سهراب سپهری، با این پرسش به ظاهر ساده ما را دربارهی آغاز سفری ناپیدا به تأمل وامیدارد، پرسشی که نه نشانی میطلبد و نه پاسخ، بلکه ما را در تعلیق میان غیاب و حرکت، کنجکاو و جاری نگه میدارد. آیا دوست در جایی مأوا دارد؟ نشانیِ او کجاست؟ شاعر راه را در میان مکثها، اشارات و تاریکیها مییابد، گویی نشانی را میپوشاند تا مسیر، نه راهی بیرونی، که تجربهای درونی و رازآلود شود. در این سلوک، ردّی از جستجوی روانکاوانه نیز پیداست؛ سفری بینقشه و بیانتها، که از نادانسته آغاز میشود و در نادانسته امتداد مییابد. نه مقصدی پیداست و نه نوری که پیشپا را روشن کند؛ تنها شوقی گریزان، که لحظهبهلحظه سوژه را به پیش میراند، بیآنکه وعدهی رسیدن بدهد. این امر در نحوهی طرح پرسش آشکار است: شعر با این پرسش آغاز میشود و با آن به پایان میرسد. دو نقطهی تهی، دو ابژهی ناموجود، و در این میان، ستیزی جاری است؛ درست مانند زندگی ما. مواجههی غیرمنتظره با این پرسش در آغاز شعر، خواننده را غافلگیر میکند؛ سه واژهی آشنا و در عین حال تاملبرانگیز و غریب.
