نظریهٔ رابطهٔ والد-نوزاد | دونالد وینیکات
نظریهٔ رابطهٔ والد-نوزاد
نکتهٔ اصلی این مقاله را شاید بتوان از راه مقایسهٔ مطالعهٔ دورهٔ نوزادی با مطالعهٔ انتقال روانکاوانه روشنتر بیان کرد.[1] بایستی با بیشترین تأکید گفت که بحث من دربارهٔ دورهٔ نوزادی است و در وهلهٔ نخست دربارهٔ روانکاوی نیست. ضرورت فهم این نکته به ریشهٔ مسئله بازمیگردد. اگر این مقاله سهمی سازنده نداشته باشد، تنها بر سردرگمی موجود دربارهٔ اهمیت نسبی تأثیرات فردی و محیطی در رشد فرد خواهد افزود.
در روانکاوی، چنانکه آن را میشناسیم، هیچ ترومایی بیرون از همهتوانی فرد وجود ندارد. سرانجام همهچیز تحت کنترل ایگو قرار میگیرد و از این راه با فرایندهای ثانویه مرتبط میشود. اگر تحلیلگر بگوید: «مادرت بهاندازهٔ کافی خوب نبود … پدرت واقعاً تو را اغوا کرد … عمهات تو را از دست انداخت»، کمکی به بیمار نمیشود. تغییر در تحلیل هنگامی رخ میدهد که عوامل تروماتیک به شیوهٔ خاص خود بیمار و در قلمرو همهتوانی او وارد محتوای روانکاوانه شوند. تفاسیری که موجب تغییر میشوند، تفاسیری هستند که میتوان آنها را برحسب فرافکنی صورتبندی کرد. همین امر دربارهٔ عوامل مساعد، یعنی عواملی که به ارضا انجامیدهاند نیز صادق است. همهچیز برحسب عشق و دوسوگرایی فرد تفسیر میشود. تحلیلگر آماده است مدت زیادی صبر کند تا بتواند دقیقاً چنین کاری انجام دهد.
با وجود این، در دورهٔ نوزادی، امور خوب و بدی برای نوزاد رخ میدهند که کاملاً بیرون از دامنهٔ او هستند. در واقع، دورهٔ نوزادی زمانی است که ظرفیت گردآوردن عوامل بیرونی در قلمرو همهتوانی نوزاد در حال شکلگیری است. حمایت ایگوییِ مراقبت مادرانه، نوزاد را قادر میسازد زندگی کند و رشد یابد، با وجود آنکه هنوز نمیتواند آنچه را در محیط خوب یا بد است کنترل کند یا خود را مسئول آن بداند.
رویدادهای این مراحل اولیه را نمیتوان بر اثر آنچه مکانیزمهای واپسرانی مینامیم از دسترفته دانست؛ ازاینرو تحلیلگران نمیتوانند انتظار داشته باشند این رویدادها در نتیجهٔ کاری که نیروهای واپسرانی را کاهش میدهد پدیدار شوند. ممکن است فروید با بهکاربردن اصطلاح واپسرانی اولیه میکوشیده است جایی برای این پدیدهها باز کند، هرچند این موضوع محل بحث است. آنچه تا حد زیادی قطعی به نظر میرسد این است که مسائل مورد بحث در اینجا در بخش بزرگی از ادبیات روانکاوی مفروض گرفته شدهاند.[2]
بازگردیم به روانکاوی. پیشتر گفتهام که تحلیلگر آماده است صبر کند تا بیمار بتواند عوامل محیطی را به صورتی عرضه کند که تفسیر آنها بهمنزلهٔ فرافکنی ممکن شود. در موردی که برای تحلیل بهخوبی انتخاب شده است، این نتیجه از ظرفیت بیمار برای اعتماد حاصل میشود؛ ظرفیتی که در اتکاپذیری تحلیلگر و چارچوب حرفهای دوباره کشف میشود. گاه تحلیلگر ناچار است بسیار طولانی صبر کند؛ و در موردی که برای روانکاوی کلاسیک بهدرستی انتخاب نشده است، احتمال دارد اتکاپذیری تحلیلگر مهمترین عامل باشد، یا از تفسیرها نیز مهمتر شود، چراکه بیمار چنین اتکاپذیریای را در مراقبت مادرانهٔ دورهٔ نوزادی تجربه نکرده است. اگر قرار باشد بیمار از چنین اتکاپذیریای استفاده کند، لازم است آن را برای نخستین بار در رفتار تحلیلگر بیابد. به نظر میرسد این نکته مبنایی برای پژوهش دربارهٔ این مسئله باشد که روانکاو در درمان اسکیزوفرنی و دیگر روانپریشیها چه میتواند بکند.
نظریهٔ رابطهٔ والد-نوزاد
نکتهٔ اصلی این مقاله را شاید بتوان از راه مقایسهٔ مطالعهٔ دورهٔ نوزادی با مطالعهٔ انتقال روانکاوانه روشنتر بیان کرد.[1] بایستی با بیشترین تأکید گفت که بحث من دربارهٔ دورهٔ نوزادی است و در وهلهٔ نخست دربارهٔ روانکاوی نیست. ضرورت فهم این نکته به ریشهٔ مسئله بازمیگردد. اگر این مقاله سهمی سازنده نداشته باشد، تنها بر سردرگمی موجود دربارهٔ اهمیت نسبی تأثیرات فردی و محیطی در رشد فرد خواهد افزود.
در روانکاوی، چنانکه آن را میشناسیم، هیچ ترومایی بیرون از همهتوانی فرد وجود ندارد. سرانجام همهچیز تحت کنترل ایگو قرار میگیرد و از این راه با فرایندهای ثانویه مرتبط میشود. اگر تحلیلگر بگوید: «مادرت بهاندازهٔ کافی خوب نبود ... پدرت واقعاً تو را اغوا کرد ... عمهات تو را از دست انداخت»، کمکی به بیمار نمیشود. تغییر در تحلیل هنگامی رخ میدهد که عوامل تروماتیک به شیوهٔ خاص خود بیمار و در قلمرو همهتوانی او وارد محتوای روانکاوانه شوند. تفاسیری که موجب تغییر میشوند، تفاسیری هستند که میتوان آنها را برحسب فرافکنی صورتبندی کرد. همین امر دربارهٔ عوامل مساعد، یعنی عواملی که به ارضا انجامیدهاند نیز صادق است. همهچیز برحسب عشق و دوسوگرایی فرد تفسیر میشود. تحلیلگر آماده است مدت زیادی صبر کند تا بتواند دقیقاً چنین کاری انجام دهد.
با وجود این، در دورهٔ نوزادی، امور خوب و بدی برای نوزاد رخ میدهند که کاملاً بیرون از دامنهٔ او هستند. در واقع، دورهٔ نوزادی زمانی است که ظرفیت گردآوردن عوامل بیرونی در قلمرو همهتوانی نوزاد در حال شکلگیری است. حمایت ایگوییِ مراقبت مادرانه، نوزاد را قادر میسازد زندگی کند و رشد یابد، با وجود آنکه هنوز نمیتواند آنچه را در محیط خوب یا بد است کنترل کند یا خود را مسئول آن بداند.
رویدادهای این مراحل اولیه را نمیتوان بر اثر آنچه مکانیزمهای واپسرانی مینامیم از دسترفته دانست؛ ازاینرو تحلیلگران نمیتوانند انتظار داشته باشند این رویدادها در نتیجهٔ کاری که نیروهای واپسرانی را کاهش میدهد پدیدار شوند. ممکن است فروید با بهکاربردن اصطلاح واپسرانی اولیه میکوشیده است جایی برای این پدیدهها باز کند، هرچند این موضوع محل بحث است. آنچه تا حد زیادی قطعی به نظر میرسد این است که مسائل مورد بحث در اینجا در بخش بزرگی از ادبیات روانکاوی مفروض گرفته شدهاند.[2]
- 1.رشد هیجانی اولیه | دونالد وینیکات
- 2.پرخاشگری در ارتباط با رشد هیجانی | دونالد وینیکات
- 3.نظریهٔ رابطهٔ والد-نوزاد | دونالد وینیکات
- 4.ظرفیت تنها بودن | دونالد وینیکات
- 5.ذهن و رابطه آن با روان-تن | دونالد وینیکات
- 6.مفهوم خود کاذب | دونالد وینیکات
- 7.دلمشغولی مادرانهی آغازین | دونالد وینیکات
- 8.استفاده از اُبژه | دونالد وینیکات
- 9.روانشناسی جدایی | دونالد وینیکات
- 10.اُبژههای انتقالی و پدیدههای انتقالی | دونالد وینیکات
- 11.ترس از فروپاشی | دونالد وینیکات
- 12.دونالد وینیکات کیست؟