skip to Main Content
ذهن در جنگ

ذهن در جنگ

ذهن در جنگ

ذهن در جنگ

عنوان اصلی: The Mind at War
نویسنده: پائولو فوندا
انتشار در: نشریهٔ روانکاوی رومانی
تاریخ انتشار: ۲۰۱۷
تعداد کلمات: ۵۴۲۵ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۳۰ دقیقه
ترجمه: ماشینی
بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی

ذهن در جنگ

چکیده: به نظر می‌رسد ذهنیت جنگ در انسان‌ها با موضع پارانوئید-اسکیزوئید همخوانی دارد. در جنگ نیز، گروه‌ها به موضع پارانوئید-اسکیزوئید واپس‌روی می‌کنند. برخی از علائم چنین واپس‌روی‌ای در خود فروید نیز هنگام آغاز جنگ جهانی اول مشهود بود. قرن بیستم خونین‌ترین قرن در تاریخ مکتوب بود و تروماهای عظیم آن انباشته شده و بشریت را تحت فشار مضاعف قرار داده‌اند. میراث تروماتیک آن همچنین شامل احساسات غیرقابل‌تحمل کسانی بود که انسان‌های دیگر را کشتند و نیز خلأهایی که میلیون‌ها کشته در تاروپود گروه به جا گذاشتند. تروماهای جنگی حل‌وفصل‌نشده با چنین محتواهایی از مرگ و ویرانی، دچار انشقاق شده و خاموش در اذهان میلیون‌ها فرد ذخیره شده‌اند، و قطعاتی از یک زندگی موازی پنهان را تشکیل می‌دهند. آنها چنان مشابهند که در سراسر روان گروه پخش می‌شوند، جایی که «مال من، مال تو، مال او» همگی در «مال ما» در هم می‌آمیزند. با ارتعاشات خویش، هم‌سرایی خاموشی را شکل می‌دهند که در موسیقی متن پس‌زمینهٔ حیات روانی گروه همگرا می‌شود. چگونه ممکن است تمامی اینها در ایجاد مواضع پارانوئید به‌شدت مخربی همچون کمونیسم، فاشیسم، یا نازیسم نقش داشته باشند؟

کلیدواژه‌ها: جنگ، موضع پارانوئید-اسکیزوئید، فروید، تروما، گروه-ملت، زندگی موازی.

در مقاله‌ای که در پی مناقشه در یوگسلاوی نوشتم (فوندا، ۲۰۰۰)، مکث کردم تا عمدتاً بر آنچه جنگ پس از پایانش در ذهن بر جای می‌گذارد، تأمل کنم. همچنین تعدادی فرضیه در خصوص سازوکارهای کارکرد روانی که در طول جنگ به کار می‌افتند، جسورانه مطرح کردم. اکنون مایلم این مضمون آخر را بسط دهم، یعنی اینکه چگونه افراد در جنگ درمی‌یابند که تحت نفوذ و غلبهٔ پویایی‌های روانی گروه‌هایشان قرار گرفته‌اند که به‌طور غم‌انگیزی در یک کشمکش مرگ و زندگی گرفتار شده‌اند.

این سفری کوتاه بین فانتزی و واقعیت خواهد بود. امیدوارم مفید واقع شود، یا دست‌کم مشوق بررسی‌های بیشتر باشد.

ذهنیت جنگ

من گمانه‌زنی کرده‌ام که به نظر می‌رسد تکامل انسان‌ها را از یک ذهنیت جنگ برخوردار کرده است، که تا حدودی با موضع پارانوئید-اسکیزوئید همخوانی دارد. در اینجا، مدیریت فانتزی‌ها، اضطراب‌ها، دفاع‌ها، و رابطهٔ کلی با خود و دیگران به نظر می‌رسد در خدمت بقای گونه یا گروه (و در نتیجه افراد درون آن گروه) در موقعیت‌های خطر است. مدیریت این عناصر به نظر می‌رسد به‌ویژه برای پیشبرد جنگ مناسب است.

این امر را نمی‌توان در مورد موضع افسرده‌وار (D) بیان کرد. از آنجا که این موضع با تمایز بیشتر مرزهای خود (Self) مشخص می‌شود، همچنین به لحاظ بافتار گروهی، آگاهی متعاقب فرد از منحصربه‌فرد بودن خویشتن، خطرپذیری یا فدا کردن جان خویش را در راه خیر گروه دشوار می‌سازد. در موضع افسرده‌وار، ممکن است فرد هم جدایی خویش را احساس کند و هم احساس کند که دیگری (تا حدی) شبیه-ادغام‌یافته است، که اجازه می‌دهد دیگری از روی همدلی به عنوان یک مشابه تجربه شود. این امر مانع از ظرفیت کشتن دیگری می‌شود. علاوه بر این، احساس گناه را تقویت می‌کند که بازدارنده‌هایی قدرتمند هستند.

تحت فشار بار عاطفی مفرطی که در پی پدیدار شدن چشم‌انداز جنگ رخ می‌دهد، گروه دیگر نمی‌تواند اضطراب را در اعضای خویش دربرگیرد و تقلیل دهد، بلکه در عوض تنها می‌تواند آنها را با انشقاق، انکار، آرمان‌سازی-اهریمن‌سازی و تخلیهٔ دائمی همانندسازی فرافکنانه محافظت کند. به عبارت دیگر، گروه تنها می‌تواند از موضع افسرده‌وار به موضع پارانوئید-اسکیزوئید واپس‌روی کند. عقب‌نشینی به این موضع نیز به نظر می‌رسد دفاعی در برابر یک واپس‌روی عمیق‌تر و فروپاشنده به سمت آشفتگی و عدم‌تمایز باشد (بلگر، ۱۹۶۷الف) که ممکن است منجر به شکست گروه و انحلال گروهی شود که هستی فرد در آن روی می‌دهد. این امر می‌تواند سفتی مفرطی را تبیین کند که گاهی اوقات حاصل می‌شود و ریشه در ویژگی‌های پارانوئید دارد؛ تشدید احساسات گزند در خدمت مهار اضطراب‌های فاجعه‌آمیز خواهد بود.

