skip to Main Content
علیت و مسکنت نا-باشنده‌ای پیشاهستی‌شناختی: پیرامون سوژه‌ی لکانی

علیت و مسکنت نا-باشنده‌ای پیشاهستی‌شناختی: پیرامون سوژه‌ی لکانی

علیت و مسکنت نا-باشنده‌ای پیشاهستی‌شناختی: پیرامون سوژه‌ی لکانی

علیت و مسکنت نا-باشنده‌ای پیشاهستی‌شناختی: پیرامون سوژه‌ی لکانی

عنوان اصلی: Causation and Destitution of a Pre-ontological Non-entity: On the Lacanian Subject
نویسنده: پل فرهاگه
انتشار در: کتاب Key Concepts of Lacanian Psychoanalysis
تاریخ انتشار: ۱۹۹۸
تعداد کلمات: ۹۱۳۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۵۱ دقیقه
ترجمه: خشایار داودی‌فر

علیت و مسکنت نا-باشنده‌ای پیشاهستی‌شناختی: پیرامون سوژه‌ی لکانی[1]

مقدمه

سوژه چیزی نیست جز امکان‌ناپذیری بازنمایی دالی خویش. اسلاوی ژیژک[2]

بی‎‌شک مفهوم سوژه یکی از رایج‌ترین و مهم‌ترین مفاهیم لکانی است که از طریق آن می‌توان تمام سیر اندیشه‌ی او را بررسی کرد. لکان در ابتدا پیرامون من {I یا je} می‌نوشت اما خیلی زود محور نوشتارهایش به سوژه بدل شد. هر دوی این دال‌ها بیان‌گر کوشش لکان برای فاصله گرفتن از تفاسیر پسافرویدی مفهوم ایگو هستند. این کوشش به ساخت نظریه‌ی خود وی منجر شد.

سوژه در لکان متقدم بایست در تضادی رادیکال با ایگو فهمیده شود. ایگو به ساحت تصویری تعلق دارد، حال آن که سوژه مربوط به ساحت نمادین است. سوژه، سوژه‌ی ضمیر ناآگاه است، همانطور که فروید با واژه‌ی آن {id یا das Es} بدان اشاره کرده، حال آن که ایگو صرفاً زنجیره‌ای از همسان‌سازی‌های بیگانه کننده است.

لکان تا اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ بر تقابل میان ساحت تصویری و نمادین تأکید داشت. اما در اینجا تغییری قابل توجه رخ می‌دهد؛ به جای تقابل و شکاف میان سوژه و ایگو، شکاف و دوپارگی خود سوژه مد نظر قرار گرفته می‌شود. در اینجا به جای عبارت «سوژه» عبارت «سوژه‌ی شکافته شده» مطرح می‌شود؛ یعنی سوژه بر اساس زبان شکاف می‌خورد.[3]

همچنین با مفهوم‌سازی ساحت واقع، تغییر عمده‌ی دیگری نیز رخ می‌دهد. از سمینار یازدهم به بعد ساحت واقع بدل به مفهومی اساسی در نظریه‌ی لکانی می‌شود که نظریه‌ی سوژه را نیز اساساً دستخوش تغییر می‌کند.[4] در این نوشتار با به کارگیری این سه مدخل متفاوت بر این بخش از توسعه‌ی نظریه‌ی لکان متمرکز خواهیم بود.

در بخش نخست ما به بررسی زمینه‌ی عِلی سوژه می‌پردازیم، این که چگونه به وجود می‌آید؟ نشان خواهیم داد که علیت سوژه با مفهوم رانه ارتباط تنگاتنگی دارد و پیوندهای نیرومندی نیز با وضعیت ضمیر ناآگاه دارد. افزون بر این پیوند این مسئله با نظریه‌ی فرویدی را بررسی خواهیم کرد و البته به نظریه‌ی علیت لکان گریزی می‌زنیم و اینگونه افق‌های معرفت‌شناختی را خواهیم گشود.

در بخش دوم به وضعیت هستی‌شناختی سوژه خواهیم پرداخت که واجد تفاوتی اساسی با مفاهیم سنتی است. هستی‌شناسی لکانی نوعی «دگر‌شناسی»[5] است که طی آن بیگانگی همواره سازوکار و البته هویتی است که از سوی دیگری (the Other) می‌آید. افزون بر این سوژه واجد یک وضعیت پیشاهستی‌شناسی صرف است که باز هم به وضعیت ضمیر ناآگاه مرتبط است. سوژه‌ همواره شکافته شده، محو شدنی و در نوسان است و اینگونه واجد هیچ ذات‌مندی نیست.

در بخش سوم و پایانی ما به بررسی ارتباط نظریه سوژه‌ی لکانی و نظریه‌ی وی پیرامون اهداف و نیت‌های روانکاوی می‌پردازیم. در اینجا سازوکار مرکزی جداشدگی است که برای نخستین بار در سمینار یازدهم فرموله گشته و در دهه‌ی ۱۹۶۰ بیشتر بسط یافت.

پیش از این نیز پیرامون این سوژه چندین مقاله و تفسیر منتشر شده است.[6] به طور کلی موضوع نخست یعنی علیت سوژه مسئله‌ای است که کمتر بدان پرداخته شده و این در حالی است که به مسئله‌ی دوم به خوبی پرداخته‌اند. موضوع سوم از دو موضوع پیشین بسیار دشوارتر است چراکه به تکامل نهایی لکان مربوط است.

آغازگاه فرایند: علیت سوژه

آغازگاه لکان برای تعریف سوژه قابل توجه است. وی در سال ۱۹۶۴، در سمینار یازدهم، به سبب این فرض که پویش‌گری جنسی ضمیر ناآگاه را نادیده گرفته است مورد انتقاد واقع شد. وی این انتقاد را با ارجاع دادن منتقدین به نظریه‌ی رانه‌ایش رد کرد، هرچند که وی این مفهوم {رانه} را به گونه‌ای کاملاً متفاوت از نظریه‌پردازان روابط ابژه تفسیر کرده بود.

لکان به تبعیت از فروید رانه را اساساً رانه‌ی جزئی[7] می‌دانست و اعتقادی به وجود رانه‌ی جنسی عمومی که شامل ارتباط متقابل و بسته‌ی دو جنس یا غریزه‌ی مکمل نداشت. کوشش رانه برای بازگرداندن وضعیتی نخستین بر این واقعیت تأکید می‌کند که آن وضعیت نخستین برای همیشه از دست رفته است. هر رانه‌ای حول یک کمبود نخستین و بازگشت ناپذیر می‌گردد که نظریه‌ی روابط ابژه‌ای را در نوری نوین قرار می‌دهد.[8]

در این نقطه می‌توان خطی واضح از ایده‌های فرویدی به خصوص پیرامون لذت/نالذتی و اهمیت آن در تکوین فردی دید. برای فهم این خط بایست به مطالعه‌ی برخی آثار کمتر خوانده شده و دشوارتر فروید رجوع کنیم، مانند پیش‌نویسی برای یک روانشناسی (۱۸۹۵)[9]، آن‌سوی اصل لذت، مقاله‌ی وی پیرامون نفی[10] (۱۹۲۵) و به طور کلی مقالات مابعدروانشناسی او.

چکیده‌ی این ایده‌ها را می‌توان در پیش‌نویسی برای روانشناسی (۱۸۹۵) یافت. به گفته‌ی فروید رشد با از دست دادن تجربه‌ی نخستین رضایت و کوشش در جهت بازیابی تعادل[11] آغازین شروع می‌شود. نخستین واکنش نوزاد شامل وهم نیل به رضایت از دست رفته است (که در خصلت برآورده شدن آرزوها که خصیصه‌ی اصلی رویاها است نشان داده می‌شود) اما این کافی نیست. ارگانیسم بدوی ناچار است در جهان بیرون سرمایه‌گذاری کند تا رضایت از دست رفته را بازیابد. از این نقطه به بعد ارتباط آنچه فروید «وزیکول تمایز نایافته»[12]و «جهان بیرونی» [13]نامیده آغاز می‌شود.[14] دستگاه ذهنی ابتدایی جهان بیرون را از طریق برداشت نمونه‌هایی از آن می‌سنجد. دو سازوکار اساسی که دخیل در این فرایند هستند الحاق[15] و اخراج[16] است که از طریق آنان جهان بیرونی به دو بخش خوب و بد تقسیم می‌شود. آنچه باعث لذت است درون خود نگاه داشته می‌شود و چیزی که منجر به نالذتی شود بیرون انداخته می‌شود. بعدها مشخص خواهد شد که این دو سازوکار پیش‌آهنگ‌های سازوکارهای لکانی‌ هستند. در حال حاضر این آغازگاه است که توجه ما را به خود جلب می‌کند.

فرض فروید آن بود که وضعیت ابتدایی از رضایت وجود دارد که وی آن را وضعیت تعادل می‌نامید. از دست دادن اجتناب ناپذیر این وضعیت رشد را به حرکت در آورده و ویژگی اساسی رانه را فراهم می‌آورد؛ تمایل بازگشت به حالت آغازین. بنابراین تمامی رشد حول یک کمبود نخستین می‌گردد و ایگو نیز حول آن تشکیل می‌شود. فروید و پسافرویدی‌ها بر کسب رضایت جایگزین متمرکز بودند که طیفی از سمپتوم‌های روان‌نژندی تا والایش و خیال‌پردازی‌ها را در بر می‌گیرد. با این حال این رضایت‌های جایگزین هرگز به حد کافی ارضاء کننده نیستند. کمبود، جبران‌ناپذیر است.

نام‌گذاری اصلی فروید بر این کمبود «اختگی» است که حاصل کوشش وی در جهت صورت‌بندی ارتباط میان از دست دادن آغازین و پیشاتناسلی با شرح و بسط ادیپی است. نظریه‌ی اختگی به چند دلیل هرگز نمی‌تواند رضایت بخش باشد. تمرکز فروید بر جنبه‌ی واقعی ماجرا، یعنی مبنای زیستی اختگی نیز کمکی به او نکرد و ناگزیر او را به این نتیجه رساند «پایه‌ی زیستی» را بایست به عنوان محدودیت روانکاوی در نظر گرفت.[17] نظریه‌ی فروید کاملاً تک بعدی است و خود فروید نیز در این زمینه سرسخت باقی می‌ماند. او به جز در یک استثناء، به از دست دادن‌های جز از دست دادن آلت تناسلی بی‌توجه بود و آن استثناء اسطوره‌ی آریستوفان است که در آن جستجویی برای همتا یا جفت اولیه‌اش رخ می‌دهد.[18]

این یک سویگی حاصل باور وی به جهان‌شمول بودن اصل لذت یعنی تمایل به احیای پایداری آغازین بود. هنگامی که فروید کشف کرد «آن‌سوی» اصل لذتی هم وجود دارد که در آن رانه‌ای دیگر در کار است و کوشش بر احیای نوع دیگری از پایداری است وضعیت پیچیده‌تر نیز شد. دوگانه‌ی زندگی در برابر مرگ، بُعدی آن‎سوی یک‌سویگی روان‌نژندی، اختگی و میل را گشود.[19]

این بُعدی است که توسط لکان مورد توجه قرار گرفته است. در واقع آغازگاه لکان همین کمبود و از دست دادن است اما او کمبود و از دست دادنی مضاعف را نیز کشف خواهد کرد. افزون بر آن، تعامل این دو کمبود ساختار سوژه را تعیین خواهد کرد. این دوگانگی همچنین با دو سطح از میل و ژوئیسانس در ارتباط است که در نظریه‌ی لکان از طریق دو گسست حاکم بر هر گفتمان (امکان‌ناپذیری و ناتوانی) بیان می‌شود.[20]

لکان در سمینار یازدهم بحثش پیرامون علیت سوژه را با چیزی آغاز کرد که پیش از این برای مخاطبانش شناخته شده بود؛ رانه که همواره رانه‌ای جزئی است و حول یک کمبود می‌گردد. با این حال لکان در آن بحث با ذکر این که دو کمبود وجود دارد مخاطبانش را شگفت‌زده کرد.[21] اولین کمبود، کمبود زنجیره‌ی دال‌ها و فضای خالی میان دو دال است. این سطح به طور معمول هیستریک -و فرویدی- است که در آن میل هرگز قادر نیست به تمامی بیان شود، چه رسد به ارضاء. در زبان لکانی این امر بدان معنا است که سوژه در رویارویی با معمای میل دیگری می‌کوشد این میل را به زبان بیاورد و بدین ترتیب خود را با دال‌های موجود در میدان دیگری همسان‌ می‌سازد، بی‌آن‌که هرگز بتواند این شکاف میان سوژه و دیگری را پر کند. از این رو حرکت پیوسته‌ی از این دال به دال دیگر رخ می‌دهد که در طی آن سوژه مکرراً ظاهر گشته و ناپدید می‌شود. بیگانگی ناشی از این فرایند حرکتی مداوم و گردشی حول کمبود زنجیره‌ی دال‌ها است که منجر به آنچه لکان ظهور سوژه[22] نامیده است می‌شود. [23]

تا اینجا نظر لکان واقعاً نوین نیست. این امور را می‌توان از دیدگاه سارتر یا آلتوسر نیز فهمید. نوآوری زمانی آغاز می‌شود که لکان مخاطبش را با این ادعا که کمبودی دیگر نیز وجود داشته که آن را پیشینی[24] یا واقع می‌نامد شگفت‌زده می‌کند. به علاوه، کمبود زنجیره‌ی دال‌ها تنها بازبرداشتی[25]از آن کمبود نخستین است، که اصالتش در این واقعیت نهفته است که باید در «ظهور موجود زنده» دریافته شود. همین امر منجر به ظهور تولید مثل جنسی در سطح وابسته به نوع می‌شود که در سطح هر امر فردی تکرار می‌شود. در این مرحله سطح Unbegriff یا ناتوانی در فهمی فراتر از قابلیت فهم کمبود قبلی ایجاد می‌شود. کمبود پیشینی[26]مربوط به بهایی است که حیات بایست پرداخت کند تا تولید مثل جنسی ادامه یابد. از لحظه‌ای که موجود زنده قادر به تولید مثل جنسی می‌شود جاودانگی فردی خود را از دست داده و مرگ بدل به ضرورتی اجتناب ناپذیر می‌شود. فرد در بدو تولد چیزی را از دست می‌دهد که این کمبود بعدها از طریق تمام جایگزین‌ها و ابژه‌ها نشان داده خواهد شد.

لکان می‌کوشد این از دست دادن نخستین را با اسطوره‌ی «لاملا» تبیین کند، ابژه‌ای که از زمان تولد پر می‌کشد و می‌رود و چیزی جز غریزه‌ی ناب زندگی نیست. لاملا معادل با لیبیدو است که چهار شکل ابژه‌ی a تنها نمایندگانش هستند. از این لحظه در اندیشه‌ی لکان قرابتی اساسی میان رانه و مرگ وجود دارد. رانه‌ی جنسی به معنای رانه‌ی مرگ است، پیامدی اجتناب‌ناپذیر از فرایند جنسی. [27]در اینجا لکان ایده‌ی فروید پیرامون Trieb-mischung (تلفیقی از رانه‌های زندگی و مرگ) که در ایگو و اید آمده را تصدیق می‌کند، اما از آن بسیار فراروی خواهد کرد. در واقع لکان نظریه‌ای کاملاً نوین پیرامون علیت را مطرح می‌کند که در آن به آن‌سوی علم معمول، که علاقه‌مند به قانونمندی و پیش‌بینی پذیری است خواهد رفت.

بنابراین برپایی سوژه مبتنی بر تعامل میان حیات و مرگ، میان دو کمبود متفاوت و هم‌پوشانی آن‌ها است. دیگری  «میدان آن موجود زنده‌ای است که سوژه بایست در آن ظاهر شود.» سوژه با کمبودی در گفتمان دیگری مواجه می‌شود که در آن میل دیگری «مانند ماهی لیز می‌خورد، می‌لغزد و می‌گریزد» و معمایی را خلق می‌کند که سوژه باید به آن پاسخ دهد.[28] در آن نقطه سوژه به کمبود پیشینی خویش رجوع می‌کند که منجر به ناپدید گشتنش می‌شود. سوژه در پاسخ به معمای میل دیگری خود و بنابراین ناپدید شدنش را عرضه می‌کند؛ آیا دیگری مرا می‌خواهد؟ آیا حاضر است مرا از دست بدهد؟ این فانتزی که در آن مرگ شخص به عنوان نوعی آزمودن مرزهای عشق دیگری در نظر گرفته می‌شود در کودکان و بزرگسالان به خوبی شناخته شده است؛ آیا او می‌خواهد مرا از دست بدهد؟[29]

نکته‌ی اساسی پیرامون دو کمبود مذکور آن است که تعامل آن‌ها نه متقابل است و نه مکمل، «این کمبودی از زمان پسین است و به کمبودی که در زمان پیشین می‌آید پاسخ خواهد داد.»[30] همپوشانی در آنچه لکان «تقاطع سوژه و دیگری»[31]نامیده است قرار دارد و در آنجا است که عمل دوم که «جداشدگی» نامیده می‌شود صورت می‌پذیرد. تعامل همواره شکست‌خورده‌ی میان این دو کمبود است که ارتباط جنسی را امکان‌ناپذیر می‌سازد. کمبود در سطح بالا (سطح میل) مربوط به امکان‌ناپذیری است، حال آن که کمبود در سطح پایین (سطح ژوئیسانس) به ناتوانی مربوط می‌شود. چهار گفتمان نیز چهار شیوه‌ی مقابله با این دو کمبود هستند.[32]

توضیحاتی که در سمینار یازدهم پیرامون این دو عملیات متقابل، یعنی بیگانگی و جداشدگی داده شده ما را به نکته دوم می‌رساند، وضعیت هستی‌شناختیِ سوژه. همانطور که خواهیم دید این وضعیت بسیار ویژه است زیرا «خصیصه‌ی اصلی سوژه‌ی ناآگاه این است که در … مکانی نامشخص قرار دارد.»[33] با این حال پیش از بررسی این موضوع بایستی ایده‌های لکان پیرامون علیت سوژه را در چارچوب کلی‌تر علیت و وضعیت ضمیر ناآگاه که در بخش نخست سمینار یازدهم توضیح داده شده دریابیم.

در واقع نظریه‌ی لکان در باب کمبودهای دوگانه احتمالاً از ایده‌های وی پیرامون وضعیت ضمیر ناآگاه و همراه با آن مفهوم علیت جدا نباشد. از نظر لکان تفسیر «گوتیک»[34] از ضمیر ناآگاه از اساس اشتباه است. در این مفهوم‌سازی رمانتیک ضمیر ناآگاه به عنوان زیرزمین روان شناخته می‌شود، جایی که تمامی ترس‌ها و امیال باستانی تا روز غیرقابل اجتناب رستاخیزشان دفن شده‌اند. نظریه‌ی فروید از جمله «بازگشت امر پس‌رانده»، «جبر تکرار» و امثال این چیزی بیش از توجیه علمی همین اجتناب‌ناپذیری نیست. واضح است که چنین تصویری یک جبرگرایی تمام عیار است، به شکلی که آدمی تنها می‌تواند آنی بشود که پیش‌تر بوده است. این امر با باورهای مکانیکی/جبراگرای ابتدای قرن بیستم همخوان است اما امید چندانی برای درمان برجای نمی‌گذارد.

لکان نه تنها از این تفسیر تثبیت شده از ضمیر ناآگاه فاصله می‌گیرد، بلکه آن را زیر و رو می‌کند؛ «ضمیر ناآگاه از ساحتِ تحقق‌نایافته، زاده‌نشده و برزخی[35] است.»[36] این امر به عنوان یک فرایند همواره در سرحدات قرار دارد، امری است به خودی خود و یک فضای خالی، یک مغاک[37] است؛ «کار ضمیر ناآگاه نمایاندن شکافی[38]است که روان‌نژندی از طریق آن هم‌آوایی با امر واقع را بازآفرینی می‌کند، امر واقع که چه بسا چندان متعین نباشد.» [39] این مغاکی پیشاهستی‌شناسی است، نه در مرتبه‌ی بودن یا نبودن، بلکه از مرتبه‌ی تحقق نیافته. و اگر این ضمیر ناآگاه محقق گردد همواره به طرزی ناموفق و شکست خورده رخ خواهد داد. تشکیلات ضمیر ناآگاه «موانع» و «نارسایی‌هایی» هستند که بارزترین ویژگی آن‌ها تقطیع زمانی‌شان[40] است؛ ضمیر ناآگاه همزمان باز و بسته می‌شود. مهم است که بدانیم این تحققِ همواره شکست‌خورده در پس‌زمینه‌ای نهان (به سبب ناآگاه بودن) از یگانگی و وحدت رخ نمی‌دهد. برعکس، اصلاً پس‌زمینه‌ای وجود ندارد. لکان این زیر و رو سازی را از طریق بازی زبانی‌اش با «نا {Un}» موجود در ناآگاه {unconscious} خلاصه می‌کند؛ «بگذارید بگویم حد ضمیر ناآگاه Unbegriff است، نه نامفهوم، بلکه مفهومِ کمبود».

بدیهی است که این امر مواضع مختلفی پیرامون مسئله‌ی جبرگرایی می‌گشاید. در کل لکان در این زمینه از فروید خوشبین‌تر است. «همواره مسئله‌ای از سوژه به شکلی نامتعین وجود دارد» و این امر بر هدف و غایت درمان اثر می‌گذارد. اما این نوآوری پا را فراتر از این می‌نهد، چرا که به طرح مفهومی نوینی پیرامون علیت می‌پردازد. نوآوری در آن شیوه‌ای نهفته است که لکان کمبود را در مراحلی دوگانه قرار می‌دهد. اصطلاحات مربوط به این بحث از ارسطو[41] وام گرفته شده‌اند، اما محتوایشان نوین است، اتوماتون[42] {αủτoματov} و توشه {τuχη}.[43]

اتوماتون امری است که به راحتی قابل درک است. این واژه به زنجیره‌ای از دال‌ها مربوط است که «کارکرد ضربان‌مانند ضمیر ناآگاه»[44]در آن مشغول است. سوژه‌ی خط خورده $ زیر این دال‌ها آشکار و نهان می‌شود- «دال سوژه را برای دال دیگر نمایندگی می‌کند.» اینجا در واقع سوژه تعیین می‌شود، امری که لکان بارها و بارها از طریق نظریه‌اش پیرامون این که ضمیر ناآگاه همچون زبان ساختار یافته است[45] نشان داده است. خصلت اتوماتیک این تعین در سمینار وی پیرامون «نامه‌ی ربوده شده» به طرزی ماهرانه نشان داده شده و این نکته را مشخص کرده که زنجیره‌ی دال‌ها واقعاً یک زنجیره است.[46] این همان سطحی از قانون است که علم به دنبالش است و می‌تواند فرد را به حضور همیشگی جبر قانع کند. برای فروید تا سال ۱۹۲۰ و «آن‌سوی اصل لذت» طول کشید تا به شناسایی سفسطه‌ی موجود در این استدلال و در نتیجه حفره‌ی موجود در جهان مکانیکی پی ببرد. ثابت خواهد شد که این حفره‌ای تاریک است.

این امور ما را به سطح دومینی می‌برد. واگشودن[47]زنجیره‌ی تداعی‌ها تنها تا سطح معینی موفقیت‌آمیز خواهد بود، امری که فروید در «پژوهش خود پیرامون هیستری» بارها و بارها به آن برخورد[48]. فرایند به یاد آوردن تنها تا سطحی امکان‌پذیر است و زنجیره جایی متوقف گشته و یک دره، یک شکاف را نشان می‌دهد.[49] این چیزی است که فروید آن را «پس‌رانش آغازین»[50]، ناف رویا[51]و هسته‌ی وجود ما[52]نامیده است.[53] امر واقع در این نقطه وجود دارد/برون می‌ایستد[54]، امر واقع یعنی چیزی که با زنجیره‌ی دلالت قابل بازنمایی نیست. از این رو مواجهه با آن همواره از دست رفته است، چرا که دالی به عنوان نقطه‌ی ملاقات وجود ندارد. لکان این کمبود بنیادین را با اصطلاح توشه مفهوم‌سازی کرده است و آن را در قالب غیاب، دره و برشی درک می‌کند که در آن قانون و نظم نمادین شکسته می‌شود. این سطح علیت محض است، جایی که قانون و پیش‌بینی‌پذیری شکست می‌خورند. «خلاصه کلام، علت تنها در چیزی در کار است که لنگ می‌زند.»[55]

از این رو ما با دو سطح مواجهیم، از یک سو زنجیره‌ی دال‌ها و کمبود آن (که فروید آن را پس رانده می‌نامید)، که این سطح اتوماتون، قانون و پیش‌بینی‌پذیری و در نتیجه علم است. زیر این زنجیره نیز ما واجد کمبودی بنیادین‌تر هستیم، امر واقع که فراتر از هر دالی است (در فروید، پس‌رانش آغازین)، که سطح توشه، پیش‌بینی‌ناپذیری و علت است.

لکان از طریق این نظریه به پرسش کلاسیک پیرامون علتِ علت پاسخ می‌دهد. علت نخست هیچ‌گونه تعین و خصیصه‌ای ندارد.[56] تعامل میان دو سطح شامل کوشش پایان‌ناپذیر زنجیره‌ی دال‌ها برای تولید پاسخی به امر واقع است. این کوشش شکست می‌خورد و هر بار نتیجه‌ای کاملاً معکوس به بار می‌آورد؛ هرچه دال‌های بیشتری تولید شود فاصله با امر واقع بیشتر می‌شود. بنابراین لکان در سمینار بیستم امر واقع را اینگونه توصیف می‌کند «آنچه از نوشته نشدن باز نمی‌ایستد.»[57]

این امر واقع چیست؟ پاسخ لکان در این بافت کاملاً آشکار است. امر واقع، آن‌سوی دال‌ها به عنوان علت عمل می‌کند و به همین سبب است که لکان رانه را به عنوان آغازگاه خود در نظر گرفته است. با توجه به این جنبه از امر واقع، مواجهه با آن همواره شکست خورده است زیرا واجد هیچ دالی نیست. لکان در طول تدریس خود انواع دیگری از تجلی‌های امر واقع را نیز مشخص کرده است؛ دیگریِ دیگری[58] (the Other of the Other)، ارتباط جنسی و زن {La femme}، که همه‌ی این‌ها در نماد دیگری خط خورده خلاصه شده‌اند.[59] از این نظر سوژه به شکلی بنیادین تعین‌نایافته است و به همین سبب است که آن‌سوی جبر خودکارِ اتوماتون امکان انتخاب‌گری دارد. این جنبه از انتخاب در ایده‌ی Neurosenwahl (انتخاب روان‌نژندی) فروید نیز به شکلی ضمنی مطرح شده و با ایده‌ی لکان پیرامون جایگاه سوژه[60] آشکار می‌شود. سوژه بایست موضعی بگیرد. کدام موضع؟[61] موضعی در برابر کمبود دیگری، ساحت نمادین. موضعی در برابر میل و ژوئیسانس دیگری. همین عنصر انتخاب است که به سوژه امکان تغییری آن‌سوی جبر خودکار اتوماتون می‌دهد. این امر در زبان لکان با اصطلاح آینده‌ی مقدم[62] بیان می‌شود؛ انتخاب‌هایی که اکنون انجام می‌شود آینده‌ی سوژه را تعیین خواهد کرد که همین نشان دهنده‌ نوعی عدم تعین بنیادی است.[63] این امر به ما امکان تغییری آن‌سوی جبرگرایی فرویدی اعطاء می‌کند. با توجه به این امر هدف و غایت روانکاوی نیز در نظر لکان متفاوت خواهد بود که در بخش آخر به آن می‌پردازیم.

بنابراین این «نا {un}» ضمیر «ناآگاه {unconscious}» باید جدی گرفته شود، درست مانند خطی که روی سوژه کشیده شده است {$}، این امر بعد پیشاهستی‌شناختی عدم تحقق و هستی زاده نشده را درون فرایندی دائمی از باز و بسته شدن نشان می‌دهد. اکنون بایست این فرایند دوگانه را بررسی کنیم.

