skip to Main Content
روانشناسی پروپاگاندا

روانشناسی پروپاگاندا

روانشناسی پروپاگاندا

روانشناسی پروپاگاندا

عنوان اصلی: The Psychology of Propaganda
نویسنده: راجر مانی-کِرل
انتشار در: The Collected Papers of Roger Money-Kyrle
تاریخ انتشار: ۱۹۷۸
تعداد کلمات: ۶۲۶۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۳۵ دقیقه
ترجمه: ماشینی
بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی

روانشناسی پروپاگاندا

یکم) مقدمه

پروپاگاندا همواره وسیله‌ای بوده است که از طریق آن پیکره‌های مختلف سیاسی یا مذهبی می‌کوشیدند ارادهٔ خود را چیره سازند؛ اما در گذشته برد آن کوتاه و انتشار آن نسبتاً کند بود. برد آن -که در ابتدا از صدای بدون واسطهٔ یک خطیب فراتر نمی‌رفت- تنها به‌تدریج با استفاده از نامه‌های بخشنامه‌ای مکتوب، مانند رساله‌های پولس رسول (St Paul)، و سپس با اختراع و رشد کند چاپ، وسعت یافت. اما در چند سال اخیر، با پیدایش روزنامه‌های ارزان‌قیمت، سینما، و پیش از همه ارتباطات بی‌سیم، مخاطبان یا خوانندگان چند صد نفری ناگهان به چندین میلیون نفر رسیده‌اند. برد آن اکنون تمام جهان را در بر می‌گیرد، و هیچ‌کس بیرون از یک جزیرهٔ متروک نمی‌تواند از نفوذ آن بگریزد. به همین دلیل، روانشناسی پروپاگاندا، یا آنچه شاید همان روانشناسی تلقین توده‌ای (mass suggestion) باشد، ناگهان اهمیت عملی عظیمی یافته است.

اگر انسان کاملاً عقلانی بود، و تنها تحت‌تأثیر پروپاگاندایی قرار می‌گرفت که حقیقت، تمام حقیقت و نه چیزی جز حقیقت را می‌گفت، هیچ مشکلی وجود نمی‌داشت. اما متأسفانه شواهد و قضاوت به‌هیچ‌وجه تنها تعیین‌کنندگان باورها و احساسات او نیستند. او همواره حیوانی زودباور بوده است که به‌آسانی متقاعد می‌شود و به‌آسانی توسط لفاظی برافروخته می‌گردد. گاهی اوقات او تقریباً می‌تواند هیپنوتیزم شود تا هر چیزی را که با اقتدار و نیروی کافی ابراز می‌شود، بپذیرد. مسئلهٔ ما کشف چرایی آن است.

اینکه بگوییم، همان‌طور که روانشناسان نسبتاً علاقه‌مند به انجام آن بودند، او تلقین‌پذیر است، صرفاً نامیدن کیفیتی است که ما در تلاش برای تبیین آن هستیم. ما می‌خواهیم بدانیم چرا برخی از افراد نسبت به سایرین در برابر پروپاگاندا تلقین‌پذیرترند، و چرا درجهٔ تلقین‌پذیری آنها هم به رابطهٔ آنها با پروپاگاندیست و هم به ماهیت پروپاگاندای او بستگی دارد.

دوم) تفاوت‌ها در تلقین‌پذیری عمومی نسبت به پروپاگاندا

در ابتدا آنچه را در نظر بگیرید که ممکن است تفاوت‌های فردی در تلقین‌پذیری عمومی نامیده شود. بدیهی است که با فرض برابری سایر شرایط، افراد تحصیل‌کرده نسبت به افراد تحصیل‌نکرده کمتر به‌آسانی تحت‌تأثیر پروپاگاندا قرار می‌گیرند، آنها دانش بیشتری دارند تا آنچه را به آنها گفته می‌شود با آن بسنجند. اما سوای این، به نظر می‌رسد یکی از عوامل اصلی، نگرش نسبت به اقتدار است. انسان دارای سنخ مستقل، که نیاز اندکی به اقتداری بیرون از خود احساس می‌کند، در کل کمتر از سنخ وابسته تلقین‌پذیر است، که به حمایت اقتدار و امنیتی نیاز دارد که از احساس عضویت در یک گروه ناشی می‌شود.

در نگاه نخست، به نظر می‌رسد چنین کیفیت‌های منش ذاتی باشند. مسلماً آنها بین کودکی و کهنسالی تغییر چندانی نمی‌کنند. برای نمونه، یک کودک بسیار وابسته، به‌ندرت با افزایش سن این ناتوانی را پشت‌سر می‌گذارد. اگر در سال‌های بعد زندگی‌اش، او به منصبی مسئولیت‌دار رانده شود، احتمال بیشتری دارد که به زیردستان خود وابسته شود، یا احساس حقارت را در خود بپروراند، تا اینکه استقلالی متکی‌به‌نفس را که تا آن زمان با طبیعت او بیگانه بوده است، شکوفا سازد. اما با وجود این تغییرناپذیری ظاهری‌شان، اکنون مشخص شده است که وابستگی و استقلال منش، آن‌قدر که نتیجهٔ تجربیات بسیار اولیه هستند، کیفیت‌هایی ذاتی نیستند.

هرکس زندگی را به‌عنوان فردی وابسته آغاز می‌کند، یعنی به‌عنوان کودکی وابسته به والدینش. برخی از افراد بزرگ می‌شوند و مستقل می‌گردند، اما سایرین از لحاظ روانشناختی در تمام عمر خود کودک باقی می‌مانند، همواره وابسته به جایگزین‌های والد؛ چه انسانی چه الهی. رشد آنها متوقف شده است.

در یک رشد طبیعی (طبیعی در معنای پزشکی، و نه آماری)، کودک منش آن دسته از اشخاصی را در محیط خود تقلید و در نهایت جذب می‌کند که به‌ویژه آنها را تحسین می‌نماید. بدین‌ترتیب پسرک در ابتدا منش پدر خود و سپس جایگزین‌های مختلف پدر را که در مدرسه می‌یابد، تحسین کرده و به‌تدریج جذب می‌کند. به این طریق او ممکن است منشی مستقل بسط دهد، بدین معنا که از لحاظ روانشناختی ممکن است به‌جای یک کودک به یک والد تبدیل شود.

اما این رشد بی‌دردسر به‌آسانی مختل می‌شود. برای مثال، اگر پدر پسرک یک دائم‌الخمر باشد که با مادرش و خود او بدرفتاری می‌کند، او ممکن است از جذب این منش ناتوان باشد، زیرا انجام چنین کاری اُبژهٔ اصلی عشق او را به خطر می‌اندازد. درحالی‌که هیچ الگویی برای تقلید ندارد، او از بزرگ شدن بازخواهد ماند، و از لحاظ روانشناختی ممکن است یک پسر ترسو اما در خفا طغیان‌گر باقی بماند.