ناپایداری موضع افسرده‌وار از یک سو و اضطراب‌های فاجعه‌آمیز از سوی دیگر بدان معناست که به شکلی فزاینده اجتناب‌ناپذیر می‌شود که افراد به یک واپس‌روی-غوطه‌وری «رهایی‌بخش» دفاعی در موضع نارسی‌سیستی پارانوئید-اسکیزوئید متوسل شوند. افراد در درون یک گروه، جایی که حس انسجام همواره شدیدتر است، احساس می‌کنند که بسیار بیشتر متحد-ادغام‌شده و ایمن‌تر هستند. در مواجهه با خطر، گروه به گونه‌ای گرد هم می‌آید که تقریباً یک واکنش زیست‌شناختی نخستین به نظر می‌رسد.

در عوض، احساس انزوایی ناتوان‌کننده در زمانی که شخص در یک موضع افسرده‌وار (که منتقدانه و جدا از گروه خویش است درحالی‌که گروه در یک موضع پارانوئید-اسکیزوئید متحد می‌شود) پافشاری می‌کند، پریشان‌کننده و حتی غیرقابل‌تحمل می‌شود.

با رها کردن اساسی موضع افسرده‌وار، فضای بالقوه فرو می‌پاشد و تفکر انضمامی به قیمت تفکر نمادین رشد می‌کند؛ تمایل به عمل به زیان تفکر تقویت می‌شود. در آن صورت، انشقاق، انکار، آرمان‌سازی و همانندسازی فرافکنانه ممکن است به‌طرز چشمگیری تصاویر واقعیت بیرونی و درونی را دگرگون سازند. در موضع پارانوئید-اسکیزوئید، خط انشقاق، که خوب را از بد جدا می‌کند، در تضاد با مرزی که سوژه را از اُبژه جدا می‌سازد، بارزتر و در پیش‌زمینه است. بخش‌های منفی گروه خود انکار و فرافکنی می‌شوند، در حالی که ویژگی‌های مثبت دشمن انکار می‌گردند.

در موضع افسرده‌وار، مرزهای خود تعریف‌شده‌تر هستند. این امر همچنین از منظر تعامل خود با گروه صادق است، و فرد را خودمختارتر و نیز برای اندیشیدن تواناتر و آزادتر می‌سازد. با وجود این، در موضع پارانوئید-اسکیزوئید، شاخه‌های همانندسازی فرافکنانه و درون‌فکنانه مرزها را پاره می‌کنند و در اعضای گروه نفوذ می‌یابند، که سپس مجبور می‌شوند تا با تفکر گروه همسان گردند. محتواهای روانی گروه که سرشار از انضمامی‌بودن هستند، همواره در اذهان افراد رواج بیشتری می‌یابند. این امر صادق است حتی با وجود اینکه محتواها توسط ایگو غربال نمی‌شوند یا با تفکر نمادین کافی مورد تأیید قرار نمی‌گیرند. این به‌طور فزاینده افراد را به یکدیگر پیوند می‌دهد، مرزها را تضعیف می‌کند، و ادغام با گروه را افزایش می‌دهد.

جهان اُبژه‌ای درگیر در مناقشه، به یک اُبژه-گروه-اهریمنی‌شدهٔ بد و یک اُبژه-گروه-آرمان‌سازی‌شدهٔ خوب تقلیل می‌یابد که فرد بخشی از آن است. به‌علاوه، او با توجه به افزایش همگن‌سازی و «انسجام ادغام‌کننده»، در متمایز شدن از این امر دچار دشواری می‌شود. ازدست‌رفتن سطح چشمگیری از خودمختاری ذهنی از سوی فرد، به نظر می‌رسد با مشارکت بیشتر در هویت گروه جبران می‌شود. یک «مای» قوی‌تر، «من» تضعیف‌شده را جبران می‌کند، و یک جاذبهٔ مهلک بین فرد و گروه ایجاد می‌شود. در نهایت، جنگیدن برای گروه یا جنگیدن برای خود تا حد زیادی بر هم منطبق می‌گردند. در واقع، همانندسازی با گروه تجلیل می‌شود، بنابراین «فدا کردن خویشتن برای نجات گروه، جاودانگی قهرمانان را در حافظهٔ گروه تضمین می‌کند». آموزش نظامی در این بافتار انجام می‌گیرد، زیرا ظرفیت درگیر شدن در نبرد تمایل دارد در موضع افسرده‌وار مضمحل شود.

این سازوکارهای دفاعی در خدمت ایجاد تصویری از دشمن به عنوان پدیده‌ای شرور هستند. بدین طریق، بایستی تمامی سرمایه‌گذاری لیبیدویی حذف شود، بنابراین دشمن به یک اُبژهٔ پرخاشگری رهاشده و در نتیجه مخرب بدل می‌گردد. لیبیدو ممکن است بعداً در شکلی سادیستیک و منحرف دوباره ظاهر شود، که به جای تسکین ویرانگری‌اش، بر آن تأکید می‌ورزد.

نتیجه این است که یک فرد دیگر هیچ وجه اشتراکی با دشمن ندارد، چرا که آن دشمن صرفاً با ویژگی‌های منفی دلالت داده می‌شود. علاوه بر این، فرد همچنین فرافکنی عظیم ویژگی‌های منفی خویشتن را به دشمن می‌افزاید. بنابراین، دیگر هیچ زمینهٔ مشترکی وجود ندارد و همدلی دیگر امکان‌پذیر نیست: فرد دیگر به‌عنوان یک مشابه دیده نمی‌شود و از این رو، دشمن با انسانیت‌زدایی شدن، دیگر توسط تابوی منع‌کنندهٔ قتل محافظت نمی‌گردد. در واقع، کشتن از نظر اجتماعی مورد تأیید و ستایش قرار می‌گیرد. این گونه است که اضطراب پارانوئید نظام ارزش‌ها را واژگون می‌سازد. دغدغهٔ بقای خویشتن چیره می‌شود، درحالی‌که توانایی احساس نگرانی برای دیگری-دشمن کاهش می‌یابد. احساسات ترمیم در قبال دشمن حتی شرم‌آور می‌شوند. در اینجا، ویرانگری شأنی به خود می‌گیرد که هرگز در زمان صلح نخواهد داشت، و رنگ باختن حس گناه، درها را به روی جنایاتی فزاینده شنیع می‌گشاید.

