اندیشیدن زیر آتش
اندیشیدن زیر آتش
تأملات روانکاوانه دربارهٔ شناخت در منطقهٔ جنگی
بهطور فزایندهای تصدیق میشود که غوطهور شدن در بافتارهای استرس تروماتیک مستمر/تکرارشونده به تغییر بنیادین شخصیت میانجامد (هرمان، ۱۹۹۲). این تغییرات شخصیتی با تغییراتی در شناخت همراه هستند. بدینترتیب هوروویتس (۱۹۹۶) با نوشتن در چارچوب یک مدل پردازش اطلاعات، این نظریه را مطرح میکند که نشانههای اجتناب و تهاجم در اختلال استرس پس از سانحه نشاندهندهٔ تلاشهای نوسانی فرد برای یکپارچهسازی شناختی تجربههای طاقتفرساست. بهطور مشابه جنوف-بولمن (۱۹۸۹) از این سخن میگوید که چگونه مفروضات و باورهای اساسی فرد دربارهٔ جهان و جایگاهش در آن، در اثر مواجهه با استرس تروماتیک در هم میشکند. مککان و پرلمن) ۱۹۹۰) نیز در همین راستا، دگرگونیها در طرحوارهٔ شناختی فرد را از آن حیث که به چارچوب مرجع، امنیت، اعتماد/وابستگی، استقلال/قدرت، احترام و صمیمیت مربوط میشوند، توصیف میکنند. لاوب و اورهان) ۱۹۹۳) از یک چارچوب روانکاوانه، از این مینویسند که چگونه سازماندهی و یادآوری دانش پس از مواجهه با ترومای روانی عظیم مورد تعرض قرار میگیرد، بهگونهای که شخص در نهایت در رابطه با ترومای مزبور، در منطقهٔ گرگومیش آگاهی دوگانه، یعنی «دانستن و ندانستن»، زیست میکند.
مقالهٔ حاضر با هدف بررسی بیشتر تأثیر مواجهه با تروما بر شناخت و بهطور مشخصتر، بررسی اثرات مواجهه با بافتار ترومای مستمر/تکرارشونده، و نه مواجهه با یک ترومای منفرد، نگاشته شده است. این مقاله بهطور خاصتر بر این تمرکز خواهد کرد که چگونه افراد در این بافتار، تعرض به ظرفیت کلی خود برای نفس اندیشیدن را تجربه میکنند، و نه تمرکز بر دگرگونیها در محتوای آنچه دربارهٔ آن اندیشیده میشود، اگرچه به این موارد نیز اشاره خواهد شد. این مقاله نهتنها تعرضها به اندیشیدن را توصیف خواهد کرد، بلکه دربارهٔ فرایندهای هشیار و ناهشیار دخیل در این امر نیز گمانهزنی میکند. روش آن شامل گفتوگو و مصاحبه با متخصصان سلامت روانی است که در بافتار استرس تروماتیک مستمر ناشی از سرکوب سیاسی، درگیری مدنی و مبارزه برای آزادی در آفریقای جنوبی طی دههٔ ۱۹۸۰ غوطهور بودهاند. این پژوهش همچنین از تأملات شخصی نویسنده بهره میبرد، با توجه به اینکه نویسنده نیز در این دوران بهعنوان یک متخصص سلامت روان درگیر بوده است.
روش
دادههای رسمی برای این مقاله توسط نویسنده از طریق مصاحبههای نیمهساختاریافته با ۱۰ نفر از همکاران سلامت روان جمعآوری شده و با اطلاعات بهدستآمده در گفتوگوی غیررسمی با شمار زیادی از همکاران دیگر در گروههای حمایتی یا تحت نظارت نویسنده تکمیل گردیده است. تمامی کسانی که دادهها از آنها گردآوری شد، در دههٔ ۱۹۸۰ از طریق کارشان با فعالان شهرکها، زندانیان سابق و/یا قربانیان شکنجه، در مبارزهٔ آزادیبخش آفریقای جنوبی درگیر بودهاند. همهٔ آنها عضو گروههای ضدآپارتاید بودهاند و از طریق مشارکتشان در راهپیماییهای اعتراضی و تجمعات که اغلب توسط پلیس مسلح و ارتش با گاز اشکآور و سگهای نگهبان مختل میشد، بهطور مستقیم در معرض آزار و ارعاب دولتی قرار گرفته بودند. همهٔ آنها همچنین از طریق کارشان با فعالان، هم در سطح فراهم کردن پناهگاه فیزیکی برای آنها و هم در سطح ارائهٔ خدمات روانشناختی، بهطور غیرمستقیم در معرض شکنجه، خشونت و مرگ قرار گرفته بودند.
