چه چیزی در رویکرد لکان به روانکاوی بسیار متفاوت است؟
چه چیزی در رویکرد لکان به روانکاوی بسیار متفاوت است؟
به ندرت در منابع و متون روانکاوی، کار بالینی مبتنی بر اصول لکانی با سایر کارهای بالینی مبتنی بر اصول دیگر مقایسه شدهاند. در اینجا نویسنده تلاش میکند تا چند تفاوت نظری مهم در مورد زبان، میل، عاطفه، و زمان بین رویکرد لکانی و برخی رویکردهای دیگر را مشخص کند که منجر به تفاوتهایی در تمرکز و تکنیک برای تأویل، بُرش[۱]، و انتقال متقابل شده است. تکنیکهای لکانی با برخی شرحهای بالینی مختصر نشان داده شدهاند.
در سال ۱۹۹۵، یک ناشر کتابهای روانکاوی که به پیشنویس اولیهای که در سال ۱۹۹۷ برای معرفی آثار لکان به مخاطبان انگلیسی زبان نوشته بودم، علاقهمند بود، از من خواست تا رویکرد لکان به روانکاوی را با سایر روانکاوهایی که برای مخاطبان شناخته شدهتر هستند، مقایسه کنم و تفاوت آنها را مورد سنجش قرار دهم. باید به او اعتراف میکردم که برای انجام چنین کاری کاملاً فاقد تجهیزات هستم، با اینکه بیش از یک دهه را صرف دست و پنجه نرم کردن با نوشتهها و سمینارهای لکان و درک آنها کرده بودم اما هنوز اطلاعات باارزش اندکی در مورد سایر رویکردهای روانکاوی داشتم. با این حال، من این کار را انجام دادم و هنوز هم معتقدم که این پروژهی ارزشمندی است و در اینجا توضیحات مختصری در مورد چند مقایسه و تضاد ارائه میدهم.
به طور طبیعی، دیدگاه لکانی واحدی وجود ندارد، همانطور که دیدگاه رابطهایِ واحدی وجود ندارد، دیدگاه نانسی چودورو[۲] از بسیاری جهات مهمی با دیدگاه جسیکا بنجامین، تامس آگدن، و اوون رنیک[۳] متفاوت است، فقط به ذکر چند نظریهپرداز اکتفا میکنم. کار لکان به دلیل رزونانسهای عمدیِ چند ظرفیتی و عبارتپردازی چالشبرانگیز، پذیرای تأویلهای بیشماری است. علاوه بر این، تفکر لکانی از دهه ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۰ به طور قابل توجهی تکامل یافت و مفسران مختلف آثارش آزادند تا بر یک دوره و چارچوب مفهومی نسبت به دوره دیگر تأکید بیشتری داشته باشند. بنابراین، در اینجا تلاش خواهم کرد تا دیدگاه لکانی منحصر به فرد خودم را با آنچه از نوشتههای نویسندگان مرتبط با روانشناسی ایگو، روابط اُبژهای، دیدگاههای کلاینی، رابطهای، بین فردی، بیناذهنی درک کردهام، مقایسه کنم. قطعاً متخصصان مربوطه، شناخت من از این سنتها را ناکافی، بیش از حد سادهگرایانه و تقلیلگرا میدانند – که از قبل فقط میتوانم با همه آنها موافقت کنم، زیرا فاصله زیادی با کارشناسان این مکاتب و سنتها دارم. همانطور که میچل و بلک (۱۹۹۵) بیان کردند، «در حال حاضر یافتن روانکاوی که واقعاً با بیش از یک رویکرد (مانند کلاینی، لکانی، روانشناسی ایگو، روانشناسی خود) به طور عمیق آشنا باشد، بسیار دشوار است. منابع هر مکتبی گسترده هستند و هر حساسیت و درک بالینی با دقت توسعه یافته و صیقل داده شدهاند، همین امر چشمانداز چالشبرانگیزی برای هر روانکاوی که تلاش میکند همه آنها را درک کند، عرضه میکند» (ص. ۲۰۷). با این اوصاف، من در اینجا خطر چند مقایسه را به جان میخرم، اگرچه ممکن است در ابتدا تئوریک به نظر برسند، اما در نهایت به تفاوتهای مهمی در سطح تکنیک روانکاوی منجر میشوند.