قدرتی که توسط یک گروه در موضع پارانوئید-اسکیزوئید برای تحمیل موضع خویش بر افراد به کار گرفته می‌شود، تبیین می‌کند که چرا این تعداد زیاد از افراد صادق و عاقل (بسیار بیشتر از آنچه که بعداً مایل باشیم بپذیریم) اجازه می‌دهند که به درون کشش مغناطیسی مهیبی که توسط مواضع پارانوئید افراطی همچون کمونیسم، فاشیسم، یا نازیسم ایجاد شده بود، کشیده شوند، یا دست‌کم اجازه می‌دهند که توسط آن خنثی و کرخت گردند. این سه ایدئولوژی طی قرن گذشته تأثیری باورنکردنی بر تفکر و احساس اعمال کرده‌اند. افراد بسیار اندکی توانستند در برابر آنها مقاومت کنند؛ برخی با چنگ انداختن به باورهای ایدئولوژیک تزلزل‌ناپذیر و متضاد، یا برخی دیگر به این دلیل که از گروه پارانوئید طرد شدند.

همان‌طور که یک گروه متحد می‌شود، تمایل دارد هر کسی را که کاملاً پایبند نیست، اخراج کند یا مورد حمله قرار دهد. هیچ فضا یا تحمل‌پذیری‌ای برای تکثر وجود ندارد. بر اساس همه‌چیز یا هیچ‌چیز پارانوئید، که گروه آن را به صورت «با ما یا بر ما» می‌بیند، تهدید اخراج ایجاد می‌گردد که هر آنچه را متفاوت یا مخالف است می‌گیرد و با دشمن همانندسازی-ادغام می‌کند. این امر قرار گرفتن در یک فضای خنثی یا حد واسط بین دو گروه پارانوئید درگیر را بی‌نهایت دشوار می‌سازد. در چنین موقعیت‌های افراطی، عدم مشارکت در یک گروه حتی امکان استفاده از واکنش‌های پارانوئید گروه را به عنوان دفاعی در برابر واکنش‌های پارانوئید خویشتن سلب می‌کند (ژاک، ۱۹۵۵).

در منتهی‌الیه خویش، مفهوم پارانوئید و تحریف‌کنندهٔ همه‌چیز یا هیچ‌چیز نیز فرد را به سمت پذیرش قربانی کردن جان خویش سوق می‌دهد. اگر شما قادر به دست‌یابی به همه‌چیز -به معنای پیروزی و نابودی دشمن- نباشید، هیچ‌چیز -یعنی شکست و فروپاشی گروه خویش- زندگی را غیرقابل‌تحمل جلوه می‌دهد. هیچ موقعیت‌های حد واسطی در این بین وجود ندارد (که در مقابل، در موضع افسرده‌وار امکان‌پذیر هستند). درون گروه، فردیت اعضای آن ارزش خویش را از دست می‌دهد و بنابراین تعداد معینی از این افراد می‌توانند با سهولت نسبی قربانی شوند، چرا که آن افراد می‌توانند در موقعیت‌های وخیم به نبرد فرستاده شوند، چیزی که در موضع افسرده‌وار غیرقابل‌تصور خواهد بود. ستایش بی‌اعتنایی به مرگ، ظرفیت جنگندگی را بالا می‌برد.

یک درجهٔ افراطی از واپس‌روی پارانوئید را امروزه می‌توان در اشکال معینی از بنیادگرایی، همچون بمب‌گذار انتحاری اسلامی مشاهده کرد. این را می‌توان به عنوان تلاشی استیصال‌آمیز و بیهوده برای حفظ یک فرهنگ باستانی (و در نتیجه گروه درون آن) در نظر گرفت که اگر قادر به یافتن نوسازی و انطباق با زمان خویش نباشد، ناگزیر مقدر به محو شدن است. در چارچوب همه‌چیز یا هیچ‌چیز، به نظر می‌رسد خودویرانگری بیان می‌کند: «در جهان امروز فرهنگ گروه ما نمی‌تواند بقا یابد. در نتیجه، همه‌چیز بایستی نابود شود، زیرا هیچ آیندهٔ قابل‌قبولی وجود ندارد». سناریوی مشابهی در سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم یافت می‌شود، زمانی که شکست نازیسم عیان شده بود، و هیتلر جنگ را با هدف صریح نابودی خود آلمان طولانی کرد. نیروهای ورماخت (Wehrmacht)، به‌ویژه در جبههٔ شرق، به کامیکازه‌هایی (kamikazes) بدون امید بدل شدند. پایان جنگ شاهد خودکشی‌های خانواده‌های کامل آلمانی بود، و موقعیت مشابهی در ژاپن رخ داد.

اجازه دهید به موضع پارانوئید-اسکیزوئید بازگردیم، که ملانی کلاین در ابتدا در نظر داشت آن را نارسی‌سیستی بنامد. از منظر شرایط گروهی که در حال بررسی آن هستیم، ما همچنین می‌توانیم آن را به واپس‌روی به نارسیسیزم تشبیه کنیم که فروید (۱۹۱۴) توصیف کرد، زمانی که کسانی که بیمار می‌شوند، سرمایه‌گذاری لیبیدویی را از اُبژه‌ها حذف می‌کنند و آن را مجدداً درون خود (Self) خویش سرمایه‌گذاری می‌کنند: اشتغال‌خاطر به اُبژه جای خود را به اشتغال‌خاطر به خود می‌دهد.

طبیعتاً، درجه و فراگیری این واپس‌روی بسته به جنگ‌های انفرادی، دوره‌های متفاوت آنها و از فردی به فرد دیگر متغیر است. در صحبت از واپس‌روی گروه، من در واقع به سطح میانگینی اشاره دارم که یک گروه اساساً در آن عمل می‌کند و این واپس‌روی‌های سطوح مختلف در افراد، در درون آن محیط قرار گرفته‌اند. من به چیزی اشاره می‌کنم که آگدن )۱۹۸۹) آن را رابطهٔ دیالکتیکی بین مواضع نامید، به معنای کارکرد روانی که با تعاملات دیالکتیکی همیشگی و هم‌زمان آنها مشخص می‌گردد. آنچه تغییر می‌کند، رابطهٔ کمی آنها است. بنابراین، زمانی که ما از یک گروه یا یک فرد در موضع پارانوئید-اسکیزوئید سخن می‌گوییم، منظورمان این است که کارکرد در پارانوئید-اسکیزوئید غالب است، اما کارکرد در افسرده‌وار نیز ناگزیر حضور دارد، حتی اگر ممکن است تا درجه‌ای کاهش یابد که دیگر مشهود نباشد. در نتیجه، مهم است به خاطر داشته باشیم که حتی زمانی که در افکار و احساسات پارانوئید-اسکیزوئید غوطه‌ور هستیم، همواره بخشی از ما، هرچند کوچک، وجود دارد که در موضع افسرده‌وار باقی می‌ماند و آنچه را که در حال وقوع است به شیوهٔ خاص خویش ادراک می‌کند. بعداً، این ممکن است بازیابی شود و خود را نشان دهد. با وجود این، ممکن است یکپارچه کردن این دو «داستان»، با چنین تجربیات متفاوتی از واقعیات یکسان، آسان نباشد و ما اغلب بایستی به واپس‌رانی یا انشقاق متوسل شویم.

یک نمونهٔ برجسته

ما ممکن است این سازوکارها را در حال کار در یک چهرهٔ نامدار مشاهده کنیم. در ۲۶ ژوئیه ۱۹۱۴، سه روز پس از اولتیماتوم اتریش-مجارستان به پادشاهی صربستان، و دو روز پیش از اعلام جنگ، زیگموند فروید در نامه‌ای به آبراهام نوشت:

«… برای نخستین بار در طی ۳۰ سال احساس می‌کنم که یک اتریشی هستم و مایلم بار دیگر آن را با این امپراتوری نه‌چندان امیدوارکننده امتحان کنم. روحیه در همه‌جا عالی است. اثر رهایی‌بخش این اقدام شجاعانه و تکیه‌گاه امن آلمان به مقدار زیادی در این امر نقش دارند. شخص اصیل‌ترین اعمال نشانه‌دار را در همگان مشاهده می‌کند.» (در فالزدر ای.، ۲۰۰۲، صص. ۲۶۴-۲۶۵)

همان‌طور که می‌دانیم، پیش از این لحظه، فروید تا حدودی از سلطنت اتریش ناامید شده بود. این امر در کلمات او مستتر است: «… برای نخستین بار» (به معنای «هرگز پیش از این») و در «… امپراتوری نه‌چندان امیدوارکننده» صریح است. قطعاً او نه تنها به‌طور ناهشیار، مقداری پرخاشگری علیه آن احساس می‌کرد. اما اکنون، ناگهان، او «مایل است بار دیگر آن را امتحان کند». او ناگهان به یک عاشق کشورش بدل می‌گردد، «احساس می‌کنم که یک اتریشی هستم». او احساس می‌کند که با گروه بزرگ همانندسازی کرده است: «روحیه در همه‌جا عالی است.» (همه‌جا به معنای درون خویشتن او نیز هست). او در اعلان جنگ که «شجاعانه» است و «در همگان» … «اثر رهایی‌بخش» دارد، سهیم می‌شود.

این تسکینی است که وقتی فرد تلاش تعارض‌آمیز و دردناک برای حفظ موضع افسرده‌وار را رها می‌کند و به موضع پارانوئید-اسکیزوئید واپس‌روی می‌کند، احساس می‌شود، جایی که همه‌چیز فوراً روشن می‌گردد: چه کسی خوب است و چه کسی بد است؛ و سوژه، با تسکینی عظیم، با ادغام شدن در تودهٔ «آدم‌های خوب» و آمادگی برای حمله به «آدم‌های بد»، احساس امنیت می‌کند. شکست دادن آنها چشم‌اندازی بسیار امیدبخش برای آینده‌ای بهتر به نظر می‌رسد. و فروید، با وجود اینکه فرزندانی (بخش‌هایی از خودش) داشت که ممکن بود به جبهه فرستاده شوند، به‌طور ضمنی مایل به نظر می‌رسد که آنها را به خاطر گروه به خطر بیندازد.

با وجود این، ما ممکن است فکر کنیم که «اثر رهایی‌بخش» و «روحیهٔ عالی» تا حدی همچنین نتیجهٔ این واقعیت بود که موضع گزنده به عنوان دیواری دفاعی در برابر اضطراب‌های فاجعه‌آمیز عمل می‌کرد. ما می‌توانیم بیفزاییم که، در واقعیت، رژیم‌های سلطنتی از قبیل امپراتوری اتریش-مجارستان به دلیل بی‌کفایتی به‌طور فزاینده نابهنگامشان در سطح سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، در خطر فروپاشی قرار داشتند. این امر مطمئناً نمی‌توانست تسکینی برای آن اضطراب‌های فاجعه‌آمیز به ارمغان بیاورد، حتی در کسانی که به یک پایان امید داشتند.

پرخاشگری پدیدار می‌شود، اما گناه به دیگران فرافکنی می‌گردد. پرخاشگری اکنون به‌طور کامل توسط گروه مشروعیت یافته است. تمام اتریشی‌ها موافق بودند که اعلان جنگ به صربستان کار درستی بود. اما، آیا پرخاشگری فروید علیه آن جهان -علیه محیط خویش- چنان تهدیدآمیز (مرتبط با اضطراب‌های فاجعه‌آمیز) و همراه با احساس گناه بود که برای او ضروری بود تا آن را به سمت دیگران تغییر مسیر دهد؟ صرب‌ها، روس‌ها، بریتانیایی‌ها و فرانسوی‌ها مطمئناً دلیل ناامیدی‌ها و سرخوردگی‌هایی نبودند که در طول زندگی فروید روی هم انباشته شده بود. اما نگریستن به این امر تنها از طریق یک پویایی فردی، بسیار محدودکننده است. پویایی‌های گروهی در آن لحظات در حال ایفای نقش اصلی بودند.

شخص فروید نتوانست مقاومت کند، اگرچه تنها طی چند سال متوجه تله‌ای شد که او و تمام اروپا در آن افتاده بودند.

به‌علاوه، همان‌طور که گی (۱۹۸۸، ۳۴۷) بیان می‌کند: «خارق‌العاده‌ترین چیز دربارهٔ این رویدادهای فاجعه‌آمیز کمتر آن بود که آنها رخ دادند، بلکه بیشتر نحوهٔ استقبال از آنها بود. اروپایی‌ها از هر طیفی در خوش‌آمدگویی به ظهور جنگ با شوری هم‌مرز با یک تجربهٔ مذهبی، به یکدیگر پیوستند. اشراف، بورژواها، کارگران و کشاورزان؛ مرتجعان، لیبرال‌ها، و رادیکال‌ها؛ جهان‌وطن‌گرایان، میهن‌پرستان افراطی و جزءگرایان؛ سربازان درنده، پژوهشگران غرق در افکار، و الهی‌دانان ملایم، همگی بازوان خویش را در لذت ستیزه‌جویانهٔ خود به هم گره زدند».

