skip to Main Content
رویکردی بالینی به آسیب‌شناسی روانی نارسیسیزم | هربرت روزنفلد

رویکردی بالینی به آسیب‌شناسی روانی نارسیسیزم | هربرت روزنفلد

رویکردی بالینی به آسیب‌شناسی روانی نارسیسیزم | هربرت روزنفلد

رویکردی بالینی به آسیب‌شناسی روانی نارسیسیزم | هربرت روزنفلد

عنوان اصلی: On the Psychopathology of Narcissism a Clinical Approach
نویسنده: هربرت روزنفلد
انتشار در: نشریهٔ بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: ۱۹۶۴
تعداد کلمات: ۴۴۱۲ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۲۵ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمهٔ تداعی

رویکردی بالینی به آسیب‌شناسی روانی نارسیسیزم

فروید در مورد نگرش روانکاوانه به روان‌نژندی‌های نارسی‌سیستیک بدبین بود. او احساس می‌کرد که افرادی که از این بیماری‌ها رنج می‌برند توانایی انتقال یا توانایی کافی برای انتقال ندارند. وی مقاومت این بیماران را دیواری سنگی دانست که نمی‌توان از آن گذشت و گفت آنها نه از روی دشمنی بلکه از روی بی‌تفاوتی از درمانگر روی می‌گردانند. بسیاری از تحلیلگران سعی کرده‌اند روش‌هایی تحلیلی را بسط دهند که با بیماران نارسی‌سیستیک سروکار داشته باشد – من به والدر (۱۹۲۵)، کلارک (۱۹۳۳) و بعدها فروم رایشمن (۱۹۴۳)، (۱۹۴۷)، بیون (۱۹۶۲)، روزنفلد و دیگران فکر می‌کنم. اکثر تحلیلگرانی که بیماران نارسی‌سیستیک را درمان کرده‌اند، با دیدگاه فروید مبنی بر اینکه هیچ انتقالی وجود ندارد، مخالف بودند. از آنجایی که انتقال وسیله اصلی هر بررسی تحلیلی است، برای درک نارسیسیزم ضروری به نظر می‌رسد که رفتار نارسی‌سیست در موقعیت انتقال تحلیلی به دقت مشاهده شود.

[restrict]

فرانتس کوهن (۱۹۴۰) عنوان کرد که تفاوت آشکار بین روان‌نژندی انتقال و روان‌نژندی نارسی‌سیستیک باید نادیده گرفته شود. او احساس می‌کرد که انتقال در روان‌نژندی نارسی‌سیستیک از نوع بدوی یا ابتدایی است – برای مثال، اغلب در تمایز بین سوژه و اُبژه دشواری‌های جدی وجود دارد – و او بر درون‌فکنی و فرافکنی تمایلات ویرانگر در دوره‌های دهانی و مقعدی در رابطه با تحلیلگر تأکید کرد. استون (۱۹۵۴) انتقال‌هایی را توصیف کرد که «به معنای واقعی کلمه نارسی‌سیستیک» هستند، که در آن تحلیلگر با خود اشتباه گرفته می‌شود یا از همه جهات شبیه خود است: به نظر می‌رسد درمانگر و بیمار به طور متناوب بخشی از یکدیگر هستند. او هم بر مخرب بودن اولیه و هم بر نیاز به تجربه کردن تحلیلگر به عنوان فیگوری همه‌توان و خداگونه تاکید می‌کند و بیان می‌کند که در فانتزی بیمار درباره همه‌توانی تحلیلگر، احساس گناه در مورد پرخاشگری مخرب اولیه، نقش مهمی ایفا می‌کند.

