قطع عضو خونآلود: بررسی رؤیای نخست در روانکاوی
قطع عضو خونآلود: بررسی رؤیای نخست در روانکاوی
در اوایل آموزش بالینیام، در سمیناری که توسط یک روانکاو تدریس میشد، گفته شد که هر رواندرمانگر بایستی به رؤیای نخستی که بیمار ارائه میکند توجهی ویژه داشته باشد. مدرس ما توضیح میداد که این رؤیا بهصورت نمادین، محتوا و مسیر کلی تحلیل را پیشبینی میکند. من نسبت به درستی چنین ادعایی تردید داشتم، اما باید اعتراف کنم که این ایده در تجربهٔ بالینی من طی نیمقرن گذشته، تا حد زیادی تأیید شده است.
رؤیای نخست خود من چه بود، آن هم در نخستین تلاش بسیار ابتداییام برای رواندرمانی روانکاوانه، آنگاه که خودم بیمار بودم؟ و آیا این رؤیا جنبههای مرکزی تجربهٔ رواندرمانیام را که بعدها آشکار شد پیشبینی میکرد؟
رؤیای من چنین بود؛ رؤیایی که در شبی پس از نخستین ملاقاتم با زنی رخ داد که در چهار سال و نیم بعدی، هر هفته دو بار او را میدیدم. آن زمان ۲۸ ساله بودم. این رؤیا کابوسی ویرانگر بود و من آن را «قطع عضو خونآلود» مینامم. خواب دیدم در جادهای در مسیر یک روسپیخانه در حال حرکت هستم، با این قصد که تجربهٔ جنسی خوشایندی داشته باشم. لازم است بگویم که در زندگی واقعی، رفتن نزد روسپیان رویهٔ من نبوده است؛ اما در رؤیا، دستکم در محتوای آشکار آن، دقیقاً در حال انجام همین کار بودم.
جاده به دروازهای میرسید که به ملکی باز میشد با خانهای عظیم و چندطبقه؛ به نظر میرسید که شاید همان «خانهٔ خورشید سحرگاهی[۱]» مشهور باشد. زنی بسیار جذاب با موهای بلوند از خانه بیرون آمد و به سوی من آمد. او با لبخند در برابر من زانو زد و دهانش را گشود. اما سپس، بهجای آنکه چیزی با ماهیتی جنسی رخ دهد، دست راست مرا گرفت و بهآرامی آن را به درون دهان و گلوی خود کشید. ناگهان با نیرویی عظیم دندانهایش را بست و دست مرا از مچ قطع کرد، و من عقب کشیدم، در حالی که خون از محل قطعشدگی فواره میزد و بهشدت جاری میشد. احساسی که داشتم، شوکی تحملناپذیر و وحشتی سهمگین بود.
چهلوسه سال است که به این رؤیا فکر کردهام؛ آن را در زمان خود با روانکاوم در میان گذاشتهام و بعدها با دانشجویان، همکاران و دوستان دربارهاش گفتوگو کردهام. آنچه در پی میآید، گزارشیست از فهمی که در طول این سالها شکل گرفته است.
من این نخستین تحلیل را با هراس و دلنگرانی آغاز کردم. با وجود آنکه مدرک دکتری روانشناسی بالینی را به پایان رسانده و دورههای متفاوت پسادکتری را پشت سر گذاشته بودم، هرگز برای خودم به دنبال مشاوره یا درمانی از هیچ نوع نرفته بودم. من کسی بودم که دیگران برای کمک به او رجوع میکردند، نه کسی که خود دست یاری دراز کند. با وجود این، دانش بالینی در حال تکوینم را بر خودم اعمال کردم و با وضوحی بسیار دریافتم که زندگیام چگونه از شماری فقدانهای تروماتیک اولیه و متأخر متأثر شده است. در آن زمان از احساسات افسردگی و اندوهی رنج میبردم که فروکش نمیکرد، و برایم آشکار شده بود که دوران اتکا به خود بایستی به پایان برسد.