تمام اینها موضوع مشاهدات معمول است، که می‌تواند بدون یاری یک تکنیک روانکاوانه کشف شود. با وجود این، آنچه بدون روانکاوی کشف نمی‌شد، این است که حتی نمونه‌ترین پدر نیز در چشمان پسر خردسالش ممکن است به‌مثابه موجودی بی‌رحم و سادیستی تصویر شود. البته این تصویر اولیه به‌زودی فراموش می‌شود، و با تصویری جایگزین می‌گردد که احتمالاً در تمام فضایل واقعی پدر اغراق می‌کند. اما آن در حافظهٔ ناهشیار بقا می‌یابد. افزون بر این، آن «درون‌فکنی» می‌شود، یعنی پسرک خردسال به‌طور ناهشیار احساس می‌کند که آن درون خودش قرار دارد، مانند دیوی که بدن او را تسخیر کرده است؛ باور بدوی تقریباً جهان‌شمول به تسخیر شدن توسط ارواح خبیث، در واقع چیزی نیست جز نسخه‌ای اندکی تحریف‌شده از این باور ناهشیار.

اکنون برای کودکی که دارای یک تصویر ناهشیار کاذب از یک پدر بد است، جذب این منش کاملاً به همان اندازه، اگر نه بیشتر، دشوار است که برای کودکی که واقعاً یک پدر بد دارد. بنابراین، این انگاره به‌عنوان یک آزارگر شبح‌وار و ناهشیار در تمام طول زندگی‌اش متمایز از شخصیت او باقی خواهد ماند. سپس، انکار چنین پیکره‌ای و جایگزین کردن آن با مرشدانی دوستانه‌تر، به یک ضرورت گریزناپذیر برای آرامش ذهنی او بدل خواهد شد. حتی یک استبداد واقعی نسبت به این آزار درونی ترجیح‌پذیر به نظر خواهد رسید. او تحت یک اقتدار در خوشبخت‌ترین حالت خود خواهد بود، و به‌عنوان عضوی از یک گروه منضبط و قدرتمند احساس بیشترین امنیت را خواهد کرد. با همانندسازی خود با آن و با رهبر آن، او ممکن است آن حس توانمندی را به دست آورد که به‌عنوان یک فرد از او دریغ شده است. اما آرامش ذهنی او به بهای فدا کردن قضاوت مستقلش تأمین خواهد شد. او به یک بله‌قربان‌گو بدل خواهد گشت، که به‌طور غیرانتقادی دیدگاه‌های گروه خود را می‌پذیرد و به طعمه‌ای آسان برای پروپاگاندای آن تبدیل خواهد شد.

سوم) تلقین‌پذیری به منبع پروپاگاندا نیز بستگی دارد.

بنابراین، تلقین‌پذیری یک انسان نسبت به پروپاگاندا، به درجهٔ استقلال منش او بستگی دارد، و این نیز مجدداً به این بستگی دارد که او تا چه حد می‌تواند منش خود را بر الگوی منش پدرش بنا کند، نه لزوماً آن‌گونه که واقعاً هست، بلکه آن‌گونه که در اوایل شیرخوارگی تصور می‌کرد و هنوز به‌طور ناهشیار تصور می‌کند. اما بدیهی است که تلقین‌پذیری نسبت به پروپاگاندا به منبع آن نیز بستگی دارد.

چند دهه پیش، زمانی که خواندن هنوز برای یک کارگر متوسط نوعی دستاورد به شمار می‌رفت، افراد تحصیل‌نکرده غالباً موفق می‌شدند درجهٔ بالایی از شکاکیت نسبت به هر آنچه همسایگانشان به آنها می‌گفتند را با یک زودباوری حیرت‌انگیز نسبت به هر آنچه در شکل چاپی می‌دیدند، ترکیب کنند. آنها می‌گفتند: «بایستی راست باشد، آن را چاپ‌شده دیدم»؛ زیرا کلمهٔ مکتوب هنوز دارای یک اقتدار جادویی بود. اکنون، با وجود این، اگر ما اهل تمیز و تشخیص نشده باشیم، دست‌کم گزینش‌گر شده‌ایم. ما در آن واحد نسبت به روزنامه‌های حزب سیاسی یا ملت خود بیش‌ازحد زودباوریم، و نسبت به روزنامه‌های مخالفان سیاسی یا ملی خود بیش‌ازحد بدگمان هستیم. اگر مطبوعات محور (Axis) بگویند که فرانسوی‌ها ایتالیایی‌ها را در تونس مورد آزار و اذیت قرار می‌دهند، ما گرایش داریم که چنین بیانیه‌هایی را تقریباً به‌همان اندازه خودکار رد کنیم که ایتالیایی‌ها و آلمانی‌ها ظاهراً آنها را باور دارند. یا اگر تایمز (The Times) بگوید که سیاست خارجی ما همواره هم خردمندانه و هم شرافتمندانه بوده است، آلمانی‌ها به ریاکاری ما می‌خندند که این امر موجب خشم حامیان وفادارتر دولت ما می‌شود. مسئله صرفاً این نیست که ما با طرف مقابل مخالفیم -که این امر به‌سختی غیرعقلانی تلقی می‌شود- بلکه ما به‌ندرت حتی می‌توانیم این اعتبار را به آنها بدهیم که خودشان آنچه را می‌گویند باور دارند. بدین‌ترتیب، تلقین‌پذیری و ضدتلقین‌پذیری کیفیت‌هایی ناسازگار نیستند. ما یا هیچ‌کدام را نداریم یا هر دو را همزمان در اختیار داریم. اگر ما نسبت به یک اقتدار تلقین‌پذیریم، نسبت به مخالف آن نیز ضدتلقین‌پذیر هستیم.

از آنجا که زودباوری و سوءظن غالباً با هم همراهند، علت آنها احتمالاً یکی است. فرد دارای سنخ وابسته و تلقین‌پذیر، همان‌طور که می‌دانیم، به حمایت نیاز دارد زیرا او درون خودش در آرامش نیست. او در برابر یک دشمن درونی در جستجوی محافظت است، بسیار شبیه به شیوه‌ای که رعیت (villain) قرون‌وسطایی در برابر بارون محلی، در جستجوی محافظت یک پادشاه، هرچند مستبد، بود. اما این تفاوت وجود دارد که درحالی‌که آن رعیت بارون خود را بسیار خوب می‌شناخت، انسان وابسته معمولاً نسبت به دشمن درونی‌اش کاملاً ناهشیار است. اگر او در عصر ایمان می‌زیست، ممکن بود از تسخیر شدن توسط شیطان بترسد؛ اما حتی در آن زمان نیز به‌ندرت می‌پذیرفت که شیطان فانتزی ناهشیارش از پیش درون اوست. در کابوس‌ها، یا برای مثال زمانی که او در تاریکی تنهاست، ممکن است چیزی از حس ناهشیار آزار و گزند لحظه‌ای هشیارانه شود، اما او در بیشتر مواقع با موفقیت آن را انکار خواهد کرد. با وجود این، این انکار به‌ندرت مطلق است. به نظر می‌رسد دشمن درونی در بیرون دوباره ظاهر می‌شود؛ در زبان فنی «فرافکنی» می‌گردد.

این مکانیزم فرافکنی، که به‌واسطهٔ آن دشمنان درونی گویی به جهان بیرونی تبعید می‌شوند، در روانشناسی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. این مکانیزم، علت اصلی هذیان‌های گزند و آزار در پارانویا است. فرد پارانوئید به‌شدت بدگمان است؛ او دست پنهان یک دشمن را در تقریباً هر چیزی که رخ می‌دهد می‌بیند، و دوستانه‌ترین ژست را به‌عنوان بخشی از یک توطئهٔ عمیق برای رقم زدن نابودی‌اش تفسیر می‌کند. اما چنین علائمی به دیوانگان گواهی‌شده محدود نمی‌شوند. در واقع، در شرایط استرس کافی، اکثر مردم به نظر می‌رسد قادر به تولید آنها هستند. در اروپای قرون‌وسطی یک فرم پارانوئید از شکار جادوگر بومی بود؛ و، در طی جنگ گذشته، این کشور یک شیدایی جاسوسی را بسط داد، که تقریباً به ابعاد پارانوئید رسید: هر کسی با دورترین ارتباط با آلمان به‌یقین مورد سوءظن قرار می‌گرفت. حتی در زمان صلح، افراد بسیاری وجود دارند که در غیر این صورت عاقلند اما تمام مصائب جهان را به یک منبع شر و مرموز نسبت می‌دهند، که آنها آن را، بر اساس تعصبات مذهبی یا سیاسی خود، با یسوعی‌ها (Jesuits)، یهودیان، بلشویک‌ها (Bolsheviks)، سرمایه‌داران یا آلمانی‌ها همانندسازی می‌کنند. و به‌طور مشابه، برای بسیاری از آلمانی‌ها، بریتانیا دشمنی ریاکار و مکار است، که بی‌وقفه در حال توطئه برای نابودی آنهاست.

اکنون درمی‌یابیم چرا بیش‌ازحد زودباور بودن و بیش‌ازحد بدگمان بودن، یا تلقین‌پذیری و ضدتلقین‌پذیری، تا این حد غالباً با یکدیگر همراهند. همان تعارض درونی که انسان را وامی‌دارد تا در بیرون از خود به دنبال رهبری باشد، و سپس به‌جای دست کشیدن از این حمایت ضروری، به هر قیمتی کورکورانه به آن اعتماد کند، او را همچنین سوق می‌دهد تا دشمنان درونی خود را بر روی دشمنان بیرونی که می‌تواند از آنها متنفر باشد و ناگزیر به آنها بی‌اعتماد است، فرافکنی کند.

هنگامی که دو گروه به این شیوه نسبت به یکدیگر پارانوئید می‌شوند، تمایز قائل شدن بین سوءظن‌های کاذب و صادق تقریباً ناممکن می‌گردد؛ زیرا سوءظن‌های کاذب هر طرف به‌زودی اقدامات متقابلی را در طرف دیگر می‌پروراند و بدین‌سان خود را توجیه می‌کند. آلمانی‌ها باور دارند، آنچه دکتر گوبلز (Dr Goebbels) به آنها می‌گوید، که ما در حال توطئه‌چینی برای نابودی آنها هستیم، و وقتی به آنها می‌گوییم که ما در بیشترین حالت صرفاً در حال برنامه‌ریزی برای محافظت از خود هستیم، ما را باور نمی‌کنند. به‌طور مشابه، ما تمایل داریم باور کنیم که هیتلر در حال توطئه برای نابودی ما و تسلط بر جهان است. آیا این تصویری واقعی است؟

چهارم) تلقین‌پذیری وابسته به ماهیت پروپاگاندا

تاکنون ما دو عامل تعیین‌کنندهٔ تلقین‌پذیری نسبت به پروپاگاندا را در نظر گرفته‌ایم: منش سوژهٔ پروپاگاندا، و رابطهٔ او با پروپاگاندیست. اکنون بایستی سومین، و شاید مهم‌ترین، عامل تعیین‌کننده را در نظر بگیریم: ماهیت خود پروپاگاندا.

بدیهی است که افراد نسبت به برخی مضامین بسیار بیشتر از سایرین تلقین‌پذیرند. آنها دارای یک زودباوری گزینشی هستند، که توسط فانتزی‌های ناهشیار آنها تعیین می‌شود. آنها گرایش دارند آنچه را که با پیش‌فرض‌های ناهشیارشان مطابقت ندارد رد کنند، و آنچه را که مطابقت دارد بپذیرند. اینکه چنین است، به بهترین وجه با تحلیل چند نمونه از پروپاگاندای موفق اثبات می‌شود.

به یاد می‌آورم اندکی پیش از به قدرت رسیدن هیتلر، مرا برای شنیدن سخنرانی او بردند. پیش از او گوبلز سخنرانی کرد، و هر دو خطیب چیزهای یکسانی را دقیقاً به همان ترتیب بیان کردند. تکرار، مخاطبان را خسته نکرد، بلکه، همچون تکرار در بولروی راول (Ravel’s Bolero)، به نظر می‌رسید صرفاً تأثیر هیجانی را افزایش می‌دهد.

حفظ تعادل خویشتن آسان نبود؛ زیرا اگر فرد از همانندسازی خود با جمعیت و سهیم شدن در هیجانات شدید آن ناتوان بود، تقریباً به‌طور ناگزیر آن را به‌عنوان یک اَبَرفرد شوم و نسبتاً هولناک شخصیت می‌بخشید. دست‌کم برای من، خود سخنرانی‌ها چندان تأثیرگذار نبودند. اما جمعیت فراموش‌نشدنی بود. به نظر می‌رسید مردم به‌تدریج فردیت خود را از دست می‌دهند و در هیولایی نه چندان هوشمند اما بی‌اندازه قدرتمند ذوب می‌شوند، که کاملاً عاقل نبود و بنابراین قادر به انجام هر کاری بود. افزون بر این، آن یک هیولای بدوی بود، چیزی از عصر پلیستوسن (pleistocene age)، فاقد قضاوت و تنها با معدودی اشتیاقات بسیار خشونت‌آمیز. با وجود این، چیزی مکانیکی نیز در آن وجود داشت؛ زیرا تحت کنترل کامل پیکرهٔ روی سکو قرار داشت. او اشتیاقات آن را به همان آسانی برمی‌انگیخت یا تغییر می‌داد که گویی نت‌های یک ارگ (organ) غول‌پیکر بودند.

آهنگ بسیار بلند، اما بسیار ساده بود. تا آنجا که من می‌توانستم تشخیص دهم، تنها سه، یا شاید چهار، نت وجود داشت؛ و هر دو سخنران یا نوازندهٔ ارگ آنها را به همان ترتیب نواختند. برای ده دقیقه از مصائب آلمان در طی سیزده یا چهارده سال پس از جنگ شنیدیم. به نظر می‌رسید هیولا در یک عیاشی ترحم‌به‌خود غرق شده است. سپس در ده دقیقهٔ بعدی، هولناک‌ترین پرخاشگری‌ها علیه یهودیان و سوسیال‌دموکرات‌ها (Social-democrats) به‌عنوان تنها مسببان این مصائب فرا رسید. ترحم‌به‌خود جای خود را به نفرت داد؛ و به نظر می‌رسید هیولا در آستانهٔ قاتل شدن است. اما نت بار دیگر تغییر کرد؛ و این بار ده دقیقه در مورد رشد حزب نازی شنیدیم، و اینکه چگونه از آغازهای کوچک اکنون به یک نیروی مسلط بدل شده بود. هیولا نسبت به اندازهٔ خود خودآگاه شد، و از باور به قادر مطلق بودن خویش سرمست گشت.