در آن زمان، با کمال تعجب، همان واپس‌روی به‌طور گسترده در بسیاری از احزاب سوسیالیست نیز رخ داد، که تنها چند ماه پیش از آن به‌شدت مخالف هرگونه جنگی بودند (یا بیشتر به یک انقلاب احتمالی علاقه‌مند بودند): «کارگران یکدیگر را برای سود سرمایه‌داران نخواهند کشت!». اما سپس آنها چنین کردند. شاید آنها نیز از اضطراب‌های فاجعه‌آمیز پیوندیافته به فروپاشی نهادهایی که آنها را مورد آزار قرار می‌دادند، هراسان شده بودند؟

جنگ در درون دره‌های پرپیچ‌وخم ذهن

من به ایدهٔ اریک هابزبام (۱۹۹۴، ۳۴) روی می‌آورم که دو جنگ جهانی را به عنوان دو پرده از یک جنگ جهانی واحد در نظر گرفت -«جنگ ۳۱ ساله»- از سارایوو تا هیروشیما. این قرن کوتاه، چنان‌که او به آن اشاره می‌کند، با آغاز در سال ۱۹۱۴ و پایان در سال ۱۹۹۱، خونین‌ترین قرن در تاریخ مکتوب بود. این قرن ۱۸۹ میلیون مرگ ناشی از جنگ‌ها، انقلاب‌ها، نسل‌کشی‌ها و سرکوب‌های خشونت‌آمیز را، در کنار میلیون‌ها زخمی، معلول، یتیم، بیوه و آواره به بار آورد. پردهٔ نخست آن، جنگ جهانی اول، در پایان خود در سال ۱۹۱۸، ۱۰ میلیون کشته بر جای گذاشت. در ۱۹۱۸-۱۹۱۹، موخرهٔ آن شاهد کشته شدن ۵۰ میلیون نفر دیگر توسط تب اسپانیایی بود، که اکثریت آنها پیش از آن توسط مناقشه ویران شده بودند. در طول پردهٔ دوم، جنگ جهانی دوم جان ۵۶ میلیون انسان را گرفت. برای پردهٔ سوم آن، جنگ هسته‌ای، جهان با محاسبات تلفات انسانی به میزان میلیون‌ها نفر، خود را برای مرگ میلیونی خویش آماده کرد. خوشبختانه، این خطر -تا این لحظه- دفع شد و بشریت زنده ماند تا پایان این قرن کوتاه و آغاز قرنی دیگر را ببیند. در مقایسه با قرن گذشته، ربع نخست این قرن جدید به نظر نمی‌رسد این‌چنین غم‌انگیز بوده باشد.

اکنون اجازه دهید برخی از آن قطعات آنچه را که در آن ۳۱ سال جنگ رخ داد، به‌ویژه در اذهان کسانی که در آن شرکت کردند، تصور کنیم.

الف. افراد و تروماهای روانی

دو جنگ جهانی مقدار عظیمی از ترومای روانی تولید کردند. تنها به آنچه از ذهن یک سرباز در لحظهٔ بیرون پریدن از سنگر و قرار دادن خویش در معرض مرگی تقریباً حتمی می‌گذشت، بیندیشید. باری را تصور کنید که روان او در آن دقایق بی‌پایان تاب می‌آورد، درحالی‌که با صدای شلیک گلوله‌ها و انفجارها کر شده بود و به سوی آتش مسلسل دشمن می‌دوید، و مجروحان و مردگان را زیر پا له می‌کرد. و او احتمالاً این کار را کمتر با هدفی مشخص در ذهن انجام می‌داد، بلکه بیشتر با این احساس که بخشی از گروهی انبوه است که به درون کوره پرتاب شده‌اند، تنها برای اینکه آن را پر کنند تا دیگران از روی آنها عبور کنند.

چه تعداد از آن لحظات و احساسات احتمالاً می‌توانند بازنمایی شوند، مورد تأمل قرار گیرند، حل‌وفصل گردند و یکپارچه شوند؟ و چه تعداد از آنها گویی سنگ بی‌شکلی در گوشه‌های ذهن هستند، در پیله‌ای باقی می‌مانند؟ در پیامد جنگ، برخی تلاش کردند تا این داستان‌ها را بازگو کنند، تا بفهمند و خود را قابل‌فهم سازند، شاید از طریق نوشتن خاطرات در تلاش برای حل‌وفصل بخشی از آن وحشت. در اینجا آنها ممکن است از همبستگی گروه، و از به رسمیت شناختن اجتماعی رنج مشترک یاری گرفته باشند. اما مقدار بسیار زیادی از تروما در سایه‌ها و سکوت باقی ماند، و محبوس در اذهان افراد یا در ناهشیار گروه‌ها، هیچ راهی برای بسط یافتن نداشت.

این امر به‌ویژه در مورد «شکست‌خوردگان» صادق بود که «نه تنها ساکت شدند یا وادار به سکوت گشتند، بلکه عملاً از تاریخ مکتوب و حیات فکری اخراج شدند، مگر آنکه در نقش دشمن دسته‌بندی شوند» (هابزبام، ۱۹۹۴، ۱۶). ما ممکن است بگوییم که حق در نظر گرفته شدن از آنها سلب شد، و در نتیجه شاید حتی حق اندیشیدن به خودشان.

از منظر روان فردی و گروهی، در طول جنگ انباشت تروما بخش‌هایی از روان را در کارکردی در موضع پارانوئید-اسکیزوئید منجمد می‌سازد. این امر فعال‌سازی موضع افسرده‌وار را در طول و پس از یک جنگ دشوارتر می‌سازد. نواحی معینی از خود تنها با احاله دادن محتوای تروماتیک حل‌وفصل‌نشده به نواحی دچار انشقاق، می‌توانند موضع افسرده‌وار را بازیابی کنند. حتی اگر خود به‌طور جزئی موضع افسرده‌وار را بازیابی کند، تضعیف می‌گردد زیرا بخش‌های دچار انشقاق آن نمی‌توانند مورد استفاده قرار گیرند. تنها از طریق حل‌وفصل تروما است که کارکرد افسرده‌وار می‌تواند در این نواحی احیا گردد.

