skip to Main Content
لازم نیست خانه‌ای پُر از وحشت باشد

لازم نیست خانه‌ای پُر از وحشت باشد

لازم نیست خانه‌ای پُر از وحشت باشد

لازم نیست خانه‌ای پُر از وحشت باشد

عنوان اصلی: One Need Not Be a House to Be Haunted
نویسنده: Philip M. Bromberg
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: 2003
تعداد کلمات: 7838 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 53 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

تمام این مقاله -لازم نیست خانه‌ای پُر از وحشت باشد-که پیرامون ترومای روانی است- به صورت رایگان در همین صفحه قابل مشاهده و مطالعه است. با دانلود فایل این مقاله، اول اینکه شما به پی‌دی‌اف این مقاله دسترسی خواهید داشت و می‌توانید آن را برای خودتان چاپ کنید یا در آرشیوتان نگه دارید و دوم به ما کمک می‌کنید که فعالیت‌هایمان زنده بماند.

لازم نیست خانه‌ای پُر از وحشت باشد: مطالعه‌ای موردی در باب کنش‌نمایی[۱]، گسست و وحشت از «غیر-من»[۲]

در این مقاله به بررسی ترومای روانی می‌پردازیم، ترومای روانی به مثابه تجربه‌ای غریب است که از پردازش شناختی فراتر می‌رود و ذهن چنان لبریز از تأثیرات یکپارچه‌ناشدنی می‌شود که انسجام الگوی درونی را که انسجام-خود، به‌هم پیوستگی-خود و امتداد-خود به آن متکی است، تهدید می‌کند. جزئیات یک تصویر بالینی نشان می‌دهد که چگونه تجربه‌ی پردازش‌نشده‌ی «غیر-من» با گسست کیفیت-خود همچون خاطره‌ای عاطفی بدون داشتن تاریخچه‌ای از منشاء آسیب‌زای خود تسخیر می‌شود‌. این حتی در روانکاو زبردست نیز وحشت زیادی برمی‌انگیزد مگر این‌که بین بیمار و درمانگر واقعیت ادراکی جدیدی شکل بگیرد و روایتی را تغییر دهد که گسست را چنان حفظ می‌کند که گویی گذشته هنوز خطری حاضر است. استفاده‌ی بهینه‌ی تحلیلگر از فرایندهای گسستن در بافتی بینافردی و بیناسوژگی، بیمار را قادر می‌کند تا عواطف خود را در حافظه‌ی ضمنی که آثار تروما در آن باقی مانده است، تنظیم کند؛ و به این ترتیب بخش‌های گسسته‌ی «غیر-من» کم‌کم مجاب می‌شوند که دست از تکرار خاطرات بکشند و هرچه بیشتر و فعالانه‌تر و گشوده‌تر بخش‌های خود-بازتابنده و خود-ابرازگر «من» را  مشارکت دهند.

بیگانگی، گسست و تنظیم عاطفه

«فرد مجبور نیست سرسرا یا خانه‌ای باشد که تسخیر شود. امن‌تر آن‌ است که در میان هیاهوهای برپاشده در چهارگوشه‌ی عمارت باشد تا این‌که گزندی نبیند و تنها در بی‌کسی با خود مواجه شود. خودی که در پس خودمان پنهان گشته، ترسناک‌تر خواهد بود. خانه‌ای که در آن قاتلی پنهان شده، کمتر ترسناک است.»

چه‌چیزی تصویر ترسیم‌شده‌ی امیلی دیکنسون (۱۸۶۳، ص. ۳۳۳) را چنین حقیقی می‌کند؟ چرا بخشی از وجود آدمی باید از دیدن بخشی دیگر در تنهایی… در هراس باشد؟ چگونه فردی احساس «تسخیر شدن» می‌کند؟ دیوید شکتر (۱۹۷۳)، روانکاوی با رویکرد بینافردی از انستیتوِ ویلیام آلانسون وایت و عضو تیم پژوهشی نوزادان سیبیل اسکالونا مفهوم «اضطراب بیگانگی» را گسترش داد و پژوهشگران دلبستگی آن را در باب اهمیت اولیه‌ی تروما و زمینه‌ی بینافردی در شکل‌دهی و بازشکل‌دهی شخصیت انسانی مجددا دریافتند. شکتر اذعان کرده که اگر مراقب در ترجمان آنچه بیگانه است و آنچه خوشایند یا حتی آشناست، ناکام بماند احساس «تداوم بودن» نوزاد را مختل می‌کند. شکتر فرمول‌بندی مهمی ارائه داد که بر اساس آن تروما را مطابق محتوای آن یا اندازه‌ی عینی آن نمی‌سنجید، بلکه آن را بر اساس نگهداشتن و در برگرفتن بدون سرازیر شدن عواطف یکپارچه‌نشده‌ می‌سنجید. در برگرفتن و نگه داشتن. او مشاهده کرد که نوزاد برای کنار آمدن با آشفتگی روانشناختی «فلج می‌شود» (یکی از نشانه‌های گسست در برابر تروما) و این منجر به چیزی می‌شود که «عدم-شناخت از من-بودگی» می‌نامیم و مفهوم تداوم را دربر دارد. بر این اساس تروما ناشی از «هراس از بیگانگی» در زمینه‌ای بینافردی است که در آن احساس امنیت خود به فردی بستگی دارد که بتواند همزمان با «بیگانگی» وفق یابد.

به نظر من آنچه باعث می‌شود گفته‌های امیلی دیکنسون به‌طور شهودی درست باشند، این است که هر یک از ما تا حدی با احساس هراس آشناییم. وجود تروما و گسستگی در عملکرد فرد تنها منوط به تاریخچه‌ی افرادی نمی‌شود که در معرض خشونت جسمی یا سوءاستفاده‌ی جنسی قرار گرفته‌اند، بلکه دربارۀ افرادی که بدون این تاریخچه بزرگ شده‌اند هم صادق است. حمایت از این دیدگاه رو به افزایش است که شامل پژوهش‌های مداوم نظریه‌پردازان دلبستگی می‌شود که نسبت میان دلبستگی آشفته/ نامتجانس و وجود آسیب‌شناسی گسستگی بزرگسال را بررسی می‌کنند (برای مثال باراخ، ۱۹۹۱. لیوتی، اینترکسیالاگی و سیسره، ۱۹۹۱. لیوتی، ۱۹۹۲، ۱۹۹۵. مین و مورگان، ۱۹۹۶). برای مثال باراخ (۱۹۹۱) به‌درستی اظهار می‌دارد که در قرائت او از پژوهش بالبی، توصیف دلبستگی از نظر بالبی «در واقع شکلی از گسستگی است [و] گرچه بالبی از اصطلاح دلبستگی در توصیف چگونگی واکنش کودک به رهاشدگی استفاده می‌کند، در واقع فرایند گسستگی را توصیف می‌کند» (ص. ۱۱۸). در همین راستا، مین (۱۹۹۵) گزارش می‌دهد که او و همکارانش از فرضیه‌ی لیوتی مبنی بر این‌که الگویی گسسته/نامتجانس از دلبستگی اولیه می‌تواند درآمدی بر آسیب گسستگی در بزرگسالی باشد، حمایت می‌کنند. مین توجه خاصی به «شباهت‌ ساختار برخی رفتار‌های عجیب نوزادان گسسته/نامتجانس، لغزش‌های گفتاری و استدلال مشاهده‌شده در مصاحبه‌ی دلبستگی بزرگسالان و پدیده‌ی گسست» نشان می‌دهد (ص. ۴۵۶). با این‌حال او دلبستگی گسسته‌ی نوزاد را به مثابه نزدیک شدن به وضعیت ضروری اما نابسنده برای رشد بعدی آسیب گسستگی بزرگسالی می‌بیند.

الگوهای دلبستگی کودکی تا حدی بخشی از سیستم نامنتظری است که برای فرا خواندن آرامش در بزرگسالی طراحی شده (همچنین رجوع کنید به فریدلی، ۲۰۰۱) بنابراین شکست در الگوی بینافردی برای رسیدن به آرامش لازم، منجر به نقص عمیقی در خودتنظیمی عاطفی می‌شود. از این منظر پژوهش‌های حاضر در زمینه‌ی عصب‌شناسی خصوصاً مسائل مربوط به دلبستگی و جدایی در ارتباط با بافت گسستگی است. برای مثال وان‌درکولک (۱۹۸۷) می‌نویسد:

احتمال دارد که تجربیات خاصی در کودکی افراد را در معرض ابتلا به اختلالات سیستم‌های انتقال‌دهنده‌ی عصبی قرار دهد و ممکن است بعدتر تحت استرس فعال شوند خصوصاً پس از تجربه‌ی از دست دادن پیوندهای عاطفی. ماهیت و شدت استرس کودکی می‌تواند تعیین کند که کدام سیستم انتقال‌دهنده‌ی ‌عصبی نسبت به آشفتگی‌های بعدی آسیب‌پذیر خواهد بود [ص. ۴۶].