تمام مصاحبهشوندگان برای نویسنده کاملاً شناختهشده بودند و همگی از نظر روانشناختی مجرب بودند. در مصاحبه، از تمام آزمودنیها خواسته شد تا دربارهٔ اینکه چگونه باور داشتند تفکرشان در طول دههٔ ۱۹۸۰ تحتتأثیر قرار گرفته بود و چگونه این موضوع را درک میکردند، تأمل کنند. چندین مضمون در تمام مصاحبهها حضور داشت و این مضامین مشابه مواردی بود که هم در گفتوگوی غیررسمی با همکاران و هم در تأمل بر تجربهٔ شخصی خودم پدیدار شد. بدینترتیب مطالب گردآوریشده از منابع مختلف، در ادامه بهشیوهای کلنگرانه ارائه میشود.
نتایج
نتایج نشان داد که اندیشیدن دستکم به سه شیوه تحتتأثیر قرار گرفته است. نخست آنکه مسائلی که دربارهٔ آنها اندیشیده میشد متفاوت بودند، یعنی محتوای تفکر تحتتأثیر قرار گرفته بود. دوم آنکه پارامترهای قضاوتی که بر افکار اعمال میشدند تغییر یافته بودند، یعنی چارچوب تفکر تحتتأثیر قرار گرفته بود. سوم آنکه ظرفیت نفس اندیشیدن مورد تعرض قرار گرفته بود، یعنی فرایند تفکر تحتتأثیر قرار گرفته بود.
محتوای تفکر
تمام مصاحبهشوندگان نشان دادند که در طول غوطهور شدن در استرس تروماتیک مستمر دههٔ ۱۹۸۰، آنها بیش از پیش دربارهٔ زندگی و مرگ، معنا و بیمعنایی، و خیر و شر میاندیشیدند. بهعلاوه، اگرچه آنها در دههٔ ۱۹۹۰ نیز همچنان دربارهٔ این مسائل میاندیشیدند، اما از شدت آن کاسته شده بود. بدینترتیب روشن است که محتوای تفکر در دههٔ ۱۹۸۰ مشابه چیزی بود که توسط اشخاصی نظیر جنوف-بولمن (۱۹۸۹) و لیفتون (۱۹۷۳) گزارش شده است که هر دو به مطالعهٔ بازماندگان ترومای حاد و مزمن پرداخته بودند.
با وجود این، در این پژوهش، این اشتغالات ذهنی به خیر و شر، و زندگی و مرگ، اغلب با نیاز به حل کردن تنگناهای اخلاقی مبرم در زمان حال پیوند داشتند، تنگناهایی که نیازمند اقداماتی نسبتاً فوری بودند. برای مثال، ممکن بود از شخص خواسته شود تا به فردی پناه دهد که در سوزاندن یک خبرچین یا بمبگذاری در یک ایستگاه پلیس که در آن غیرنظامیان جان باخته بودند، دست داشته است. شخص ممکن بود از نظر اخلاقی این اقدامات را تقبیح کند، اما بهعنوان متحد کسانی که در یک مبارزهٔ آزادیبخش حضور داشتند و سیاست رسمیشان چشمپوشی بر مبارزهٔ مسلحانه بود، ممکن بود همچنان یک الزام اخلاقی نیرومند را برای فراهم آوردن چنین پناهگاهی احساس کند. تنش بین الزامات اخلاقی متفاوت توسط آزمودنیهای این پژوهش بهمثابهٔ تداومبخش اشتغالات ذهنی به زندگی و مرگ، و خیر و شر تجربه میشد، حتی پس از آنکه اقدامی صورت گرفته بود.
