رشک و قدردانی | ملانی کلاین
رشک و قدردانی[1]
مدت مدیدی است که به نخستین خاستگاههای دو نگرشی علاقهمند بودهام که همواره برای ما آشنا بودهاند: رشک (Envy) و قدردانی (Gratitude). به این نتیجه رسیدهام که رشک یکی از نیرومندترین عواملی است که احساسات عشق و قدردانی را از ریشه سست میکند، زیرا بر نخستین رابطه از همهٔ روابط، یعنی رابطه با مادر، اثر میگذارد. اهمیت بنیادی این رابطه برای سراسر زندگی عاطفی فرد در شماری از متون روانکاوانه به اثبات رسیده است و گمان میکنم با کاوش بیشتر عاملی ویژه که میتواند در این مرحلهٔ آغازین بسیار آشفتگیزا باشد، نکتهای معنادار بر یافتههایم دربارهٔ تحول نوزادی و شکلگیری شخصیت افزودهام.
رشک را جلوهای دهانی-سادیستی و مقعدی-سادیستی از تکانههای ویرانگر میدانم که از آغاز زندگی فعالند و مبنایی سرشتی دارند. این نتیجهگیریها در برخی عناصر مهم با کار کارل آبراهام مشترکاند، هرچند تفاوتهایی نیز با آن دارند. آبراهام دریافت که رشک خصیصهای دهانی است، اما -و دیدگاه من در همین جا از او جدا میشود- فرض میکرد که رشک و خصومت در دورهای دیرتر عمل میکنند که، بر پایهٔ فرضیهٔ او، مرحلهٔ دوم، یعنی مرحلهٔ دهانی-سادیستی، را تشکیل میدهد. آبراهام دربارهٔ قدردانی سخن نگفت، اما سخاوت را ویژگیای دهانی توصیف کرد. او عناصر مقعدی را مؤلفهای مهم در رشک میدانست و بر انشعاب آنها از تکانههای دهانی-سادیستی تأکید داشت.
نقطهٔ بنیادی دیگری از توافق، فرض آبراهام دربارهٔ وجود عنصری سرشتی در شدت تکانههای دهانی است؛ عنصری که او آن را با سببشناسی بیماری مانیک-افسردهوار مرتبط میکرد.
بیش از هر چیز، هم کار آبراهام و هم کار خود من، اهمیت تکانههای ویرانگر را کاملتر و عمیقتر آشکار ساخت. او در «تاریخچهٔ کوتاه تحول لیبیدو در پرتو اختلالات روانی»، که در ۱۹۲۴ نوشته شد، فرضیهٔ فروید دربارهٔ غرایز زندگی و مرگ را ذکر نکرد، هرچند «آن سوی اصل لذت» چهار سال پیش از آن منتشر شده بود.
با وجود این، آبراهام در کتاب خود ریشههای تکانههای ویرانگر را کاوید و این فهم را، مشخصتر از هر آنچه تا آن زمان صورت گرفته بود، در سببشناسی آشفتگیهای روانی به کار بست. به نظر من، هرچند او از مفهوم فروید دربارهٔ غرایز زندگی و مرگ استفاده نکرده بود، کار بالینیاش، بهویژه تحلیل نخستین بیماران مانیک-افسردهواری که مورد تحلیل قرار گرفتند، بر بینشی استوار بود که او را به همین جهت سوق میداد. چنین فرض میکنم که مرگ زودهنگام آبراهام مانع از آن شد که دلالتهای کامل یافتههای خود و پیوند اساسی آنها با کشف دو غریزه به دست فروید را دریابد.
اکنون که سه دهه پس از مرگ آبراهام در آستانهٔ انتشار «رشک و قدردانی» هستم، برایم مایهٔ خشنودی عمیق است که کار من به شناسایی روزافزون اهمیت کامل کشفیات آبراهام یاری رسانده است.
یکم
در اینجا قصد دارم پیشنهادهای بیشتری دربارهٔ نخستین زندگی عاطفی نوزاد مطرح کنم و نیز به نتایجی دربارهٔ بزرگسالی و سلامت روانی برسم. در کشفیات فروید این اصل نهفته است که کاوش گذشتهٔ بیمار، کودکی او و ناهشیارش، پیششرط فهم شخصیت بزرگسال اوست. فروید عقدهٔ اُدیپ را در بزرگسال کشف کرد و از چنین دادهای نهتنها جزئیات عقدهٔ اُدیپ، بلکه زمانبندی آن را نیز بازسازی کرد. یافتههای آبراهام سهم چشمگیری در این رویکرد داشتند؛ رویکردی که به یکی از ویژگیهای روش روانکاوانه بدل شده است. همچنین بایستی به یاد داشته باشیم که، به زعم فروید، بخش هشیار ذهن از ناهشیار بسط مییابد. ازاینرو، هنگامی که دادهای را که نخست در تحلیل کودکان خردسال و سپس در تحلیل بزرگسالان یافته بودم تا اوان نوزادی پی گرفتم، از روشی پیروی میکردم که اکنون در روانکاوی آشناست.
رشک و قدردانی[1]
مدت مدیدی است که به نخستین خاستگاههای دو نگرشی علاقهمند بودهام که همواره برای ما آشنا بودهاند: رشک (Envy) و قدردانی (Gratitude . . .
- 1.ماتم و رابطهٔ آن با حالات مانیک-افسردهوار | ملانی کلاین
- 2.رشک و قدردانی | ملانی کلاین
- 3.ملاحظاتی در باب پیدایش روانی حالات مانیک-افسردهوار | ملانی کلاین
- 4.یادداشتهایی در باب برخی مکانیزمهای اسکیزوئید | ملانی کلاین
- 5.اشارهای به برخی مفاهیم بالینی در آثار ملانی کلاین: رهایی از نارسیسیزم
- 6.دنیای بزرگسالی و سرچشمههای آن در کودکی | ملانی کلاین
- 7.جهتگیرهای جدید در روانکاوی با ملانی کلاین
- 8.برگی بر تحول عملکرد روانی | ملانی کلاین
- 9.حکایت حس تنهایی | ملانی کلاین
- 10.دربارهی معیارهای خاتمه یک روانکاوی | ملانی کلاین