ترس از فروپاشی و زندگی نزیسته | تامس آگدن
ترس از فروپاشی بهقلم وینیکات، کتاب ناتمامی است که خوانندهاش میبایست علاوه بر خواندن، نویسندهی این اثر نیز باشد، چراکه متن بهجای اینکه ایدههای کاملاً پروردهای را ارائه کند، اغلب با ایما و اشاره سخن میگوید. درک نویسنده از استدلالِ اغلب گیجکننده و گاهی اوقات مبهمِ مقالهی وینیکات بدین شرح است. در نوزادی، فروپاشیای در پیوند مادر-نوزاد به وقوع میپیوندد که نوزاد را مجبور میکند بهتنهایی با رخدادهای عاطفیای مواجه شود که ناتوان از مدیریت آنهاست. او تجربهی خود از رنج ابتدایی را با ایجاد سازمانهای دفاعی که ماهیتاً سایکوتیک هستند، نادیده میگیرد؛ یعنی واقعیت درونی خودساخته را جایگزین واقعیت خارجی میکند و بدینترتیب تجربهی واقعی خود از رخدادهای زندگیی حساس را مسدود میسازد. فرد با تجربه نکردن فروپاشیِ پیوند مادر-نوزاد که در نوزادی رخ داده است، حالتی روانی را میآفریند که در آن، او در ترس از فروپاشیای زندگی میکند که از پیش اتفاق افتاده اما وی تجربهاش نکرده است. نگارندهی این سطور، اندیشهی وینیکات را بسط میدهد و نشان میدهد که نیروی محرکِ نیاز بیمار برای یافتن منبع ترس خود، این احساس اوست که اجزایی از وجود خودش مفقود شدهاند و باید آنها را پیدا کند اگر میخواهد این نقص را برطرف سازد. آنچه از زندگی او باقی میماند، برای او عمدتاً یک زندگی نزیسته به نظر میآید.
کلمات کلیدی: وینیکات، فروپاشی، سایکوز، تجربه، خود، ترس از فروپاشی، زندگی نزیسته
ترس از فروپاشی بهقلم وینیکات، کتاب ناتمامی است که خوانندهاش میبایست علاوه بر خواندن، نویسندهی این اثر نیز باشد، چراکه متن بهجای اینکه ایدههای کاملاً پروردهای را ارائه کند، اغلب با ایما و اشاره سخن میگوید. درک نویسنده از استدلالِ اغلب گیجکننده و گاهی اوقات مبهمِ مقالهی وینیکات بدین شرح است. در نوزادی، فروپاشیای در پیوند مادر-نوزاد به وقوع میپیوندد که نوزاد را مجبور میکند بهتنهایی با رخدادهای عاطفیای مواجه شود که ناتوان از مدیریت آنهاست. او تجربهی خود از رنج ابتدایی را با ایجاد سازمانهای دفاعی که ماهیتاً سایکوتیک هستند، نادیده میگیرد؛ یعنی واقعیت درونی خودساخته را جایگزین واقعیت خارجی میکند و بدینترتیب تجربهی واقعی خود از رخدادهای زندگیی حساس را مسدود میسازد. فرد با تجربه نکردن فروپاشیِ پیوند مادر-نوزاد که در نوزادی رخ داده است، حالتی روانی را میآفریند که در آن، او در ترس از فروپاشیای زندگی میکند که از پیش اتفاق افتاده اما وی تجربهاش نکرده است. نگارندهی این سطور، اندیشهی وینیکات را بسط میدهد و نشان میدهد که نیروی محرکِ نیاز بیمار برای یافتن منبع ترس خود، این احساس اوست که اجزایی از وجود خودش مفقود شدهاند و باید آنها را پیدا کند اگر میخواهد این نقص را برطرف سازد. آنچه از زندگی او باقی میماند، برای او عمدتاً یک زندگی نزیسته به نظر میآید.
کلمات کلیدی: