زنانگی بهمثابهٔ نقاب
زنانگی بهمثابهٔ نقاب
به نظر میرسد هر جهتی که پژوهش روانکاوانه به آن سو رفته، به نوبهٔ خود توجه ارنست جونز را جلب کرده است؛ و اکنون که در سالهای اخیر پژوهش بهتدریج دامنهٔ خود را تا بررسی تحول زندگی جنسی زنان گسترش داده است، طبعاً یکی از مهمترین سهمهای نظری در این زمینه را نیز از آن او مییابیم. او، مانند همیشه، با توانایی ویژهٔ خود در روشنتر و دقیقتر ساختن آنچه از پیش میدانستیم و افزودن مشاهدات تازهٔ خود به آن، موضوع بحث خود را بسیار روشنتر میسازد.
او در مقالهٔ «رشد اولیهٔ سکسوالیتهٔ زنانه» طرحی شماتیک از انواع تحول زنانه ترسیم میکند؛ طرحی که ابتدا آن را به دو دستهٔ دگرجنسگرا و همجنسگرا تقسیم میکند و سپس گروه دوم، یعنی گروه همجنسگرا را خود به دو نوع فرعی تقسیم میسازد. او به ماهیت نسبتاً شماتیک طبقهبندی خود اذعان میکند و وجود شماری از انواع بینابینی را مفروض میدارد. تیپی که امروز به آن خواهم پرداخت، یکی از همین انواع بینابینی است. در زندگی روزمره پیوسته با تیپهایی از مردان و زنان روبهرو میشویم که، با وجود آنکه در سیر تحول خود عمدتاً دگرجنسگرا هستند، آشکارا خصیصههایی برجسته از جنس دیگر را بروز میدهند. این امر بهمنزلهٔ نمود سرشت دوجنسی (bisexuality) ذاتی همهٔ ما تلقی شده است؛ و تحلیل نشان داده است آنچه بهصورت خصایص منش همجنسگرایانه یا دگرجنسگرایانه، یا به شکل تظاهرات جنسی ظاهر میشود، حاصل نهایی برهمکنش تعارضهاست و نه لزوماً نشانهای از وجود گرایشی رادیکال یا بنیادین. تفاوت میان تحول همجنسگرایانه و دگرجنسگرایانه از تفاوت در میزان اضطراب برمیخیزد و اثری متناظر بر روند تحول میگذارد. فرنتسی به واکنشی مشابه در رفتار اشاره کرده است[1]؛ بدین معنا که مردان همجنسگرا، در مقام «دفاعی» در برابر همجنسگراییشان، در دگرجنسگرایی خود مبالغه میکنند. خواهم کوشید نشان دهم زنانی که خواهان مردانگیاند (masculinity)، ممکن است برای دفع اضطراب و در امان ماندن از تلافیای که بیم دارند از سوی مردان متوجهشان شود، نقاب زنانگی (mask of womanliness) بر چهره بزنند.
آنچه من باید به آن بپردازم، نوع خاصی از زن متفکر (intellectual) است. تا همین اواخر، اشتغالهای فکری (intellectual pursuits) زنان تقریباً منحصراً با نوعی زن آشکارا مردانه پیوند داده میشد؛ زنی که در موارد بارزتر، آرزو یا دعوی مرد بودن را پنهان نمیکرد. این وضعیت اکنون تغییر کرده است. در میان همهٔ زنانی که امروزه به کار حرفهای اشتغال دارند، دشوار بتوان گفت آیا بیشتر آنان در شیوهٔ زندگی و منش خود زنانهترند یا مردانهتر. در محیط آکادمیک، در حرفههای علمی و در عرصهٔ کسبوکار، پیوسته با زنانی مواجه میشویم که به نظر میرسد واجد تمامی معیارهای تحول کامل زنانهاند. آنان همسران و مادرانی ممتاز و خانهدارانی باکفایتاند؛ روابط اجتماعی را حفظ میکنند و در حیات فرهنگی نیز سهم دارند؛ از علایق زنانه، برای مثال آراستگی شخصی، بیبهره نیستند؛ و هرگاه لازم باشد، باز هم وقت مییابند تا در میان حلقهای گسترده از خویشان و دوستان، نقش جانشین مادر فداکار و بیچشمداشت را ایفا کنند. در عین حال، آنان وظایف حرفهای خود را دستکم به همان خوبی مردان معمولی به جا میآورند. بهراستی معماست که این تیپ را از نظر روانشناختی چگونه باید طبقهبندی کرد.
مدتی پیش، در جریان تحلیل زنی از این تیپ، به برخی یافتههای جالب رسیدم. او تقریباً در همهٔ جزئیات با توصیفی که پیشتر ارائه شد مطابقت داشت؛ رابطهٔ بسیار خوبش با شوهرش شامل دلبستگی بسیار صمیمانه و مهرآمیز میان آن دو، و نیز لذت جنسی کامل و مکرر بود؛ او به مهارت خود در خانهداری میبالید. او در سراسر زندگی، حرفهٔ خود را با موفقیتی چشمگیر پی گرفته بود. او انطباق خوبی با واقعیت داشت و میتوانست با تقریباً هر کسی که با او سروکار پیدا میکرد، روابطی خوب و متناسب برقرار کند.
