یادداشتی در باب ارجاعات اجتماعی رؤیاها[1]
ارجاعات اجتماعی نیز همچون ارجاعات شخصی در رؤیاها تجلی مییابند و چون چنین نگریسته شوند، بینشی در زمینهی چگونگی نفوذ مسائل اجتماعیِ حلنشده در سطح ناهشیار به قلمرو زندگی شخصی بهدست میدهند. گروههای همرسانیِ رؤیا فرصت ویژهای را برای مشاهدهی همایندی امر اجتماعی و امر شخصی فراهم میکنند. سرشت حقیقتگویِ آگاهیِ برآمده از رؤیا، نهتنها گسستهای ناشی از گذشتهی ما و تاریخ تکینِ رشد شخصیمان را آشکار میسازد، بلکه توجه ما را به این موضوع نیز جلب میکند که چگونه سوگیریها و پیشداوریهای کنونی، چنین گسستهایی را تعمیق میکنند. دغدغهی رؤیا نسبت به پیوندمندی، ما را به مسئلهای گستردهتر رهنمون میسازد: نقشی که رؤیاها در حفظ وحدت گونهی بشر و بقای آن ایفا میکنند.
ما، بهعنوان اعضای شاخهی تکاملی پستانداران، در دو نوع آگاهی با دیگر موجودات این شاخه مشترکیم: آگاهیِ بیداری و نوع کاملاً متمایزِ «آگاهیِ برآمده از رؤیا»[2] که بهطور دورهای در هنگام خواب پدیدار میشود. هرچند به یاریِ آگاهیِ بیداری به دستاوردهای چشمگیری رسیدهایم، اما این دستاوردها هزینهای گزاف در پی داشتهاند و تاکنون نتوانستهاند ما را بهعنوان یک گونه به وحدت رسانند. ما در این توفیق یافتهایم که خود را برمبنای هر خطِ گسستِ قابلتصوری از یکدیگر جدا کنیم. نمیدانیم اگر به رؤیاهایمان، نه نقش اول، بلکه دستکم نقشی برجسته در نمایشِ زندگی انسان داده میشد، آگاهیِ برآمده از رؤیایِ ما چه مسیرهایی را پیشِرویمان میگشود.[3] نشانههای کمرنگی دال بر اینکه رؤیاها درحال تبدیل به چیزی فراتر از بازیگرانی گمنام و حاشیهای هستند وجود دارد. این مقاله با امید برداشتن گامی در مسیر کاوش ظرفیت کامل آگاهیِ برآمده از رؤیا، فارغ از ارزشهایی که رؤیاها میتوانند برای شخص داشته باشند، بیش از هر چیز بر دلالت اجتماعی رؤیاها تأکید خواهد داشت.
در این برهه از تاریخ، ظاهراً درحال ساخت وضعیتی هستیم که همواره آشفتهتر و پیچیدهتر میشود و بیشازپیش دربرابر هر آنچه نسل کنونی رهبران ما برای رویارویی با آن در توان دارد، مقاومت میکنند. تاکنون بهنظر نمیرسد واکنشهای مؤثری به افزایش خشونت در سطوح فردی، اجتماعی و بینالمللی، یا به تشدید تخریبهای زیستمحیطی که با سرعتی بیش از توان ما برای مهار آن گسترش مییابند، یافت شده باشد. نظامهای اجتماعی که قرار است نظم و هماهنگی را به زندگی ما بیاورند، در عمل شکافی باورنکردنی میان ثروتمندان و فقرا ایجاد میکنند و در کنار آن، پیامدهای زیانبار دیگری نیز به بار میآورند که به لغزش و افولِ فراگیر معیارهای اخلاقی میانجامد. با اینهمه، شاید طرح این دیدگاه که فهم عمیقتر و توجه بیشتر به زندگیِ ما در رؤیا میتواند نقشی سازنده در ارائهی بینشی نسبت به چگونگی تأثیر نابسامانیهای اجتماعی بر زندگی شخصیمان ایفا کند، غیرواقعبینانه یا دستکم بیشازاندازه خوشبینانه بهنظر برسد.
آیا شیوهی زندگی ما چنان نابسامان است که ما را از یافتن راهحلها ناتوان ساخته است؟ یا آنکه به برههای تاریخی رسیدهایم که تا زمانی که سوبژکتیویتهی انسانی را با احترام بیشتری در فرایند تصمیمگیری سیاسی دخالت ندهیم، راهحلها همچنان از دسترس ما خواهند گریخت؟ آیا یکی از راههای تحقق این امر میتواند آن باشد که بیاموزیم چگونه توانِ آگاهیِ بیداری را با خردِ آگاهیِ برآمده از رؤیا پیوند دهیم؟ بهگمان من، خرد و صداقت بهنحوی با یکدیگر پیوند دارند و، هرچند ممکن است همه با این نظر موافق نباشند، من صداقت را جوهرهی محتوای آگاهیِ برآمده از رؤیا میدانم.
در هریک از ما نوعی همآواییِ ذاتی با ابعاد اخلاقی و ارزشیِ حقیقت وجود دارد که ممکن است در آغاز، در سطح آگاهانه، لزوماً تشخیص داده نشود، اما چون حقیقت بر ما آشکار شود، خود را نشان میدهد. همانطور که ارجاعات شخصی در رؤیا حقیقتهایی را آشکار میکنند که برای فرد واجد معناست، امیدوارم نشان دهم که چگونه ارجاعات اجتماعیِ حلنشده به درون ناهشیار ما نفوذ میکنند، راه خود را به رؤیاهایمان مییابند و جنبههای مسئلهسازِ جامعهی معاصر را در سطح تجربهی شخصی آشکار میسازند.
با پذیرش این خطر که شاید تصویری آرمانشهری ترسیم کنم، بر این باورم که دلایل موجهی وجود دارد که امیدوار باشیم تعهدی عمیقتر به فهم آنچه رؤیاها به ما میگویند، ایبسا بتواند جایی برای تقلا برای تغییر مسیر کنونی ما بگشاید. شاید تحقق این امر زمان درازی بطلبد، اما نباید فراموش کرد که شکلگیری مسائل ما نیز خود حاصل فرایندی طولانی بوده است.
پیش از آنکه بحث دربارهی رؤیاها و عرصهی اجتماعی را ادامه دهم، مایلم دیدگاه کلی خود را دربارهی رؤیابینی و نیز آنچه از تجربهی کار با «گروههای همرسانیِ رؤیا»[4] آموختهام و با موضوع مورد بحث ارتباط مستقیم دارد، بهاختصار بیان کنم.
آگاهیِ برآمده از رؤیا
من رؤیا را یادآوریِ آگاهانهی حالتی از آگاهی میدانم که مشخصاً در مرحلهی رِم[5] از خواب رخ میدهد و تعامل میان تنشهای پسمانده و منابع ترمیمکننده در زندگی رؤیابین را درقالب بازنماییهای استعاریِ دیداری و دیگر شیوههای حسی، منعکس میکند.
محتوای رؤیا ممکن است بر اثر پسماندههای تجربههای اخیر برانگیخته شود؛ پسماندههایی که هریک از چهار بُعدی را که حیات ما در آنها جریان دارد، درگیر میکنند: بُعد زیستی، روانشناختی، اجتماعی و آنچه میتوان آن را بُعد کیهانی نامید. برای این بُعد اخیر، نامهایی چون فرافردی، استعلایی، و معنوی نیز پیشنهاد شده است. مقصود از این بُعد، پرداختن به رازهای هستیِ ماست؛ رازهایی که فراتر از سه بُعد نخست قرار دارند. در هریک از این ابعاد، بخش عظیمی از آنچه رخ میدهد بیرون از حیطهی آگاهی ما و تا اندازهی زیادی خارج از قلمرو نفوذ و کنترل ماست. خوشبختانه، بیشتر حیات زیستی ما بهصورت خودکار عمل میکند و تمامیت جسمانی ما را حفظ میکند. از نظر روانشناختی نیز اکنون از وجود قلمرویی ناهشیار آگاه شدهایم که هم در رؤیاها و هم در بیداری به سطح آگاهی راه مییابد. «ناهشیار اجتماعی»[6]، آنگونه که من این اصطلاح را بهکار میبرم، به نوعی «لکهی تار»[7] اشاره دارد که دید ما را نسبت به تأثیری که نهادهای اجتماعی و مناسبات سیاسی بر زندگیمان دارد محدود میسازد؛ نهادها و مناسباتی که خودْ خالق آنها بودهایم. اما در مورد بُعد کیهانی، تنها میتوانیم با اتکا به شهود، باور، ایمان و امید، از شدت نادانی عمیق خود از چنین پرسشهایی بکاهیم: از کجا آمدهایم؟ به کجا میرویم؟ این نمایش عظیم هستی چگونه پدید آمده است؟ گاه رؤیاهای ما احساسی از پیوند ما با قلمروهایی بهمراتب عظیمتر و باشکوهتر از حیات فردیمان را در ما برمیانگیزند. اینگونه رؤیاها معمولاً کیفیتی وصفناپذیر دارند و احتمالاً از جنس همان رؤیاهایند که یونگ از آنها با عنوان «رؤیاهای بزرگ»[8] یاد میکرد.
بنیاد عصبشناختیِ آنچه ما بهصورت رؤیا تجربه میکنیم، در سراسر شاخهی تکاملی پستانداران و تا اندازهای حتی در گونههای پایینتر نیز وجود دارد. هم اِوانز[9] و هم وینسون[10] بر این باور بودند که خواب به ارگانیسم این امکان را میدهد که پسماندههای ناکارآمد رفتار را در پرتو تجربههای تازه بازآرایی کند. فارغ از اینکه جانوران حیات وحش چه تجربهی ذهنی آغازینی در خواب داشتهاند، در روند تکامل تغییری ژرف رخ داده است: مسئلهی اصلی از فرازونشیبهای محیط طبیعی به فرازونشیبهای محیطِ ساختهی انسان منتقل شده است. از بدو تولد، این وظیفه را روی شانههای خویش احساس میکنیم که راه خود را در نظمی اجتماعی که همواره پیچیدهتر میشود، پیدا کنیم. وظیفهی بقا نهایتاً به چگونگی رابطهی افراد یک جامعه با یکدیگر منتج میشود و این امر نیز به نوبهی خود بر نحوهی رابطهی گروههای فرهنگی مختلف با یکدیگر تأثیر میگذارد. این وظیفه مستقیماً با کارکرد انطباقیِ[11] آگاهیِ برآمده از رؤیا پیوند دارد. رؤیاها تمرکز خود را به گسستهای میان ما و گذشتهی ما و نیز میان ما و دیگران معطوف میکنند و در این راه نخست بهسراغ مهمترین افراد زندگیمان میروند و سپس، با شدت و ضعفی متفاوت، این دامنه را به کل بشریت گسترش میدهند. هرآنچه همچنان مانع کیفیت این پیوندمندی در زندگی ما شود، خواه امری پیشپاافتاده باشد و خواه تهدیدکنندهی حیات، به کانون سازماندهندهی محتوای رؤیا تبدیل میشود. البته این بدان معنا نیست که رؤیاهای ما نمیتوانند مثبت، سرشار از شادی و بازیگوشی، یا آشکارکنندهی گنجینههایی درونی باشند که تاکنون از وجودشان آگاه نبودهایم. نکتهی اساسی این است که اگر میخواهیم پیوندمندی خود را با دیگران ژرفتر کنیم، زمان آن فرارسیده است که با رؤیاهای خود پیوند برقرار کنیم.
استعارهی اجتماعی
همهی ما با ارجاعات شخصی در رؤیا آشنا هستیم و میدانیم که رؤیا چگونه ازطریق بازنماییهای بصریِ استعاری، مسائل شخصی را احضار میکند. رؤیاها علاوه بر ارجاعات شخصی، ارجاعات اجتماعی را نیز دربرمیگیرند؛ ارجاعاتی که بهشکلی استعاری چگونگی اثرگذاری مسائل اجتماعی بر زندگی ما را به تصویر میکشند. «استعارهی اجتماعی»[12] چیست؟ چه تفاوتی با استعاره بهمعنای متعارف آن دارد؟ اجازه دهید ابتدا به واژهی استعاره بپردازم و سپس ببینیم با افزودن صفت «اجتماعی» به آن چه معنای تازهای پدید میآید.
استعاره چیزی فراتر از یک آرایه یا صنعت ادبیست. استعاره به خلاقیت راه میبَرَد. گویی استعاره شیوهای است برای ورود به قلمروهای تازه و ناشناخته و پوشاندن جامهی آفرینشهایی از جنس تشبیه، بداعت، و گاه خیال بر تن آنها. استعاره چونان نیروییست که ما را بهسوی آینده پیش میرانَد؛ نمود حرکت، دگرگونی، دستکاریِ امر ناشناخته و کاوش رمزوراز. وقتی استعاره معطوف به جهان بیرونیست (چون در شعر، هنر و حتی علم) بخشی از امر ناشناخته را به قلمرو امر شناختهشده وارد میکند. از سوی دیگر، استعاره در جهان درونی ما نیز تجلی مییابد و گذرِ محتوا از قلمرو ناهشیار به قلمرو آگاهی را تسهیل میکند. در هر دو حالت، استعاره برای آفرینندهاش و نیز برای کسانی که از آن بهره میبرند، پیوندی ژرفتر با واقعیت ایجاد میکند.
همهی این ملاحظات دربارهی آگاهیِ برآمده از رؤیا نیز صادق است. گویی آنجا تواناییهای ذهن ما به دستگاهی برای استعارهسازی بدل میشوند. در رؤیا، مکرراً با جریانی خودانگیخته از استعارههای بصری روبهرو هستیم. در یک معنا، تمامی تصاویر رؤیا خاستگاهی اجتماعی دارند؛ زیرا ما بهعنوان موجوداتی فرهنگی، گنجینهای گسترده از تصاویر را در اختیار داریم. وقتی رؤیا میبینیم، این تصاویر را بهگونهای بازآرایی کرده و در ترکیبهایی تازه کنارهم مینشانیم که جریانهای هیجانیِ فعال در آن لحظه را بازتاب دهند. از استعارهی اجتماعی وقتی سخن میگوییم که تصویر رؤیا، در عین آنکه دربارهی مسائل حلنشدهی جامعه چیزی به ما میگوید، آن مسائل را همزمان به موضوعی حلنشده در زندگی رؤیابین نیز پیوند میدهد. بدینترتیب، تصاویر رؤیا رابطهی میان امر اجتماعی و امر شخصی را آشکارتر و ملموستر میسازند.
ارجاعات اجتماعی در رؤیاها
درمان روانشناختیْ هم فرایندی شخصیست و هم اجتماعی. از آن رو شخصیست که الگوهای رفتاری کنونی، از بدو تولد، ریشه در تاریخ رشد فرد دارند. از آنرو اجتماعیست که انتظارات و ارزشهای مسلطِ اجتماعی-فرهنگی، توأمان هم الگوهای سودمند و هم الگوهای خودویرانگر را تقویت میکنند. این فرایند، چه بهطور آگاهانه به رسمیت شناخته شود و چه بیآنکه متوجه آن باشیم به ناهشیار ما راه یابد، رخ میدهد. هم جنبههای رشدآفرینِ این فرایند تقویتکننده و هم جنبههای محدودکننده و خودویرانگری که هرگز بهطور آگاهانه شناخته نشدهاند، از قلمرو ناهشیار سر برمیآورند و در رؤیاهای ما تجلی مییابند. ارجاعات شخصیِ تصویر رؤیا، ویژگی منحصربهفرد هر فرد را بازتاب میدهند (برای مثال: «در رؤیا دیدم که در خانهی مادربزرگم هستم»). اما ارجاع اجتماعی، که بخشی از آن چیزیست که استعارهی اجتماعی نامیدهام، به آن جنبهای اشاره دارد که با دیگران مشترک است. مسئلهی جنسیت در رؤیای زیر، از یک زنِ شاغلِ موفق،[13] بهخوبی تجسم مییابد:
این زن در اواخر دههی سوم زندگیاش و در آستانهی آغاز یک رابطهی عاطفی جدید قرار دارد. او احساس میکند که نسبت به ورود به این رابطه تاحدی مردد است و رؤیایی میبیند که برخی از ریشههای این تردید را آشکار میکند. در صحنهای از این رؤیا، پدرش را میبیند که بههمراه چهار زن از خویشاونداناش، که همگی در اوج جوانی و شادابیاند و همچون دخترهای رقاصهی کَنکَن[14] لباس پوشیدهاند، به روی تابی نشسته است. آنچه از تفسیر این رؤیا روشن شد، دو تصویر تأثیرگذار بود که از دوران کودکیاش سربرآورده بودند تا نگرش او را نسبت به رابطهی جدیدش تحتتأثیر قراردهند. نخست، تصویری از مرد که برآمده از تصویر پدرش بود؛ تصویری که مرد را موجودی برخوردار از امتیاز ویژه میدید؛ کسی که حق دارد با زنان دیگر معاشقه و خوشگذرانی کند. دوم، تصویری از زن که او را قربانیِ مردی هوسران و بیبندوبار میپنداشت؛ همانگونه که مادرش قربانی چنین وضعیتی شده بود. او هنوز با این تصاویر دستوپنجه نرم میکند. در معنایی گستردهتر، این تصاویر به پسماندههای سکسیسم مربوط میشوند؛ مسئلهای اجتماعی که هنوز حلوفصل نشده است. مردِ برخوردار از امتیاز و زنِ قربانی همچنان از کلیشههای رایج اجتماعی بهشمار میآیند.
ارجاع اجتماعی از دو جهت واجد اهمیت است. نخست، این ارجاع دارای یک معنای اجتماعی عینیست که از مسئولیت یا تجربهی هر رؤیابینِ منفردی فراتر میرود. دوم، ازآنجاییکه این ارجاع در زمان خاصی با نیازهای [روانی] رؤیابین همخوانی پیدا میکند، ظرفیت استعاری آن در ملاقات شبانهی او با خویشتن، در اختیارش قرار میگیرد.[15]
ارجاعات اجتماعی و گروههای همرسانیِ رؤیا
در طی سه دههی گذشته که در گروههای همرسانیِ رؤیا فعالیت داشتهام، بهطور روزافزونی کانون توجه این گروهها را به این موضوع معطوف کردهام که چگونه تنشهای اجتماعیِ حلنشده راه خود را به زندگی ما باز میکنند و بر آن اثر میگذارند. تجربهی کار با این گروهها حاکی از این است که رؤیاهای ما میتوانند واجد دلالتها و طنینهای اجتماعیِ گستردهتری باشند.
۱. همرسانیِ رؤیا میتواند و باید پاسخی به یک نیاز اجتماعیِ برآوردهنشده باشد. بیش از دو دهه کار گروهی بر روی رؤیا مرا به این باور رسانده است که همهی ما به مکانی نیاز داریم که در آن بتوانیم تنشهای پسماندهی زندگی خود را بررسی و حلوفصل کنیم و رفتهرفته خود را از محدودیتهایی که این تنشها بر رفتار کنونی ما تحمیل میکنند، رها سازیم. هیچیک از ما در شرایط ایدهآلی بزرگ نمیشویم. کار بر روی رؤیا میتواند بار هیجانیای را که از گذشته با خود حمل میکنیم سبکتر سازد و به آزادی بیشتری در روابطمان با دیگران بینجامد.
۲. همرسانیِ رؤیا از راههای دیگری نیز رشد و پیوند با دیگران را تقویت میکند. وقتی همرسانیِ متقابل در چارچوب ساختاری حمایتگر و غیرسلسلهمراتبی صورت گیرد، پیامدهای زیر حاصل میشود:
الف) «آزادسازیِ توانِ»[16] رؤیابینی که سرنخ ناهشیار خویش را در دست میگیرد و روند کار را به میزانی از خودافشایی محدود میسازد که با آن احساس راحتی کند.
ب) آزادسازیِ توانِ همهی اعضای گروه، در مسیری که مهارتهای لازم را از آنِ خود میکنند تا در فرایند درمان و یاریرسانی به یکدیگر ایفای نقش کنند.
پ) ارجگذاریِ بیشتر به رؤیا بهعنوان جلوهای خودانگیخته، خلاقانه، و عمیقاً صادقانه از سوبژکتیویتهی ما.
ت) ایجاد احساس همپیوندی که از همرسانیِ صمیمانه در فضایی آکنده از اعتماد، حمایت و دغدغهی خیرخواهانهی دیگران سرچشمه میگیرد.
ویژگیهای یادشدهی این رویکرد گروهی، توأم با مدتزمانی که به هر رؤیا اختصاص داده میشود (دستکم یکساعتونیم)، این امکان را فراهم میآوَرَد که ظرفیت استعاری تصاویر رؤیا با دقت دنبال و بررسی شود. حساسیت نسبت به تجلی ارجاعات اجتماعی در رؤیا از جهات گوناگونی برای رؤیابین سودمند است. نمونهی زیر این موضوع را بهخوبی نشان میدهد.
ایرما، یک زن سفیدپوست پنجاهساله، رؤیایی را در گروهْ همرسان کرد که عناصر اصلی آن از این قرار بود: او همراه گروهی از کودکان و مادری آفریقاییآمریکایی سوار یک اتوبوس است و بهسراغ یکی از صندلیهای عقب اتوبوس میرود. پسربچهای درحال گفتوگو با مردیست. مادر سیاهپوستِ پسربچه از این موضوع خشمگین میشود، چراکه نمیخواهد پسر سیاهپوست او با مردی سفیدپوست صحبت کند زیرا تأثیر بدی بر او میگذارد.
پس از شنیدن رؤیا، گروه وارد مجموعهای از مراحل میشود که هدف آنها کمک به رؤیابین برای برقراری ارتباط با زمینهی هیجانی شکلدهندهی رؤیاست. در نخستین مرحله، اعضای گروه در نوعی «بازی» شرکت میکنند که در آن، رؤیا را از آنِ خود میسازند و فرافکنیهای خود را دربارهی احساساتی که تصاویر رؤیا در آنان برانگیخته و نیز معانی استعاری احتمالی آنها، بیان میکنند. این صرفاً یک «بازی» است؛ نوعی تمرینِ مقدماتی برای بهجریانانداختنِ کار، به این امید که بخشی از آنچه اعضای گروه به آن میرسند چیزی را در ذهن رؤیابین احضار کند. پس از آن، رؤیا دوباره به رؤیابین بازگردانده میشود تا هر واکنشی را که مایل است بیان کند. سپس گفتوگویی میان گروه و رؤیابین شکل میگیرد که هدف آن نزدیکترکردن رؤیابین به اطلاعات و معانی نهفته در تصاویر رؤیاست.[17]
آنچه در ادامه میآید، خلاصهای فشرده از نتایج حاصل از این فرایند است. چندین مورد از فرافکنیهای اعضای گروه برای ایرما معنا و اهمیت ویژهای پیدا کرد:
«من در انتهای اتوبوس نشستهام؛ صحنهای که یادآور آغاز جنبش حقوق مدنی است»[18].
«زن سیاهپوست در خانواده معمولاً شخصیتی نیرومند است و قدرت را در دست دارد. او تأمینکنندهی معاش است.»
«در این رؤیا همهچیز سیاه یا سفید است. من نسبت به تفاوتها حساسام.»
«من روی یکی از صندلیهای عقب مینشینم.»
«مرد سفیدپوستِ بزرگ، تأثیر بدی دارد.»
«این رؤیا دربارهی عاملیت و دفاع از خویشتن است.»