چارچوب تفکر
افزون بر متفاوت بودن محتوای تفکر در دههٔ ۱۹۸۰، مصاحبهشوندگان تفاوتهایی را نیز در شیوهٔ تفکر خود گزارش کردند، با اشارهٔ خاص به ارزشهایی که بر محتوا اعمال میشدند. تمام مصاحبهشوندگان از این سخن گفتند که چگونه اقدامات خشونتآمیز ارتکابیافته توسط متحدانشان پذیرفتنیتر میشد و از جانب آنها بهشیوههایی توجیه میگردید که پیش از درگیری مدنی قابلتصور نبود. با نگاهی به گذشته و این توجیهها، تمام مصاحبهشوندگان آنها را به همین عنوان بازشناختند، اما اطمینان داشتند که در شرایط مشابه، خود را ناگزیر به انجام دوبارهٔ همان کار احساس خواهند کرد. گویی «انتخاب بین خوب و بهتر در این شرایط امکانپذیر نیست. شخص از بین دو شر، شر کمتر را برمیگزیند. شخص یا، آن هم تنها بهشیوهای مسکوت، کسانی را محکوم میکند که اعمالشان را منزجرکننده مییابد، و این امر را با محکوم کردن عمل اما یافتن بهانهای برای مرتکب توجیه میکند، و یا خود را از گروهی بیگانه مییابد که با شر بزرگتر بیرحمی دولتی و آپارتاید مخالفت میورزد، آن هم در شرایطی که مخالفت فردی واقعاً یک گزینهٔ عملی نیست».
در اظهارات فوق، تأییدی بر گزارهٔ لیفتون (۱۹۷۳) و بارون (۱۹۹۲) نهفته است مبنی بر اینکه در بافتارهای استرس تروماتیک مستمر نظیر جنگ، جایی که قربانی بالقوه نبودن ممکن است مستلزم تماشاچی یا مرتکب بودن باشد، شخص یک اخلاقیات منشق را بسط میدهد، یکی مربوط به زمان صلح و دیگری مربوط به زمان جنگ. در این پژوهش تمام مصاحبهشوندگان میتوانستند بهوضوح هر دو اخلاقیات را در آگاهی خویش شناسایی کنند، اما همگی از این گزارش دادند که در طول غوطهور شدنشان در خشونت دههٔ ۱۹۸۰، تا چه حد برای بسیج کامل و عمل آزادانه بر اساس اخلاقیات زمان صلح خود احساس فلج بودن میکردند. در پاسخ به این امر، برخی بهسادگی اعلام کردند که «ارزشهای زمان صلح در زمان جنگ نامعتبرند». دیگران این ارزشها را حفظ کردند و با تنشی که این امر ایجاد میکرد دستوپنجه نرم کردند، چرا که میکوشیدند در مواجهه با آنچه بهمثابهٔ موانعی بر سر راه خود فرایند تفکر تجربه میکردند، بر آنها تأمل کنند.
موانع فرایند تفکر
تمام مصاحبهشوندگان گزارش دادند که احساس میکردند فرایندهای تفکر آنها با موارد زیر با مانع روبهرو میشد:
– فقدان زمان برای اندیشیدن که ناشی از بحرانهای متعددی بود که جنگ به بار میآورد و نیاز همراه با آن برای تصمیمگیری فوری.
– بیمیلی به اندیشیدن، چرا که ترس را برمیانگیخت و مانع از عمل میشد. «اگر بیش از حد دربارهٔ آنچه بایستی انجام میدادم فکر میکردم، گیج و وحشتزده میشدم و هیچ کاری نمیکردم».
– نیاز به سرکوب افکار خاص، زیرا احساس میشد برای گروه ناپذیرفتنی هستند و این هراس وجود داشت که آنها یا همبستگی گروه را تضعیف کنند و یا به طرد شخصی بینجامند.
– دشواری در نفس اندیشیدن که در «گم شدن در افکار» متجلی میشد و دسترسی به محتوای آن امکانپذیر نبود. «من اغلب مچ خودم را در حال خیالپردازی میگرفتم. از یک جلسهٔ سیاسی به خانه میآمدم و نمیدانستم چگونه به آنجا رسیدهام. با وجود این، نمیتوانستم به شما بگویم که دربارهٔ چه چیزی نیز فکر میکردم».
در تلاش برای درک اینکه چگونه بافتارهای استرس تروماتیک مستمر نظیر بافتارهای مربوط به سرکوب سیاسی و درگیری مدنی، چنین موانعی را برای اندیشیدن ایجاد میکنند، پیشنهادهای زیر ارائه میشوند که مبتنی بر تأملات شخصی نویسنده، گفتوگو با مصاحبهشوندگان و دیگر همکاران و نیز خوانش او از ادبیات پژوهش هستند.
بحث
فرایندهای هشیار دخیل در موانع اندیشیدن
در رابطه با فقدان زمان تجربهشده برای اندیشیدن، درحالیکه از نظر عینی بهعنوان حقیقتی تصدیق میشود که در زمانهای بحران اغلب نیازی به اقدام وجود دارد، این فرض مطرح میشود که مواجهه با خشونت فینفسه یک کشش به سوی عمل ایجاد میکند. این امر شکل یک پاسخ جنگ/گریز به خود میگیرد که با افکار تداخل پیدا میکند و میل به اندیشیدن را مسدود میسازد. این تداخل زمانی طولانی میشود که تکانه برای اقدام بازداری شود، زیرا اجرای پاسخ جنگ/گریز میتواند پیامدهایی را برانگیزد که بیش از حد بزرگ هستند. در این شرایط، فرد نهتنها با تصاویر و فانتزیهای ناتمام از عمل رها میشود، بلکه با فانتزیهایی دربارهٔ پیامدهای انجام چنین عملی نیز به حال خود گذاشته میشود، فانتزیهایی که معمولاً به چیزی مربوط میشوند که اسکاری (۱۹۸۵) آن را خودِ بدنی مینامد.
هر دوی این فرایندها ذهن را مشغول میکنند و همان زمان اندکی را که در وهلهٔ نخست برای اندیشیدن در این شرایط وجود دارد، بیشتر میفرسایند. تصاویر ناتمام تنشی را ایجاد میکنند که اجازهٔ دست کشیدن از محتوای فکری اولیه را نمیدهد، و بدینترتیب در تسهیل تفکر دربارهٔ چیزهای دیگر ناکام میماند. غوطهور شدن در خودِ بدنی بهشیوهای مشابه، افراد را از واقعیت بیرونی که بایستی دربارهٔ آن اندیشید خارج میکند و آنها را به درون یک واقعیت درونی از فانتزیها و تصاویری دربارهٔ آسیب به وجود فیزیکیشان پرتاب میکند که بهدلیل محتوای آکنده از ترس آن، اگر اصلاً بتوان دربارهاش اندیشید، تنها بهسختی میتوان به آن فکر کرد (اسکاری، ۱۹۸۵).
ماهیت آکنده از ترس این محتوا سپس این احساس را که اندیشیدن مانعی بر سر راه عمل است تشدید میکند، چرا که ترس میتواند طاقتفرسا باشد و میتواند ناتوانی ایجاد کند. اندیشیدن نیز در این شرایط بهمثابهٔ مانعی بر سر راه عمل تجربه میشود، چرا که دسترسی به اخلاقیات زمان صلح فرد را تسهیل میکند که برخی از اقدامات نیازمند آنها در کل را محکوم میکند، بهطوری که آنها در نهایت، در بهترین حالت بهشکل هشیارانه بخشبندی میشوند و در بدترین حالت، به درون ناهشیار انشقاق یافته و دچار گسست میشوند.
گرایش به گسست زمانی که مسائل قابلبحث نیستند، زیرا بایستی مخفی نگه داشته شوند (مانند سوءاستفاده از کودکان)، بهخوبی مستند شده است، همانگونه که این واقعیت نیز مستند شده است که آنها همچنان به اعمال نفوذ خود ادامه میدهند (گاناوی، ۱۹۹۴). پیشنهاد میشود که خیالپردازیهای گزارششده توسط مصاحبهشوندگان در این پژوهش، بازتابدهندهٔ تأثیر چنین افکار مجزاشدهای است، که سپس آگاهی را برای دورههایی از زمان به خود مشغول میکنند اما بهشکل هشیارانه قابلیادآوری نیستند.
با وجود این، در ارائهٔ نتایج فوق، نویسنده تاکنون تنها آن دسته از فرایندهای مختلکنندهٔ اندیشیدن را ترسیم کرده است که مصاحبهشوندگان بهطور هشیارانه از آنها آگاه بودهاند. تمامی مصاحبهشوندگان از تصاویر ناتمام خود از عمل، برای مثال در فانتزیهای انتقام، و همچنین از ترسشان از اقدامات تلافیجویانه در سطح بدن، و میلشان به صحبت نکردن از افکار خاص بهدلیل ناپذیرفتنی بودن اجتماعی آنها آگاه بودند. آنها همچنین از گرایش خود به خیالپردازی آگاهی داشتند.
بر اساس تأمل بیشتر بر این مطالب، که با ادبیات پژوهش، دروننگری و بینشهای بهدستآمده از کار بالینی با افراد دیدهشده در طول دههٔ ۱۹۸۰ تکمیل شده است، گمان میرود که فرایندهای ناهشیار زیر در اختلالات گزارششده در اندیشیدن دخیل بودهاند. این موارد عمدتاً به غوطهور شدن در خودِ بدنی مربوط میشوند که ترس مربوط به یکپارچگیاش آن را بسیج میکند، و نیز به دفاعهایی مربوط میگردند که برای مقابله با این ترس صفآرایی میکنند.