به ‌ویژه او اشاره‌ می‌کند به یافته‌های پژوهشی غیرمنتظره‌ای مبنی بر این‌که شکل‌های مختلفی از«گریه‌ی جدایی» به واسطه‌ی شبه‌افیون‌های درون‌زاد رخ می‌دهد، و این‌که این نواحی در مغز با بالاترین تراکم گیرنده‌های افیونی دقیقاً

نواحی‌ای هستند که مشخصاً در حفظ پیوندهای اجتماعی نقش دارند… بنابراین اکنون شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد ادراک درد، پریشانی جدایی و رفتار عاطفی به واسطه‌ی سیستم افیونی مغز مشخص می‌شود و هر سه با نواحی مجزا و به هم پیوسته‌ی فضای کالبدی عصب مرتبط‌ است. ممکن است که اضطراب تسکین نیافته‌ی جدایی در زمان کودکی باعث شود ‌که فرد در جست‌و‌جوی آرامشی باشد که سیستم افیونی را برای کنار آمدن با اضطراب جدایی بزرگسالی برمی‌انگیزد [صص. ۴۰-۴۲].

به این معنا که رفتار اعتیادی ازجمله اعتیاد واقعی به مواد برحسب این اصطلاحات بسیار دیده می‌شود و آن را «اعتیاد به تروما» می‌خوانیم (تمایل متناقض‌ برخی قربانیان تروما به این‌که دوباره خود را در شرایطی قرار ‌دهند که یادآور ترومای اصلی باشد). وان‌در‌کولک می‌نویسد: «ممکن است فرد پس از قرار گرفتن در محیط پُراسترس، با قرار گرفتن در معرض وضعیت‌های تروماتیک بتواند پاسخ‌های افیونی درون‌زادی را فرا بخواند [که] در مواجه‌ی دوباره با استرس حس آرامش را ایجاد می‌کنند و بسیار افرادی که تجربه‌ی تروما داشته‌اند آن را گزارش کرده‌اند» (صص. ۷۲-۷۳). اثرات مداخلات روان‌درمانی بسیار عمیق است، زیرا اختلالات مربوط به تنظیم عاطفه در بافتی ارتباطی قرار گرفته است. حتی در میان متخصصین بالینی که اختلال استرس پس از سانحه را بیشتر با الگوهای رفتاری درمان می‌کنند، تأکید درمانی در کناره‌گیری از فراخوانی ساده و شرطی‌سازی رخداد تروماتیک بازخوانی‌شده است و در رابطه‌ی بیمار-درمانگر حرکت به سمت استفاده‌ی بالینی‌ از احیای دوباره و الگوهای پردازش غیرنمادین بینافردی است که در اوان زندگی ریشه دارد.

همان‌طور که شکتر (۱۹۷۳) مشاهده کرد درمانی که  گرایش به بررسی پویایی‌ها دارد که «شامل گسست در الگوهای تعاملی پاسخدهی می‌شود که اساساً ریشه در دوران طفولیت دارند» و به ‌خاطر این ارتباط، بخش گسسته‌ی خود بیمار نمی‌تواند درمانگر را به عنوان «غریبه‌ای ببیند که می‌تواند او را درک کند و بیمار به او اعتماد کند» (ص. ۲۷). شکتر بر این نکته تاکید می‌کرد که در واقع سرشت موقعیت تحلیلی تهدیدی است در برابر الگوهای متقابل اجتماعی آموخته‌شده (در اصل، تجربه‌ی او از هسته‌ی خودبودگی مبتنی بر چیزی است که امروزه پژوهشگران دلبستگی “ادراک وابستگی ضمنی” می‌خوانند) (لیونز-روث و سایرین، ۲۰۰۱). روانکاو باید با چگونگی رابطه‌ی خود یکپارچه شود، آگاهی‌ او از این انقطاع و شرم می‌تواند به عنوان نتیجه‌ی احساس بیمار عواطف او را بگسلد (به ویژه ترس)، عواطفی که اگر بیان شوند تحملش برای دیگری «بیش از حد» است. آنچه به شکلی شگفت‌انگیز عجیب‌تر از آن است که «من» شود، ‌چیزی می‌شود که سالیوان (۱۹۵۳) «غیر-من» خوانده و اینجاست که جست‌و‌جو آغاز می‌شود. این تجسمی است که نه‌تنها ترس را فرا می‌خواند بکه وقتی در رابطه‌ی بیمار-درمانگر شکل می‌گیرد، شرم به وجود می‌آورد. دونالد ناتانسو (۱۹۹۶) اذعان داشته که

همان‌طور که به ما آموخته شده‌، کل سیستم روان‌درمانی تنها زمانی کارایی دارد که بر شرمی که در کار درمانی‌مان ایجاد می‌شود، نظارت داشته باشیم. تعجبی ندارد که هلن بلاک لوییس (۱۹۷۱) به بررسی شرمی پرداخت که در درمان‌های شکست‌خورده، باقی مانده بود… مشخص شده که در جامعه‌ی پسافرویدی تقریباً هر چیزی به‌جز شرم تحت درمان قرار گرفته و میزان و شدت مشکلات ناشی از شرمی که تشخیص داده ‌نشده و درمان نشده، بیشتر از چیزی است که تصور می‌کنیم [ص. ۳].

دولورس

بگذارید کار بالینی‌ام را با بیماری به نام دولورس با شما در میان بگذارم. باید اعتراف کنم، نام مستعارش سریع به ذهنم رسید. چهره‌ی رنج‌کشیده و «بی‌روحش» به‌سختی پشت لبخند دائمی‌اش پنهان می‌شد. حتی هنگام آرامش نگران به نظر می‌رسید اما ادعا می‌کرد که در این دنیا جز قضاوت بدش دربارۀ آدم‌ها، مشکل دیگری ندارد.

دولورس اغلب نمی‌فهمید چطور آدمی به باهوشی و زیبایی و محبوبیت او مدام دوست‌پسرهای «اشتباه» پیدا می‌کرد. به بیان او دغدغه‌ی  پیدا کردن مردی مناسب برای ازدواج پیش از این‌که پیش من بیاید، وقتی سی‌ساله شد اوج گرفت و بالاخره به مرحله‌ای اضطراری رسید و او را مجبور به جست‌وجوی کمک کرد. او گفت که دلیل این‌جا بودنش ازدواج با مردی مناسب بوده و ازدواج هم خواهد کرد. مشخص بود که این مشغله‌ی اوست. جلسات روانکاوی را با سه جلسه در هفته روی کاناپه‌ی روانکاوی شروع کردیم. به‌ندرت پیش می‌آمد که سر وقت نرسد، هیچ وقت جلسه‌ای را از دست نمی‌داد، سخت کار می‌کرد و برخلاف آنچه در آغاز درمان گفته بود به فرایند درمان متعهد بود. اما بخشی از من حس می‌کرد که من مانند فاوستی بودم برای مفیستوفلس و دیر یا زود باید سهم خودم را در این دادو ستد می‌پرداختم. من هم داشتم تسخیر شدن را تجربه‌ می‌کردم.

دولورس تنها زندگی می‌کرد و در واحد فروش شرکتی تبلیغاتی کار می‌کرد. او فرزند کوچک‌تر خانواده‌ای یهودی بود و در طبقه‌ی متوسط رو به پایین در شیکاگو بزرگ شده بود. برادرش که دو سال از او بزرگ‌تر بود فرزند «بدی» بود و او هم بچه‌ی «خوب» خانواده بود (خوب بود و فقط دوتا مسئله ذهن والدینش را از این پرت می‌کرد: او هنوز مجرد بود و پرخوری داشت). مشکل دوم مشخصاً والدینش را اذیت نمی‌کرد، قبل از این‌که رژیم بگیرد برای مدتی طولانی حدود ۲۵ پوند اضافه‌وزن داشت (والدینش دلیل آن را ازدواج نکردنش می‌دانستند). در واقع آنچه آن‌ها نمی‌دیدند این بود که دولورس «بعضی اوقات» پُرخوری عصبی داشت و برای این‌که وزنش بالا نرود و جایگاهش به عنوان «بچه‌ی خوب» و فرزند محبوب پدرش از بین نرود از پاکسازی استفاده می‌کرد (جایگاه حساسی که پس از جدایی برادرش در نوجوانی به ‌صورت پیش‌فرض آن را به دست آورده بود).

با شرح زندگی‌ روزمره‌اش به‌تدریج روشن شد که  ۳۰ دقیقه وقت گذراندن با او برای اغلب افراد و به ویژه مردان کافی بود تا بهانه‌ای بیابند و به امید «قسر در رفتن» فلنگ را ببندند. در جلسه‌ی پنجم‌ با شرم مسئله‌ی پرخوری عصبی‌اش را با من در میان گذاشت و دوستانه تذکر داد «البته که من برای این اینجا نیستم و نمی‌خواهم مسئله‌ی بزرگی شود چون اصلاً آن‌قدرها هم انجامش نمی‌دهم. اما می‌دانم نباید چیزی را نگویم برای همین دارم همین الان می‌گویم». پیشتر بیمارانی به من گفته بودند «می‌دانم نباید چیزی را پنهان کنم، برای همین الان فلان و بهمان را به شما می‌گویم»، اما بی‌آن‌که مسئله‌ی شخصی باشد چیزی قراردادی در نحوه‌ی گفتن دولورس بود که اثر بازدارنده‌ی آن تا آخر مرحله‌ی اول کارمان باقی‌ماند. از آن بزنگاه‌هایی بود که بعداً در بسیاری لحظات مشابه خودش را نشان داد.

حتی همین حالا که می‌نویسم می‌توانم لحن او و پاسخ خودم به آن را دوباره تجربه کنم؛ می‌توانم حضور تاریک خودم را حس کنم همچون دیگر مردان زندگی‌اش از او پس کشیدم و هنوز می‌توانم پس‌مانده‌های میلم به وجود نداشتن چنین حسی را احساس کنم. به نقل از  امیلی دیکنسون، در آن زمان بهتم از مواجهه با «خود پنهان‌شده در پس خودم» تداوم تجربه‌ام از خود را بی‌ثبات می‌کرد تا آن را محدود کنم و به شکلی متعارض روی آن تأمل کنم، بنابراین بخشی از خودم را که هنوز آماده نبود جدا کردم. واکنش درونی‌ام را به پاکسازی به تعارضات تحلیل‌نشده‌ای نسبت دادم که به شکل غیرمنتظره‌ای در من ظاهر می‌شد- واکنشی منفی نسبت به خود جوع (پرخوری عصبی). طولی نکشید که طی درمان دریافتم و پذیرفتم که واکنشم ربطی به آنچه او می‌گفت، نداشت. این واکنشی به دولورس بود نه به اختلال خوردنش- واکنش به میزانی از عدم راستی، پس براساس ایگوی هم‌کوک آن را همچون سلب امکان ارتباط اصیل با او تجربه می‌کردم.

کنار آمدن با ارتباط برقرار نکردن او که همچون تظاهری می‌نمود، بسیار دشوار بود از این‌رو خودم را با گسست بخشی از او که ناامیدانه احساس محروم ماندن می‌کرد، راحت کردم. در آن دم دلوروس برای من تبدیل به بیمار «خوبم» شد که تنها می‌توانستم در قبالش دلبستگی‌های مثبت داشته باشم. محافظتم از خود واکنشی بود به وجهی از او که هنوز نمی‌توانستم پردازشش کنم اما حس می‌کردم که بر فراز سرمان شناور بود و اگر به آن فکر می‌کردیم ارتباط سست ما را تهدید به ویرانی می‌کرد. به خودم گفتم صرفاً‌ دارم نیازش به امنیت عاطفی را به رسمیت می‌شناسم اما همان وقت هم در قسمتی از ذهنم می‌دانستم که من هم داشتم از شرم واکنش منفی پیش‌بینی‌نشده‌ام نسبت به بخش گسسته‌ی دولورس فرار می‌کردم، واکنشی که باعث می‌شد احساس کنم اگر بگذارم آن بخش «غیر‌اصیل» او در وجودم بماند، رابطه‌مان چندان دوام نخواهد آورد تا جلسه‌ی دیگری را به چشم ببینم. این چیزی در او بود که تعریفش دشوار است- چیزی که بیشتر غایب است تا حاضر- چیزی «گمشده» در اینجا و اکنونش که به‌راحتی قابل تشخیص نبود. یا این‌که دشوار بود ولی از احساس محرومیت و تنهایی، و نیاز به چیزی که به دستم نمی‌رسید، آگاه بودم اما در مواقعی که با او بودم، دیدنش به عنوان بیمار «خوبی» که همیشه «سخت» تلاش می‌کند، کنار آمدن با احساس تهی بودن را برایم آسان‌تر می‌کرد (شاید «نیاز» داشتم تا صادق‌تر باشد).

گرچه کاملاً می‌دانستم که دولورس در اشتباه پیش بردن روابطش با مردان دست داشت ولی جلوی خودم را می‌گرفتم که شخصی‌اش نکنم. در هر وضعیتی که توصیف می‌کرد دیگری- درست زمانی که دولورس می‌خواست خود را از آسیب اعتماد به آدم «اشتباهی» نجات دهد- نقص شخصیتی بزرگی را نشان می‌داد که بر هر بی‌ملاحظگی جزئی‌ای که ممکن بود دولورس انجام دهد، سایه می‌انداخت. هرچه بیشتر سعی می‌کردم تا او را از چشم آن‌ها ببینم، بیشتر احساس می‌کردم غیرمنصفانه سعی می‌کنم تا کسی را کامل کنم که به‌اندازه‌ی کافی خوب بود تا از زندگی چیزی بیش از آنچه دارد، به دست آورد. می‌دانستم او بیشتر از آن است که من به چشم خود دیده‌ام و اگر اصلاً قرار باشد تجربه‌اش کنم، چه‌وقت چنین خواهد شد. اما حتی وقتی که فکر می‌کردم چه‌ موقع دولورسی را می‌بینم که همه از آن فراری‌اند، بخشی از وجودم را که مانند این مردان برای محافظت از خود از او دوری می‌کردند از خودآگاهی‌ام جدا می‌کنم، بخشی از او باعث می‌شد که به ‌خودم بگویم می‌خواهم درگیرش شوم. من داشتم از خلال گسست «فرار کردن»، خودم را پیدا می‌کردم. چطور می‌توانم آنچه که «فرار کردن» می‌خوانم به کارامدترین شکل مفهوم‌سازی کنم؟

گسست می‌تواند از فرد در برابر شوک عاطفی که تهدیدکننده‌ی خودبودگی است، محافظت کند. واکنش گسسته‌ی من باعث نشد تا پاسخ گسسته‌ام به دلوروس را بفهمم؛ موضوع این بود که واکنشم برای من رخ نمی‌داد. من بی‌درنگ با گسست خود را از تجربه‌ی شخصی‌ام که احساسات مرا دربر داشت و از آن شرمگین بود، محروم کردم. وضعیت ‌خودی که از آن گسسته بودم، به بیان امیلی دیکنسون حضوری خالی از سکنه بود، همچون دلورس، و برای مدتی مرا آشفته می‌کرد. این شبحی ترسناک بود که ناخودآگاه مرا به شبح دولورس وصل کرده بود، آن هم از راهی که هنوز مانده بود تا بفهمم. و با این‌که محدودیت این حالت ارتباطی به نفع من بود ولی معتقدم که در سال اول درمان همین اثر مثبتی بر ایجاد ثبات در تحمل عواطف دولورس داشت.

بعد از سال اول، کم‌کم جا برای حالت‌های خود باز شد و دیگر از خلال آن‌ می‌شد آنچه پیش‌ از این «ناگفتنی» بود را گفت بی‌آن‌که حس کنیم خطری پیوند دلبستگی‌مان را به گسستن جبران‌ناپذیری تهدید می‌کند. اما رسیدن به این نقطه آسان نبود. و برای ایگوی من، مخصوصاً برای ایگوی مردانه‌ام راحت نبود. آنچه در ادامه می‌آید مربوط به جلسه‌ای است که حدوداً دو سال از درمان می‌گذشت. در این مرحله باهم پیشینه‌ای داشتیم که می‌توانستیم چیزهایی بگوییم که پیشتر ممکن نبود. گرچه هنوز برایش مواجهه، خودبازتابی، تجربه‌ی اینجا-و-اکنونش از رابطه‌مان بسیار دشوار بود، حالا بخش‌های متعددی از او تلاش می‌کردند تا صدایی داشته باشند، یکی از آن‌ها دائماً از طریق یک رؤیا خود را نشان می‌داد. با این‌حال در این مورد رؤیایش بیشتر «زیسته» شده بود تا این‌که «گزارش شود» -ورودش به جلسه و به دست گرفتن آن به گونه‌ای بود که گویی زندگی خودش را دارد.

می‌توانم بگویم در همان آغاز هم می‌فهمیدم که چیزی در حال آماده شدن است: «هر مردی که باهام مهربان است، آدم پستی است. برای چه هنوز از استنلی خوشم می‌آید؟ به دلایلی افسرده نیستم. برای چی داری این‌ها را می‌نویسی؟ خوشم نمی‌آید! انگار کاری می‌کنی که تبدیل به مشکلات ذهنم بشوند. معنیش فقط این است که دارم مستقل‌تر می‌شوم. سر کار رئیس‌هایم کمک‌حالم نیستند. آن‌ها چیز باارزشی ندارند که به فکر من اضافه کند، برای همین ترجیح می‌دهم چیزی نگویند».

«برایم یه‌جوری است ‌که پدر و مادرم در نیویورک مرا ببینند. امروز می‌روند. وقتی دیشب به خانه برگشتم، آن‌ها شام خورده بودند و منتظر من نمانده بودند. سرشان جیغ کشیدم (برید بیرون، یه ثانیه‌ی دیگر ‌هم نمی‌خواهم اینجا بمانید)». مادرم می‌خواست بداند اگر از گرسنگی عصبانیم ‌چیزی برایم درست کند. دلم می‌خواست بکشمش. بهش گفتم گرسنه‌ نیستم و تنها غذا برایش مهم است. گفتم اصلاً ذره‌ای هم برایم اهمیت ندارد که منتظرم مانده باشند یا نه. از گرسنگی بمیرم هم لب به غذایش نمی‌زنم.

«بعد شروع کرد به غر زدن سر بابام که برای چه از اتاق بیرون آمده تا چمدان‌ها را جمع کند. گفت: می‌دانم دیگر، همه را اشتباه جمع می‌کند». گفتم: «تو را به خدا! می‌خواهد چهارتا تکه لباس در چمدان بریزد». گفت: «همه‌چیز چروک می‌شود». گفتم: «شاید اگر تخم‌هایش را بهش پس بدی کارها را درست انجام بدهد!».

یادم هست فکری درباره‌ی تخم‌های پدرش و تخم‌های خودم از خاطرم گذشت؛ که شاید هر دوی ما طوری رفتار می‌کردیم که گویی آن‌ها برای خودمان نبودند. اما این فکر را برای «به‌کار بردن آن در آینده»، «بستم و کنار گذاشتم» بی‌آن‌که دریابم در سطحی دیگر در به کنش درآوردن همان پویایی‌هایی که توصیف کردم، مشارکت می‌کردم.

این‌طور ادامه داد که «مادرم از این حرف خوشش نیامد»، شکایت کرد که «ولم کنید تو را به خدا.» گفتم: «اگر ولم کنی، ولت می‌کنم.» ولی نمی‌فهمیدم چه ‌دارم می‌گویم چون در واقع کاریم نداشت. احساس می‌کردم این کار را کرده بود. پدرم به اتاق برگشت و طوری نگاهم  می‌کرد انگار دلش برایم می‌سوزد. ولی ضعیف‌تر از آن بود که چیزی بگوید. چرا هنوز از استنلی خوشم می‌آید؟ هر مردی که باهام خوب است، آدم ضعیفی است».

در آن لحظه در صدایش بی‌ارتباطی همیشگی را که سختم بود با آن یکجا باشم، نمی‌شنیدم. انگار می‌توانستم بخش دیگری از وجودش را حس کنم که سعی می‌کرد راهی به بیرون بیابد. آیا به شکل دفاعی امیدوار بودم؟ این‌طور فکر نمی‌کنم زیرا احساس می‌کردم دلسوزی‌ام نسبت به او تازه بود.­ اما از این می‌ترسیدم که خودم را به عنوان آدم احمق دیگری بدانم که از او خوشش می‌آید. به‌نرمی و احتمالاً کمی با ناخوشایندی گفتم: «بله، می‌دانم چقدر سخت است که مادرت این‌طور بین تو و آنچه برایت اهمیت دارد، فاصله بیاندازد، و این‌که این‌قدر احساس تنهایی، شرمندگی، و عصبانیت کنی که راهی نداشته باشی که ازش بگذری». می‌دانستم که داشتم درباره‌ی احساسی که تا این لحظه با او داشتم، صحبت می‌کردم -که شامل شرمندگی از نیازمندی خودم هم می‌شد.

ناگهان روی کاناپه‌ی روانکاوی جابه‌جا شد و صدایش خیلی «آهسته» شد. «دیشب خواب دیدم در خیابان با تلفن کارتی در حال صحبت با استنلی بودم، بیشتر دلم می‌خواست به رستوران آن طرف خیابان نگاه کنم. تنها یادم می‌آید که به استنلی گفتم، باید چیزی برای خوردن بگیرم. در خانه هیچی ندارم. آن طرف خیابان رفتم ولی به دلایلی تلفن هنوز دستم بود و استنلی هم هنوز پشت خط بود. نمی‌دانم چطور ممکن است چون سیمش این‌قدر بلند نیست. همین که نزدیک مغازه شدم دیدم که بسته ا‌ست و این هولناک بود چون وقتی از دور نگاهش می‌کردم به نظر باز بود. بدترین بخش رؤیا همین بود. شبیه کابوس بود. احساس کردم هیچ‌جا برای من چیزی نیست. مستأصل شده بودم و به امید این‌که استنلی دعوتم کند باز پشت تلفن جیغ کشیدم: «بسته‌ است، منم خونه چیزی برای خوردن ندارم». ولی آن طرف تلفن سکوت بود. گفتم: «هستی؟» گفت: «آره، همین‌جام»؛ ولی چیز دیگری نگفت. از ترس این‌که تماس را قطع کند از خواب پریدم».

گفتم: «باید خیلی وحشتناک بوده باشد – این‌که ممکن بود ارتباط‌تان قطع شود. مثل کابوس است. می‌دانم برگشتن به رؤیا می‌تواند وحشتناک باشد، ولی فکر می‌کنی بتوانی قدری بهش برگردی تا فقط بتوانی کمی دیگر بهم بگویی آن سکوت چطور بود؟».

او روی کاناپه‌ی روانکاوی در خود پیچید و شروع کرد به هق‌هق کردن. «مثل این است که، باید حواسم را جمع کنم تا دیوانه نشوم. مسئله تنها بودن نیست. دیگر احساس واقعی بودن نمی‌کردم. هیچ‌جا هیچی برایم نبود… نه فقط بیرونم… درونم هم. نه فقط غذا بلکه احساس کردم خودم این را سر خودم آوردم؛ انگار استنلی از نیازمند بودن من منزجر شده بود، و نمی‌خواست به من نشان دهدکه چقدر از این‌که به او چسبیده‌ام، متنفر است… که حتی وقتی به آن مغازه رفتم هم نمی‌توانستم تلفن را قطع کنم. اگر تلفن را قطع می‌کرد، دیوانه می‌شدم. این را می‌دانم. خدا را شکر که بیدار شدم.».

وجه نیرومند انتقال/انتقال متقابل رؤیایش برای هر دومان گریزناپذیر بود و می‌توانست همچون کنشی در رابطه‌ی ما به عنوان رابطه‌ای با حضور خیالی «غیر-من» که از کودکی دنیای درون دولورس را تسخیر کرده بود، به اشتراک گذاشته و پردازش شود. در اساس دلبستگی اولیه‌ی خود، حضور آنقدر ویرانگر بوده که یک ساختار روانی گسسته را شکل داده تا خود را از چیزی در امان دارد که «می‌دانسته» اگر به ناچار با نیاز به دیگری روبه‌رو شود لازم است اعتماد کند. قسمت کلیدی این ساختار خود، توانایی او در وارونه کردن روابط کودکی‌اش بود -«پیش از این‌که دیگران با او برخوردی داشته باشند، او با آن‌ها برخورد می‌کرد»- که دیگری را در وضعی بی‌ثبات رها کند. اگر کسی کنش‌های ما را به زبان رؤیا ترجمه کند، به‌راحتی می‌تواند تجربه‌ی من با دولورس را  همچون مغازه‌ای تصور کند که از دور به نظر باز و در دسترس می‌رسید اما وقتی نزدیکش می‌شوی به شکل عجیبی بسته است. این جنبه‌ی گسسته‌ی دولورس مرا از حیث ارتباطی در وضعیت نیازی قرار داد که می‌توانستم احساسش کنم ولی نمی‌توانستم «فکر کنم». به خاطر وضعیت «شرم‌آور» (منزجرکننده‌ام) قادر به برقراری ارتباط نبودم زیرا می‌ترسیدم که او همچون استنلی تماس «تلفن-کارتی»‌مان را قطع کند. همچون دولورس در رؤیا احساس می‌کردم «خودم این‌ها را سر خودم آورده‌ام».

در طی چندین سال، هرچه فضای تحلیلی امن‌تر و زنده‌تر و بازتر شد، دولورس به بخش‌های بیشتری از خودش دست یافت که کمتر در اینجا-و-اکنون رابطه‌مان در دسترس بود. به نظر می‌رسید او کمی از تمرکز روی ذهنش (و نه صرفاً زندگی‌اش) لذت می‌برد. از نظر دولورس همه‌ی این‌ها همچون نعمت‌هایی درهم‌تنیده بودند و شامل این حقیقت می‌شد که داشتم از پیله‌ی گسسته‌ی خودم بیرون می‌آمدم و حضورم را بیشتر حس می‌کردم. این تحول جدید در کارمان دست‌کم برای بخشی از دولورس همچون خیانت به «قرارمان» تجربه می‌شد. او روی کاناپه‌ی روانکاوی دراز می‌کشید، مریض خوبی می‌شد، رؤیاهای زیادی می‌دید و دست از اصرار برای ازدواج کردن برمی‌داشت. هیچ‌چیز در این راستا پیش نمی‌رفت و گفتن این‌که او مضطرب است، کم‌لطفی بود.

دلورس یکی دیگر از رؤیاهایش را این‌گونه تعریف کرد «در دفترم مشغول کار بودم که رئیسم فیل آمد تو و رفت بیرون و با پیشنهاداتش مرا آشفته کرد. لابد فکر می‌کنی اسمش معنایی دارد که او را در رؤیایم قرار داده‌ام، اما این‌طور نیست. در رؤیا یک صندلی پشت در گذاشتم و با تمام توانم به آن تکیه‌ دادم ولی بی‌فایده بود. او دائم راهی پیدا می‌کرد و داخل می‌شد. برای همین تصمیم گرفتم از در مخفی بیرون بروم. از در مخفی به سمت بیرون خزیدم ولی هنوز بیرون نبودم. جایی بودم که در آن غذاهایی ذخیره شده بود. همه‌جور غذایی بود. گوشت لقمه‌شده و مقداری هم لقمه‌نشده. تاقارهای سوپ. شبیه سوپ عدس مادرم بود. مدام پشت سرم را نگاه می‌کردم که ببینم فیل در را پیدا نکرده باشه که بیاید دنبالم».

جلسه‌ی بعدی دولورس با حالی به‌هم‌ریخته حاضر شد. گفت: «احساس می‌کنم از کنترلم خارج شده. اصلاً نمی‌دانم که تحلیل ارزشش را دارد یا نه.» نیمی خشمگین و نیمی شرمگین اعتراف کرد که چقدر از رها کردنش وحشت‌زده است و می‌ترسد که روی کار و بخش‌هایی از زندگی‌اش که به‌خوبی پیش می‌رفتند، اثر بگذارد. گفت: «کل چیزی که از تحلیل می‌خواهم این است که روی این کار کند که چرا نمی‌توانم مرد مناسبی پیدا کنم».

کم‌کم احساس تنش می‌کردم. هرچه بیشتر حرف می‌زد مرا بیشتر متهم می‌کرد، احساس می‌کرد به او خیانت کرده‌ام و آنچه داشت اتفاق می‌افتاد قرار ما نبوده. قرار بود کمکش کنم تا همسری پیدا کند و نه‌تنها این کار را انجام نداده بودم بلکه داشتم چیزهای دیگر زندگی‌اش را هم ویران می‌کردم.

بخشی از من احساس می‌کرد آن «دختر خوبی» که ازش خوشم می‌آمد، کجاست؟ آن دولورس کجا بود که می‌دانست من برخلاف پدرش «آدم ضعیفی» نیستم و جسارتش را دارم که زیبایی و هوشش را بازشناسم و او این را با زدودن نقاط کوری نشان می‌داد که مانع از تشخیص  مرد «مناسبی» می‌شد، در فکر فرو رفتم که اگر حق با پدرش باشد چه؟ شاید اگر ۲۵ پوند وزن کم می‌کرد، استنلی دست از «اعتیادش به کار» برمی‌داشت و متوجه او می‌شد. شاید باید با قدرت بیشتری به وزنش اشاره می‌کردم. اما من همچنان با بخش دیگری از خودم در ارتباط بودم که آماده بود مستقیماً با دولورسی که از آن اجتناب می‌کردم روبه‌رو شود. احساس می‌کردم که دارم از فضای گسسته‌ی مشترک‌مان بیرون می‌آیم.

مادامی که به گسستن فضا ادامه ادامه می‌دادم، خودم را زندانی می‌کردم و کارمان فایده‌ای نداشت. از روی تجربه به خاموش کردن آن بخش از خودم که در رابطه با دولورس آشفته‌ام می‌کرد، ادامه دادم و از ترس این‌که رابطه‌مان به‌شکل جبران‌ناپذیر از هم بپاشد، از این کار دست برنمی‌داشتم. تا جایی که ادامه‌ی تبانی نامحدود من و دولورس باعث ‌شد او بخش مهمی از من را از دست دهد، بخشی که می‌توانست به رشدش کمک کند. دیگر نمی‌توانستم اجازه دهم به خاطر تجربه نکردن واقعیت شخصی خودم و بررسی شناختی آن، سرپوش خود-محافظتی‌ او از ذهن دیگران را بررسی‌نشده باقی بگذارم. نمی‌توانستم به‌طور عاطفی این بخش از شخصیت او را جدا کنم، حتی اگر درباره‌ی رابطه‌اش با دیگران -چه مردان و چه زنان- می‌دانستم. نمی‌توانستم از لحاظ عاطفی از این چشم بپوشم که هر کس راهش به او می‌افتاد، پسش می‌زد و از این‌رو با او همدردی می‌کردم.

انگار ذهنم را می‌خواند، گفت: «فکر می‌کنی دارم با ازدواج می‌جنگم و می‌خواهم بچه بمانم. برایم مهم نیست. بیشتر از سی سالم است… نمی‌توانم پنج سال دیگر هم صبر کنم تا ازدواج کنم… شاید راه‌حل من درمان نیست. فقط باید ازدواج کنم. تو هم در این راستا کمک نمی‌کنی. پس… باید چه‌کار کنم؟».

برخلاف همیشه در گذشته، احساس نمی‌کردم زیر فشارم تا متفاوت از سایر افراد زندگی‌اش باشم، گرچه از پیش می‌دانستم که در فضایی تهی هستم ولی کورمال‌کورمال دنبال پاسخی می‌گشتم. چیزی نگفتم. او هم چیزی نگفت. تنها سکوت بود، اما سکوتی تهی نبود. به‌طور غریبی احساس آرامش می‌کردم اما آماده بودم -آمادگی برای درآمدن از سکوتی غیرقابل پیش‌بینی که باهم تجربه می‌کردیم، چیزی که تنها می‌توانستم امیدوار باشم منجر به غرق شدن‌ در عواطف منفی‌مان نشود.

دولورس سکوت را شکست و با صدایی عصبانی گفت: «دیشب خواب دیدم در کافه ‌تریای شرکت‌مانم. داشتم بستنی می‌خوردم اما از بستنی کافه‌تریا خوشم نمی‌آید. مادرم سر میز بود و داشت می‌گفت: بخور مشکلی ندارد. من هم خوردمش. بعد یکی دیگر خواستم. بعد با خودم گفتم برای چی دارم این را می‌خورم؟حال که به سایز مناسبی رسیده بودم و این‌همه وزن کم کردم. این خیلی چاق‌کننده‌ است. نباید این را بخورم. تازه اصلاً دوست ندارم. بعد فکر کردم که آهان! طوری نیست. این فقط یک رؤیاست. تا زمانی که نمی‌خورمش چاق نمی‌شوم. ولی دیدم مادرم دارد به من  نگاه می‌کند و می‌دانستم که دارم واقعاً می‌خورمش و داشتم عصبانی می‌شدم، همان موقع از خواب بیدار شدم».

«این‌جا خشکش می‌زند! نمی‌دانم واقعاً چه‌چیزی اذیتم کرده. آیا چیزی که می‌خواهم را به دست نمی‌آورم یا این‌که نمی‌دانم چرا به دستش نمی‌آورم؟ این‌جا خیلی سرد است! ذهنم خالی است. الان کمترین وزن دوران بزرگسالیم را دارم. دارم تکانه‌هایم را مهار می‌کنم. ولی چیزی که می‌خواهم را بهم نمی‌دهد. اگر دست از رژیم می‌کشیدم، چاق می‌شدم. وقتی پدرم ازم ناامید می‌شد به جو رو می‌آورد -دست‌کم پیش از این‌که جو این‌چنن دیوانه شود، این‌طور بود. او به‌سختی با من حرف می‌زد. وقتی باهاش حرف می‌زدم فقط غر می‌زد. اینجا یخبندانه. چرا چیزی نمی‌گویی؟»

چیزی که گفتم تقریباً این بود که «دولورس، وقتی می‌گویی اینجا یخبندان است و چرا چیزی نمی‌گویی، در لحن صدایت چیزی می‌شنوم که برای اولین‌بار مرا نسبت به بخش دیگری از وجودم آگاه می‌کند که در کنار بخشی قرار دارد که می‌خواهد اینجا را گرم‌تر کند و چیزی بگوید تا تو احساس تنهایی نکنی و از درون احساس سردی نکنی. پیش‌تر نمی‌گذاشتم این بخش از وجودم بیرون بیاید فکر می‌کنم چون می‌ترسیدم اگر این کار را کنم احساس رها شدن و سرزنش شدن داشته باشی همان‌طور که با مادرت این را احساس می‌کردی. حتی حالا هم احساس می‌کنم که آن بخش زمزمه‌کنان می‌گوید: نگو! ولی من می‌خواهم تلاشم را کنم.»

