skip to Main Content
چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟

چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟

چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟

چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟

عنوان اصلی: چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟
نویسنده: فاطمه امیری
انتشار در: مجلهٔ روانکاوی تداعی
تاریخ انتشار: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
تعداد کلمات: ۱۶۷۲ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟

مرا در منزل جانان چه امن عیش، چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
حافظ

در پندار عمومی، تحقق خواسته‌ها با رضایت پیوندی بدیهی دارد. گویی زندگی سیستمی عادلانه از تلاش و پاداش است که در آن، پشت سر گذاشتن دشواری‌ها برای رسیدن به مطلوب، به آسودگی ختم خواهد شد. اما واقعیت غالباً وضعیتی معکوس را پیش چشم ما گذاشته است: در لحظه‌ای که فرد به آرزوی دیرینه‌اش دست می‌یابد، احساساتی فعال می‌شوند که نه‌تنها خوشایند نیستند، بلکه بار سنگین اضطراب و تهی‌بودگی را بر شانه‌ی او می‌گذارند.
برای فهم این پارادوکس، باید بین «تغییر شرایط بیرونی» و «برهم خوردن مختصات روانی» تمایز بگذاریم. اسباب‌کشی به یک کشور جدید یا ارتقای شغلی، صرفاً تغییراتی در موقعیت جغرافیایی و اجتماعی هستند؛ اما این رخدادها زمانی اضطراب ایجاد می‌کند که کل سیستم معنایی زندگی فرد را زیر و رو کنند. ایستادن در موقعیت مطلوب، می‌تواند نقش‌ها و تصاویری را که ما تا دیروز با آن‌ها خودمان را تعریف می‌کردیم، منقضی و بلااستفاده کند. تجربه‌ی گذشته تمام می‌شود در حالی که آرایش جدید هنوز سازمان نیافته و فرد خود را در وضعیتی آستانه‌ای، معلق و بدون پناهگاه می‌یابد. آن موفقیت ظاهراً شیرین به سرعت جادوی عاریتی‌اش را از دست می‌دهد و به کالبدی معمولی سقوط کرده و اضطراب را سرریز می‌کند.

رویارویی با  شکاف دیگری

برای فهم اینکه چرا رسیدن به مقصد با خود اضطراب می‌آورد، ابتدا باید بپرسیم که فرد تا پیش از رسیدن، موتور روانی خود را حول چه چیزی روشن نگه داشته بود؟ واقعیت این است که ما صرفاً برای دل خودمان نمی‌دویم؛ ما همیشه در زمین دیگریِ بزرگ می‌دویم. دیگریِ بزرگ، ساحت نمادین و جایگاه زبان است؛ یعنی همان خاستگاهی که دال‌هایش ابتدا از زبان والدین به عنوان نخستین کارگزاران این نظام نمادین به ما منتقل می‌شوند تا یاد بگیریم خودمان را روایت کنیم. ما تمام آن عناوین و نقش‌هایی را که به زندگی‌مان معنا و ارزش می‌دهند -از دال «فرزند سر به راه» و «تکیه‌گاه خانواده» گرفته تا تصویر «نفر اول» و «آدم موفق مستقل»- همگی را از صندوقچه‌ی این دیگری وام می‌گیریم.

نخستین معضل ناآگاه روان در مواجهه با این ساحت نمادین، یک پرسش مبهم و دلهره‌آور است: «او از من چه می‌خواهد؟». از آنجا که این دیگری (جامعه، فرهنگ، والدین) هیچ پاسخ یا دستورالعمل قطعی و نهایی‌ برای ما ندارد، روان دست به دامن فانتزی می‌شود. فانتزی در زندگی روزمره، همان سناریوی پنهانی است که ما می‌سازیم تا به این ابهام هولناک، یک نظم فرضی ببخشیم. فرد با خود، ناآگاهانه قرار می‌گذارد که اگر شبانه‌روز درس بخواند، اگر فقر خانواده را جبران کند، اگر به موقعیت برتری برسد، در نهایت پاسخ این پرسش را خواهد یافت؛ یعنی روزی می‌رسد که دیگری او را تماشا خواهد کرد، تمام‌قد به‌رسمیت خواهد شناخت و کمبودش را برای همیشه جبران خواهد کرد.

فرد سرانجام چمدانش را در پایتختی جدید باز می‌کند، یا پشت همان میز مدیریتی‌ می‌نشیند که سال‌ها آرزویش بود. اما درست در همین لحظه‌، او با حقیقتی مواجه می‌شود: دیگری (خانواده یا جامعه‌ای که کل زندگی‌اش را وقف اثبات خود به آن‌ها کرده بود) پاسخی نهایی برای او ندارد و قادر نیست او را برای همیشه تسکین دهد. موفقیت سوژه، شکاف دیگریِ بزرگ را عیان می‌کند.

این تعارض حتی می‌تواند در سطح بدن نیز سرمایه‌گذاری شود. سمپتوم‌های بدنی، مانند بیماری‌های ناگهانی یا افت شدید انرژی در آستانه‌ی یک موفقیت بزرگ، می‌توانند شیوه‌ای ناآگاهانه برای حفظ مدار آشنای «ژوئیسانس» (آن کام‌جویی ناآگاهانه‌ای که سوژه از دل رنج کسب می‌کند) باشند؛ مداری که در تاریخچه‌ی فرد، تنها راه تضمین‌شده برای دریافت توجه و عشق بوده است. مانند کودکی که تنها وقت بیماری دیده می‌شد. گویی بدن سوژه به صحنه‌ای بدل می‌شود که در آن، این رابطه‌ی آشنا با دیگری دوباره به اجرا درمی‌آید: رنجی که دیده می‌شود و از سوی مرجعی مقتدر معنا می‌یابد.

گسست در روایت خویشتن

روی دیگر ورود به شرایط جدید، از کار افتادن همانندسازی‌هایی است که «من» (Ego) تا پیش از این از خلال آن‌ها خود را در جایگاهی نسبتاً باثبات بازمی‌شناخت. سوژه در بنیاد خود یکپارچه نیست؛ او شکافی ساختاری دارد که با توهم انسجام «من» پوشانده می‌شود. همانندسازی با تصاویر ایده‌آل، به «من» امکان می‌دهد تصویری نسبتاً منسجم از خویشتن بسازد؛ اما این تصویر همواره در شبکه‌ای نمادین از دال‌ها جای گرفته که به سوژه می‌گویند در نسبت با دیگری چه کسی است و چه جایگاهی را اشغال می‌کند.

این دال‌ها در زندگی روزمره می‌توانند در قالب عنوان‌هایی مانند «پژوهشگر»، «آدم حساس»، «مبارز» یا حتی «قربانی» ظاهر شوند. تا زمانی که شبکه‌ی دال‌ها و همانندسازی‌ها بتوانند موقعیت سوژه را نسبتاً تثبیت کنند، روایتی منسجم از خویشتن ممکن می‌شود. اما تحقق خواسته‌ها می‌تواند این نظم را مختل کند: جایگاهی که زمانی معنای «من» را تضمین می‌کرد، دیگر با مختصات موقعیت تازه هم‌خوان نیست.

فردی را در نظر بگیرید که خود را در جایگاه «آدم مبارز در برابر سختی‌ها» شناخته است. سال‌ها دشواری، محرومیت و تلاش، نه فقط موانعی در مسیر او، بلکه بخشی از زنجیره‌ی دال‌هایی بوده‌اند که جایگاهش را در نسبت با دیگری سازمان می‌داده‌اند. در این وضعیت الگویی مشخص برای اهلی‌کردن و مهار ژوئیسانس در دسترس بود اما با رسیدن به رفاه و ثبات، آن دال پیشین کارکرد خود را در پوشش‌دادن این ژوئیسانس از دست می‌دهد. او نه تنها یک «تصویر قدیمی» را از دست داده؛ بلکه ژوئیسانسی که پیش‌تر در قالب رنج و مبارزه فرم می‌گرفت، اکنون بدون همان ظرف نمادین پیشین، خود را به‌صورت اضطراب آشکار می‌سازد.

در نتیجه، گسست در روایت خویشتن هم‌زمان گسستی در جایگاه سوژه در میدان دیگری است. روشن نیست که او در این موقعیت تازه با چه دالی خطاب خواهد شد، چه انتظاری از او خواهد رفت و چه چیزی از او مطالبه خواهد شد. اضطراب وضعیت جدید از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد: از لحظه‌ای که پوشش نمادین می‌شکافد و میل دیگری دیگر بدیهی نیست.

مفقود شدن فقدان

وقایعی نظیر تغییرات جغرافیایی یا ارتقای حرفه‌ای، به خودی خود دگرگونی در ساختار روان نیستند؛ بلکه شتاب‌دهنده‌هایی عینی‌اند که با متوقف کردن مدار انتظار، سوژه را با شکاف درونی‌اش روبرو می‌کنند. زمان در ناآگاه، امتدادی خطی و تقویمی نیست، بلکه حول فانتزی سازمان می‌یابد که وظیفه‌اش جهت دادن به میل است.

نمونه‌ی ملموس این سازوکار در تجربه‌ی «مهاجرت» آشکار می‌شود. فرد در کشور مبدأ، اقتصاد روانی خود را حول یک افق زمانی سازمان می‌دهد: «من فعلاً زندگی نمی‌کنم؛ بلکه دارم مقدمات رفتن را فراهم می‌کنم». در این وضعیت، آینده جایگاه یک «وعده» را اشغال می‌کند؛ موقعیتی خیالی که فانتزی نوید می‌دهد با تقرب به آن، کمبود او پر خواهد شد. سوژه غافل است از اینکه ناآگاهش دارد از همین حسرت، تکاپو و انتظار برای ابژه‌ی دست‌نیافتنی کامجویی می‌کند. اما به محض اینکه جابه‌جایی جغرافیایی محقق می‌شود، این واقعه‌ی عینی مانند یک کاتالیزور عمل کرده و آن زمان‌مندی روانی را قطع می‌کند؛ یعنی بهانه‌ی «هنوز نرسیده‌ام» ناگهان تمام می‌شود. وقتی اضطراب‌های اولیه‌ی اسکان فروکش می‌کند، فرد ناگهان خود را در زمان حال، بدون آن مانع بیرونی می‌بیند که پیش‌تر تمام رنج‌هایش را به آن نسبت می‌داد. اینجاست که گسست رخ می‌دهد: سوژه درمی‌یابد تغییر جغرافیا، ابعاد بیرونی زندگی‌اش را دگرگون کرده، اما دلشوره‌ها و تهی‌بودگی او دست‌نخورده باقی مانده است.

