لازم نیست آدم حتماً یک خانه باشد تا تسخیر شود.
لازم نیست آدم حتماً یک خانه باشد تا تسخیر شود: مطالعهای موردی در باب فعلیت[۱]، گسست و وحشت از «غیر-من»[۲]
در این مقاله به بررسی ترومای روانی میپردازیم، ترومای روانی به مثابه تجربهای غریب است که از پردازش شناختی فراتر میرود و ذهن چنان لبریز از تأثیرات یکپارچهناشدنی میشود که انسجام الگوی درونی را که انسجام-خود، بههم پیوستگی-خود و امتداد-خود به آن متکی است، تهدید میکند. جزئیات یک تصویر بالینی نشان میدهد که چگونه تجربهی پردازشنشدهی «غیر-من» با گسست کیفیت-خود همچون خاطرهای عاطفی بدون داشتن تاریخچهای از منشاء آسیبزای خود تسخیر میشود. این حتی در روانکاو زبردست نیز وحشت زیادی برمیانگیزد مگر اینکه بین بیمار و درمانگر واقعیت ادراکی جدیدی شکل بگیرد و روایتی را تغییر دهد که گسست را چنان حفظ میکند که گویی گذشته هنوز خطری حاضر است. استفادهی بهینهی تحلیلگر از فرایندهای گسستن در بافتی بینافردی و بیناسوژگی، بیمار را قادر میکند تا عواطف خود را در حافظهی ضمنی که آثار تروما در آن باقی مانده است، تنظیم کند؛ و به این ترتیب بخشهای گسستهی «غیر-من» کمکم مجاب میشوند که دست از تکرار خاطرات بکشند و هرچه بیشتر و فعالانهتر و گشودهتر بخشهای خود-بازتابنده و خود-ابرازگر «من» را مشارکت دهند.
بیگانگی، گسست و تنظیم عاطفه
«فرد مجبور نیست سرسرا یا خانهای باشد که تسخیر شود. امنتر آن است که در میان هیاهوهای برپاشده در چهارگوشهی عمارت باشد تا اینکه گزندی نبیند و تنها در بیکسی با خود مواجه شود. خودی که در پس خودمان پنهان گشته، ترسناکتر خواهد بود. خانهای که در آن قاتلی پنهان شده، کمتر ترسناک است.»
لازم نیست آدم حتماً یک خانه باشد تا تسخیر شود: مطالعهای موردی در باب فعلیت[۱]، گسست و وحشت از «غیر-من»[۲]
در این مقاله به بررسی ترومای روانی میپردازیم، ترومای روانی به مثابه تجربهای غریب است که از پردازش شناختی فراتر میرود و ذهن چنان لبریز از تأثیرات یکپارچهناشدنی میشود که انسجام الگوی درونی را که انسجام-خود، بههم پیوستگی-خود و امتداد-خود به آن متکی است، تهدید میکند. جزئیات یک تصویر بالینی نشان میدهد که چگونه تجربهی پردازشنشدهی «غیر-من» با گسست کیفیت-خود همچون خاطرهای عاطفی بدون داشتن تاریخچهای از منشاء آسیبزای خود تسخیر میشود. این حتی در روانکاو زبردست نیز وحشت زیادی برمیانگیزد مگر اینکه بین بیمار و درمانگر واقعیت ادراکی جدیدی شکل بگیرد و روایتی را تغییر دهد که گسست را چنان حفظ میکند که گویی گذشته هنوز خطری حاضر است. استفادهی بهینهی تحلیلگر از فرایندهای گسستن در بافتی بینافردی و بیناسوژگی، بیمار را قادر میکند تا عواطف خود را در حافظهی ضمنی که آثار تروما در آن باقی مانده است، تنظیم کند؛ و به این ترتیب بخشهای گسستهی «غیر-من» کمکم مجاب میشوند که دست از تکرار خاطرات بکشند و هرچه بیشتر و فعالانهتر و گشودهتر بخشهای خود-بازتابنده و خود-ابرازگر «من» را مشارکت دهند.
بیگانگی، گسست و تنظیم عاطفه
«فرد مجبور نیست سرسرا یا خانهای باشد که تسخیر شود. امنتر آن است که در میان هیاهوهای برپاشده در چهارگوشهی عمارت باشد تا اینکه گزندی نبیند و تنها در بیکسی با خود مواجه شود. خودی که در پس خودمان پنهان گشته، ترسناکتر خواهد بود. خانهای که در آن قاتلی پنهان شده، کمتر ترسناک است.»
  . . .