برای نخستین قرار ملاقات، به خانهٔ روانکاوم رفتم؛ جایی که دفتر کارش نیز همانجا بود. او از خانه بیرون آمد و با اشاره مرا به داخل فراخواند. بلوند و بسیار جذاب بود. در دفتر نشستیم و پس از لحظهای، گفت: «خب، بگویید چه چیزی شما را به اینجا آورده است؟». نفسی عمیق کشیدم و سپس به ارائهٔ خلاصهای سنجیده و از پیش فکرشده از پروندهٔ جرج ای. اتوود چهارم پرداختم. شاید حدود چهل دقیقه حرف زدم؛ تاریخی مفصل از فقدانهای تروماتیک و مجموعهای از صورتبندیها دربارهٔ تمام راههایی که برای کنار آمدن با آنها آزموده بودم را طرح کردم. بیآنکه چیزی را پنهان کنم، از تجربیاتم گفتم: از بیماری ناگهانی و مرگ مادرم در دوران کودکی، از فروپاشی نخستین ازدواجم، از دردی که پایان دلخراش یک رابطهٔ عاشقانهٔ بعدی بر من تحمیل کرد، و از شوک و رنجی که خودکشی دوست صمیمیام که در آن زمان بهتازگی رخ داده بود به همراه داشت. همهچیز بسیار منسجم و بهشدت سامانیافته بود؛ اما روایتی غمبار از فقدانی پس از فقدان. در پایان این ارائه، که روانکاوم با دقت به آن گوش داده بود، تنها چند جمله گفت. واژههای دقیقش را به یاد دارم.
«از اینکه این تاریخچه را گفتید متشکرم، جرج. دوست دارم دوباره بیایید. فکر میکنم خوب است اگر هفتهای دو بار بیایید، و میخواهم روی کاناپه دراز بکشید. یک نکتهٔ دیگر: دفعهٔ بعد که میآیید، پیشنهاد میکنم روانشناس را پشت در بگذارید».
در همان لحظه، واکنش خاصی به سخنانش به یاد نمیآورم، جز نوعی آسودگی از اینکه ظاهراً مرا بهعنوان بیمار پذیرفته بود و این فکر که در آغاز فرایندی طولانی قرار گرفتهام. در پایان آن روز، به خواب رفتم و آن رؤیای هولناک را دیدم.
آیا تا به حال به شباهت بین روسپیان و روانکاوان فکر کردهاید؟ آنها کمابیش یک چیزند: پول میپردازید و توجه دریافت میکنید. اما این روسپی -این روانکاو- در رؤیا بهشکلی دهشتناک به من آسیب رساند. بلوند و جذاب، خندان و دوستانه، با دندانهایش دست راست مرا کند و ممکن بود همانجا از خونریزی جان بدهم.
نخستین افکارم دربارهٔ این رؤیا را به یاد دارم. این افکار پیرامون تصویر فقدان میچرخیدند: فقدان دستم، فقدان مادرم، فقدان عزیزانم، چنین میپنداشتم که ذهنم تصویری از فاجعه را بهمثابهٔ نوعی هشدار عرضه کرده بود از آنچه ممکن است رخ دهد اگر خود را وابسته به کسی جز خودم کنم. خود روانکاوم تفسیری از رؤیا ارائه نداد و در عوض، منتظر افکار من ماند.
رویدادی کلیدی در رمزگشایی این رؤیا، چند سال بعد و در گفتوگویی با یکی از دانشجویانم رخ داد، آن هم پس از آنکه تحلیل به پایان رسیده بود. دانشجو این پرسش را مطرح کرد: «جرج، چرا فکر میکنی دستت بود؟ چرا پا نه، یا چشم، یا گوش؟ آیا ممکن است بهنحوی به شیوهای مربوط باشد که تو خودت دست به کار میشدی و با رویدادهای زندگیات مواجه میشدی؟» ناگهان، در یک لحظهٔ برقآسا، به ذهنم خطور کرد که من بحرانهای زندگیام را از طریق مجموعهای گسترده از عقلانیسازیها اداره کرده بودم؛ از رهگذر ساختن نظریههایی دربارهٔ تاریخچهٔ خودم با تمام آسیبهایش. این نظریهها همان چیزهایی بودند که در مرور پیشینه و پویاییهای روانی شخصیام به روانکاوم عرضه کرده بودم. یک روانشناس سخن میگفت؛ کسی که روانکاوش را از فهم سامانیافتهای که در بازنگری عناصر گوناگون تاریخچهٔ آسیبزای خود به دست آورده بود، آگاه میساخت. این فاصلهگیری، این گریز از فقدان ویرانگر و آشوب به سوی انسجام، به مهار طوفانهایی یاری میرساند که در غیر این صورت، احساساتی تحملناپذیر و دردناک برمیانگیختند.
او گفته بود «روانشناس را پشت در بگذار». پس از آنکه به من اجازه داد داستانم را بگویم، برشی ایجاد کرد بین آنچه اجازه داشت داخل در باشد و آنچه در آنجا ناخواسته بود و میبایست بیرون نگه داشته شود. اما روانشناس، تمام شیوهٔ من برای کنار آمدن با رویدادهای زندگیام بود؛ و اکنون قرار بود بهکلی از او دست بکشم؟ به نظر میرسد که بیآنکه آگاه باشم، سخنان روانکاوم را بهمثابهٔ آسیبی هولناک دریافت کرده بودم؛ چنانکه رؤیا بیان میکند، آسیبی که بهطور تروماتیکی مرا از اصلیترین روشی که برای بقا به کار میبردم محروم میساخت. در تبعیت از دستور او، در دورهٔ بعد کوشیدم روانشناس را از خودم برانم و به بدترین افسردگی زندگیام فرو غلتیدم. غرق در درد، تمام احساسات خوبم نسبت به خودم ناپدید شد و به تاریکی گام گذاشتم.
میتوان استدلال کرد که رؤیای قطع عضو خونآلود، در واقع محتوای تحلیلی را که در پیش بود پیشبینی کرده بود: فوارهٔ خون، بهطور استعاری، نمادی از افسردگیای بود که تا آن زمان کموبیش مهار شده بود و اکنون با شدتی دهشتناک سر برمیآورد. با این حال، گاه با خود فکر میکنم که آیا سیل احساسات تیره واکنشی به خود تحلیل نبود؛ تحلیلی که از همان آغاز، شیوهٔ بقای هیجانی مرا آنگونه که از میان آسیبهای فراوان کودکی و اوایل بزرگسالی عبور کرده بودم مورد حمله قرار داد. او گفته بود «روانشناس را پشت در بگذار». به او اعتماد کردم و همانگونه که دستور داده بود عمل کردم. اما با این کار، آن کسی را از دست دادم که جهانم را یکپارچه نگاه داشته بود؛ آن آقای روشنفکری که تمام امور را به دست میگرفت. اگر روانکاوم به ارائهٔ بهشدت سامانیافتهٔ من واکنشی دیگر نشان داده بود، مسیر درمانم چگونه میبود؟ اگر گفته بود: «جرج، روایتت بسیار معقول است. میخواهم بدانی که میفهمم این شیوهٔ فکر کردن تا چه اندازه برایت مهم بوده است، این شیوه، آنگاه که مهمترین آدمهای زندگیات یکی پس از دیگری از دست رفتهاند، به تو کمک کرده تا در دل آشوب، نظم بیابی. من یک پیشبینی دارم: من و تو بسیار خوب با هم کنار خواهیم آمد. اگر دوست داری، میتوانی در جلساتمان روی کاناپه دراز بکشی.» اگر چنین پاسخی داده بود، کاملاً مطمئنم که رؤیای قطع عضو خونآلودی در کار نبود. شاید بهجای آن، رؤیایی از لذت و بازیهای خوشایند در «خانهٔ خورشید سحرگاهی» میدیدم. و شاید افسردگیای که در آن فرو رفتم، تا این اندازه شدید نمیبود. به نظرتان آیا باید پولم را پس بگیرم؟