اندیشههای ایرما عمدتاً پیرامون همانندسازی او با مادر نیرومند سیاهپوست شکل گرفت. پسماندههای روز اخیری که به رؤیا مربوط میشدند، به محیط کار او بازمیگشتند. او در یکی از سطوح مدیریت میانی مشغول بهکار است. بهگفتهی او: «کسانی که در ردههای بالاتر از من قرار دارند، همه همان تکبر و نخوت «باشگاه پسران قدیمی»[19] را دارند.» موضوعی که مشخصاً ذهن او را درگیر کرده بود، مسئولیتی بود که برای انتخاب و انتصاب چند رئیس بخش، به او سپرده بودند. داوطلبان این سمتها ترکیبی از زنان و مردانی بسیار شایسته بودند. هرچند مصمم بود تاجایممکن دست به انتخابهای منصفانهای بزند، اما نیک میدانست که محدودیت این موقعیتها موجب خواهد شد که برخی از متقاضیانِ شایسته احساس ناراحتی و ناامیدی کنند. یکی از راهحلهای پیشنهادی ارسال نامههایی ازپیشآماده برای ردشدگان بود. اما ایرما که این روش را غیرشخصی و غیرهمدلانه میدانست، تصمیم گرفت شخصاً با تکتک ردشدگان دیدار کند و دلایل تصمیم خود را با آنها درمیان بگذارد. او چنین گفت:
میخواستم نسبت به همهی متقاضیان، حتی کسانی که پذیرفته نشدند، رفتاری حمایتگر داشته باشم. بههمین دلیل میخواستم بهجای آنکه سادهترین راه را انتخاب کنم و فقط یک یادداشت اداری بفرستم، دربارهی عواملی که در تصمیمگیری دخیل بودند با هریک از آنان گفتوگو کنم. اگر به توصیهی مدیران مرد خود عمل میکردم، آنها کاری را که میخواستم انجام دهم صرفاً بهچشم یک بازی دیگر تلقی میکردند که در آن عدهای برنده میشوند و عدهای بازنده. از نظر آنها مردان واقعی شکست را میپذیرند و از آن عبور میکنند. اما زنان، فارغ از برد و باخت، نگران حفظ روابط هستند. افزون بر این، برای یک زن پسندیده نیست که در این بازی برنده شود، بهویژه اگر این پیروزی باعث شود رئیساش در موقعیت نامناسبی قرار گیرد. چنین اتفاقی یکبار پیشتر برای خودم رخ داده بود و میدانستم که بار دیگر درحال قدمگذاشتن در مسیری خطرناک هستم. من میخواهم مادری خوب باشم، اما مادری «سیاه» هستم که باید همواره این خطر را در نظر داشته باشد.
شاید در حقیقت من آن پسر سیاهپوست کوچکی باشم که ظرفیت دستیابی به قدرت را دارد، اما مادرش نمیخواهد این قدرت او را فاسد کند.
در پایان جلسه که طبق روال همیشگی آخرین سخن به رؤیابین واگذار میشود، ایرما چنین جمعبندی کرد:
از این ایده خوشم آمد که من یک زن سیاهپوست زاده شدهام. این معنا بسیار فراتر از اتفاقات هفتهی گذشته است. این به رابطهی من با پدرم برمیگردد.
زنان در خانهی دوران کودکی ایرما شهروند درجهی دوم محسوب میشدند؛ خانهای تحتکنترل پدری بسیار سلطهگر که آموزههای سختگیرانهی مذهبیاش مرز کاملاً روشنی را میان درست و نادرست ترسیم میکرد. این مرز همواره بیش از او به سود برادراناش بود.
در محیط کار همیشه خود را در موقعیت فرد ضعیفتر احساس میکردم. اگر «صدایم را بلند کنم»، شاید سرانجام یاد بگیرم که مردان همیشه صدای محکم یک زن را حمل بر پرخاشگری نمیکنند. «سیاه»زادهشدن یعنی ناچار بودهام بیاموزم خودم را مهار کنم و درعینحال برای حفظ عزتنفسم و احترام به اندیشههایم مبارزه کنم. من در تمام زندگیام احساس نزدیکی و همدلی عمیقی با زنان سیاهپوست داشتهام.
در رؤیای ایرما، درهمتنیدگی عمیق امر شخصی و امر اجتماعی ازخلالِ تصویر نشستن او در صندلی عقب اتوبوس آشکار شد. مسئلهی کنونی او در محیط کار، او را به مبارزهای بازگرداند که درطول زندگیاش درگیر آن بوده است؛ مبارزهای برای رهایی اندیشه و روح خود از ساختار محدودکنندهای که پدرش بر زندگی خانوادگیشان تحمیل کرده بود. اعتمادبهنفسِ فزایندهاش به او این امکان را داد گامی بردارد که نهتنها وضع موجود را برهم زند، بلکه، چنانکه در بحث دربارهی رؤیای بعدیاش نیز میبینیم، در تصمیمی که دربارهی آن متقاضی گرفته شده بود، بازنگری کند.
شناسایی ارجاعات اجتماعی و ارتباط مشخص آنها با مسئلهی کنونی رؤیابین، پیوند میان امر اجتماعی و امر شخصی را بهشکلی صریح و دوطرفه نمایان میکند. این پیوند زمانی دوطرفه میشود که بینش برآمده از وضعیت اجتماعی، امید رویارویی با محرومیت و طرد خود فرد را نیز برمیانگیزد. در تأملاتی که ایرما در هفتهی پس از ارائهی رؤیا داشت، چنین گفت که احساس میکند وضعیت اسفبار زن آفریقاییآمریکاییِ داخلِ اتوبوس حکایتی تمثیلی از تمام تجربهی زندگیاش بود که تحتستمِ مناسبات سختگیرانه و باورهای مذهبی پدرش بر او تحمیل شده بود. در زیر به تأملات بیشتری میپردازیم که ایرما در فاصلهی میان جلسات، پیش از نشست بعدی گروه، با خود داشت:
کشمکش بر سر قدرت و صدای خاموش یا ضعیفی که همیشه برای حفظ رابطهها از آن استفاده کردهام، در سراسر زندگی مرا خشمگین کرده است. میدانستم این رؤیا میتواند واجد معنایی بسیار فراتر از اتفاقات هفتهی گذشته باشد. بنابراین هنگام پیادهرویهای صبحگاهیام، مدام به تعادل قدرت و تأثیر آن بر رابطهام با مردان فکر میکردم. آیا همین مسئله مانع [روانی] ازدواجم بود؟ آیا علت ناکامیهای من در ایجاد رابطهای سالم با مردان همین مسئله بود؟ هنوز نمیدانم چگونه میتوان صدای قدرتمند را با عشق درهم آمیخت. دستورالعملهای رایج برای جلب نظر مردان درست عکس این را تجویز میکنند. من میخواهم هم مورد احترام و محبت قرار گیرم و هم احترام و محبت نثار دیگران کنم، بیآنکه مجبور باشم صدای خود را خاموش کنم یا خودم را کوچک کنم. میدانم این برای بسیاری از زنان معمایی آشناست.
ایرما در جلسهی بعدیِ گروه نیز فرصت یافت رؤیای دیگری را با اعضا در میان بگذارد. او شب پیش از این رؤیا، افکار خود را چنین ثبت کرده بود:
این ماجرای دنبالهدار در محل کارم توانم را گرفته بود. باز هم این پرسش برایم مطرح است که آیا صدای قاطع و خشم من بر کارم تأثیر گذاشته است؟ کاش رؤیایی میدیدم که بتواند رؤیای قبلیام را که در گروه مطرح کرده بودم بیشتر روشن کند، هرچند مطمئنام که اینبار نوبت فرد دیگریست که رؤیای خود را با دیگران همرسان کند.
اما برخلاف انتظار او، هیچکس رؤیایی برای طرح نداشت و بازهم این ایرما بود که رؤیای خود را بازگو کرد:
در انگلستان، در منطقهای روستایی بودم. میزبانم جلوتر از من حرکت میکرد و محل زندگیام را نشانم میداد. مردم در آن فضا در رفتوآمد بودند، انگار آنجا بخشی از یک مرکز خرید بود. هیچ حریم خصوصیای وجود نداشت. در صحنهی بعد، همگی سوار اتوبوسی شدیم. در اتوبوس کنار برادرم، همسر او، و پسر سیزدهسالهی آنها، جیم، نشسته بودم. برادرم میخواست جیم موهایش را کوتاه کند.
در تصویر نخست رؤیا، فضای شخصی ایرما محدود و نقض شده بود. این تصویر با رویداد آزارندهای که اندکی پیش از رؤیا رخ داده بود ارتباط داشت.
حریم خصوصیام از بین رفته است. ساختمانسازی که پشت مجتمع مسکونی من مشغول ساختوساز است، درختان کنار خانهام را قطع کرده و حالا احساس میکنم بیشازپیش در معرض دید دیگران قرار گرفتهام.
او در برابر این وضعیت احساس درماندگی میکرد و واقعاً نیز کاری از دستش برنمیآمد.
از دست دادن قدرت هنوز هم یکی از موضوعات اصلی زندگی من است. آیا دارند قدرتام را از من میگیرند؟ چگونه میتوانم هم قدرتمند باشم و هم نقش حمایتگر خود را حفظ کنم؟
پیش از این رؤیا، ماجرای دیگری هم پیش آمده بود که در آن میبایست قدرتاش را اعمال کند، و اینبار این قدرت بهشکلی نمایان شد که هر دو طرف از آن راضی بودند.
بهمدت سه ساعت با مدیری که در ابتدا او را برای این سمت انتخاب نکرده بودیم گفتوگو کردم. بعدها اطلاعات بیشتری بهدست آوردم و فهمیدم که به توصیههای نادرستی گوش سپرده بودم. مسئولیت رنجی را که این تصمیم به او وارد کرده بود پذیرفتم، اما درعین حال بابت گفتوگوی قبلیمان، هرچند گفتوگوی دردناکی بود، سپاسگزار بودم؛ زیرا فرصتی به ما داد تا یکدیگر را بهتر بشناسیم. در پایان گفتوگو، پیش از آنکه توصیهی نهایی دربارهی انتصاب او ارائه شود، رو به من کرد و گفت: «دوستت دارم.» شنیدن چنین جملهای در فضایی کاملاً حرفهای برایم شگفتآور بود.
در بررسی صحنهی دوم رؤیا، ایرما به دیدار اخیر برادر، همسر او و پسر سیزدهسالهی آنها، جیم، اشاره کرد. آنها از منطقهی غرب میانهی آمریکا آمده بودند و همچنان در همان مزرعهای زندگی میکردند که ایرما دوران کودکی خود را در آن گذرانده بود.
با هم در نیویورک گشتیم و خیلی به ما خوش گذشت. یک روز که در ماشین بودیم، برادرم متوجه شد جیم به موهایش «ژل»[20] نزده است. جیم توضیح داد که چون اینجا کسی او را نمیشناسد، بنابراین لازم نیست نگران آبرو و اعتبارش باشد. مادرش پاسخ داد: «از این بابت خوشحالیم، جیم» و همه خندیدیم. اما در رؤیا، برادرم اصرار داشت که جیم موهایش را کوتاه کند.
بهمدد گروه همرسانیِ رؤیا، ماجرای دنبالهدارِ سکسیسم و قدرت با وضوح بیشتری آشکار شد. تصاویر جیم و پدرش برای ایرما معنای خاصی پیدا کردند. [احساس میکرد که] حالا شرایط زندگیاش درحالِ تغییرند. حالا احساس آزادی بیشتری میکند تا، به تعبیر خودش، «ژل» را از موهایش پاک کند؛ یعنی دیگر ناچار نیست نقشی را که پیشتر صرفاً به دلیل زنبودن به او تحمیل شده است، بازی کند. در همانندسازی با پدر، ایرما به یکی از فرافکنیهای اعضای گروه توجه کرد که در مرحلهی بازی مطرح شده بود. یکی از اعضا کوتاهکردن مو را به داستان سامسون و دلیله از کتاب مقدس پیوند داده بود.[21] این تداعی برای ایرما چنین معنا میداد که در جهانی که قواعد آن عمدتاً بهدست مردان نوشته میشود، قدرت ممکن است بهایی باشد که فرد برای ورود به بزرگسالی باید بپردازد.
در آخرین مرحلهی فرایند کار بر روی رؤیا، اعضای گروه صرفاً بر پایهی تصاویر رؤیا و توضیحاتی که خود رؤیابین دربارهی آن مطرح کرده است، برداشتهایی را به او عرضه میکنند. این برداشتها بهمثابه «فرافکنیهایی همآواساز»[22] عرضه میشوند، به این امید که چیزی را در ذهن رؤیابین احضار کند. یکی از این برداشتها در اینکار توفیق یافت:
تو در تلاش هستی تا معنای استفادهی مخرب از قدرت و تأثیر آن را، هم بر دیگران و هم بر خودت، درک کنی. همانند بسیاری از زنان، برایت دشوار است که قدرت را با عشقِ حمایتگر در هم بیامیزی. اما نمونهای را نیز ارائه کردی که در آن قدرت بهشکلی سازنده بهکار گرفته شد. هنگامیکه قدرت در خدمت غنابخشیدن یا حمایت از دیگران قرار گیرد، رابطه را عمیقتر میکند. همانگونه که مزلو[23] تأکید کرده است، «قدرتِ غیرهمافزا»[24] قدرتیست که برای چیرگی بر انسانها یا پول بهکار میرود. اما «قدرتِ همافزا»[25] قدرتیست که درجهت خیر و بهبود همهی افراد عمل میکند. و این همان عشق است.
طبق روال همیشگی، آخرین سخن به رؤیابین تعلق داشت. ایرما گفت:
آخرین همآواسازی واقعاً برایم بسیار سودمند بود، زیرا قدرت و عشق را در یک چارچوب مفهومی کنار هم قرار میدهد. قبلاً نمیتوانستم چنین ارتباطی را ببینم. اکنون میدانم که استفاده از قدرت نهتنها پذیرفتنی است، بلکه اگر به شیوهای درست بهکار گرفته شود، میتواند به عشق بینجامد.
دیدگاه
اتوبوس در هر دو رؤیا برجسته است. در رؤیای نخست، ایرما را به دوران کودکیاش و به خودش درمقام یک شهروند درجهی دو بازگرداند. در رؤیای دوم، ایرما در اتوبوسی در کنار اعضای خانوادهاش حضور دارد؛ خانوادهای که از دیدارشان لذت برده است. ایرما اکنون با هراس کمتری نسبت به دوران کودکیاش میتواند از تصویر آن نوجوان و پدرش بهره گیرد تا دربارهی جایگاه کنونیاش در تقلا برای تبدیلشدن به خودش تأمل کند؛ آنهم در جهانی که هنوز هم از زنان انتظار دارد برای ایفای نقشهای جنسیتی و نحوهی اعمال قدرت، خود را با هنجارهای مسلط سازگار و همنوا کنند.
ارجاعات اجتماعی و تغییر اجتماعی
دِلمور شوارتز داستان کوتاهی را با عنوان «مسئولیتها از رؤیاها آغاز میشوند» نوشت.[26] رؤیاها دربارهی استفاده و سوءاستفاده از قدرت، حرف زیادی برای گفتن دارند. قدرت همواره با مسئولیت همراه است. هنگامی که این مسئولیت شناخته نشود یا بدان عمل نشود، مسئله، توأم با هر بدبختیای که به بار میآورد، همچنان پابرجا میماند. اما وقتی بینشی عمیق نسبت به نحوهی درهمتنیدگی امر شخصی و امر اجتماعی پدید آید، امکان تغییر در هر دو حوزه فراهم میشود. بازخوانی و بازتعریف زندگی خویش در نسبت با عرصهی گستردهتر جامعه، چنین امکانی را در اختیار ما قرار میدهد. هدف نهایی، نه سازگاری و همنوایی با وضع موجود، بلکه دگرگونی آن، هم در سطح فردی و هم در سطح اجتماعیست. هرگاه انسان فرصتی را برای تغییر بیابد، این امکان نیز پدید میآید که از آن بهره گیرد. رزا پارکس چنین فرصتی را یافت و اقدام او به جنبشی اجتماعی انجامید. ایرما نیز فرصتی را برای تغییر یافت و توانست در محیط کاریای که مسئولیت آن را بر عهده داشت، فضایی سالمتر و انسانیتر ایجاد کند؛ هرچند این تغییر در مقیاسی کوچک رخ داد.
هرچند ارجاعات اجتماعی در درمان نیز بههماناندازهی گروههای همرسانیِ رؤیا مشهودند، اما معمولاً تحتعنوانِ ارجاعات اجتماعی به آنها پرداخته نمیشود. درمان معمولاً بر عوامل پویای درونیای تمرکز دارد که در برابر تغییر مقاومت میکنند، نه بر چگونگی بازتولید وضع موجود توسط ارزشها و هنجارهای اجتماعیِ کنونی. اما در گروههای همرسانیِ رؤیا، وقتی دستکم یکساعتونیم به بررسی یک رؤیا اختصاص داده میشود، این فرصت فراهم میآید که به هر دو جنبه، یعنی هم عوامل درونی و هم زمینهی اجتماعی، بهطور همزمان پرداخته شود. سفر ایرما بهسوی شخصیت کامل در اثر سرسپردگی به ارادهی پدرش آسیب دیده بود؛ آسیبی که نگرشهای اقتدارگرایانه و جنسیتزدهی همچنان رایج در جامعه، آشکارا و پنهان، پیوسته آن را بازتولید میکردند.
از زمان فروید به بعد، درمانگران همواره بهخاطرِ سرشت حقیقتگویِ رؤیا بدان روی آوردهاند. شاعران و نویسندگان همواره این ویژگی رؤیا را میشناختهاند. با طرح مفهوم استعارهی اجتماعی و تأکید بر اینکه در کنار ارجاعات شخصی باید ارجاعات اجتماعی را نیز در کانون توجه قرار داد، ما گامی فراتر برمیداریم و سهم بیشتری از حقیقت را، هم دربارهی خودمان و هم دربارهی جامعه، در معرض دید قرار میدهیم. اینشتین نیز در این باره سخنی دارد. او در مقدمهای که بر کتاب جامع اسمیث دربارهی مواجههی انسان با اسطوره و خدایان نوشت، با دیدگاه او همدل بود که «. . . تنها زمانی بشریت میتواند به آیندهای شادتر دست یابد که هر فرد در جستوجوی حقیقت باشد؛ و تنها از این راه است که میتوان نیاکانگراییهایی را که درون هریک از ما مانع دستیابی به سرنوشتی دوستانهتر میشوند، بیاثر کرد».[27]
رؤیاها بهتنهایی جهان را دگرگون نخواهند کرد، اما دستکم میتوانند به ما نشان دهند که این جهان به دگرگونی نیاز دارد.
ارجاعات اجتماعی و پیوندمندی
رؤیاها ما را با آنچه دربارهی خود نمیدانیم یا آنچه نمیخواستهایم دربارهی خود بدانیم، مواجه میکنند. در نوشتههای پیشین خود، این وضعیت را گسست از حقیقتِ خویشتن نامیدهام.[28] بههمین قیاس، جامعهی صنعتیِ مدرن نیز پیامدهایی ناخواسته به بار آورده است که همچنان تداوم دارند و به اندازهای نگرانکنندهاند که شکاف خطرناکی را میان توانایی فناورانهی ما برای ویرانگریِ گسترده و ظرفیت اخلاقیمان برای رفتارهایی که بتوانند سرانجام گونهی بشر را بهعنوان یک گونهی واحد به یکدیگر پیوند دهند، به وجود آوردهاند. من این پیامدها را گسستهای اجتماعی مینامم. اصطلاح ارجاع اجتماعی به شیوههای گوناگونی اشاره دارد که این گسستها ازطریق آنها راه خود را به رؤیاهای ما باز میکنند.
گسستهای شخصی و گسستهای اجتماعی، هریک به شیوهای متفاوت، توانایی ما را در عمل به مسئولیتهای خویش بهعنوان موجوداتی اجتماعی محدود میکنند. نیک میدانیم که دروغ میتواند در هیئت حقیقت عرضه شود و از دلِ آن انواع فریب و خودفریبی پدید آید. به بیان دیگر، در ماهیت آگاهیِ بیداری هیچ تضمینی وجود ندارد که آن را به ابزاری مطمئن برای حفظ ارتباط با آنچه واقعی، انسانی، و نهایتاً ابزاری برای بقاست، تبدیل کند. نهتنها افراد، بلکه ملتها نیز فریب خوردهاند و باور کردهاند که امپراتور با جامههایی باشکوه در شهر میخرامد، حالآنکه در واقع برهنه است. فاجعهی آلمان در دوران حاکمیت نازیها نمونهای آشکار از این وضعیت است. هراسِ روزافزونِ آن دوران، در رؤیاهای قربانیان نیز بازتاب یافته است.[29]
آیا ممکن است رؤیاها همان کودکِ درون ما باشند که به این فریب اعتراض میکند؟ چارلز رایکرافت از «معصومیت رؤیاها»[30] سخن میگوید؛ معصومیتی که گویی در سایر عرصههای زندگی آن را از دست دادهایم. آیا آگاهیِ برآمده از رؤیا میتواند، همانگونه که پردهی توهم را کنار میزند و بهای خودفریبی را به ما یادآور میشود، پادزهری باشد در برابر فریبکاریهای اجتماعی و شخصی؟ از این منظر، آگاهیِ برآمده از رؤیا رفیقِ قابلاعتمادتری از آگاهیِ بیداریست، زیرا در آن خبری از نیازهای کاذبِ ایگو نیست که بخواهد آنها را ارضا یا توجیه کند. آگاهیِ برآمده از رؤیا خودانگیختهتر، بادوامتر، و قانعکنندهتر است. در حالت بیداری، ما بهواسطهی زبانی که بهکار میگیریم در گسستگی خویش و گسستگی هرآنچه پیرامون ما قرار دارد گرفتاریم. اما وقتی خوابیم و رؤیا میبینیم، مقولات زبانی را بهمثابه شیوهی اصلی بیان کنار میگذاریم. در این حالت، خود را درمعرض آن قرار میدهیم که ازطریق احساس، بار دیگر به وحدتی بنیادین بازگردیم و همزمان وظیفهی کاوش در موانع درونی و بیرونیِ دستیابی به مرتبهای ژرفتر از پیوندمندی را بر عهده گیریم. تصاویر استعاریِ رؤیا، دریچهی ورود ما به قلمرویی هستند که از دسترس زبانِ مفهومی و مقولهبندیشدهی معمول فراتر میرود. زبان متعارف بهتنهایی از عهدهی توصیف آن برنمیآید. زبان تنها زمانی میتواند کار خود را آغاز کند که استعاره، آنچه را تاکنون بهصورت ضمنی و پنهان باقی مانده بود، از نهانخانهاش بیرون کشیده و آشکار کرده باشد.
روزنهی اخلاقی
در تقلا برای آنکه بهتمامِمعنا انسان باشیم، همواره در دو جبهه مبارزه میکنیم: جبههای شخصی که از مسائل حلنشدهی برآمده از گذشتهی ما سرچشمه میگیرد، و جبههای اجتماعی که از محدودیتهای اجتماعیِ حلنشدهی جامعهی کنونی ناشی میشود؛ محدودیتهایی که به شیوههای گوناگون همچنان آرمانها و ظرفیتهای انسانی ما را محدود یا تباه میکنند. از دلِ این کشاکش، مضمونی پدید میآید که هم در بیداری و هم در رؤیا ما را رها نمیکند؛ قضاوتی پیوسته میان محدودیتهایی که این قیود بر ما تحمیل میکنند از یکسو، و از سوی دیگر منابعی درونی که برای رویارویی با آنها فرا میخوانیم. ظرفیت بازنمایی تصویری این نیروهای متقابل را، چنانکه در رؤیا آشکار میشود، روزنهی اخلاقی[31] رؤیا مینامم. زندگیْ پیوسته انتخابهایی را پیشِروی ما قرار میدهد؛ برخی کوچک و برخی سرنوشتساز. بسته به اهمیت هر انتخاب و تأثیر آن بر شرایط کنونی و آیندهی ما، عوامل متعددی در تصمیمگیری دخالت دارند. مقصود من از «اخلاقی» اینجا، ارجاع به معنایی آرمانی یا مطلق از اخلاق نیست، بلکه مراد از آن، کاربردی نسبی و وابسته به موقعیت مشخصیست که فرد در آن قرار دارد. باتوجه به تاریخ زندگی فرد و شرایطی که انتخاب در آن انجام میشود، اخلاقیترین انتخابِ ممکن کدام است؟ در شرایط مساعدِ فردی و اجتماعی، پاسخ به این پرسش ممکن است روشن باشد و فرد برای انتخابْ دشواریِ چندانی احساس نکند. در چنین وضعیتی، روزنهی اخلاقی کاملاً گشوده است. اما موقعیتهای دیگری نیز وجود دارند که در آنها آزادی لازم برای اتخاذ یک انتخاب اخلاقی بسیار محدود است. این محدودیت ممکن است از محدودیتهای پیشینیِ شخصیت فرد یا از ماهیت زمینهی اجتماعیای که انتخاب در آن صورت میگیرد ناشی شود. روزنهی اخلاقی هرگز بهطور کامل بسته نمیشود؛ همواره، هرچند اندک، گشوده است. در حالت بیداری، ممکن است از آن غافل باشیم، یا به دلایلی مصلحتاندیشانه آن را نادیده بگیریم. اما صرفنظر از اینکه در بیداری تا چه اندازه از آن غافل میشویم، این روزنه در تاریکیِ شب، هنگامی که رؤیا میبینیم، اندکی بیشتر گشوده میشود. این امر حتی زمانی نیز صادق است که امکان انتخاب، به دلیل تصلب و انعطافناپذیری ساختار شخصیت یا هزینههای اجتماعیِ تصمیم، بسیار محدود باشد. اگر در کشف این روزنه راهنمایی شویم و دریابیم که بخشی ذاتی و زوالناپذیر از وجود ماست، فرصتی برای رشد و دگرگونیِ اخلاقی پیشِروی ما گشوده میشود.
