گسست همزیستی در زمانهٔ جنگ
گسست همزیستی در زمانهٔ جنگ
این متن کوششی است برای فکر کردن در زمانهای که وحشت از سویی و اضطرار رسیدن به پاسخ از سوی دیگر، فکر کردن را بسیار دشوار میکند. این نوشته با قبول مسئولیت خطر فروکاهش امر اجتماعی به امر روانی فردی، به این نکته اتکا دارد که عرصهٔ سیاسی-اجتماعی ساحتی است که در آن سوژهها با تمام توان عاطفی و تروماهای خود حضور مییابند و روانکاوی میتواند منطق این گسستهای درونی را که به جهان بیرونی فرافکنی میشوند و بر روابط اثر میگذارند، توضیح دهد.
پیش درآمد
وقتی جنگ پایان مییابد چه چیز میماند؟ پاسخ مشترک در جنگها غالباً یک کلمه است: ویرانی.
ردّ جنگ تا دههها در تن شهر، در پیکر اقتصاد، در حافظهٔ جمعی و در روان افراد باقی میماند. جنگ چیزی را آشکار میکند که آدمی برای پرده افکندن بر آن قرنها تلاش کرده است، و چیزی را از میان میبرد که بشر برای به دست آوردنش بایست سخت بکوشد. در میان چیزهایی که در بحبوحهٔ جنگ از دست میروند، چیزی که کمتر به چشم میآید، فرسایش تدریجی امکان زیستن با «دیگری» است؛ همان چیزی که در سادهترین شکلش، خود را در «دوستی» نشان میدهد.
یک: جنگ و واپسروی
دوستی اساساً امکان همزیستی را فراهم میکند. دستی که به دوستی فشرده میشود، پلی است که امکان عبور از خود و حضور با دیگری را فراهم میکند و جنگ به اشکال گوناگون همین را ناممکن میکند. جنگ قانون را در هم میشکند، امنیت را از میان میبرد، منابع را محدود میکند و با فعال کردن پارانویا، دیگری را از همتایی انسانی به رقیبی تهدیدکننده بدل میکند. وقتی انسان از رهگذر این تخریب منابع روانی به حد کافی به سطح تنازع برای بقا تنزل یافت، بدل به موجودی ترسیده و بدوی میشود که ظرفیت و ظرافت اندیشیدن را بسیار پیشتر از دست داده است. حالا جهان او ناامن است و جهان ناامن با به تاراج بردن بضاعت شناختی و نمادپردازانهٔ انسان و منابع درونروانیاش، امکان طبیعی ظهور انسان بخشنده یا بخشاینده را از میان میبرد.
منظور از ناامنی، الزاماً فقر مادی نیست، بلکه پیشبینیناپذیری وضعیت است؛ چرا که فقر هم میتواند به مدد نظمی درونی، در دل خودش نوعی پرهیزکاری رشد بدهد؛ نوعی فروتنی و قناعت که حتی گاهی همزیستی را آسان میکند. اما ناامنیای که سرحدی نداشته باشد، میتواند ما را به واپسروی به وضعیت نارسیسیستی (خودشیفتهوار) مجبور کند که ناگزیر پیوندها را فدای زنده ماندن صرف کنیم.
از سویی اضطرار، تفکر را دوپاره میکند تا تصمیمگیریها به سرعت و به تبع آن با کمدقتی انجام شوند: سیاه یا سفید. مجموع این شرایط بستری مساعد میسازد که سوژهٔ واپسرفته به سادگی مورد دستکاری روانی واقع شود. هر «درِ باغِ سبزی» که کورسوی امیدی داشته باشد، به هیئت یک گزینهٔ جدی ظاهر میشود و به شکل سراب، آدمها را از این سو به آن سو میکشاند.
