌فر
انتشار در: گروه روانکاوی تداعی
تاریخ انتشار: ۴ اسفند ۱۴۰۴
تعداد کلمات: ۱۷۵۹
تخمین زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

تجربهٔ تصاحب‌نشده
تأملی در ایدهٔ کتی کاروت پیرامون تروما[۱]

گر می‌بری، ببر خاکستری را که بر سینهٔ من خفته است
اما بدان که آفاق را خونین خواهی کرد…
…داغ است هنوز داغ است
خاکستری که از تو بر سینهٔ من نشسته است.
رضا براهنی

چه معنایی می‌دهد این که فاجعه‌ای را از سر گذرانده باشیم و در عین حال آنجا نبوده باشیم؟ نه اینکه غایب بوده باشیم، بلکه حاضر بوده، با تمام جسم و جانمان حاضر بوده باشیم اما آنچه رخ داده از چنگ آگاهی‌مان گریخته باشد. کتی کاروت در تجربهٔ تصاحب‌نشده[۲] از این نقطه آغاز می‌کند، از لحظه‌ای که فاجعه بر سر آدمی فرود آمده اما آن را تجربه نکرده است. نه به این معنا که فراموشش کرده، نه به این معنا که آن را پس‌رانده یا هرچیزی مثل این، بلکه به این معنا که رخداد در لحظهٔ وقوعش هرگز از آن کسی نشده است. در نگاه او دقیقاً همین تصاحب‌ناشدگی و نه شدت درد یا عظمت رخداد است که هستهٔ تروما را می‌سازد.

فروید در موسی و یکتاپرستی[۳] مثال جالبی دارد، او می‌گوید کسی که در تصادف مهیبی حضور دارد ممکن است به شکلی ظاهراً بدون آسیب موقعیت را ترک کند اما روزها و هفته‌ها می‌گذرند و آن‌گاه ناگهان در زمانی سمپتوم‌هایی آشکار می‌شوند. فروید این فاصلهٔ میان حادثه و بروز سمپتوم‌ها را دوره‌ی نهفتگی نامید.

کاروت همین نکته را مورد تأکید قرار می‌دهد و ایده‌اش را بر این استوار می‌کند که نهفتگی نه یک دورهٔ زمانی پس از رخداد بلکه بخشی از ساختار درونی خود رخداد است. در چنین وضعیتی دستگاه روان در برابر هجوم ناگهانی فاجعه سپر انداخته و ادراک را معلق می‌کند. این ایده چنین معنا می‌دهد که رخداد به سبب سرعت و شدتش اصلاً هرگز به‌طور کامل وارد سامانهٔ نمادین او نشده است. سوژه در لحظهٔ تصادف آنجا بوده و البته آنجا نبوده است و درست همین حضور/غیاب است که تروما را برمی‌سازد.

پس باید گفت آنچه در کابوس‌ها و جبر تکرار بازمی‌گردد چیزی متفاوت از بازگشت پس‌رانده است. این امر چیزی از جنس یادآوری نیست بلکه سوژه در این تکرارها برای نخستین بار رخدادی را تجربه می‌کند که در زمان وقوعش تجربه‌ناپذیر بوده است. کابوس‌های سوژه نه تکرار گذشته‌ای نمادین که نخستین مواجههٔ سوژه با این به ظاهر گذشته است، مواجهه‌ای که به‌نحوی ناسازنما تنها پس از رخداد ممکن می‌شود. به همین سبب تروما همواره بیش از حد زود و بیش از حد دیر فرا می‌رسد؛ بیش از حد زود برای فهمیده شدن و بیش از حد دیر برای جلوگیری. در این شکاف میان رخ دادن و فهمیدن تجربه‌ای زاده می‌شود که مالک ندارد و این تجربه را به حق بایست تجربهٔ تصاحب نشده نامید.

کاروت این ایده را نه فقط در استدلال بلکه در خود مادیت زبان نیز ردیابی می‌کند. واژه‌ی آلمانی تصادف {Unfall} از ریشهٔ {fallen} ساخته شده است که معنای افتادن و سقوط کردن می‌دهد. کلمهٔ {Unfall} همچنین معنای پیشامد ناگوار، چیزی که بر سرت می‌افتد بی‌آنکه خواسته باشی هم می‌دهد. اما وقتی فروید از همین مثال تصادف بینش نظری‌اش را مطرح می‌کند خود متن آلمانی‌اش نیز سرشار از صورت‌های مختلف همین ریشه می‌شود. میان حادثه {Unfall} و بینش {auffallen}؛ سقوط مشترک است. فهمیدن و رخ دادن اتفاق هر دو افتادن هستند و ما نیز در فارسی از هر دو دو معنا بهره می‌بریم. هر دوی این دلالت‌ها به امری ناگهانی، ناخواسته و خارج از مهار سوژه اشاره دارند. بر همین اساس کاروت نتیجه می‌گیرد که حقیقت تروما چیزی نیست که سوژه بسازد یا کشف کند بلکه چیزی است که بر سوژه فرو می‌افتد، دقیقاً همان‌طور که حادثه بر سوژه فرو افتاده است.