با بازگشت به آگدن، ما بایستی در نظر بگیریم که همواره فعالیتی از یکپارچه‌سازی افسرده‌وار وجود دارد، حتی زمانی که فاز پارانوئید-اسکیزوئید غالب است. و بنابراین افکار، معانی، و قضاوت‌های واقع‌بینانه‌تری دربارهٔ چیزهای وحشتناکی که در حال وقوع هستند، انباشته می‌شوند. این محتواها نه می‌توانند ملغی شوند و نه یکپارچه گردند، بلکه در عوض واپس‌رانده یا دچار انشقاق می‌شوند و در نهایت قطعه‌ای از یک زندگی موازی پنهان را تشکیل می‌دهند.

با آغاز از رنسانس به بعد، فرایند تفرد در حال عمیق‌تر شدن و بسط یافتن بوده است تا طبقات به‌طور فزاینده وسیع‌تری از جمعیت اروپا را در بر گیرد. این فرایند سبب شده است تا زندگی به‌عنوان چیزی خاص و منحصربه‌فرد توسط بخش‌های بزرگتری از جامعه ادراک شود. به موازات این فرایند، تصادفی نیست که توجه بیشتری به روان‌نژندی‌های جنگ و اختلال استرس پس از سانحه معطوف گشت. پیش از این، این آسیب‌شناسی جدی صرفاً یک جزئیات آزاردهنده بود که کارایی توده‌هایی را که توسط رهبران نظامی به کار گرفته می‌شدند، مختل می‌کرد. امروزه، بر اساس برخی آمارها، این وضعیت بر ۵۰٪ از جنگجویان اثر می‌گذارد. با توجه همیشگی به فرد، این روان‌کاوان پس از جنگ جهانی اول بودند که نقش مهمی در تغییر نگرش به این شکل از واکنش فردی به تروماهای جنگ ایفا کردند.

ب. «من کشته‌ام!»

پرسشی آزاردهنده برای مطرح کردن وجود دارد. اگر در طول تنها جنگ جهانی بین ۱۹۱۴ و ۱۹۴۵ بیش از ۷۰ میلیون انسان کشته شدند، بایستی میلیون‌ها انسان دیگر وجود داشته باشند که عمل کشتن را انجام دادند. اما ما به‌ندرت ردی از این امر را در سوابق و خاطرات می‌یابیم. در دفترچه‌های خاطرات روزانه، نامه‌هایی از جبهه، داستان‌هایی که در خانه روایت می‌شوند و خاطرات پس از آن، کمتر کسی به کشتن دشمن اشاره می‌کند، یا توصیف می‌کند که هنگام فرو کردن سرنیزه در سینهٔ دشمنانشان، درحالی‌که به چشمان ملتمس آنها که در حال تاریک شدن بودند خیره شده بودند، چه احساسی داشتند.

یک قرن پیش در توتم و تابو (۱۹۱۳)، فروید به‌وضوح مشاهدات انسان‌شناسان را در مورد آیین‌های تطهیر پیچیده‌ای که برخی مردمان بدوی پس از کشتن یک دشمن، به منظور کنترل پریشانی ناشی از نقض مقدس‌ترین تابو، بر خود تحمیل می‌کردند، خلاصه کرد. چه میلیون‌ها نقض و چه مقدار نیاز به تطهیر، کفاره دادن، و مدیریت پریشانی و احساس گناه در این قرن کوتاه وجود داشته است؟ تمام این وحشت مانند گلوله‌ای که در مغز جای گرفته، محبوس باقی مانده است. مسلماً فراموش کردن آن در یک طول عمر واحد غیرممکن است. در بهترین حالت، یک فرد ممکن است تلاش کند تا آن را واپس‌رانی کند، اما آنها هرگز نمی‌توانند به کسی بگویند و نه می‌توانند آن را حل‌وفصل کنند. میلیون‌ها فرد برای همیشه با این بار وحشتناک تنها خواهند ماند.

این امر به‌ویژه در مورد عاملان شنیع‌ترین اعمال صادق است، خاصه اگر آن اعمال دربرگیرندهٔ غیرنظامیان بوده باشند. حمایت از سوی گروه خود امکان‌پذیر نیست، گروهی که شاید حتی دستور آن جنایات را صادر کرده باشد اما اکنون تمایلی به رسمیت شناختن آنها ندارد. این امر عاملان آن قساوت‌ها را تنها رها می‌سازد.

در بیشتر مواقع، یک فضای دچار انشقاق ایجاد می‌گردد، قطعه‌ای از یک زندگی موازی، جایی که چنین محتواهای ویرانگری به‌طور پنهانی به آن احاله می‌شوند. این قطعات که بسیار شبیه به هم هستند، سپس چقدر می‌توانند در فضای روانی گروه طنین‌انداز شوند، بر آن تأثیر بگذارند و خود را در نسل‌های بعدی تداوم بخشند؟

پ. خلأها

در سال ۱۹۱۸ تنها یک نفر از هر سه سرباز فرانسوی صحیح و سالم به خانه بازگشت. یک‌چهارم از تمام دانشجویان ثبت‌نام‌شده از کمبریج و آکسفورد در نبرد جان باختند. در طول جنگ جهانی دوم، بار اصلی پرخاشگری آلمان بر سر اتحاد جماهیر شوروی آوار شد، که جمعیت آن از ویرانگرترین تلفات در بین همگان رنج برد. ۸۰٪ از مردان روسی متولد ۱۹۲۳ در مناقشه جان باختند. و سپس البته خلأهای بر جای مانده از شوآ (Shoah) نیز وجود دارند.

این خلأهای عظیم که جنگ در یک نسل کامل ایجاد کرد، چه تأثیراتی بر روان جمعی و فردی دارند؟ عدم‌حضور انبوه مردمان نابودشده، تا مدت‌ها بعد به پُر کردن خاموش اذهان و فضاهای پیرامون بازماندگان ادامه می‌دهد. تمام این اندوه همراه با احساسات گناهی که بازماندگان در مواجهه با جان‌باختگان در خود دارند، چگونه بر گروه تأثیر می‌گذارد؟

گویی آن خلأها نیز به میلیون‌ها محتوای دیگر از مرگ و ویرانی می‌پیوندند که دچار انشقاق و خاموش در قطعات زندگی‌های موازی نهفته‌اند. آنها با ارتعاشات خویش هم‌سرایی خاموشی را شکل می‌دهند که در موسیقی متن پس‌زمینهٔ حیات روانی گروه همگرا می‌شود.

