ملانی کلاین و امر سیاسی
ملانی کلاین
رویکرد روابط اُبژهای ملانی کلاین، ذهن را بر حسب روابط آن با اذهان دیگر بررسی میکند. بنابراین، شاید درک فرایندهای سیاسی بر حسب تعاملات بین اذهان به آسانی صورت پذیرد. این امر مفروض میدارد که عبور از یک رشته به رشتهای دیگر -از روانکاوی به نظریهٔ سیاسی- بیمسئله است، گویی ایدههای روانکاوانه میتوانند در مورد یک گروه یا جامعه به کار روند، انگار که هیچ تفاوتی با روان فردی ندارند. در واقع، تفاوتهای بسیاری وجود دارد (هینشلوود، ۱۹۹۶).
یک رویکرد روانکاوانه بایستی به این واقعیت آگاه باشد که بخش زیادی از حیات سیاسی به طور هشیارانه مورد بحث و تعیین قرار میگیرد. روانکاوی بایستی خود را مقید سازد تا کاربردهای خود را به آن مواقعی محدود کند که تبیینها و کنشهای هشیارانه، ناکافی و بیاثر بودن خود را ثابت کردهاند. در واقع، راجر مانی-کرل (Roger Money-Kyrle)، یکی از پیروان کلاین استدلال میکند که
کشف اصلی روانکاوی این است که تمامی امیال، احساسات و باورهای هشیارانه، به میزان کمتر یا بیشتری، تحت تأثیر فرایندهای ناهشیار قرار دارند . . . بنابراین، هدف اولیهٔ کاربرد روانکاوی در سیاست این است که ماهیت و گسترهٔ هرگونه فرایند ناهشیار که ممکن است بر امیال، احساسات و باورهای سیاسی ما تأثیر بگذارد، کشف شود.
(مانی-کرل، ۱۹۵۱: ۲۳)
محدودیت دیگر این است که بسیاری از تلاشها برای یکپارچهسازی روانکاوی و گفتمانهای اجتماعی-سیاسی، از جمله چپ فرویدی (Freudian Left) (رابینسون، ۱۹۶۹)، تمایل دارند که آرمانشهری باشند. رویکردهای روانکاوانه، به ویژه رویکرد کلاینی، از شبح موضع افسردهوار سود میبرند؛ بدین معنا که هیچ چیز هرگز کامل نیست. چنین روانکاویِ دوسوگرایی، نگاهی استوارتر به وضعیت ترکیبیای که جهان ما در آن قرار دارد، ارائه میدهد.
متقاعدکنندهترین عامل واحد برای توجه به یک نظریهٔ سیاسی «کلاینی» این است که برخی روانکاوان کلاینی پیش از این دیدگاهی در مورد ناهشیار انسان در بستر اجتماعی و گروهی بسط دادهاند، که از درک فرد نیز نشأت میگیرد و با آن سازگار است. با وجود این، مفاهیم کلاینی مرتبط با یک روانشناسی اجتماعی روانکاوانه متأسفانه دورترین و به طور ناهشیار پنهانترین مفاهیم هستند (درک بیشتری از این نیروهای ناهشیار ممکن است از هینشلوود و فورتونا، ۲۰۱۷؛ به دست آید).
این نوشتار در وهلهٔ نخست تلاش خواهد کرد تا برخی از ایدههای بنیادین روانکاوی کلاینی را توصیف کند، با اذعان به اینکه درک آنها چندان آسان نیست. و سپس روایتی از این امر ارائه میدهد که چگونه این ایدههای روانکاوانه میتوانند به حیات عمومی و سیاسی شکل دهند. به حوزههای مجزای دانش، اعم از فردی و اجتماعی، و اینکه چگونه میتوان دید که آنها بر یکدیگر تأثیر میگذارند، احترام گذاشته خواهد شد. سه حوزهٔ کلی تعامل در نظر گرفته خواهد شد: «جامعهٔ» درونی، سیستمهای دفاعی اجتماعی شامل حلقههای بازخورد، و بیگانگی.
مواضع: پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار
کلاین مفاهیم بنیادین فروید را پذیرفت: واقعیت روانی، ناهشیار (و ساختار اضطراب-دفاع آن)، و نمادسازی (سگال، ۲۰۰۷). کلاین به هنگام مشاهدهٔ کودکانی که اضطرابها و طفرهرویهای دفاعی خود از آن اضطرابها را در بازی به نمایش میگذاشتند، بر این مفاهیم بنا کرد. او در نظر داشت که بازی کودکان، مدلهای مفهومی آنها را به وی نشان میدهد، و اینها بلوکهای سازندهٔ بنیادین نظریهٔ خود او را تشکیل دادند.
تا دههٔ ۱۹۳۰، حدود ۱۵ سال پس از تبدیل شدن به یک روانکاو، ملانی کلاین دیدگاه اصیل خود را تأسیس کرد. هستهٔ ایدههای او این بود که پیش از پدیدههای عقدهٔ ادیپ فروید و در زیربنای آن، لایهٔ دیگری در ذهن ناهشیار وجود داشت که در آن اضطراب قابلتوجهی در مورد مدیریت خویشتن، هویت و هیجانات فرد تولید میشود. به ویژه، احساسات منفی، پرخاشگرانه و مخرب از اوایل زندگی باعث ایجاد اضطراب و نگرانی میشوند. در ابتدا، نوزاد خردسال بایستی با حالات متناوب رضایت آمیخته با سعادت و ناکامی خشمگینانه کنار بیاید، که این امر به توانایی مراقب در درک آنچه نوزاد نیاز دارد بستگی دارد. این تجربیات به شدت قطبیشده، موضع پارانوئید-اسکیزوئید را تشکیل میدهند. نفرت و ترس شدید و در واقع حالت شدید سعادت، کاملاً نامتناسب با واقعیت صادقتر بروز میکنند، پیش از آنکه نوزاد بر درک ادراکات خود تسلط یابد. آن حالات غیرواقعبینانه به اُبژهها (یا «دیگران») نسبت داده میشوند که گمان میرود علت آنها هستند، اُبژههای خوب و اُبژههای بد، که هیچیک در این مرحلهٔ اولیه به طور واقعبینانهای ادراک نمیشوند. از نظر فنی، این امر «انشقاق اُبژه» نامیده میشود، این ادراکات تحریفشدهٔ سیاه-یا-سفید در این مرحلهٔ اولیه از رشد، ممکن است در مراحل بعدی زندگی، زمانی که هیجانات کنترل ادراک را به دست میگیرند، تداوم یا بازگشت یابند.
به تدریج، ادراک حسی به اندازهٔ کافی رشد میکند تا شروع به نشان دادن این امر به نوزاد کند که منشأ هر دو حالت سعادتبخش و گزندآمیز بایستی همان شخص واحد باشد؛ برای مثال، مادری که غذا میدهد و مادری که نوزاد را برای غذا منتظر نگه میدارد. کلاین فکر میکرد که این آمیزه از احساسات یک بحران است که در حدود چهار تا شش ماهگی رخ میدهد. او این حالت ترکیبی را موضع افسردهوار نامید. این یک مواجهه با آمیزهای از احساسات است، دوسوگرایی فرد نسبت به شخصی که به او نیاز دارد: رنجش از نیاز اما در عین حال قدردانی و سپاسگزاری. بنابراین از همان اوایل، نوزاد گرفتار خطر آسیب رساندن (در لحظات ناکامی) به شخصی است که به او نیاز دارد و او را دوست میدارد.
این دو حالت ذهنی (پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار) موضع نامیده میشوند، چراکه آنها متناوباند و در یک توالی صلب قرار ندارند. آنها در حالات متفاوتی از تنش در طول کل مسیر زندگی رخ میدهند، اگرچه افراطهای آنها به مرور زمان بهبود مییابد. نتیجهٔ آن، یک میل همیشگی در طول زندگی است تا این اطمینانخاطر را در جریان نگه دارد که عزیزان فرد ترمیم شدهاند و در مراقبت خوبی قرار دارند؛ این اضطراب کلیدی در موضع افسردهوار است. سپس در زمانهای استرس، بازگشت به دیدگاههای قطبیشده در موضع پارانوئید-اسکیزوئید رخ میدهد، زمانی که دیگران و جهان یا آرمانی یا شیطانی میشوند.
دومین جنبهٔ کلیدی از نوآوریهای کلاین، مفهوم «اُبژههای درونی» است. کلاین کار خود را با مشاهدهٔ کودکان و بسط یک روش درمانی برای روانکاوی کودکان آغاز کرد. او روش خود را «تکنیک بازی» نامید، که در آن به نمایش درآوردن درامهایی با اسباببازیها توسط کودکان را تسهیل میکرد. جنبههای ناهشیارتر درامها که او استنباط میکرد، فعالیتهای بنیادین ذهن بودند. او آنها را فانتزیهای ناهشیار نامید و فرض کرد که ماهیت ذهن، انبانی از چنین فانتزیهایی است که به طور پیشروندهای در طول زندگی پرورانده میشوند. او فکر میکرد که جهان پیرامون و بیرون از ما، بر حسب این درامها دیده میشود. هنگامی که کلاین به روانکاوی بزرگسالان روی آورد، او تمایل داشت که همان نوع از تصاویر یا درامها را شکل دهد، که شامل افکار و سایر موجودیتهای ذهنی بودند، که تجربیاتی شبیه به اسباببازیها در اذهان خود آنها هستند (ببینید: هینشلوود، ۲۰۰۶).
در واقع، تجربیات اولیه به حالات بدنی بستگی دارند، برای مثال گرسنگی یا سیری؛ سپس مکان اُبژههایی که باعث این حالات میشوند، در درون شخص احساس میگردد. بنابراین کلاین دریافت که بیمارانش دربارهٔ حس جهانی از موجودات جاندار در درون خویشتن به او میگویند. این صورتبندیهای تجربیات به عنوان درامهایی بین اُبژهها، در اولیهترین دورهٔ زندگی پدیدار میشوند و در «عمیقترین» لایههای ذهن ناهشیار در سراسر بقیهٔ زندگی باقی میمانند. آنها به عنوان «اُبژههای درونی» شناخته میشوند و چنین احساس میشود که واقعیاند، در درون جاندارند، و ذهن و بدن یک شخص را تشکیل میدهند. گویی یک «جامعهٔ» درونی وجود دارد. درامها، یا فانتزیهای ناهشیار، این اُبژههای درونی را از طریق فرایندها یا مکانیسمهایی که به عنوان فرافکنی (تخلیه کردن) و درونفکنی (درونیسازی) شناخته میشوند، به درون و بیرون از خویشتن منتقل میکنند.
دو اضطراب اصلی که مشخصهٔ این دو موضع هستند، به عنوان دو فانتزی کلی شکل میگیرند؛ یکی، اضطراب گزند موضع پارانوئید-اسکیزوئید، درام تهدیدها نسبت به خویشتن است، و دیگری، اضطراب آمیخته با احساس گناه و نگرانی موضع افسردهوار، درام آسیب به شخص دیگر نیازمند و محبوب («اُبژهٔ خوب») است. هر یک از این دو اضطراب مشخصه، مکانیسمهای دفاعی را فرا میخوانند، که همگی آنها پنهان و ناهشیار باقی میمانند. اَشکالی از لافزنی (یک موضع «مانیک»)، با انکاری نفوذناپذیر، در وهلهٔ نخست نسبت به وابستگی و سپس نسبت به مسئولیت و احساس گناه (در حالی که دیگران را برای سرزنش و شرمساری و غیره پیدا میکند)، یک پاسخ رایج به اضطراب افسردهوار هستند.
از اضطراب گزند در موضع پارانوئید-اسکیزوئید با روشهایی طفرهروی میشود که «مکانیسمهای اسکیزوئید» نامیده میشوند، که شامل انشقاق به قطبیتهایی است تا سعی شود قطب سعادتبخش حفظ گردد. علاوه بر این، یک انشقاق خود-ارجاع، خویشتن را تقسیم میکند و کارکردهای خاصی از ایگو را حذف مینماید، به ویژه آنهایی که ادراکاتی را تولید میکنند که باعث اضطراب میشوند. یک کارکرد تیپیک انشقاقیافته، آگاهی از هیجانمندی برای اجتناب از تجربهٔ احساسات دردناک است، که شخصیتی نسبتاً خشک و بیهیجان را بر جای میگذارد. ملانی کلاین مثالی ارائه داد:
جلسهای که در ذهن دارم با این گفتهٔ بیمار به من آغاز شد که او احساس اضطراب میکند و دلیل آن را نمیداند. او سپس مقایسههایی با افراد موفقتر و خوشبختتر از خودش انجام داد. این اظهارات ارجاعی به من نیز داشتند. احساسات بسیار قوی ناکامی، رشک و نارضایتی به منصهٔ ظهور رسیدند. . . . [هنگامی که من تفسیر کردم] که این احساسات بر ضد روانکاو جهتگیری شدهاند و او میخواهد مرا نابود کند، خلقوخوی او به طور ناگهانی تغییر کرد. لحن صدای او یکنواخت شد، او به شیوهای بیحالت صحبت کرد، و گفت که او از کل موقعیت احساس انفصال میکند. او افزود که تفسیر من صحیح به نظر میرسد، اما اهمیتی ندارد؟ در واقع، او دیگر هیچ آرزویی نداشت، و هیچ چیز ارزش آزار دادن خود را نداشت.
(کلاین، ۱۹۴۶: ۱۹)
یک جنبهٔ کامل از شخصیت او مفقود شد. این مثالی است از آنچه او «تضعیف و فقر ایگو» (۱۰۴) نامید، که ناشی از انشقاق است. این فرایند تخلیهٔ بخشی از شخصیت، همانندسازی فرافکنانه نامیده میشود. شخص سپس دقیقاً همان کارکرد را در شخص دیگری میبیند. پیگیری این امر به ویژه زمانی آسان است که دو نفر با هم مشاجره میکنند و هر یک دیگری را مقصر میداند: یک مسابقهٔ پینگپنگ وجود دارد که در آن احساس گناه به زور و از طریق نوعی اتهام و محکومیت، که با اتهام متقابل روبرو میشود، بر دیگری تحمیل میگردد.
یک چالش مهم در اینجا وجود دارد. کسی که بخشی از خود را دچار انشقاق میکند، همانطور که کلاین گفت، ضعیف و فقیر میشود. اگر شخص فاقد برخی قوا باشد، تصمیمگیری آسیب خواهد دید. این ایده که افراد ممکن است کارکردهای ایگو را با هم تبادل کنند، دیدگاه معاصر نسبت به فرد را به چالش میکشد. به طور هشیارانه، ما فرد را به عنوان موجودی مجزا و قائمبهذات در نظر میگیریم (و ادراک میکنیم) و فرض بر این نیست که کارکردهای او متغیر، سیال و به طور بالقوه قابل سازماندهی مجدد باشند.
«فروپاشی» بدین طریق، شکلی از بیماری است، بیماری روانی. با وجود این، همانطور که کلاین مطرح کرد، این توزیع مجدد بخشهای خویشتن یک رویداد روزمره است (هینشلوود، ۱۹۹۷الف).
اتخاذ گاهبهگاه موضع پارانوئید-اسکیزوئید ضرورتاً یک نقطهضعف نیست. این امر به معنای بازسازی واقعیت در ذهن فرد است، اما سپس با همکاری دیگران، ما در واقع جنبههای بزرگی از واقعیت خود -به ویژه جهان اجتماعیمان- را برمیسازیم. بدون ورود به یک حالت هیجانی پارانوئید-اسکیزوئید، احتمالاً جنگیدن در یک جنگ غیرممکن خواهد بود، جایی که نفرت از دیگری بایستی کامل باشد؛ طرف مقابل به عنوان موجودی سراسر بد برساخته میشود که نیازمند نابودی کامل است، در حالی که ما خودمان بیتقصیر هستیم و بایستی زنده بمانیم. با شدتی بسیار کمتر، بازیها و ورزشها و حتی رقابتهای آکادمیک، این گرایش به سوی انشقاق بین خویشتن خوب و دیگری بد را بسیج میکنند. به وضوح، چنین قطبیتهای هیجانی شدیدی را میتوان در فرایند سیاسی مشاهده کرد.
توتالیتاریسم درونی، سیستمهای دفاعی اجتماعی، و بیگانگی
در ادامه، روایتی از سه روش مهم ارائه خواهم داد که در آنها این مفاهیم به عنوان تبیینهایی برای ارزشها و کنشهای سیاسی مورد آزمایش قرار گرفتهاند. نظریهٔ سیاسی اغلب تنشی در درون نظریهپردازی روانکاوانه ایجاد میکند. این تنش بدین قرار است که یک دیدگاه کلاینی تمایل دارد عاملیت و مسئولیت را به حالات درونی ذهن اختصاص دهد، حال آنکه تعهد سیاسی عاملیت را عمدتاً به عوامل بیرونی نسبت میدهد: «مسئله این است: رابطهٔ بین این دو دیدگاه قدرتمند، در صورت وجود، چیست؟» (راستین، ۱۹۹۱: ۹۰).
گرایش روانکاوانه به سوی بحث دربارهٔ جهانهای درونی دیگران است؛ همانطور که مانی-کرل نتیجهگیری کرد،
استفادهٔ جدلی از روانکاوی، برای کشف نقصها تنها در مخالفان سیاسی خود، به اندازهٔ کافی آسان است. اما اگر متوجه شویم که این کار را انجام میدهیم، بدون آنکه ابتدا آن را به شکلی کاملاً سختگیرانه در مورد عقاید خودمان به کار بریم، بایستی به عملکرد اصل «خس و تیر»[۱] در خودمان، و یک انگیزهٔ «سپر بلای دیگران شدن» مشکوک شویم.
(مانی-کرل، ۱۹۷۸ [۱۹۶۴]: ۳۷۴-۳۷۵)
راستین موافق بود: «چنین برونیسازیهایی . . . یا پیشفرضهایی، راهنماهای خطاناپذیری برای درک و کنش واقعبینانه نیستند» (راستین، ۱۹۹۱: ۱۰). در اینجا، من چنین در نظر خواهم گرفت که تنش نه چندان بین مفاهیم درونگرایانه و برونگرایانه، بلکه در عوض بر سر این پرسش خواهد بود که چگونه هر دو دیدگاه با یکدیگر تعامل میکنند.
جهان درونی یک شبه-جامعه است (منزیس، ۱۹۸۱)، که در آن افرادی که در درون ما احساس میشوند، در ارتباط با یکدیگر و با خویشتن قرار دارند. چنین روابطی ویژگیهای متنوعی دارند، درست مانند روابط در جهان بیرونی. دائماً مقایسههایی با دیگران اجتماعی واقعی، به ویژه عزیزان نزدیک، مانند مادر، پدر و خواهر و برادرهای یک کودک انجام میشود، که هم توسط شخصیتهای فانتزی درونی و هم توسط ادراک عینی بیرونی ساختار مییابند. بنابراین، تمرکز نظریهٔ سیاسی روانکاوانه بایستی بر این دو مجموعه از پویاییها و نحوهٔ تأثیر آنها بر یکدیگر باشد: اینکه ناهشیار و امر اجتماعی چگونه در هم میآمیزند و طنینانداز میشوند.
نخستین پژوهشی که بایستی آشکار شود، پویاییهای ناهشیار توتالیتاریسم درونی است. این امر حاکی از یک درام درونی از نوع توتالیتر است، که پیکربندیای در جهان درونی است که به گونهای سازمانیافته که یک بخش ارعابگر، قادر مطلق و غیرواقعبینانه از خویشتن، موضعی سلطهجویانه در رابطه با سایر اُبژههای درونی و بخشهای واقعیتگراتر خویشتن اتخاذ میکند. پس از روزنفلد (۱۹۷۱؛ ۱۹۷۱)، این امر به عنوان «باند مافیای درونی» شناخته شده است. تحت استرس، یکی از بیماران روزنفلد نگرشی برتریجویانه اتخاذ کرد و روانکاو خود را به عنوان فردی بیاهمیت نادیده گرفت، به طوری که وابستگی و قدردانی واقعی او به کنار رانده شد و بدین ترتیب گویی دیگر وجود ندارد، دچار انشقاق گشت.
این سلطهٔ درونی ممکن است در بیرون به نمایش درآید. مایکل سبک (Michael Sebek)، که در جمهوری چک زندگی میکند، مشاهده کرد که چگونه در جوامع متعلق به شوروی سابق پس از سال ۱۹۹۰، بسیاری از مردم هنوز یک نوع اقتدارگرای درونی و کنترلکننده را با خود حمل میکردند که مکرراً (یا بهتر است بگوییم به اشتباه) ادراک میکردند که هنوز در جهان اجتماعی-سیاسی آنها حضور دارد. سبک به طور متقاعدکنندهای نوشت که
محیط اجتماعی توتالیتر و فضای روانی توتالیتر دو جنبه از یک پدیدهٔ واحد هستند. سیستم سیاسی توتالیتر کم و بیش یک نتیجه و محصول اجتماعی هشیارانه پروراندهشده از باورهای فرافکنیشدهٔ فردی و جمعی است مبنی بر اینکه یک قدرت قوی، تسلیم، اطاعت، سرسپردگی و ایثار، سازماندهی و وحدت قوی، ترجیح منافع گروهی بر منافع فردی، یکسانی در یک سو و انحصار و جایگاه والای یک مرجع رهبری در سوی دیگر، ارزشهای جمعی مهمی هستند.
(سبک، ۱۹۹۶: ۲۸۹-۲۹۰)
گویی سیستمهای «سیاسی» درونی و بیرونی وجود دارند. ایدهٔ یک اُبژهٔ درونی سلطهجو جدید نیست و میتواند به نظریهٔ فروید در مورد سوپرایگوی مشتقشده از والدین مرتبط باشد (فروید، ۱۹۲۳). سوپرایگو تنها یک کپی از والدین نیست، بلکه ساختاری در درون شخص است که سلطهای تنبیهی اعمال میکند: «با وجود این، تجربه نشان میدهد که شدت سوپرایگویی که یک کودک رشد میدهد، به هیچ وجه با شدت رفتاری که خود او با آن مواجه شده است، مطابقت ندارد» (فروید، ۱۹۳۰: ۱۳۰).
سوپرایگو از فانتزیهای تنبیهی شخص که به ویژگیهای واقعی والدین واقعی افزوده شدهاند، ساخته میشود. در واقع، کودکان معدودی با والدی روبرو شدهاند که واقعاً اختگیها را انجام میدهد. به آن ساختار درونی به عنوان «یک سوپرایگوی مخرب ایگو» اشاره شده است (اُشانسی، ۱۹۹۹: ۸۶۲). نتیجهٔ عقدهٔ ادیپ و راهحل بهدستآمده از طریق چشمپوشی و درونیسازی والد هر چه که باشد، عامل افزودهای وجود دارد که ارزشهای اجتماعی بازنماییشده توسط سوپرایگو را تحریف میکند (همچنین ببینید: استیون، ۲۰۰۰ [۱۹۴۶]) این موضوع یکی از معدود تأییدهای فروید از کلاین بود (فروید، ۱۹۳۰: ۱۳۹n). جهان درونی یک کپی دقیق از جهان بیرونی نیست. و جهان بیرونی نیز به نوبهٔ خود به گونهای ادراک میگردد که تا حدی توسط جهان درونی تحریف شده است.
درک روانکاوانه از نژادپرستی (دیویدز، ۲۰۱۱) بر این امر تأکید کرده است که چگونه یک اُبژهٔ درونی به شدت تهدیدکننده بر تجربیات مسلط میشود. این امر میتواند بر گروهی از افراد در جهان بیرونی واقعی فرافکنی شود. هرگونه شواهدی که در زیربنای پیشداوری علیه یک گروه نژادی قرار دارد «برای قدرت اطمینان خود به یک چارچوب ارجاع درونی متکی است، بسیار شبیه به کاری که خود هذیان انجام میدهد» (دیویدز، ۲۰۱۷: ۷۱). دیویدز از فیگلیو (Figlio) نقلقول میکند، که آن حالت درونی یقین سلطهجو را در تضاد با «گفتگویی بین همصحبتهایی که هدفشان توافق و پایهگذاری توافق خود بر روی شواهد است» میبیند (فیگلیو، ۲۰۱۷: ۲۴). یقین درونی به شواهد بیرونی متکی نیست.
فروید (۱۹۲۱) توصیف کرد که چگونه چیزی شبیه به این ساختار درونی، که او آن را آرمان ایگو نامید، میتواند بین افراد به اشتراک گذاشته شود. سوژهٔ یک هیپنوتیزمکننده، فرمانهای هیپنوتیزمکننده را به عنوان فرمانهای خودش اتخاذ میکند، گویی چیزی را از هیپنوتیزمکننده درونفکنی میکند. فروید همچنین فکر میکرد که این امر شبیه به عاشق شدن است، زمانی که شخص محبوب به یک اُبژهٔ سلطهجو در ذهن تبدیل میشود که عاشق مطیع او میگردد. نکته این است که یک چهرهٔ درونی از این نوع ممکن است با دیگران و در واقع در بین اعضای گروه به اشتراک گذاشته شده و مبادله گردد، که یک گروه را متحد خواهد کرد (هینشلوود، ۲۰۰۷، ۲۰۱۷الف). آن آرمان در حال گردش، سپس به یک «آرمان گروهی» تبدیل میشود و میتواند با ارزشهای سیاسی همسو گردد.
دومین پژوهشی که بایستی در نظر گرفته شود، شیوهای است که اعضای یک گروه یا سازمان که در اضطرابها و تعارضات سهیم هستند، به ویژه در موقعیتهای کاری، آیینها و شیوههای اجتماعی را به اشتراک خواهند گذاشت که تجربهٔ اضطراب و تعارض آنها را تسکین میبخشند. رابطه با گروه اجازهٔ اشتراک اضطراب را از طریق فرافکنی و درونفکنی شیوههای مشترک میدهد. همانطور که الیوت ژاک (Elliott Jaques) بیان کرد، «افراد ممکن است تعارضات درونی خود را در افراد جهان بیرونی قرار دهند، مسیر تعارض را به طور ناهشیار و به واسطهٔ همانندسازی فرافکنانه دنبال کنند و مسیر و نتیجهٔ تعارض به طور بیرونی ادراکشده را مجدداً درونیسازی نمایند» (ژاک، ۱۹۵۵: ۴۹۶-۴۹۷).
فرد در کنار آمدن با تعارض ناهشیار خود از طریق درامهایی که در یک گروه به نمایش درمیآیند، حمایت و در واقع تسکین به دست میآورد. او ممکن است به سادگی دو نفر دیگر را که در گروه با هم در تعارض هستند، تماشا کند. یک مسابقهٔ فوتبال ممکن است حامل آن معنا باشد؛ بحث سیاسی هدف نیابتی مشابهی را دنبال میکند. پویاییهای گروهی از طریق مکانیسمهای اسکیزوئید ناهشیار بر پویایی روانی اعضای فردی غلبه میکند. یک مثال ارائهشده، مراسم خاکسپاری بود. سوگواران ممکن است حتی همهٔ یکدیگر را نشناسند، اما آنها ماتم مشترک را به طور جمعی پردازش میکنند (ببینید: ژاک، ۱۹۵۵). سیاستمدار مؤثر کسی است که اضطرابها و پاسخهای جمعی را در یک گروه اجتماعی وسیع برمیانگیزد. یکی از این لحظات تاریخی پس از جنگ جهانی دوم بود:
بیشک پرتاب بمبهای اتمی در اصل تفاوتی با پرتاب گلولهبرفی ندارد. از زمانی که قابیل اولین سنگ را به قصد کشتن پرتاب کرد، تغییری در روشهای جنگیدن ایجاد نشده است. با وجود این، قدرت تخریب واقعی بمب اتمی مستقیماً در راستای اهداف ناهشیار بازی میکند. سرسریترین مطالعهٔ زندگی رویایی و فانتزیهای افراد مجنون نشان میدهد که ایدههای نابودی جهان در ذهن ناهشیار پنهان هستند. و . . . [بمب اتمی] به خوبی با فانتزیهای تشنهٔ خون که انسان در خفا با آنها مشغول است، سازگار میباشد.
(گلاور، ۱۹۴۶: ۲۷۴)
آلیکس استراچی (۱۹۵۷؛ ۱۹۵۷) و فرانکو فورناری (۱۹۷۴؛ ۱۹۷۴) نیز در این دوره در همین راستا نوشتند. رویدادهایی که چنین پیوندهای نزدیکی را با لایههای عمیق ناهشیار شکل دادند، منجر به پاسخهای جمعی میشوند. لحظهٔ دیگری از اضطراب مشترک، پس از رویدادهای ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بود. باز هم، ادبیات غنی و فراوانی در مورد تروریسم رشد یافت (به عنوان مثال، کاوینگتون، ۲۰۰۲؛ واروین و ولکان، ۲۰۰۳). این رویدادها با ترس همهجاحاضر برای بقای فرد، همراه با یک نابودی تلافیجویانهٔ همهجاحاضر یک دیگری شرور خیالی در ارتباط هستند.
ایدهٔ یک اضطراب جمعی و دفاعهای پاسخدهنده، در سازمانی مهم است که خود کار حامل استرسی است که بین همهٔ کارگران مشترک میباشد (فراهر، ۲۰۰۴). استرس مشترک آنها منجر به دفاعهای مشترکاً ایجادشده میشود. ایزابل منزیس (Isabel Menzies) این امر را در یک سیستم مراقبتهای بهداشتی توضیح داد که در آن احساس گناه افسردهوار مراقبت، یک استرس دائمی برای کارکنان است. او اظهار داشت که پرستاران در کار بیمارستانی خود رنج میبرند:
در این جهان درونی، [«اُبژههای» یک شخص] در فرم و شرایطی وجود دارند که تا حد زیادی توسط فانتزیهای او تعیین میشوند. به دلیل عملکرد نیروهای پرخاشگرانه، جهان درونی شامل بسیاری از اُبژههای آسیبدیده، مجروح و مرده است. فضا آکنده از مرگ و نابودی است . . . میزان استرس [واقعی] به شدت مشروط به فانتزی است، که آن هم به نوبهٔ خود، همانند پرستاران، مشروط به موقعیتهای فانتزی اولیه میباشد.
(منزیس، ۱۹۸۸ [۱۹۵۹]: ۴۷-۴۸)
در پاسخ به فانتزیهای ناهشیار، مکانیسمهای بدوی، از جمله انشقاق و تمام اَشکال فرافکنی، مورد استفاده قرار میگیرند (ببینید: هینشلوود، ۱۹۸۶، ۱۹۸۷). استرس جمعی این دفاعهای ناهشیار جمعی را هماهنگ میکند. موارد پژوهشی از این دست نشان میدهند که چگونه مهارتهای حرفهای ممکن است به گونهای به کار گرفته شوند که از دفاعهای شخصی افراد در برابر استرس کار حمایت کنند.
حیات سیاسی ممکن است مستعد پدیدهای قابلمقایسه باشد، زمانی که اضطرابهای ملی (که شاید توسط کمپینهای سیاسی و رسانهها برای بازی با اضطرابهای زیربنایی بنیادین هماهنگ شدهاند) با پاسخ متقابل دفاعهایی در برابر اضطراب اجتماعی بسط مییابند، که از سطوح ناهشیار در افراد سرچشمه میگیرند. با استعدادی در فصاحت، چرچیل میتوانست به طرز ماهرانهای یک ملت را به جنگ برانگیزد، همانطور که در دههٔ ۱۹۴۰ این کار را کرد، زمانی که تهدید برای بقا ملموس بود، به ویژه زمانی که بمبها روی خانهها میافتادند. استراتژی او دشمن را به عنوان قاتلان شرور شناسایی کرد -فرافکنی مخرب بودن به درون «آنها»- یک سیاست کشتن آنها با بمبها میتوانست از طریق درونفکنی مشترک توسط اعضا، جمعی شود.
نخستین حوزهای که در اینجا برای بررسی انتخاب شده است، درک پدیدهٔ بیگانگی است. شناخت کلاینی از مکانیسمهای انشقاق، مفهومی تبیینی ارائه میدهد که نشان میدهد چگونه افراد در شرایط اجتماعی-سیاسی خاصی از خود بیگانه میشوند. شباهتهایی در توصیف تجربیات از-خود-بیگانه در دو رشتهٔ کاملاً متفاوت به چشم میخورد (هینشلوود، ۱۹۸۳). مارکس را در سال ۱۸۴۴ در نظر بگیرید، جایی که او به ناعادلانه بودن جدایی یک کارگر از محصول کار خود پرداخت:
اُبژهای که کار تولید میکند، یعنی محصول آن، در تقابل با آن به عنوان چیزی بیگانه، به عنوان قدرتی مستقل از تولیدکننده میایستد. محصول کار، کاری است که تجسم یافته و در یک اُبژه مادی شده است . . . این تحقق کار به عنوان فقدان واقعیت برای کارگر، اُبژهسازی به عنوان فقدان و اسارت در برابر اُبژه، و تصاحب به عنوان بیگانگی، به عنوان ازخودبیگانگی ظاهر میشود.
(مارکس، ۱۹۷۵ [۱۸۴۴]: ۳۲۴)
اگر محصول کار از تولیدکننده منفصل شود، آنگاه او تا حدودی از آنچه که -توسط او و توسط دیگران- احساس میشود که خود اوست، منفصل میگردد. او با حذف شدن این جنبهها به شخص کمتری تبدیل میشود: «کارگر هرچه ثروت بیشتری تولید کند، فقیرتر میشود» (۳۲۳). او به معنای روانشناختی فقیرتر میشود. محصول، اُبژهای است که در تقابل با او «میایستد». با وجود این، هویتی را با کارگر حفظ میکند؛ این کار تجسمیافته است. این یک درک روانشناختی است (نه چیزی که ما معمولاً برای آن به کارل مارکس مراجعه کنیم). با این حال، ما را به یاد دیدگاه کلاین در مورد انشقاق و فقر ایگو میاندازد (هینشلوود، ۱۹۸۳). برای مثال، «در چنین فانتزیهایی احساس میشود که محصولات بدن و بخشهایی از خویشتن دچار انشقاق شدهاند، به درون مادر فرافکنی شدهاند و به موجودیت خود در آنجا ادامه میدهند» (کلاین، ۱۹۵۵: ۱۴۲). انشقاق ایگو، یا خویشتن، و همانندسازی فرافکنانه، خویشتن را تضعیف و فقیر میکنند. بیگانگی در یک سازمان اجتماعی و همانندسازی فرافکنانه در فرد به نظر میرسد که آینهٔ یکدیگرند.
فرانک براورمن (۱۹۷۴؛ ۱۹۷۴) این فرایند کار را از کتاب سرمایه (مارکس، ۱۹۷۶ [۱۸۶۷]) بسط داد. برای مثال، به یک کارگر مبلغ معینی برای یک محصول خاص -مثلاً میخ- پرداخت میشود. سپس آن کارخانه هزینههایی دارد که شامل دستمزد روزانهٔ کارگر، به علاوهٔ هزینههای نگهداری و خدمات کارخانه و خود بنگاه میشود. سپس اگر کارخانه موفق باشد، کارگر به اندازهٔ کافی میخ میسازد تا دستمزد خود و نسبت هزینهها را پوشش دهد. بنگاه قصد دارد که او میخهای بیشتری از آنچه صرفاً برای پوشش این هزینهها کافی است، بسازد. سپس میخهای اضافی که کارگر ساخته است، سودی به همراه میآورد که متعلق به بنگاه خواهد بود. کارگر زمان خود را میفروشد، نه محصولات خود را، بنابراین محصولات مادی او («کار تجسمیافتهٔ» او) از او گرفته میشوند.
نکتهٔ تمام اینها این است که یک فرایند روانشناختی و اثرات شیوهٔ تولید، در یک الگوی مشترک همگرا میشوند. منابع این دو فرایند اجتماعی و روانشناختی کاملاً متفاوتند. اما آنها همگرا میشوند. بنابراین یک مقررات سیاسی موفق کار صنعتی، از سازگاری این همگرایی با امر روانشناختی پدیدار شده است. سپس ما میتوانیم فرض کنیم که سیستم مقررات سیاسی موفق است زیرا این دو فرایند فردی و اجتماعی همگرا میشوند. این مدلی از پدیداری روانی-اجتماعی است.
این امر نشان داد که چگونه حلقههای بازخورد پدیدار میشوند. مکانیسمهای روانشناختی دفاعهایی هستند که هدف آنها مدیریت اضطراب از طریق اجتناب از آن است، و همانند تمامی مکانیسمهای دفاعی، همانطور که فروید نشان داد، آنها معمولاً ناقصاند و اثرات بیشتری ایجاد میکنند، که به عنوان علائم بیماری شناخته میشوند. و در مورد مکانیسمهای انشقاق و همانندسازی فرافکنانه نیز دقیقاً همینطور است. هدف آنها اجتناب از ترس در مورد نابودی و ارتقای بقای شخصی است. با این حال، انشقاق احساس فروپاشی را افزایش میدهد، و همانندسازی فرافکنانه «ایگو را فقیر میکند». ممکن است از اضطراب هشیارانه اجتناب شود، اما به طور ناهشیار افزایش مییابد. و سپس مکانیسمهای دفاعی حتی سختتر به کار گرفته میشوند، بدین معنا که انشقاق و همانندسازی فرافکنانه تداوم مییابند. یک چرخهٔ معیوب شکل میگیرد: بیگانگی در روابط اجتماعی با اضطراب بقا در فرد همخوانی پیدا میکند و آن را افزایش میدهد، و سپس انشقاق و همانندسازی فرافکنانه اضطراب را تشدید میکنند و بدین ترتیب اجازهٔ فرایند اجتماعی بیگانگی را میدهند. آن تعامل به عنوان یک سیستم خود-تداومبخش تثبیت میشود.
چرخهٔ معیوب دیگری نیز رخ میدهد (ببینید: هینشلوود، ۲۰۱۷ب). همانندسازی فرافکنانه جدایی را انکار میکند و منجر به ادغام شخص با اُبژهای میشود که در آن فرافکنی صورت گرفته است. بنابراین، فرد با کارخانه و مالک آن همانندسازی و ادغام میشود، که همبستگی کارگر با مالکانی که کارگر محصولات خود را در آنها فرافکنی کرده است، ارتقا میبخشد. سپس هنگامی که محصول در واقع به روشی انضمامی حذف میشود، از کارخانه جدا شده و به فروش میرسد، این امر بایستی احساسات دردناک جدایی را افزایش دهد، که به نوبهٔ خود همانندسازی فرافکنانه را برای افزایش همبستگی پیش میراند. در حالت کلی، در سطح ناهشیار، یک اضطراب منجر به یک دفاع جمعی (اجتماعی) میشود. اما دفاع، در حالی که از اضطراب طفره میرود، به طور ضمنی تداوم آن را تضمین میکند. نتیجه، تعاملی بین دو نوع متمایز از نیروهاست: نیروهای ناهشیار فرد و نیروهای به راستی اجتماعی جامعه (هینشلوود، ۱۹۹۶). این مدل روانی-اجتماعی مفهومی که توسط مفاهیم کلاینی ارائه شده است، یک سیستم پویای نه کاملاً مهرومومشده، بلکه در تعامل را به عنوان حلقههای بازخوردی میبیند که پیدرپی میچرخند تا سیستمهای خود-سازماندهنده ایجاد کنند (ببینید: نیکولیس و پریگوژین، ۱۹۷۷).
به عبارت دیگر، موفقیت یا شکست سیاستگذاری عمومی از این عامل پدیدار میشود، همگرایی احتمالی تعامل ناهشیار مناسب بین برنامههای اجتماعی و پویاییهای فردی ناهشیار.
ارزشهای سیاسی: اخلاق، رهبران و بیتفاوتی
اگر روانشناسی یک علم معمولی بود، آنگاه مطالعهٔ روانشناختی (و روانکاوانهٔ) سیاست به لحاظ ارزشی خنثی میبود. بدین معنا که نتیجهگیریهای آنها غیرقضاوتگرایانه و صرفاً یک مطالعهٔ عینی میبود. با این حال، روانشناسی (و روانکاوی) آن نوع از علم نیست، چرا که مطالعهٔ یک موجود اخلاقی است. این استدلال که قضاوتهای اخلاقی دربارهٔ سیاستگذاریهای عمومی میتوانند به طور رضایتبخشی توسط مطالعهٔ روانشناختی ارزیابی شوند، توسط مانی-کرل (۱۹۵۱) مطرح شد، و او به ویژه استدلال کرد که ایدههای روانکاوانهٔ خاص، به خصوص از نوع کلاینی آن، میتوانند مبنایی معتبر برای قضاوت در مورد اینکه کدام انتخابهای سیاسی به عنوان انتخابهای اخلاقی محسوب میشوند، باشند.
بیایید با اهداف اخلاقی شروع کنیم. انسانها ظرفیت خارقالعادهای برای جمعی کردن تفکر و رفتار خود دارند، که همیشه هم هشیارانه نیست. همانطور که دیدهایم، این تبانی اغلب به تسکین اضطرابهای شخصی اعضای گروه مربوط میشود. چنین تبانیای ممکن است طنینهای اخلاقی متفاوتی داشته باشد – خوب یا بد. اینکه چه چیزی خوب است و چه چیزی بد، ممکن است بر اساس اینکه چه ادراکاتی، هرچند تحریفشده، به جای قضاوت در مورد واقعیت خویشتن و دیگران، آرامش به همراه میآورند، مورد قضاوت قرار گیرد. تحت استرس، فرافکنی بدی به درون دیگران منجر به حالات غیرواقعبینانهٔ ذهن میشود، و به نوبهٔ خود، آنها ممکن است توسط فرایندهای گروهی مورد حمایت قرار گیرند.
نظریهٔ کلاینی به دو ارزش اخلاقی اشاره میکند که از عملکرد موضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار ناشی میشوند: (الف) ارتقای یکپارچگی شخص، هرچند دوسوگرا، و (ب) نگرانی برای دیگران.
اولین مورد از اینها، یعنی یکپارچگی شخصی، به وضوح زمانی از دست میرود که ایگو بخشهایی از خود را در فرایند انشقاق از دست میدهد. و فرایند اجتماعی مرتبط بیگانگی نیز میتواند به یکپارچگی آسیب برساند، همانطور که دیدهایم. کنش و امر سیاسی را میتوان بر این اساس ارزیابی کرد که آیا آنها یکپارچگی افراد در جامعه را ارتقا میبخشند یا تضعیف میکنند (ببینید: هینشلوود، ۱۹۹۷الف). جامعهای که صرفاً نیازمند اطاعت از قانون و اقتدار است، تمایل دارد که فرافکنی تصمیمگیری به سمت بالا را جذب کند، و افراد را منفعل و فقیر رها نماید، بدون آنکه نیاز یا علاقهای به اتخاذ تصمیمات مسئولانه داشته باشند. همانطور که اوبهولزر (Obholzer) نظر داد، «این نقطهٔ عطف مهمی است که شخص تشخیص دهد دریافت اقتدار از بیرون امکانپذیر نیست و تغییر یا بر اساس اقتدار خود شخص، همانطور که در درون مجاز شمرده شده است، رخ خواهد داد، یا اصلاً رخ نخواهد داد» (اوبهولزر، ۱۹۹۴: ۲۰۵).
رژیمهای سیاسی قهری تمایل دارند انشقاق را بر روی جمعیتی از افراد منفعل و تضعیفروحیه شده ارتقا بخشند (به عنوان مثال، ببینید: اعتراض مردمی در آلمان شرقی دیل (۲۰۰۵؛ ۲۰۰۵). این نوع عمدی حمله به یکپارچگی در وینار (۱۹۸۹؛ ۱۹۸۹) نشان داده شده است، که شکنجه را به عنوان چیزی توصیف میکند که برای دستیابی به تخریب یک شخص طراحی شده است (همچنین ببینید: ریس (۱۹۸۹؛ ۱۹۸۹). با این حال، فرایندهای ظریفتری در جامعه رخ میدهند، و صنعت تبلیغات از برخی جهات فرصتی را برای انشقاق فعالیتهای مختلف تفکر و تصمیمگیری ارائه میدهد؛ برای مثال، یکی از پیشگامان اولیهٔ بازاریابی نوشت،
دستکاری هشیارانه و هوشمندانهٔ عادات و نظرات سازمانیافتهٔ تودهها عنصر مهمی در جامعهٔ دموکراتیک است. کسانی که این مکانیسم نادیدهٔ جامعه را دستکاری میکنند، یک دولت نامرئی را تشکیل میدهند که قدرت حاکم واقعی کشور ماست.
(برنیز ۱۹۲۸: ۳۷)
بنابراین پرسشهایی بر سر میزانی مطرح میشود که در آن کنشها و سیاستهای اجتماعی و سیاسی ممکن است این نوع فقر شخص فردی را ارتقا بخشند. از آنجایی که عملکرد موضع افسردهوار جایگزین موضع پارانوئید-اسکیزوئید میشود، شناخت از واقعیت خویشتن و دیگری بهبود مییابد. اصل واقعیت در روانکاوی از اهمیتی غایی برخوردار است (فروید، ۱۹۱۱) و شامل شناخت فشارهای احساسات دوسوگرا در واقعیت جهان درونی، و همچنین تصویری متعادل و دقیقتر از اطرافیان ما میشود. به همین دلیل میتوان گفت که حرکت، در صورت امکان، از موضع پارانوئید-اسکیزوئید به موضع افسردهوار، یک حرکت اخلاقی است. حالت ذهنی دوم به ماهیت صادقتر واقعیت میپردازد و همراه با واقعیت احساسات بد، نگرانی برای «دیگری» را برمیانگیزد.
مقالهٔ هانا سگال (Hannah Segal) در مورد جنگ هستهای (۱۹۸۷؛ ۱۹۸۷؛ همچنین ببینید: سگال، ۱۹۹۷؛ ۱۹۹۷) نمونهای از این امر است، و توسط استدلال بل (۱۹۹۶؛ ۱۹۹۶) برای کنش سیاسی در جهت حمایت از «نهادهای اخلاقی» پشتیبانی میشود. تشدید جنگ سرد هستهای در دههٔ ۱۹۸۰ که در نهایت ارادهٔ اتحاد جماهیر شوروی را در هم شکست، یک سیاست نظامی مبتنی بر خلوص ایدئولوژیک دموکراسی (در تضاد با ناخالصی سوسیالیسم شوروی) بود. این جنگی تا پای جان و برای بقای «ما» و حذف «آنها» بود. این دیدگاه پارانوئید-اسکیزوئید در زمان نگارش مقالهٔ سگال به نظر میرسید که در حال سفت و سخت شدن است و برخلاف اَشکال پختهتر درگیری سیاسی در روابط بینالملل، مذاکره و تصدیق دیدگاه دیگری پیش میرود:
این نوع عملکرد در فرد به عنوان واپسروی از موضع افسردهوار توصیف شده است، که با ظرفیتی برای شناخت پرخاشگری خود، و تجربهٔ احساس گناه و ماتم، و ظرفیتی هم برای عملکرد در واقعیت و هم برای انجام ترمیم مشخص میشود. واپسروی به موضع پارانوئید/اسکیزوئید است، که با عملکرد انکار، انشقاق و فرافکنی مشخص میگردد.