در این نقطه، گذشته نیز معنای حماسی خود را از دست می‌دهد. فانتزی پیش از این، رنج‌های گذشته را این‌طور معنا می‌کرد: «اگر سال‌ها سختی کشیدم، پیش‌درآمدی بود برای این لحظه‌ی فتح». اما وقتی فرد در مقصد با همان اضطراب قدیمی روبرو می‌شود، آن گذشته‌ی حماسی هم از کار می‌افتد؛ آن سال‌های پر از رنج، خالی و بی‌معنا روی دست او باقی می‌مانند.

لکان به ما می‌گوید اضطراب، حاصل از دست دادن ابژه نیست؛ بلکه درست برعکس، اضطراب زمانی سربرمی‌آورد که «فقدان، مفقود می‌شود». اضطراب نه از کمبود، بلکه از حضور بیش از حد، نزدیک و خفه‌کننده‌ی ابژه حاصل می‌شود. وقتی بین سوژه و آرزویش هیچ فاصله‌ای باقی نمی‌ماند، مدار میل مسدود می‌شود. میل برای زنده ماندن به یک فضای خالی، به یک «نداشتن» نیاز دارد؛ وقتی دستاورد این فضای خالی را پر می‌کند، اضطراب هجوم می‌آورد. ابژه‌ی تصاحب‌شده چنان فضا را پر می‌کند که دیگر جایی برای تمنا کردن باقی نمی‌ماند.

ایستادن در پهنه‌ی خالی

این تجربیات روزمره به ما یادآوری می‌کنند که حرکت رو به جلو، به‌خودی‌خود معنایی را تضمین نمی‌کند. سوژه نه به این دلیل که تغییر کرده به موقعیت جدید وارد می‌شود، بلکه چون در جایگاه تازه‌ای قرار گرفته، ناچار به بازآرایی دفاع‌های روانی خود است. این دگرگونی لزوماً با عافیت یا سازگاری همراه نیست، بلکه اساساً یک سوگواری است: سوگواری برای فروپاشی فانتزی نجات‌دهنده‌ای که سال‌ها توهم «کامل شدن در آینده» را حفظ می‌کرد. جرس جاده، در واقع همان دال اضطراب‌آوری است که اجازه نمی‌داد سوژه در «منزل جانان» آرام بگیرد و او را همواره به منزل بعدی فرامی‌خواند.

حال بد پس از تحقق خواسته‌ها، علامت تلاطم روانی سوژه‌ای است که می‌کوشد برای کنار آمدن با فقدان، به‌سرعت فانتزی تازه‌ای ببافد تا جریان میل را بار دیگر در چرخه‌ای بی‌پایان به حرکت درآورد. آدمی معمولاً تاب ماندن در خلاء را ندارد و ناچار است از مقصدی به مقصد دیگر کوچ کند تا ریتم زمان را حفظ نماید.

اما در همین لحظات تعلیق، پرسش دیگری خود را نشان می‌دهد: اگر مقصد از میان برود، چه چیزی سوژه را همچنان به حرکت وامی‌دارد؟ اینجا تفاوت میل و رانه آشکارتر می‌شود. میل، با لغزیدن از ابژه‌ای به ابژه‌ی دیگر، سوژه را پیوسته به آینده و امری هنوز-نیامده حواله می‌کند؛ اما رانه به مقصد نهایی نیاز ندارد. رضایت رانه در خود مدار تکرار و گردش پیرامون فقدان نهفته است. از این منظر، آنچه سوژه را سال‌ها از منزلی به منزل دیگر می‌راند، صرفاً وعده‌ی رسیدن نبوده؛ خود این حرکت تکرارشونده، محل اخذ ژوئیسانس بوده است.

پارادوکس تحقق آرزوها در نهایت نشان می‌دهد که ساختار سوژه پروژه‌ای تکاملی و قابل بسته‌شدن نیست؛ او ناگزیر است نسبتی تازه با فقدان بیابد. مواجهه‌ای با این حقیقت که او همواره منقسم و حامل شکاف باقی خواهد ماند و هیچ مقصودی او را کامل نخواهد کرد. اخلاق روان‌کاوی به ما یادآوری می‌کند که مسئله، پناه بردن شتاب‌زده به فانتزی‌های تازه برای گریز از این شکاف نیست، بلکه ایستادن در این پهنه‌ی خالی و میل ورزیدن در غیاب هرگونه تضمین است.

این مقاله با عنوان «چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟» توسط فاطمه امیری به نگارش درآمده و در تاریخ ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ در مجلهٔ روانکاوی تداعی منتشر شده است.
Back To Top
×Close search
Search