ت. انشقاق، ازهم‌گسیختگی و یکپارچه‌سازی مجدد

تروماهای جنگی حل‌وفصل‌نشده که به ناهشیار و به قلمرو دانسته و نه اندیشیده احاله شده‌اند، و در اذهان میلیون‌ها فرد ذخیره گشته‌اند، دارای ویژگی‌های چنان مشابه و هم‌پوشانی هستند که چاره‌ای جز پخش شدن در سراسر روان گروه ندارند، جایی که مال من، مال تو، مال او همگی در مال ما در هم می‌آمیزند. این امر از فرد محافظت می‌کند، اما به‌شدت گروه (ملت) را در کارکرد خویش، فرهنگ خویش، و علاوه بر این، از نظر گسترهٔ آینده و اقداماتش شرطی می‌سازد.

پس از پردهٔ نخست جنگ جهانی، تاروپود روانی گروه چنان به‌طور کامل تروماتیزه شده بود که به نظر می‌رسید قادر به دربرگیرندگی و خنثی‌سازی چنین محتوای روانی غیرقابل‌تحملی نیست، محتوایی که بسیار فراگیر بود و در افراد بسیار زیادی حضور داشت. ناهشیارهای آنها پریشانی‌ای از خود تراوش می‌کرد که همگرا می‌گشت و اسطوره‌ها و فانتاسم‌های گروه-ملت را شکل می‌داد. ظرف‌های گروهی مسموم و به‌تدریج دگرگون شدند. بخش‌های عظیم و بسط‌نیافته، دفاع‌های افراطی پارانوئید-اسکیزوئید را تحمیل کردند، جایی که افراد می‌توانستند از طریق انکار مشترک و فرافکنی بیرونی خویش تسکین یابند. بسیاری از گروه‌ها ناچار بودند به‌طور عمیق به یک موضع پارانوئید واپس‌روی کنند، تا عملاً «خود را روان‌پریش سازند» شاید تا از انجام این کار در مورد افراد خویش اجتناب ورزند. آیا در این صورت معقول است که بیندیشیم چیزی از این دست در پیامد جنگ جهانی اول، به وقوع جنگ دوم کمک کرد؟

اضطراب فاجعه‌آمیز ناشی از فروپاشی نهادهای عرفی مانند امپراتوری‌ها، نظام‌های سلطنتی و نظم‌های اجتماعی نیز ممکن است به بالا رفتن دماها کمک کرده باشد. شاید ما بتوانیم از منظر گسل‌ها سخن بگوییم، در آنچه بلگر (۱۹۶۷ب) فرا-ایگو (meta-ego) می‌نامد، چیزی شبیه به آزاد شدن انرژی ناشی از حرکات ته‌نشینی صفحات تکتونیکی.

ما ممکن است تصور کنیم که در هر گذار از یک فاز در حال رشد به فازی دیگر، یک حرکت پرخاشگرانه وجود دارد. در این حرکت، ساختارها و الگوهایی که پیش‌تر پایه‌ریزی شده بودند، به معنایی، به قطعات تقلیل می‌یابند. متعاقباً، قطعات معینی بایستی به حال خود رها شوند، برخی دوباره به کار گرفته می‌شوند، درحالی‌که دیگر قطعات همچنان بایستی با نیازهای جدید انطباق یابند و در ساختاری که جدید، متفاوت، منسجم و مناسب‌تر است، یکپارچه گردند.

اگر فضا به‌اندازهٔ کافی آزاد باشد، همان‌طور که ممکن است در یک گروه دموکراتیک بیابیم (آیا بایستی بگوییم در موضع افسرده‌وار)، آنگاه تعامل بین نیازهای جدید نوظهور و قطعات به‌جامانده از گذشته، تمایل دارد که به‌طور پیوسته تجمع‌ها-یکپارچگی‌های مناسب‌تری را شکل دهد. سپس این‌ها تکامل می‌یابند، اگرچه ممکن است دربرگیرندهٔ بحران‌ها و آشوب‌های مکرر باشند. با وجود این، این بحران‌ها تمایل دارند که از خشونت کمتری برخوردار باشند زیرا انطباق مداوم بایستی گروه را از انفجارها-ازهم‌گسیختگی‌ها-انقلاب‌های خونین فاجعه‌آمیز محافظت نماید.

در یک ساختار دفاعی خشک (در یک موضع ثابت پارانوئید-اسکیزوئید) چنین تعامل تکاملی‌ای در واقع بسیار دشوار یا حتی غیرممکن به نظر می‌رسد. در این مورد، فشار ایجادشده توسط نیازهایی که ارضانشده یا انباشته‌شده هستند، ممکن است به شدتی خطرناک و انفجاری برسد. در اینجا، یک انشقاق-ازهم‌گسیختگی کم‌وبیش مخرب (انقلاب یا جنگ) می‌تواند سازوکار بازسازی را که پیش‌تر در دفاع خشک پارانوئید مهار شده بود، مجدداً به راه اندازد. در سلطنت‌های مطلقه و دیکتاتوری‌ها که در آنها پارانوئید-اسکیزوئید غلبه دارد، به نظر نمی‌رسد فضای کافی برای رشد وجود داشته باشد. در عوض، تلاش برای حفظ وضع موجود تمایل به چیرگی دارد. هنگامی که نیازهای واپس‌راندهٔ نوظهور بیش از حدی خطر به بار آوردن فروپاشی را در پی داشته باشند، موضع پارانوئید-اسکیزوئید به منظور کنترل پریشانی فاجعه‌آمیز فزاینده تشدید می‌شود. به نظر می‌رسد رژیم‌های سلطنتی یا دیکتاتوری، نابودی ناگزیر خود را از همان ابتدا در درون خویش دربردارند.

در طول جنگ جهانی اول، ما شاهد ازهم‌گسیختگی فرهنگ‌های گروهی و نیز نهادها بودیم. این فرهنگ‌ها و نهادها به دلیل تروماتیزه شدن و روان‌پریش شدن جدی توسط جنگ، قادر نبودند از قطعات گذشتهٔ خویش برای شکل دادن به چیزی غیر از «یکپارچگی‌های هیولاوار» استفاده کنند. در واقع، پس از سال ۱۹۱۸ ما دیدیم که چگونه دیکتاتوری‌های توتالیتر به‌شدت پرخاشگر و بی‌رحم (کمونیسم، فاشیسم، نازیسم) قدرت را به دست گرفتند. اگرچه آنها در درون بافتارهای ایدئولوژیک متفاوتی وجود داشتند، اما همگی در این اعتقاد مشترک سهیم بودند که مرگ میلیون‌ها نفر بهای منصفانه‌ای برای پرداختن خواهد بود تا بازماندگان به بهشت موعود زمینی دست یابند. دموکراسی‌های اروپایی اساساً ناپدید شدند، درحالی‌که آخرین نمونه‌ها در فرانسه و انگلستان یافت می‌شدند. با ذکر این مطلب، هر دوی این امپراتوری‌های رو به زوال همچنان می‌توانستند بخش بزرگی از پرخاشگری خویش را به مستعمرات خود تغییر مسیر دهند.

در این نقطه، ایدهٔ پارانوئید مبنی بر اینکه «جنگ ملت را تطهیر می‌کند» دوباره پدیدار می‌گردد. فاشیسم و نازیسم فوراً به تسلیح مجدد و نظامی‌گری برای جنگی جدید می‌پردازند، درحالی‌که کمونیسم شوروی در دههٔ ۱۹۳۰ خشمی فوق‌العاده مخرب را بر سر مردم خویش رها می‌سازد. این «یکپارچگی‌های هیولاوار» که از دریای خون زاده شده بودند، مملو از پریشانی گزنده و فاجعه‌آمیز، و ویرانگری کنترل‌نشده بودند، و خود نابودی (خویشتن) آنها ناگزیر بود.

نابودی تعدادی از این سوژه‌ها در واقع در طول جنگ جهانی دوم به وقوع می‌پیوندد (بقیه سپس تا پایان این قرن کوتاه ناپدید می‌شوند). به نظر می‌رسد خودویرانگری از همان ابتدا در درون این ایدئولوژی‌ها گنجانده شده بود: «همه‌چیز یا هیچ‌چیز» پارانوئید، یا پیروزی کامل یا شکست و خودویرانگری (این امر به‌ویژه در نازیسم مشهود بود). هیچ موضع حد واسطی (افسرده‌وار) امکان‌پذیر نبود. کمونیسم نیز به نظر می‌رسد با یک بمب ساعتی در بنیان‌هایش پرورش یافته بود، و پس از انفجار آن در سال ۱۹۹۱ چیز بسیار اندکی از آن باقی ماند.

یکپارچگی پس از جنگ جهانی دوم، تروماهای به‌مراتب بزرگتری را در ریشه‌های خود داشت، و بنابراین پتانسیل ویرانگری روان‌پریشانهٔ جدی‌ای را دارا بود، همان‌طور که توسط چشم‌انداز جنگ گرماهسته‌ای به‌وضوح بازنمایی شد. با وجود این، دست‌کم در ظاهر معجزه‌ای رخ داد: تهدید نابودی کامل به اوج خود رسید و سپس به نظر رسید که در جنگ سرد منجمد شد. شاید هیچ‌کس قادر نبود فرضیه‌ای با حداقل اعتبار را برای آینده‌ای روشن‌تر در پی «روز بعد» (The Day After) پیشنهاد دهد. شاید ترسی سالم چیره گشته بود. پس از فجایع دو جنگ جهانی، آیا بشریت پتانسیل خویش را برای نابودی درک کرد و آن را، دست‌کم تا حدی، مهار نمود؟ یا شاید دهه‌ها ویرانی در نهایت منجر به تلاشی برای ترمیم شده بود؟ در هر صورت، دیگر هیچ توده‌ای برای جنگ غوغا نمی‌کرد و عناصر متفاوت بودند: در یک سو ترس وحشتناک از نابودی کامل قرار داشت، در سوی دیگر گسترش دموکراسی (موضع افسرده‌وار)، جایی که افراد خودآگاه‌تر، بیشتر از ماهیت گران‌بهای هستی خویش آگاه بودند و دیگر تمایلی نداشتند خود را برای ایدئولوژی‌های سؤال‌برانگیز فدا کنند.

بنابراین، ۷۰ سال صلح نسبی به ما ارزانی شد. با در نظر گرفتن سرعت فزایندهٔ رشد ما در این روزگار، این دوره‌ای نسبتاً طولانی است.

آخرین باری که وزوو (Vesuvius) فوران کرد، سال ۱۹۴۴ بود. آیا در آن پایین چیزی به ابعاد پمپئی در حال دود کردن و جوشیدن است؟ هیچ‌کس نمی‌داند صلح تا چه زمانی دوام خواهد آورد پیش از آنکه ظهور پرآشوب نیازهای جدید، خواستار ازهم‌گسیختگی‌های بیشتری گردد تا فضایی برای یکپارچگی‌های جدید و مناسب‌تر باز کند.

نتیجه‌گیری

در حقیقت، ازهم‌گسیختگی‌ها به‌طور پیوسته با جنگ‌های محلی و بحران‌های اقتصادی به شیوه‌هایی بسیار غم‌انگیز، اما با پیامدهای فاجعه‌آمیز کمتر، رخ می‌دهند. نیاز به یک یکپارچگی چشمگیر و جدید به نظر می‌رسد در مسیر تحقق قرار دارد. این یکپارچگی‌ای است که بر عناصر کاملاً جدید و خارق‌العاده‌ای استوار است (کامپیوترها، اینترنت، جهانی‌سازی، اَشکال جدید اقتصاد، قدرت‌های جدید و غیره). این چگونه به نظر خواهد رسید؟ تاریخ به راه خویش ادامه می‌دهد، و به‌رغم باور مداوم ما به توهمی همه‌توان مبنی بر اینکه پرده از نحوهٔ کارکرد امور برداشته‌ایم، پیچ‌وخم‌های غیرمنتظره هرگز از غافلگیر کردن ما دست برنمی‌دارند. و آن غافلگیری‌ها نخستین نگاه اجمالی به سناریوهای کاملاً جدید را به ما می‌بخشند. بیایید امیدوار باشیم که آنها آخرالزمانی نباشند.

این مقاله با عنوان «The Mind at War» در نشریهٔ روانکاوی رومانی منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و مقابله و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۴۰۵ در بخش روانکاوی اجتماعی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

مقالات «روانکاوی جنگ»
Back To Top
×Close search
Search