در جنگ، و افزون بر این، اخلاقیاتی است که در زمان جنگ از نظر اجتماعی تأیید نمیشود. این فقدان تأیید اجتماعی در ابتدا به میل به سرکوب افکار خاص و بحث نکردن دربارهٔ آنها میانجامد، و سپس با تثبیت شدن وضعیتشان، این امر به نیازی برای واپسرانی این افکار و در نتیجه، نیندیشیدن ترجمه میشود.
فرایندهای ناهشیار دخیل در موانع اندیشیدن
گمان میرود که غوطهور شدن در خودِ بدنی بهشکل ناهشیار از سه طریق در اندیشیدن اختلال ایجاد میکند. نخست اینکه اندیشیدن را مختل میکند، زیرا وضعیت ذهنی مرتبط با چنین غوطهور شدنی، بیشتر شبیه به احساس کردن و تصویرسازی است تا نمادسازی و استفاده از زبان که زیربنای تفکر انتزاعی را تشکیل میدهد. در این راستا شایان ذکر است که شواهد فزایندهای وجود دارد مبنی بر اینکه ماهیت دردسرساز خاطرات تروماتیک به این دلیل تداوم مییابد که آنها در سیستم حسی و خارج از زبان رمزگذاری میشوند. در همین رابطه وندرکولک (van der Kolk) و فیسلر ) ۱۹۹۵) خاطرنشان میکنند که درحالیکه درونداد حسی معمولی بلافاصله خارج از آگاهی یکپارچه شده و به یک داستان شخصی ترجمه میشود، تجربههای تروماتیک بهشکل احساسات یا حالتهای عاطفی که بلافاصله به روایت ترجمه نمیشوند، حکشده باقی میمانند. این ناکامی در نمادسازی تجربههای تروماتیک همان چیزی است که در هستهٔ اختلال استرس پس از سانحه قرار دارد (وندرکولک و فیسلر، ۱۹۹۵).
با بازگشت به بحث دربارهٔ وضعیت ذهنی برانگیختهشده در اثر غوطهور شدن در خودِ بدنی، در ادامه این گمانهزنی مطرح میشود که دومین راهی که از طریق آن در اندیشیدن اختلال ایجاد میکند، ارتباط آن با اضطرابهای انهدام و اضطراب گزند اولیه است که به بسیج دفاعهای بدوی نظیر انشقاق، فرافکنی، همانندسازی فرافکنانه و گسست میانجامد، دفاعهایی که بهعنوان پیامدهای استرس تروماتیک مزمن، برای مثال در مورد سوءاستفاده از کودکان، دخیل هستند (گاناوی، ۱۹۹۴).
سوم اینکه این وضعیت ذهنی، بهدلیل ماهیت طاقتفرسای اضطرابی که برمیانگیزد، افراد را وامیدارد تا بهدنبال راههای بیرونی و بینفردی برای دربرگیرندگی آن باشند. این امر اغلب افراد را به سمت غوطهور کردن خود در گروهها سوق میدهد. این غوطهور شدن خویشتن در یک گروه، زمانی که با هدف دربرگیرندگی اضطراب رخ میدهد، زمینه را برای اختلالات بیشتر در اندیشیدن فراهم میآورد، چرا که فرد را در معرض انواع فرایندهای گروهی قرار میدهد که همگی آنها بهطور بالقوه به اندیشیدن تعرض میکنند.
با وجود این، در بسط بیشتر این موضوع، هم در مورد اثرات بالقوهٔ این فرایندهای گروهی بر اندیشیدن و هم اثرات غوطهور شدن در خودِ بدنی، مهم است که شرایط عینی سرکوب سیاسی و خشونت را در ذهن داشته باشیم. این شرایط واقعیتی را تشکیل میدهند که اعتبار اضطراب گزند و نابودگر خودِ بدنی را بهجای انکار، تأیید میکند و اهمیت غوطهور شدن در گروهها را در واقعیت، هم برای بقا و هم برای اثربخشی، تصدیق مینماید. در این راستا هرگز نباید این واقعیت را از نظر دور داشت که برخلاف دوران نوزادی بهنجار، که در آن جهان بیرونی در جهت سمزدایی از واقعیتهای درونی گزنده عمل میکند، جهان بیرونی در بافتارهای خشونت، در جهت تشدید و بسط این واقعیت عمل مینماید.
افزون بر این، در بافتارهای خشونت، جهان بیرونی نهتنها احتمال واقعی گزند و نابودی را تأیید میکند، بلکه استفاده از دفاعهای بدوی را نیز در برابر اضطرابی که این امر برمیانگیزد معتبر میشمارد، زیرا لفاظیهای جنگ در خدمت توجیه برساخت خود و گروه خود بهعنوان یکسره خوب و دیگری بهعنوان یکسره بد عمل میکند (دویچ، ۱۹۹۰). بدینترتیب این لفاظیها بهشکل ناهشیار استفاده از دفاعهایی نظیر انشقاق، فرافکنی و همانندسازی فرافکنانه را توجیه میکند. این توجیه از یکسو در جهت دربرگیرندگی اضطراب فردی عمل میکند، اما از سوی دیگر در جهت تشدید آن نیز گام برمیدارد. ازآنجاکه دشمن در زمان جنگ بهطور فزایندهای با عباراتی کمتر انسانی و بیشازپیش هولناک تفسیر میشود (لیفتون، ۱۹۷۳)، اضطراب افزایش مییابد. سپس این امر بار دیگر به نیازی برای دربرگیرندگی میانجامد و در نتیجه مارپیچی معیوب را گسترش میدهد که در آن همان فرایندهایی که اضطراب را کاهش میدهند، آن را نیز تشدید میکنند.
همانگونه که پیشتر اشاره شد، یکی از راههای مقابله با این موضوع، پیوستن به یک گروه است. با وجود این، در این شرایط فرض بر این است که درحالیکه این گروهها در یک سطح بهعنوان گروههای کاری به تعبیر بیون )۱۹۶۱) عمل میکنند، از این جهت که اهداف و مقاصد خاصی را به اشتراک میگذارند، اما در سطح دیگر بهعنوان گروههای پیشفرض اساسی عمل مینمایند، یعنی بهعنوان گروههایی که با تفسیر واقعیت بر اساس پیشتصورات یا پیشفرضهای اساسی معین، قطعیتی را از دل ابهام خلق میکنند و از طریق این موارد، یک ساختار دربرگیرنده برای اعضای گروه فراهم میآورند. یکی از رایجترین مفروضات ناهشیار که چنین گروههایی میسازند این است که آنها در معرض تهدید قرار دارند و نیازمند یک رهبر قدرتمند هستند تا به او وابسته شوند و یا اینکه خودشان بایستی در برابر این تهدید حمله کرده یا فرار کنند. زمانی که این گروهها بر اساس این پیشفرض جنگ/گریز عمل میکنند، افراد را تشویق مینمایند تا از درک و فهم شخصی خود از واقعیت بیرونی کنارهگیری کنند و تفسیر گروه از این واقعیت و دیدگاه آن در مورد اقدام لازم را بپذیرند. تأکید بر همرنگی است و آنچه که فرد در زمان جنگ بایستی با آن همرنگ شود، توسط ایدئولوژی پیکرهٔ سیاسی فراهم میگردد. همرنگی با ایدئولوژی پیکرهٔ سیاسی توسط پیشفرض وابستگی در رابطه با رهبرانی که آن را فرموله کرده و شکل میدهند، تسهیل میشود.
افزون بر این، گمان میرود که همرنگی در زمان جنگ بیشتر توسط فانتزی خاصی تسهیل میشود که در اثر غوطهور شدن در خودِ بدنی بسیج میگردد.
همانگونه که پیشتر اشاره شد، غوطهور شدن در خودِ بدنی حالتهای ذهنی بسیار اولیه و بدوی را برمیانگیزد. فانتزیهایی با این حالتهای ذهنی مرتبط هستند از جمله فانتزی ادغام با بدن مادرانه (کلاین، ۱۹۴۶) که پیشنهاد میشود در بزرگسالی، بهعنوان فانتزی ادغام با پیکرهٔ سیاسی جابهجا میگردد و در این راستا بیدلیل نیست که ما از «پذیرفته شدن در آغوش گروه» سخن میگوییم. در این حالت ادغام، فرد آماده است تا برای محافظت از پیکرهٔ سیاسی، خویشتن را قربانی کند، با توجه به اینکه خویشتن ادغامشدهٔ فانتزیسازیشده بههرحال نمیتواند در خارج از این پیکره زنده بماند. این فانتزی که در نوزادی، و در بزرگسالی در بافتارهای خشونت، پایهای در واقعیت دارد، بهوضوح فانتزیای نیست که در بزرگسالی در خدمت آرمان تفکر مستقل باشد. بهدلیل این فانتزی، هر یک از افکار خود فرد که ممکن است مورد تأیید گروه قرار نگیرد و عضویت در گروه را به خطر بیندازد، بهطور ذهنی بهمثابهٔ امری تهدیدآمیز تجربه میشود. بدینترتیب افکار خاصی و آن جنبههایی از خویشتن که این افکار به آنها مربوط میشوند، که ممکن است از خط مشی حزب یا از هویت اجتماعی تجویزشدهٔ آنها منحرف باشند، بهمثابهٔ امری خطرناک یا تهدیدآمیز تجربه میشوند، یعنی آنها از نظر پدیدارشناختی بهمثابهٔ «دشمن درون» تجربه میگردند. بدینترتیب آنها انشقاق یافته و مجزا میشوند، یعنی بهطور همزمان «شناختهشده و ناشناخته» (لاوب و اورهان، ۱۹۹۳). در عین حال، این افکار نهتنها بهرغم این ویژگی، بلکه بهخاطر آن، بهطرز شگرفی تأثیرگذار میشوند.
تأثیر این افکار مجزاشده اعمال میشود، دستکم به این دلیل که برای حفظ وضعیت «ناشناخته بودن» آنها، انرژی لازم است تا موقعیت درونروانی آنها بهمنظور جهتیابی در پیرامونشان، در ذهن نگه داشته شود. طعنهآمیز بودن این مسئله البته در این است که برای دور نگه داشتن چیزی از ذهن، فرد نیازمند این است که مدام آن را در ذهن نگه دارد، تا از مرز یا چارچوب ناحیهٔ مجزاشده عبور نکند. بدینترتیب بهطور متناقضی فرد مدام مراقب چیزی است که واپسرانده شده است، پدیدهای که توسط اسپنس (۱۹۸۰) در رابطه با روایتهای مسلط و مسکوتمانده بهخوبی توصیف شده است.
در تأمل بر تمرکز روی مرزی که برای حفظ واپسرانی تفکر ضروری است، مفهوم «توجه الزامی» دانیل استرن (۱۹۸۵) به ذهن خطور میکند که به اشتغال ذهنی و تثبیت بصری نوزاد خردسال بر روی مرزها، چارچوبها و لبهها اشاره دارد. گویی در حالتهای ذهنی اولیهای که در اثر غوطهور شدن در خودِ بدنی برانگیخته میشوند، فرد بزرگسال بهطور درونی آنچه را که نوزاد بهطور بیرونی انجام میدهد، با همان قصد تکرار میکند: جهتیابی خویشتن در جهانی آکنده از خطر.
افزون بر این، فرد بزرگسال در این حالت ذهنی، همانند نوزاد، به منابع بیرونی روی میآورد تا به تجربه کلمات ببخشد و برای تفکر داربستی فراهم آورد. بدینترتیب بزرگسالان در بافتارهایی نظیر جنگ که این حالتهای ذهنی را بسیج میکنند، بهجای اندیشیدن به افکار خود، بیشازپیش با نمادها و ایدئولوژیهای جمعی همانندسازی میکنند و ازاینرو ظرفیت خود را برای تفکر مستقل زیر پا میگذارند. از طریق این فرایند، آنها این خطر را به جان میخرند که در نهایت هویتهای شخصی و اجتماعی خود را با یکدیگر تلفیق کنند، بهرغم کیفیت تکبعدی و فقیرانهٔ این هویتهای اجتماعی و این واقعیت که آنها بهندرت با عمق یا غنایی در ذهنیت دیگری بیان میشوند.
در واقع هویت شخص برای دیگری اغلب در کلمات اختصاری حزب سیاسی که شخص به آن تعلق دارد -مانند کنگرهٔ ملی آفریقا (ANC)، کنگرهٔ پانآفریقایی (PAC)، حزب ملی (NAT)، جنبش مقاومت آفریکانر (AWB)، جبههٔ دموکراتیک متحد (UDF) و امثال آن- خلاصه میشود. بدینترتیب هویت اجتماعی شخص، که بهطور بنیادین بر پذیرش یا طرد توسط دیگران، حتی تا مرز استخراج حملاتی به وجود فیزیکی شخص، تأثیر خواهد گذاشت، در کلمات پارهپاره و حروف اختصاری منشقشده بازنمایی میشود، دالهای زبانیای که بهطور طعنهآمیزی با میزان تسلط اُبژههای پارهپاره و احساسات انشقاقیافته بر جهانهای درونی کسانی که درگیر خشونت و جنگ هستند طنینانداز میشوند و به نمادی از آن تبدیل میگردند.