وضعیت پیشاهستی‌شناختی: ظهور سوژه

ما در بخش نخست نشان دادیم چگونه سوژه، ناشی از کمبودی نخستین است. کوشش برای حل این کمبود به رویارویی با کمبودی دیگر منجر می‌شود، این بار در زنجیره‌ی دال‌ها. اما در این بخش بر دو فرایند بنیادین علیت سوژه متمرکز خواهیم بود؛ بیگانگی و جداشدگی. نخستین مورد {بیگانگی} به خوبی توسط لکان مطرح شده و می‌توان آن را تا فروید نیز ردیابی کرد. اما مورد دوم به تفسیر لکان از پایان و غایت درمان مربوط است. تحول نظری وی در این مسائل همواره شامل تفسیر دائماً در حال تغییر این جداشدگی است.

برای لکان ظهور سوژه در بافت تنش میان سوژه‌ای که باید به وجود بیاید[64]و میدان دیگری رخ می‌دهد؛ «دیگری جایی است که زنجیره‌ی دال‌ها در آنجا قرار دارد- این میدان هستی زنده‌ای است که سوژه باید در آن ظاهر شود.»[65] در آثار فروید این میدان تنش میان چیزی که ایگوی آغازین[66]و جهان بیرونی نامیده می‌شود قرار دارد.[67] این ایگوی آغازین به سبب از دست دادن وضعیت ابتدایی رضایت در حالتی از تنش قرار می‌گیرد که او را ناچار می‌کند تا برای بازگرداندن آن وضعیت بکوشد. البته این ویژگی اصلی هر رانه‌ای است؛ تمایل به بازگشت به وضعیت نخستین. ایگوی آغازین در ابتدا می‌کوشد با توهم رضایت ابتدایی خود را ارضاء کند اما در می‌یابد که این کار نابسنده است. گام بعدی اما این ایگو را به سوی تعامل با جهان بیرونی می‌کشاند تا آنچه گم کرده است را در آنجا بجوید.

درک فروید از این تعامل میان ایگوی آغازین و جهان بیرون برای پی بردن به نظریه‌ی لکانی بسیار مفید خواهد بود.  ما پیش‌تر به ایده‌های فروید پیرامون الحاق و اخراج و تعاملات ایگوی آغازین و جهان بیرونی اشاره کرده‌ایم که طی آن جهان به دو بخش خوب و بد تقسیم می‌شود. این فرایندها در زیست‌شناسی و علم اخلاق به خوبی شناخته شده‌اند و حتی می‌توان آن‌ها را در جهان نوزادان کشف کرد. نوزاد جهان پیرامونش را با دهانش کشف می‌کند. نخستین جهان خوب بیرونی شیر مادر است که جذب می‌شود و در طی این مسیر چیزهای دیگری نیز دنبال خواهند شد. در مقابل بخش‌های بد این جهان واقعاً تف می‌شوند. در مرحله‌ی رشدی متعاقب، این تعاملات جای آن که به شکلی واقعی اجرا شوند از تصاویر ادراکی جهان بیرونی استفاده خواهند کرد. در زبانِ عشق و نفرت می‌توان ردپایی از این تعاملات را دریافت؛ عشق بلعنده (اهمیت یک بوسه در آن است که بدانیم چه زمانی باید متوقف شویم، به هانیبال لکتر بیاندیشید)[68] و «حالم از تو به هم می‌خورد.»

این سطح ابتدایی و پیشازبانی برای نشان دادن خطای ایده‌ی دو عاملیتِ در تعامل کافی است. از چشم‌اندازی ساده‌انگارانه می‌توان این فرایند را تعامل ارگانیسم با جهان «برون» و «درون» در نظر گرفت. با این حال بررسی دقیق‌تر، پیچیدگی غیرمنتظره‌ای را آشکار می‌کند که ایده‌ی عاملیت‌های جداگانه را نابود می‌کند. «درون» حاصل ادغام بخش‌های لذت‌بخش برون است و «برون» حاصل بیرون راندن چیزی است که در درون ناخوشایند تلقی می‌شود. افزون بر این، بیرونِ واقعی چیزی است که از نظر لذت‌بخش بودن یا ناخوشایند بودن ناشناخته است و از این‌رو اساساً برای ارگانیسم وجود ندارد. پس می‌توان گفت درون یک بیرون لذت‌بخش است و بیرون درونی ناخوشایند است و البته اینگونه بازشناسی نمی‌شود. به همین سبب است که لکان از هر شکل «روانشناسی دو نفره» امتناع می‌کند و به همین سبب است که در روانکاوی توپولوژی نوینی را مطرح می‌کند که ویژگی اساسی آن عدم تمایز میان درون و برون است (به نوار موبیوس یا بطری کلاین دقت کنید).[69]

به محض آن که تصاویر ادراکی پیشازبانی با زبان جایگزین می‌شوند ما قلمرو زیست را ترک کرده و وارد قلمرو انسانی می‌شویم. پیش‌تر و حتی در زمان پروژه، فروید توجه بسیاری به کلمات مبذول می‌داشت، چرا که زبان یا به عبارت دیگر ارتباط میان واژه و ادراکی بصری، وضعیت خاص آگاهی انسان را توضیح می‌دهد و در نتیجه مشخص می‌کند که چه چیز باید ناآگاه شده یا باقی بماند. در این قلمرو انسانی تعامل میان ارگانیسم و جهان بیرون رخ نمی‌دهد بلکه میان والدین و فرزندان رخ می‌دهد. لکان از طریق نام‌گذاری‌های سوژه و دیگری بر این کنش متقابل تأکید می‌کند. این دیگری شامل زبان مادری/دیگری {m(Other)tongue} است که منجر به زایش دوم و بدل کردن نوزاد به سوژه می‌شود. به زبان فرویدی تعامل در سطح کلامی واجد فرایندهایی متفاوت از سطح پیشاکلامی است. ایگو به جای ادغام کردن بخشی از جهان بیرون در خود، اکنون با دال‌های لذت‌بخش دیگری همسان می‌شود و سوژه به جای تف کردن قسمت‌های بد جهان بیرونی اکنون به پس‌رانش این بخش‌ها می‌پردازد. کسب زبان جهان انسانی را به دو بخش به هم پیوسته تقسیم می‌کند: «لذت-همسان‌سازی- ایگو- دال- آگاهی» در برابر «ناخرسندی- پس‌رانش- غیرِ ایگو- بدون دال- ضمیر ناآگاه».

این مابعد روانشناسی فرویدی اغلب از دریچه‌ی تکاملی فهم می‌شود. افزون بر این اصل لذت شامل اصلی ساده است، زیرا بر یک کمبود استوار است. اما در لکان است که بر لحنی ساختارگرایانه، یعنی ساختاری فراتر از رشد تأکید خواهد شد. از این رو پیامدهایی در سطح هستی شناختی مطرح خواهد شد. علاوه بر این، همانطور که اشاره کرده‌ایم برای لکان دو سطح وجود دارد که هر کدام با کمبود و لذت خاصی مشخص می‌شوند. پیامدهای این مسئله تأثیرات مهمی بر اهداف درمان خواهد داشت.

سازوکار اساسی لکان به سادگی قابل توصیف است؛ سوژه‌ای که باید به وجود بیاید با دال‌های لذت‌بخش در میدان (مادر)دیگری همسان‌سازی کرده و دال‌های ناخوشایند را پس می‌راند. هرچند این کار به نظر ساده می‌آید اما پیامدهای گسترده‌ای دارد. نخست این که فرایند مذکور ما را با این واقعیت رو به رو می‌کند که هسته‌ی اصلی شخصیت ما فضایی خالی است؛ با لایه‌ برداری از همسان‌سازی‌ها در جست‌وجوی هسته‌ی اصلی شخصیت‌مان با فضایی خالی، یعنی همان کمبود آغازین رویاروی می‌شویم. لکان در سمینار نخست ایگو را به پیاز تشبیه می‌کند؛ «ایگو مانند پیاز شکل یافته است که می‌توان آن را پوست کند و لایه‌های متوالی همسان‌سازی که تشکیلش داده‌اند را یافت.»[70] دومین پیامد این که آدمیان نه تنها واجد هویتی اصیل نیستند بلکه تنها از طریق همسان‌سازی با بخش‌هایی از دیگری (the other) ساخته شده‌اند. این معنای خام آن فرمول کلاسیک لکانی است؛ «ضمیر ناآگاه گفتار دیگری (the other) است.» که خود این نیز پژواک شعری از تی اس الیوت است که می‌گوید «ما آدم‌ها توخالی هستیم! ما آدم‌ها پر شده‌ایم/ به هم تکیه داده‌ایم و لبریزیم از خاشاک. افسوس!»[71] بنابراین بی‌جهت نیست که لکان سازوکار بنیادین ظهور سوژه را بیگانگی می‌داند.[72]

پیش‌تر آشکار شده است که این فرایند میان سوژه و دیگری در جریان است. با این حال همان‌طور که گفتم این به معنای روانشناسی دو نفره‌ی ساده‌انگارانه نیست. اتفاقاً لکان به همین سبب کاربست واژه‌ی «بیناسوژگی»[73] را رها کرد، زیرا او را بیش از حد به یاد این مدل دونفره می‌انداخت. در استدلال لکان بیگانگی در دو سطح رخ می‌دهد که به دو کمبود ذکر شده اشاره دارد. سطح نخست به مبداء اسطوره‌ای می‌رسد -اسطوره‌ای به سبب همین ایده‌ی مبداء- که در طی آن هستی در این مقام، تنها در میدان دیگری یعنی زبان به منصه‌ی ظهور می‌رسد. این امر با آنچه فروید در مقاله‌اش پیرامون موسی «انسانی سازی»، یعنی فرایند انسانی شدن نامید هم‌آوا است.[74]

سوژهٔ لکانی

شکل ۱: هستی و دیگری

حتی در این سطح نخستین نیز تأثیرات آشکار است؛ هنگامی که هستی در سطح زبان ظاهر شود در زیرِ آن زبان ناپدید گشته و واقعیت هستی خود را از دست می‌دهد. از نظر لکان این مسئله یک انتخاب است، هرچند انتخابی ویژه، زیرا هر سو که برگزیده شود عنصری برای همیشه از دست می‌رود. او این انتخاب را به «پولت یا جانت؟» تشبیه می‌کند. هرچه را انتخاب کنید پولتان را از دست خواهید داد. عنصری که در طی فرایند بدل شدن به انسان از دست می‌رود خود «هستی» است، هستی ناب، امر واقع، چیزِ بی‌نام و نشان که ما را با کمبودی بنیادین که شرط تطورمان است رها می‌کند، چیزی که لکان آن را manque à être {خواستِ هستی یا کمبود هستی} می‌نامد.[75] بنابراین سوژه از همان ابتدا میان از دست دادنِ لاجرمِ هستی خویش و از سویی و مفاهیم همواره بیگانه‌سازِ دیگری از سوی دیگر شکافته می‌شود. سوژه (مادر) دیگری را برمی‌گزیند تا به بهشت گم‌شده‌ی تجربه‌ی نخستین رضایت بازگردد و حاصل نهایی ترسیم هرچه بیشتر این کمبود است.