رؤیا از راههای گوناگونی ما را مهیا میکند تا ازخلال این روزنه به جهان بنگریم. همانگونه که یونگ اشاره کرده است، رؤیا میتواند بهگونهای توازنبخش، سویهی تاریکِ ماه را روشن کند و جنبههایی از وجود ما را آشکار سازد که در بیداری از دید ما پنهان ماندهاند. گاه نیز رؤیا صرفاً همهی نیروهای انگیزشیِ فعال در یک موقعیت را در کنار یکدیگر قرار میدهد و ما را با آنها روبهرو میسازد. در هر دو حالت، این آمیزهی صداقتِ شناختی و هیجانیست که ما را بهسوی پاسخی اخلاقی سوق میدهد. حتی در آن دسته از رؤیاهایی که گویی راهحلی را برای مسئلهای خاص ارائه میکنند، چنین بهنظر میرسد که رؤیا صرفاً مسیر را برای ادامهی زندگی روشن و هموار کرده است.
بر این باور نیستم که حقیقتهایی که در رؤیا آشکار میشوند، در همان لحظهی رؤیا از هیچ پدید میآیند. بهگمان من، ما همیشه نسبت به حقیقت حساس هستیم، اما در بیداری آموختهایم که با استفاده از انواع سازوکارهای دفاعی، حقیقت را دور بزنیم و آن را بازی دهیم. هرچند ناسازگاری هیجانیای که این سازوکارهای دفاعی ایجاد میکنند، معمولاً کنار زده میشود، اما هرگز بهطور کامل از میان نمیرود. این ناسازگاری همچون صدایی در پسزمینه باقی میماند؛ صدایی که در طول روز بهسختی شنیده میشود، اما در تصاویر رؤیا با وضوح و قدرت تمام به گوش میرسد. ما، بهعنوان اعضای گونهی جانوری، نسبت به واقعیت حساس هستیم. در مورد گونهی خودمان، این بدان معناست که چون با حقیقت روبهرو میشویم، آن را در وجود خود ثبت میکنیم؛ نه لزوماً در سطح آگاهی، بلکه در بافتهای جسمانیمان.
رؤیابینی و بقای گونهی بشر
آیا آگاهیِ برآمده از رؤیا، از آنرو که پردهی توهم را کنار میزند و با نمایشی چشمگیر و گاه اغراقآمیز، هم پستترین و هم والاترین جنبههای وجود ما را آشکار میکند، در خدمت نیازهای بقای ما بهعنوان یک گونه قرار گیرد؟
اگر دیدگاهی که دربارهی اهمیت انطباقیِ آگاهیِ برآمده از رؤیا مطرح کردهام از اعتباری برخوردار باشد، در آن صورت باید پذیرفت که رؤیاها از ارضای هیچ غریزهی خاصی سرچشمه نمیگیرند، بلکه از تقلا برای شناخت و ترمیم گسستهایی پدید میآیند که مانع دستیابی ما به آزادی بیشتر در زندگی میشوند. درون ما نوعی صداقتِ ذاتی وجود دارد؛ هستهای فسادناپذیر و بهودیعهگذاشتهشده در ژنهای ما که نیروی محرک رؤیاهاست و این تقلا را ممکن میسازد. ما، بهعنوان موجوداتی فرهنگمند که جسارت آن را داشتهایم در ترسیم مسیر تکامل خود نیز مشارکت کنیم، بهواسطهی همایندیِ شرایط تاریخی و ضعفها و کاستیهای انسانیِ خود، مسئلهای دشوار برای خویش آفریدهایم: چگونه وحدت گونهی بشر را حفظ کنیم؟ برای طرحریزیِ مسیری که به فاجعهی کمتری بینجامد، به تمامیِ صداقتی که در توان داریم نیازمندیم. زندگیِ ما در رؤیا نیز میتواند سهمی در این تلاش داشته باشد. ناظر به اهمیت پیوند رؤیا با وحدت گونهی بشر، بهنظرم در هنگام رؤیابینی، گویی میتوانیم از محدودهی دغدغههای صرفاً شخصی فراتر رویم و جایگاه خود را در کلیتی بزرگتر تجربه کنیم. در بیداری، احساس گسستگیْ صحنه را پر کرده است و ما جهان و خود را از همین منظر میبینیم. اما بههنگام رؤیابینی در خواب، این چشمانداز کاملاً دگرگون میشود. ما تجربههای روزمرهی خود در بیداری را بر اساس نظمی تازه از اولویتها بازآرایی میکنیم. پسماندههای تجربهی بیداری پیرامون مسئلهی پیوندمندی بازآرایی میشوند. خودِ رؤیابینِ ما نسبت به هر آنچه در تجربهی بیداری پیوند ما را با دیگران مختل کند، حساس و واکنشپذیر است. در رؤیاها، ما به بنیادیترین مسائل بازمیگردیم و از چشماندازی فراگیرتر، خود را همان موزاییک یکپارچهای میبینیم که در واقع هستیم. [32]
وظیفهای که پیشِرو داریم
رؤیاها، آنگونه که در دوران مدرن شناخته شدهاند، با بند نافی نمادین به میراث روانکاوی پیوند خوردهاند؛ پیوندی که هرگز بهطور کامل گسسته نشده است. تاریخ جنبش روانکاوی میراثی بر جای گذاشته است که به شکلگیری نوعی فرهنگ یا فرقهی متخصصان انجامید. از همان آغازْ مرزی روشن، و هنوز هم تا حد زیادی پابرجا، میان متخصصان و عموم مردم در زمینهی رؤیاها ترسیم شد. بدینترتیب، نوعی رازآلودگی پیرامون رؤیا شکل گرفت که رؤیابین را در میان نظریههای گاه متعارض و مناقشهبرانگیز سرگردان رها میکرد. بیتردید شایسته است که رواندرمانگران، بهعنوان متخصصان درمان روانشناختی، در چارچوب هر نظریهای که سودمند میدانند، از رؤیاها بهره بگیرند. اما مشکل از آنجا آغاز میشود که کار بر روی رؤیا به قلمرو انحصاری درمانگر تبدیل شود. نتیجهی ناگوار این وضعیت، دستکم تا سالهای اخیر، آن بوده است که موهبتی گرانبها، که به همهی انسانها تعلق دارد، در انحصار گروهی خاص قرار گرفته است؛ موهبتی که نباید به هیچ نظام نظری یا حرفهای وابسته و محدود بماند. شمار اندکی از روانکاوان کوشیدهاند تا همرسانیِ رؤیا را در میان عموم مردم گسترش دهند. کنجکاوی طبیعی انسان نسبت به زندگی در رؤیا هرگز نباید تا این اندازه در انحصار نهادهای حرفهای قرار میگرفت.
در نوشتههای خود کوشیدهام اهمیت گسترش کار بر روی رؤیا را به عرصهی عمومی نشان دهم.[33] مفاهیم بنیادی و مهارتهای لازم برای اینکار را میتوان آموزش داد. شناخت ارجاعات شخصی رؤیا میتواند به تغییر رفتار بینجامد. بههمین ترتیب، ارجاعات اجتماعیْ این بینش را در اختیار ما میگذارند که چگونه مسائلی که تنها در سطح جامعه قابلحل هستند، بهتدریج به قلمرو ناهشیار فرد نفوذ میکنند و این تصور نادرست را در او پدید میآورند که مسئولیت این مشکلات صرفاً بر عهدهی خود اوست. اما مسئولیت واقعی نه در وجود یک مسئله، بلکه در اقدام برای حل آن نهفته است. درست در همین نقطه است که امکان و ظرفیت شکلگیری رفتاری معطوف به تغییر اجتماعی پدید میآید.
همانگونه که هر روانکاوی میداند، هرگاه نشانههای اولیهی تغییر ظاهر شوند، مقاومت در برابر تغییر نیز فعال میشود. صداقت، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، همیشه بهآسانی پذیرفته نمیشود. یکی از ویژگیهای پیشبینینشده اما بسیار ارزشمند گروههای همرسانیِ رؤیا این است که اعتمادی که در جریان کار گروهی شکل میگیرد، همراه با کنجکاوی طبیعی رؤیابین، دفاعهای روانی را برای مدتی کنار میزند؛ آنقدر که پیام رؤیا شنیده شود، حتی اگر رؤیا دردناکترین تجربهها و هیجانها را برانگیزد. مقاومت در برابر تغییر اجتماعی، البته، پیچیدهتر و دشوارتر از مقاومت فردیست. غلبهی بر این مقاومت، مستلزم تلاشی جمعیست و معمولاً نه ازطریق گسستهای ناگهانی و انقلابی، بلکه با تغییرات کوچک و تدریجی تحقق مییابد.
هر فرد از گونهی ما یک رؤیابین است. اگر کار بر روی رؤیا از جایگاه اجتماعیِ مهمتری نسبت به امروز برخوردار بود، آیا نمیتوانست از رهگذر پرداختن به روابط انسانی در سطح خرد، در ترمیم پیوندهای میان افراد در خانواده و جامعه نیز سهمی ایفا کند؟ اگر روزی آگاهیِ برآمده از رؤیا بهطور گسترده بهعنوان مکملی سازنده برای آگاهیِ بیداری شناخته شود، و این رابطهی تکمیلی جایگاهی در عرصهی عمومی پیدا کند، شاید بتواند راه دیگری را بهسوی یک نظم اجتماعی انسانیتر بگشاید.
[1] A Note on the Social Referents of Dreams
[2] dreaming consciousness
[3] Ullman, 1999.
[4] dream-sharing groups
[5] REM یا Rapid Eye Movement به مرحلهای از خواب اطلاق میشود که در آن فرد رؤیا میبیند و چشمهایش حرکات سریع زیادی میکنند. م
[6] social unconscious
[7]scotoma ، ناحیهای در میدان بینایی با تاری دید است؛ این تاری ممکن است طیفی را از اعوجاج تا تاریکی کامل دربرگیرد. م
[8] big dreams
[9] Evans, 1983.
[10] Winson, 1985.
[11] adaptive
[12] social metaphor
[13] Ullman, 1993.
[14] کنکن (cancan)، رقصی پرتحرک و نمایشیست که در اواسط قرن نوزدهم در سالنهای رقص پاریس رواج یافت و بعدها به نماد کابارههایی چون مولنروژ تبدیل شد. رقصندههای زن در این رقص، با دامنهای بلندِ چیندار و چندلایه، پاها را بالا میاندازند، حرکات جهشی و ضربی انجام میدهند، و فضایی از سرزندگی و اغوا میسازند. م
[15] برای نمونههای بیشتر، برگرفته از رؤیاهای بیماران، بنگرید به:
Ullman, 1960; Ullman & Zimmerman, 1979.
[16] در این ترجمه بهجای معادل رایج «توانمندسازی» برای واژهی empowerment، تعبیر «آزادسازیِ توان» را برگزیدهام. «توانمندسازی» ساختاری عِلّی و یکطرفه دارد و القا میکند که عاملی بیرونی، دیگری را «توانمند» میسازد؛ دلالتی که با روح ایدهی شکوفایی ظرفیتهای درونی و بازیابی عاملیت، ناسازگار است. این معادل که واجد درونمایهای استعماریست، تنها به متون روانشناختی نیز محدود نمیشود؛ در ادبیات سیاسی و اجتماعی نیز «توانمندسازی» هنگامیکه از سوی نهادهای قدرت و مرکز عرضه میشود، میتواند همان رابطهی نابرابر را بازتولید کند: «ما» تصمیم میگیریم که «آنها» را توانمند سازیم! «آزادسازی توان» اما میکوشد از این دام زبانی، که حتماً تجلی مناسبات استعماری مرکز/پیرامون در ساحت زبان است، بگریزد و تأکید کند که توان از آنِ خود فرد یا جمع است و آنچه رخ میدهد اعطای قدرت یا توان نیست، بلکه زدودن موانع تحقق آن است. م
[17] برای شرح تفصیلی این فرایند، بنگرید به:
Ullman, 1996.
[18] اشاره به اقدام نمادین رُزا پارکس در سال ۱۹۵۵ در مونتگمریِ آلاباما، که با خودداری از بلندشدن از صندلیِ بخش سفیدپوستانِ اتوبوس، جرقهی آغازین جنبش حقوق مدنی در آمریکا را زد. نشستن در انتهای اتوبوس، از یکسو یادآور جایگاه تحقیرآمیزِ تحمیلشده به سیاهپوستان در دوران تفکیک نژادی است، و از سوی دیگر تداعیگر لحظهایست که همین جایگاه به سکوی اعتراض بدل شد. م
[19] اصطلاحیست برای اشاره به مردانی که اغلب از یک طبقهی اجتماعی، مدرسه یا دانشگاه مشترک برخاستهاند و با حمایت متقابل از یکدیگر، موقعیتهای برتر را میان خود حفظ کرده و ورود دیگران، بهویژه زنان و اقلیتها را به این حلقه سد میکنند. م
[20] اینجا از واژهی goop استفاده شده است که بهمعنای مادهای لزج و چسبناک است. م
[21] داستان سامسون و دلیله در کتاب داوران (بابهای ۱۳ تا ۱۶) از عهد عتیق آمده است. سامسون، داور بنیاسرائیل، نیروی فوقالعادهاش را مدیون موهای بلندش بود؛ نشان عهدش با خدا. دلیله راز قدرتاش را فاش کرد و فلسطینیان در خواب موهایش را تراشیدند و او را اسیر کردند. در بافت بحث ایرما، «کوتاهکردن مو» استعارهایست برای از دست دادن قدرت، هنگامیکه زن به قواعد جهانی تن میدهد که مردان نوشتهاند. م
[22] orchestrating projections
[23] Maslow, 1971.
[24] asynergistic power
[25] synergistic power
[26] Schwartz, 1976.
[27] Smith, 1952: ix.
[28] Ullman, 1990; 1992.
[29] Beradt, 1966.
[30] Rycroft, 1979.
[31] «روزنهی اخلاقی» را معادل اصطلاح ethical aperture قرار دادهام. aperture در نورشناسی به روزنهی ورودی نور به دوربین گفته میشود که با تنگشدن و گشادشدن، میدان دید و میزان نور را تغییر میدهد. روزنهی اخلاقیِ رؤیا از نظر آلمن نیز استعارهای از همین سازوکار است: روزنهای که در رؤیا اندکی بازتر میشود و نیروهای متخاصم درونی و اجتماعی را در صحنهای نمایان میکند که انتخاب اخلاقی (البته در محدودهی آزادی فرد) در دسترس قرار میگیرد. م
[32] مجموعهای از قطعات متمایز که درعین تفاوت، در کنار هم یک کل یکپارچه را شکل میدهند. م
[33] Ullman & Zimmerman, 1979; Ullman, 1999.
| این مقاله با عنوان «A Note on the Social Referents of Dreams» در نشریهٔ Dreaming منتشر شده و توسط مهدی نوریان ترجمه شده و در تاریخ ۱۷ آبان ۱۴۰۵ در مجلهٔ روانکاوی تداعی منتشر شده است. |