تا اینجا، هیچ تفاوت اساسی بین گوبلز و هیتلر وجود نداشت. آنها یک آهنگ را با تنها تغییراتی جزئی نواختند. اما هیتلر با یک نتیجه‌گیری به پایان رساند که در سخنرانی گوبلز غایب بود. این یک درخواست پرشور از تمام آلمانی‌ها برای اتحاد بود. هیولا احساساتی و بسیار انسانی‌تر از آنچه پیش از آن بود گردید. اما این احساساتی‌گری با یک نت تقریباً مازوخیستی به پایان رسید. هیتلر توقف کرد؛ و در آن سکوت مرگبار، فرماندهٔ صفوف به‌هم‌فشردهٔ نازی‌های یونیفرم‌پوش، یک جملهٔ منفرد را به‌منزلهٔ نوعی آمین فریاد برآورد: «آلمان بایستی زنده بماند؛ حتی اگر ما بایستی برای او بمیریم.» هیچ‌کس نپرسید چه کسی آلمان را تهدید می‌کند؛ و چرا این فداکاری غایی بایستی ضروری باشد. به نظر می‌رسید اینکه چنین بود، فراتر از چون‌وچراست. با یک تک‌کلمه از رهبرش، هیولا آماده بود، و در واقع مشتاق بود، که خود را قربانی کند.

به‌عنوان پروپاگاندا، این سخنرانی‌ها یک موفقیت عظیم بودند. بنابراین، اگر مفروضات ما درست باشند، آنها بایستی برای چیزی جذابیت داشته‌اند که از پیش در ناهشیار وجود داشته است. برای هر مضمون متوالی، بایستی یک فانتزی ناهشیار ازپیش‌موجود مطابقت داشته باشد.

نخستین این مضامین، مصائب آلمان بود. اکنون کاملاً حقیقت دارد که آلمان واقعاً رنج کشیده بود. او تحقیر شده بود؛ کاهش ارزش پول او ارزش پس‌اندازهای مردمش را از بین برده بود؛ و او در اعماق یک رکود اقتصادی بی‌سابقه قرار داشت. اینها مسلماً برای تبیین دست‌کم نخستین بخش پاسخ کافی هستند، بدون اینکه به دنبال عوامل ناهشیار باشیم. اما وقتی به یاد می‌آوریم که چگونه یک تحریک‌کنندهٔ ماهر می‌تواند به‌آسانی یک حس سوزان از نارضایتی ایجاد کند، برای نمونه، در یک کارخانه، در بین افرادی که پیش‌تر کاملاً خرسند بوده‌اند، درمی‌یابیم که بایستی چیزی در ما وجود داشته باشد که ما را به‌طور ویژه‌ای نسبت به هر تلقینی مبنی بر اینکه با ما بدرفتاری می‌شود حساس می‌سازد. ناهشیار، در واقع، معمولاً احساس بدرفتاری می‌کند، زیرا بیشتر افراد، با وجود اینکه می‌کوشند آن را انکار کنند، یک دشمن خیالی را درون خود حمل می‌کنند؛ و به همین دلیل آنها غالباً برای باور به یک نارضایتی با منشأ بیرونی بیش‌ازحد آماده‌اند. برخی از افراد در واقع تا آنجا پیش می‌روند که چنین چیزی را تحریک کنند تا حس تعارض درونی را تقلیل دهند. اینها روان‌پریشان (psychotics) مرزی هستند. اما انسان بهنجار در جایی بین دو کرانهٔ سلامت عقل کامل و دیوانگی قرار دارد. او به‌آسانی توسط پروپاگاندا برانگیخته نمی‌شود تا به نارضایتی‌های کاملاً خیالی باور پیدا کند، اما او بسیار آماده است تا هرگونه نارضایتی واقعی را که ممکن است وجود داشته باشد بیش‌ازحد برآورد کند. در زمان سخنرانی‌ای که من توصیف کرده‌ام، شرایط از پیش تا حدودی رو به بهبود رفته بود. اما تحت‌تأثیر پروپاگاندا، مردم بسیار بیشتر از پیش نسبت به مصائب خود هشیار شدند. مصائب خیالی ناهشیار توسط آن فراخوانده شدند تا مصائب واقعی هشیار را تقویت کنند.

گام بعدی، اشاره به مسببان این مصائب بود. در واقعیت، دشمن اصلی رکود بزرگ بود، که در آمریکا آغاز شده بود. اما مفهوم یک نیروی غیرشخصی به‌عنوان علت بدبختی‌های ما، یک دستاورد متأخر و متزلزل از ذهن انسان است. برای وحشیان بدوی، فجایع هرگز نتیجهٔ نیروهای غیرشخصی نیستند. اگر آنها از قحطی، بیماری یا مرگ ناگهانی رنج ببرند، به دنبال جادوگری می‌گردند که، با جادوی شرورانهٔ خود، این کارها را انجام داده است. از منظر والاتر خودمان، ما مستعد آنیم که چنین خرافات بدوی را به تمسخر بگیریم. اما آنها گرایش دارند تا در ذهن‌های ناهشیار خود ما بقا یابند. ناهشیار نسبت به دشمنان درونی خود آگاه است، و با نسبت دادن هر فاجعهٔ جدیدی به آنها آغاز می‌کند. اما اگر کسی به یک مسبب بیرونی اشاره کند، ما بسیار آماده‌ایم که او را باور کنیم؛ زیرا ترسیدن و نفرت ورزیدن از یک دشمن بیرونی فوراً تنش درونی را کاهش می‌دهد. معمولاً عنصر کوچکی از حقیقت واقعی وجود دارد، که به‌طور عظیمی اغراق می‌شود. برخی از افراد از رکود بزرگ سود بردند، حتی اگر آن را ایجاد نکردند. برخی از اینها یهودیان یا سوسیال‌دموکرات‌ها بودند. خطیبان تنها بایستی آنها را متهم می‌کردند و برای مخاطبان در خلسهٔ نیمه‌هیپنوتیزمی خود، آنها از پیش گناه‌کار و محکوم ثابت شده بودند.

اما ترحم‌به‌خود و نفرت کافی نبودند. همچنین ضروری بود که ترس بیرون رانده شود، ترسی که در غیر این صورت ممکن بود حزب را برای سرپیچی از دولت بیش‌ازحد محتاط کند. ازاین‌رو سخنرانان از ناسزاگویی به خودستایی روی آوردند. از آغازهای کوچک، حزب شکست‌ناپذیر شده بود. هر شنونده‌ای بخشی از این قدرت مطلق را درون خود احساس می‌کرد. او به درون یک روان‌پریشی جدید انتقال یافت. ماخولیای القاشده به پارانویا، و پارانویا به خودبزرگ‌بینی (megalomania) عبور کرد. به زبان روانکاوانه بیان کنیم، جایگزین کردن یک دشمن درونی با یک دشمن بیرونی کافی نبود. همچنین ضروری بود که گزندهٔ درونی به یک متحد قدرتمند تبدیل شود، که مسلماً مهیب باقی می‌ماند، اما که تنها برای دشمنان فرد مهیب می‌گشت، و دیگر برای خود او نه. شیطان به خدای جنگ آلمانی (فالیک) بدل شد، و هر شنونده‌ای احساس کرد که او در سینهٔ وی برمی‌خیزد و می‌تپد.

با وجود این، هنوز چیزی ارضانشده در ناهشیار باقی مانده بود؛ زیرا آن نه‌تنها حاوی ترس‌ها و نفرت‌هاست، بلکه همچنین حاوی یک حسرت شدید برای نوعی بهشت است، جایی که صدمات جبران می‌شوند و تمام انسان‌ها به یکدیگر عشق می‌ورزند. ازاین‌رو هیتلر درخواست بزرگ خود برای اتحاد را مطرح کرد. این برای من راز موفقیت او به نظر می‌رسید. اگر او نیز مانند برخی از مریدانش، چیزی جز صاعقه برای ارائه نداشت، به‌سختی می‌توانست خدایی باقی بماند که اکنون هست. اما او همچنین اشتیاق ناهشیار برای خانوادهٔ آرمانی را برانگیخت، که در آن هیچ‌کس نبایستی آسیب ببیند و همه بایستی در صلح باشند. با وجود این، این بهشت تنها برای آلمانی‌های واقعی و نازی‌های واقعی بود. هر فرد بیرون از آن، یک گزنده باقی ماند، و بنابراین یک اُبژهٔ نفرت گردید.

پنجم) الگوی روان‌پریشی‌های القاشده

لفاظی نازی‌ها، همان‌گونه که کوشیدم توصیفش کنم، به نظر می‌رسد از الگو یا مضمونی پیروی می‌کند که در بسیاری از انواع دیگر، و ظاهراً کاملاً نامشابه پروپاگاندا مشترک است. پروپاگاندا که در پرتو نامطلوبی نگریسته شود، غالباً روشی برای القای مجموعه‌ای از روان‌پریشی‌های موقتی به نظر می‌رسد، که غالباً با افسردگی آغاز شده و با عبور از طریق پارانویا، به وضعیتی از شعف شیداوار (manic bliss) می‌رسد. اما آن همچنین ممکن است به‌نحو مطلوبی نگریسته شود، چنان‌که گویی در یک معنا دارای اثری شفابخش است، اگر سوژهٔ پروپاگاندا را افسرده بیابد و او را در وضعیتی از اشتیاق نه‌چندان نامتعادل ترک کند. در هر دو مورد، به نظر می‌رسد الگوی بنیادین غالباً یکسان است.

الف) فاز افسرده‌وار-پارانوئید (The Depressive-paranoid Phase)

پروپاگاندیست واقعی غالباً خود را مسیحایی احساس می‌کند که راه رستگاری را یافته است، خواه این یک ایمان جدید باشد یا تنها نوعی داروی ثبت‌شده. اما راه‌حل‌های او ناآزموده باقی خواهند ماند، مگر آنکه او نخست بتواند مردم را متقاعد کند که آنها به کمک نیاز دارند. گاهی اوقات آنها از پیش مضطرب یا افسرده‌اند. اما اگر نیستند، گام نخست او بایستی برانگیختن این احساسات از ناهشیار باشد. به همین دلیل پروپاگاندای نازی‌ها با مصائب آلمان آغاز شد، مصائبی که به‌اندازهٔ کافی واقعی بودند، اما تا آنجا اغراق شدند که مردم احساس کردند آنها در واقع بر لبهٔ پرتگاهی قرار دارند که تنها هیتلر می‌تواند آنها را از آن برهاند. دقیقاً به همین دلیل پروپاگاندیست مذهبی معمولاً با برانگیختن فشار اضطراب‌آور گناه و وحشت از لعنت ابدی آغاز می‌کند؛ درحالی‌که حتی تبلیغ‌کنندهٔ تجاری نیز، پیش از تلاش برای فروش داروها، لوازم آرایشی یا لباس‌های ثبت‌شدهٔ خود، به خودبیمارانگاری (hypochondria)، یا حس اجتماعی حقارت متوسل می‌شود، که غالباً پنهان است و نسبتاً به‌آسانی برانگیخته می‌شود.

پروپاگاندای سیاسی غالباً از الگوی یکسانی پیروی می‌کند. به ما گفته می‌شود که حزب سیاسی دیگر، اگر قدرت را به دست آورد، ارزش پس‌اندازهای ما را از بین خواهد برد یا ما را به جنگ خواهد کشاند، یا در غیر این صورت دستمزدها را کاهش خواهد داد، از افزایش حقوق بازنشستگی یا مقرری بیکاری بازخواهد ماند، و بدین‌سان برای تسکین ترس پنهان کارگر از فقر هیچ کاری نخواهد کرد. اما اگر تهدیدات تلقین‌شده برای ما بیش‌ازحد غیرواقعی باشند تا آنها را درک کنیم، یا اگر اعتماد اندکی به قدرت یک حزب برای نجات دادنمان از فجایعی که پیش‌بینی می‌کند داشته باشیم، چنین پروپاگاندایی معمولاً بی‌نتیجه می‌ماند. شعار انتخاباتی «نخست ایمنی» (Safety First) در سال ۱۹۳۱ تنها ترس‌های آن معدود کسانی را برانگیخت که دارایی‌های عظیمی داشتند. افزون بر این، توسل به ترس کاملاً سلبی بود، و هیچ فراخوانی برای عمل به دنبال نداشت.

یک استثنای ظاهری بر این قاعده که پروپاگاندا با توسل به ترس آغاز می‌شود، توسط نوع بسیار رایجی ارائه می‌گردد که با توسل به خشم برحق آغاز می‌شود. خشم ممکن است برای ظلم‌های وارده بر خود ما باشد یا ممکن است نیابتی باشد. اوباش انقلابی پاریس یا مسکو توسط کسانی که به آنها گفتند از حقوق خود برای آزادی و برابری محروم شده‌اند، به خشم سفید و سوزان برانگیخته شدند. اما خشم خود ما تنها اندکی کمتر برانگیخته شد، در زمان گلادستون (Gladstone) توسط جنایات بلغارها، در سال ۱۹۱۴ توسط تجاوز به بلژیک، و در سپتامبر ۱۹۳۸ توسط تهدید چکسلواکی؛ درحالی‌که آلمانی‌ها احساسی بسیار مشابه در مورد یورش جیمسون (Jameson raid) و جنگ بوئر (Boer War) داشتند. اما من باور دارم که غیاب اضطراب در خشم، بیشتر ظاهری است تا واقعی. مضمون پروپاگاندا به‌جای یک نت منفرد، با یک آکورد گشایش می‌یابد، و اضطراب در هیاهوی بلندتر غرق می‌شود. اینکه اضطراب واقعاً حضور دارد، به نظر می‌رسد توسط آن مواردی ثابت می‌شود که در آنها خشم از خروجی خود ناکام می‌ماند. اگر هیچ کاری برای نجات اُبژهٔ تهدیدشده انجام نشود، خشم فروکش می‌کند و ما مستعد آن هستیم که با اضطرابی بسیار عظیم رها شویم، خواه از جانب خودمان خواه از جانب کسانی که به سرنوشت خود رها شده‌اند. این امر، و نه تسکین، واکنش اکثر انگلیسی‌های طرفدار چک (pro-Czech) پس از توافق مونیخ بود.

به‌گمان من، اضطراب در زیر خشم، در پروپاگاندای نازی‌ها هنوز واضح‌تر است. این پروپاگاندا با برانگیختن وضعیتی از «پارانویای گروهی» در بین مردم آلمان آغاز شد و باعث شد آنها احساس کنند که هم توسط دشمنان درون و هم بیرون از کشورشان مورد آزار و گزند قرار گرفته‌اند. آن لولوخُرخُره‌های خفتهٔ ناهشیار را بیدار کرد و آنها را با یهودیان و دموکرات‌ها و کمونیست‌ها همانندسازی نمود. اکنون لولوخُرخُره‌های ناهشیار همواره در درجهٔ نخست اُبژه‌های ترس هستند. اما ترس می‌تواند در نفرت غوطه‌ور شود، و پروپاگاندای نازی‌ها در درندگی‌ای که با آن به لولوخُرخُره‌های ساختهٔ دست خود حمله می‌کرد، حتی توسط شکارچیان جادوگر قرون‌وسطایی نیز به‌سختی پشت‌سر گذاشته شده است. اگر چنین نکرده بود، ممکن بود یک هیستری توده‌ای (همچون هیستری سال هزار که پایان جهان با اطمینان پیش‌بینی شده بود) تولید کند اما نه شیدایی توده‌ای که واقعاً تولید کرد. در واقع در روانشناسی نازی‌ها، همچون در روانشناسی بسیاری از افراد پاتولوژیک، به نظر می‌رسد ترس و نفرت نوعی چرخهٔ باطل را شکل می‌دهند. در ابتدا ترس برانگیخته می‌شود، سپس نفرت برای مهار کردن آن؛ اما نفرت انتظار تلافی را دارد و بدین‌ترتیب ترس را افزایش می‌دهد، که بایستی در نفرت بیشتر غرق شود و به همین ترتیب. سیستم به نفرت مؤثر -نفرتی که بتواند ارضا شود- نیاز دارد تا حیات خود را حفظ کند. اگر نفرت قرار بود عقیم شود، به درون اضطراب هیستریکی فرومی‌پاشید که شالودهٔ ناهشیار آن است.

یک نوع پروپاگاندا وجود دارد که نه‌تنها با یک نت ترس گشایش می‌یابد، بلکه در تمام طول مسیر بر این نت پافشاری می‌کند. این پروپاگاندای تروریستی است که معطوف به نابودی روحیهٔ یک دشمن پیش از یا در حین یک جنگ است. یک نمونهٔ خوب آن بخش از پروپاگاندای نازی‌هاست که بیشتر برای صادرات طراحی شده است تا مصرف داخلی. نازی‌ها مسلماً در تلاش بوده‌اند تا جهان را به وحشت بیندازند، و تا حدودی، بایستی اعتراف کرد، آنها موفق شده‌اند. برای بسیاری از مردم -و نه تنها مخالفان سیاسی در آلمان- رهبر نازی به قدرتی تاریک و شیطانی بدل شده است، که بر کل جهان سایه افکنده است، که آنها جرئت مقاومت در برابر آن را ندارند و نمی‌توانند از آن بگریزند. این پیکره مستقیماً از ناهشیار برگرفته شده است. این انگاره با ارینی‌های (furies) تخیل یونانی، با خدای انتقام‌جوی عهد عتیق (Old Testament)، یا شیطان شکافته‌سُم خرافات قرون‌وسطایی همسان است. و در هر مورد، هرقدر هم این امر باورنکردنی به نظر برسد، نمونهٔ اولیهٔ آن یکی از دو تصویر ناهشیار و ناسازگار است که کودک از والدین خود، به‌ویژه پدرش، شکل می‌دهد. زیرا حتی تحسین‌برانگیزترین پدر نیز به نمونهٔ اولیهٔ شیاطین فرزندانش و همچنین خدایان آنها بدل می‌شود. در فانتزی ناهشیار، این دیو ممکن است توسط تصاویر دوستانه‌تر از همان پیکرهٔ والد، که ممکن است به‌عنوان یک خدای مهربان یا فرشتهٔ نگهبان ظاهر شود، مهار گردد، یا به زیر کشیده شود. اما تصویر شوم‌تر، همچون شبحی که تنها به‌طور مشروط آرام گرفته است، همواره آماده است تا دوباره از اعماق برخیزد، خفته باقی می‌ماند. پروپاگاندای تروریستی مانند نوعی افسون قرون‌وسطایی است و می‌کوشد این پیکرهٔ شیطانی را از ناهشیار برانگیزد، نه به‌عنوان یک متحد دهشتناک، بلکه برای فلج کردن تمام مقاومت‌ها. پروپاگاندای تروریستی می‌تواند به‌طرز چشمگیری موفقیت‌آمیز باشد، اما تنها در صورتی که مقاومت‌کنندگان هیچ رهبری‌ای به قاطعیت رهبری خود آن نداشته باشند.

ب) فاز شیداوار یا پرشور (The Manic or Enthusiastic Phase)

به‌جز در مورد تروریسم تعمدی، هیچ پروپاگاندایی در ترس متوقف نمی‌شود. با برانگیختن، یا دست‌کم تشدید، اضطراب، گام بعدی آن بیدار کردن امید در برند خاص خود از رستگاری است. این ممکن است از لحاظ تاریخی پیش‌پاافتاده باشد، مانند یک داروی ثبت‌شده، یا موردی در برنامهٔ یک حزب سیاسی که تفاوت چندانی با جایگزین خود ندارد؛ یا ممکن است از لحاظ تاریخی بنیادین باشد، مانند یک کیش جدید، خواه مذهبی خواه سیاسی.