با این همه، برخی واکنشها در زندگی او نشان میداد که ثباتش آنگونه که به نظر میرسید بینقص نبود؛ یکی از آنها نمونهای روشنگر برای مضمون بحث من است. او زنی آمریکایی بود که به کاری با ماهیت ترویجی اشتغال داشت؛ کاری که عمدتاً عبارت بود از سخنرانی و نوشتن. او در سراسر زندگی خود، پس از هر عملکرد عمومی (مانند سخن گفتن در برابر مخاطبان) از میزانی از اضطراب رنج میبرد که گاه بسیار شدید بود. با وجود موفقیت و توانایی بیتردیدش، چه از حیث فکری (intellectual) و چه عملی، و نیز توانایی او در ادارهٔ جمع مخاطبان و پیشبرد بحثها و جز آن، پس از هر حضور عمومی تمام شب را با این دلشوره که مبادا کار نابهجایی کرده باشد برانگیخته و دلنگران میماند، و گرفتار نیازی وسواسگونه به اطمینانجویی (reassurance) میشد. این نیاز به دریافت اطمینان، در هر موقعیتی از این دست، او را بهگونهای اجبارگونه وا میداشت که در پایان رویدادی که در آن شرکت کرده یا چهرهٔ اصلی آن بود، از مردی یا مردانی توجه یا التفاتی تحسینآمیز طلب کند؛ و بهزودی آشکار شد که مردانی که برای این منظور انتخاب میشدند همواره فیگورهایی بهوضوح پدرانه بودند، هرچند اغلب کسانی نبودند که داوریشان دربارهٔ عملکرد او در واقع چندان محل اعتنا باشد. بهروشنی دو نوع اطمینانبخشی از این فیگورهای پدرانه طلب میشد: نخست، اطمینانبخشی مستقیم، از جنس تحسین عملکرد او؛ دوم، و از آن مهمتر، اطمینانبخشی غیرمستقیمی با ماهیت توجهات جنسی از سوی این مردان. بهطور کلی، تحلیل رفتار او پس از هر حضور عمومی نشان داد که او در پی آن بود که با دلبری و عشوهگری کمابیش پوشیده، آن مردان را به ابراز توجهات جنسی ترغیب کند. ناهمخوانی چشمگیر این حالت با موضع بسیار غیرشخصی و عینی او در حین عملکرد فکریاش (intellectual performance) حالتی که چنین بیدرنگ در پی آن میآمد، خود مسئلهای بود.
تحلیل نشان داد که موقعیت اُدیپی رقابت با مادر بسیار حاد بود و هرگز بهنحو رضایتبخشی حلوفصل نشده بود. بعدتر به این موضوع باز خواهم گشت. اما افزون بر تعارض در رابطه با مادر، رقابت با پدر نیز بسیار شدید بود. کار فکری (intellectual work) او، که صورت سخن گفتن و نوشتن به خود میگرفت، بر همانندسازی آشکار با پدرش استوار بود؛ پدری که نخست مردی اهل ادبیات بود و بعدها به زندگی سیاسی روی آورد. نوجوانیاش با شورشی آگاهانه علیه پدر شناخته میشد؛ شورشی همراه با رقابت و تحقیر او. رویاها و فانتزیهایی از این دست، با مضمون اختهکردن (castration) شوهر، مکرراً در تحلیل آشکار میشدند. او نسبت به بسیاری از همان «فیگورهای پدرانه» (که پس از ارائههای خود در پی جلب لطفشان برمیآمد) احساساتی کاملاً آگاهانه از رقابت و دعوی برتری بر آنان داشت! از هر پنداشتی که بر همتراز نبودن او با آنان دلالت داشت با تلخی برمیآشفت و (در خلوت) این ایده را که خود را مشمول داوری یا نقد آنان بداند رد میکرد. او از این حیث آشکارا با یکی از تیپهایی که ارنست جونز ترسیم کرده بود مطابقت داشت: نخستین گروه از زنان همجنسگرا در تقسیمبندی او، که با وجود آنکه به زنان دیگر علاقهای ندارند، خواهان بهرسمیتشناختهشدن (recognition) مردانگی خود از سوی مرداناند و ادعای برابری با مردان دارند؛ یا به بیانی دیگر، مدعیاند که خودْ مَردند. با این حال، رنجش خشمآلود او آشکارا ابراز نمیشد؛ او در عرصهٔ عمومی به زنبودن خود اذعان میکرد.
تحلیل سپس روشن کرد که تبیین خیرهنگری اغواگرانه و عشوهگری جبری او (که در واقع خود او نیز تا پیش از روشنشدنش در تحلیل بهزحمت از آنها آگاه بود) چنین بود: این رفتار تلاشی ناهشیار برای دفع اضطرابی بود که در پی تلافیهایی پدید میآمد که او انتظار داشت پس از هر بار عملکرد فکری علنی از سوی فیگورهای پدرانه متوجه او شود. نمایش عمومی مهارت فکری او، که بهخودیخود موفقیتآمیز بود، به این معنا بود که او خود را چنان به نمایش میگذاشت که گویی آلت پدر را در اختیار دارد، حال آنکه پدر را اخته کرده بود. همین که نمایش پایان مییافت، هراسی هولناک از تلافیای که پدر آنگاه از او میستاند بر او مستولی میشد. این بهروشنی گامی بود در جهت فرو نشاندن خشم انتقامگیرنده: اینکه بکوشد خود را بهصورت جنسی به او عرضه کند. سپس آشکار شد که این فانتزی در کودکی و نوجوانی او، که در ایالتهای جنوبی آمریکا گذشته بود، بسیار مکرر بوده است؛ اگر مردی سیاهپوست برای حمله به او میآمد، نقشهاش این بود که با واداشتن آن مرد به بوسیدنش و عشقورزی با او از خود دفاع کند (تا در نهایت بتواند او را به دست عدالت بسپارد). اما رفتار وسواسگونهٔ او عامل تعیینکنندهٔ دیگری نیز داشت. در رویایی با محتوایی نسبتاً مشابه با این فانتزی کودکی، او در خانه تنها و هراسان بود؛ سپس مردی سیاهپوست وارد شد و او را دید که با آستینهایی بالازده و بازوانی برهنه در حال شستن لباسهاست. او در برابرش مقاومت کرد، با این نیت پنهان که او را بهلحاظ جنسی به خود جذب کند؛ و مرد شروع به تحسین بازوان و نوازش بازوان و سینههایش کرد. معنایش این بود که او پدر و مادر را کشته و همهچیز را برای خود بهدست آورده است (تنها در خانه)، سپس از تلافی آنان به وحشت افتاده است (در انتظار شلیک از پشت پنجره)، و با گرفتن نقشی فرودست (لباسشستن) و با شستن و زدودن چرک و عرق، گناه و خون (یعنی هر آنچه با آن جنایت بهدست آورده بود) از خود دفاع میکرد و خود را در هیئت زنی صرفاً اختهشده درمیآورد. در آن هیئت، مرد هیچ مال دزدیدهای نزد او نمییافت که برای بازپسگرفتنش ناگزیر باشد به او حمله کند، و افزون بر این، او را همچون اُبژهٔ محبوب جذاب مییافت. پس هدف این رفتار اجباری صرفاً کسب اطمینان از راه برانگیختن احساسات دوستانه در مرد نسبت به خود نبود؛ بلکه عمدتاً این بود که با ظاهر شدن در نقاب بیگناهی و بیآزاری، امنیت خود را تضمین کند. این رفتار، وارونهسازی (reversal) جبری عملکرد فکری او بود؛ و این دو با هم «کنش دوگانهٔ» (double-action) یک عمل وسواسی را تشکیل میدادند، درست همانگونه که زندگی او در مجموع، بهتناوب، از فعالیتهای مردانه و زنانه تشکیل میشد. پیش از این رویا، او رویاهایی دیده بود که در آنها مردم برای دفع فاجعه بر چهرهٔ خود ماسک میگذاشتند. یکی از این رویاها چنین بود که برجی بلند بر فراز تپهای هل داده و واژگون میشد و بر ساکنان روستایی که در پایین تپه بودند فرو میافتاد، اما مردم ماسک بر چهره میزدند و از آسیب میگریختند!
پس زنانگی میتوانست اختیار شود و همچون نقابی بر چهره زده شود، هم برای پنهانکردن در اختیار داشتن مردانگی و هم برای دفع تلافیهایی که اگر معلوم میشد او آن را در اختیار دارد، متوجه او میشد؛ درست همانگونه که دزدی جیبهایش را بیرون میکشد و درخواست میکند بازرسیاش کنند تا ثابت کند مال دزدیدهای همراه ندارد. اکنون خواننده ممکن است بپرسد که من زنانگی را چگونه تعریف میکنم، یا مرز میان زنانگی اصیل (genuine womanliness) و «نقاب[2]» (masquerade) را کجا ترسیم میکنم. با این حال، منظور من این نیست که چنین تفاوتی وجود دارد؛ خواه آن را تفاوتی ریشهای بدانیم و خواه سطحی، این دو یک چیزند. ظرفیت زنانگی در این زن وجود داشت (و حتی میتوان گفت در زنی کاملاً همجنسگرا نیز وجود دارد)، اما بهسبب تعارضهایش بیانگر مسیر اصلی تحول او نبود، و بسیار بیش از آنکه طریق اصلی کامروایی جنسی باشد، همچون تمهیدی برای اجتناب از اضطراب بهکار میرفت.
برای روشنکردن این نکته، چند نمونهٔ کوتاه ارائه خواهم کرد. او دیر ازدواج کرده بود، در بیستونهسالگی؛ دربارهٔ ازالهٔ بکارت اضطراب زیادی داشت، و پیش از ازدواج ترتیب داده بود که پزشکی زن پردهٔ بکارتش را اتساع دهد یا بر آن شکاف بزند. نگرش او پیش از ازدواج نسبت به آمیزش جنسی، عزمی راسخ بود برای بهدستآوردن و تجربهٔ آن لذت و کامروایی که میدانست برخی زنان در آمیزش تجربه میکنند، و نیز تجربهٔ ارگاسم. او دقیقاً به همان شیوهای از ناتوانی جنسی میترسید که یک مرد میترسد. این، تا حدی، عزمی بود برای برترییافتن بر برخی فیگورهای مادرانه که سردمزاج بودند؛ اما در سطوح عمیقتر، عزمی بود بر آنکه از مرد شکست نخورد.[3] در تجربهٔ عملی، لذت جنسی کامل و مکرر و با ارگاسم کامل همراه بود؛ اما این واقعیت آشکار شد که ارضایی که به همراه میآورد، از جنس اطمینانبخشی و اعادهٔ چیزی ازدسترفته بود، و نه در نهایت لذتی ناب. عشق مرد عزتنفس او را به او بازمیگرداند. در جریان تحلیل، هنگامی که تکانههای خصمانه و اختهکننده نسبت به شوهر بهتدریج آشکار میشدند، میل به آمیزش بسیار فروکش کرد و او در دورههایی نسبتاً سردمزاج شد. نقاب زنانگی بهتدریج از چهرهاش کنده میشد، و او یا در هیئت موجودی اختهشده آشکار میشد (بیجان، ناتوان از لذت)، یا در هیئت کسی که میل به اختهکردن دارد (و از همینرو از دریافت آلت، یا از پذیرفتن آن با ارضاشدن، میترسید). یک بار، در دورهای که شوهرش با زنی دیگر رابطهای عاشقانه داشت، او در خود همانندسازی بسیار شدیدی با شوهرش نسبت به آن زن رقیب تشخیص داد. درخور توجه است که او هیچ تجربهٔ همجنسگرایانهای نداشت (جز پیش از بلوغ، با خواهر کوچکترش)؛ اما در جریان تحلیل آشکار شد که این فقدان با رویاهای همجنسگرایانهٔ مکرر، همراه با ارگاسم شدید، جبران میشد.
در زندگی روزمره میتوان مشاهده کرد که نقاب زنانگی صورتهایی غریب به خود میگیرد. یکی از زنان خانهدار قابلی که میشناسم، زنی بسیار توانمند است و خودش میتواند به اموری که معمولاً مردانه بهشمار میروند رسیدگی کند. اما وقتی، مثلاً، کارگر ساختمانی یا تعمیرکار مبل را خبر میکنند، در خود اجباری احساس میکند که تمام دانش فنی خود را از او پنهان کند و در برابر آن مرد کارگر احترام و فروتنی نشان دهد، و پیشنهادهایش را بهشیوهای معصومانه و بیحیله مطرح کند، چنانکه گویی «حدسهایی از سر شانس» هستند. او به من اعتراف کرده است که حتی با قصاب و نانوا، که در واقع با اقتداری آهنین بر آنان فرمان میراند، نمیتواند بیپرده موضعی قاطع و صریح بگیرد؛ احساس میکند که گویی «نقشی بازی میکند»، و ظاهر زنی نسبتاً کمسواد، نادان و سردرگم را به خود میگیرد، اما با این حال در پایان همیشه حرف خود را به کرسی مینشاند. در همهٔ دیگر روابط زندگی، این زن بانویی خوشبرخورد و بافرهنگ، کارآمد و مطلع است، و میتواند امور خود را با رفتاری سنجیده و عقلانی و بیهیچ ترفند و پنهانکاری اداره کند. این زن اکنون پنجاهساله است، اما به من میگوید که در مقام زنی جوان، در مراوده با مردانی مانند باربرها، پیشخدمتها، درشکهچیها، کسبه، یا هر یک از دیگر فیگورهای پدرانهٔ بالقوه تهدیدکننده مانند پزشکان، بناها و وکلا، اضطراب زیادی داشت. افزون بر این، اغلب با چنین مردانی وارد مشاجره و درگیری لفظی میشد و آنان را به کلاهبرداری از خود و از این قبیل متهم میکرد.
مورد دیگری از مشاهدهٔ روزمره، مورد زنی باهوش است؛ همسر و مادر، و مدرس دانشگاه در موضوعی غامض که زنان بهندرت به آن جذب میشوند. او هنگام سخنرانی، نه در برابر دانشجویان بلکه برای همکارانش، لباسهایی بهویژه زنانه انتخاب میکند. رفتار او در این موقعیتها ویژگی نامتناسب دیگری نیز دارد: سبکسر و شوخطبع میشود، تا آنجا که این امر موجب اظهارنظر و سرزنش شده است. او ناچار است موقعیت نمایش مردانگی خود در برابر مردان را همچون یک «بازی»، چون چیزی غیرواقعی، و در قالب یک «شوخی» تلقی کند. او نمیتواند خود و موضوع کارش را جدی بگیرد، و نمیتواند بهطور جدی خود را همتراز مردان در نظر آورد؛ افزون بر این، این حالت سبکسرانه مجال میدهد بخشی از سادیسم او بروز یابد، و از همینروست که موجب رنجش میشود.
نمونههای بسیار دیگری نیز میتوان ذکر کرد، و من در تحلیل مردان آشکارا همجنسگرا (manifest homosexual men) نیز با سازوکاری مشابه روبهرو شدهام. در مورد یکی از این مردان، که دچار بازداری و اضطراب شدید بود، فعالیتهای همجنسگرایانه عملاً جایگاهی ثانویه داشتند؛ بزرگترین منبع ارضای جنسی در واقع خودارضایی در شرایطی خاص بود، یعنی هنگامی که (در حالی که به شیوهای خاص لباس پوشیده بود) در آینه به خود نگاه میکرد. برانگیختگی از دیدن خود با موهایی که از وسط فرق باز شده بود و پاپیون بسته بود پدید میآمد. معلوم شد این «فتیش»های نامتعارف نمایانگر مبدلشدن او به هیئت خواهرش بودند؛ آرایش مو و پاپیون از او اقتباس شده بود. نگرش آگاهانهاش حاکی از میل به زنبودن بود، اما روابط آشکار او با مردان هرگز ثباتی نداشت. آشکار شد که در سطح ناهشیار، رابطهٔ همجنسگرایانه کاملاً سادیستیک و مبتنی بر رقابت مردانه بود. فانتزیهای سادیسم و «در اختیار داشتن آلت» تنها زمانی میتوانستند مجال ارضا یابند که او از آینه اطمینانبخشی در برابر اضطراب به دست میآورد، مبنی بر اینکه در هیئت زن «مبدل شده» و در امان است.
حال به موردی که نخست توصیف کردم بازگردم. در پس دگرجنسگرایی ظاهراً رضایتبخش او روشن است که این زن نمودهای شناختهشدهٔ عقدهٔ اختگی (castration complex) را بروز میداد. هورنای نخستین کسی بود که سرچشمههای آن عقده را در موقعیت اُدیپی خاطرنشان کرد؛ باور من این است که این واقعیت که زنانگی میتواند همچون نقاب اختیار شود، ممکن است در این جهت سهم بیشتری در تحلیل تحول زنانه داشته باشد. با توجه به این نکته، اکنون تحول آغازین لیبیدویی را در این مورد بهاختصار ترسیم خواهم کرد.
اما پیش از آن، باید شرحی از روابط او با زنان بهدست دهم. او از رقابت خود با تقریباً هر زنی که ظاهری زیبا یا داعیهای فکری (intellectual pretensions) داشت آگاه بود. او از جرقههای نفرت علیه تقریباً هر زنی که زیاد با او سروکار پیدا میکرد آگاه بود؛ اما با این همه، آنجا که پای روابط پایدار یا نزدیک با زنان در میان بود، میتوانست مبنایی رضایتبخش برای رابطه ایجاد کند. او در سطح ناهشیار این روابط را تقریباً بهتمامی از طریق احساس نوعی برتری نسبت به آنها برقرار میکرد (روابطش با کسانی که فروتر از خود میپنداشت همواره عالی بود). تبحر او در خانهداری تا حد زیادی در همین ریشه داشت. از این طریق بر مادر فائق میآمد، تأیید او را کسب میکرد و برتری خود را در میان زنان رقیب «زنانه» ثابت میکرد. دستاوردهای فکری او نیز بیتردید تا حدی همان هدف را داشتند. آنها نیز برتری او را نسبت به مادرش اثبات میکردند؛ محتمل به نظر میرسید که از زمانی که به زنبودگی (بلوغ زنانه) رسیده بود، رقابتش با زنان در امور فکری حادتر از رقابت در باب زیبایی شده باشد، زیرا هرگاه موضوع زیبایی در میان بود، معمولاً میتوانست به ذهن برتر خود پناه ببرد.
تحلیل نشان داد که منشأ همهٔ این واکنشها (چه نسبت به مردان و چه نسبت به زنان) در واکنش به والدین در جریان مرحلهٔ سادیستی دهانی-گازگیرنده (oral-biting sadistic phase) نهفته بود. این واکنشها صورت همان فانتزیهایی را به خود میگرفتند که ملانی کلاین[4] در مقالهٔ خود در کنگرهٔ ۱۹۲۷ ترسیم کرده بود. در نتیجهٔ سرخوردگی یا ناکامی در جریان مکیدن یا هنگام از شیر گرفتهشدن، همراه با تجربههایی در صحنهٔ نخستین (primal scene) که در قالب اصطلاحات دهانی تفسیر میشود، سادیسمی بهغایت شدید نسبت به هر دو والد شکل میگیرد.[5] میل به کندن نوک پستان با گاز گرفتن جابهجا میشود، و امیال نابود کردن، نفوذ کردن به درون مادر، بیرون کشیدن احشا و بلعیدن او و محتویات بدنش جانشین آن میشوند. این محتویات شامل آلت پدر، مدفوع مادر و فرزندانش است، یعنی همهٔ داشتهها و اُبژههای عشق مادر که تصور میشود درون بدن او قرار دارند.[6] چنانکه میدانیم، میل به کندن نوک پستان با گاز نیز به میل اختهکردن پدر از راه کندن آلت او با گاز جابهجا میشود. در این مرحله هر دو والد رقیباند و هر دو اُبژههای مطلوب را در اختیار دارند؛ سادیسم متوجه هر دو است و از انتقام هر دو هراس میرود. اما، چنانکه در مورد دختران همیشه چنین است، مادر بیش از پدر مورد نفرت قرار میگیرد و در نتیجه بیش از او مایهٔ هراس است. او کیفری را به اجرا خواهد گذاشت که درخور جرم است: نابودکردن بدن دختر، زیبایی او، فرزندانش، توانایی فرزندآوریاش؛ مثلهکردنش، بلعیدنش، شکنجهکردنش و کشتن او. در این مخمصهٔ هولناک، تنها راه امنیت دختر در دلجویی (placating) از مادر و کفارهدادن (atoning) برای جرم خود نهفته است. او باید از رقابت با مادر عقبنشینی کند و، اگر بتواند، بکوشد آنچه را دزدیده است به او بازگرداند. چنانکه میدانیم، او خود را با پدر همانندسازی میکند؛ و سپس مردانگیای را که بدینسان بهدست میآورد، با قرار دادن آن در خدمت مادر به کار میگیرد. او پدر میشود و جای او را میگیرد؛ و بدینسان میتواند او را به مادر «بازگرداند». این موضع در بسیاری از موقعیتهای معمول زندگی بیمار من بسیار روشن بود. او از بهکارگیری توانمندی عملی چشمگیر خود برای کمک و یاریرساندن به زنان ضعیفتر و درماندهتر مسرور میشد، و تا وقتی رقابت بیش از حد شدت نمیگرفت، میتوانست این حالت را با موفقیت حفظ کند. این بازگردانی تنها با یک شرط میتوانست انجام گیرد: باید عایدی فراوانی در قالب قدردانی و «بهرسمیتشناختهشدن» برای او فراهم میآورد. بهزعم او، از آن رو طالب تأیید بود که بابت ازخودگذشتگیهایش چیزی به او بدهکار بودند؛ اما در سطحی ناهشیارتر، آنچه مطالبه میکرد اذعان به برتری او در داشتن آلتی بود که میتوانست بازگرداند. اگر برتریاش تأیید نمیشد، رقابت بیدرنگ شدت میگرفت؛ اگر قدردانی و تأیید از او دریغ میشد، سادیسمش با تمام قوا فوران میکرد و او (در خلوت) دچار حملات خشم سادیستیک دهانی میشد، درست مانند نوزادی خشمگین.
در خصوص پدر، خشم و آزردگی نسبت به او از دو راه پدید میآمد: (۱) در صحنهٔ نخستین، او شیر و جز آن را از مادر میگرفت، همان چیزهایی که کودک از آنها محروم میماند؛ (۲) همزمان، او آلت یا فرزندان را به مادر میداد، نه به او. ازاینرو، هر آنچه او داشت یا میگرفت باید بهدست دختر از او ستانده میشد؛ او، همچون مادر، اخته و به هیچ فروکاسته میشد. ترس از او، هرچند هرگز به شدت ترس از مادر نبود، باقی میماند؛ بخشی از آن نیز از این رو بود که انتظار میرفت او انتقام مرگ و نابودی مادر را بگیرد. پس خشم او نیز باید فرو نشانده و رضایتش جلب میشد. این کار با بهکارگرفتن زنانگی بهمنزلهٔ نقاب در برابر او انجام میشد، و بدینسان «عشق» و بیگناهی او را نسبت به وی نشان میداد. نکتهٔ معنادار این است که نقاب این زن، هر چند برای زنان دیگر آشکار بود، در مواجهه با مردان موفق عمل میکرد و هدف خود را بهخوبی برآورده میساخت. بسیاری از مردان بدینسان جذب میشدند و با نشاندادن التفات به او اطمینان خاطر میبخشیدند. بررسی دقیقتر نشان داد این مردان از آن نوع بودند که خود از زن بهغایت زنانه هراس دارند. آنان زنی را ترجیح میدهند که خود نیز واجد خصایص مردانه باشد، زیرا در نظرشان مطالبات او از آنان کمتر است.
در صحنهٔ نخستین، طلسمی که هر دو والد در اختیار دارند و او فاقد آن است، آلت پدر است؛ خشم او و نیز هراس و درماندگیاش از همینروست.[7] او با محرومکردن پدر از آن و خودْ در اختیار گرفتنش، طلسم را به چنگ میآورد: شمشیر شکستناپذیر، «اندام سادیسم»؛ پدر ناتوان و درمانده میشود (شوهر ملایم او)، اما او همچنان با پوشیدن نقاب فرمانبرداری زنانه در برابر او، خود را از حمله حفظ میکند و، در پس این پرده، بسیاری از کارکردهای مردانهٔ او را خود، برای او، بهجا میآورد (توانایی عملی و مدیریت او). در مورد مادر نیز همینگونه است: پس از آنکه آلت را از او ربوده، او را نابود کرده و به فرودستی رقتانگیزی فروکاسته است، بر او پیروز میشود، اما باز هم پنهانی؛ در ظاهر، به فضایل زنان «زنانه» اذعان میکند و آنها را میستاید. اما کار محافظت از خود در برابر تلافی زن دشوارتر از مورد مرد بود؛ تلاشهای او برای دلجویی و جبران، از راه بازگرداندن آلت و بهکارگیری آن در خدمت مادر، هرگز کافی نبود؛ این شگرد از فرط بهکارگیری مستهلک شده بود، و گاه نزدیک بود خود او را نیز از پا درآورد.
بنابراین، چنین به نظر میرسید که این زن خود را از اضطراب تحملناپذیری که از خشم سادیستیک او علیه هر دو والد ناشی میشد، با آفریدن موقعیتی در فانتزی نجات داده بود؛ موقعیتی که در آن چیرگی مییافت و هیچ آسیبی نمیتوانست متوجه او شود. جوهر این فانتزی، چیرگی او بر اُبژههای والدینی (parent-objects) بود؛ از این راه سادیسم ارضا میشد و بر آنان پیروز میگشت. او با همین چیرگی میتوانست از انتقامهای آنان نیز جلوگیری کند؛ تمهیداتی که برای این کار به کار میگرفت، واکنشهای وارونه و پنهانکردن خصومتش بودند. بدینسان میتوانست تکانههای اید، ایگوی نارسیسیستی و سوپرایگوی خود را همزمان ارضا کند. این فانتزی شاهفنر سراسر زندگی و منش او بود، و او تا فاصلهای اندک از بهانجامرساندن آن تا حد کمال پیش رفته بود. اما نقطهضعف آن، خصلت خودبزرگبینانهٔ (megalomanic) ضرورت چیرگی بود؛ ضرورتی که در پس همهٔ این نقابها پنهان بود. وقتی این چیرگی در جریان تحلیل بهطور جدی مختل میشد، او به ورطهای از اضطراب، خشم و افسردگی درماندهوار سقوط میکرد؛ و پیش از تحلیل، به بیماری.
مایلم نکتهای دربارهٔ تیپ زن همجنسگرای ارنست جونز بگویم که هدفش کسب «بهرسمیتشناختن» مردانگی خود از مردان است. این پرسش مطرح میشود که آیا نیاز به «بهرسمیتشناختهشدن» در این تیپ با سازوکار همان نیاز در موردی که توصیف کردهام پیوند دارد یا نه؛ نیازی که در آن مورد به شکلی دیگر عمل میکرد («بهرسمیتشناختن» بابت خدمات انجامشده). در مورد بیمار من، بهرسمیتشناختن مستقیم در اختیار داشتن آلت آشکارا مطالبه نمیشد؛ بلکه بیمار این بهرسمیتشناختن را برای واکنشهای وارونهاش مطالبه میکرد، اگرچه تنها در اختیار داشتن آلت بود که آنها را ممکن میساخت. بنابراین، هر چند بهطور غیرمستقیم، بهرسمیتشناختن در اختیار داشتن آلت همچنان مورد مطالبه بود. غیرمستقیم بودن آن ناشی از بیم آن بود که مبادا بازشناسی شود، یا به بیان دیگر برملا شود (found out)، که او آلت را در اختیار دارد. میتوان دید که اگر اضطراب کمتر بود، بیمار من نیز آشکارا از مردان طلب میکرد که در اختیار داشتن آلت را به رسمیت بشناسند؛ و در واقع در خلوت، همچون موارد ارنست جونز، از هر فقدان این بهرسمیتشناختن مستقیم تلخکام و آزرده میشد. روشن است که در موارد جونز، سادیسم اولیه ارضای بیشتری مییابد؛ پدر اخته شده است و حتی باید به شکست خود اذعان کند. اما در این صورت، این زنان اضطراب را چگونه از خود دور میکنند؟ در مورد مادر، این کار طبعاً با انکار وجود او انجام میشود. با استناد به نشانههایی در تحلیلهایی که انجام دادهام، نتیجه میگیرم که نخست، چنانکه جونز تلویحاً میگوید، این مطالبه صرفاً جابهجایی مطالبهٔ سادیستیک نخستینی است که خواهان آن بود که اُبژهٔ مطلوب، یعنی نوک پستان، شیر، آلت، بیدرنگ واگذار شود؛ و در مرتبهٔ دوم، نیاز به بهرسمیتشناختهشدن تا حد زیادی نیاز به بخشودگی است. اکنون که مادر به برزخ رانده شده، هیچ رابطهای با او ممکن نیست. وجود او در ظاهر انکار میشود؛ هرچند در حقیقت، بیش از اندازه مایهٔ هراس است. پس احساس گناه ناشی از پیروزی بر هر دو، تنها از سوی پدر میتواند بخشوده شود؛ اگر پدر، با اذعان به اینکه او آلت را در اختیار دارد، این امر را مجاز بدارد، او در امان است. پدر، با بهرسمیتشناختن او، آلت را به او میبخشد؛ به او، نه به مادر؛ آنگاه او آن را دارد، مجاز است آن را داشته باشد، و همهچیز بهسامان است. «بهرسمیتشناختهشدن» همیشه تا حدی اطمینانبخشی و مشروعیت و عشق در خود دارد؛ افزون بر این، او را دوباره به موضع چیرگی بازمیگرداند. مرد، هرچند خود اندک از این آگاه باشد، شکست خود را به او اذعان کرده است. پس از حیث محتوا، رابطهٔ فانتزی چنین زنی با پدر شبیه رابطهٔ اُدیپی بههنجار است؛ تفاوت در این است که این رابطه بر بنیان سادیسم بنا میشود. مادر را بهواقع کشته است، اما بدینسبب از برخورداری از بسیاری از چیزهایی که مادر داشت محروم میشود، و آنچه را هم از پدر بهدست میآورد، همچنان ناگزیر است تا حد زیادی با زور بستاند و بیرون بکشد.
این نتیجهگیریها بار دیگر آدمی را ناگزیر میکند با این پرسش روبهرو شود: سرشت بنیادین زنانگی کاملاً تحولیافته چیست؟ امر زنانهٔ جاودان[8] چیست؟ تصور زنانگی بهمثابهٔ نقابی که مرد در پس آن به خطری پنهان ظنین است، اندکی بر این معما پرتو میافکند. زنانگی دگرجنسگرایانهٔ کاملاً تحولیافته، چنانکه هلن دویچ و ارنست جونز گفتهاند، بر مرحلهٔ دهانی مکیدن بنیان نهاده شده است. تنها ارضایی در آن که از مرتبهٔ نخستین است، دریافت آلت (در مقام نوک پستان و شیر)، منی (semen) و فرزند از پدر است. در باقی موارد، به واکنشهای وارونه متکی است. پذیرش «اختگی»، فروتنی، و ستایش مردان، تا حدی از این سرچشمه میگیرند که اُبژه در سطح دهانی مکیدن بیشارزشگذاری میشود؛ اما عمدتاً از چشمپوشی، با شدت کمتر، از امیال سادیستیک اختهکردن سرچشمه میگیرد؛ امیالی که از سطح متأخر دهانی مبتنی بر گاز گرفتن برمیآیند. «نباید بگیرم، نباید حتی طلب کنم؛ باید به من داده شود.» ظرفیت ازخودگذشتگی، وقف خود و انکار خود، بیانگر تلاشهایی برای بازگرداندن و جبرانکردن چیزیست که از فیگورهای مادرانه و پدرانه گرفته شده است. این، همچنین همان چیزیست که رادو آن را «بیمهٔ نارسیسیستی» (narcissistic insurance) دارای ارزش بسیار نامیده است.
روشن میشود که نیل به دگرجنسگرایی کامل چگونه با نیل به ظرفیت تجربه احساسات اروتیک در اندامهای تناسلی مقارن میشود. و بار دیگر، چنانکه آبراهام نخستین بار بیان کرد، میبینیم که ظرفیت تجربه احساسات اروتیک در اندامهای تناسلی متضمن نیل به وضعیتی پسادوسوگراست. هم زن «بههنجار» و هم زن همجنسگرا خواهان آلت پدرند و در برابر ناکامی (یا اختگی) طغیان میکنند؛ اما یکی از تفاوتهای میان آنها در میزان سادیسم و در توان هر یک برای کنار آمدن، هم با این سادیسم و هم با اضطرابی که از آن برمیخیزد، نهفته است.
| این مقاله با عنوان «Womanliness as a Masquerade» در نشریهٔ بینالمللی روانکاوی منتشر شده و توسط پگاه پوراحمد ترجمه شده و در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ در بخش آموزش وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
[1] «آسیبشناسی همجنسگرایی مردانه»، مجموعهٔ مقالات روانکاوی (۱۹۱۶). [اشاره به شاندور فرنتسی[.
[2] واژهٔ masquerade در اصل به معنای مجلس یا رقصی است که در آن ماسک میزنند؛ معنای گستردهتر «پنهانکاری، تغییر ظاهر و نمایش دروغین» بعدها شکل گرفته است. در عنوان و سراسر متن «نقاب» برگزیده شد (مترجم).
[3] من این نگرش را در چند تن از زنان تحلیلشونده، و ازالهٔ خودخواستهٔ بکارت را تقریباً در همهٔ آنان (پنج مورد)، یافتهام. در پرتو «تابوی بکارت» فروید، این عمل نشانهای اخیر آموزنده است.
[4] «مراحل آغازین عقدهٔ اُدیپ»، مجلهٔ حاضر، جلد نهم، ۱۹۲۸.
[5] ارنست جونز، «مراحل آغازین عقدهٔ اُدیپ»، ص ۴۶۹، تشدید مرحلهٔ دهانی-سادیستی را ویژگی محوری تحول همجنسگرایانه در زنان میداند.
[6] از آنجا که برای استدلال من ضروری نبود، از هرگونه اشاره به تحول بعدی رابطه با فرزندان چشم پوشیدهام.
[7] نک: م. ن. سرل، «موقعیتهای خطر برای ایگوی نابالغ»، کنگرهٔ آکسفورد، ۱۹۲۹.
[8] «das ewig Weibliche» (بهدرستنویسی گوته: das Ewig-Weibliche) به زبان آلمانی و یکی از مشهورترین تعبیرهای ادبیات اروپاست. از دو سطر پایانی فاوست گوته، بخش دوم میآید؛ در «سرود رازآمیز» (Chorus Mysticus) که کل نمایش را میبندد: Das Ewig-Weibliche / Zieht uns hinan. «امر زنانهٔ جاودان / ما را به فرا میکشد [به بالا/به سوی والا].» در متن گوته این یک اصل است: زنانگی بهمثابهٔ نیرویی رهاییبخش و تعالیبخش (که با گرچن، مریم عذرا، مادر آسمانی پیوند میخورد) و روح را بهسوی امر الوهی و متعالی «بالا میکشد». یعنی «زن» نه همچون یک موجود مشخص، بلکه همچون جوهر یا مبدأیی ازلی-ابدی و آرمانی روح را بالا میبرد. گویی گوته میگوید زنانگی یک جوهر ابدی متعالی است و ریویر میپرسد: این «زنانگی جاودان» واقعاً چیست؟ (مترجم)