به نظر می‌رسد که بسیاری از مشاهدات انجام شده توسط کوهن (۱۹۴۰) و استون (۱۹۵۴)، به تحقیقات من نزدیک است. من متوجه شدم که در توصیف آنها از انتقالات نارسی‌سیستیک، از اصطلاح نارسیسیزم اولیه و ثانویه استفاده نمی‌شود. در عوض ما با عباراتی مانند همه‌توان، اشتباه گرفتن خود و اُبژه‌ها، درون‌فکنی اُبژه‌ها، فرافکنی پرخاشگری به اُبژه‌ها، تقاضاهای سیری‌ناپذیر نسبت به اُبژه‌ها و ابطال مواجه می‌شویم. استفاده از این اصطلاحات در توصیف بیماران نارسی‌سیستیک ارزشمند به نظر می‌رسد، اما به نظر من مهم و ضروری است که ماهیت ارتباط با اُبژه‌ها در نارسیسیزم و مکانیسم‌های دفاعی خاص مربوط به آنها را با وضوح بیشتری تعریف کنم. این ممکن است تناقضی در اصطلاح باشد، زیرا برای بسیاری از تحلیلگران، نارسیسیزم اولیه بر وضعیتی اُبژه‌زدوده دلالت دارد. اما باید به خاطر داشته باشیم که فروید احساس اقیانوسی (oceanic feeling)، اشتیاق برای اتحاد با خدا یا جهان را، به عنوان یک تجربه نارسی‌سیستیک اولیه می‌دانست. فدرن (۱۹۲۹) در بحث از نارسیسیزم اولیه، ولع کودک برای پستان مادر را توصیف می‌کند، اما بیان می‌کند که اُبژه هنوز خارج از احساس ایگو نیست. آبراهام ( ۱۹۲۴ ) نارسیسیزم نامحدود را به عنوان رابطه‌ با اُبژه‌ای مورد بحث قرار می‌دهد که اگرچه اُبژه جذب شده است، فرد هیچ توجهی به خواسته‌ها و منافع اُبژه خود نمی‌کند، بلکه بدون کمترین تردیدی آن را نابود می‌کند. بالینت (۱۹۶۰) تا آنجا پیش رفت که اظهار کرد آنچه فروید به عنوان نارسیسیزم اولیه توصیف می‌کند، باید عشق اُبژه‌ای اولیه نامیده شود. من معتقدم که اگر تشخیص دهیم که بسیاری از شرایط قابل مشاهده بالینی که به توصیف فروید از نارسیسیزم اولیه شباهت دارند، در واقع روابط اُبژه بدوی هستند، از سردرگمی و گیجی زیادی جلوگیری می‌شود.

در روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک، همه‌توانی نقش برجسته‌ای ایفا می‌کند. اُبژه، معمولاً اُبژه‌ی جزئی، پستان، ممکن است به شکل همه‌توان جذب شود، که دلالت بر آن دارد که به عنوان دارایی نوزاد با آن رفتار می‌شود؛ یا از مادر یا پستان به عنوان ظرف‌هایی استفاده می‌شود که قسمت‌هایی از خود را که به دلیل ایجاد درد یا اضطراب احساس می‌شود نامطلوب‌اند، به طور همه‌توان به آن فرافکنی می‌شوند.

همانندسازی عامل مهمی در روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک است. ممکن است با درون‌فکنی یا با فرافکنی صورت گیرد. هنگامی که اُبژه به طور همه‌توان جذب می‌شود، خود به حدی با اُبژه‌ی جذب شده همانندسازی می‌کند که کل هویت مجزا یا هر مرزی بین خود و اُبژه انکار می‌شود. در همانندسازی فرافکنانه، بخش‌هایی از خود به طور همه‌توان وارد یک اُبژه، مثلاً مادر، می‌شود تا ویژگی‌های خاصی را که به عنوان مطلوب و پسندیده تجربه می‌شوند، تصاحب کند و بنابراین ادعا می‌کند که اُبژه یا اُبژهٔ جزئی است. همانندسازی از طریق درون‌فکنی و فرافکنی معمولاً به طور همزمان اتفاق می‌افتد. در روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک، دفاع‌ها در برابر هرگونه تشخیص جدایی بین خود و اُبژه نقش غالبی ایفا می‌کنند. آگاهی از جدایی منجر به احساس وابستگی به یک اُبژه و در نتیجه اضطراب می‌شود.

وابستگی به یک اُبژه دلالت بر عشق به اُبژه و به رسمیت شناختن ارزش آن دارد که به دلیل ناکامی‌های اجتناب‌ناپذیر و پیامدهای آن منجر به پرخاشگری، اضطراب و درد می‌شود. علاوه بر این، زمانی که خوب بودن اُبژه تشخیص داده شود، وابستگی رشک را برمی‌انگیزد. بنابراین، روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک همه‌توان، هم احساسات پرخاشگرانه ناشی از ناکامی و هم هرگونه آگاهی از رشک را از بین می‌برد. وقتی نوزاد به طور همه‌توان پستان مادر را در اختیار دارد، پستان نمی‌تواند او را ناکام کند یا رشک او را برانگیزد. رشک به طور ویژه‌ای برای نوزاد غیر قابل تحمل است و دشواری در پذیرش وابستگی و ناکامی را افزایش می‌دهد. به نظر می‌رسد که استحکام و تداوم روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک همه‌توان، با قدرت رشک نوزاد ارتباط تنگاتنگی دارد. رشک دارای ویژگی‌های همه‌توانی است؛ به نظر می‌رسد که به همه‌توانی روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک کمک می‌کند، در حالی که ممکن است خود رشک به طور همزمان جدا و انکار شود. در مشاهدات بالینی من از بیماران نارسی‌سیستیک، فرافکنی ویژگی‌های‌های نامطلوب به اُبژه نقش مهمی ایفا می‌کند. تحلیلگر اغلب در رؤیاها و فانتزی‌ها در مقام یک دستشویی یا دامان تصور می‌شود. این رابطه حاکی از آن است که هر احساس یا هیجان آزاردهنده می‌تواند بلافاصله و بدون هیچ‌گونه نگرانی در مورد آن، به سوی اُبژه تخلیه شود، و به طور کلی آن اُبژه ناارزنده و بی‌ارزش می‌شود. در ناراحتی‌ها و آشفتگی‌های شدید نارسی‌سیستیک، همواره می‌توانیم شاهد حفظ یک دفاع سفت و سخت در برابر هرگونه آگاهی از واقعیت روانی باشیم، زیرا هر اضطرابی که در اثر تعارض بین بخش‌هایی از خود، یا بین خود و واقعیت برانگیخته شود، فوراً تخلیه می‌شود. از این رو اضطرابی که در برابر آن دفاع می‌شود، عمدتاً ماهیت پارانوئیدی دارد، زیرا روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک از ابتدایی‌ترین دوران کودکی آغاز می‌شود، زمانی که اضطراب عمدتاً پارانوئید است.

از نظر بالینی، روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک اغلب برای تحلیلگر آشکار می‌شوند و همچنین توسط بیمار به عنوان روابط اُبژه بسیار آرمانی و مطلوب تجربه می‌شود. به عنوان مثال، رابطه با دستشویی/مادر در تحلیل اغلب آرمانی احساس می‌شود، زیرا زمانی که در طول یک جلسه، هر چیز ناخوشایند می‌تواند بلافاصله به تحلیلگر تخلیه شود، بیمار احساس آرامش می‌کند. هنگامی که بیمار ادعا می‌کند که صاحب و مالک تحلیل است، مانند پستان تغذیه کننده، او امتیاز و اعتبار تمام تأویل‌های لذت‌بخش تحلیلگر را برای خودش می‌داند، وضعیتی که بی‌عیب یا آرمانی تجربه می‌شود زیرا باعث افزایش احساس خوب و مهم بودن بیمار در طول جلسهٔ تحلیل می‌شود. گاهی اوقات بیماران نارسی‌سیست خود را در یک رابطه آرمانی لذت‌بخش دو طرفه با تحلیلگر تصور می‌کنند که هویت بیمار و تحلیلگر از هم متمایز نمی‌شود، موقعیتی که یادآور توصیف فروید از احساس اقیانوسی است. یکی دیگر از نمونه‌های آرمان‌سازی نارسی‌سیستیک، بیماری است که احساس می‌کند همه او را دوست دارند، یا می‌خواهد که همه او را دوست داشته باشند، زیرا بسیار دوست داشتنی است. به نظر می‌رسد که همه این بیماران در این احساس مشترک هستند که حاوی تمام خوبی‌هایی هستند که به طور متفاوت در رابطه با یک اُبژه تجربه می‌شود. ما معمولاً به طور همزمان با خود انگاره‌ای بسیار آرمانی مواجه می‌شویم که بر موقعیت تحلیلی مسلط است و هر چیزی که در این تصویر تداخل داشته باشد به شدت در برابر آن دفاع می‌شود و به طور مطلق انکار می‌شود.

اکنون برخی از مشکلات مربوط به نارسیسیزم شدید را با آوردن مطالب موردی از بیماری که انتقال نارسی‌سیستیک چشمگیری نشان داده است بدون اینکه آشکارا سایکوتیک باشد، توضیح خواهم داد. هیچ چیزی در تاریخچه بیمار وجود ندارد که به نظر برسد منش نارسی‌سیستیک مزمن و مداوم او را توجیه می‌کند. او پسر والدین نسبتاً ثروتمندی است و دو خواهر دارد. ظاهراً او همیشه به طور سطحی توانسته با مردم ارتباط خوبی برقرار کند و به دلیل هوش بالایش در مدرسه موفق بوده است. وقتی درمان را شروع کرد تازه ازدواج کرده بود و با همسرش مشکلاتی داشت. جدای از احساس یکی بودن گاه و بیگاه با او، به شدت درگیر روابط او با افراد دیگر، مردان و زنان بود و بسیار رشک می‌ورزید. تحلیل عمق نارسیسیزم بیمار، عدم تماس عاطفی او با افراد دیگر و در نتیجه عدم لذت در زندگی او را نشان داد که باعث می‌شد او به همه رشک بورزد. او به خصوص به همسرش رشک می‌ورزید، کسی که احساس می‌کرد در مقایسه با خودش توانایی بسیار بیشتری در لذت بردن از روابط با مردم از جمله خود او دارد. وقتی برای اولین بار بیمار را دیدم، او کمی دور از واقعیت و افراد دیگر به نظر می‌رسید و تاحدی رفتاری متکبرانه و تحقیرکننده داشت که سعی می‌کرد آن را پنهان کند. او اعتراف کرد که گهگاه در روابط شخصی، با دوستان و همسر جوانش احساس ناامیدی می‌کند، اما عموماً آنها را برای هر مشکلی که پیش می‌آید سرزنش می‌کند. او با وجود اینکه احساس نمی‌کرد واقعاً به تحلیل نیاز دارد، بسیار علاقه‌مند به تحلیل بود. او تقریباً بلافاصله خود را به‌عنوان بیمار بی‌عیب و نقصی تصور کرد که پیشرفت عظیمی داشته است، اما در حقیقت او توانسته بود استفادهٔ درست و بجای بسیار کمی از تحلیل کند. او دائماً مشکلات خودش را به همسرش یا افراد دیگر از جمله تحلیلگر فرافکنی می‌کرد و به کلی نمی‌توانست آنها را به عنوان چیزی متعلق به خودش تجربه کند. او از تأویل دقیق رؤیاهای خودش و توضیح افکار و احساسات خود لذت می‌برد، اما هر تعارض، اضطراب یا افسردگی که ظاهر می‌شد آنقدر سریع تخلیه می‌شد که به سختی می‌شد آن را تجربه کرد. او از تأویل خشمگین نشد، بلکه برعکس به سرعت آنها را تأیید کرد و به روش خودش در مورد آنها صحبت کرد و از فهم خود بسیار راضی بود، زیرا احساس نمی‌کرد که تحلیلگر کمکی کرده است. نگرش و رفتار او ایجاد هرگونه تغییر در شخصیت او را بسیار دشوار می‌کرد، به طوری که فرد احساس می‌کند در مقابل دیوار سنگی قرار دارد، به همان گونه‌ای که یادآور توصیف فروید است. در پشت این دیوار سنگی به نظر می‌رسید یک همه‌توانی وجود دارد که خصومت و رشک را پنهان می‌کند، که توسط بیمار کاملاً انکار می‌شد و نشان دادن آن در مطالب تحلیلی دشوار است. بعد از اینکه من بارها و بارها به او نشان دادم که از هرگونه تماس نزدیک با خودم یا احساسات خودش، به ویژه خصومت نسبت به من اجتناب می‌کند، او به جلسه آمد و گفت که اکنون می‌خواهد به مشکلاتش نزدیک شود.

او سپس خوابی را تعریف کرد که در آن او و دیگران در یک قطار بسیار سریع سفر می‌کردند. او ناگهان می‌بیند که نوعی ماشین سورئالیستی در نزدیکی قطار فرود می‌آید و شعلهٔ وسیعی از آتش بسیار خطرناکی را به سمت قطار می‌فرستد. خوشبختانه قطار با دور شدن سریع از این حمله فرار می‌کند، اما این احساس وجود داشت که حمله دوباره تکرار خواهد شد. بیمار احساس می‌کرد که این دستگاه توسط مردی از روسیه فرستاده شده است که ظاهراً قبلاً در انگلستان زندگی می‌کرده است، اما او به دلیل برخی رفتارهای بدی که بیمار عقیده داشت با او شده است، کینه‌توز و بداخلاق به نظر می‌آمد.

در خواب این احساس وجود داشت که قرار است حملات گسترده‌ای به مکان‌های مختلف انگلستان، عمدتاً هتل‌هایی با نام‌های رؤیال، سلطنتی، مجستیک، پالاس و غیره انجام شود، و در عین حال این حملات علیه والدین او انجام می‌شدند. به نظر می‌رسید کمبود مواد غذایی نیز وجود داشته باشد. دو دختر با او در قطار بودند. در قسمتی دیگر از خواب تعدادی دختر بودند که به دیوار سنگی تکیه داده بودند و به دلیل کمبود غذا اقدام به تن فروشی کرده بودند. او به یکی از آنها نزدیک شد و گفت «آیا مشتری می‌خواهی؟» اما او فقط خندید، و او احساس یأس کرد، چرا که قصد او جدی بود. او در تداعی‌هایش فکر می‌کرد که فرد روس‌ باید با خودش مرتبط باشند، زیرا با او به گونه‌ای احساس همدردی می‌کرد که انگار او حق داشت این حملات را انجام دهد. فکر می‌کرد که باید از والدینش برای مهم بودن متنفر باشد و به همین دلیل از جانب آنها احساس تحقیر می‌کرد. فکر می‌کرد که فرد روس حتماً خودش می‌خواسته که مهم‌ترین فرد باشد و این حملات ناشی از احساس تحقیر و در نتیجه خشم او بود. بیمار واکنش عاطفی بسیار کمی به خواب داشت.

رؤیا به وضوح همه‌توانی خصمانهٔ یک بخش همه‌توان شخصیت او را نشان می‌دهد که هم به والدین برتر مهم و هم به بخشی از او حمله می‌کند. دلیل این حمله آشکارا ناشی از رشک بچگی او نسبت به بزرگسالان مهم است، زیرا والدین در تداعی‌های او متهم به تحقیر او و ایجاد احساس شرمساری در او هستند. همچنین در رؤیا مشخص است که روس رشک پارانوئیدی دارد، که اعتراف به نگرش پارانوئیدی خودش است که آگاهانه انکار می‌شود.

قطاری که برای جلوگیری از تماس با شعله‌های مخرب و ویرانگر به سرعت حرکت می‌کند، مرتبط است با قطار فکری او و خود او، که دربرگیرنده‌ی دو پستان است (دختران). در واقع او به خود می‌بالد که می‌تواند بسیار سریع و هوشمندانه حرکت کند و بنابراین در افکارش می‌تواند از هرگونه تماس با خود مخرب خودش جلوگیری کند. رؤیا نشان می‌دهد که برقراری ارتباط با تحلیلگر به عنوان یک شمایل مهم والدینی، تکانه‌های خطرناک، رشک‌برانگیز و پارانوئید را برمی‌انگیزد. جالب است که در خواب روس پارانوئید رشک‌بر در فاصله قرار گرفته است، در حالی که ویرانگری و تخریبی که از او سرچشمه می‌گیرد بر رشته افکار بیمار، تماس‌ها و روابط او با والدین و زنان تأثیر می‌گذارد.

رؤیا به وضوح نشان می‌دهد که چگونه در روابط نارسی‌سیستیک، رشک از خودآگاهی جدا می‌شود و از آن دور نگه داشته می‌شود و در عین حال مخرب بودن بیمار روابط اُبژه‌ای او را ناارزنده نگه می‌دارد و بنابراین او را قادر می‌سازد تا از مشکلات خود عبور کند. یکی از ویژگی‌های جالب در خواب کمبود غذا است که دختران را مجبور به تن فروشی می‌کند. این نشان می‌دهد که اهمیت پستان انکار می‌شود و زنان به فاحشه‌هایی تنزل داده می‌شوند که به دلیل کمبود غذا یا پستان نمی‌توانند خود را تغذیه کنند و بنابراین باید برای دریافت پولِ غذا نزد بیمار بیایند: این نیز نشان‌دهنده فرافکنی وابستگی به فاحشه‌هاست.

از آنجایی که بیمار جلسه را با گفتن اینکه تصمیم گرفته تحلیل را ادامه دهد، شروع کرده بود، به عبارت دیگر می‌خواست به من نزدیکتر شود، واضح است که رؤیا نه تنها نگرش او را به زنان بلکه به تحلیلگر نیز آشکار می‌کند. او با نزدیک شدن به من با ترس خود از طرد شدن توسط من دست و پنجه نرم می‌کند – به روشی متکبرانه مرا به یک فاحشه تبدیل می‌کند. جالب است که فاحشه‌ها به دیواری سنگی تکیه می‌دهند، که تأیید می‌کند که دیوار سنگی انتقال نارسی‌سیستیک، باید با روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک که در تحلیل ظاهر می‌شوند، مرتبط باشد.

به دنبال این رؤیا، تکبر و برتری تهاجمی بیمار نسبت به تحلیلگر به طور آشکارتر در رؤیاها و تداعی‌ها پذیرفته شد، اما تمایل او به تصاحب تحلیل و احساس اینکه آن ساختهٔ خودش است، تنها پس از رؤیای بعدی آشکارا پذیرفته شد. بیمار در حال خرید بود که نوع خاصی از نمک بسته‌بندی شده در ظروف دست‌ساز به او پیشنهاد شد. این بسیار ارزان‌تر از نمک معمولی بود، فقط ۹ پنی برای چهار پوند. از صاحب مغازه پرسید که آیا این به اندازه نمک معمولی خوب است؟ علیرغم اطمینان صاحب مغازه مبنی بر اینکه کاملاً خوب و بی‌عیب است، خود بیمار آن را باور نکرد. هنگام خروج از مغازه، حدود دو ساعت طول کشید تا به خانه برسد، و احساس گناه می‌کرد زیرا می‌ترسید همسرش با نگرانی منتظر او باشد. بیمار خاطرنشان کرد که روز قبل مجبور شده بود نمک بخرد زیرا نمک آنها تمام شده بود. او مطمئن بود که نمک باید ربطی به تحلیل داشته باشد، زیرا چهار پوند به او یادآوری می‌کرد که چهار بار در هفته به جلسات خود می‌آید. او تاکید کرد که آن نمک بسیار ارزان‌تر است، زیرا بدیهی است که مردم آن را خودشان ساخته‌اند. من توانستم در این خواب به بیمار نشان دهم که او به ظاهر برای تحلیل نزد من می‌آید، اما معتقد است که آنچه از من می‌گیرد نسخه دست‌ساز و خودساخته‌اش از تحلیل است که به خودش می‌قبولاند به خوبی تحلیل‌های معمولی و متعارف است. او مشخصاً در رؤیا سعی می‌کند از مغازه‌دار-تحلیلگر اطمینان حاصل کند که این درست و طبیعی است، اما اعتراف می‌کند که خودش واقعاً این را باور ندارد. بیرون ماندن تا دیروقت حاکی از فرافکنی احساس وابستگی و اضطراب او در مورد صبر کردن، به همسرش است. رؤیا نشان می‌دهد که بیمار هنوز وابستگی خود به من را نپذیرفته است؛ انکار و فرافکنی می‌شود و این به طور مداوم منجر به برون‌کنش‌نمایی می‌شود. می‌خواهم در اینجا معنای کلی نسخهٔ دست‌ساز و خود ساختهٔ تحلیل را اضافه کنم که به وضوح در این رؤیا نشان داده شده است، زیرا نقش بسیار مهمی در تحلیل بسیاری از بیماران نارسی‌سیستیک دارد. در حالی که ظاهراً بیمار نارسی‌سیستیک معتقد است که پستانی برتر و گاهی خلاق‌تر در اختیار دارد که به او تحلیل و غذای بهتری ارائه می‌دهد، در مقایسه با آنچه که مادر-تحلیلگر می‌تواند ارائه دهد، تحلیل دقیق نشان می‌دهد که این دارایی بسیار ارزشمند بیمار نشان دهنده مدفوع خود او است که همیشه بسیار آرمانی بوده است، حقیقتی که بیمار به دقت پنهان کرده است. آشکار کردن موقعیت، اگرچه ممکن است به طور موقت منجر به احساس سرخوردگی و ضعف شدید بیمار شود، اما اگر قرار است روابط واقعی با اُبژه‌های بیرونی و درونی برقرار شود، ضروری است.

در رؤیای بعدی، بیمار نشان می‌دهد که چگونه با همانندسازی‌های فرافکنانه همه‌توانی، رابطه را با تحلیلگر معکوس می‌کند. در خواب، بیمار دکتری بود که در حال انجام عمل جراحی بود. او یک کیک داشت و چهار زن نزدش آمده بودند. او مشکوک بود که این زنان فقط برای جلب توجه وانمود می‌کنند که بیمار هستند. در پشت‌بام خانه مشکلی پیش آمده بود و او مشغول تعمیر آن بود. صدای افتادن چیزی یا صدای چکش‌کاری شنیده می‌شود و با اولین صدا زنان از ترس اینکه مبادا چیزی بر سرشان بیفتد سریع عقب‌نشینی می‌کنند. بیمار در تداعی‌های خود زنان را چاق و حریص توصیف کرد. رؤیا به شکلی پنهان نشان می‌دهد که بیمار خود را در نقش تحلیلگری قرار داده است که نه تنها کیک – پستان – را در اختیار دارد، بلکه کار ترمیمی نیز انجام می‌دهد. رفتار حریصانه او که صرفاً می‌خواهد از تحلیل غذا بگیرد، بدون اینکه واقعاً اعتراف کند که بیمار است، و هر زمان که تأویلی می‌کنم که ممکن است او را تحت تأثیر قرار دهد، به سرعت از من کناره‌گیری می‌کند، به چهار زن که، مانند اغلب اوقات در گذشته، بازنمایی تحلیل یا تحلیلگر هستند، فرافکنی می‌شود (رجوع کنید به چهار پوند نمک). متوجه می‌شویم که در خواب، بیمار بیشتر قدردان تحلیلگر و کار ترمیم‌کنندهٔ تحلیل است و هر زمان که تأویلی را می‌شنود که به نظرش خوب می‌آید، در مورد خواسته‌های حریصانه خودش از تحلیلگر و کناره‌گیری‌های مداومش، انتقاد می‌کند. با این حال، او رفتار ناخوشایند خود را کاملاً بر روی تحلیلگر تخلیه می‌کند، کسی که در رؤیا به خود نامطلوب بیمار تبدیل می‌شود، در حالی که خودش نقش تحلیلگری را که او را تحسین می‌کند بر عهده می‌گیرد.

اکنون به بررسی برخی از ملاحظات کاربردی‌تر در تحلیل بیماران نارسی‌سیستیک می‌پردازم. یک مقاومت قدرتمند در تحلیل آنها از نگرش و رفتار همه‌توان متکبرانهٔ آنها ناشی می‌شود که هرگونه نیاز به وابستگی و اضطراب‌های مربوط به وابستگی را انکار می‌کند. این رفتار اغلب بسیار شایع است و نسخه‌های متفاوت زیادی وجود دارد که توسط بیمار نارسی‌سیست استفاده می‌شود. نارسیسیستیک باهوش غالباً از بینش ذهنی خود برای توافق شفاهی با تحلیلگر استفاده می‌کند و آنچه را که در جلسات قبلی مورد تحلیل قرار گرفته است با کلمات خودش بازگو می‌کند. این رفتار نه تنها هر گونه تماس و پیشرفتی را مسدود می‌کند، بلکه نمو‌نه‌ای از روابط اُبژه‌ای نارسی‌سیستیک است که توضیح دادم. بیمار از تأویل تحلیلی استفاده می‌کند، اما آنها را به سرعت از زندگی و معنا تهی می‌کند، به طوری که فقط کلماتی بی‌معنا باقی می‌ماند. سپس احساس می‌شود که این کلمات متعلق به خود بیمار است که آن را آرمانی می‌کند و به او احساس برتری می‌دهد. یک روش دیگر توسط بیمارانی نشان داده می‌شود که هرگز واقعاً تأویل‌های تحلیلگر را نمی‌پذیرند، اما دائماً نظریه‌هایی را بسط می‌دهند که آنها را نسخه‌های برتر تحلیل می‌دانند.

در مورد اول، بیمار تأویل‌های بازنمایندهٔ پستان را از تحلیلگر/مادر می‌دزدد و آنها را به مدفوع تبدیل می‌کند؛ سپس آنها را آرمانی می‌کند و به تحلیلگر باز می‌گرداند. در مورد دوم، تئوری‌های خود بیمار به گونه‌ای ساخته می‌شوند که گویی مدفوعی آرمانی وجود دارد، که به عنوان غذایی برتر از پستانی که تحلیلگر/مادر ارائه می‌کند، معرفی می‌شوند. منشأ اصلی این مقاومت و این رفتار، ناشی از انکار رشک بیمار نارسی‌سیست است که تنها زمانی که او باید برتری تحلیلگر را به عنوان یک مادر تغذیه‌کننده به رسمیت بشناسد، آشکار می‌شود. بیماری که در اینجا درباره رؤیاهایش صحبت کرده‌ام، به تدریج پذیرفت که باید در مورد این که این در واقع من بودم که به او تحلیل را ادائه دادم، مبهم و نامطمئن باقی بماند، زیرا هرگونه شفافیت واقعی در مورد نقش من منجر به احساس غیرقابل تحمل خوار بودن، حریص بودن و حقیر بودن در او می‌شد، که حتی زمانی که من در دسترس و سودمند بودم او به شدت آزرده و خشمگین می‌شد. گهگاهی خشم پیشرفت زیادی می‎‌کرد و بیمار احساس می‌کرد که من همهٔ پاسخ‌ها را دارم و فقط تعدادی را به او می‌دهم. اگر آنچه به او دادم کامل نبود چرا باید به من گوش دهد یا به من وابسته باشد؟

این خشم ناشی از احساس رشک نسبت به تحلیلگر/مادری بود که صاحب پستان بود و به جای سپردن پستان به طور کامل به کودک، فقط به او شیر می‌داد. در ابتدا چنین کشف مهمی زودگذر بود و بیمار با فکر کردن به چیزی که در آن برتری داشت و با قرار دادن سریع خود در موقعیتی برتر از من، از چنین احساساتی محافظت می‌کرد. همچنین مقاومت قدرتمندی از سوی خود انگاره آرمانی او وجود داشت که او به آرامی توانست آن را به شکل زیر توصیف کند: «من می‌خواهم احساس خوبی داشته باشم و با شما یک رابطه کامل داشته باشم. چرا باید هر چیز بدی که، تصویر خوبی را که از خودم دارم و فکر می‌کنم شما هم باید آن را تحسین کنید خراب می‌کند، بپذیرم؟»

حفظ سفت و سخت خود‌انگارهٔ آرمانی، هرگونه پیشرفت در تحلیل بیماران نارسی‌سیستیک را مسدود می‌کند، زیرا احساس می‌شود که با هرگونه بینش و تماس با واقعیت روانی در خطر است. خود‌انگارهٔ آرمانی بیمار نارسی‌سیستیک را می‌توان به عنوان یک ساختار بسیار آسیب‌شناسانه مبنی بر همه‌توانی بیمار و انکار واقعیت در نظر گرفت.

بیمار فقط به تدریج توانست بپذیرد که حفظ خود‌انگارهٔ آرمانی به معنای حذف تمام تأویل‌های من است که ممکن است تصویر کامل و بی‌عیب او از خودش را به خطر بیندازند. او متوجه شد که دائماً با همه چیزهایی که در جلسات بحث شده بود ارتباط خود را از دست می‌دهد. این برای او دردناک بود، اما درد دوباره به سرعت از بین رفت، با وجود این حقیقت که به معنای دفع تجربه خوب با تحلیلگر بود که به بینشی دردناکی منجر شده بود. این رفتار ویژگی خاص بیمار نارسی‌سیست است و نه تنها درد بلکه بینش بارها و بارها دفع می‌شود. به عنوان مثال، زمانی که نیاز بیمار من به وابستگی بیشتر آشکار شد، او ابتدا این وابستگی را به همسرش فرافکنی کرد و با ایجاد موقعیتی که او افسرده و نیازمند بود، با او آن را برون‌کنش‌نمایی کرد. سپس دلایل افسردگی او را برایش توضیح داد و هنگامی که بلافاصله تأویل‌های او را درک نکرد و به درستی رفتار نکرد، عصبانی شد. اما به تدریج متوجه شد که این دفع وابستگی و در نتیجه بینش او، دائماً مشکلات و ناامیدی‌های بیشتری را در زندگی‌اش ایجاد می‌کند. ما متوجه شدیم که هر زمان که بیمار به درک واقعی از خودش اذعان می‌کند و سعی می‌کند احساسات خود را فرافکنی نکند، مضطرب و افسرده می‌شود. در آن لحظه گیج شد و گفت «این خطرناک است» و در پاسخ دوباره اضطراب و افسردگی و بینش را دفع کرد. سپس به او نشان دادم که آنچه در چنین موقعیتی به خطر می‌افتد، خود عاقل یا خوب او نیست بلکه خود دیوانهٔ همه‌توان اوست. این تأویل به شدت او را شوکه کرد و گفت که این حس را به او می‌دهد که در حال رانندگی در ماشین‌اش است و با چراغ قرمز مواجه می‌شود. البته که این یک علامت خطر برای توقف بود، اما احساس می‌کرد که سیگنال خطرش به او این حس را می‌دهد که فقط شتاب بگیرد تا بدون توقف از چراغ قرمز عبور کند، به عبارت دیگر از خطر مواجه شدن با عاقلی و واقعیت عبور کند و به موقعیت آرمانی همه‌توان خود بازگردد.

پیش آگهی بالینی. نتیجه بالینی تحلیل یک بیمار نارسی‌سیست بستگی به میزانی دارد که او به تدریج قادر به تصدیق رابطه با تحلیلگر است، کسی که بازنمای مادر در موقعیت تغذیه است. این به معنای غلبه بر برخی از مشکلاتی است که شرح دادم و بنابراین به رسمیت شناختن جدایی و ناکامی و کار برای عبور از آنچه ملانی کلاین آن را موضع افسرده‌وار می‌نامد. همچنین باید این را در نظر بگیریم که برخی از بیماران نارسی‌سیست غالباً دارای بخش کمتر نارسی‌سیست و بخش بهنجارتر اُبژه محور از شخصیت هستند و بهبود باید بر حسب یکپارچگی بخش‌های نارسی‌سیستیک شخصیت با این بخش سنجیده شود. برای ایجاد یک بهبود، نارسیسیزم همه‌توان بیمار و تمام جنبه‌های مربوط به آن باید در طول فرآیند تحلیلی با جزئیات آشکار شود و با بخش بهنجارتر بیمار یکپارچه شود. این بخش از تحلیل است که بسیار غیرقابل تحمل به نظر می‌رسد. زمانی که بخش‌های بهنجار یا همه‌توان خود انکار می‌شوند، دوباره و دوباره دوپاره‌سازی حاصل می‌شود. اغلب تلاش برای یکپارچگی با شکست مواجه می‌شود زیرا مکانیسم‌های مربوط به خود نارسی‌سیستیک همه‌توان، در تلاش برای منحرف کردن یا دفع شناخت دردناک، به طور ناگهانی کنترل خود بهنجار را به دست می‌گیرند. با این حال، بیمارانی هستند که به تدریج در مبارزات خود با همه‌توانی نارسی‌سیستیک موفق می‌شوند و این باید ما را به عنوان تحلیلگر تشویق کند تا تحقیقات خود را در مورد مشکلات بالینی و نظری نارسیسیزم ادامه دهیم.

این مقاله با عنوان «On the Psychopathology of Narcissism a Clinical Approach» در نشریهٔ بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۱۳ دی ۱۴۰۳ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
[/restrict]
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

Back To Top
×Close search
Search