رویکردی بالینی به نظریهٔ روانکاوانهٔ سائقهای زندگی و مرگ: پژوهشی دربارهٔ جنبههای پرخاشگرانهٔ نارسیسیزم
رویکردی بالینی به نظریهٔ روانکاوانهٔ سائقهای زندگی و مرگ: پژوهشی دربارهٔ جنبههای پرخاشگرانهٔ نارسیسیزم
هنگامی که فروید در ۱۹۲۰ نظریهٔ دوگانهٔ خود دربارهٔ سائقهای زندگی و مرگ را مطرح کرد، دورهٔ تازهای در تحول روانکاوی آغاز شد که بهتدریج راه را برای فهم عمیقتر پدیدههای پرخاشگرانه در حیات روانی گشود. بسیاری از روانکاوان با نظریهٔ سائق مرگ مخالفت کردند و گرایش داشتند آن را، به این دلیل که صرفاً گمانهزن و نظری است، کنار بگذارند؛ با وجود این، دیگران خیلی زود اهمیت بالینی بنیادین آن را دریافتند.
فروید تأکید داشت که سائق مرگ به شکلی خاموش فرد را به سوی مرگ پیش میبرد و فقط بهواسطهٔ فعالیت سائق زندگی است که این نیروی مرگآلود به بیرون فرافکنی میشود و در قالب تکانههای ویرانگرِ معطوف به اُبژههای جهان بیرونی پدیدار میگردد. عموماً سائقهای زندگی و مرگ به درجات گوناگون با یکدیگر آمیختهاند و فروید بر این باور بود که سائقها، یعنی سائقهای زندگی و مرگ، «تقریباً هرگز در شکلی خالص ظاهر نمیشوند». هرچند حالات ناهمآمیختگی شدید سائقها به توصیف فروید از سائق مرگِ ناهمآمیخته شباهت دارند، برای مثال میل به مردن یا واپسروی به حالتی از نیستی، بررسی دقیق بالینی نشان میدهد که سائق مرگ را نمیتوان در شکل اولیهٔ آن مشاهده کرد، چون همواره بهصورت فرایندی ویرانگر که متوجه اُبژهها و خود است آشکار میشود. به نظر میرسد این فرایندها در شدیدترین شکل خود در وضعیتهای نارسیسیستی حاد عمل میکنند.
ازاینرو، در این مقاله خواهم کوشید بهطور خاص جنبههای ویرانگر نارسیسیزم را روشن کنم و آنها را با نظریهٔ فروید دربارهٔ آمیختگی و ناهمآمیختگی سائقهای زندگی و مرگ مرتبط سازم.
در نوشتههای فروید پس از رویکرد گمانهزنانهتر او در «آن سوی اصل لذت» روشن شد که وی از نظریهٔ سائقهای زندگی و مرگ را برای توضیح بسیاری از پدیدههای بالینی استفاده میکرد. برای مثال، در «مسئلهٔ اقتصادی مازوخیسم» (۱۹۲۴) نوشت:
بدینترتیب، مازوخیسم اخلاقی به نمونهای کلاسیک از شواهد وجود «آمیختگی سائقها» بدل میشود: خطر آن در منشأ گرفتنش از سائق مرگ است و نمایندهٔ آن بخش از این سائق است که از انحراف به سوی جهان بیرونی در قالب سائق ویرانگری مصون مانده است.
در «درسگفتارهای مقدماتی تکمیلی» (۱۹۳۳)، او آمیختگی اروس و پرخاشگری را بررسی کرد و کوشید تحلیلگران را به استفادهٔ بالینی از این نظریه ترغیب کند. او گفت:
این فرضیه خطی پژوهشی را میگشاید که ممکن است روزی برای فهم فرایندهای آسیبشناختی اهمیت وافری پیدا کند. چراکه آمیختگیها میتوانند از هم باز شوند و میتوان انتظار داشت چنین ناهمآمیختگیهایی در سائقها وخیمترین پیامدها را برای کارکرد بسنده به بار آورند. اما این دیدگاه هنوز بسیار تازه است. تا کنون هیچکس نکوشیده است از آن استفادهٔ عملی کند.
تنها چهار سال بعد، در «تحلیل متناهی و نامتناهی» (۱۹۳۷)، فروید برای فهم مقاومتهای ریشهدار در برابر درمان تحلیلی بار دیگر به کاربرد بالینی نظریهٔ سائق مرگ بازگشت و نوشت:
رویکردی بالینی به نظریهٔ روانکاوانهٔ سائقهای زندگی و مرگ: پژوهشی دربارهٔ جنبههای پرخاشگرانهٔ نارسیسیزم
  . . .