skip to Main Content
دربارهٔ تروما

دربارهٔ تروما

دربارهٔ تروما

دربارهٔ تروما

عنوان اصلی: Trauma
نویسنده: مارشال آلکورن
انتشار در: Routledge Handbook of Pyschoanalytical Political Theory
تاریخ انتشار: ۲۰۲۰
تعداد کلمات: 7907 کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۴۴ دقیقه
ترجمه: ماشینی
بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی

تروما

واژهٔ تروما تاریخی شبیه به بازیگر سینمایی بسیار نادیده‌گرفته‌شده‌ای داشته است که از سال ۱۹۲۰ تا ۱۹۷۰ محتصر فعالیتی انجام داد، اما به‌نحوی در حوالی سال ۱۹۸۰ به رؤیت‌پذیری و تحسین گستردهٔ عمومی دست یافت. این رؤیت‌پذیری اَشکال متعددی به خود می‌گیرد. تروما در مقام یک مفهوم، ناراحتی قابل‌توجهی به منتقدان در حوزه‌های علمی گوناگون تحمیل می‌کند. بالینگران نگران گسترهٔ این اصطلاح و ماهیت کژکارکردی حافظه هستند. پژوهشگران در علوم انسانی، جایی که این اصطلاح همچنان محبوبیت دارد، نگران اعتبار این واژه و انعطاف‌پذیری تاریخی نشانه‌های آن هستند. مجادلات پیرامون تروما در تعاریف متغیر از دی‌اس‌ام-۳ (DSM III) تا دی‌اس‌ام-۴ (DSM IV) تا دی‌اس‌ام-۵ (DSM V) آشکار است. و مجادلات دربارهٔ این اصطلاح، بین روان‌پزشکان زیستی پژوهش‌محور و بالینگران روانکاوی تجربه‌محور در جریان است. برخی از پژوهشگران بر این باورند که تروما نخستین‌بار توسط رشتهٔ روانکاوی کشف و تبیین شد. برای مثال، جاناتان لوئیس (لوئیس ۲۰۱۲: ۲۹۸) استدلال می‌کند که «روانکاوی در اصل به‌عنوان نظریه‌ای در باب تروما و پیامدهای آن پدیدار شد». پژوهشگران دیگر استدلال می‌کنند که روانکاوی در جایگاه یک رشته، هرگز به‌واقع تروما را درک نکرده است. به‌عنوان مثال، روث لیز (لیز ۲۰۰۰: ۲۵) ادعا می‌کند که تروما «نشان‌دهندهٔ مانعی برای روانکاوی است، مانعی که پیوسته تهدید می‌کند تا مفروضات بنیادین آن را واژگون سازد». پژوهشگران دیگر (برای مثال، مک‌نالی ۲۰۰۵: ۸۱۵) استدلال کرده‌اند که شیوه‌های رنج‌کشیدنی که توسط تروما تجربه می‌شوند، محصول مقولاتی هستند که برای مطالعه و درمان آن مورد استفاده قرار می‌گیرند.

اگر روانکاوی نظریه‌ای در باب ذهن درگیر کشمکش باشد، تروما روانکاوی را پیچیده می‌سازد، زیرا توجه را به رویدادی در بیرون از ذهن معطوف می‌کند که بر آن تأثیر می‌گذارد. روانکاوی ذهن «درونی» و کشمکش‌های درونی آن ذهن را مطالعه می‌کند؛ تروما به نوع دیگری از ذهن اشاره دارد، ذهنی که به جهانی از خشونت و آسیب متصل است. ورنر بولبر، تحلیل‌گر آلمانی (بولبر ۲۰۱۰: ۷۵)، استدلال می‌کند که «برای مدتی طولانی، تروما و پیامدهای آن، خشونت اجتماعی و سیاسی، از جایگاهی که بایستی در روانکاوی داشته باشند برخوردار نبودند. ارزیابی‌های بالینی و نظری آن اغلب با یک دوسوگرایی غریب مشخص می‌شدند». این دوسوگرایی غریب را می‌توان تا تلفیق استادانهٔ تفکر روانکاوانه توسط اُتو فنیکل ( (1945aدر کتاب نظریهٔ روانکاوانهٔ روان‌نژندی‌ها (Psychoanalytic Theory of Neuroses) به سال ۱۹۴۵ ردیابی کرد. هنگامی که فروید در سال ۱۹۳۹ درگذشت، ایده‌های نظری ناتمام بسیاری بر جای گذاشت که به‌طور منسجم بسط نیافته بودند. فروید، به‌عنوان اندیشمندی کاوشگر، به پرسش‌هایی می‌پرداخت که به مسیرهای بسیاری ختم می‌شدند. هرچند او در سال‌های پایانی عمر خود روی تلفیقی از تفکراتش کار کرد، به‌ویژه در درس‌گفتارهای مقدماتی تکمیلی (New Introductory Lectures)، مفاهیم بسیاری ناتمام ماندند. فنیکل انسجام بیشتری به کلیت نوشته‌های فروید بخشید، و در نظریهٔ روانکاوانهٔ روان‌نژندی‌ها، فنیکل خط فکری غالب آن زمان را دنبال کرد تا روان‌نژندی تروماتیک را از سایر مقولات کشمکش روان‌نژندانه که در کارورزی روانکاوی دیده می‌شدند جدا کند: هیستری و اجبار وسواسی که دو صورت‌بندی غالب به‌شمار می‌رفتند. بنابراین، تروما متفاوت بود، اما او دربارهٔ آن تفاوت نگران بود و استدلال کرد که این فرض که تحریک حسی تروما در واقع بیشتر از تحریک غریزی پدیدآورندهٔ روان‌نژندی روانی نبود (فنیکل ۱۹۴۵).

پرسش کلیدی این بود که آیا تروما، در مقایسه با سایر مقولات روان‌نژندی‌های روانی، پیامد منحصربه‌فرد یک رویداد بیرونی بود یا خیر. آیا ذهن تروما تحت تأثیر نیرویی بیرونی قرار می‌گیرد و دچار آشفتگی می‌شود، شاید چیزی قدرتمندتر از آنچه عموماً واپس‌رانی نامیده می‌شود؟ در نخستین بحث فنیکل دربارهٔ ترومای حقیقی، نیرویی که ذهن را مختل می‌کند دارای علیتی منحصربه‌فرد و بیرونی است. تأثیر آن ریشه در تجربهٔ یک واقعیت بیرونی دارد، ماشه‌ای که قادر است هر ذهن غیرروان‌نژندی را از کار بیندازد. در ترومای جنگ، برای مثال، تهدید مرگ می‌تواند بر هر شخصی تأثیر بگذارد، و همان‌طور که فروید (۱۹۲۰: ۲۶) توصیف می‌کند، بر سپر محافظی که ذهن را از اختلال مصون می‌دارد چیره شود. در مقابل، در روان‌نژندی، ذهن توسط نیرویی مختل می‌شود که کاملاً توسط خود ذهن تولید شده است، ذهن توسط واپس‌رانی گمراه می‌شود. در این تبیین از اختلال، فرد روان‌نژند فعالانه واپس‌رانی را انتخاب می‌کند: او، همان‌طور که می‌گویند، «انتخابی می‌کند» و ازاین‌رو در قبال رنجی که برمی‌گزیند مسئولیت دارد. واپس‌رانی منحصر به هر ذهن است و در تئوری قادر است توسط ذهنی که واپس‌رانی را خلق می‌کند مدیریت شود. و در همین تمایز بسیار نظری، پیامدهای اجتماعی قابل‌توجهی وجود دارد: ذهن‌های واپس‌رانده در قبال اختلال خود پاسخگو دانسته می‌شوند؛ ذهن‌های تروماتیزه این‌گونه نیستند. افراد پیوسته از «ترومای» روان‌نژندانه در رنج‌اند و آن را حل‌وفصل می‌کنند. به نظر می‌رسد ترومای واقعی، یعنی ذهنی که تحت تأثیر یک رویداد فاجعه‌بار بیرونی قرار گرفته است، درگیر کشمکشی متفاوت یا مستأصلانه‌تر است.

این تفاوت‌ها چارچوب‌های بالینی، اخلاقی و قانونی متفاوتی را پیشنهاد می‌کنند. پاسخگو دانستن طرفی دیگر در قبال ترومای روان‌نژندانه بسیار دشوارتر است. روان‌نژندی وضعیتی است که توسط عوامل متعددی ایجاد می‌شود که افراد بایستی خودشان مسئولیت آنها را بپذیرند. در اینجا، ذهن واپس‌رانی را خلق کرده است که موجب این کشمکش می‌شود. این مسئولیت آن ذهن فردی است که با چنین کشمکشی «کار کند» و بر آن «غلبه نماید». فرض بر این است که ذهن قربانی تروما عاملیت کمتری دارد. خشونت تحمیل‌شده بر ذهن از سوی رویدادهای بیرونی، ساختارهای بنیادین آن را که امنیت و تهدید را تعریف می‌کنند، بازسازمان‌دهی کرده است. پژوهش‌های زیستی به ما نشان می‌دهند که مغزها چگونه توسط تجربهٔ تروماتیک دستخوش تغییر می‌شوند. بیماران رنج‌برده از تروما از طریق خشونت بیرونی دچار آسیب جسمانی می‌شوند، و به رسمیت شناخته‌شدن بیشتری برای یک ناتوانی به آنها اعطا می‌گردد. آنها در رابطه با یک آسیب، در مقایسه با یک عمل خودتحمیلی واپس‌رانی، درمانده‌اند. افراد تروماتیزه در شبکه‌ای از ساختارهای اجتماعی، سیاسی و قانونی که آسیب آنها را به رسمیت می‌شناسند، گرفتار و درهم‌تنیده شده‌اند. بیمارانی که از ذهن‌های درگیر کشمکش رنج می‌برند، از به رسمیت شناخته‌شدن کمتر، همدردی کمتر و حقوق قانونی کمتری برخوردارند.

این نوشتار بر دو نکتهٔ عمده تمرکز خواهد کرد. نخست، در سطح گفتمان فرهنگی روزمره، مدل تروماتیزه‌ای از ذهن جایگزین مدل فرویدی ذهن شده است. و منظور من از این حرف آن است که تقریباً از سال ۱۸۹۰ تا ۱۹۸۰، ادراک فرویدی از واپس‌رانی، ناهشیار، و روان‌نژندی تأثیری گسترده و عمیق بر فرهنگ غربی داشتند. در سال‌های پس از آن، و من تنها می‌توانم از سال ۱۹۸۰ تا به امروز، یعنی تقریباً ۴۰ سال را بررسی کنم، پارادایم ذهن تروماتیزه جایگزین پارادایم فرویدی ذهن ناهشیار شده است، که دارای اثرات گستردهٔ قانونی، پزشکی و سیاسی است. دوم، پارادایم ذهن تروماتیزه نشان‌دهندهٔ تبیینی تأکیدی‌تر از ذهنی است که در ظرفیت خود برای عمل کردن ناتوان شده است و بنابراین، نسبت به تبیین عامه‌پسند از ذهن ناهشیار واپس‌رانده که توسط فروید توصیف شده است، شایستگی بیشتری برای کرامت و عدالت دارد. در نهایت، استدلال خواهم کرد که تروما بازتاب‌دهندهٔ ذهنی ناتوان است، و اینکه این درک چیز خوبی است. ما هنوز پیامدهای اخلاقی، قانونی و پزشکی این مفروضات جدید را به‌طور کامل درک نکرده‌ایم.

این مقاله ادعاهای مذکور را در سه بخش بسط خواهد داد. بخش نخست دربارهٔ تکامل تاریخی پرکشمکش تروما در مقام یک مفهوم بحث می‌کند. بخش دوم دربارهٔ تروما به‌عنوان ناتوانی مداوم عاملیت در بستر جهانی اجتماعی و خشن بحث می‌کند. بخش سوم به بررسی این موضوع می‌پردازد که چگونه ادراک روانکاوانهٔ نوین و کنونی از تروما پیامدهایی برای نظریهٔ سیاسی و نقد ایدئولوژیک به همراه دارند.

تاریخچهٔ نظریهٔ تروما

در مطالعات تروما، دو داستان مبدأ برای تروما وجود دارد. تفاوت‌های بین این دو آموزنده‌اند. یک داستان، داستان سانحهٔ قطار، تروما را در رابطه با آسیبی قرار می‌دهد که تحت پوشش یک دعوی حقوقی است. در این داستان، چیزی در جهان به‌طرز وحشتناکی اشتباه پیش می‌رود، شخصی مقصر است، و کسی که رنج می‌برد سزاوار غرامت است. داستان سانحهٔ قطار، داستانی دربارهٔ خشونت بیرونی، قربانیان و عاملان بیرونی است. داستان سانحهٔ قطار در باب تروما، آکنده از پیامدهایی برای نقد ایدئولوژیک و کنش اجتماعی است. داستان دیگر، داستان ذهن درگیر کشمکش، با بیماران هیستریک شارکو آغاز می‌شود و به بیانیهٔ فروید در سال ۱۸۹۳ منتهی می‌گردد که بیماران هیستریک «عمدتاً از خاطرات در رنج‌اند» (برویر و فروید ۱۹۵۵ [۱۸۹۳]: ۶). داستان ذهن درگیر کشمکش، داستانی دربارهٔ حافظهٔ شخصی و کشمکش‌های ذهن هشیار است. داستان ذهن درگیر کشمکش طنین سیاسی کمتری دارد و می‌تواند به‌عنوان کناره‌گیری تأسف‌باری از مسئولیت اجتماعی مورد نقد قرار گیرد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند، همان‌طور که بعداً نشان خواهم داد، که این دو داستان متفاوت، پس از تحلیلی طولانی، داستان یکسانی هستند. یک تلفیق ساده ممکن است این باشد که بگوییم ذهن درگیر کشمکش، صحنهٔ یک سانحهٔ قطار است. اما سودمند است که مدتی را با پیچیدگی جزئیات گردآوری‌شده توسط هر داستان سپری کنیم.

مبدأ داستان نخست تروما: سانحهٔ راه‌آهن، تروما به‌عنوان آسیب

همان‌طور که راجر لاک‌هرست (۲۰۰۸: ۲۱) مشاهده می‌کند، «اجماع علمی عمومی بر این است که خاستگاه ایدهٔ تروما به‌طرز گسست‌ناپذیری با گسترش راه‌آهن در دههٔ ۱۸۶۰ پیوند خورده بود». در این داستان از تروما، زمینه‌های قانونی و سیاسی نقشی کلیدی در تعریف چیستی تروما و نحوهٔ مدیریت آن ایفا می‌کنند. تا سال ۱۸۶۰، صنعت انگلستان به حضوری چشمگیر و مشهود در زندگی اجتماعی دست یافته بود. موتورهای بخار، کانال‌های جدید، راه‌آهن‌ها، پل‌ها و سازه‌های آهنی تسلیم‌ناپذیر جدید، تجربهٔ بریتانیایی را تغییر دادند. سفری از لندن به ادینبرا که در سال ۱۷۳۰ دو هفته طول می‌کشید، در سال ۱۸۳۰ دو روز زمان می‌بُرد. در این افزایش باورنکردنی در سرعت، گاهی سوانحی رخ می‌دادند. تصادفات راه‌آهن رویدادهایی هم هولناک و هم تماشایی از نوعی بودند که پیش از آن هرگز دیده نشده بود. جیل ماتوس (۲۰۰۱: ۴۱۵) استدلال می‌کند که با شروع از حوالی سال ۱۸۶۰، «تروما به‌عنوان یک وضعیت پزشکی درخور توجه و مطالعه، در نتیجهٔ فناوری مدرن و اثرات آن، نگریسته شد». افراد درگیر در تصادفات قطار ناتوانی‌های جدی و اختلالات سوبژکتیوی را گزارش می‌کردند که باور داشتند ناشی از این تصادفات بوده‌اند، هرچند که تأثیر جسمانی ظاهری تصادف یا نامرئی بود یا به‌وضوح دیده نمی‌شد. ماتوس نشانه‌های ترومای چارلز دیکنز را به‌عنوان پیامد یک تصادف راه‌آهن توصیف می‌کند که او به‌زحمت توانست با حفظ جان خود از آن بگریزد. واگن‌های مرکزی و عقبی قطار او به بستر رودخانهٔ پایین سقوط کردند. واگن دیکنز از ریل خارج شده و در حالت کج قرار گرفته بود. خود دیکنز به پرستاری از بیماران و محتضران پرداخت، اما پس از آن توانایی تکلم خود را به مدت دو هفته از دست داد. سال‌ها بعد، او از «هجوم‌های ناگهانی وحشت» و اَشکال دیگری از اضطراب رنج می‌برد که ماتوس آنها را با توصیفات مدرن تروما سازگار می‌داند (۲۰۰۱: ۴۱۳).

داستان سانحهٔ قطار در باب تروما، هم به‌آشکارا و هم به‌طور پنهانی به‌عنوان تصویری از یک آسیب تماشایی عمل می‌کند. ماشین‌های فلزی بزرگ جایگاه مناسب خود را در جهانی منظم از دست می‌دهند و بدن‌های بسیاری را متلاشی می‌کنند. این منظره از تروما، بار دیگر در داستان‌های موج‌گرفتگی جنگ جهانی اول تکرار می‌شود. خشونت اعمال‌شده بر بدن‌ها در هر دو داستان، فراتر از تصور هولناک است. مسافران می‌توانستند به‌طور قانونی شرکت‌های راه‌آهن را به‌دلیل سهل‌انگاری پدیدآورندهٔ تصادفات جسمانی مسئول بدانند. و هنگامی که داستان موج‌گرفتگی جنگ جهانی اول از داستان سانحهٔ قطار تأثیر پذیرفت، سربازانی که از موج‌گرفتگی رنج می‌بردند شاهد پاسخ‌های اجتماعی نوینی بودند. در سال ۱۹۱۴ ممکن بود آنها به‌دلیل بزدلی تیرباران شوند. در سال ۱۹۱۸ ممکن بود ادعای ناتوانی به آنها تعلق گیرد. تفاوت‌های بین این دو پاسخ اجتماعی عظیم بود، اما داستان جدید و پاسخ اجتماعی نوین نیازمند استدلالی متقاعدکننده بود. پذیرش داستان جدید به‌کندی صورت گرفت.

اصطلاح موج‌گرفتگی که توسط ارتش بریتانیا در جنگ جهانی اول تعیین شد، با اثربخشی بسیار زیادی در یاری رساندن به عموم مردم بریتانیا برای تصور تأثیر تروما عمل کرد. همان‌طور که بن شپارد مشاهده می‌کند، «تجربهٔ زیر آتش توپخانه قرار گرفتن به نظر می‌رسید که مردان را نابینا، ناشنوا، لال، نیمه‌فلج، در وضعیتی از بهت، و اغلب اوقات در حال رنج بردن از فراموشی رها می‌کرد» (شپارد ۲۰۰۱: ۱). تروما در این موارد چیزی قابل‌مشاهده در بدن بود، حتی اگر خود زخم نامرئی بود. پزشکان به‌ویژه از گزارش‌های مربوط به «موج‌گرفتگی مرگبار بدون نشانه‌های بیرونی آسیب» شگفت‌زده شده بودند (شپارد ۲۰۰۱: ۳). گزارش‌هایی از گروه‌هایی از سربازان که بر اثر موج انفجار کشته شده بودند پخش می‌شد در حالی که در واقع هیچ زخمی بر روی بدن‌های آنها پدیدار نبود. در جنگ جهانی اول، علت موج‌گرفتگی می‌توانست به‌عنوان تأثیر آشکار یک انفجار تصور شود. این روایت برای تروما با روایت ترومای بسط‌یافته توسط مقامات پزشکی که سوانح قطار را مطالعه می‌کردند، به‌خوبی همخوانی داشت.

واژهٔ تروما آن‌گونه که در حال حاضر در سراسر اظهارات قانونی، پزشکی و اجتماعی مورد استفاده قرار می‌گیرد، به‌شدت بر روی امر خیالی (Imaginary) آسیب جسمانی سرمایه‌گذاری شده است. امر خیالی نوعی پیش‌زمینهٔ داستانی تخیلی است که از طریق تداعی و تلمیح، هنگامی که اصطلاحات خاص در گفتمان اجتماعی استفاده می‌شوند، عمل می‌کند. این امر خیالی (شبکه‌ای پیچیده از تداعی‌ها و تصورات فرهنگی) به‌طور صریح بخشی از تعریف صریح اصطلاح نیست اما بخشی از تأثیر عاطفی اصطلاح و بنابراین معنای تجربه‌شدهٔ آن است. در نتیجه، معنای تروما تحت تأثیر انواعی از تداعی‌ها و تلمیحات خیالی است که افراد به درون معنای آن فرافکنی می‌کنند. تبار روان‌نژندی‌های تروماتیک به این امر خیالی آسیب جسمانی و عامل بیرونی مقصر مدیون است. تبار روان‌نژندی‌های روانی به آن مدیون نیست. داستان سانحهٔ قطار در باب تروما، که با داستان موج‌گرفتگی بریتانیایی در باب تروما تقویت شد، منظرهٔ آسیب بدنی را مستقر ساخت. پزشکان مشاهده کردند که سوانح قطار می‌توانند دو نوع آسیب واقعی ایجاد کنند. یک آسیب قابل‌مشاهده است و ردپاهایی بر روی بدن بر جای می‌گذارد. آسیب دیگر بر روی بدن نامرئی است اما به نظر می‌رسید که به‌وضوح در ذهن حضور دارد و شامل عاملیت بر بدنی می‌شد که توسط سانحه تغییر یافته بود. برخی از پزشکان در آن زمان ادعا کردند که این آسیب‌های روانی نتیجهٔ وحشت محض رویداد بودند، اما پزشکان دیگر استدلال کردند که یک علیت زیست‌شناختی در کار بوده است، هرچند که نمی‌شد آن را دید. برای مثال، جان اریکسن (۱۸۷۵: ۱۵) در سال ۱۸۷۵ استدلال کرد که «تکان یا لرزشی» که توسط طناب نخاعی دریافت می‌شود می‌تواند به این منجر گردد که «ساختار ارگانیک درونی آن» «کم و بیش دچار اختلال» شود. مرز بین یک آسیب جسمانی و یک آسیب روانی، در گفتمان‌های مربوط به تروما، واضح نبود.

در انگلستان، قانون غرامت کارگران مصوب سال ۱۸۹۷، در پی محافظت از کارگران در برابر سهل‌انگاری کارفرمایانشان بود. راجر لاک‌هرست استدلال می‌کند که خود اصطلاح تصادف پس از سال ۱۸۶۰ معنای جدیدی یافت. «تصادف جایی بود که عناصر اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و بوروکراتیک دولت با یکدیگر تلاقی می‌کردند تا هزینه‌های تروماتیک صنعتی‌شدن را تعیین کرده و مورد مناقشه قرار دهند» (لاک‌هرست: ۲۵). با گذشت زمان، سربازان مجروح‌شده توسط تروما در جنگ به‌گونه‌ای درک شدند که قابل‌مقایسه با کارگران مجروح در صنعت بودند. مردان مشاغلی برای انجام دادن داشتند؛ آنها تمام تلاش خود را برای انجام دادنشان به کار می‌بستند، اما سوانح عاملیت آنها را مختل می‌ساختند. موج‌گرفتگی، این داستان زخم‌های نامرئی اما فاجعه‌بار را تقریباً به درون هر خانواری در بریتانیا آورد. تصویر سانحهٔ قطار و تصویر گلوله‌های در حال انفجار از طرق بسیاری طنین‌انداز می‌شوند. حتی اگر خودمان در تصادفاتی نبوده‌ایم، عکس‌هایی از چهره‌های افرادی را دیده‌ایم که دقیقاً پس از یک تصادف دراماتیک توسط دوربین ثبت شده‌اند. آنها خون‌آلودند؛ چهره‌هایشان مبهوت است. آنها در وضعیتی از شوک قرار دارند. این تصاویر برای ما طنین‌اندازند. هنگامی که به تروما می‌اندیشیم، هشیارانه یا ناهشیارانه، به ذهن خطور می‌کنند و نشانی از اصالت را به همراه دارند.

این گفتمان‌های صنعت و جنگ مدلی را برای درک تروما برپا ساختند که همچنان به‌شدت محبوب باقی مانده است. تروما یک «ضربه» به ذهن است. گویی سر با یک چماق مورد اصابت قرار گرفته است. یک رویداد بیرونی، یک ماشه، به ذهن «ضربه می‌زند» و ساختار و کارکرد اولیهٔ آن را مختل می‌سازد. تصادفاتی که بدن را مجروح کرده و در هم می‌شکنند، تجلیات آشکار قدرت‌اند. و داستان سانحهٔ قطار در باب تروما، قربانی تروما را به‌عنوان شخصی بازنمایی می‌کند که بر اثر یک تصادف بیرونی آسیب دیده است. در این صورت‌بندی، تروما بخشی از یک رویهٔ نظامی بسیار قدیمی‌تر در اعطای غرامت به سربازان به‌خاطر جراحات جنگی است، همچون زمانی که ملوانان بریتانیایی که در سال ۱۷۸۰ با اسپانیایی‌ها می‌جنگیدند ممکن بود برای از دست دادن یک پا، ۴۰ پوند دریافت کنند.

افزون بر ارتباط آن با تاریخچه‌ای از آسیب، اصطلاح تروما به‌عنوان یک وضعیت زیست‌شناختی اورژانسی نیز ثبت می‌گردد، یک «شوک» که نیازمند توجه فوری است. شوک در جایگاه یک اصطلاح کاملاً پزشکی، وضعیتی بحرانی است که اغلب با زخم‌ها راه‌اندازی می‌شود، و افت ناگهانی جریان خون در بدن را تسریع می‌کند. شوک در این معنا پیامدهایی فاجعه‌بار دارد: اُفت اکسیژن در خون وجود دارد، ذهن نامتمرکز و مضطرب است، و مرگ می‌تواند به‌سرعت رخ دهد. از طریق مجموعه‌ای جالب از تداعی‌های تخیلی، ترومای روان‌شناختی، همان‌طور که ژان لاپلانش (Jean Laplanche) اشاره می‌کند، بر اساس درکی فیزیولوژیک از شوک الگوبرداری شده است (لاپلانش ۱۹۷۶: ۱۲۹-۱۳۰). یک ذهن با تروما «ضربه می‌خورد» و به خطر می‌افتد، درست همان‌گونه که ممکن است یک سرباز در اثر یک موج انفجار یا یک مسافر در اثر شدت برخورد یک تصادف در وضعیت شوک قرار گیرد.

داستان دوم تروما: شوک حافظه، ژانه، فروید، و بیماران هیستریک

یک روایت از تروما، همان‌طور که من ترسیم نموده‌ام، داستانی دربارهٔ جنگ و تأثیرات فاجعه‌بار ابداعات فناورانهٔ جدید است. این داستان مردانه، پرخاشگرانه و به‌طرز تماشایی مجروح‌کننده است. لاک‌هرست مشاهده می‌کند که سانحهٔ قطار، آن داستان از «تاریخچهٔ تروما» است که بیشترین مشروعیت از سوی پژوهشگران به آن داده شده است. همان‌طور که بعداً بحث خواهم کرد، داستان‌های ترومای جنگ بسیار قدیمی‌تر از سانحهٔ قطار هستند. با وجود این، داستان سانحهٔ قطار دارای بار عاطفی است؛ دراماتیک و به‌یادماندنی است. مضامین فاجعه غالباً به‌عنوان لنگرگاهی برای داستان‌هایی عمل می‌کنند که در پی درک تروما هستند. برخلاف مفاهیم دیگری که در نتیجهٔ درک فزاینده به ذهن عاملیت بیشتری می‌بخشند، تروما داستانی دربارهٔ عاملیت کاهش‌یافتهٔ ذهن است، و چنین داستانی با خود ماهیت داستان دست‌وپنجه نرم می‌کند. نقص تروماتیک داستانی است که اذهان، که معمولاً مصمم بر تسلط غیرپیچیده هستند، در صورت‌بندی و استفاده از آن با دشواری روبه‌رو می‌شوند.

داستان دوم تروما، داستان بیمار هیستریک، داستانی بسیار متفاوت است. این داستان توجه کمتری دریافت کرده است، و توجهی هم که دریافت نموده است به‌طور مشخص در پی کاستن از مشروعیت آن است. داستان هیستری، در مقایسه با داستان ترومای جنگ، ظریف، آزاردهنده و اسرارآمیز است. این داستانی دربارهٔ زنان و سکسوالیته آنها و داستانی دربارهٔ پزشکان مرد و تکبر آنهاست. برای بسیاری از پژوهشگران پزشکی، داستان بیمار هیستریک مایهٔ شرمساری است. برخی متون کنونی دربارهٔ تاریخچهٔ روان‌پزشکی، این داستان را به‌عنوان زمانی بازنمایی می‌کنند که خود علم پزشکی به چیزی شبیه به هیستری جمعی دچار شد. و در واقع، تروما همواره چالشی برای مشاهدهٔ پزشکی به همراه داشته است. در اواخر جنگ جهانی اول، برخی از پزشکان می‌توانستند ببینند که نشانه‌های موج‌گرفتگی در مردان ماهیتاً با نشانه‌های هیستری در زنان یکسان بود. اما استفاده از اصطلاح هیستری برای اشاره به رنج مردان، نیازمند شجاعتی بیش از آن چیزی بود که اکثر متفکران توان مدیریتش را داشته باشند.

بسل ون در کولک (Bessel Van Der Kolk) یکی از پژوهشگران بسیاری است که استدلال می‌کند خاستگاه واقعی درک تروما در کار انجام‌شده بر روی بیماران هیستریک توسط ژانه در فرانسه نهفته است:

ژانه نخستین کسی شد که مفهوم آنچه را امروز اختلال استرس پس از سانحه می‌نامیم توصیف کرد، که در آن او مفهوم گسست را در مرکز قرار داد. او مطرح کرد که هنگامی که بیماران تجربهٔ تروماتیک را می‌گسلند، به تروما «دلبسته» می‌شوند، و «به‌دلیل ناتوانی در یکپارچه‌سازی خاطرات تروماتیک، به نظر می‌رسد ظرفیت خود را برای جذب تجارب جدید نیز از دست می‌دهند».

(ژانه ۱۹۱۱: ۵۳۲؛ ون در کولک ۲۰۰۰: ۲۳۸)

ون در کولک در استفاده از اصطلاح اختلال استرس پس از سانحه، به چیزی اشاره می‌کند که همچنان به‌عنوان یک مشاهدهٔ کلیدی باقی مانده است. آسیب‌هایی که تروما را راه‌اندازی می‌کنند مهم هستند، شاید حتی مهم‌تر از آنچه معمولاً شناخته می‌شود. اما ناتوانی تروما، همان آسیب اولیه نیست. آسیب در پاسخ ذهن به آن آسیب اولیه است. تروما در یک استفادهٔ دقیق‌تر از این اصطلاح، همیشه رویداد یک پس‌رویداد است. تأثیر فاجعه صرفاً در اصابتش ذهن را دچار سرگشتگی نمی‌کند، بلکه نحوهٔ کارکرد ذهن را نیز تغییر می‌دهد. در جامعهٔ روانکاوی پیرامون چگونگی توصیف ذهن بازسازمان‌یافتهٔ تروما مجادلاتی وجود دارد. اصطلاح واپس‌رانی که اغلب توسط روانکاوی استفاده می‌شود، بر عملی دلالت دارد که ذهن بر روی خودش انجام می‌دهد. اصطلاح گسست که توسط ون در کولک و دیگران استفاده می‌شود، نشان‌دهندهٔ عملی است که توسط رویداد خلق شده است. پژوهش‌ها و مجادلات پیرامون این دو اصطلاح ادامه دارند.

ون در کولک استدلال می‌کند که افراد تروماتیزه قادر به یکپارچه‌سازی خاطرات تروماتیک نیستند، زیرا ذهن توسط یک رویداد تروماتیک سهمگین «گسسته» می‌شود. از آنجا که مطالعهٔ زیست‌شناختی تروما اکنون تغییراتی را در مغز تروماتیزه مستند می‌سازد، گسست پیامدهای علمی‌ای برای آسیب جسمانی دارد که «واپس‌رانی» فاقد آنهاست. کار در علوم اعصاب نشان می‌دهد که آمیگدال، آن بخش از مغز که ارگانیسم زیست‌شناختی را نسبت به تهدید یک آسیب آگاه می‌سازد، بزرگ می‌شود و هیپوکامپ، آن بخش از مغز که حافظه را مدیریت و یکپارچه می‌کند، در اندازه کاهش می‌یابد. آمیگدال با کژکارکردی تروما تغییر می‌یابد (ون در کولک ۲۰۱۵: ۶۲-۶۶): آمیگدال در پاسخ به ادراکی که در واقعیت هیچ تهدیدی ایجاد نمی‌کند، سیگنال‌های ترس تولید می‌نماید.

گسست و واپس‌رانی با داستان‌های متفاوتی در ارتباط با عملکرد ذهن پیوند خورده‌اند، اما هر دو اصطلاح کارکردهای مشابهی را انجام می‌دهند. در هر دو وضعیت، دانش دربارهٔ تاریخچهٔ تروماتیک برای تفکر در دسترس نیست. و این فقدان از طرق مختلف تفکر را ناتوان می‌سازد. یکپارچه‌سازی حافظه به حافظه «جایگاهی مناسب»، «کارکردی مناسب» و پاسخی عاطفی و ظریف می‌بخشد. فقدان یکپارچه‌سازی، حافظه را از نظر هیجانی زنده نگه می‌دارد، و با زنده ماندن، این حافظه سایر خاطرات و ادراک جدید را تحریف می‌کند. تمامی معناها در معرض خطر فروپاشی به درون معنای تروماتیک قرار می‌گیرند.

داستان ترومای بیمار هیستریک در تضادی شدید با داستان سانحهٔ قطار قرار دارد. نخست، بنا بر گفتهٔ شارکو، بیماران هیستریک به‌دلیل «استعداد (پیش‌زمینه‌)» خود از وضعیت‌شان رنج می‌بردند. ممکن است ماشه‌هایی در دنیای بیرونی برای نشانه‌های بیمار هیستریک وجود داشته باشد، اما این بیماری تأثیر مستقیم یک ماشهٔ بیرونی نیست. تروما خلق یک قربانی توسط یک بازیگر بیرونی نیست، بلکه بیانگر یک منش معیوب است. پس از دست کشیدن فروید از نظریهٔ اغوای ترومای هیستریک، توجه بسیار بیشتری به ذهن درگیر کشمکش، به تاریخچهٔ خاص کشمکش‌های هر ذهن و تلاش قهرمانانهٔ آن برای داشتن عاملیتی مؤثر یا ناکامی در داشتن آن، معطوف گردید.

همان‌طور که فروید برای کامل کردن درمان بیمار هیستریک کار می‌کرد، او توجه حتی دقیق‌تری به صحبت‌های بیمار، ذهن هشیار او، خاطرات او، و شواهد به‌دست‌آمده از گفتار او مبذول داشت. فروید در این آشفتگی، الگویی از تکرار در گفتار و رفتار را مشاهده کرد که به سازمان‌دهی بیگانهٔ دیگری اشاره داشت که در درون خود در حال کار بود. تحلیل فروید قویاً نشان می‌داد که عاملیت دیگری، متفاوت با ذهن هشیار، در بدن فکر و عمل می‌کرد. همان‌طور که تعدادی از نظریه‌پردازان استدلال کرده‌اند، آنچه ما در هیستری می‌بینیم، ناهشیار است؛ یا در صورت‌بندی‌های دیگر، ذهن تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد در حالی که «بدن سخن می‌گوید» (فیربرن ۱۹۵۴؛ گریفیث ۱۹۹۴؛ ون در کولک ۲۰۱۵). این منبع دیگر سخن گفتن و عمل کردن، در عین حال منبع دیگری از عاملیت است، و کار مفهومی اختصاص‌یافته برای درک این منبع دیگر از عاملیت، صورت‌بندی‌های گوناگونی دارد.

مطالعهٔ هیستری توجه را از آسیب اولیهٔ تروما به سمت پیامدهای زیسته‌شدهٔ تروما معطوف ساخت. تروما در روانکاوی علاقه‌مندی بسیار کمتری به خود رویداد نشان داد. مطالعهٔ روانکاوانه، به‌ویژه در کار خود با بیماران هیستریک، تمرکز بر شبکه‌ای از خاطرات محبوس‌مانده از رویدادها را آغاز کرد. چنین چرخشی به دلایل چندی سودمند بود. نخست، تروما برخلاف اکثر آسیب‌های جسمانی، آسیبی است که پس از ناپدید شدن تمام نشانه‌های قابل‌مشاهدهٔ آسیب اولیه، همچنان به ناتوان‌سازی ادامه می‌دهد. دوم، معنای تروما در خود رویداد نبود، بلکه در پیامدهای رویداد نهفته بود، در حالی که آن پیامدها به‌گونه‌ای خاص سازمان می‌یافتند.

نشانه‌های کلیدی برای یک اختلال تروماتیک از زمان تبیین فنیکل در سال ۱۹۴۵، به‌طور چشمگیری پایدار بوده‌اند. مشاهدات فنیکل، مانند تمامی توصیفات مختلف دی‌اس‌ام، با صورت‌بندی به‌لحاظ مفهومی سادهٔ جودیت هرمان در سال ۱۹۹۷ سازگار است. جودیت هرمان تروما را به‌گونه‌ای توصیف کرد که در پاسخ‌های بیش‌برانگیختگی، تهاجم، و انقباض قابل‌مشاهده است. این توصیف‌گرها با تمام تبیین‌های تروما از دی‌اس‌ام-۳ تا دی‌اس‌ام-۵ سازگارند و می‌توان آنها را در توصیفات مربوط به ذهن در حال رنج از تجربیات نبرد، آن‌گونه که توسط نویسندگانی با قدمتی تا حد شکسپیر در تاریخ توصیف شده‌اند، مشاهده نمود. در بیش‌برانگیختگی، اذهان سریعاً از جا می‌پرند و به‌سرعت تهدیدهای جدید را پیش‌بینی می‌کنند. در تهاجم، آنها از بیداری‌های ناخواسته و باززیستی‌های خاطرات قدیمی خود در رنج‌اند. در انقباض، آنها از کاهش دامنه و درگیری ذهن خود با جهان رنج می‌برند. تمامی این نشانه‌ها می‌توانند به‌عنوان بازگشت حافظهٔ تروماتیک درک شوند یا در بسیاری از موارد به‌طور مستقیم مورد مشاهده قرار گیرند.

چشم‌انداز روانکاوانه توجه را در تروما تغییر داد. این امر در نتیجه تروما را در «درون» ذهن و به‌عنوان یک کنش ذهن جای داد. جهان بیرونی آسیب اولیه و ماشه از کانون توجه محو شد. این چرخش از یک تعامل با جهان بیرون به نمایشی که صرفاً در جهان درونی رخ می‌دهد، زمانی تثبیت شد که فروید درک خود از هیستری را از درکی که در آن یک عامل بیرونی، یعنی پدر، از دختر سوءاستفاده می‌کند، به درکی تغییر داد که در آن دختر، که در بازشناسی تخیلی سکسوالیته پدر گرفتار شده است، اغوایی را تصور می‌کند که هرگز رخ نمی‌دهد. بدین ترتیب، تروما نه یک رویداد بلکه به یک خاطره تبدیل می‌شود.

چه‌بسا فروید شواهدی مبنی بر اینکه سوءاستفادهٔ والدینی در واقع رخ داده است را نادیده گرفته باشد. اما تحلیل فروید از ذهن صرفاً رویداد بیرونی را تقلیل نداد، بلکه تبیینی پیچیده‌تر از رابطهٔ ذهن با حافظه را نیز ایجاب می‌کرد. فروید پذیرش این امر را می‌طلبید که، هرگونه که دربارهٔ تروما بیندیشیم، آنچه بر ذهن تأثیر می‌گذارد نیروی بیرونی نیست، بلکه خاطره‌ای است که توسط آن نیرو در جای خود نشانده شده است. آنچه ما تروما می‌نامیم، اموری هستند که مدت‌ها پس از تأثیر رویداد تروماتیک اولیه در ذهن جریان دارند.

فروید مطرح می‌کند که تروما به «خاطره» پاسخ می‌دهد (فروید ۱۸۹۳). اما حافظه، آن‌گونه که این اصطلاح اغلب به کار می‌رود، کارکردهای پیچیدهٔ عاملیت انسانی به خطرافتاده توسط تروما را به‌نحوی بسنده بازنمایی نمی‌کند. روانکاوی مجموعهٔ وسیعی از اصطلاحات را برای کاوش در این تأثیر حافظه بسط داده است. انتقال وجود دارد، یعنی تکرار رفتار گذشته در زمان حال. انتقال آن بخش از ادراک را که دچار نقص شده است، نشان می‌دهد. اطلاعات در زمان حال نمی‌توانند به‌طور مؤثری دیده شوند. همچنین فرافکنی، تکرار، انکار، و عملیات بسیار دیگری وجود دارند که نشانگر ناکامی ذهن در ثبت و پردازش اطلاعات جدید هستند. این ناکامی در پردازش اطلاعات جدید پیامدهای اجتماعی و فردی عظیمی به همراه دارد، و این مشاهدهٔ اخیر نیازمند تأمل گسترده‌تری است (آلکورن ۲۰۱۳).

تروما به‌مثابه عاملیت ناتوان‌شده

اگر ناهشیار و ذهن درگیر کشمکش کمک‌های عمدهٔ روانکاوی به حیات فرهنگی قرن بیستم بودند، تروما کمک عمدهٔ روانکاوی پسا-فرویدی به حیات فرهنگی فرهنگ معاصر است. ورنر بولبر (Werner Bohleber) (۲۰۱۰: ۱۰۲) می‌گوید: «فجایع و تجربیات افراطی‌ای که مردم در قرن بیستم از آنها رنج بردند، تروما را به نشان بارز این قرن بدل ساختند». این درک از تجربهٔ افراطی اکنون بخشی از حیات فرهنگی روزمرهٔ ماست. راجر لاک‌هرست (۲۰۰۸: ۸۷-۱۱۶) استدلال می‌کند که با آغاز از حوالی سال ۱۹۸۰، فرم روایی جدیدی پدیدار شد که روایت تروما نامیده شده است. تونی موریسون، دوروتی آلیسون، مریلین رابینسون، پت بارکر، و بسیاری دیگر، داستان‌هایی را بر اساس تروما و پیامدهای آن الگوبرداری کردند. افزون بر این، قهرمانان بی‌شمار سینمایی و تلویزیونی دارای یک پیش‌زمینهٔ داستانی تروماتیک هستند که تاریخی پیچیده به معنای کنش‌های آنها می‌بخشد. آنها همان کسانی هستند که هستند به‌خاطر آنچه که از آن رنج برده‌اند. آنها اشتباهاتی پیش‌بینی‌پذیر مرتکب می‌شوند زیرا ترس‌های تکرارشونده‌ای دارند که در حافظهٔ تروماتیک حک شده‌اند. اگر خوانش عامه‌پسند از داستان فروید معطوف به بازیابی تسلط ازدست‌رفته باشد، خوانش عامه‌پسند از داستان تروما معطوف به تفکر در محدودهٔ عاملیت تروماتیک به‌خطرافتاده است. و من تأکید می‌کنم که آنچه در اینجا توصیف می‌کنم، روان‌نژندی و تروما به همان شکلی است که این موجودیت‌ها در فرهنگ عامه تصور می‌شوند. بالینگران، بنا بر مشاهدات خود من، مفروضات گوناگونی دربارهٔ کشمکش ذهن برای به‌دست‌آوردن عاملیت دارند. ذهن درگیر کشمکش در روانکاوی همواره ذهنی با عاملیت به‌خطرافتاده بود، اما به دلایل چندی، تقلیل دادن نقص ناشی از چنین فقدانی آسان و تسلی‌بخش بود. داستان روانکاوانهٔ غالب از تروما، داستان فقدان و بازیابی بود. این امر به فرهنگ غالب اجازه می‌داد تا فانتزی تسلط غالب و عاملیت غالب را حفظ کند. با اوج‌گیری روانکاوی رابطه‌ای و روانکاوی لاکانی و عقب‌نشینی روان‌شناسی ایگو به تاریخ، داستان عاملیت کاهش‌یافتهٔ ذهن در فرهنگ با همدلی بیشتری شنیده شده است.

برای بسیاری در فرهنگ غربی، تصور تأثیر تروما در رابطه با کشمکش‌های قهرمانانه آسان‌تر است. فیلم نجات سرباز رایان اثر استیون اسپیلبرگ با سکانس پیرمردی آغاز می‌شود که در حال بازدید از گورستان‌های نرماندی مربوط به جنگ جهانی دوم است. اسپیلبرگ، که خود فرزند یکی از بازماندگان نبرد اقیانوس آرام است، بر روی فیلم‌های بسیاری کار کرده است تا تجربهٔ نبرد را بازنمایی کند. نجات سرباز رایان با خانواده‌ای آغاز می‌شود که متوجه تجربیات یک کهنه‌سرباز سالخورده هستند. او به‌آرامی پیشاپیش خانوادهٔ بزرگی که در پی او می‌آیند، قدم برمی‌دارد. پیش از آنکه چهرهٔ او را ببینیم، چهره‌های خانواده‌اش را می‌بینیم که هم‌زمان با نزدیک شدن او به مکانی که یادآور فداکاری‌های او و دیگران است، نگرانی آشکاری را نسبت به احساسات وی نشان می‌دهند. هنگامی که او به ورودی گورستان می‌رسد، برای لحظه‌ای توقف می‌کند، و با حالتی از هیجان غلبه‌یافته به ردیف صلیب‌ها می‌نگرد. در حالی که به سمت ردیف صلیب‌های سفید قدم برمی‌دارد، بغضش می‌ترکد و به روی زانوهایش می‌افتد. خانواده‌اش در اطراف او جمع می‌شوند. در حالی که او با صلیب‌های مردگان روبه‌رو می‌شود، دوربین بر روی چهره‌اش تمرکز می‌کند، و همان‌طور که چشمانش به‌طرز دردناکی به گذشته خیره می‌شوند، تصویرسازی فیلم از عملیات نبرد در سال ۱۹۴۴ آغاز می‌گردد. سرباز رایان، که اکنون پیرمردی است، به فیگوری برای حافظهٔ تروماتیک بدل می‌شود. فیلم با بیننده‌ای آغاز می‌شود که شاهد است خانواده نظاره‌گر کهنه‌سربازی است که خود دارد گذشته را می‌بیند. بازنمودن معنای این گذشته نیازمند روایتی طولانی است. او مردی قدرتمند و جنگجویی دلاور است. اما از آنجا که در تکرار حافظهٔ تروماتیک گرفتار شده است، در هم می‌شکند. نجات سرباز رایان به‌عنوان ملودرامی برای تاریخ تروماتیک عمل می‌کند. ما می‌توانیم درکی از عاملیت به‌خطرافتاده را بپذیریم، زیرا آن را در بستر عاملیت قهرمانانهٔ گذشته مشاهده می‌کنیم.

نجات سرباز رایان اثر اسپیلبرگ، تروما را به‌طور کامل بازنمایی نمی‌کند، اما نشان‌دهندهٔ پیشرفتی چشمگیر نسبت به داستان‌های پیشین ترومای جنگ جهانی دوم است. فیلم بسیار تحسین‌شدهٔ بهترین سال‌های زندگی ما (The Best Years of Our Lives) اثر ویلیام وایلر (William Wyler) در سال ۱۹۴۶، کهنه‌سربازانی به نام‌های فرد دری، هومر پریش و ال استیونسون را نشان می‌دهد که از جبههٔ اروپا به خانه بازمی‌گردند و نمونه‌های دراماتیکی از اختلالات مرتبط با تروما، حافظه، و کابوس‌های تروماتیک را بروز می‌دهند. فرهنگ آمریکایی، آن‌گونه که در این فیلم به تصویر کشیده شده است، از تهاجمات آنها به روزمرگی‌های زندگی‌شان رنجیده‌خاطر می‌شود. حتی افراد خوب نیز فاقد همدلی هستند و قادر نیستند با رنج آنها ارتباط برقرار کنند.

امروزه، سیلی از اطلاعات، فرهنگ معاصر را دربارهٔ تروما و اثرات آن بر ذهن آگاه می‌سازد. انیمیشن‌هایی که تروما را توضیح می‌دهند برای آموزش پلیس و نیروهای امدادی در زمینهٔ مدیریت تروما مورد استفاده قرار می‌گیرند. این آموزش به نوبهٔ خود به قربانیان یاری می‌رساند. داستان‌های گسیخته از تجاوز دیگر به‌عنوان داستان‌هایی دروغین نگریسته نمی‌شوند؛ آنها از نوع داستان‌هایی هستند که توسط قربانیان تروما تولید می‌گردند. بازی‌های ویدئویی شخصیت‌های تروماتیزه را بازنمایی می‌کنند. بحث‌ها دربارهٔ بازی‌های ویدئویی، ماهیت تروما و رابطهٔ آن با کنش انسانی را می‌کاوند. از آنجا که تروما داستانی از عاملیت به‌خطرافتادهٔ ذهن است، تروما اغلب به‌عنوان چالشی در برابر اتوریتهٔ تثبیت‌شده پدیدار می‌گردد. تاریخ تروما تاریخ تغییراتی در مفروضات ساخته‌شده دربارهٔ اتوریتهٔ اجتماعی مشروع است. هیستری و ترومای نبرد زمانی با قدرت پدیدار می‌شوند که اتوریتهٔ اجتماعی مطالباتی غیرواقع‌بینانه از عاملیت انسانی داشته باشد. ادراک از تروما زمانی به‌طور فزاینده توسعه می‌یابند که مشروعیت داده‌شده به اتوریتهٔ اجتماعی تثبیت‌شده، بیشتر در معرض پرسشگری طولانی‌مدت قرار داشته باشد.

آنتونی بابینگتون (۲۰۰۳ [۱۹۹۷]: ۷۰-۷۲، ۸۳) توصیف می‌کند که درک از موج‌گرفتگی چگونه در جنگ جهانی اول پدیدار شد. در زمانی که افسران ارشد میدانی و پزشکان نمی‌توانستند چیزی بیش از بزدلی مشاهده کنند، درجه‌داران ارشدی که در سنگرها خدمت می‌کردند می‌توانستند همرزمان نزدیک به خود را ببینند که از درجه‌ای از اضطراب ناتوان‌کننده رنج می‌برند که ظرفیت آنها برای عمل کردن را در هم شکسته بود. آنچه آنها در نبرد می‌دیدند، سربازان خوبی بودند که سرانجام «عقل خود را از دست می‌دادند»، همان‌گونه که خودشان آن را بازنمایی می‌کردند. یک گروهبان‌دوم شهادت می‌دهد که یکی از همرزمانش «به‌محض اینکه گلوله‌باران آغاز می‌شود . . . کاملاً فرو می‌پاشد و عملاً از شدت وحشت محض عقلش را از دست می‌دهد» (بابینگتون ۲۰۰۳: ۹۳). این گروهبان‌دوم، با نزدیک بودن به فرد رنج‌دیده، احساسی از کارکردهای ذهن دارد که افسران ارشد میدانی دور از صحنهٔ نبرد فاقد آن هستند. او شاهد ذهنی است که، همان‌طور که فروید بعداً توصیف کرد، «در هم شکسته» است: ذهنی که نمی‌تواند عمل کند، ذهنی که عاملیت آن توسط رویدادهای تروماتیک به خطر افتاده است.

با وجود این، این توصیف از «فقدان» ذهن یک سرباز در سنگرها، توسط یک فرمانده لشکر با درجهٔ بالاتر و دور از صحنهٔ نبرد، به‌عنوان شکست اخلاقی اراده خوانش می‌شود. این فرمانده لشکر اظهار می‌دارد که «بزدلانی از این دست خطری جدی برای ارتش محسوب می‌شوند. مجازات اعدام وضع شده است تا این مردان بیش از آنکه از دشمن بترسند، از فرار کردن واهمه داشته باشند» (سالمن بی‌تا). این نگرش در برخی یگان‌ها تا مدت‌ها پس از آغاز جنگ جهانی دوم پابرجا بود. در نیروی هوایی سلطنتی در طول جنگ جهانی دوم نیز، خلبانانی که طی پروازهای رزمی در هم می‌شکستند، با عنوان رنج‌برندگان از «فقدان جوهرهٔ اخلاقی» توصیف می‌شدند (بابینگتون ۲۰۰۳: ۱۵۸). و این اصطلاح تحقیرآمیز بود.

تا آنجا که مقولهٔ موج‌گرفتگی برای افسر ارشد وجود نداشت، این بیماری ممکن است واقعی بوده باشد، اما در هیچ گفتمان رسمی‌ای وجود نداشت. کاربست فرهنگی نمی‌توانست با واژهٔ تروما بیندیشد، تا زمانی که گفتمان‌های نهادی گوناگونی این اصطلاح را جذب، درک، و در چرخه وارد کردند. پیش از وقوع این جذب نهادی، آنچه رسماً وجود داشت بزدلی در نبرد بود. در این روایت چیزی وجود دارد که می‌توان آن را با تساهل برساخت اجتماعی تروما نامید. بازشناسی فلج‌شدن عاملیت در کسی که اجرای کار یک نهاد به او سپرده شده است، نیازمند پذیرش محدودیت‌های خود قدرت اتوریته‌دار است. و چنین پذیرشی غالباً فکری تحمل‌ناپذیر است.

داستان ارائه‌شده در اینجا ممکن است نشان دهد که تروما تنها یک سوی این سناریو است: تروما در سربازی است که نمی‌تواند عملکردی داشته باشد؛ تروما در سربازی است که بر اثر گلوله‌باران «کاملاً فرو می‌پاشد». روایتی جامع‌تر ممکن است نشان دهد که تروما و دیدن تروما به یکدیگر مرتبط‌اند. به نظر می‌رسد فرماندهی که نمی‌تواند تروما را در دیگری ببیند، خود وحشتی را تجربه می‌کند که او را تا اعماق وجودش تهدید می‌نماید. او تحت تأثیر این فکر قرار می‌گیرد و به خطر می‌افتد که اگر ارتش نتواند برای جنگیدن به افراد متکی باشد، ارتش در مقام یک نیرو نمی‌تواند برای دفاع از ملت مورد اتکا قرار گیرد. سرباز تروماتیزه برای افسر ارشد میدانی بازنمایی‌کنندهٔ فکری تروماتیک و درهم‌شکننده است که نمی‌تواند مدیریت شود و ازاین‌رو با مطالبهٔ بیشتری برای انضباط، به‌نحوی بی‌اثر کنترل می‌گردد. این تأثیر تروما اغلب بسیار نادیده گرفته می‌شود. تمرکز ما برای تروما غالباً بر تهدید فوری و تحت‌اللفظی برای جان در نبرد و نابودی عاملیت انسانی در تجاوز است. تروما همچنین می‌تواند در قالب تهدیدی افراطی نسبت به امنیت در ذهنی پدیدار شود که با اعتماد به یک سیستم اجتماعی که حس تسلط ممتاز آن را حفظ و از آن محافظت می‌کند، پشتیبانی می‌شود. بنابراین، همدلی برای تروما می‌تواند به‌عنوان یک تهدید تروماتیک برای اتوریتهٔ تثبیت‌شده تجربه گردد.

تروما و جهان اجتماعی

من تاکنون تاریخچهٔ اخیر تروما را به‌عنوان داستانی از پیشرفت در رابطه با درک فزاینده از عاملیت به‌خطرافتادهٔ ذهن مورد تأکید قرار دادم. درک از تروما، از این حیث، ظرفیتی فزاینده برای مراقبت از فرد رنج‌برنده از تروماست. اما اگر ما به‌عنوان یک فرهنگ پیشرفتی در پذیرش این عاملیت به‌خطرافتاده داشته‌ایم، هنوز کار بسیاری بایستی انجام شود. توجه بسیاری به کارکردهای حافظه پس از رویداد تروماتیک معطوف می‌گردد. کار کمتری بر روی تأثیر فوری تروما بر یک جهان اجتماعی درهم‌تنیده انجام می‌شود. جوزف فرناندو (۲۰۰۹: ۲۱۶)، با تمرکز بر ماشهٔ تروماتیک، تحلیلی از یک رویداد روزمره ارائه می‌دهد که در معنای دقیق کلمه تروما نیست اما جنبه‌هایی از فرایند تروماتیک را نشان می‌دهد. او تجربهٔ خود را از غافلگیر شدن توسط یکی دیگر از اعضای خانواده در حالی که مشغول خشک کردن خود در حمام بود، بازگو می‌کند. پسرش در حالی که از دید خارج بود، اما با ایجاد صدای هیس‌هیس، به‌طرز بازیگوشانه‌ای به‌سوی او پرید. فرناندو می‌نویسد: «برای یک لحظه هیچ ایده‌ای نداشتم که چه اتفاقی دارد می‌افتد… من این احساس متمایز را داشتم که زمان از حرکت ایستاده است» (فرناندو ۲۰۰۹: ۱۲۶). پژوهش‌ها در علوم اعصاب دربارهٔ بحث فروید پیرامون یک ایگوی «درهم‌شکسته» به‌عنوان تأثیر پاسخ زیست‌شناختی جنگ یا گریز آمیگدال به یک تهدید بحث می‌کنند. در چنین وضعیتی، نواحی اخیراً تکامل‌یافته‌تر مغز، که برای تفکر طراحی شده‌اند، از کار می‌افتند. همان‌طور که بدن به ترس پاسخ می‌دهد، نواحی پایین‌تر مغز در پاسخ به سیگنال‌های آمیگدال، شناخت را متوقف می‌سازند. بدن به‌عنوان پاسخ‌هایی غریزی، خشکش می‌زند، می‌گریزد، یا می‌جنگد. این خاموشی شناخت، و بنابراین عاملیت «مسئولانه»، بسیار رایج است اما پذیرش آن دشواری به همراه دارد.

در ارائهٔ سینمایی توماس آلفردسون در سال ۲۰۱۱ از رمان تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس (Tinker, Tailor, Soldier, Spy) اثر جان لو کاره (John le Carré)، به رئیس اطلاعاتی ام‌آی‌۶، که با نام کنترل (Control) شناخته می‌شود، گفته می‌شود که یک مأمور ارزشمند، که برای دیدار با یک ژنرال مجارستانی فرستاده شده بود، دستگیر و هدف گلوله قرار گرفته است. این رویداد پیامدهای فاجعه‌باری دارد، و این صحنه از زوایای متعددی فیلم‌برداری شده است که استرس آن لحظه را نشان می‌دهد. پیام‌آور اطلاعات را گزارش می‌دهد، و ما تصویری از «کنترل» می‌بینیم که در ناتوانی‌اش برای عمل در دریافت اطلاعات، خشکش زده است. پیام‌آور دستورالعمل‌هایی می‌خواهد، اما به نظر می‌رسد کنترل در فلج ذهنی میخکوب شده است. در حالی که پیام‌آور بیشتر اصرار می‌ورزد که زمان حیاتی است و اداره بایستی اقدام کند، دوربین از تصویر خود از چهرهٔ کنترل به سمت بیرون حرکت می‌کند، و ذهنی را نشان می‌دهد که در زمان و در رابطهٔ اجتماعی منزوی شده است و به‌طور فزاینده‌ای خود را از آن لحظه و اطلاعات دریافت‌شده دور می‌سازد. با توجه به نام شخصیت‌ها، فیلم به‌عنوان تمثیلی برای فرایندهای تروماتیک عمل می‌کند. در اینجا، همانند جاهای دیگر، بیان هنری مرز جدید در حال ظهوری از آگاهی نسبت به تروما را آشکار می‌سازد.

جوامع اطلاعاتی، همانند جوامع آکادمیک، کار خود را بر پاسخ‌دهی و کار با اطلاعات بنا می‌نهند. استفادهٔ سریع، کارآمد و مؤثر از اطلاعات برای حیات جامعه بسیار حیاتی است. اما همهٔ ما می‌پذیریم که برای برخی ذهن‌ها، در برخی زمان‌ها، پردازش برخی اطلاعات به‌آسانی امکان‌پذیر نیست. اطلاعات اغلب دارای بار هیجانی هستند. همان‌طور که در این گفتهٔ رایج می‌آید، اخبار بد می‌توانند همچون یک ضربه فرود آیند. در فیلم آلفردسون، کنترل نمی‌تواند اطلاعات را دقیقاً در زمانی پردازش کند که انجام این کار برای او بیشترین اهمیت را دارد.

ما می‌دانیم که هضم برخی از انواع اطلاعات دشوار است. ما می‌دانیم که برخی از موارد جذب اطلاعات «دردناک» هستند. با وجود این، ما به‌ندرت به‌طور سیستماتیک بررسی می‌کنیم که چه مقدار از اطلاعاتی که در یک جامعه در گردش‌اند می‌توانند همچون یک ضربه بر فرد یا جامعه فرود آیند و مانع ظهور یک فرایند عقلانی حل مسئله شوند. ما از روی عادت افراد را به‌عنوان پردازشگران شایستهٔ اطلاعات تصور می‌کنیم. این امر اغلب صحت ندارد. همهٔ اطلاعات جدید و ناخوشایند در استفادهٔ دقیق اصطلاح معادل یک تجربهٔ تروماتیک نیستند، اما درکی از تروما می‌تواند به ما اجازه دهد تا به ناکامی‌های بحرانی پردازش اطلاعات توجه کنیم. همان‌طور که جیمز گریفیث (۲۰۱۸: ۵۶) مشاهده می‌کند: «علوم اعصاب اگزیستانسیال و روان‌شناسی تکاملی مطرح می‌کنند که تروما تغییری فیزیولوژیک و به‌طور بالقوه برگشت‌پذیر در پردازش اطلاعات مغز ایجاد می‌کند که سرعت و نیروی واکنش به تهدید را به حداکثر می‌رساند. این تغییر به بهای نقص کارکردهای اجرایی و فرایندهای شخص‌به‌شخص شناخت اجتماعی رخ می‌دهد».

من از تجربیات فرناندو و فیلم آلفردسون به‌عنوان نمونه‌هایی برای نشان دادن لحظه‌ای دراماتیک از تأثیر تروما استفاده کرده‌ام. اما بارزترین پیوند جهان واقعی با پاسخ تروماتیک به اطلاعات جدید، پاسخ جرج بوش پسر به حملهٔ تروریستی ۱۱ سپتامبر (۹/۱۱) است. بحث‌های زیادی پیرامون عکس‌ها و گزارش‌های مربوط به لحظه‌ای که به بوش خبر حمله به برج‌های دوقلو داده می‌شود، شکل گرفته است. یکی از عکس‌های بسیار مورد بحث که چهرهٔ دردمند بوش را نشان می‌دهد، نمایانگر پاسخ کلاسیک انجماد تروماتیک و حالت بهت‌زدگی (گوزن در نور چراغ‌ها) است.

گزارش‌ها نشان می‌دهند که بوش به‌شدت از این عکس احساس حقارت کرد. این عکس نشان می‌داد که او در مواجهه با اطلاعات فاجعه‌بار درمانده بوده است. به او اطلاعات داده می‌شود، اما او نمی‌تواند فکر کند. او بعداً ادعا کرد که درمانده نبوده بلکه «به‌شدت خشمگین» بوده است، و برای اثبات عزم خود، وارد جنگ با عراق شد. نیاز یک رئیس‌جمهور به اینکه پس از یک بحران به‌جای مبهوت ماندن «به‌شدت خشمگین» باشد، نشانگر ناامنی اجتماعی عمیق و گسترده در رابطه با پاسخ‌های تروماتیک در رهبران است. تصویر یک ذهن فلج‌شده غالباً تحمل‌ناپذیر است. مطالباتی برای ذهنی با تسلط شایسته صورت می‌پذیرد که به‌طور متناقضی با خشمی ناتوان‌کننده ارضا می‌شود. چنین مطالباتی در مواجهه با تروما، موجب طولانی‌شدن تروما می‌گردند.

جرج بوش تنها کسی نبود که با اخبار ۱۱ سپتامبر به‌طور موقت مبهوت ماند. تای سالمون (۲۰۱۱: ۹۰۷-۹۲۸) بحث می‌کند که چگونه بسیاری از مطالعات پژوهشی نشان می‌دهند آمریکایی‌ها پس از این رویداد قادر به تفکر یا بحث دربارهٔ مسائل نبودند. عنوان مقالهٔ او نقل‌قولی از یک مصاحبه است: «من عصبانی نبودم چون نمی‌توانستم آنچه را داشت رخ می‌داد باور کنم». جستار سالمون استدلال می‌کند که خود تفکر پس از چنین رویداد تروماتیکی منفجر می‌شود. او توجه را به نیاز ما برای درک این موضوع معطوف می‌سازد که نه‌تنها باید به عاطفه، بلکه به خود فقدان بیان نیز توجه کنیم: «مطالعات اخیری که به بررسی «خلأ معنا» پیرامون ۱۱ سپتامبر می‌پردازند، بدون اینکه لزوماً متوجه آن باشند، به امر بیان‌ناپذیر اشاره دارند». سالمون کار دو پژوهشگر علوم سیاسی به نام‌های دیرک نابرز (Dirk Nabers) و جک هالند (Jack Holland)’ (نابرز ۲۰۰۹: ۲۷۵-۲۹۲؛ هالند ۲۰۰۹: ۲۷۵-۲۹۲) را بررسی می‌کند که یک «خلأ معنا» را توصیف می‌کنند که پس از ۱۱ سپتامبر گشوده شد. اکثر ذهن‌ها با تجربهٔ غیرمنتظره‌ای از حمله به‌طور موقت دچار سرگشتگی می‌شوند. چنین رویدادی، هم‌زمان با مختل‌شدن امنیت همیشگی شناخت، تجربه‌ای عاطفی و بیان‌ناپذیر تولید می‌نماید.

نقصان شناخت توسط تروما در تأثیر اولیه رخ می‌دهد، اما در پیامدهای آن تأثیر، یعنی در ازسرگیری «تفکر» پس از حمله نیز ادامه می‌یابد. چنین تفکری فاقد ظرفیت منطقی و انعطاف‌پذیری شناخت استراتژیک است. یک ذهن تروماتیزه تجربه‌ای از «تفکر» را از سر می‌گذراند اما در واقع درون چارچوبی از آشفتگی تروماتیک گرفتار شده است که در جایی که ممکن است هیچ خطری وجود نداشته باشد، نشانهٔ خطر می‌دهد. اکنون با نگاهی به گذشته، نشان دادن اینکه جنگ‌های آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر اشتباهاتی عظیم با پیامدهایی پرهزینه بودند، آسان است. ایالات متحده به کشوری حمله کرد که هیچ نقشی در آن حمله نداشت. ثباتی شکننده در عراق تنش‌های بسیاری را مهار کرده بود. پاسخ آمریکا به ۱۱ سپتامبر آن ثبات را از بین برد. در تکرار تروماتیک، ترس‌های قدیمی دوباره فعال خواهند شد و اشباح قدیمی به‌عنوان تهدیداتی کنونی ظهور خواهند کرد. جرج بوش پسر پس از ۱۱ سپتامبر با اشباح قدیمی جنگید؛ او جنگ پدرش را در پیش گرفت.

تروما تأثیری سه‌گانه بر کنش اجتماعی بر جای می‌گذارد. نخست، خود عمل ذهنی را که نیاز به پاسخ‌گویی دارد مبهوت می‌سازد و آن را به‌طور موقت از تفکر ناتوان می‌کند. دوم، «تفکری» که از چنین ذهنی پدیدار می‌شود به‌عنوان فکر تجربه می‌گردد، اما تفکر از این جهت که به‌عنوان امری اضطراری و کاملاً الزام‌آور تجربه می‌شود، فاقد انعطاف‌پذیری و دقت شناختی است. وامیک ولکان (Vamik Volkan) استدلال می‌کند که هنگامی که یک «فاجعهٔ عظیم رخ می‌دهد»، بسیاری از آسیب‌دیدگان «از اَشکال گوناگونی از استرس پس از سانحه رنج خواهند برد». جامعهٔ آسیب‌دیده «فرایندهای اجتماعی جدیدی» را تولید خواهد کرد و اغلب «تکالیف روان‌شناختی جدیدی به نسل بعدی واگذار خواهد کرد» (ولکان ۲۰۰۰). گروه در مواجهه با تهدید با یکدیگر متحد خواهند شد. پیوندهای اجتماعی در نتیجهٔ گفتمان فانتاسموک و دارای طنین عاطفی می‌توانند شدیدتر شوند. چنین رفتاری در پی بازآفرینی یک امنیت فانتاسماتیک در مواجهه با تهدید است. چنین امنیت هذیانی‌ای می‌تواند با حملات نمادین یا تحت‌اللفظی به هر فیگور مرتبط با تهدید، تولید شده و تقویت گردد.

نتیجه‌گیری

اگر جهان مدرنیستی دغدغهٔ اضطراب و روان‌نژندی را داشت، فرهنگ معاصر توجه را به سمت تروما به‌عنوان یک اصل فراگیر برای درک خشونت و تأثیر آن بر کارکرد اجتماعی معطوف کرده است. متفکران اجتماعی، دیدیه فاسین (Didier Fassin) و ریچارد رختمن (Richard Rechtman) (فاسین و رختمن ۲۰۰۷: xi) مشاهده می‌کنند که «تروما به یک دال عمده در عصر ما تبدیل شده است». تروما به یک «دال اخلاقی خدشه‌ناپذیر» بدل گشته است. تجربیاتی از تروما که پس از جنگ جهانی دوم از ترس شرمساری به‌لحاظ اجتماعی پنهان نگه داشته شده بودند، اکنون ابراز می‌شوند و مورد احترام قرار می‌گیرند؛. تروما به یک «دال اخلاقی» تبدیل شده است، و با عمل کردن در چنین جایگاهی، از قربانی تروما در میدانی اجتماعی استقبال می‌کند که اکنون اجازه می‌دهد داستانی از خشونت و درد تحمل‌ناپذیر بازگو شود.

مدل فروید برای تروما استعاره‌ای از یک سپر محافظ ارائه داد که ذهن را در برابر افکار و ادراک اخلالگر مصون می‌داشت. تروما در این سپر رخنه می‌کند و ذهن را از کار می‌اندازد. کارهای بعدی فروید توصیفی نظری و بسط‌یافته از چگونگی کارکرد انواعی از طرحواره‌های خود -ایگو، سپر، رویداد درهم‌شکننده- ارائه داد. ایگو برساختی از بازنمایی‌هایی که به‌نحوی لیبیدویی نیروگذاری روانی شده‌اند است. لیبیدو همچون چسبی عمل می‌کند تا پیوندها در ذهن را در روابطی عملیاتی که تفکر را ساختار می‌بخشند، در کنار یکدیگر نگه دارد. ما جهان را می‌بینیم و آن را به خاطر می‌آوریم، و در به‌خاطرآوردن، تجربهٔ جدیدی را پیش‌بینی می‌کنیم. بنابراین برخی خاطرات زنده‌اند، لیبیدویی هستند و معطوف به آینده‌اند. آنها انرژی می‌گیرند و کاملاً به‌خودی‌خود عمل می‌کنند. بدن مخزن بسیاری از چنین خاطراتی است، و برخی از خاطرات بخشی از ساختار خود هستند؛ آنها در الگوهایی تکرارشونده عمل می‌کنند، به‌سوی اهداف پیش می‌روند و از تهدیدها دوری می‌جویند.

تروما خاطره‌ای است که همواره در قالب پیش‌بینی تهدید روشن است. تروما و پیامدهای آن در فرهنگ فراگیر هستند. جوامع در سرتاسر جهان از خشونت رنج می‌برند و سیاست‌هایی را برای از بین بردن خشونت مداوم تولید می‌کنند. بنابراین پیوندهای اجتماعی عموماً در تفکر پارانوئید-اسکیزوئید راه‌اندازی‌شده توسط تروما مستحکم می‌شوند. چنین گفتمانی به هنجاری برای ارتباط اجتماعی تبدیل می‌شود و ازاین‌رو، بدیهی فرض شده و طبیعی انگاشته می‌شود. گفتمان هنجارین در بازشناسی تفکر به‌نحوی تروماتیک مختل‌شده، ناکام می‌ماند. مطالبات صورت‌گرفته برای بازشناسی تروما موجب ایجاد ترس می‌شوند. و این ترس حملاتی را بر فراخوان‌ها برای اندیشمندی راه‌اندازی می‌کند، و بنابراین فرایندهای تروماتیک را تکرار می‌نماید.

تروما، بسیار بیشتر از بسیاری از اختلالات روانی، تهدیدی برای عقلانیت است. جودیت هرمان، در نوشته‌ای در سال ۱۹۹۷، استدلال کرد که تروما پس از هر جنگ بزرگی کشف می‌شود و سپس تا جنگ بعدی فوراً به فراموشی سپرده می‌شود. به نظر می‌رسد جوامع انسانی حول داستان‌های کنش قهرمانانه سازمان می‌یابند، و تروما توهینی به چنین داستان‌هایی است. با این حال، در قرن حاضر، آگاهی نسبت به تروما در همه‌جا وجود دارد. درک ما از تروما و دغدغه‌های ما برای داستان‌های آن بیش از هر زمان دیگری ظریف‌تر و دقیق‌تر است. برخلاف آنچه روث لیز استدلال کرده است (لیز ۲۰۰۰)، تروما نامنسجم نیست، اگرچه گریزپا و به‌طرز نامعمولی چالش‌برانگیز است. با وجود این، اگر ما ظرفیت این را داشته باشیم که شاهد داستان‌های بازگوشده توسط کسانی باشیم که رنج می‌برند، می‌توانیم جامعهٔ جهانی پاسخگوتری به درد و بی‌عدالتی بنا کنیم.

این مقاله با عنوان «Trauma» در کتاب Routledge Handbook of Pyschoanalytical Political Theory منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و بازبینی و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ در بخش روانکاوی اجتماعی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

مجموعه مقالات «روانکاوی اجتماعی»
Back To Top
×Close search
Search