اما چه چیزی این فرو افتادن، این سقوط نافهمیده را از جایی به جای دیگر حمل می‌کند؟ اینجاست که به مفهومی می‌رسیم که شاید مرکزی‌ترین ایدهٔ فصل اول کاروت باشد، مفهوم عزیمت یا ترک کردن {Verlassen}. اگر به مثال فروید که در ابتدای متن مطرح شد توجه کنیم او اشاره کرده قربانی تصادف به ظاهر آسیب ندیده و از محل حادثه دور می‌شود یا صحنه را ترک می‌کند. در واقع همین توانایی ترک کردن، همین راه‌افتادن و رفتن گواهی بر آن است که ضربه تجربه نشده است. شاید اگر می‌فهمید چه بر سرش آمده همان‌جا فرو می‌ریخت. پس کاروت می‌گوید ترک کردن حامل تروماست بی‌آنکه بیان شود. سوژه تروما را نه در شکل خاطره یا دانش، بلکه به شکل سکوتی که در عمل ترک کردن نهفته است با خویش حمل می‌کند.

همین نکته را می‌توان در دوران نگاشتن موسی و یکتاپرستی در زندگی شخصی فروید نیز یافت. او کتاب موسی و یکتاپرستی را بین سال‌های ۱۹۳۴ و ۱۹۳۸ نوشت که سال‌های واپسین زندگی‌اش در وین را در بر می‌گیرد. به باور کاروت خود کتاب ساختاری تروماتیک دارد، بخشی از آن منتشر شد، بخشی نگه داشته شد و بخشی نیز او را مانند روحی ناآرام تعقیب کرد و سرانجام در لندن {پس از گریختن از وین} تکه‌پاره‌هایش را با تکرار برخی بخش‌ها به هم دوخت. فروید می‌نویسد نتوانسته ردپای شیوه‌ی غیرعادی تقریر این کتاب را از اثرش پاک کند. کتاب جای زخم را بر تنش دارد.

بر اساس همین ایده می‌توان در متن فروید نیز ردپایی از این وضعیت را یافت. کاروت نشان می‌دهد که او نه در توصیف آزار نازی‌ها و نه در شرح وحشت و تعقیب، بلکه در یک عبارت ساده این وضعیت را نشان می‌دهد. فروید در مقدمه‌ای که در ژوئن ۱۹۳۸ از لندن نوشت تنها به ذکر این نکته بسنده کرد که «من ترک کردم {verliess ich}.» بعد از آن نیز در بخش خلاصه و بازگویی نوشته است «هجوم {نازی‌ها} مرا مجبور کرد خانه‌ام را ترک کنم.» خانه‌ام، نه کشورم یا شهرم، بلکه خانه‌ام. فروید در این متن چندان سخنی از خشونت نمی‌گوید. او تنها خانه‌اش را ترک می‌کند، همچون قربانی تصادف که ظاهراً آسیب‌ندیده صحنه را ترک می‌کند و تروما در همین جای خالی حمل می‌شود، در فاصلهٔ دو مقدمه‌اش بر کتاب و در فضای خالی میان پیش از مارس ۱۹۳۸ و در ژوئن ۱۹۳۸؛ در سکوتی که واژهٔ ترک کردن حمل می‌کند.

اما این ترک کردن تنها حامل درد نیست. فروید در ادامهٔ همان جمله نوشت «اما همین امر نیز مرا آزاد کرد.» آزاد برای نشر کتابش و برای به‌سخن‌آوردن آنچه در وین امکان گفتنش نبود. همچنین او در نامه‌ای به پسرش ارنست در می ۱۹۳۸ نوشته بود «دو چشم‌انداز مرا در این روزهای سیاه سرپا نگه داشته، دیدار دوبارهٔ شما و مردن در آزادی.» چهار کلمهٔ آخر این جمله یعنی مردن در آزادی به انگلیسی نوشته شده‌اند نه به آلمانی. کاروت این امر را به ترک کردن زبان نیز نسبت می‌دهد و می‌گوید آزادی فروید آزادی از جنس رهایی نیست بلکه آزادی مردن است، مردن در سخن و زبان دیگری و برای گوش‌های او. ترک کردن خانه و زبان شرط امکان‌پذیر شدن بیان است و به تعبیر کاروت ما تنها آن‌گاه می‌توانیم سخن بگوییم که از جایی رانده شده باشیم که سخن در آن ناممکن بود.