نخستین رؤیایی که یک فرد در جریان یک تحلیل میبیند، بهاحتمال بسیار زیاد، مضمونهایی را نشان میدهد که در مسیر رواندرمانی پدیدار و غالب خواهند شد، چگونه میتواند جز این باشد؟ رؤیاها زندگی سوبژکتیو رؤیابین را بیان میکنند، و مسائلی که در تحلیل هر فردی بایستی با آنها مواجه شد، بهنحو چشمگیری محتمل است که از همان آغاز برجسته باشند. با وجود این، این رؤیا تصاویر خود را از بافتی بینذهنی و در حال شکلگیری وام میگیرد؛ بافتی که حضور مشارکتی روانکاو را نیز در بر میگیرد. بهموازات آن، کل الگویی که تحلیل در گذر زمان آشکار میسازد، از دل گفتوگویی بین جهانهای سوبژکتیو بیمار و روانکاو برمیخیزد؛ الگویی که در هر گام، بهواسطهٔ تأثیرات مشارکتی هر دو تعیین میشود. مدرس من در آن سمینار اولیهٔ روانکاوی، در تأکید بر اهمیت رؤیاهای نخست حق داشت. اما او متفکری دکارتی بود؛ کسی که درهمتنیدگی همهٔ پدیدههای بالینی را در بافتهای بینذهنی بهروشنی درنمییافت.
گاه خود را در حال پرسیدن این سؤال مییابم که چه چیزی روانکاوم را بر آن داشت تا آن سخنان سرنوشتساز را بر زبان آورد: «روانشناس را پشت در بگذار.» چه بود که او را واداشت دست مرا گاز بگیرد و ببُرد؟ اکنون که به گذشته مینگرم، سخنانش برایم تا حدی تهاجمی به نظر میرسد؛ گویی مرا با شدتی قاطع در جای «درست» خود مینشاند. آنگاه که آن دندانها بسته شدند، با نیرویی درنده چنین کردند: خِرتْ! شاید خلاصهٔ آراسته و شکیل من از تاریخچه و پویاییهایم برایش طاقتفرسا، یا حتی اندکی هراسانگیز بوده است. چنین واکنشی قابل فهم میبود. اما به نظر میرسد که او واقعاً بهشدت به من آسیب زد، و برایم اندوهبار است که نخستین تحلیلم با چنین آغاز فاجعهباری شروع شد. و نیز اندوهبار است که نه او و نه من در آن زمان درنیافتیم چه رخ داده است. خب، به هر حال، سرانجام توانستم امور را برای خودم روشن کنم، و افسردگیام در نهایت فروکش کرد.
| این مقاله با عنوان «The Bloody Amputation: A Discussion of a First Dream in an Analysis» در نشریهٔ آمریکایی روانکاوی منتشر شده و توسط هوشواره ترجمه و با بازبینی و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ در بخش آموزش وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
[۱] این عبارت احتمالاً به ترانهٔ مشهور House of the Rising Sun اشاره دارد؛ ترانهای فولکلور که ریشههای آن به قرن نوزدهم بازمیگردد و نسخهٔ مشهور آن در دههٔ ۱۹۶۰ بهویژه با اجرای گروه The Animalsجهانی شد. در متن ترانه، «خانهٔ خورشید سحرگاهی» معمولاً بهصورت روسپیخانهای در نیواورلئان فهمیده میشود؛ مکانی آمیخته به لذت، گناه، سقوط اخلاقی، و سرنوشت تباه (م).
- 1.قطع عضو خونآلود: بررسی رؤیای نخست در روانکاوی
- 2.تفسیر رؤیا در روانکاوی معاصر: بخش پایانی
- 3.تأویل رؤیا در روانکاوی معاصر | بخش چهارم
- 4.تفسیر رؤیا در روانکاوی معاصر | بخش سوم
- 5.تأویل رؤیا در روانکاوی معاصر | بخش دوم
- 6.تفسیر رؤیا در روانکاوی معاصر | بخش اول