سطح دوم نیز به به زنجیره‌ی دال‌ها یا اتوماتون مربوط می‌شود که که در آن سوژه مستمراً در شکافی مکرر توسط دال‌ها ظاهر و ناپدید می‌شود؛ «دال آن چیزی است که سوژه را به دال دیگر بازنمایی می‌کند.» در اینجا نیز سوژه می‌تواند دال‌های خود را در میدان دیگری «انتخاب» کند، اما این انتخاب یادآور چیزی است که فردیناند دو سوسور در کتاب دوره‌ی زبان‌شناسی عمومی خود به آن اشاره کرده است. او در آنجا به ارتباط دلبخواهی دال و مدلول و پیامدهای آن برای سوژه اشاره می‌کند. اساساً ما قادریم دال‌های خود را انتخاب کنیم، اما البته این انتخاب پیش‌تر برای ما انجام شده است و همین امر سبب بیان این عبارت او است که « la carte forcée de la langue» یعنی زبان از پیش تنظیم شده است.

سوژهٔ لکانی

وقتی این عملکرد لکانی را با امر فرویدی مقایسه می‌کنیم آشکار می‌شود که بیگانگی هم شامل همسان‌سازی و هم شامل پس‌رانش است. این مسئله را می‌توان از تغییر نگریستن به توصیف لکان از استعاره به مثابه جانشینی یک دال با دال دیگر دریافت.[76] سوژه انتخاب می‌کند دالی را بر فراز دال دیگر قرار دهد. دال دوم دچار پس‌رانش می‌شود، حال آن که دال نخست برای ایگو و سوژه شامل یک همسان‌سازی نوین است و سوژه میان این دو شکاف می‌خورد. به زبان فرویدی ایگو چیزی نیست جز سلسله‌ای از همسان‌سازی‌ها که حاصل از دست دادن مداوم چیزها است. در این سیر استدلال سطح نخستین بیگانگی شامل پس‌رانش آغازین {Urverdrängung} و همسان‌سازی نخستین است. پس رانش نخستین[77]، هسته‌ی ضمیر ناآگاه در مقام چیزی که از دست رفته و و هرگز قابل بر زبان آوردن نیست را شکل می‌دهد، یعنی امر واقعِ رانه را. برای فروید همسان‌سازی نخستین همواره همسان‌سازی با پدر است و بستری تحولی را ایجاد می‌کند که به عقده‌ی ادیپ می‌رسد. اما برای لکان این پروسه به معنای ثبت دال نخستین، دال اربابی است.

سطح دوم بیگانگی به پس‌رانش واقعی {eigentliche Verdrängung} یا فشار پسین {Nachdrängen} فرویدی مرتبط است که می‌توان آن را پس‌رانش دومین تفسیر کرد و کاملاً در زنجیره‌ی دال‌ها رخ می‌دهد. فرایندها یا تشکیلات ضمیر ناآگاه که از مواد دلالتی تشکیل شده‌اند در مرزضمیر ناآگاه رخ می‌دهند که این امر در دل فراموشی نام خاص یا لغزش کلامی نشان داده می‌شود. مثال سینیورلی در آسیب‌شناسی روانی زندگی روزمره فروید هر دو را به خوبی نشان می‌دهد. دال‌هایی که به سبب پس‌رانش دومین از دست رفته‌اند را می‌توان از طریق تداعی آزاد بازیابی کرد. اما کمبود بنیادین نمی‌تواند بر زبان آورده شود و تنها در اشارات ضمنی فروید در پایین طرحش و در طی ذکر مفاهیم «مرگ و جنسینگی» مطرح شده‌اند.[78]

در نظریه‌ی چهار گفتمان لکان هر دو سطح این بیگانگی از طریق گفتمان اربابی مشخص خواهد شد. سوژه برای همیشه از ابژه‌ی از دست رفته‌ی a محروم می‌شود و بنابراین از مواد مربوط به ژوئیسانس محروم و ناتوان می‌گردد. از آن پس سوژه تحتِ زنجیره‌ی پایان‌ناپذیر دال‌ها، S2 مستمراً ظاهر شده و ناپدید می‌شود تا شکاف را پر کرده و ارضاء شود. حاصل این کوشش غیرممکن تولید روزافزون ابژه‌ی a است.[79]

سوژهٔ لکانی

شکل ۲: گفتمان اربابی

موضوع اساسی پیرامون سوژ‌ی شکافته شده این است که واجد هیچ جوهر و ماهیت هستی‌شناختی نیست، بلکه برعکس، به یک نیستی پیشاهستی‌شناختی و نامتعین منتهی می‌شود که تنها از طریق یک پس‌نگری به ایگو و هویت قابل حصول است. هرچند ممکن است این موضوع دشوار به نظر برسد اما فهمش آسان است. کافی‌ست به چیزی فکر کنید که آن را «تجربه‌ی کوکتل» می‌نامیم. شما با گروهی از افراد که نمی‌شناسیدشان به صرف یک نوشیدنی دعوت شده‌اید. لازم است خودتان را معرفی کنید، پس شروع به تولید دال می‌کنید. این تولید هرگز رضایت‌بخش نخواهد بود. افزون بر این هرچه دال‌های بیشتری تولید کنید تناقضات، شکاف‌ها و دشواری‌های بیشتری آشکار می‌شود. بنابراین شادخوارِ قهار تنها به بیان «من اینم که هستم» رضایت خواهد داد به همین معرفی کلیشه‌ای بسنده می‌کند.

از چشم‌اندازی لکانی این خطا است که فرض کنیم مشکل در یافتنِ دال‌هایی برای عرضه‌ی خویش است. برعکس، خود فرد از طریق دال‌هایی تولید می‌شود که از میدان دیگری آمده‌اند، البته به شکلی شکافته شده. همچنین خطا است که فرض کنیم سوژه با دال‌های تولید شده یکسان است. بلکه همسان‌سازی با تعدای از دال‌هایی که از سوی دیگری آمده‌اند ایگو را به ما عرضه می‌کند. سوژه هرگز اینگونه تحقق نمی‌یابد؛ بلکه در وضعیت پیشاهستی‌شناختی ضمیر ناآگاه، زاده نشده و تحقق نایافته می‌پیوندد. از این نظر سوژه‌ی لکانی نقطه‌ی مقابل سوژه‌ی دکارتی است. دکارت در صورت‌بندی «می‌اندیشم پس هستم» از اندیشه‌ی خود نتیجه می‌گیرد که واجد هستی است، حال آن که در نظر لکان هرگاه اندیشه (آگاهانه) پدید آید هستی تحتِ دال‌ها ناپدید می‌شود.[80]

این‌ها ویژگی‌های بنیادین سوژه لکانی را تشکیل می‌دهند؛ سوژه همواره در جایی نامشخص است و شکاف خورده است؛

بیگانگی در این نهفته است که -اگر به کلمه‌ی محکوم[81]ایراد نگیرید- سوژه را محکوم می‌کند به این که تنها در آن شکاف ظاهر شود که فکر می‌کنم با گفتن این جمله به اندازه‌ی کافی بیانش کرده‌ام؛ این که از یک سو در مقام معنای تولید شده توسط دال و از سوی دیگر در مقام کسوف[82] ظاهر می‌شود.[83]

در اینجا لکان مجدداً خویش را از هر ایده‌ی مربوط به جوهری جدا می‌کند. سوژه یک قصدمندیِ ناآگاه نیست که گفتمان عادیِ آگاه را قطع می‌کند. وقفه یا شکاف میان بخشی اصیل و کاذب یا خارجی رخ نمی‌دهد، بلکه شکاف سوژه را به این مقام می‌رساند. سوژه از هستی حقیقی خود جدا گشته و همواره میان دال‌های متناقضی که از سوی دیگری می‌آیند سرگردان است.

این دیدگاه نسبتاً بدبینانه ما را به پرسش از امکانات روانکاوی و روان‌درمانی سوق می‌دهد. اگرچه این امر عجیب به نظر می‌رسد اما لکان در این مورد از فروید خوشبین‌تر است. نظریه‌ی فروید تماماً جبرگرایانه است، حال آن‌که در نظر لکان همواره «انتخابی» باقی می‌ماند، هرچند انتخابی اجباری. این عنصر است که ما را به دومین عملیات، یعنی جداشدگی و البته مسئله‌ی نهایی پژوهش ما یعنی هدف درمان روانکاوانه می‌رساند.

هدف روانکاوی: مسکنت سوژه

فراز و نشیب‌های سوژه تا حد زیادی به جهت‌گیری درمان و هدف آن بستگی دارد. دقیقاً در این نقطه است که لکان نظریه‌ی خود را مورد بازنگری قرار داده و نسبت به مسئله‌ی سوژه نیز تجدیدنظر می‌کند. می‌توان گفت روانکاوی لکان پیش از سمینار یازدهم روانکاوی نمادین و تصویری بوده است، حال آن‌که از سمینار یازدهم و معرفی مفهوم ساحت واقع تکمیل و تغییر می‌یابد. حاصل این که تمامی مفهوم‌سازی‌های پیشین بایستی از طریق فرایندی معمول در روانکاوی، یعنی از طریق امر «پس‌آیند» {Nachträglichkeit} مورد بازنگری قرار گیرند.[84]

تا پیش از سمینار یازدهم ایده‌ی بیگانگی در تفکر لکان جایگاه مهمی داشت. مقاله‌ی وی پیرامون «مرحله‌ی آینه‌ای» نشان می‌دهد که بیگانگی کنشی ضروری است و نمی‌توان آن را صرفاً به فرایند اجتماعی شدن محدود ساخت؛ زیرا دقیقاً خود این امر است که فرایند اجتماعی شدن را متعین می‌کند. تبیین بیشتر مرحله‌ی آینه‌ای، پای بیگانگی را به رابطه‌ی ساختاری ساحت نمادین و تصویری باز می‌کند. بیگانگی تصویری نخستین توسط بیگانگی دومینِ نمادین متعین می‌شود که وابسته به دیگری است. سوژه می‌خواهد توسط دیگری دوست داشته شود/ خواسته شود و خود را بر اساس تصویری که گمان می‌کند برای آن دیگری مطلوب است مدل‌سازی کرده/بیگانه می‌کند. در اینجا هدف روانکاوی شناخت این دیگری  و تأثیرات آن است.  پس جداشدگی در مقام عملیاتی عمده در نظر گرفته می‌شود که از طریق استعاره‌ی پدری منصوب می‌شود. وظیفه‌ی پدر/دیگری جداسازی کودک و (مادر) دیگری است. اما امر واقع هرگز مورد اشاره قرار نمی‌گیرد.

اما همه‌ی این‌ها در سمینار یازدهم به طرز رادیکالی تغییر می‌کنند. در اینجا بیگانگی و جداشدگی به کمبودهای دوگانه مربوط هستند و سوژه را در فرایند ناپایدار و تپش مانند ظهور و ناپدید شدن قرار می‌دهند. بیگانگی سوژه را از هستی‌اش به سوی دیگری می‌برد. جداشدگی نیز فرایندی معکوس این است، چراکه سوژه را به سوی هستی‌اش رهنمون می‌کند و بدین ترتیب امکان گریز از بیگانه شدنی همه جانبه، و جتی امکان انتخابی ولو متزلزل را به او عرضه می‌کند. این دو فرایندهایی دایره‌وار و نامتقارن هستند. علت این حرکت مستمر نیز کمبودهای دوگانه است. فرایند بیگانگی سوژه را به سوی زنجیره‌ی دلالتی دیگری هدایت می‌کند. در اینجا سوژه به طرزی اجتناب‌ناپذیر با کمبود دیگری مواجه می‌شود؛ «او به من این را می‌گوید، اما از من چه می‌خواهد؟» «آیا من کسی هستم که می‌توانم میلش را برآورده کنم؟» این بدان معنا است که سوژه کمبود دیگری را با ناپدید ساختن خود پاسخ می‌دهد، «آیا دیگری می‌تواند مرا از دست بدهد؟» کمبود دیگری در زنجیره‌ی دلالت با ارائه‌ی کمبود سطح پیشینی، یعنی مرگ به عنوان کمبودی واقعی پاسخ داده می‌شود. از این رو عدم تقارنی رخ می‌دهد که از طریقش فرایند دوباره به سوی بیگانگی حرکت می‌کند. این امر امکان ارتباط جنسی کامل را از میان برمی‌دارد.

تأثیر جداشدگی جای‌نهادن یک فضای خالی میان سوژه و دیگری است که ابژه‌ی a در آن ظاهر می‌شود. این فضای خالی به سوژه و دیگری اجازه می‌دهد تا به طور موقتی از یکدیگر دور و جدا گردند. کافی است به استعاره‌ی «بالماسکه» توجه کنید. وقتی زوج در نهایت یکدیگر را دیده و نقاب بردارند به اشتباه خود پی خواهد برد؛ «آن‌ها در پاریس، در سالن اپرا با هم آشنا شدند. اما وقتی نقاب‌ها را برداشتند وحشت محض بود! نه مرد آن بود و نه زن!»  این منفیت به معنای گریز از جبرگرایی فراگیر دیگری و امکان محدودِ انتخاب است. این امر در سمینار یازدهم به سختی بسط یافته است. لکان هم با جنبه‌های ریشه‌شناختی[85] و هم با جنبه‌های  هم‌آوایی[86] مفهوم جدایی بازی می‌کند؛ se parere به معنای خلق کردن خویش و se parer به معنای دفاع یا آراستن خویش. [87] او ضرورت این فرایند را با شرح موارد بالینی که درگیر این کمبود هستند نشان می‌دهد. این همان چیزی است که لکان holophrase می‌نامد، که نمونه‌ای از ارتباط میان مادرانی خاص و فرزندانشان است که در آن هیچ شکافی میان دال‌های (مادر) دیگری وجود نداشته و از این رو هرگونه امکانی برای گریز از بیگانگی را غیرممکن می‌کند. در اینجا کودک انسداد در ساحت واقعِ کمبود (مادر) دیگری است. اما برای بسط «واقع» این جداشدگی لازم است به کارهای متأخر لکان رجوع کنیم که بر پایان تحلیل متمرکز هستند.

پیش از انجام این کار لازم است به تحولاتی که از زمان نظریه‌ی نخستین لکان رخ داده است توجه کنیم. لکان در مراحل بعدی مفهوم‌پردازیش بیان می‌کند که «دیگریِ دیگری وجود ندارد»؛ این یک کم‌بودگی است و جداشدگی حاصل تعامل میان همین کمبود دیگری و کمبود سوژه است. فاصله‌ی میانِ این ایده‌ پیرامون جداشدگی و ایده‌ای پیرامون جداشدگی که با استعاره‌ی پدری مشخص می‌شود بسیار زیاد است و این امر مستلزم تغییری اساسی در جهت‌گیری درمان است.

لکان از چشم‌اندازی که به موجب آن همسان‌سازی با روانکاو به خاتمه‌ی درمان منجر می‌شود بیزار بود، چرا که این ایده تنها بر یک بیگانگی دیگر دلالت دارد. از نظر لکان میل روانکاو بایست بر خلاف جهت این ایده، یعنی بر تفاوت جهت‌ داده شود. همین امر ما را به هستی‌شناسی و اخلاقیات باز می‌گرداند. از چشم‌انداز بیگانگی باید گفت سوژه هیچ جوهری ندارد، بلکه تنها تأثیر زودگذر و محوشدنی نظم نمادین یا دیگری است. نظریه‌ی لکان در این مرحله به سوی ساختارگرایی و جبرگرایی گرایش دارد. ایده‌هایی مانند فردیت، خویش‌تحقق‌بخشی و خودمختاری سوژگانی به این خط فکری ربطی ندارند. اما این لحن به هنگام معرفی ساحت واقع تغییر می‌کند. سوژه از طریق جداشدگی یک عنصر انتخابی دریافت می‌کند. شرح و بسط‌های بعدی همچنان دشواری درونی این ایده را حل نکرده‌اند. اوج این ایده را بایست در «گذار از فانتزی» و «مسکنت سوژگانی»[88] دید که جایگزین ایده‌ی ابتدایی جداشدگی می‌شوند. در نهایت در همه‌ی موارد مذکور، انتخاب، انتخابی امکان‌ناپذیر است و به شکل نوعی خاص از همسان‌سازی در می‌آید.

نخستین تحولات این ایده را می‌توان در سمینار یازدهم دید. در آنجا لکان به جای ایده‌ی منفور همسان‌سازی با روانکاو نوع دیگری از همسان‌سازی را مطرح ساخت که از طریق فرایند جداشدگی آغاز شده و بنابراین از طریق ابژه‌ی a:

«سوژه از طریق کارکرد ابژه‌ی a خود را جدا ساخته و پیوند خود را از نوسان هستی می‌گسلد؛ بدین معنا که جوهر بیگانگی را شکل می‌دهد.»[89]

ایده‌ی مذکور در سمینار یازدهم تفصیل بیشتری نیافت و به سختی قابل فهم است. این جداشدگی از طریق دیگری و ساحت نمادین رخ نمی‌دهد، بلکه حاصل کارکرد ابژه‌ی a و ساحت واقع است. در واقع دیگریِ دیگری وجود ندارد و دیگری نیز ناپایدار است. کشف ناپایداری دیگری حاصل تحلیل است و خود واجد اثری آینه‌ای است. اگر دیگری ناپایدار باشد همین امر برای سوژه نیز صدق خواهد کرد و هردوی آنها از جایگاه خویش سقوط می‌کنند. این چیزی است که لکان «گذار از فانتزی» نامیده است. این گذار در صورت‌بندی لکان پیرامون فانتزی،  به کار گرفته شده و به این معنا است که سوژه از لوزی عبور کرده و با ابژه‌ی از دست رفته، یعنی علت ظهور خویش یکی می‌شود: . بدین ترتیب سوژه به مسکنت سوژگانی می‌رسد، او عدم-وجود[90]دیگری و عدم-وجود خود به عنوان سوژه را مفروض می‌دارد. با این کار هم به پایان نظریه‌ی روانکاوانه‌ی لکان و هم به پایان روانکاوی می‌رسیم. این مفهوم‌پردازی نهایی وی را می‌توان به عنوان گسترشِ ایده‌ی جداشدگی دریافت، هرچند از دیدگاه هدفِ روانکاوی.

هدف روانکاوی چیست؟ در نگاه نخست این پاسخی عجیب است؛ یک روانکاوی موفق سوژه را به نقطه‌ای می‌رساند که می‌تواند با سمپتومش همسان‌سازی کند. این همسان‌سازی ویژه‌ای است زیرا به همسان شدن با امر واقع سمپتوم مروبط است و بنابراین به همسان‌سازی در سطح هستی مربوط می‌شود. [91] این امر دقیقاً نقطه‌ی مقابل آن چیزی است که روانکاونده پیش‌تر تجربه کرده است، یعنی همسان‌سازی و بیگانگی با دیگری و باور ملازمش به این دیگری و وجود آن.[92]تجربه‌ی روانکاوانه آشکار می‌کند که این دیگری و به تبع آن سوژه وجود ندارد. این مسکنت سوژگانی را بایست در مقام رادیکال‌ترین نوع جداشدگی در نظر گرفت. روانکاوانده نه تنها بایست خود را از دیگری جدا کند بلکه بایست نا-موجودی دیگری را نیز کشف کند. نتیجه‌ی غیرقابل اجتناب این است که سوژه نیز به عنوان چیزی که پاسخ به همین کمبود دیگری است وجود ندارد. این راه را به سوی هستیِ واقعِ سوژه[93]، son être du sujet هموار می‌کند. از این نقطه به بعد سوژه را دیگر نمی‌توان «یک پاسخ به/از دیگری»[94]در نظر گرفت، برعکس اکنون سوژه «پاسخی به/از امر واقع»[95] است. بنابراین ایده‌ی se parere به معنای زادن خویش که در سمینار یازدهم مطرح شد تحقق می‌یابد.

این ما را به یکی دیگر از ابعاد مهم لکانی، یعنی آفرینش‌گری می‌رساند. در واقع به عقیده‌ی ما «همسان‌سازی با امر واقع سمپتوم» باید از طریق ایده‌ی آفرینش‌گری درک شود. مخلص این ایده را می‌توان در نظرات پیشین لکان پیرامون والایش و آفرینش‌گری از هیچ[96] در سمینار هفتمش پیرامون اخلاقیات روانکاوی یافت. سوژه می‌تواند «انتخاب» کند که هیچ را به مقام چیزی ارتقا داده و از آن کیف ببرد؛ «ابژه به مقام چیز ارتقاء می‌یابد.»[97] این مسئله در پایان روانکاوی بدان معنا است که سوژه سمپتوم خود را در ساحت واقع خلق کرده و با آن همسان می‌شود. بنابراین سمپتوم در جای آنچه همواره کمبود بوده می‌نشیند. در نهایت این سمپتوم جای کمبودِ ارتباط جنسی را گرفته و به جای پاسخ‌های دیگری ساخته‌ی پیشین، پاسخی خودساخته به آن می‌دهد. لکان این تغییر را با واژه‌ای نوساخته مورد تأکید قرار می‌دهد. سوژه باید به یک سینتوم بدل شود، ترکیبی از symptôme و aint homme (مرد مقدس): «در سطح سینتوم… رابطه وجود دارد. تنها جایی که سینتوم وجود داشته باشد رابطه وجود دارد.» این امر یک پیش و یک پس را مشخص می‌کند. پیش از این عقیده بر آن بود که سمپتوم تکمله‌ای نمادین برای کمبود دیگری فراهم می‌آورد و در عین حال ژوئیسانس را در دیگری جای‌گذاری می‌کند. اما در پایان روانکاوی همسان‌سازی با سینتوم تکمله‌ای واقع است که نه تنها به سوژه استحکامی عطا کرده بلکه ژوئیسانس نیز عرضه می‌کند.

پارادوکس این است که «اتحاد»[98]ناشی از آن تفاوتی مطلق را می‌گشاید.

این مقاله با عنوان «Causation and Destitution of a Pre-ontological Non-entity: On the Lacanian Subject» در کتاب Key Concepts of Lacanian Psychoanalysis منتشر شده و توسط خشایار داودی‌فر ترجمه و در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۴۰۵ در بخش آموزش روانکاوی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[1] Verhaeghe, P. (1998). Causation and Destitution of a Pre-ontological Non-entity: On the Lacanian Subject, in: Key Concepts of Lacanian Psychoanalysis, London, Rebus press, pp. 164-189. (New York: State University of New York Press).

[2] S. Žižek, The Sublime Object of Ideology, London-New York NY, Verso, 1989, p. 208.

[3] See: J. Lacan, Le Séminaire V, Les formations de l’inconscient (1957-58), unpub-lished.

[4] See: J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis (1964) (trans. A. Sheridan), Edited by J.-A. Miller, London, The Hogarth Press and the Institute of Psycho-Analysis, 1977.

[5] alterology

[6] B. Fink, The Lacanian Subject: Between Language and Jouissance, Princeton NJ, Princeton University Press, 1995; D. Nobus, Choosing Sexuality: A Lacanian Inquiry into the Laws of Sexual Diversity. Albany NY. State University of New York Press (forthcoming)

[7] partial

[8] این موضوع در سمینار چهارم، روابط ابژه که لکان در آن نظریه‌ای پیرامون کمبود عرضه کرده بود مطرح گشت. رجوع کنید به:

  1. Lacan, Le Séminaire, Livre IV, La relation d’objet (1956-57), texte établi par J.-A. Miller, Paris, du Seuil, 1994, pp. 9-92.

[9]  Project for a Scientific Psychology (1895(

[10] Negation (1925)

[11] homeostasis

[12] undifferenziertes Bläschen

[13] Außenwelt

[14] S. Freud, Beyond the Pleasure Principle, o.c., pp. 26-28.

[15] incorporation

[16] expulsion

[17] S. Freud, Analysis Terminable and Interminable (1937c), Standard Edition, XXIII, pp. 209-253 and p. 252 in particular.

[18] S. Freud, Analysis of a Phobia in a Five-Year-Old Boy (1909b). Standard Edition, X, p. 8, note 2; S. Freud, Beyond the Pleasure Principle, o.c., p. 57; Plato, The Symposium (trans. W. Hamilton), Harmondsworth, Penguin, 1990, 189d-193e (Aristophanes’ fable).

[19] S. Freud, Beyond the Pleasure Principle, o.c. pp. 7-64.

[20] See: J. Lacan, Le Séminaire, Livre XVII, L ‘envers de la psychanalyse (l969-70), texte établi par J.-A. Miller, Paris, du Seuil, 1991

[21] البته این ایده کاملاً هم نوین نبود. لکان پیش از این نیز در سمینار چهارم دو مرحله در ارتباط مادر و فرزند را شرح داده بود که اولی با همسان‌سازی نخستین که در آن کودک کمبود مادر را پر کرده و دومی که در آن کودک کمبود خود را عرضه می‌کند که همین اساس هر شیدایی بعدی خواهد بود. رجوع کنید به:

  1. Lacan, Le Séminaire, Livre IV, La relation d’objet, o.c., pp. 174-178; J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis ,o.c., pp. 204-205.

[22] l’avènement du sujet, the advent of the subject

[23] Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., p. 205.

[24] anterior

[25] retake

[26] The anterior lack

[27]  این حقیقت به سبب ماهیت علم، از این طریق قابل بیان نیست. پس بایست به هنر و شوخی رجوع کرد. در قلمرو هنر خواننده را به اروتیسم باتای ارجاع می‌دهم، مرگ حس و حس‌گرایی. اما تا آنجا که به شوخی مربوط است فکر می‌کنم انتخاب زیر مناسب باشد.

۱) بیمار: دکتر، اگر من الکل را ترک کنم، گیاه‌خوار بشوم و سمت زن‌ها نروم بیشتر عمر خواهم کرد؟

دکتر: نمی‌دانم بیشتر عمر می‌کنی یا نه، اما مطمئناً گمان خواهی کرد خیلی طول کشید!

۲) یک متخصص پیری می‌خواهد به این پرسش پاسخ دهد که چرا برخی افراد بیشتر عمر می‌کنند. او در خانه‌ی سالمندان با افراد زیادی مصاحبه می‌کند. پیرمردی هفتاد ساله به او اطمینان می‌دهد که دلیل طول عمرش غذای بدون مواد نگهدارنده است، یک هشتاد ساله علتش را ورزش معرفی می‌کند و یک نود ساله می‌گوید هرگز زنی را لمس نکرده است. متخصص پیری داستان ما کسی را می‌بیند که باید هدف اصلی پژوهش باشد، یک مرد صد ساله. او از مرد می‌پرسد آیا چیز خاصی در مورد غذایش وجود داشت؟

مرد: در واقع بله، من فقط بهترین چیزها را مصرف کردم، خامه و کره‌ی بدون مارگارین.

دکتر: در مورد نوشیدنی چه؟ محدودیتی داشتید؟

مرد: بله، من تنها شراب‌های مرغوب مصرف می‌کردم، حداقل یک بطر ویسکی بزرگ، و باید مالت تک نوع باشد، مخلوط‌ها سم هستند.

دکتر: در مورد زنان چطور؟

مرد: اوهف در این مورد نپرس، قبلاً حداقل روزی دوبار انجامش می‌دادم، اما الان دیگر سخت نمی‌گیرم.

دکتر: محض رضای خدا پس چطور انقدر پیر شدی؟

مرد: هی می‌گوید پیر! پیر! عزیزم بیست و هفت سالگی آنقدر هم سن بالایی نیست!

[28] J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., pp. 204-205.

[29] Veut-il me perdre?

[30] 25. J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., pp. 215

[31] the intersection between subject and Other

[32] J. Lacan, LeSéminaire, Livre XVII, L’envers de la psychanalyse, o.c., pp. 202-208.

[33] J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o. c., p. 208.

[34] Gothic

[35] limbo

[36] Ibid., pp. 128, 22 & 23.

[37] abyss

[38] gap

[39] Ibid., p. 22.

[40] temporal scansion

[41] Aristotle, The Physics (trans. P.H. Wicksteed & F.M. Cornford), Cambridge MA-London, Harvard University Press, 1929, 196a 36.

[42] automaton

[43] tuchè

[44] pulsatile function of the unconscious

[45] J. Lacan, The Seminar. Book VII: The Ethics of Psychoanalysis (1959-60) (trans. with notes D. Porter), Edited by J.-A. Miller, New York NY-London, W.W. Norton & Company, 1992, p. 32 & pp. 44-45.

[46] J. Lacan, Seminar on ‘The Purloined Letter’ (1956) (trans. J. Mehlman), Yale French Studies, 1972, no. 48, pp. 39-72.

[47] unwinding

[48] J. Breuer & S. Freud, Studies on Hysteria (1895d), Standard Edition, 11.

[49] S. Freud, The Dynamics of Transference (1912b), Standard Edition, XII, pp.

[50] primal repressed

[51] Nabel (navel)

[52] he Kern unseres Wesens

[53] S. Freud, Remembering, Repeating and Working-Through (Further Recommendations on the Technique of Psycho-Analysis II) (1914g), Standard Edition, XII, pp. 145-156.

  1. Freud, The Interpretation of Dreams (1900a), Standard Edition, IV, p. 111 (navel of the dream); Standard Edition, V, p. 603 (core of our being); S. Freud, Repression (1915d), Standard Edition, XIV, pp. 146-158.

[54] ex-sists

لکان مفهوم ex-sistance را از ترجمه Sein und Zeit هایدگر استخراج کرده است. به کتاب سوژه لکانی بروس فینک رجوع کنید.

[55] J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., p. 22.

[56] P. Verhaeghe, La psychanalyse et la science: une question de causalité, Quarto, 1994, no. 56, pp. 73-78.

[57] J. Lacan, Le Séminaire, Livre XX, Encore (1972-73), texte établi par J.-A. Miller, Paris, du Seuil, 1975, p. 87.

[58] the Other of the Other

[59] J. Lacan, The Subversion of the Subject and the Dialectic of Desire in the Freudian Unconscious (1960), Ecrits: A Selection, o.c., p.311 (Other of the Other); J. Lacan, Le Séminaire, Livre XX, Encore, o.c., p. 35 (sexual relationship) & p. 68 (Woman).

[60] la position du sujet

[61] For the term Neurosenwahl, see: S. Freud, The Disposition to Obsessional Neurosis: A Contribution to the Problem of Choice of Neurosis (1913i), Standard Edition, XII, pp. 311-326. For Lacan’s position du sujet, see: J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o. c.. , pp. 246-247

[62] future anterior

[63] برای مطالعه پیرامون این آینده مقدم به متن زیر رجوع کنید:

  1. Lacan, The Function and Field of Speech and Language in Psychoanalysis, o.c., p. 86.

[64] the subject-to-be

[65] J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., p. 203.

[66] primary ego

[67] فروید در مقالات مابعد روانشناسی خود از نام‌گذاری‌های گوناگونی (وزیکول، ارگانسیم آغازین، ایگوی اولیه و دستگاه ذهنی ابتدایی) استفاده می‌کند تا بر ویژگی آغازین دستگاه ذهنی تأکید کند. ر ک

  1. Freud, Negation, o.c., pp. 233-239; J. Lacan, The Four fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., pp. 240-241.

[68] پیرامون هانیبال لکتر رجوع کنید به:

  1. Harris, Red Dragon (1981), London, Arrow Books, 1993; T. Harris, Silence of the Lambs (1989), London, Arrow Books, 1991.

[69] جهت مطالعه‌ی نقد لکان بر روانشناسی دو نفره:

  1. Lacan, The Seminar. Book I: Freud’s Papers on Technique (1953-54) (trans. with notes J. Forrester), Edited by J.-A. Miller, Cambridge, Cambridge University Press, 1988, pp. 11, 205, 220, 227 & 261; J. Lacan, The Function and Field of Speech and Language in Psychoanalysis, o.c., p.90.

همچنین لکان توپولوژی‌های نوار موبیوس و بطری کلاین را از سمینار نهم به بعد معرفی کرده است:

  1. Lacan, Le Séminaire IX, L’identification (1961-62), unpublished.

[70] J. Lacan, The Seminar. Book I: Freud’s Papers on Technique, o.c., p. 171.

[71] J. Lacan, The Seminar. Book I: Freud’s Papers on Technique, o.c., p..146 (‘Man’s desire is the desire of the other’); J. Lacan, The Seminar. Book III The Psychoses (1955-56) (trans. with notes R. Grigg), Edited by J.-A. Miller, New York NY, W.W. Norton & Company, 1993, p. 112 (‘The unconscious is the discourse of the Other’); J. Lacan, The Function and Field of Speech and Language in Psychoanalysis, o.c., p. 71 (The Hollow Men); T.S. Eliot, The Hollow Men (1925), Collected Poems 1909-1962, London-Boston MA, Faber and Faber, 1974, pp. 87-92.

[72] این اساس هویت است. «من دیگری است» و لکان اینگونه ایده‌های فروید را گسترش می‌دهد. آنچه فروید در روانشناسی توده‌ای و تحلیل ایگو مطرح ساخته توسط لکان در مسئله‌ی هویت مطرح می‌شود. این امر همتای شخصیت انگار که است که توسط هلن دویچ مطرح شده است.

See: J. Lacan, The Seminar. Book II: The Ego in Freud’s Theory and in the Technique of Psychoanalysis (1954-55) (trans. S. Tomaselli, notes J. Forrester), Edited by J.-A. Miller, Cambridge, Cambridge University Press, 1988, p. 7 (I is an other); S. Freud, Group Psychology and the Analysis of the Ego (1921c), Standard Edition, XVIII, pp. 65-143; H. Deutsch, Über einen Typus der Pseudoaffektivität, (‘als ob’), Internationale Zeitschrift für Psychoanalyse, 1934, XX, pp. 323-335; H. Deutsch, Some Forms of Emotional Disturbance and their Relationship to Schizophrenia, in J.D. Sutherland & M. Masud, R. Khan (Eds.), Neuroses and Character Types: Clinical Psychoanalytic Studies, London, The Hogarth Press and the Institute of Psycho-Analysis, 1963, pp. 262-281.

[73] intersubjectivity

[74] S. Freud, Moses and Monotheism (1939a [1934-38]), Standard Edition, XXIII, pp. 75 & 113.

[75] J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., p. 29.

[76] J. Lacan, The Agency of the Letter in the Unconscious or Reason since Freud, Ecrits: A Selection, o.c., p. 164.

[77] برای مطالعه‌ی مفهوم پس‌رانش نخستین به مقاله «پس‌رانش ۱۹۱۵» فروید رجوع کنید. این مقاله به فارسی در کتاب «نه نوشتار از فروید، زیگموند فروید، ترجمه بازانی و تاشکه، نشر کتابستان برخط، ۱۴۰۱» قابل مطالعه است.

[78] S. Freud, The Psychopathology of Everyday Life (1901b), Standard Edition, VI, p. 5.

[79] J. Lacan, Le Séminaire, Livre XVII, L’envers de la psychanalyse, o.c., pp. 11-13.

[80] For Descartes’ formula, see: R. Descartes, Discourse on the Method (1637 [1636]), The Philosophical Writings of Descartes, Vol. I (trans. J. Cottingham, R. Stoothoff & J. Murdoch), Cambridge, Cambridge University Press, 1985, pp. 125-127. For Lacan’s reading of Descartes, see for example: J. Lacan, Science and Truth (1965) (trans. B. Fink), Newsletter of the Freudian Field, 1989, no. 3, pp. 4-29 and p. 13 in particular.

[81] condemned

[82] aphanisis

[83] J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., p. 210. The vel refers to a process of forced choice, whereas aphanisis indicates a fading of the subject.

[84] On Nachträglichkeit, see: S. Freud, From the History of an Infantile Neurosis (1918b [1914]), Standard Edition, XVII, p. 45.

[85] etymological

[86] etymological

[87] J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., p. 214.

[88] subjective destitution

[89] J. Lacan, The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, o.c., p. 258.

[90] non-existence

[91] J. Lacan, Le Séminaire XXIV, L’insu que sait de l’une-bévue s’aile à mourre (1976-77), texte établi par J.-A. Miller, Ornicar ?, 1977, no. 12-13, pp. 6-7.

[92] See: J. Lacan, Le Séminaire XXII, R.S.I (1974-75), texte établi par J.-A. Miller, Ornicar ?, 1975, no. 3, p. 109.

[93] the real being of the subject

[94] réponse de l’Autre

[95] réponse du réel

[96] creatio ex nihilo

[97] J. Lacan, The Seminar, Book VII The Ethics of Psychoanalysis (1959-60) (trans. with notes D. Porter), Edited by J.-A. Miller, New York NY, W.W. Norton & Company, 1992, p. 112.

[98] rapport

مجموعه مقالات روانکاوی لکان
Back To Top
×Close search
Search