چه چیزی در رویکرد لکان به روانکاوی بسیار متفاوت است؟
به ندرت در منابع و متون روانکاوی، کار بالینی مبتنی بر اصول لکانی با سایر کارهای بالینی مبتنی بر اصول دیگر مقایسه شدهاند. در اینجا نویسنده تلاش میکند تا چند تفاوت نظری مهم در مورد زبان، میل، عاطفه، و زمان بین رویکرد لکانی و برخی رویکردهای دیگر را مشخص کند که منجر به تفاوتهایی در تمرکز و تکنیک برای تأویل، بُرش[۱]، و انتقال متقابل شده است. تکنیکهای لکانی با برخی شرحهای بالینی مختصر نشان داده شدهاند.
در سال ۱۹۹۵، یک ناشر کتابهای روانکاوی که به پیشنویس اولیهای که در سال ۱۹۹۷ برای معرفی آثار لکان به مخاطبان انگلیسی زبان نوشته بودم، علاقهمند بود، از من خواست تا رویکرد لکان به روانکاوی را با سایر روانکاوهایی که برای مخاطبان شناخته شدهتر هستند، مقایسه کنم و تفاوت آنها را مورد سنجش قرار دهم. باید به او اعتراف میکردم که برای انجام چنین کاری کاملاً فاقد تجهیزات هستم، با اینکه بیش از یک دهه را صرف دست و پنجه نرم کردن با نوشتهها و سمینارهای لکان و درک آنها کرده بودم اما هنوز اطلاعات باارزش اندکی در مورد سایر رویکردهای روانکاوی داشتم. با این حال، من این کار را انجام دادم و هنوز هم معتقدم که این پروژهی ارزشمندی است و در اینجا توضیحات مختصری در مورد چند مقایسه و تضاد ارائه میدهم.
به طور طبیعی، دیدگاه لکانی واحدی وجود ندارد، همانطور که دیدگاه رابطهایِ واحدی وجود ندارد، دیدگاه نانسی چودورو[۲] از بسیاری جهات مهمی با دیدگاه جسیکا بنجامین، تامس آگدن، و اوون رنیک[۳] متفاوت است، فقط به ذکر چند نظریهپرداز اکتفا میکنم. کار لکان به دلیل رزونانسهای عمدیِ چند ظرفیتی و عبارتپردازی چالشبرانگیز، پذیرای تأویلهای بیشماری است. علاوه بر این، تفکر لکانی از دهه ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۰ به طور قابل توجهی تکامل یافت و مفسران مختلف آثارش آزادند تا بر یک دوره و چارچوب مفهومی نسبت به دوره دیگر تأکید بیشتری داشته باشند. بنابراین، در اینجا تلاش خواهم کرد تا دیدگاه لکانی منحصر به فرد خودم را با آنچه از نوشتههای نویسندگان مرتبط با روانشناسی ایگو، روابط اُبژهای، دیدگاههای کلاینی، رابطهای، بین فردی، بیناذهنی درک کردهام، مقایسه کنم. قطعاً متخصصان مربوطه، شناخت من از این سنتها را ناکافی، بیش از حد سادهگرایانه و تقلیلگرا میدانند – که از قبل فقط میتوانم با همه آنها موافقت کنم، زیرا فاصله زیادی با کارشناسان این مکاتب و سنتها دارم. همانطور که میچل و بلک (۱۹۹۵) بیان کردند، «در حال حاضر یافتن روانکاوی که واقعاً با بیش از یک رویکرد (مانند کلاینی، لکانی، روانشناسی ایگو، روانشناسی خود) به طور عمیق آشنا باشد، بسیار دشوار است. منابع هر مکتبی گسترده هستند و هر حساسیت و درک بالینی با دقت توسعه یافته و صیقل داده شدهاند، همین امر چشمانداز چالشبرانگیزی برای هر روانکاوی که تلاش میکند همه آنها را درک کند، عرضه میکند» (ص. ۲۰۷ . . .