اکنون شاید بتوانیم برای تصاحب‌نشده معنای دیگری در نظر بگیریم. تصاحب‌نشده صفتی برای کلمهٔ تجربه است و مسئله این نیست که سوژه ناتوان بوده یا دستگاه روانش ناقص عمل کرده بلکه موضوع این است که تروما در جوهر خویش تجربه‌ای است که قابل تصاحب نیست. هر تلاشی برای از آن خویش کردن آن چه از طریق یادآوری همواره تا حدی محکوم به شکست است، زیرا همان لحظه‌ای که قرار بود تجربه شود خالی است. ما می‌توانیم تروما را تکرار کنیم اما نمی‌توانیم آن را به یاد بیاوریم چراکه هرگز خاطره‌ای از آن نداشته‌ایم. بر همین اساس کابوس نیز خاطره نیست بلکه نخستین تجربه است. بدن ما همواره بیش و پیش از ذهنمان می‌داند و این دانش بدنی و جبر تکرار ناشی از آن همان است که کاروت تجربهٔ تصاحب‌نشده می‌نامد. در واقع اینجا تجربه‌ای وجود دارد اما مالکی ندارد، حقیقتی حضور دارد اما هرگز حاضر نبوده است.

پس در نهایت بایست تکرار کرد تروما همواره به نحوی بر سوژه فرو می‌افتد، زیرا توسط آگاهی فیلتر و تفسیر نشده و عیناً محفوظ مانده است اما در جایی که سوژه به آن دسترسی ندارد. افزون بر آن همین مصونیتش از حافظه است که رخداد را به جای یادآوری، به نحوی رنج‌آور در کابوس‌ها، لرزش‌های تنانه و در فلش‌بک‌ها بازمی‌گرداند و شاید دلیل درد جانکاه بازماندگان نیز همین نکته باشد. درد بازمانده درد یادآوری چیزی وحشتناک نیست بلکه درد مواجهه با چیزی که هرگز فهم نشده است.

بازمانده آن کسی است که ادامهٔ حیاتش گواه چیزی است که خودش نمی‌داند. فروید از وین جان به در برد و آنچه با خود آورد نه خاطرهٔ خشونت بلکه سکوت ترک کردن بود، سکوت ترک‌کردنی که بار تمام آن وحشت را در خود حمل می‌کرد بی‌آنکه بتواند بیانش کند. بنابراین بقا در خوانش کاروت از فروید تنها امتداد یک لحظهٔ نافهمیده نیست بلکه نوسانی است مستمر و جانکاه میان مرگ و زندگی. تاریخ مستتر در این بقا چیزی نیست جز گره‌خوردن ناگسستنی و تحمل‌ناپذیر داستان زندگی تن با مرگ (دیگری) که از سر گذشته است. این امر همچون حفره‌ای در مرکز هستی می‌ماند که بسته نمی‌شود و حیات پس از آن در شکل بنیادینش تن دادن به همین پیوند جانکاه با مرگ دیگری است.

اگر ما مالک تجربهٔ خویش نیستیم و اگر حقیقت آنچه بر سرمان آمده در شکاف میان رخ‌دادن و فهمیدن گم شده است آنگاه اخلاقیات تروما اخلاقیات شنیدن است. نه شنیدنی که به فهم منتهی شود، بلکه شنیدنی که آن‌سوی فهم، همانگونه که فینک[۴] به آن اشاره کرده است. ما حاملان پیغام‌هایی هستیم که خویش قادر به درکش نیستیم، پیغام‌هایی که از شکافی نشئت می‌گیرند که ما نه توان مرهم نهادن بر آن را داریم نه توان فراموشی.

اما کاروت با وام گرفتن از خوانش لکان از رویای فرزند در حال سوختنِ نقل شده توسط فروید از شنیدن نیز فراتر رفته و به از خواب پریدن می‌رسد. این از خواب پریدن را باید در مقام رویارویی با مسئولیت امکان‌ناپذیر روان در برابر مرگ دیگری در نظر گرفت و شاید دشوارترین شکل هستی همین باشد؛ همواره در راه بودن این درد، یا به قول براهنی حمل کردن خاکستری در سینه‌مان که هنوز داغ است.

این مقاله با عنوان «تجربهٔ تصاحب‌نشده» توسط خشایار داودی‌فر نگارش شده و در تاریخ ۴ اسفند ۱۴۰۴ در مجلهٔ روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] متن حاضر تنها خوانشی محدود از ایدهٔ تجربهٔ تصاحب‌نشده در اندیشهٔ کتی کاروت است و طبیعتاً بسیاری از جنبه‌های غنی کتاب او را پوشش نمی‌دهد. مطالعهٔ مستقیم کتاب برای هر علاقه‌مندی ضروری است.

[۲] Caruth, C. (1996). Unclaimed Experience: Trauma, Narrative, and History. Baltimore, MD: Johns Hopkins University Press

[۳] Freud, S. (1964). Moses and monotheism. In J. Strachey (Ed. & Trans.) The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud, Volume XXIII (1937-1939)

[۴] بروس فینک (۲۰۱۰)، علیه فهمیدن، ترجمه: تیم ترجمه تداعی، نشر آنلاین در سایت تداعی

Back To Top
×Close search
Search