غالباً فرض می‌شود که امید به رستگاری در یک انسان نهفته است. گناه‌کار، که پیش‌تر به‌وضوح نسبت به مهابت گناه آگاه شده است، ترغیب می‌شود که به خدا روی آورد. به‌طور مشابه، در حوزهٔ سکولار، به کسانی که مضطرب یا افسرده هستند، یا مضطرب یا افسرده شده‌اند، گفته می‌شود که در جستجوی رستگاری خود در نوعی رهبر ملی یا حزبی باشند؛ و حتی در مورد پیش‌پاافتادهٔ داروهای ثبت‌شده، به نظر می‌رسد ارائهٔ نام کاشف، نکتهٔ فروش خوبی باشد. همین توسل به یک رهبر فردی همچنین زمانی صورت می‌گیرد که اُبژهٔ پروپاگاندا بازگرداندن روحیهٔ مردمی باشد که به‌شدت متزلزل شده است. در اینجا گام نخست، یعنی بیداری اضطراب، از پیش توسط طرف مقابل برداشته شده است. آهنگی که یک کشور آغاز می‌کند تا مخالفان خود را برای تسلیم شدن به وحشت بیندازد، توسط آنها برای هدف متضاد برانگیختن مقاومتشان تکمیل می‌شود. بدین‌ترتیب در سال ۱۹۱۴، انگلستان و آلمان در میان راه‌های دیگر، با اعطای شهرتی عظیم به ژنرال‌های خود، به‌ویژه کیچنر (Kitchener) و هیندنبورگ (Hindenburg)، به پروپاگاندای یکدیگر پاسخ دادند.

قهرمانان یا خدایان یک قوم غالباً شیاطین قوم دیگرند، ناپلئون و هیتلر نمونه‌های بارزی از مردانی هستند که این نقش دوگانه را ایفا کرده‌اند. آنها برای بیگانگان نماد پدر بد هستند و بنابراین تجسم تمام نیروهای شر و نابودی محسوب می‌شوند. برای هم‌وطنان خود آنها ناجی و نمادهای پیکرهٔ پدر خوب هستند، که همچون پدر بد در فانتزی ناهشیار حفظ می‌شود.

اما با وجود اینکه قهرمان ناجی غالباً یک پدر خوب است، او همچنین ممکن است یک «والد ترکیبی» (combined parent) باشد، یعنی، یک پدر و مادر در یک شخص؛ و اگر او یک رهبر انقلابی است، احتمالاً نمادی از یک برادر بزرگ‌تر نیز هست، که خانواده را علیه پدر مستبد رهبری می‌کند. اینکه او می‌تواند هر سه مورد به‌طور همزمان باشد، یک تثلیث (trinity) در یک شخص، تناقضی ندارد، زیرا نمادها غالباً «تکرار تعیین‌کننده» (overdetermined) دارند، بدین معنا که آنها جایگزین بیش از یک پیکرهٔ ناهشیار می‌شوند.

نیاز به یافتن چنین نمادهایی از پیکره‌های خوب درونی فانتزی ناهشیار در جهان بیرونی، با درجه‌ای تناسب دارد که در آن یک انسان خود را توسط پیکره‌های بد در معرض تهدید احساس می‌کند. اگر او مضطرب نباشد، به هیچ ناجی‌ای روی نمی‌آورد. اما زمانی که اضطرابش برانگیخته می‌شود، او گرایش می‌یابد تا ایمان به نیروهای خیر درون خود را از دست بدهد، و ازاین‌رو در جستجوی نمادی از آنهاست تا به خود اطمینان دهد که آنها هنوز زنده‌اند.

برای بدل شدن به یک قهرمان-رهبر، معمولاً موعظه کردن یک بشارت برای یک انسان کافی نیست. او بایستی توسط یک گروه حمایت شود. برای مدتی طولانی او ممکن است بیهوده موعظه کند؛ اما زمانی که گروه آغاز به شکل‌گیری می‌کند، مانند یک گلولهٔ برفی رشد می‌یابد، زیرا هر افزایشی اقتدار نمادین او را افزایش می‌دهد. یک قوم، یک رهبر، او با گروه خود همانندسازی می‌شود و آن قدرت مقاومت‌ناپذیری را به دست می‌آورد که صرف اعداد به آن می‌بخشند. کسانی که بیرون از گروه قرار دارند دیگر نمی‌توانند او را به‌عنوان یک فرد معمولی در نظر بگیرند. او بایستی یا خدا باشد یا شیطان؛ و اگر آنها هیچ خدای پایداری درون خود ندارند، یا منزوی هستند و هیچ رهبر بیرونی جایگزینی ندارند، بایستی یا حس آزار درونی و بیرونی را بدون تسکین تحمل کنند، یا به او تسلیم شوند و او را به‌عنوان خدای خود بپذیرند. انجام این کار تسکین عظیمی از اضطراب و تعارض درونی است. او قادر مطلق است و بایستی از آنها محافظت کند. او وجدان آنهاست؛ و آنچه او می‌اندیشد ناگزیر برحق است. او به‌عنوان ناجی‌ای از مصائب واقعی آغاز می‌کند، که احتمالاً در مورد آنها اغراق کرده است. او به‌عنوان ناجی‌ای از اضطرابی پایان می‌یابد که ممکن است انزوا در بیرون از گروه او به‌تنهایی برای تولید آن کافی باشد.

کشف یک قهرمان کاری بیش از این می‌کند که صرفاً به ناهشیار اطمینان دهد که دوستان نه‌چندان کم‌قدرت‌تری در برابر گزندگان درونی ایستادگی می‌کنند. همچنین ظرفیت را برای کار بازسازانه آزاد می‌سازد، که ممکن است در طی دورهٔ پیشین افسردگی از دست رفته باشد. ناهشیار نه‌تنها حاوی ترس‌ها، نفرت‌ها و عشق‌هاست، بلکه حاوی یک تکانهٔ ترمیمی قوی نیز هست. در فانتزی ناهشیار کودک، آن‌قدر چیزها توسط پرخاشگری خود او و توسط کسانی نابود می‌شود که او آن را بر روی آنها فرافکنی کرده است، که او تنها با باوری به ظرفیت خود برای ترمیم آسیب می‌تواند از یأس مطلق نجات یابد. این باور، و اشتیاقی که با آن همراه است، به نظر می‌رسد عناصر پایه‌ای در تمام کار سازنده باشند. اگر شرایط بیرونی بد باشند، برای مثال، پس از یک جنگ ناموفق یا در طی یک رکود اقتصادی، این باور ممکن است موقتاً از دست برود، و یک قوم کامل به درون بی‌عملی‌ای نزدیک به یأس فرو برود. اما زمانی که آنها یک قهرمان را کشف می‌کنند و به او اعتماد دارند، دوباره به یک قدرت درونی خیر اعتماد می‌یابند، که می‌تواند با موفقیت با دشواری‌های آنها، هرقدر هم عظیم باشند، مقابله کند.

در این لحظه، ۲۵ اوت ۱۹۳۹، این کشور با خطراتی مواجه است که شاید از هر خطری که از زمان جنگ‌های ناپلئونی با آن مواجه شده، عظیم‌تر باشند. اما اعلام پیمان روسیه و آلمان ما را مرعوب نکرد زیرا اثرات آن با تأیید مجدد و قاطعانهٔ دولت ما بر تعهداتمان به لهستان متوازن گردید. رهبری استوار، که بسیاری از ما در طی بحران‌های پیشین بیهوده در جستجوی آن بودیم، ما را قادر ساخت تا با شجاعت بیشتر و اعتماد بیشتری به ظرفیت خود برای دفاع، یا، در درازمدت، ترمیم ارزش‌هایی که در جهان از آنها دفاع می‌کنیم، با خطر عظیم‌تر مواجه شویم. اگر، به‌جای این امر، ما این ارزش‌ها را رها کرده بودیم -همان‌گونه که برخی از ما احساس می‌کنیم در مونیخ چنین کردیم- گمان می‌کنم ما بایستی به درون یأسی خموده فرو می‌رفتیم که با رفع موقتی تهدید جنگ تسکین نمی‌یافت. تهدید نسبت به این ارزش‌های آزادی، عدالت و دموکراسی چنان عظیم به نظر رسیده بود که بسیاری از ما در حال از دست دادن ظرفیت خود برای کار سازنده بودیم. اما به‌محض اینکه رهبری قاطعانه‌ای را احساس کردیم که برای مدتی چنان طولانی در انتظارش بودیم، آن ظرفیت به‌سرعت ترمیم شد.

