رفتن به محتوای اصلی
تداعی
شروع درمان

آشفتگی زبان‌ها بین بزرگسالان و کودک

۱۱ آبان ۱۴۰۵ ۲۲ دقیقه مطالعه ۴,۱۱۶ کلمه
آشفتگی زبان‌ها بین بزرگسالان و کودک

شناسنامهٔ نوشته

اطلاعات اثر و انتشار

عنوان اصلی
The Confusion of Tongues Between Adults and the Child
نویسنده
شاندور فرنتسی
بازبینی و ویرایش
مهدی میناخانی
انتشار در
کتاب Final Contributions to the Problems and Methods of Psycho-analysis
تاریخ انتشار اثر
۱۹۳۲
تعداد کلمات
۴,۱۱۶ کلمه
زمان مطالعه
۲۲ دقیقه
پیوند ثابت این مقاله
متن مقالهمجلهٔ تداعی
نسخهٔ دیجیتال مقالهدریافت فایل پی‌دی‌اف
PDF
قیمت فایل۲۲۰,۰۰۰ تومان

تلاش برای گنجاندن موضوع بسیار گستردهٔ خاستگاه برون‌زادِ شکل‌گیری منش و روان‌نژندی‌ها در یک سخنرانی کنگره، اشتباه بود. ازاین‌رو، به بیان بخش کوتاهی از آنچه دربارهٔ این موضوع برای گفتن داشتم بسنده می‌کنم. شاید بهتر باشد سخنم را با شرح این نکته آغاز کنم که چگونه با مسئله‌ای روبه‌رو شدم که در عنوان این مقاله آمده است. در سخنرانی‌ام در انجمن روان‌کاوی وین، به مناسبت هفتادوپنجمین سالروز تولد پروفسور فروید، از بازگشتی در تکنیک و تا اندازه‌ای در نظریهٔ روان‌نژندی‌ها سخن گفتم که نتایج نامطلوب یا ناقص درمان برخی بیماران مرا به آن واداشته بود. مقصودم تأکید دوباره و نیرومندتر بر عوامل تروماتیک در بیماری‌زایی روان‌نژندی‌هاست؛ عواملی که طی سال‌های اخیر به‌ناحق از آنها غفلت شده بود. کاوش ناکافی در عامل برون‌زاد، این خطر را در پی دارد که شتاب‌زده به توضیحاتی برحسب «استعداد» و «سرشت» متوسل شویم؛ توضیحاتی که اغلب بیش از اندازه آسان و ساده‌اند.

پدیده‌های چشمگیر، و می‌خواهم بگویم تکان‌دهنده‌ای که در کار روزانه‌ام پیوسته بر شمارشان افزوده می‌شدند، یعنی تکرارهای تقریباً توهم‌آمیز تجربیات تروماتیک، این امید را موجه جلوه می‌دادند که از راه این تخلیهٔ عاطفی، مقادیر فراوانی از عواطف واپس‌رانده‌شده در ذهن هشیار پذیرفته شوند و شکل‌گیری علائم تازه، به‌ویژه هنگامی که کار روان‌کاوی تا اندازهٔ کافی روبنای عواطف را سست کرده باشد، پایان گیرد. متأسفانه این امید فقط به‌نحوی بسیار ناقص تحقق یافت و برخی بیمارانم مایهٔ نگرانی و درماندگی بسیار من شدند. معلوم شد تکراری که روان‌کاوی به آن میدان داده بود، بیش از اندازه موفق عمل می‌کرد. درست است که بعضی علائم به‌وضوح بهبود یافته بودند، اما از سوی دیگر این بیماران گرفتار حمله‌های شبانهٔ اضطراب و حتی کابوس‌های شدید شدند و جلسهٔ روان‌کاوی نیز بارها به حملهٔ هیستری اضطرابی بدل می‌شد. هرچند می‌توانستیم علائم تهدیدکنندهٔ چنین حمله‌ای را با دقت تحلیل کنیم و به نظر می‌رسید این کار بیمار را قانع و آسوده می‌سازد، موفقیت پایداری که انتظارش را داشتیم حاصل نمی‌شد. صبح روز بعد، همان شکایت‌ها از شب هولناک تکرار می‌شد و در جلسهٔ روان‌کاوی نیز تروما بار دیگر بازمی‌گشت. در این وضعیت دشوار، کوشیدم به شیوهٔ معمول خود را تسلی دهم: بیمار مقاومتی بیش از اندازه نیرومند دارد یا چنان گرفتار واپس‌رانی‌های شدید است که تخلیهٔ عاطفی و راه‌یافتن محتویات به هشیاری فقط می‌تواند به‌تدریج و جزءبه‌جزء رخ دهد. با وجود این، چون حتی پس از گذشت زمانی قابل‌توجه نیز وضعیت بیمار در اساس تغییری نکرد، ناگزیر شدم مجال بیشتری به خودانتقادی بدهم. شروع کردم به گوش سپردن به بیمارانم، آن‌گاه که در جریان حمله‌هایشان مرا بی‌احساس، سرد و حتی سخت‌دل و بی‌رحم می‌خواندند، وقتی سرزنشم می‌کردند که خودخواه، بی‌عاطفه و خودپسندم، و زمانی که بر سرم فریاد می‌کشیدند: «کمک! زود باشید! نگذارید این‌طور بی‌پناه از بین بروم!» آنگاه به وارسی وجدان خود پرداختم تا دریابم آیا با وجود تمام نیات خیرخواهانهٔ هشیارانه‌ام، ممکن است در این اتهام‌ها حقیقتی نهفته باشد. مایلم بیفزایم که چنین دوره‌هایی از خشم و نفرت فقط به‌ندرت رخ می‌دادند؛ جلسات اغلب با اطاعتی چشمگیر و تقریباً درمانده‌وار و آمادگی برای پذیرفتن تفاسیر من پایان می‌یافتند. با وجود این، این حالت چنان گذرا بود که دریافتم حتی این بیمارانِ به‌ظاهر همراه نیز نفرت و خشم احساس می‌کنند و به همین دلیل آنها را تشویق کردم که به هیچ روی ملاحظهٔ مرا نکنند. این تشویق نیز چندان ثمری نداشت، زیرا بیشتر بیمارانم با قاطعیت از پذیرفتن چنین خواسته‌ای برای تفسیر سر باز می‌زدند، هرچند مواد حاصل از روان‌کاوی به‌خوبی از آن پشتیبانی می‌کرد.

بدین‌ترتیب به‌تدریج به این نتیجه رسیدم که بیماران نسبت به آرزوها، گرایش‌ها، هوس‌ها، علاقه‌ها و بیزاری‌های روان‌کاو خود حساسیتی فوق‌العاده ظریف دارند، حتی هنگامی که خود روان‌کاو به‌کلی از این حساسیت بی‌خبر است. بیماران به‌جای مخالفت با روان‌کاو یا متهم‌کردن او به خطا و کوردلی، خود را با او همانندسازی می‌کنند. آنها فقط در لحظه‌های نادرِ برانگیختگی شبه‌هیستریک، یعنی در حالتی تقریباً ناهشیار، جرئت کافی برای اعتراض پیدا می‌کنند؛ در وضعیت معمول به خود اجازه نمی‌دهند از ما انتقاد کنند و چنین انتقادی حتی در ذهنشان هشیار نمی‌شود، مگر اینکه به‌طور خاص به آنها اجازه بدهیم یا حتی تشویق‌شان کنیم که این اندازه جسارت داشته باشند. این بدان معناست که بایستی از خلال تداعی‌هایشان، افزون بر رویدادهای دردناک گذشته، انتقادهای واپس‌رانده یا سرکوب‌شدهٔ آنها از خودمان را نیز تشخیص دهیم؛ آن هم بسیار بیش از آنچه تا کنون تصور می‌کردیم.

با وجود این، در اینجا با مقاومت‌های قابل‌توجهی روبه‌رو می‌شویم؛ این بار مقاومت‌هایی هم در خودمان و هم در بیمارانمان. پیش از هر چیز، خود ما بایستی واقعاً تا «بنیادی‌ترین لایه‌ها» تحلیل شده باشیم. لازم است آموخته باشیم که تمامی ویژگی‌های ناخوشایند بیرونی و درونی منش خود را بشناسیم تا به‌راستی آمادگی روبه‌روشدن با تمام آن اشکال نفرت و تحقیر پنهان را داشته باشیم که ممکن است با چنان زیرکی در تداعی‌های بیمارانمان پوشانده شوند.

TADAEI / PRIVATE READING

ادامهٔ این مقاله برای اعضای ویژه است

بخش آغازین مقاله را مطالعه کردید. با اشتراک ویژه، متن کامل این مقاله و سایر نوشته‌های اختصاصی تداعی در دسترس شما قرار می‌گیرد.

فقط مطالعهٔ آنلاین · دانلود فایل نیازمند خرید جداگانه است.
پایان این نوشتهبازگشت به آغاز ↑