ازآنجاکه افراد در این بافتار بیشازپیش نیازمند آن هستند که خود را با این عبارات به رسمیت شناختهشدهٔ اجتماعی ببینند تا بتوانند در گروهها موضعی اتخاذ کنند، فضای درونی اشغالشده توسط هویت اجتماعی نیز افزایش مییابد و فضای اشغالشده توسط هویتهای شخصی کاهش پیدا میکند، بهگونهای که تنها اندیشیدن نیست که زیر آتش قرار میگیرد، بلکه خود هویت و تمامی دلالتهای آن نیز تحتتأثیر قرار میگیرد، و در این نقطه شخص وسوسه میشود که به استدلال خود پایان دهد.
با وجود این، نمیتوان این مقاله را در این نقطه و تنها با هشدار دادن دربارهٔ این خطرات بهسادگی به پایان برد، با توجه به اینکه در بافتارهای جنگ، همان فرایندهایی که یکپارچگی هویت را تضعیف میکنند (نظیر انشقاق و گسست)، همان فرایندهایی نیز هستند که عمل را تسهیل مینمایند و در واقع عمل اغلب همان چیزی است که در زمان جنگ به آن نیاز است.
در نتیجه، این مقاله بایستی در همان جایی که آغاز شد، پایان یابد، با پرسشها بهجای پاسخها. ممکن است لازم باشد تصدیق کند که مشکلات ایجادشده در اندیشیدن توسط بافتارهایی نظیر جنگ ممکن است حلناشدنی باشند. اگر شخص در این موقعیت بیش از حد بیاندیشد، ممکن است در برابر بیعدالتی دست به عمل نزند. اگر شخص بهاندازهٔ کافی نیندیشد، ممکن است کورکورانه عمل کند و بهعنوان یک قربانی بالقوه این خطر را به جان بخرد که به یک مرتکب یا تماشاچی تبدیل شود.
پس شاید بهترین کاری که شخص میتواند بهعنوان یک متخصص سلامت روان در این بافتار انجام دهد، این باشد که ترس خود و ترس دیگران را تصدیق کند، و به زبان آوردن این امر را تشویق نماید، عملی که در زمان جنگ فینفسه نیازمند شجاعتی است که نباید دستکم گرفته شود. در واقع این مقاله احتمالاً نمیتوانست در دههٔ ۱۹۸۰ در آفریقای جنوبی نوشته شود، در زمانی که بایستی نوشته میشد. نگارش آن تنها اکنون در دههٔ ۱۹۹۰ امکانپذیر است، زیرا فضایی برای اندیشیدن در جهان واقعی گشوده شده و تعرضات به اندیشیدن توصیفشده، در حال رنگ باختن است.
با وجود این در تحلیل نهایی، تنها از طریق تصدیق و بیان ترس، و همچنین تمامی دیگر احساسات و تعارضات، اخلاقی و غیره، که با غوطهور شدن در بافتارهای استرس مستمر برانگیخته میشوند، حفظ برخی از بقایای حساسیت منفک ممکن است امکانپذیر گردد. این حساسیت نهتنها برای تفکر مستقل و عمل آگاهانه در بافتارهایی که اساساً در تضاد با هر دوی اینها هستند ضروری است، بلکه برای حفظ یکپارچگی و انسانیت صرفنظر از بافتار نیز حیاتی است و به همین دلیل است که به اندازهٔ هر دلیل دیگری، مقالهٔ حاضر نگاشته شده است.
یادداشتها
این عنوان توسط سازماندهندگان کنفرانس تداعی آزاد (۱۹۹۴) پیشنهاد شد که در آن نسخهٔ اصلاحشدهای از این مقاله بهعنوان سخنرانی اصلی قرائت گردید.
| این مقاله با عنوان «Thinking under fire: Psychoanalytic reflections on cognition in the war zone» در نشریهٔ Free Associations منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و مقابله و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۳۱ فروردین ۱۴۰۵ در بخش روانکاوی اجتماعی وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |