skip to Main Content
فراتر از کنش‌گر و کنش‌پذیر: دیدگاهی بیناذهنی به ثالثیت | جسیکا بنجامین

فراتر از کنش‌گر و کنش‌پذیر: دیدگاهی بیناذهنی به ثالثیت | جسیکا بنجامین

فراتر از کنش‌گر و کنش‌پذیر: دیدگاهی بیناذهنی به ثالثیت | جسیکا بنجامین

فراتر از کنش‌گر و کنش‌پذیر: دیدگاهی بیناذهنی به ثالثیت | جسیکا بنجامین

عنوان اصلی: Beyond Doer and Done To: an Intersubjective View of Thirdness
نویسنده: جسیکا بنجامین
انتشار در: The Psychoanalytic Quarterly
تاریخ انتشار: ۲۰۰۴
تعداد کلمات: ۱۳۹۴۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۲ ساعت
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

فراتر از کنش‌گر[۱] و کنش‌پذیر[۲]: دیدگاهی بیناذهنی[۳] به ثالثیت[۴]

کار تحلیلی بر مبنای دیدگاه بیناذهنی دو سوژه‌ی شرکت‌کننده مستلزم نظمی‌ست که ریشه در گرایش به شرایط ساختاری ثالثیت دارد. نویسنده نظریه‌ای ارائه می‌دهد که شامل شکل اولیه‌ای از ثالثیت است که مستلزم تجارب یگانه و سازگاری است، که به عنوان تفرد در ثالثیت نامیده می‌شود، همان‌طور که اشکال بعدی اخلاقی و نمادینِ ثالثیت که تفکیک‌گذاری را تعریف می‌کند، یعنی ثالثیت در تفرد. از نظر بالینی، مفهوم ثالثیت بیناذهنیِ متحد یا مشترک، فروپاشی را بر اساس دوبودگیِ متقابل[۵] [بیناذهنی] در تنگنا[۶] و فعلیت شرح می‌دهد، و نشان می‌دهد که چگونه شناخت از طریق تسلیم[۷] احیا می‌گردد.

معرفی مفهوم بیناذهنی به روان‌کاوی پیامدهای بسیار مهمی داشته است و به گونه‌های مختلفی فهمیده شده است. وضعیتی که در این مقاله به شرح آن خواهم پرداخت، بیناسوژگی را از منظر رابطه‌ی شناخت متقابل تعریف می‌کند – رابطه‌ای که در آن هر شخصْ دیگری را «به عنوان یک سوژه» تجربه می‌کند، ذهنی که می‌توان از طریق آن «حس کرد»، اما هم‌چنان مرکز احساسات و ادراکِ مجزایی دارد. پیشینه‌ی دیدگاه من در مورد بیناسوژگی از یک سو به هگل (۱۸۰۷؛ کوژِو ۱۹۶۹) می‌رسد و از سوی دیگر به متفکران معتقد بر نظریه‌ی رشد، وینیکات (۱۹۷۱) و اشترن (۱۹۸۷) –که با روشی کاملاً متفاوت و مختص به خود– سعی می‌کنند فرآیندی را مشخص نمایند که توسط آن می‌توانیم دیگری را که ذهنی مجزا اما مشابه دارد، درک کنیم.

بر خلاف مفهوم بیناذهنی به مثابه «سیستم تأثیر مشترک متقابل»– مربوط به «هر عرصه‌ی روان‌شناختی که از طریق جهان‌های متعاملِ تجربه ایجاد شده باشد» (استولورو، و اَتوود، ۱۹۹۲، ص ۳) – که نظریه‌پردازان نظام‌های بیناذهنی من‌جمله استولورو، اتوود و اورنج به آن اشاره داشته‌اند (اورنج، اتوود و استورولو، ۱۹۹۷)[۸]، تأکید من، هم از نظر رشدی و هم از نظر بالینی، بر این است که ما در واقعیت چگونه به تجربه‌ی حس شده‌ی دیگری برسیم که موجودی مجزا اما مرتبط است و ما در کنش متقابل با او هستیم. ما چگونه حس می‌کنیم که «ذهن‌های دیگری هم (آن بیرون) وجود دارد» (رجوع شود به اشترن ۱۹۸۵)؟

برای روشن ساختن این تجربه‌ی پدیدار‌شناختی ذهن‌های دیگر، من –مانند دیگر منتقدان بیناذهنی دکارت‌گرایی فرویدی– بر کیفیت تأثیرگذاری مشترک و متقابلِ تعامل بین سوژه‌ها، بر تردد گیج‌کننده‌ی خیابان‌های دوطرفه، تأکید می‌کنم. اما این شناخت نظریِ تأثیر بیناذهنی نباید چشم ما را بر قدرت واقعی تجربه‌ی روانی ببندد، تجربه‌ای که اغلبِ اوقات خیابانی یک‌طرفه را می‌ماند – که در آن ما این حس را داریم که یک نفر کنش‌گر است و دیگری کنش‌پذیر. یک نفر سوژه است، دیگری اُبژه – همان‌طور که نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای آن را به راحتی به تصویر می‌کشد. مشکل اصلی پذیرفتن این است که اُبژه‌ی احساسات، نیازها، اعمال و افکار ما در واقع سوژه‌ای دیگر و یک مرکز هستی برابر است (بنجامین ۱۹۸۸، ۱۹۹۵a).

فراتر از کنش‌گر[۱] و کنش‌پذیر[۲]: دیدگاهی بیناذهنی[۳] به ثالثیت[۴]

کار تحلیلی بر مبنای دیدگاه بیناذهنی دو سوژه‌ی شرکت‌کننده مستلزم نظمی‌ست که ریشه در گرایش به شرایط ساختاری ثالثیت دارد. نویسنده نظریه‌ای ارائه می‌دهد که شامل شکل اولیه‌ای از ثالثیت است که مستلزم تجارب یگانه و سازگاری است، که به عنوان تفرد در ثالثیت نامیده می‌شود، همان‌طور که اشکال بعدی اخلاقی و نمادینِ ثالثیت که تفکیک‌گذاری را تعریف می‌کند، یعنی ثالثیت در تفرد. از نظر بالینی، مفهوم ثالثیت بیناذهنیِ متحد یا مشترک، فروپاشی را بر اساس دوبودگیِ متقابل[۵] [بیناذهنی] در تنگنا[۶] و فعلیت شرح می‌دهد، و نشان می‌دهد که چگونه شناخت از طریق تسلیم[۷] احیا می‌گردد.

معرفی مفهوم بیناذهنی به روان‌کاوی پیامدهای بسیار مهمی داشته است و به گونه‌های مختلفی فهمیده شده است. وضعیتی که در این مقاله به شرح آن خواهم پرداخت، بیناسوژگی را از منظر رابطه‌ی شناخت متقابل تعریف می‌کند – رابطه‌ای که در آن هر شخصْ دیگری را «به عنوان یک سوژه» تجربه می‌کند، ذهنی که می‌توان از طریق آن «حس کرد»، اما هم‌چنان مرکز احساسات و ادراکِ مجزایی دارد. پیشینه‌ی دیدگاه من در مورد بیناسوژگی از یک سو به هگل (۱۸۰۷؛ کوژِو ۱۹۶۹) می‌رسد و از سوی دیگر به متفکران معتقد بر نظریه‌ی رشد، وینیکات (۱۹۷۱) و اشترن (۱۹۸۷) –که با روشی کاملاً متفاوت و مختص به خود– سعی می‌کنند فرآیندی را مشخص نمایند که توسط آن می‌توانیم دیگری را که ذهنی مجزا اما مشابه دارد، درک کنیم.

بر خلاف مفهوم بیناذهنی به مثابه «سیستم تأثیر مشترک متقابل»– مربوط به «هر عرصه‌ی روان‌شناختی که از طریق جهان‌های متعاملِ تجربه ایجاد شده باشد» (استولورو، و اَتوود، ۱۹۹۲، ص ۳) – که نظریه‌پردازان نظام‌های بیناذهنی من‌جمله استولورو، اتوود و اورنج به آن اشاره داشته‌اند (اورنج، اتوود و استورولو، ۱۹۹۷)[۸]، تأکید من، هم از نظر رشدی و هم از نظر بالینی، بر این است که ما در واقعیت چگونه به تجربه‌ی حس شده‌ی دیگری برسیم که موجودی مجزا اما مرتبط است و ما در کنش متقابل با او هستیم. ما چگونه حس می‌کنیم که «ذهن‌های دیگری هم (آن بیرون) وجود دارد» (رجوع شود به اشترن ۱۹۸۵)؟

برای روشن ساختن این تجربه‌ی پدیدار‌شناختی ذهن‌های دیگر، من –مانند دیگر منتقدان بیناذهنی دکارت‌گرایی فرویدی– بر کیفیت تأثیرگذاری مشترک و متقابلِ تعامل بین سوژه‌ها، بر تردد گیج‌کننده‌ی خیابان‌های دوطرفه، تأکید می‌کنم. اما این شناخت نظریِ تأثیر بیناذهنی نباید چشم ما را بر قدرت واقعی تجربه‌ی روانی ببندد، تجربه‌ای که اغلبِ اوقات خیابانی یک‌طرفه را می‌ماند – که در آن ما این حس را داریم که یک نفر کنش‌گر است و دیگری کنش‌پذیر. یک نفر سوژه است، دیگری اُبژه – همان‌طور که نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای آن را به راحتی به تصویر می‌کشد. مشکل اصلی پذیرفتن این است که اُبژه‌ی احساسات، نیازها، اعمال و افکار ما در واقع سوژه‌ای دیگر و یک مرکز هستی برابر است (بنجامین ۱۹۸۸، ۱۹۹۵a . . .

محدودیت دسترسی
دسترسی ویژه

برای دسترسی کامل به محتوای تخصصی تداعی بایستی اشتراک ویژه تهیه کنید.

با فعال‌سازی اشتراک ویژه، امکان مطالعهٔ آنلاین تمام مقالات تداعی—از نظریات روانکاوی تا تکنیک‌های بالینی—برای شما فراهم می‌شود.
اشتراک ویژه صرفاً برای مطالعهٔ آنلاین است و دانلود پی‌دی‌اف در آن گنجانده نشده است.

برای فعال‌سازی اشتراک، ابتدا وارد حساب کاربری شوید و سپس در بخش «اشتراک ویژه» پلن موردنظر را انتخاب کنید.

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

Back To Top
×Close search
Search