«احساس می‌کردم، هرکاری هم کنم به‌اندازه‌ی کافی خوب نیست: حالا خیلی سرد است: من چه هستم؟ عروسک خیمه‌شب‌بازی؟ لعنت به من اگر فقط چون تو می‌خواهی حرف بزنم! حتی نمی‌خواهم رادیاتور را روشن کنم. می‌دانم که از من نخواستی ولی می‌دانم انتظار داری تا پیشنهادش را بدهم». راستش در آن لحظه می‌دانستم که اتاق بسیار گرم بود. در واقع اکثر بیمارانم شکایت می‌کردند که همیشه خیلی گرم است ولی برای مدت زمانی این شرایط را کاملاً مربوط به حس مزاجی‌ام نسبت به دما می‌دانستم.

پس از سکوتی طولانی دولورس بالاخره پاسخ داد. آنچه گفت مرا متعجب کرد -نه‌تنها واژگانش بلکه عواطفش. گفت که او هم با بخش‌هایی از وجودش در تماس بوده که واکنش‌های متفاوتی داشته‌اند. بخشی از او می‌خواسته تحلیل را قطع کند و از اتاق بیرون بزند و مرا در منجلابی از حس گناه بابت آشفتگی‌هایی که به‌بار آورده بودم، رها کند. اما بخش دیگری را هم می‌شنید که صدایش بلندتر بود و آن بخش از نحوه‌ی حرف زدنم می‌فهمید که من به او اهمیت می­دادم، همچنین آن بخش واقعی بود. بعد این را مشخص کرد که می‌دانسته مادرش که در خواب به او نگاه می‌کرده، شامل من هم می‌شده و می‌توانسته این را بگوید که من به همان اندازه که به آنچه می‌گوید نگاه می‌کنم به خودش هم نگاه می‌کنم.

در جواب به او گفتم شاید وقتی با من در اتاق بود فکر کردن درباره‌ی هر یک از این‌ها برایش سخت بوده چون ترس و شرم مانعش می‌شدند -شاید او از احساس نیاز زیاد می‌ترسید، می‌ترسید همان‌طور که استنلی در رؤیایش تلفن را قطع کرده بود من هم «تلفن را قطع کنم». درباره‌ی این کمی دیگر گفتیم‌ و شنیدیم و طی آن او به طرز قابل توجهی احساس آرامش کرد. گفت حالا «با» من بیشتر احساس واقعی‌تری دارد و شاید بعدتر بتوانیم به رؤیا بازگردیم به این دلیل که «شاید شما از من مراقبت می‌کنید تا این‌که راحت مرا تحلیل کنی».

من رؤیای «بستنی» دولورس را همچون نقطه‌ی گذار مهمی می‌بینم که تغییر در ساختار روانی او را از گسستگی به تعارض نشان می‌دهد. به نظرم این نشانگر آگاهی او از فرایندهای گسستگی‌‌اش و چگونگی استفاده از آن‌ها بود -اوه! این فقط یک رؤیاست؛ می‌توانم بستنی بخورم بدون این‌که چاق بشوم- و همزمان آگاهی از این‌که استفاده‌اش از گسستگی دیگر یکپارچه نبود. او مادرش را می‌دید که طوری او را نگاه می‌کند گویی واقعی است و می‌دانست درباره‌ی من هم این حس را دارد. او به صورت خودکار از پس کشیدن آگاهی‌اش از آنچه در رابطه‌ی اینجا-و-اکنون‌مان رخ می‌داد، ناتوان شده بود و بنابراین مجبور شده بود که از ­تعارضش میان حالت‌های خود آگاه شود که برخی‌شان نیازها و امیال و خواسته‌هایش و برخی دیگر ترس‌ها و شرم و خشمش را دربر داشتند. حالا بیشتر تعارضات او به چشم می‌خورد تا گسست‌هایش.

گمان می‌کنم این تغییر دولورس سهم بسزایی در توانمندسازی من در اشاره به بخشی از او داشت که پیشتر «غیر-من» بود و نمی‌توانست در خودنگری سهمی داشته باشد. احساس کردم که او می‌توانست تفاوت‌های مرا به عنوان «دیگری» بپذیرد و من کمتر می‌ترسیدم که دلبستگی‌مان به شکلی جبران‌ناپذیر گسسته شود. فهمیدم که احساس سابقم که جرأت حس کردن آن را نداشتم به هسته‌ی اضطراب نابودی در دولورس پاسخ می‌داد که ما بعدتر از خلال کاری که در رابطه با رؤیای «تلفن کارتی» باهم کردیم، آن را پروردیم. به بیان دیگر معتقدم که احتمالاً توانایی من در دسترسی به تجربه‌ی خود گسسته‌ام و حرف زدن با او در این‌باره، «حکم بالینی» ساده و یک‌سویه‌ای نبود (ن.ک برومبرگ، ۱۹۹۸)، بلکه بخشی از فرایندی دوتایی بود که شامل تغییر وضعیتی در دولورس می‌شد و من از نظر عاطفی پاسخگوی آن بودم اما هنوز از حیث شناختی پاسخگو نبودم -تغییری در ساختار روانی که نسبت به قبل ظرفیت بیشتری برای در لحظه ماندن با من و پردازش بیناسوژگی و آنچه میان ما رخ می‌داد، ایجاد می‌کرد.

آنچه در ادامه می‌آید بخشی از جلسه‌ای است که حدود شش ماه بعد از دو روزی برگزار شد که باز هم مرد دیگری (پیتر) دولورس را پس زد، مردی که در ابتدا به نظر می‌رسید مشتاق اوست و می‌شد توجه واقعی دولورس نسبت به او را دید. جلسه گواهی بود بر رشد توانایی دولورس در کار در زمینه‌ی انتقال/انتقال متقابل و راحت‌تر نگه داشتن تعارضات درونی.

«دیروز کلاً رژیمم را کنار گذاشتم. چه هدر دادنی! باز دارم همان کار را می‌کنم! این هم از یه مرد دمدمی دیگر!».

پرسیدم «هدر دادن چی؟»

بی‌درنگ و کوتاه پاسخ داد «اوه، این همه وقت و زحمت». پرسیدم: «وقت و زحمت؟».

با خنده‌ای تحقیرآمیزی گفت: «آره، باید کلی زحمت بکشی تا مردی احساس کند شما بیش از آنچه حقیقت دارد، دوستش دارید».

پاسخ دادم: «اوه! به گمونم مرا هم گول زدی. فکر می‌کردم بخشی از تو داشت از بودن با پیتر لذت می‌برد».

(سکوتی طولانی) زیرلب گفت: «حالا احساس حماقت می‌کنم. مجبورم کردی بخشی از خودم را حس کنم که  از بودن با او شاد بود و به قرار بعدی‌ام فکر نمی‌کرد، من از آن بخشم متنفرم. احساس می‌کنم این بخش می‌خواهد سروسامانم بده».

‌پرسیدم: «سروسامانت بده؟»، «آره، آدم مناسبش هنوز آن بیرون است و من او را نخواهم داشت. هیچی نخواهم داشت».

پاسخ دادم: «مردی که داریش مثل هیچی می‌ماند؟».

(او شروع به گریه کرد). «آره. و من احساس هیچی بودن می‌کنم! از درون خالی‌ام. وقتی چنین حسی دارم از خودم متنفر می‌شوم».

«پس وقتی به خودت اجازه می‌دهی احساس کنی یکی تغذیه‌ات می‌کند و واقعاً آن را احساس می‌کنی -بخش دیگر وجودت کاری می‌کند که احساس حماقت کنی».

«فکر کنم وقتی با پیتر بودم همین اتفاق افتاد. درست آخر قرار بود. شاید برای همین دکم کرد. احساس می‌کردم من سردترم و فاصله دارم و برای پوشاندن همچین فضایی شروع کردم به چاپلوسی او. خیلی با چیزی که پیشتر بودم فرق داشت. می‌دیدم که فهمیده همه‌ی این‌ها الکی است و گیج شده بود. ولی من نمی‌توانستم بس کنم».

پاسخ دادم: «آره. دوست داشتی باهاش باشی و نمی‌خواستی از دستش بدی، ولی باید بخش دیگری از خودت را هم که واقعاً درگیر شده و از آن شرمگین بود، راضی می‌کردی طوری که انگار واقعاً درگیر آدمی شدن احمقانه ا‌ست چون داری مرد بهتری را که هنوز آن بیرون است، از دست می‌دهی. پس تو سعی کردی راهی پیدا کنی که این دو بخش را راضی کنی و حس کردی چقدر می‌تواند غیرممکن باشد».

(با عصبانیت) «همچین چیزی را باور نمی‌کنم! غیرممکن نیست. کاری می‌کنی حس کنم زیاده‌خواهم. چرا نباید بهترین‌ها را داشته باشم؟».

«متوجهم که نحوه‌ی بیانم باعث شرمندگی‌ات می‌شود». پرسیدم: «انگار دارم بهت می‌گویم تو حریصی؟».

«آره! دقیقاً. انگار همه‌چیز را می‌خواهم! من هیچی ندارم! چه فایده‌ای دارد که خوشگل و جذاب باشی؟ عصبانی‌ام». (سکوت)

صدایش اینجا عوض شد و حس کردم که چطور تقلا می‌کند که با تعارضش کنار بیاید. او ادامه می‌دهد که: «می‌خواستم بگویم شاید برای همین دست از رژیم کشیدم، که آخر هفته چون عصبانی بودم پُرخوری کنم. ولی می‌دانم که این‌طور نیست. عصبانی بودم اما خشمگین بودن حالم را بهتر می‌کرد. در واقع چیزی را پوشاندم که واقعا مرا می‌ترساند؛ احساس می‌کنم قرار است ناپدید شوم… انگار چیزی درونم نیست و احساس می‌کنم واقعی نیستم. فکر می‌کنم برای این است که می‌خورم نه برای خشم. احساس نفرت باعث می‌شود دوباره احساس کنم آدمم».

آنچه در ادامه می‌آید، مرحله‌ای از کار من و دولورس است زمانی که او در درمان بسیار پیش رفته بود و شامل مجموعه‌ای از رؤیاهاست که سبب شد برخی از دردناک‌ترین خاطراتش را به یاد بیاورد. این رؤیاها در مرحله‌ای از درمانش پیش‌آمدند که توانسته بود اعتماد کند که وقتی مشغول زنده کردن عواطف تروماتیک اولیه است که خارج از کنترل او بوده، من نخواهم گذاشت غرق شود. احساس می‌کرد می‌تواند روی من حساب کند تا به ترس و شرمش پاسخ دهم و کمک کنم تا بتواند آن‌ها را تعدیل کند. من این مطالب را از این‌رو اضافه می‌کنم که احساس می‌کنم نمونه‌ی جالب و بدیعی از رابطه‌ی میان رؤیاها، کنش‌نمایی، گسست و تروماست. اما از طرفی هم مایل به بیان آن نیستم از این‌رو که بسیار «شسته‌و‌رفته» است و نمی‌خواهم طوری به نظر رسد که گویی همه‌ی درمان‌هایم این‌طور از آب درمی‌آیند. گرچه من و دولورس به برخی خاطرات تروماتیک اولیه دست پیدا کردیم و توانستیم آن‌ها را تحلیل کنیم، اما به‌ندرت تجربه کردم که رخداد‌های حقیقی اولیه برای درمان بقایای تروما ضروری باشد.

«با زوج دیگری در آپارتمانم بودیم. داشتیم دسر با سس شکلات درست می‌کردیم. رفتم تا چیزی که لازم داشتم را بیاورم که دیدم مردی دارد نگاهم می‌کند. سعی کردم پنهان شوم چون می‌ترسیدم چیزی را که برای دسر نیاز دارم، بردارد. کلی چیز داشتم از جمله کمی تکیلا. دوتا بطری تکیلا بود و من یکی از آن‌ها را بردم تا با دسر قاطی کنم. دلیل این‌که تکیلا را انتخاب کردم این بود که دوتا تکیلا داشتم و من نمی‌خواستم از چیزی استفاده کنم که فقط یکی ازش دارم. اگر دومی را بهش می‌دادم مشکلی نبود چون بی‌تکیلا نمی‌ماندم. خیلی عصبانی شدم و احساس کردم حالا هیچی ندارم، هرچند که آن یکی را داشتم».

برای هردومان مشخص بود که این رؤیا دوباره روی مسئله‌ی توانایی‌اش در پیدا کردن مرد مناسبی دست گذاشته. اگر یکی را برمی‌داشت دیگر نمی‌توانست «دیگری» را داشته باشد؛ مگر این‌که اولی عین دومی می‌بود در این صورت او می‌توانست دومی را از دست دهد. اما برخلاف رؤیاهای پیشین که در آن‌ها انتخاب ناممکن بود چراکه منجر به پوچی می‌شد، به نظر می‌رسید در اینجا رؤیاپرداز بخشی از او بود که حالا می‌توانست فعالانه درگیر روند انتخاب و تجربه‌ی تعارض درونی میان فقدان و لذت همراهش شود (همچنین ن.ک برومبرگ، ۲۰۰۱).

جلسه‌ی بعد رؤیای دیگری را آورد:

خواب دیدم در محله‌ای هستم که توش بزرگ شدم. در خیابان سوم بودم، آنجا دکانی بود که ساندویچ سوسیس کبابی و مرغ کبابی می‌فروخت. یک نفر سوسیس کبابی خرید و یک دقیقه آنجا گذاشت. وقتی برگشت نبود و به جایش ساندویچ مرغ کبابی آنجا بود. من مرغ کبابی دوست ندارم اما عاشق سوسیس کبابی‌ام و مخصوصاً این‌که وقتی بچه بودم عاشق سوسیس‌های آن دکان بودم. جو عادت داشت آنجا پُرخوری کند.

پرسیدم: «فکر می‌کنی آیا ممکن است به خودت اجازه داده باشی به آن رؤیا برگردی و حس کنی که جلو دکان  چطور است -که اطرافت را نگاه کنی و ببینی وقتی آنجا ایستادی چه‌چیزی توجهت را جلب می‌کند؟»[۳] او قبلا بارها با موفقیتی جزئی چنین کرده بود اما این‌بار تلاشش  به‌وضوح دیده می‌شد. همین که او داشت به فضای رؤیایش وارد می‌شد، می‌توانستم حس کنم که آشفته شده و تلاش می‌کرد پنهانش کند. به او گفتم می‌توانم نگرانی‌اش را درک کنم و تعجب می‌کردم اگر می‌خواست به این مسئله برگردد یا می‌خواست کمی بیشتر روی آن فکر کند، هر وقت احساس کرد که بیان چیزی برایش سنگین است با بالا بردن دست به من علامت دهد. به نظر می‌رسید که او آرام است و می‌خواست بیشتر روی خوابش بماند چون احساس می‌کرد به چیز مهم اما خطرناکی نزدیک شده است.

پرسیدم وقتی اطرافت را نگاه کردی چه دیدی و پاسخ داد ماشینی دیده که کنار آن دکان پارک شده بود. پرسیدم آیا می‌تواند نزدیکش شود و او دستش را آرام بالا برد اما بعد پایین آوردش و گفت احساس کوچک بودن و وحشتزدگی می‌کند.

«می‌توانم مردی را ببینم که از ماشین نگاهم می‌کند. فکر می‌کنم می‌توانم برادرم و دوستش را هم ببینم که دارند نزدیک آن دکان بازی می‌کنند و سعی می‌کنم توجه‌شان را جلب کنم اما محلم نمی‌گذارند. مردی که در ماشین است شاید همان مردی باشد که سوسیس خرید. احساس می‌کنم برادرم و دوستش آن مرد را می‌شناسند ولی وانمود می‌کنند که او را نمی‌شناسند.»

ناگهان هق‌هقی هیستریک سر داد و گفت چیزی یادش آمده که کاش نمی‌آمد، ماجرایی که وقتی تقریباً ده‌ساله بوده با مردی در ماشین داشته… اتفاقی جنسی.

«یادم هست که آلت تناسلی‌اش را نشانم داد، ولی دیگر یادم نیست چه اتفاقی افتاد. بعد از آن چیزی در خاطرم نیست. ولی به یاد دارم که به سمت خانه ‌دویدم و مادرم آنجا بود و من هق‌هق گریه می‌کردم طوری که نفسم بند آمده بود. یادم نیست مادرم چه گفت ولی فکر نمی‌کنم کسی مرا جدی گرفته باشد. یادم است وقتی ۱۳‌ساله بودم موشی در اتاقم دیدم و جیغ‌زنان سمت مادرم دویدم ولی او حرفم را باور نمی‌کرد. یک‌بار وقتی پدر و مادرم بیرون رفتند و برادرم مرا می‌پایید همین‌ اتفاق افتاد. وقتی به پدر و مادرم درباره‌ی کاری که با من کرد، گفتم حرفم را باور نمی‌کردند. یادم نیست چه بود. احساس کردم حرف بدی زدم که نمی‌شد مرا بخشید. می‌توانم حالت چهره‌‌ی مادرم را ببینم. انگار، فقط ثانیه‌ای مجبور شد مرا باور کند و من تصویرش را برای همیشه نابود کردم. فکر می‌کنم بدترین روز زندگی‌ام بود. کاش هرگز این حرف را  نگفته بودم.»