(سگال، ۱۹۸۷: ۵)
این امر به وضوح یک قضاوت سیاسی مبتنی بر ایدههای روانکاوانه را بیان میکند: موضع افسردهوار مراقبت، نگرانی و ترمیم به عنوان یک موضع پختهتر و اخلاقیتر. روانکاوان نبایستی سکوت اختیار کنند بلکه در عوض بایستی این حقیقت اخلاقی را بیان نمایند. اعتراضات سیاسی مبتنی بر مسائل هشیارانه در آن زمان قوی بودند. با این حال، افزودن یک موضع روانکاوانه به احساس گناه ناهشیار نیاز دارد که با سطحی از آموزش مفاهیم کلاینی در درون هر مجمع بحث سیاسی همراه شود.
بل (۱۹۹۶؛ ۱۹۹۶)، همکار نزدیک سگال، نیز به این اخلاق موضع افسردهوار پرداخت. او مسئلهٔ تغییرات بنیادین در دههٔ ۱۹۹۰ در اجماع رفاهی در بریتانیا را مد نظر قرار داد. معرفی اصول اقتصادی بازار-محور به درون سازمان ملی تأمین بهداشت و درمان (NHS) مستلزم تغییر رادیکالی در تفکر پیرامون مراقبت و رفاه بود. این امر صرفاً در تفکر هشیارانه نبود. او نوشت، «قیاس این فرایندهای فرهنگی و ایدئولوژیهای اجتماعی [قابل مقایسه است با] اَشکال خاصی از تفکر ناهشیار انحرافی که مشخصهٔ اختلالات شدید نارسیسیستی است» (بل، ۱۹۹۶: ۵۳).
برای مثال، NHS به طور آشکار توسط انگیزهٔ نگرانی و مراقبت جامعه از یکدیگر پیش رانده میشود. اما بل ایدئولوژی جدید را به عنوان طرد همهتوان وابستگی و مراقبت توصیف کرد. به عبارت دیگر، ایدئولوژی جدید بر بقا (یک نگرش پارانوئید-اسکیزوئید ذهن)، به ویژه بقای مالی، که تیپیک فلسفهٔ بازار رقابتی است، تمرکز میکند و توجه را از نگرش افسردهوار مراقبت از بیماران منحرف میسازد. به لحاظ اخلاقی، ما نیازمند یک کمپین سیاسی برای اصول مراقبتی سازمان ملی تأمین بهداشت و درمان (موضع افسردهوار) در برابر عملکرد پارانوئید-اسکیزوئید متمرکز بر بقای این سازمان هستیم. سیاست را میتوان از طریق کمپین برای سیاستگذاریها و سازمانهایی پیش برد که حامل کارکرد موضع افسردهوار مراقبت هستند.
در واقع، در این خصوص ممکن است یک موضع سیاسی اپوزیسیونیتر مورد نیاز باشد. این شکل پختهتری از موضع پارانوئید-اسکیزوئید است، همانطور که پیشتر توصیف شد، اما جایی که آرمانسازی از گروه خودی چندان مطلق نیست. ما ممکن است بگوییم جنگیدن برای چیزی، به جای جنگیدن علیه چیزی. این مقالات سگال و بل مقالاتی جدلی هستند و بنابراین در ذات خود کنشهایی سیاسی محسوب میشوند. منظور من از این حرف این است که رویکرد آنها از طریق کنش و کمپین سیاسی معمول است، در این مورد برای NHS. برای آن جنگیده میشود، نه صرفاً به خاطر منافعی که برای جامعه دارد، بلکه همچنین بدین دلیل که میتوان به لحاظ اخلاقی استدلال کرد که مراقبت به خاطر خود مراقبت، از ارزش اخلاقی بیشتری نسبت به رقابت به خاطر خود رقابت برخوردار است. یک نهاد مراقبتی مانند NHS احتمالاً به لحاظ روانشناختی رضایتبخشتر است، زیرا مراقبت آن، آن را به موضع افسردهوار نزدیکتر میکند.
چنین کمپین سیاسیای مستلزم قرار دادن خویشتن در برابر اپوزیسیون، به شیوهای مشابه با موضع پارانوئید-اسکیزوئید است. در واقع، چنین مخالفت و تعارضی نشان میدهد که موضع پارانوئید-اسکیزوئید گهگاه بازمیگردد و به طور پیشروندهای شکل واقعبینانهتری به خود میگیرد (به عنوان مثال، ببینید: بریتون (۱۹۹۸؛ ۱۹۹۸). مشخصهٔ یک عملکرد پارانوئید-اسکیزوئید پختهتر، «جنگیدن برای» چیزی است که خوب پنداشته میشود، در مقابل جنگیدن علیه چیزی، یا مشخصاً کسی، که بد پنداشته میشود. اگر به نقلقول اولیه از مانی-کرل بازگردیم، دربارهٔ «[کشف] نقصها تنها در مخالفان سیاسی خود» بدون پرداختن به «نقصهای» خویشتن، میتوانیم ببینیم که این فرایند رشدی مستلزم افزایش درک از قدرتهای خویشتن صرفاً در فرافکنی امر بد است. چنین بهبود پیشروندهای در امر پارانوئید، در مسیر رشد با بهبود احساس گناه تنبیهی موضع افسردهوار همراه میشود.
رفتار اخلاقی، همانطور که در مسیر موضع افسردهوار بسط مییابد، با کارکرد رهبران برای بازنمایی و القای هنجارهای اجتماعی و ارزشهای اخلاقی مرتبط است. آزمایشهای خاصی که در جریان انتخاب افسران در طول جنگ جهانی دوم انجام شد، در عمل آزمایشهایی سیاسی بودند. این آزمایشها از اصول خاصی پیروی میکردند که توسط ویلفرد بیون، در پیوند با جان ریکمن (John Rickman)، پیش از آنکه بیون به یک روانکاو تبدیل شود، تدوین شده بودند (بیون و ریکمن، ۱۹۴۳؛ بیون، ۱۹۴۶). آنها یک برنامهٔ ارزیابی روانشناختی ابداع کردند. ایده این بود که گروههایی از متقاضیان را با یک وظیفه تشکیل دهند و مشاهده کنند که چه کسی به عنوان رهبر ظاهر میشود. کسانی که ظهور میکردند، سپس قادر به این دانسته میشدند که افسرانی برای رهبری یک یگان از سربازان باشند. مردان در وضعیت بحرانیای قرار داشتند که «ظرفیت یک مرد را برای حفظ روابط شخصی در وضعیت فشاری که او را وسوسه میکرد تا به خاطر منافع خود، منافع همرزمانش را نادیده بگیرد»، مورد آزمایش قرار میداد (بیون، ۲۰۱۴ [۱۹۴۶]: ۳۶). اگرچه با این اصطلاحات بیان نشد، اما آزمایش این بود که آیا ملاحظه و مراقبت از دیگران (موضع افسردهوار) میتوانست از استرس منفعتطلبی قاطعانه (موضع پارانوئید-اسکیزوئید) جان سالم به در ببرد. آنها به دنبال استخراج کیفیت رهبری بودند، که در آن زمان به عنوان ایجاد تعادل بین منفعتطلبی فرد در برابر عضویت او در گروهی از همکاران در نظر گرفته میشد. این تمرین، آموزشی در درگیری اخلاقی بود.
رویکرد مشابهی برای توانبخشی سربازانی که با «رواننژندی جنگی» دچار فروپاشی شده بودند، اتخاذ شد، که بر روی اصل حفظ روحیهٔ رفاقت در یگان در برابر ترس هر فرد برای بقای خودش کار میکرد (بیون و ریکمن، ۱۹۴۳).
