
ناهشیار فروید: آیا میتوان این اثر را با روایتی زیستشناختی وفق داد؟

ناهشیار فروید: آیا میتوان این اثر را با روایتی زیستشناختی وفق داد؟
«ناهشیار» مقالهی نسبتاً کوتاهی است که حدود یک قرن پیش نگاشته شده، مطالب بسیاری در آن نهفته و بسیاری از آنچه در آن آمده به طرز شگفتانگیزی مربوط به عصر حاضر است. فروید نه تنها بنیادینترین ایدههایش دربارهی ناهشیارِ واجد معنا و محتویات را اجمالاً در آن بیان میکند، بلکه این کار را به نحوی انجام میدهد که (۱) احتمال پیوند بین زیستشناسی و روانشناسی ناهشیار را مطرح میسازد، (۲) جنبههای توپوگرافیک، اقتصادی و ساختاری چهارچوب متاسایکالجیکاش را روشن میکند و (۳) استدلالی دقیق و کارا علیه منتقدان معاصر (و بعدی) خود اقامه میکند؛ علیه آنهایی که مدعی میشوند فرایندها و درونمایههای روانشناختی باید فینفسه هشیار باشند.[۱] نظر به این مجادله بر سر امکان وجود فعالیت ذهنی ناهشیار، فروید (۱۹۱۵هـ ، ص ۱۶۷) میگوید:
… اساس این مخالفت مبتنی بر یکسانانگاری امر هشیار با امر روانی است – اگرچه که آشکارا عنوان نشده بلکه پیشفرض گرفته میشود. این یا مصادره به مطلوبی است که از این پرسش که آیا هرچه روانی است ضرورتاً هشیار نیز هست طفره میرود، یا که امری اعتباری و ناشی از نظام نامگذاری است. البته دومی نظیر بقیه امور اعتباری به روی ابطال گشوده نیست.
فروید در اینجا عنوان میکند کسانی که با ناهشیاری معنادار و بازنمایانگرانه[۲] مخالفت میکنند باید به جای رد کردن آن صرفاً براساس تعاریف (یعنی این گمان در تعریف که هرچه ذهنی یا روانی باشد ضرورتاً هشیار نیز هست)، از استدلالهای نیرومندتری بهره ببرند. جان سرل فیلسوف پرآوازهی ذهن در اثر مهم خود، بازیابی ذهن[۳]، در سال ۱۹۹۲ عملاً چنین استدلالی را به کار میبرد. او عنوان میکند «فروید میپنداشت که حالات روانی ناهشیار ما هم ناهشیاراند و هم علیرغم آن ذاتاً دارای حیثی التفاتی[۴] (قصدمندی) هستند که به لحاظ هستیشناختی متعلق به حالات روانی است». سرل اینگونه ادامه میدهد که (ص ۱۶۸): آیا او [فروید] میتواند چنین تصویری را منسجم[۵] و خالی از تناقض بسازد؟ من نمیتوانم تفسیری منسجم و خالی از تعارض از این تئوری بیابم».
مشکل سرل با انسجام، به فهم محدود او از «امر روانی» مربوط است. سرل عنوان میکند که: (۱) هستی ناهشیار را منتسب به پدیدههای نوروفیزیولوژیک ابژکتیو میداند ولی در سطح توصیفی نیز آنها دارای ظرفیتی برای ایجاد پدیدارهای روانی سوبژکتیو هشیار میبیند و (۲) «پدیدارهای روانی عملاً از طریق فرایندهای نوروفیزیولوژیک مغز ایجاد میشوند و خود تجلی مغز هستند». حال سرل نمیگوید که «چرا هرگونه حالت روانی ناهشیارِ بازنمایانگرانهای [نظیر آنچه در تئوری فروید و باقی نظریهپردازان روانکاوی وجود دارد] نباید بتواند از این ضوابط پیروی کند؟» (براکل، ۲۰۰۹، ص ۱۸). این معما با فهم این امر حل میشود که «سرل اساساً هشیاری را ویژگی ضروری امر روانی میداند. لذا اگر هشیاری ملاکی هستیشناختی برای روانی بودن یک امر باشد، پس هیچ امر ناهشیاری فینفسه نمیتواند روانی باشد» (براکل، ۲۰۰۹، ص ۱۸).[۶]’[۷]
فروید وقتی در مقالهی «ناهشیار» وضعیت دانش ناهشیار را با وضع دانشمان از ذهن دیگران مقایسه میکند بیش از پیش فراست فلسفی خود را عیان میکند (۱۹۱۵هـ ، ص ۱۶۹). در هر دو مورد ما واقعاً نمیتوانیم به تصدیق برسیم؛ با این حال فرض این که دیگران نیز همچون ما ذهنمند هستند و این که عملکرد ما از فرایندهای روانی هشیار و ناهشیار نشأت میگیرند، قدرت درک و تبیین ما را ارتقا میدهد. فروید با بیان این گزاره ابزاری فلسفی را بکار میگیرد که به عنوان «استنتاج بهترین تبیین»[۸] (لیپتون، ۱۹۹۱) شناخته میشود و کراراً برای سنجش قدرت فرضیههای گوناگون توسط دانشمندان بکار میرود. جالب آنکه فروید در ادامهی این بحث از تمایز کانت (بین «شیء پدیدار»[۹] که قابل ادراک است و «شیء فینفسه»[۱۰] که ادراکپذیر نیست ولی زیربنای پدیدارها است) بهره میبرد تا به ما یادآوری کند «در امور روانی نیز همچون امور فیزیکی، واقعیت ضرورتاً آنچه در نظر ما پدیدار میشود نیست» (۱۹۱۵هـ، ص ۱۷۱). به بیانی دیگر، فروید ما را یادآور میشود آنچه که در ارتباط با هشیاری درک میکنیم یا به آن باور داریم میتواند در مورد ناهشیاری صادق باشد یا نباشد.
در ادامهی مقالهی «ناهشیار»، فروید موضع خود را (البته به نحوی بسیار مختصر) دربارهی مسألهی ذهن-بدن که یکی از قدیمیترین مسائل موجود در فلسفهی عمومی (و به طور اختصاصی در فلسفهی ذهن، متافیزیک و معرفتشناسی) است بیان میکند. موضع فروید یکی از دقیقترین و پیچیدهترین مواضع است. علیرغم تفاوتهای موجود میان هشیاری و ناهشیار، فرایندهای هشیار و ناهشیار برای فروید (۱۹۱۵هـ ، ص ۲۰۷، پیوست ب) هر دو روانشناختی هستند و رابطهی «همایند وابستهای»[۱۱] با رویدادهای فیزیولوژیک در سیستم عصبی دارند.[۱۲] من برآنم تا اهمیت این دیدگاه ماهیتاً زیستی را –بویژه به این خاطر که با سایر توصیفات فروید از ناهشیار در مقالهاش متعارض است– در فصل کنونی شرح دهم.
ناهشیار زیستی
از نقطه نظر زیستشناختی، غالب توصیفات فروید در مقالهی ۱۹۱۵ او از عملکرد ناهشیار مشکلآفرین نیست. مثلاً ادعای فروید در این باب که تکانههای آرزومندانه «بیآنکه بر یکدیگر اثر بگذارند دوشادوش یکدیگر» وجود دارند و از این رو «معاف از تناقض متقابلند» (۱۹۱۵هـ ، ص ۱۸۶) را میتوان به سادگی با رفتارهای دارای سازمان غریزی موجود در حیوانات وفق داد.[۱۳] حیوان گرسنه از پناهگاه خود به سمت علفزار کشیده میشود ولی در عین حال هرگاه خارج از پناهگاه است تکانهی گریز و پنهان شدن از شکارچی را نیز لحاظ میکند. در او هردو تکانهی مشتق شده از سائق را میتوان دید.
هماهنگی مدل حیوانی ما را در شرح متعاقب فروید از عملکرد ناهشیار میتوان دید:
وقتی دو تکانهی آرزومندانه که اهدافشان در نظرمان ناسازگار میآید همزمان فعال میشوند، از هم نکاسته یا همدیگر را خنثی نمیکنند، بلکه در قامت یک هدف واسطهای یعنی یک مصالحه در میآیند. (۱۹۱۵هـ ، ۱۸۶)
بنابراین حیوان بجای آنکه برای مدت زمان طولانی در فضای باز بماند، در دفعات کوتاه و سریع به علفزار میرود و به سرعت به پناهگاهش باز میگردد. گرچه با این روش میزان غذا و کالری ایدهآلی دریافت نمیکند ولی این مصالحه برایش ضروری است. چراکه تاوان شکار شدن که به مرگ حتمی میانجامد برایش بسیار زیاد است و نقشی بازدارنده ایفا میکند.
ماهیت فرایند اولیهی ناهشیار که فروید در ادامه شرح میدهد (جابجایی[۱۴]، ترکیب[۱۵] و مقولات دیگری که از این سازماندهندگان فرایند اولیه پیروی میکنند) نیز با این نوع رفتارهای حیوانی که به روشنی حاکی از انتخاب (تکاملی) اصلح هستند کاملاً سازگار است. در مثال حیوانی که شرح دادیم مثلاً برخی از ویژگیهای منفرد بصری بخصوص گیاهان متعدد میتواند حاکی از مواد مغذی و یا سموم خطرناک باشد. ویژگیهای ادراکی منفرد صرفاً به تنهایی انتخاب این موجودات را که براساس فرایند اولیه فکر میکنند شکل نمیدهند، بلکه میتوانند براساس این ویژگیهای فرایند اولیه هستهی مقولهبندیها را نیز تشکیل دهند. چنانکه در یکی از آثار پیشینم (براکل، ۲۰۱۰، ص ۶۱) اظهار داشتهام:
انواع گوناگونی از مقولاتی که به نحوی غیرعقلانی[۱۶] بر فرایند اولیه مبتنی هستند وجود دارد. اینها مقولاتی را در بر میگیرند که براساس شباهتی سطحی و شباهت اجزاء [ظاهراً] غیرضروری شکل گرفتهاند. شاعران (و باقی مردم) میتوانند از این مقولات غیرعقلانی برای تشبیهات و استعارات بهره ببرند. مثلاً شکسپیر میپرسد «میشود تو را با روز بهاری برابر کنم؟»[۱۷]
در ادامه گفتهام (ص ۶۲)،
مقولات غیرعقلانی مبتنی بر شباهت، تمام انواع تشابهات خانوادگی را در بر میگیرند؛ مقولاتی ناشی از نقشهای کارکردی مشترک؛ و مقولاتی که براساس برانگیختگی حالت خلقی یا احساسی خاصی شکل میگیرند. نمونهی نوع اخیر را در یکی از دوستانم میتوان دید. هرگاه نقاشی اکسپرسیونیستیی دارای رایحهی خاصی (چوب سوخته) را میبیند یا به گربهی ولگردی بر میخورد، حس نوستالژیک بخصوصی در او بیدار میشود. تمامی این آیتمهای ظاهراً مجزا براساس احساس مشترکی که ایجاد میکنند یک مقولهی غیرعقلانی مبتنی بر فرایند اولیه برای او تشکیل دادهاند.
و نظر به مسألهی مورد بحث،
پرندگان (و سایر حیوانات) میتوانند از مقولات غیرعقلانی جهت کاوشهای موفقیتآمیز غذا استفاده کنند. آنها گرایش دارند تا به مناطقی مراجعه کنند که دارای ویژگیهای بصری مشترک (از نظر ما) کوچکی با بهترین نقاط برای تغذیه هستند. مثلاً مرغهای مگسخوار، سطوح شیاردار دارای طیف رنگ نارنجی-قرمز را انتخاب میکنند. (براکل، ۲۰۱۰، ص ۶۱-۶۲)
(برای شرح بیشتر در باب فرایند اولیه/مقولات غیرعقلانی، به براکل، ۲۰۰۹، ص ۸، ۱۶ و ۴۳-۴۴ مراجعه کنید.)
این مقولات مبتنی بر فرایند اولیه در مقایسه با ارزیابیهای مبتنی بر فرایند ثانوی، میتوانند اطلاعات بیشتر و سریعتری به ما عرضه کنند. مثل دانستن محل دقیق هریک از گونههای گیاهی و جزئیات الگوی رشد هر کدام از این گیاهان. (برای شرح بیشتر در باب مزایای تکاملی احتمالی شناختهایی که براساس فرایند اولیه شکل گرفتهاند به براکل و شورین، ۲۰۰۳؛ و برای مثالی از مقولات مبتنی بر فرایند اولیه زندگی یک حیوان (کبوتر)، به گارلیک، گنت، براکل و بلیسدل، ۲۰۱۱ مراجعه کنید.)
* * *
این امر که خود فروید نیز از اهمیت سیستم ناهشیارش به مثابهی سیستمی مرتبط با بیولوژی هشیار بود در دو بخش از مقالهی «ناهشیار» دیده میشود. در مورد اول که تاحدودی شرحی گمانهپردازانه دربارهی سیستم ناهشیار است میگوید (۱۹۱۵هـ ، ص ۱۸۹)،
مسألهی چیستی محتوا و روابط این سیستم در طی رشد فرد، و این که در حیوانات حائز چه اهمیتی است – اینها موضوعاتی است که نمیتوان از توصیفات ما نتیجهای دربارهشان استنباط کرد: آنها را باید جداگانه بررسی کرد.
فروید در حدود شش صفحه بعد (۱۹۱۵هـ ، ۱۹۵) به نظر با قاطعیت بیشتری اظهار میکند،
محتوای Ucs. ممکن است با جمعیتی بومی در ذهن قابل قیاس باشد. اگر چیزی تحت عنوان تشکیلات موروثی روانی در بشر وجود داشته باشد –چیزی شبیه غریزه در حیوانات– این امر هستهی Ucs. را تشکیل میدهد.
معهذا وقتی برای ملاحظهی برخی توضیحات دیگر مقالهی «ناهشیار» دربارهی سیستم ناهشیار (Ucs.) پیشتر میرویم، باید اعتراف کنیم که به مشکلاتی جدی در راستای فرض ایدهی ناهشیار ماهیتاً زیستی بر میخوریم. من این توضیحات و تعارض برآمده از آن را در این بخش شرح خواهم داد.
تعارض
برخی توصیفات دیگر فروید از خصوصیات ناهشیار بی درنگ با هرگونه شرح زیستی محتمل از چنین سیستمی متضاد است. وقتی توصیفات او از عملکردهای اساسی ناهشیار را دنبال کنیم به این اظهارات بر میخوریم (۱۹۱۵هـ ، ص ۱۸۷): «فرایندهای سیستم Ucs. بیزمان هستند، یعنی براساس گذر زمان مرتب نشدهاند؛ آنها هیچگونه عطفی به زمان ندارند». مضاف بر این، فروید اظهار میکند که
فرایندهای Ucs. همچنین توجه اندکی به واقعیت مبذول میدارند. آنها تحت سلطهی اصل لذت هستند؛ سرنوشت آنها صرفاً به میزان قدرتشان و این امر بستگی دارد که مطالبات قاعدهی لذت-عدم لذت را تا چه حد برآورده میسازند. (۱۹۱۵هـ ، ص ۱۸۷)
حال کشمکش موجود در اندیشههای فروید در باب سیستم ناهشیار معلوم میگردد: گرچه به نظر میآید میخواهد این سیستم متشکل از امیال و آرزوها، از طریق سائقهای زیستی اساسی و کارکردی تشکیل یابند، ولی توصیفاتی که عرضه داشته است ما را با این سوال غامضی روبرو میسازد: سیستمی که اساس زیستی دارد چگونه میتواند بدون مد نظر قرار دادن زمان و باقی جنبههای واقعیت بقا پیدا کند؟ هیچ ارگانیسم بیولوژیکی بدون ثبت زمانی و تنظیمات مربوط به ملاحظهی زمان و واقعیت قادر به انطباق با محیطش نخواهد بود. حتی موجودات تک سلولی نیز باید از رهگذر گرویدن به سمت مواد غذایی و اجتناب از مواد سمی، واقعیت را ملحوظ دارند. دقت فراوان زمانبندی مورد نیاز شکارچی برای گرفتن طعمه و طعمه برای گریختن از او را در نظر بیاورید. هریک از آنها شتاب، سرعت و جهت مورد انتظار دیگری را به دقت لحاظ میکنند.
وزن شواهد تجربی
برخلاف نظر فروید مشخص شده که فرایندهای ناهشیار کاملاً تحت تأثیر زمان و واقعیت قرار دارند. بگذارید سه پژوهش تجربی که دو مورد آنها مربوط به زمان و سومیشان مربوط به واقعیت است را برایتان بازگو کنم.
اولاً نظر به زمان، دو مطالعهی اکتشافی بر شرطیسازی ناهشیار انجام شده است. اولی تحت عنوان «شواهد بیشتر برای یادگیری ناهشیار: شواهد مقدماتی برای شرطیسازی الکترومیوگرام صورت با محرکهای زیرآستانهای[۱۸]» توسط بانس، برنات، وانگ و شورین (۱۹۹۹) به چاپ رسیده، و دومی را وانگ، برنات، اسنادگرس و شورین (۲۰۰۴) تحت عنوان «همبستههای مغزی مرتبط با رویداد در یادگیری تداعیگرایانهی ناهشیار» به انتشار رساندند. هر دوی این آزمایشها شامل شرطیسازی با محرک بیزارگر بود و شرطیسازی موفقیتآمیز از طریق تغییراتی در مقیاسهای زیستی خاص نشان داده میشد. مقیاس زیستی آزمایش نخست الکترومیوگرام (EMG) صورت بود و برای ثبت پاسخهای عضلانی عضلات بخصوصی در صورت بکار رفت. در آزمایش دوم تغییرات امواج مغز، پتانسیلهای مرتبط با رویداد[۱۹] (ERP) خوانده میشدند و توسط الکترودهای متصل به پوست سر ثبت میشدند. در هر دو آزمایش ، دو مجموعه از کلمات جفت شده (جفت شده از لحاظ محتوای عاطفی) به همه شرکتکنندگان ارائه شد. در ابتدا، همزمان با انجام اندازهگیریهای زیستی کلمات محرک به طرز فراآستانهای[۲۰] یا به عبارت دیگر در سطحی کاملاً آگاهانه ارائه شدند. در مرحله بعد، یعنی مرحلهی شرطیسازی، هر دو مجموعه کلمات به صورت زیرآستانهای و خارج از حیطهی آگاهی ارائه شدند، ولی در این مرحله تنها نیمی از کلمات (مجموعهی آزمایشی) با محرکهای بیزارگر جفت شدند، حال آنکه که نیمی دیگر از کلمات (مجموعه کنترل) جفت شده نبودند. مسألهی جالب توجهی که دربارهی این مطالعات وجود دارد این است که به منظور شرطیسازی مجموعه محرکهای آزمایشی که به صورت زیرآستانهای و خارج از حیطهی آگاهی ارائه میشوند، محرک بیزارگر پس از مدت زمان کاملاً مشخصی ارائه میشد. در مطالعهی اول (۱۹۹۹) دقیقاً ۸۰۰ میلیثانیه پس از ارائهی هر محرک کلامی زیرآستانهای آزمایشی، یک شوک الکتریکی وارد میشد. در مطالعهی دوم (۲۰۰۴) سه ثانیه پس از ارائهی زیرآستانهای هر کلمهی متعلق به مجموعهی آزمایشی، آزمودنی در معرض تابش نور سفید شدیدی قرار میگرفت.
پس از این مرحله، مرحلهی پساشرطیسازی به وقوع میپیوست. در این مرحله وقتی هر دو مجموعه کلمات آزمایشی و کنترل به صورت زیرآستانهای ارائه میشدند، اندازهگیریهای زیستی صورت میگرفت. تفاوت در پاسخهای زیستی آزمودنیها به مجموعه کلمات آزمایشی و کنترل در هر دو آزمایش، حاکی از آن بود که در اثر ارائهی محرکهای زیرآستانهای، شرطیسازی بیزارگرانه روی میدهد. اگر فرایندهای ناهشیار آزمودنیها قادر نبود تا بین محرک زیرآستانهای آزمایشی با زمان دقیقی که محرک بیزارگر پس از آن بوقوع میپیوست پیوند برقرار کند، شرطیسازی بیزارگرانه روی نمیداد و این نتایج حاصل نمیشدند. خلاصه آنکه، این مطالعات از این نتیجهگیری پشتیبانی میکنند که فرایندهای ناهشیار میتوانند حساسیت شدیدی نسبت به زمان از خود نشان دهند.
نظر به مسألهی بعدی یعنی رابطهی ناهشیار و واقعیت، آزمایشی که توسط برنات، شورین و اسنادگرس (۲۰۰۱) تحت عنوان «محرکهای زیرآستانهای بصری آدبال[۲۱] مؤلفهی P300 [۲۲] را بر میانگیزند» انجام شده است، شواهد روشنی از ظرفیت ناهشیار برای پردازش و تمایز خصوصیات حائز اهمیت واقعیت بیرونی فراهم آورده است. در این مطالعه همزمان با اینکه امواج مغزی توسط الکترودهای متعدد بر پوست سر اندازهگیری میشدند، کلمات چپ و راست با نرخ فراوان-کم (۸۰% در برابر ۲۰%) به دو گروه از آزمودنیها ارائه میشدند. (به نیمی از آزمودنیها در ۸۰% موارد کلمهی راست و در ۲۰% درصد موارد کلمهی چپ ارائه میشد. به نیمی دیگر در ۸۰% موارد کلمهی چپ و در ۲۰% درصد موارد کلمهی راست ارائه میشد.) این یک روش متداول برای ارائهی محرک آزمایشی آدبال است و در آن در ۸۰% موارد محرک معمول مورد انتظار ارائه میشود، و محرک «آدبال» در ۲۰% موارد ارائه میشود. با این حال در مطالعهی برنات، شورین و اسنادگرس (۲۰۰۱) یک تفاوت مهم وجود دارد. تمام محرکها در این مطالعه در سطح زیرآستانهای (به مدت ۱ میلی ثانیه) و خارج از حیطهی آگاهی ارائه شدند.
نتایج این آزمایش با مطالعات استاندارد آدبال که در آنها محرکها به صورت فراآستانهای و آگاهانه عرضه میشوند بسیار مشابه بود. این مهمترین یافتهی این تحقیق بود و به نحوی که در پی میآید خلاصه شده است: «… مؤلفهی P300 نسبتاً بزرگتر محرکهای با فراوانی کم در مقایسه با محرکهای با فراوانی زیاد، حاکی از این است که پاسخ P300 حتی وقتی محرکها خارج از حیطهی آگاهی ارائه شوند نیز میتواند برانگیخته شود» (ص ۱۶۹). ارائهی این محرکهای کاملاً زیرآستانهای موجب تغییراتی در مغز آزمودنیها شد که محرکهای فراآستانهای نیز موجبشان میشوند. این یافتهها حاکی از آن است که جنبههای مهمی از واقعیت بیرونی به نحو دقیقی توسط هشیاری ادراک میشوند.
راهحلها (متاسفانه نه چندان ژرف)
حال چطور میتوان این تضادهای مربوط به ناهشیار، یعنی ارتباط بالقوهاش با زیستشناسی و فاکتورهای زیستی مهم زمان و واقعیت را بر طرف کرد؟ با کشمکش موجود در توصیفات فروید از ناهشیار در مقالهی «ناهشیار»اش چه میتوان کرد؟ آیا ناهشیار نسبت به زمان و واقعیت حساس است، یا به هر روی ناهشیار با زیستشناسی مطابقت دارد؟
برای آنکه در گام اول به مسألهی زمان بپردازیم، بگذارید ببینیم میتوانیم با دقت نظر بیشتر در دیدگاه فروید (۱۹۱۵هـ ، ۱۸۷) از بیزمانی ناهشیار به فهم بیشتری برسیم، و در این راستا مدعیات او در مقالهاش را خط به خط بسنجیم. او در ابتدا عنوان میکند که فرایندهای ناهشیار از لحاظ زمانی مرتب نشدهاند. حتی اگر این صحت داشته باشد و فرایندهای ناهشیار به نحوی زمانمند سازمان نیافته باشند، این امر به هیچ وجه حاکی از این نیست که عملکردهای بخصوص ناهشیار قادر به ثبت محرکها و درونمایهها با توالی زمانی نباشند. در مطالعهی وانگ و همکاران به نحو قانع کنندهای مشاهده کردیم که آنها چنین میکنند. لذا از این لحاظ این تضاد را میتوان برطرف نمود.
در ادامه فروید (ص ۱۸۷) این فرض را پیش میکشد که فرایندهای ناهشیار «با گذر زمان دستخوش تغییر نمیشوند». این گزاره از نظر زیستشناسی عملاً مشکل آفرین به نظر نمیرسد. این که سائقی در اثر ماندن در وضعیت عدم ارضا دستخوش تغییر نشود از منظر زیستشناختی سودمند است. قاطعانهتر بگوییم، سائقی که ارضا نشده است تا زمانی که ارضاء صورت گیرد باید فشار مصرانهتر و قاطعانهتری برای به ارضاء رسیدن وارد کند. پس این تضاد نیز برطرف میشود.
اما آخرین نظر فروید که در آن مدعی میشود فرایندها ناهشیار «هیچگونه عطفی به زمان ندارند» چطور؟ برای پرداختن به این مسأله بگذارید این حکایت واقعی را برایتان نقل کنم. این داستانی است که گهگاه اتفاق میافتد. ساعت ۲ بعد از ظهر است. نه من و نه سگم زینیا صبحانه نخوردهایم. من مشغول کار هستم و نسبت به آنچه فرض میکنم یک میل/سائق شدت گیرنده برای غذا خوردن است آگاه نیستم. اگرچه معمولاً تا وقت مشخص دیگری از روز به زینیا غذا نمیدهم، او احتمالاً غذا میخواهد. (این را از این رو حدس میزنم که رفتارش حاکی از میل به غذا است). شاید برخلاف وضعی که من در آن قرار دارم، زینیا تمام مدت از میلش به غذا آگاه است. همواره در ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه از میل و گرسنگیام با خبر میشوم. من به این فکر میکنم که : «ساعت ۲ و ربع است و من از وقت صبحانه که ساعت ۱۰ بود هنوز هیچ چیزی نخوردهام». سائق مبتنی بر فرایند اولیهی زینیا از این کیفیت زمانی که متعلق به فرایند ثانوی است برخوردار نیست. او احتمالاً مشغول فکر کردن (به نحوی مختص به فرایند اولیه) به چیزی نظیر «غذا بده» است. اگرچه من و او هر دو گرسنه هستیم، هیچ یک در ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه غذا نمیخوریم. هنوز وقت وعدهی غذایی دوم او فرا نرسیده و من دوباره سر کار خودم بر میگردم و میلم به غذا خوردن را فراموش کرده و به ناهشیارم میسپرم. با این حال هر دوی ما گرسنه هستیم و هرچه زمان میگذرد میل/آرزو/ تکانهی ما برای غذا خوردن افزایش مییابد. گرسنگی و میل به غذا خوردن در من در حال شدت گرفتن است، گرچه دوباره نسبت به آن ناآگاه هستم. این فرضیه با فکر من در ساعت ۴ بعد از ظهر تأیید میشود: «اوه! ساعت چهاره و هنوز از موقع صبحانه هیچی نخوردم! واقعاً گرسنمه!»، درحالی که زینیا هنوز به نحوی رفتار میکند که گویی به این فکر میکند که «غذا بده!». لذا فشار سائقِ شدت گیرنده در هردوی ما نمود پیدا میکند. در زینیا به صورت هشیار و به نحوی منطبق با فرایند اولیه، و در من نیز به صورت ناهشیار و به نحو منطبق با فرایند ثانویه. شدت افزایش یافتهی سائق در اینجا به مثابه نوعی کورنومتر زیستی-فیزیولوژیکی عمل میکند که گذر زمان را نشان میدهد. بدیهی است که این شاخص ثبت زمانی به منظور تغییر رفتار در جهت پاسخ به سائق شدت گیرنده عمل میکند. بنابراین داستان من پایان خوشی دارد: من بالاخره غذا میخورم و هیچگاه در غذا دادن به سگم فروگذاری نمیکنم. پس یکی دیگر از کشمکشهای موجود در شرح فروید را نیز میتوان برطرف کرد.
پس از پرداختن به این مسأله به موضوع بعدی و نهایی یعنی واقعیت میرسیم. فروید (۱۹۱۵هـ) در صفحهی ۱۸۷ در این باره میگوید،
فرایندهای Ucs. همچنین توجه اندکی به واقعیت مبذول میدارند. آنها تحت سلطهی اصل لذت هستند؛ سرنوشت آنها صرفاً به میزان قدرتشان و این امر بستگی دارد که مطالبات قاعدهی لذت-عدم لذت را تا چه حد برآورده میسازند.
اما آیا این مسأله از دیدگاه زیستشناختی مشکلی برایمان ایجاد میکند؟ در واقع به نظر میرسد مسألهی مشکلآفرینتر این خواهد بود: آیا یک میل/سائق باید با چیزی جز ارضا و عدم آن تنظیم شود؟ اگر چنین است آن تنظیمکننده چه خواهد بود؟ وقتی من گرسنهام و غذایی ندارم، نباید کماکان غذا بخواهم و با فشار نیاز شدت گیرندهای آن را طلب کنم؟
پس مجدداً آنچه مشکلآفرین فرض میشد احتمالاً اینگونه نیست!
* * *
معهذا کوشش جمله به جملهام برای اینکه توصیفات فروید از سیستم ناهشیار را با سیستمی زیستی کاملاً هماهنگ سازم، هنوز (حتی برای خودم) ناتمام و نامطلوب به نظر میرسد. بگذارید در راستای راهحل کلیتری که در ادامه شرح میدهم ولی کماکان راهحلی ساده و نه چندان عمیق است بکوشم.
راهی دیگر برای حل مسألهی زمان و واقعیت میتواند فرض نوع دیگری از آگاهی از زمان، و واقعیتی متفاوت باشد که نه از طریق ضروریات زیستی، بلکه از طریق هنجارهای اجتماعی-فرهنگی میانجیگری میشوند. فرض کنید من میخواهم در وسط آزمون بورد پزشکی یا نزد بیمار تحلیلیام خشمگینانه فریاد زده یا از سر خوشی آواز بخوانم. و موارد دیگری از این قبیل. در این موارد امیال و سائقهای هشیار و ناهشیار من میتوانند مبتنی بر بیولوژی بوده و کاملاً ریشه در واقعیت و زمان زیستی داشته باشد، ولی در عین حال نسبت به واقعیت اجتماعی که قید و بندهای بسیاری را در بر دارد بیاعتنا باشند.
لذا وقتی که سائقهای زیستی همزمان هم از لحاظ روانشناختی مهم هستند و هم به لحاظ اجتماعی-فرهنگی تحت تأثیر قرار میگیرند، مسأله پیچیدهتر میشود. روشن است که این امر در مورد مثال سادهی من از گرسنگی و غذا (که باید اقرار کنم ساختگی بود)، و همچنین مثالهای که به دفع و ابراز هیجانی مربوط میشوند صدق میکند. مضاف بر این، میتوان انتظار داشت وقتی به امیال/سائقها/آرزوهایی که اساساً روانشناختی هستند بپردازیم، این پیچیدگیها به صورت تصاعدی افزایش خواهد یافت. مثلاً آرزوهای ارضاهای غیرقابل حصول پیشادیپی و یا امیال منع شده نسبت به ابژههای ادیپی را در نظر آورید. اگر بتوانیم زمان و واقعیت روانشناختی را هم به نحو سادهی اساساً زیستشناختی و هم به نحو پیچیدهی اجتماعی-فرهنگی متصور شویم، احتمالاً اشتیاق فروید برای پیوند ناهشیار به زیربناهای زیستی واقعاً میتواند جذابیت پیدا کند. چون آنگاه بهترین توصیف از ناهشیار میتواند اینگونه باشد که به لحاظ زیستی نسبت به زمان و واقعیت حساسیت نشان میدهد ولی نسبت به بسیاری از مطالبات اجتماعیِ واقعیت و زمان نفوذناپذیر است.
در نظر داشته باشید که من مدعی نیستم فروید در مقالهی کلاسیک «ناهشیار» واقعاً این دیدگاه دوگانه از زمان و واقعیت را مد نظر داشت، بلکه من این پیشنهادات را به دو دلیل مطرح کردهام. اولاً برای آنکه راهحلی برای مسألهای ارائه کنم که فروید مستقیماً به آن اشاره نکرده است. ثانیاً، و شاید مهمتر از دلیل قبل، من هم همچون فروید روانکاوی را در جوهر کاملاً روانشناختیاش، نظریه و نظامی میدانم که اساساً مبتنی بر بیولوژی است.
این مقاله با عنوان «Freud’s “The unconscious”: can this work be squared with a biological account» فصل سوم کتاب پیرامون ناهشیار فروید است که توسط علی الوند ترجمه و در تاریخ ۸ آذر ۱۳۹۹ در مجلهی روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
تصویر: Wassily Kandinski |
[۱] . برای دیدگاه معاصری که عنوان میدارد امور ذهنی/روانشناختی باید هشیار باشند به «بازیابی ذهن» جان سرل (۱۹۹۲) رجوع کنید. برای استدلالهای معاصر علیه دعاوی سرل، به نقد نگارنده از کتاب سرل (براکل، ۱۹۹۴) و فصل دوم کتاب فلسفه، روانکاوی و یک ذهن غیرعقلانی (براکل، ۲۰۰۹) مراجعه کنید. شرح بسیار مختصری از مجادلهی براکل و سرل در ادامه اقامه میشود.
[۲] . representational
[۳] . The Rediscovery of Mind
[۴] . برای جان سرل (۱۹۹۲، ص ۱۵۶-۱۵۷) حیث التفاتی (intentionality) کیفیتِ «دربارهی چیزی» بودن است. از این رو حیث التفاتی به «دربارگی» (aboutness) دلالت دارد.
[۵] . coherent
[۶] . سرل دربارهی فرایند اولیه که از طریق فعالیت ذهنی تداعیگرایانه میانجیگری میشود نیز دیدگاه محدودی دارد. او بین فرایندهای تابع قاعده (rule-following processes) که [از نظر او] ذهنی (و قصدمند) هستند و تداعیهایی که مثلاً از طریق شباهت (و احتمالاً سایر فرایندهای اولیه و تداعیگرایانه) انجام میشوند و «به غیر از درونمایهی روانی طرفین رابطه، نیازی به هیچگونه درونمایهی روانی ندارند» تمایز قائل میشود.
[۷] . در نظر داشته باشید گالن استراوسون (۱۹۹۴) که یکی از فلاسفهی ذهن بزرگ دیگر است مدافع موضعی در قبال امر روانی است که حتی از موضع سرل نیز افراطیتر است. استراوسون معتقد است امر روانی نه تنها باید واجد درونمایه (محتوا) باشد، بلکه باید در زمان اکنون نیز تجربه شود.
[۸] . inference to the best explanation
[۹] . thing-as-it-appear
[۱۰] . thing-in-itself
[۱۱] . dependent concomitant relationship
[۱۲] . نقل قول کاملی که در ص ۲۰۷ آمده است:
«امکان دارد زنجیرهی رویدادهای فیزیولوژیک سیستم عصبی دارای رابطه [سادهی یک به یک] علّی با رویدادهای روانی نباشند. رویدادهای فیزیولوژیک به محض شروع رویدادهای روانی خاتمه نمییابند؛ بلکه زنجیرهی فیزیولوژیکی در عوض ادامه مییابد. آنچه روی میدهد این است که پس از مدت زمان مشخصی هر یک (یا برخی) از حلقههای زنجیر آن دارای پدیدار روانی متناظر با خود میشود. لذا امر روانی فرایندی موازی –همایندی وابسته– با امر فیزیولوژیک است».
استریچی ما را مطلع میسازد که عبارت «همایند وابسته» از هالینگز جکسون نقل شده و در متن زبان اصلی مقاله به صورت انگلیسی آمده است. بعلاوه توجه داشته باشید که مطالب عنوان شده در کمانک اضافات نگارنده است.
[۱۳] . من در اثر پیشینم این موضع را اتخاذ کردهام که تکانههای آرزومندانه در واقع از سائقهای زیستی مشتق شدهاند.
[۱۴] . displacement
[۱۵] . condensation
[۱۶] . a-rationally
[۱۷] . “Shall I compare thee to a summer’s day”. *تابستان در انگلیس مقارن با بهار و تابستان در ایران است.
[۱۸] . subliminal
[۱۹] . event-related potentials
*در مقالهی مورد استناد ERP مخفف event-related potentials است ولی نگارنده به جای آن از عبارت evoked-response potentials استفاده کرده است که در مقالهی مورد نظر دیده نمیشود. م
[۲۰] . supraliminal
[۲۱] . پارادایم oddball یک محرک مورد استفاده در تحقیقات روانشناسی و نوروساینس است. در این آزمایش مجموعهای از محرکها به ترتیبی نشان داده میشوند که یکی از محرکها از احتمال وقوع کمتری نسبت به سایرین برخوردار است، در نتیجه فرد آزمایش شونده به وقوع غیرمنتظره این محرک واکنش نشان میدهد. م
[۲۲] . موج P300 یک پتانسیل وابسته به رویداد (ERP) است که در فرایند تصمیمگیری استخراج میشود. تصور میشود که P300 فرآیندهای درگیر در ارزیابی یا طبقهبندی محرک را منعکس میکند. م
- 1.ناهشیار فروید: آیا میتوان این اثر را با روایتی زیستشناختی وفق داد؟
- 2.دربارهی مادرت حرف بزن، اینبار با اسکنرها!
- 3.زیستشناسی آزادی: شکلپذیری عصبی، تجربه، و ناهشیار
- 4.ظهور دوبارهٔ زیگموند فروید