بعد شروع کرد به صحبت درباره‌ی این‌که فاش کردن «رازی» که می‌دانسته مادرش ناگزیر پذیرفته، چه حسی داشته، هرچند که بعدتر به خودش قبولانده که درست نبوده. به‌تدریج جزئیات بیشتری از «راز» فاش شد که بسیاری از آن به جزئیات رؤیاهایش همچون تکیلا، سوسیس و «مردان ناپاک» و وجوهی از رابطه‌اش با جو مربوط می‌شدند که یادآوری‌ آن چنگی بود بر دلش. با پیش رفتن در تحلیل، رازهای دیگری از پی آمدند که شامل رازهایی درباره‌ی وجوهی از رابطه‌ی ما می‌شد و او آن را جدا نگه داشته بود -حقایقی تجربی که حالا قابل فکر کردن و گفتن و بحث‌کردن شده بودند، نسخه‌ی جدیدی از چیزی که به شکل جبران‌ناپذیری چنان بد بود که دلبستگی‌ بین ما را به شکلی درهم می‌شکست.

کودا[۴]

تین روزنباوم (۲۰۰۲) حقیقت تلخ تروما را از طریق آیرونی «بقا» شرح می‌دهد. او می‌نویسد:

بستن در خانه امنیت نمی‌آورد. ولی شاید بتوانی در را روی خودت ببندی. در یکی از آن اتاق‌ها پنهان شوی، حتی شاید زیرشیروانی. درون خودت بخزی و روی شهامتت را بپوشانی. کمی بعد، شانس این را داری که کسی حتی متوجه رفتنت هم نشود… تنها راهی که می‌ماند این است که اگر خواستی، دوباره ظاهر شوی [ص.۱۴۹].

سرانجام دولورس دوباره ظاهر شد اما می‌خواهم اجازه دهید در اینجا داستان درمان او را به پایان رسانم و تنها این را اضافه کنم که بله، علائم پرخوری‌اش به‌تدریج متوقف شد، ازدواج کرد، و این‌طور شنیدم که می‌تواند زندگی خلاقه و عاشقانه‌ای با همه‌ی پستی‌وبلندی‌ها و رضایت و کلافگی و امیدها، داشته باشد. «حقیقت» در وضعیتی گسسته به مثابه خاطره‌ای عاطفی است بی آن‌که شرح منسجمی از ریشه‌های تروماتیک آن را نگه دارد و درنتیجه باقی خود را «تسخیر» می‌کند. و مانند وحشتی شبح‌وار باقی می‌ماند حتی در یک تحلیل موفق مگر این‌که واقعیت ادراکی دیگری میان بیمار و روانکاو ساخته شود که بتواند به طریقی ساختار روایی را تغییر دهد که گسستگی را چنان نگه‌داشته گویی گذشته خطری کنونی است (بومبرگ، ۱۹۹۸، ۲۰۰۰a).

من منظری از رشد شخصیت روانکاوانه را مطرح می‌کنم که در آن بخشی از کنش درمانی متکی به آزادی روانکاو در استفاده‌ی بهینه از گسستگی به مثابه فرایندی بینافردی است (درمانگر مانند بیمار گسست را تجربه می‌کند) و در این کار افزایش ظرفیت بیمار در خودتنظیمی عواطف است جایی که تروما اثرش را بر جای گذاشته. مفهوم بالینی آن این است که کانون کنش درمانی در محتوایی نیست که به روانکاو گفته می‌شود، گویی فانتزی «مدفونی» است که با کنار هم گذاشتن ارتباط میان تداعی‌های بیمار شکل می‌گیرد. در عوض کنش درمانی شناخت عواطفی است که از خلال کنش‌نمایی بین بیمار و روانکاو رد‌وبدل می‌شود؛ جایی که شانس آن را دارد تا با پیوند به درک عاطفی آنچه در اینجا-و-اکنون رخ می‌دهد، نمادین شود. از این منظر، بینش برساخته‌ی تعاملات مختلف و دگرگون حالت‌های-خود بیمار و روانکاو است –که از خلال تأثیر متقابل «محتوای تداعی» و «بافت گسسته»‌ است که سازمان می‌یابد.

نکته‌‌ی واپسین: فوران شدید عواطف در درمان فی‌نفسه نشانگر وجود تروما نیست. همان‌طور که ویلیام وردزورث (۱۸۰۲) نوشت: «سرریز شدن خودبه‌خود احساسات شدید» چیزی است که شعر را می‌سازد اما «ریشه‌ در عواطفی دارد که در آرامش به یاد می‌آیند» (ص. ۸۸۶). ما به عنوان درمانگر می‌دانیم که سرریز شدن خود‌به‌خود احساسات شدید اغلب نه به شعر بلکه به تناقض منجر می‌شود -نمی‌توان منشاء طغیان آشوبناک عواطفی که زندگی خود را دارند، در آرامش به یاد آورد چراکه در آرامش تجربه نشده‌اند. یکی از اهداف ما درمانگران این است که به بیماران‌مان کمک کنیم تا بتوانند سرریز شدن خودبه‌خود احساسات شدید را با شرم‌ و وحشت تجربه نکنند بلکه در فضایی امن تجربه کنند. اگر درمان در بستری آرام برای زیستن دوبارۀ عواطف باشد -اگر به تغییر شکل عواطف تروماتیک به قوه‌ای برای «شعر» یاری رسانیم- دیگر چه چیز لازم است؟ پاسخ من این است که یک محیط بینافردی «به‌قدر کافی ایمن» -محیطی که هم برای اصالت عواطف روانکاو جا داشته باشد و هم برای بازیابی کنش و نمادین‌سازی تجربه‌ی تروماتیک اولیه که کورکورانه نتیجه‌ی اولیه را بازتولید نمی‌کند. باور دارم از طریق این تغییر شکل تروما به «شگفتی‌های ایمن» است که اشباح گسسته‌ی «غیر-من» کم‌کم دست از تسخیر برمی‌دارند و هرچه فعالانه‌تر و آشکارتر به عنوان تنظیم‌کننده‌ی عواطف، بازتابنده‌-خود در بخشی از «من» مشارکت می‌کنند.

این مقاله با عنوان «One Need Not Be a House to Be Haunted» در سایت نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه شده و در تاریخ ۳ شهریور ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱]. Enactment.

[۲]. نسخهی قدیمی‌تری از این مقاله با عنوان «تروما، تنظیم عاطفه و فرایند بالینی» در ژانویه‌ی ۲۰۰۲ به‌عنوان پنلی در افتتاحیه‌ی کنفرانس انجمن ملی روانکاوی روابط و روان‌درمانی (IARPP)، در هتل والدورف آستوریا شهر نیویورک ارائه شده است.

[۳]. من  بر این باورم که رؤیا در اصل واقعیتی است غیرخطی و باید بین آن ارتباطی برقرار کرد، نه به عنوان یک نوع داستان یا فیلم، بلکه مانند فضایی واقعی که بیمار در آن بوده (برومبرگ، ۲۰۰۰). با پذیرفتن این‌که رؤیاپرداز درون رؤیایش و درون واقعیت روانی متمایز خودش است – نه‌تنها در روانکاوی نگاه‌مان نسبت به رؤیا تغییر می‌کند، بلکه هر آنچه میان خودمان و بیمار اتفاق می‌افتد نیز متفاوت تجربه می‌شود و ازجمله نحوه‌ی ادراک و استفاده‌ی ما از آنچه زمینه‌ی انتقال و انتقال متقابل می‌خوانیم. من دریافته‌ام که اغلب افراد به ویژه در حضور «دیگری»‌  ظرفیت این را دارند که همزمان با حفظ واقعیت بیداری خود دوباره به فضای رؤیا خود وارد شوند، و برخی افراد در درمان آسان‌تر و طبیعی‌تر از سایرین چنین می‌کنند. از کارهای خودم و دیگران (ازجمله پژوهش‌های رابرت بوسناک، تحلیلگر یونگی، ۱۹۹۶) دریافتم که این تصور درست است و آنچه در روانکاوی استفاده‌ی درمانی از «فضای بالقوه» می‌خوانیم (وینیکات ۱۹۶۷،۱۹۷۱) مؤثر است چراکه بیمار و روانکاو همزمان از این ظرفیت به نفع هدفی مشترک استفاده می‌کنند -هر یک واقعیت بیداری دیگری را چنان در برمی‌گیرد گویی «رؤیای» خودش است.

[۴]. قطعه‌ی آخر موسیقی

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.