دو :جنگ و فرافکنی
روزی که رئیسجمهور آمریکا تهدید کرد که تمدن ایران را شبانه نابود خواهد کرد، یکی از ملیجکهای درباریاش توییتی بلند شامل موارد عملی نوشت؛ لیستی که از منفجر کردن زیرساختها و محو کردن ذخایر آب و نیروگاههای برق شروع میشد و با تفصیل فانتزیهای فروخوردهاش میگذشت و در فراز، تصویری چنین میساخت: «باید آنقدر به آنها گرسنگی بدهیم تا برای کمکهای غذایی بشردوستانه در مقابل صلیب سرخ به زانو بیافتند». خشمی که آن روز احساس کردم را به ندرت در زندگی حس کرده بودم. لرزشی تکانشی که از پشت گردن آغاز میشود و میتواند تمام عضلات را در چشم برهم زدنی بسیج کند و قدرتی چندین برابر معمول تولید کند که تماماً برای نابود کردن متمرکز شده است. میلی که میتواند روی هر چیزی پیاده شود و چه چیزی در دسترستر از نزدیکان؟
در ساعات متعاقبش به سختی آن میل را مهار کردم؛ هنوز که هنوز است آن خشم به تمامی از من عبور نکرده است، اما حالا با این فاصله بهتر میفهمم که پروپاگاندا چطور میتواند نیروهای ما را به عاریه بگیرد و بیآنکه یک گلوله شلیک کند، پیوندهای انسانی یک ملت را بگسلد. ما در واقع با فرافکنی این خشم به ردههای پایینتر مسئولیتی، نادانسته در حال فرسودن تمدنی هستیم که پیش از اصابت گلولهها، در معرض تخریب قرار گرفته است.
سه: جنگ و پردهدری
رابطه بر دو پایه استوار میماند: اولی شناختن دیگری برای یافتن ارزشهای مشترک، و دومی نشناختن او؛ برای آنکه بتوانیم خیال کنیم او همان است که ما میخواهیم. ما همیشه به این «نقطهٔ کور» نیاز داریم تا جهان را برای خود زیستپذیر کنیم. همانطور که مرگ را در نقطهٔ کور قرار میدهیم تا هر روز میلی نو برای زیستن بتراشیم.
بحرانهایی که پای «امر واقع» را به زیست روزمرهٔ ما باز میکنند، پایهٔ دوم را در هم میشکنند. حالا ما چیزهایی میدانیم که اصلاً قرار یا نیاز نبوده بدانیم! تجربهٔ تکاندهندهای است که متوجه بشویم چیزی که برای ما بدیهیتر از روشنی روز است، در ذهن دیگری (که از قضا دوست ماست) اصلاً تعریف هم نشده است. دوستی که دستودلبازانه زمانش را برای ما خرج میکرد، وقتی پای دادن هزینهٔ برابر برای جنگ به میان میآید، غیب میشود. یا او که از قضا در یک روز بسیار بد در کنار ما بود تا حالمان را بهتر کند، حالا لیستی بلندبالا از ایمیلهایی دارد که به سناتورها داده تا قانعشان کند به کشور حمله کنند!
همهٔ اینها چهرهٔ پنهان «ژانوسِ دوستی» است؛ مهیب و مرگآور. جنگ به این اعتبار، وجوه جدیدی به روان ما وارد نمیکند، تنها اجازه میدهد تا وجه از پیش بازداریشده قد علم کند. نقطهای که تفاوت را رقم میزند این است که بخشهای تاریک ما شبیه یکدیگر نیستند. امیال پنهان، شرّ بالقوه و توان ما در بروز آنها متفاوت است. هرکس چیزی را نشان میدهد که از پیش در تنهٔ روانیاش داشته؛ اما بسته به اینکه چقدر از آن آگاه باشد، سر بزنگاهها میتواند آن را از «خود» تفریق کند، یا برعکس، اجازه بدهد این زخمها زمام امور را به دست بگیرند و او تنها به «دلیلتراشی» برای آنها بپردازد.
چهار: جنگ و امکانهای نو
ما بعد از دیدن تاریکترین سویههای هم چه میکنیم؟
حالا که جنگ یکباره پرده را برانداخته و ما را از توهم یکپارچگی و استعلای خیالی بیرون آورده، ما در مقیاس اجتماعی/فردی در نقطهای استثنایی قرار داریم! نقطهٔ یکبارهٔ عریانی… ایستادن در معرض دیدن و دیده شدن! این اختگی نقطهای به غایت وحشتآور اما واجد امکانهایی نو برای «شدن» است.