در آلمان نیز، رهبری باور مردم را به ظرفیتشان برای کار سازنده ترمیم کرد. اما در آنجا اشتیاق ناهشیار به ترمیم، خروجی نمادین متفاوتی یافت. ارزش‌های رسمی نازی‌ها آزادی، عدالت و دموکراسی، آن‌گونه که ما این کلمات را درک می‌کنیم، نیستند، بلکه تنها دولت هگلی (Hegelian State) است. از آنجا که دولت آلمان به‌عنوان یک ارزش اولیه نمی‌تواند هیچ جذابیتی برای کسانی داشته باشد که بیرون از آلمان هستند، درحالی‌که آزادی، عدالت و دموکراسی بایستی هنوز تا حدودی در درون آن جذابیت داشته باشند، مزیت اخلاقی با ماست. او کمتر یکدل خواهد بود، و از همدردی کشورهای بی‌طرف برخوردار نخواهد شد. افزون بر این، در درازمدت، ارزش‌های مشترکی که ما را با متحدانمان یکپارچه می‌سازند، احتمالاً پیوند مستحکم‌تری را نسبت به منفعت‌طلبی مخالفان ثابت خواهند کرد، که در هر لحظه‌ای ممکن است از همخوانی بازایستد.

من همین اکنون پیشنهاد کردم که پروپاگاندا ممکن است خواه به‌عنوان وسیله‌ای برای برانگیختن یک روان‌پریشی توده‌ای، که در نهایت از نوع شیدایی است، در نظر گرفته شود، خواه به‌عنوان وسیله‌ای برای درمان یک افسردگی توده‌ای. تا حدودی انتخاب منظر ذهنی است: عناصر شفابخشی در پروپاگاندای نازی‌ها وجود دارد، درست همان‌طور که بی‌شک عناصر شیداواری در پروپاگاندای ما وجود دارد. اما، به گمان من، تفاوت عظیمی در درجه‌ای وجود دارد که در آن حس واقعیت حفظ می‌گردد. خدای جنگ آلمانی یا هیتلری، که قوم توتونی (Teutonic) آن را درون‌فکنی کرده‌اند و موقتاً چنان قدرت عظیمی به آنها بخشیده است، برای اذهان ما بیش‌ازحد فانتزی‌وار به نظر می‌رسد که اصلاً بتوانیم آن را درک کنیم. همانند یهوهٔ عهد عتیق، او یک پیکرهٔ پدر خوب برای قوم خویش است، اما، دست‌کم برای ما، توسط ویژگی‌های ناشی از پدر بد خیالی فانتزی ناهشیار تقریباً به‌طرز غیرقابل‌تشخیصی تحریف شده است. خدایان ملی خود ما، آن ارواح ناهشیاری که ما می‌کوشیم رفتار خود را بر روی آنها الگوبرداری کنیم، کمتر یکپارچه و کمتر متمایزند، اما در عین حال بسیار انسانی‌تر و بسیار واقعی‌ترند. آنها بر پایهٔ پیکره‌های والدی بنا شده‌اند که به نظر می‌رسد توسط پرخاشگری طفلانه بسیار کمتر تحریف شده‌اند.

ششم) خلاصه

برای خلاصه کردن مختصر ویژگی‌های اصلی در روانشناسی پروپاگاندا، آن‌گونه که من آنها را می‌فهمم:

(الف) تنوعاتی در آسیب‌پذیری عمومی افراد وجود دارد که به درجهٔ استقلال، یعنی، درجهٔ بلوغی بستگی دارد که آنها بدان دست یافته‌اند. منش با تقلید از یک آرمان بسط می‌یابد، نه چندان به‌طور هشیارانه بلکه به‌واسطهٔ یک فرایند ناهشیار همسان‌سازی که از طریق آن ویژگی‌های منش‌های آرمانی -در نهایت پیکره‌های والد آرمانی- به‌تدریج جذب می‌شوند.

اگر پیکره‌های والد خیالی در اوایل شیرخوارگی عمدتاً خوب و یاری‌گر باشند، آنها می‌توانند بدون دشواری جذب شوند تا شالودهٔ یک منش متعادل و مستقل را شکل دهند. اما اگر این پیکره‌های والد عمدتاً شرور باشند، اضطراب مانع جذب آنها می‌گردد؛ آنها در فانتزی ناهشیار به‌عنوان گزندگان درونی باقی می‌مانند. بنابراین منش حاصل، درحالی‌که حمایت اندکی در درون خود دارد، بیش‌ازحد به دیگران وابسته خواهد بود، و به‌آسانی تحت‌تأثیر آنها قرار خواهد گرفت.

(ب) تلقین‌پذیری نه‌تنها به درجهٔ استقلال منش، بلکه به منبع خود پروپاگاندا نیز بستگی دارد. افراد به‌ویژه نسبت به نفوذ آن نمادهایی از پیکره‌های والد خوب حساسند که در جهان بیرونی در جستجوی آنها هستند تا آنها را از گزند پیکره‌های والد بد محافظت کنند.

(ج) در نهایت، تلقین‌پذیری نسبت به پروپاگاندا به ماهیت آن بستگی دارد. برای مؤثر بودن، پروپاگاندا بایستی با فانتزی‌های ناهشیاری که از پیش آنجا وجود دارند، مطابقت داشته باشد، یا آنها را نمادین سازد.

مؤثرترین پروپاگاندا احتمالاً با توسل به ترس آغاز می‌گردد. در ابتدا به نمادهای والدین بد اشاره می‌کند و بدین‌سان این دیوهای خفتهٔ فانتزی ناهشیار را برمی‌انگیزد؛ و سپس نمادهای جبرانی والدین خوب را برپا می‌سازد، قهرمانانی که برای شکست دادن این دیوها به‌اندازهٔ کافی نیرومندند، و می‌توانند باور ازدست‌رفتهٔ مردم را به قدرت خود برای انجام کار خلاقانه ترمیم کنند، و به آنها شجاعت دهند تا با خطرات واقعی، که غالباً در واقع بسیار عظیم‌تر از خطرات کم‌وبیش خیالی‌ای هستند که در ابتدا از آنها ترسانده شده بودند، مواجه شوند.

این مقاله با عنوان «The Psychology of Propaganda» در کتاب «مجموعه مقالات راجر مانی-کرل» منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و مقابله و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۴۰۵ در بخش روانکاوی اجتماعی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

Back To Top
×Close search
Search