چالشبرانگیزتر از همه، ظرفیت خارقالعادهٔ افراد برای هدایت شدن غیراخلاقی به سوی اَشکال غیرانسانی بیتفاوتی است: هولوکاست، اَشکال مختلف نسلکشی و شکنجهٔ سیستماتیک. بیتفاوتی نسبت به بشریت در شکلی جزئیتر، در اَشکال بیگانگی که پیشتر در سازمانهای تجاری و صنعتی در نظر گرفته شد، همدست است. انسان قادر است دیگران را تا حد تبدیل شدن به اُبژههایی کاملاً شخصیتشان از آنها سلب شده تقلیل دهد، که نسبت به آنها تنها بیتفاوتی وجود دارد.
ایجاد رنجی که برای آن همدلی صفر وجود دارد، یک ویژگی همهجاحاضر است. این فرایندهای کنشهای سیاسی و ارزشهای مرتبط با آنها به ویژه در سلب شخصیت از گروههای مخالف برجسته هستند و اغلب با اشتیاق توسط افرادی که در غیر این صورت انسانهایی عادی هستند، مورد حمایت قرار میگیرند. صادرات سوژههای انسانی به آشویتس در کامیونهای حمل احشام، این پیام را بیان میکند که آنها انسان نبودند (آرنت ۱۹۵۸؛ ۱۹۵۸). تجربهٔ آنها برای کسانی که نابودی را اداره میکردند، موضوعی از جنس بیتفاوتی بود. و در واقع، استفاده از مرگ موش سیکلون-ب (Zyklon-B)، همان پیام را دربارهٔ ارزش افراد و رنج آنها میدهد.
بردهداری به عنوان سلب شخصیت از افراد، تاریخچهای طولانی و موفق به عنوان یک سیستم سیاسی از زمانی که انسانها سکونتگاهها را آغاز کردند، داشته است. این همان طنین بین فقر بیرونی و درونی است که ترکیب میشود تا بردهداری را به یک سیستم اجتماعی-سیاسی ماندگار تبدیل کند. و بدین ترتیب، گرایش به اینکه «زندانیان» آشویتس، در حالی که از کامیونهای حمل احشام به اتاقهای گاز میآمدند، ظاهر انسانی خود را از دست بدهند، یک فرایند درونی در بین اسیرکنندگان بود که با فرمان اجتماعی-سیاسی هدایتکنندهٔ آنها همکاری میکردند. ما به همان اندازه میتوانیم موضع نگهبانان در آشویتس و در واقع زندانیان استخدامشده توسط نگهبانان برای به دست گرفتن اقتدار در کلبهها را در نظر بگیریم.
چگونه است که سایر انسانها میتوانند فاقد آن انسانیت بنیادینی دیده شوند که بقیهٔ ما از آن برخورداریم؟ این همان نوع فقر روانشناختی است که کلاین بررسی کرد، و ما میتوانیم به مثال مرد کلاین رجوع کنیم که ظرفیت خود را برای احساس هر چیز مهمی از دست داده بود. یک جنبهٔ کامل از شخصیت او مفقود شد، بدین معنا که ظرفیت او برای احساس کردن و معنا بخشیدن به امور. او ذهن خود را دچار انشقاق کرده بود و فقیر شد، و خود را بیتفاوت ساخت. پرخاشگری او و مسئولیت و احساس گناه در قبال آن ناپدید شد، که بنابراین با از دست رفتن نگرانی او همراه بود. او ناتوان شد، درست همانطور که شوتز اشتافل (SS) در آشویتس بایستی بوده باشند.
نتیجهگیری
من استدلال کردهام که اکتشافات کلاینی در مورد فرایندهای عمیقاً ناهشیار که از طریق آنها با دیگران ارتباط برقرار میکنیم، به هنگام در نظر گرفتن جنبههای مبهم حیات سیاسی، دارای ارزش تبیینی هستند. استدلال در اینجا این است که قضاوتهای سیاسی در بسیاری از موارد نیازمند آناند که قضاوتها و تبانیهای ناهشیار و فانتزیها یا درامهای ناهشیار را که این قضاوتها ممکن است بر آنها مبتنی باشند، در نظر بگیرند. درک این فرایندها نه تنها متضمن تبیین است، بلکه امکان توجیه اخلاقی برخی انتخابهای سیاسی در برابر سایرین را فراهم میآورد. مقولههای اخلاقی نگرشها نسبت به دیگران توصیف شدهاند، که میتوان یک موضع سیاسی را بر آنها پایهگذاری کرد. در یک سطح آکادمیکتر، یکی از امیدوارکنندهترین خطوط تفکر ممکن است استفاده از روانکاوی به عنوان مبنایی برای یک «اخلاق طبیعی» باشد (هینشلوود، ۱۹۹۷ب). وادینگتون (۱۹۴۲؛ ۱۹۴۲) برای ایدهها و بحث دربارهٔ ریشههای ارزشهای انسانی در طبیعت، به روانکاوی و فروید و در واقع ملانی کلاین روی آورد.
یک مسئلهٔ دیگر حلنشده باقی میماند: اینکه آیا ایدههای روانکاوانه به اَشکال خاصی از کنش سیاسی منجر میشوند یا خیر. همانند سایر اَشکال روانکاوی، کلاینیها به طرز چشمگیری محدود هستند. از آنجایی که تمام «کنش» روانکاوانه در قالب بسط بینش کلامی به حیات ناهشیار در درون افراد است، هرگونه اثربخشی سیاسی به تمایل کسانی که به بینش نیاز دارند برای همکاری و توافق با این نیاز بستگی خواهد داشت. به عبارت دیگر، ما اکثراً مجوزی برای تفسیر دیدگاههای خود از تجربیات ناهشیار، که نیازمند افشا هستند، نداریم. افشای ناهشیار، در صورتی که توسط عموم مردم دعوت نشده باشد، بعید است که مورد توجه قرار گیرد و شنیده شود. با وجود این، بیان حقیقت تاریخچهای طولانی و معتبر در سیاست دارد. این بیان حقیقت ناهشیار است که روانکاوان برای آن تلاش میکنند.
با این حال، ممکن است چندان نامعقول نباشد، چرا که دو پیکربندی پاسخها که دارای ارتباط سیاسی هستند، یعنی ترس برای بقا و مراقبت از دیگران، برای اکثر مردم به سادگی به عقل سلیم نزدیکاند. بنابراین بحث عمومی احتمالاً میتواند در مورد نسبت دادن سطوح غیرواقعبینانهای از «بدی» به سایر افراد، گروهها و مقولهها (موضع پارانوئید-اسکیزوئید)، در تضاد با نگرش واقعبینانهٔ مراقبت و نگرانی برای دیگران (موضع افسردهوار)، درگیر شود.
نظریههای کلاینی شاید بتوانند یک بحث سرراست دربارهٔ سیاست را امکانپذیر سازند و افراد یکپارچهتری را در یک جامعه ارتقا بخشند. با وجود این، ما بایستی دائماً آگاه باشیم که قطبیسازی نامفید به سمت تضادها، همیشه یک امکان در نهادهای اجتماعی است.
| این مقاله با عنوان «Melanie Klein» در کتاب Routledge Handbook of Pyschoanalytical Political Theory منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و بازبینی و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ در بخش روانکاوی اجتماعی وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
[۱] اشاره دارد به موعظهای از عیسی مسیح: « چرا خَس را در چشم برادرت میبینی، امّا از تیر چوبی که در چشم خود داری غافلی؟» (م).
- 1.زیگموند فروید و امر سیاسی
- 2.ملانی کلاین و امر سیاسی
- 3.گسست همزیستی در زمانهٔ جنگ
- 4.از سوژه تا جامعه
- 5.نارسیسیزم بدخیم و واپسروی گروههای بزرگ | اُتو کرنبرگ
- 6.روانکاوی و آزادی | ژولیا کریستوا
- 7.بنیادگرایی، روانکاوی، و نظریههای روانکاوی | فرانک سامرز
- 8.نیروهای روانی دخیل در نظامهای توتالیتر
- 9.تأملی در باب «زنکشی»