آدمها در جریان رواندرمانی، برای دیدن حقایقی از این دست گاهی به هفتهها و ماهها زمان برای آمادگی و هضم نیاز دارند؛ لحظهٔ فروریختن تصاویر سادهشده از جهان؛ لحظهٔ دیدن اینکه والدین ما دیو دوسر یا فرشتهٔ آسمانی نیستند. مواجهه با اینکه گاهی اویی که دوستش داریم استخوانِ لایِ زخممان است، یا شغلمان که از قضا خیلی برایش تلاش کردهایم امتداد فلان سمپتوممان است، یا شکستی که خوردهایم پیامد رفتار هشیار یا ناهشیارمان است یا اساساً خودمان به آن خوبی یا بدی که فکرش را میکنیم نیستیم!
ما در این لحظهٔ بهخصوص در آستانهٔ درکی نو میایستیم. البته که میتوانیم دوباره تصاویر ساده بسازیم؛ حالا جای یک مقصر را با مقصر دیگری عوض کنیم، سرزنش را مستقیماً روی خود نگه داریم یا احساس بیارزشی و قربانی بودن کنیم. شغلمان را عوض کنیم یا رابطهای را با رابطهٔ دیگر جایگزین کنیم و… اما اگر بر این وسوسه برای سادهسازی فائق آییم، به تصویری به مراتب پرجزئیات، واقعی و مسئولانه دست مییابیم. این تصویر، نسبت ما با جهان را بازتعریف میکند و از این رهگذر میتوانیم چیزهایی از شکستها، ناکامیها و حتی موفقیتها و موهبتهایمان ببینیم که پیش از آن نمیدیدیم. و مهمتر از همه میتوانیم امیدوار باشیم که چرخهٔ اشتباهات نسلی گذشته را تکرار نکنیم.
پنج: جنگ و تغییر منظر
در نهایت باید با این حقیقت روبرو شویم که انسان پیش از آنکه موجودی منطقی باشد، موجودی عاطفی و بدنمند است. قضاوتهای ما در زمانهٔ تروما، بیش از آنکه از «منطق صوری» پیروی کنند، برآیند ترسها، تجارب زیسته و تلاش غریزی ما برای بقا هستند. برای احیای همزیستی، شاید نیاز باشد به جای یافتن حفرههای منطقی در کلام دیگری، بر نوعی «مشاهده » تمرکز کنیم.
بسیاری از مواضع سخت و تغییرناپذیر دیگری، الزاماً از سر شرارت آگاهانه نیستند، بلکه میتوانند دلیلتراشیهایی باشند برای مهار اضطرابی که اگر بیواسطه تجربه شود، ممکن است از حدود ظرف روانی او فراتر برود. از این رو اگر بتوانیم قضاوت اخلاقی یا منطقی خود (که حاوی ژوئیسانس پاکی مطلق است) را کمی به تعویق بیندازیم و «ترس» نهفته در پشت آن کلمات را ببینیم، دستکم از وادی دشمنانگاری خارج میشویم. هر انسانی در بحران، با تمام بضاعت روانی خود (که گاهی بسیار محدود شده است) در حال تلاش برای معنا بخشیدن به یک جهان ناامن است. دیدن این «تلاش برای ایستادن» در میانهٔ ویرانی، همدلی را جایگزین قضاوت اخلاقی میکند.
از طرفی باید این را نیز در نظر داشت که ما محصول سالها زیستن در نظامی هستیم که «طرد و نفی» را به عنوان تنها ابزار ارتباطی در ما نهادینه کرده است. پذیرش این موضوع که دیگری (و البته خود ما) هنوز به ابزارهای گفتگو مجهز نشدهایم، به ما کمک میکند تا با صبوری بیشتری به تماشای «ناپختگی» یکدیگر بنشینیم.
تغییر منظر و دیدن این لایهها الزاماً به معنای موافقت با همگان نیست. با این حال، فاصلهای ایجاد میکند میان «کسی که اشتباه میکند» و «کسی که دشمن است». این فاصله طلایی، امکان همزیستی را محقق میکند.
| این جُستار با عنوان «گسست همزیستی در زمانهٔ جنگ» توسط ریحانه معصومی علا به نگارش درآمده و در تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ در بخش «روانکاوی اجتماعی» وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |