skip to Main Content
زوج‌درمانی روان‌پویشی: یک تلفیق کاربردی

زوج‌درمانی روان‌پویشی: یک تلفیق کاربردی

زوج‌درمانی روان‌پویشی: یک تلفیق کاربردی

زوج‌درمانی روان‌پویشی: یک تلفیق کاربردی

عنوان اصلی: Psychodynamic Couple Therapy: A Practical Synthesis
نویسنده: آرتور نیلسن
انتشار در: Journal of Marital and Family Therapy
تاریخ انتشار: ۲۰۱۷
تعداد کلمات: ۹۵۰۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۶۳ دقیقه
ترجمه: حوریه رضایی

زوج‌درمانی روان‌پویشی: یک تلفیق کاربردی

این مقاله به بررسی برجسته‌ترین اثرات اندیشه روان‌پویشی بر حوزه زوج‌درمانی می‌پردازد و چکیده‌ای از کار پزشکان و پژوهشگران بی‌شماری را ارائه می‌دهد که علی‌رغم داشتن نقطه‌نظرات متفاوت، مفروضات و دل‌مشغولی‌های بنیادین مشترکی دارند. به‌جای تأکید بر تفاوت‌ها میان مکاتب تفکر، این مقاله برجسته‌ترین دستاوردهای آنها را در قالب ۵ هدف درمانی اصلی استخراج کرده است: مسائل زیربنایی، تجارب ذهنی (سوبژکتیو) متنوع، انتقال، همانندسازی فرافکنانه، و پذیرش. دو کیس مفصل نیز مزایا و فنون هدف قرار دادن این پنج حوزه درمانی را به تصویر می‌کشند.

چکیده ویدئویی را می‌توانید در این لینک یوتیوب ببینید.

این مقاله به بررسی برجسته‌ترین دستاوردهای اندیشه روان‌پویشی در حوزه زوج‌درمانی می‌پردازد. در این مقاله ۵ حوزه اصلی روان‌پویشی که می‌توانند در درمان نشانه گرفته شوند، همچون مسائل زیربنایی، تجربیات ذهنی متنوع، انتقال، همانندسازی فرافکنانه، و پذیرش را بررسی خواهم کرد و آنها را در مشکلات زوجین و زوج‌درمانی به کار خواهم بست. با وجودی که مکاتب مشخص روان تحلیلی- روان‌شناسی ایگوی مدرن، نظریه روابط اُبژه‌ای، روان‌شناسی خود، روان‌تحلیلی ارتباطی، ذهنی‌سازی یا درمان مبتنی بر دلبستگی – بر سر برخی ویژگی‌ها اختلاف‌نظر دارند و بر مسائل متفاوتی تأکید دارند اما این مقاله از نوع قیاس و تضاد نیست بلکه تلاشی است در جهت شناسایی بهترین عناصر هر مکتب تحلیلی و سپس منسجم ساختن آن‌ها در یک کل کاربردی به‌طوری‌که باعث سردرگمی بالینگران فعال در این رشته نشود. این کار هم‌جهت با پروژه بزرگ‌تر من است که سه رویکرد اصلی در زوج‌درمانی- زوج‌درمانی سیستماتیک، روان‌پویشی و آموزشی رفتاری – را در یک نقشه کاربردی برای اجرای درمان، یکپارچه می‌سازد (نیلسن، ۲۰۱۶، ۲۰۱۷).

مهم‌ترین نویسندگان در حوزه زوج‌درمانی روان‌پویشی عبارت‌اند از (به ترتیب حروف الفبا) برگلر (۱۹۴۹)، برکوویتز (۱۹۹۹)، دیکز (۱۹۶۷)، داناوان (۲۰۰۳)، گرسون (۲۰۱۰)، هزلت (۲۰۱۰)، لئون (۲۰۰۸)، لیوینگستون (۱۹۹۵)، رینگستروم (۱۹۹۴، ۲۰۱۴)، دی. استرن (۱۹۹۴)، ای. وچتل (۲۰۱۷)، ویلی (۱۹۸۴)، زایتنر (۲۰۱۲)، زینر (۱۹۸۹) و سایرین که در ادامه به آن‌ها ارجاع داده خواهد شد. علاوه بر این، برخی غیر-روانکاوان نیز در رویکرد روان‌شناختی عمیق به زوج‌درمانی مشارکت‌های مهمی داشته‌اند: بوون (۱۹۷۸)، کاترال (۱۹۹۲)، فرامو (۱۹۸۲)، گرینبرگ (گرینبرگ و گلدمن، ۲۰۰۸؛ گرینبرگ و جانسون، ۱۹۸۸)، گلدمن (گرینبرگ و گلدمن، ۲۰۰۸)، جانسون (گرینبرگ و جانسون، ۱۹۸۸؛ جانسون، ۱۹۹۶، ۲۰۰۸)، میدلبرگ (۲۰۰۱)، ریل (۲۰۰۷)، اسکارف (۱۹۸۷)، شینکمن (۲۰۰۸)، شینکمن و فیشبین (۲۰۰۴)، و وایل (۱۹۸۱، ۱۹۹۳، ۲۰۰۲، ۲۰۱۳).

همه این نویسندگان و همچنین من باور داریم که برای فهم و اصلاح تعاملات منفی زوجین معمولاً ضروری است که از مسائل روان‌شناختی فردی آنها که صرفاً از مفاهیم سیستماتیک یا رفتاری متابعت نمی‌کنند، پرده برداریم. این نویسندگان همگی به اندیشه روان‌تحلیلی و پژوهش‌هایی که طرح‌واره‌های ناخودآگاه خود و دیگری را در تعامل با یکدیگر قرار می‌دهند، پایبند می‌مانند (وستن، ۱۹۹۹). همگی تأکید دارند که رفتار نابهنجار و غیرانطباقی زمانی قابل‌درک می‌شود که از دید انگیزه‌ها، ترس‌ها و دفاع‌های بشری مهم و اغلب ناخودآگاه، بررسی شود. همگی به درجات مختلفی بر روی دغدغه‌ها و تعارضات مشترک انسانی درباره اعتماد، وابستگی، خودمختاری، شرم و گناه، صداقت، صمیمیت، هویت و عزت‌نفس تمرکز می‌کند. همچنین سکس و پرخاشگری، عشق و نفرت، به‌عنوان اشکال پرتنش تعامل انسانی توجه ویژه‌ای را به خود معطوف می‌کنند. همگی اثرات شکل‌دهنده تجارب روابط صمیمانه دوران کودکی و بعد از آن را به‌عنوان زیربنای ساختار شخصیت که شامل شکل‌دادن به انتظارات، انگیزه‌ها و روش‌های سازگاری می‌شوند، به رسمیت می‌شناسند. همگی باور دارند که مسائل و نگرانی‌های زیربنایی می‌توانند به‌صورت دفاعی پنهان شوند و ممکن است به‌صورت غیرمستقیم خود را نمایان کنند- در افکار به‌ظاهر تصادفی یا یادآوری‌های اتفاقی (تداعی‌ها)، در رؤیا، در رفتارهای سیمپتوماتیک و در الگوی ارتباط با دیگران (انتقال). همگی پاسخ‌های هیجانی درمانگران به مراجعان (انتقال متقابل) را هم در ارزیابی این الگوهای ارتباطی و هم به‌عنوان موانع بالقوه برای درمان ارزشمند می‌دانند. همگی به این موضوع باور دارند که آنچه در درمان بهبود بخش است شامل ترکیبی از افزایش خودآگاهی (بینش) و تجارب جدید از روش‌های مثبت‌تر ارتباط با دیگران است. همگی باور دارند که رابطه واقعی با درمانگر نقشی حیاتی در ایجاد یک فضای امن برای اکتشاف خود و تجارب دگرگون‌کننده که بخشی از آن رابطه درمانگر مراجع را هم در برمی‌گیرد، ایفا می‌کند.

همان‌طور که مدل T دیگر بازنمایی مناسبی برای یک خودروی مدرن نیست، روان‌شناسی روان‌تحلیلی نیز به‌واسطه اصلاحات و حذف اندیشه‌هایی که در گذر زمان ارزش خود را از دست داده‌اند، بر مبنای بنیان فروید گسترش یافته است. برخلاف برخی از کج‌فهمی‌ها که روان‌تحلیلی را غیرعلمی یا از مد افتاده نشان می‌دهند، اکثر اندیشه‌های روان تحلیلی معاصر همانند آنچه که بیان شد برای زوج درمانگران عقلانی و کاربردی به نظر می‌رسند.

مسائل زیربنایی:

در کمک به زوجین برای فرار از رقص بیمارگونه‌شان- چرخه‌های تعاملی منفی یا چرخه‌های آسیب‌پذیری- ما باید نه‌تنها صرفاً بر فرایندهای سیستمی (مثل وقتی یک نفر نق می‌زند دیگری فاصله می‌گیرد که نق زدن بیشتر و در نتیجه فاصله بیشتر را به همراه می‌آورد) تمرکز کنیم، بلکه باید آنچه به این فرایندهای ناسازگار منجر می‌شود یعنی حساسیت‌های زیربنایی زوجین، امیدها و ترس‌ها را هدایت می‌کند نیز توجه کنیم. در بیشتر زوج‌ها ما متوجه می‌شویم که این چرخه‌ها توسط ناکامی و اغلب بی‌اعتبارسازی نیازهای اساسی انسان، هدایت می‌شوند. از این نقطه‌نظر ما تمرکز کمتری بر شکایت فعلی به‌خصوص (نان تست سوخته، بودجه نامتعادل) داریم و بیشتر به نگرانی‌های انسانی اساسی مراجعین می‌پردازیم؛ امید آن‌ها به عشق، دغدغه، قدردانی، نزدیکی و درک، و ترس‌های آنها و تجربیات عدم تأیید، طرد، سلطه‌گری، بی‌کفایتی و انواع دیگری از تنش‌های عاطفی.

وقتی بر این ترس‌ها و امیال زیربنایی تمرکز می‌کنیم با افرادی همراه می‌شویم که عاطفه را محور اصلی زوج‌درمانی می‌دانند به‌ویژه لزلی گرینبرگ و سوزان جانسون و همکارانشان. گرچه من در کار خودم ترجیح می‌دهم به‌جای “عاطفه” از امیدها، ترس‌ها، معانی و انتقال‌ها صحبت کنم تا ترکیبی از معانی شخصی، انگیزه‌ها، احساسات و طرح‌واره‌های خود و دیگری را پوشش دهم که ما درمانگران زمانی که به عمق تعاملات زوجین می‌نگریم، به آنها اشاره می‌کنیم.

روابط صمیمانه می‌توانند بعضی از اساسی‌ترین ترس‌های ما را برانگیزند که مهم‌ترین آنها عبارت‌اند از ترس از رهاشدگی/طردشدگی/ازدست‌دادن عشق؛ شرم و تحقیر، حسادت، گناه، کنترل شدن از این طریق که به فرد گفته شود چه کار کند یا چگونه بیندیشد؛ غرق شدن و له شدن زیر بار نیازهای همسر خویش، بازبینی تروماهای گذشته. بهترین حالت نگریستن به بسیاری از ترس‌هایی که در درمان آشکار می‌شوند، دیدن آن‌ها به‌عنوان ترکیباتی از وضعیت‌های ذهنی وحشت‌آور است.. برای مثال ما ممکن است کشف کنیم که نگرانی مفرط یکی از زوجین در مورد قسط کارت اعتباری توسط ترس از بازگشت تروماهای متعدد کودکی پیرو ازدست‌دادن شغل پدرش، قدرت می‌گیرد: نه‌تنها ترس از خود فقر بلکه اضطراب درباره مشاجرات والدینی، اعتیاد به الکل والدین، خود سرزنش‌گری فرد درباره نزاع والدین، اعتیاد به الکل در پدر، سرزنش افراط آمیز خود برای دعوای والدین، و شرم در مدرسه به دلیل ناتوانی در تقبل لباس‌های مد روز.

چرخه‌های تعاملی منفی همچنین توسط آرزوهای برآورده نشده یا امیدها، نیازها و خواسته‌ها که به طور ضعیف بیان شده‌اند قدرت می‌گیرند. یکی از اهداف اصلی وقتی‌که مسائل زیربنایی را بررسی می‌کنیم این است که به زوجین کمک کنیم دقیقاً آنچه درباره آن دعوا می‌کنند را بیان کنند که شامل آنچه از یکدیگر نیاز دارند می‌شود. ترس‌ها و خواسته‌ها تا حدودی صرفاً انعکاسی آینه‌وار از یکدیگر هستند. افرادی که میل به دلبستگی و همدلی دارند، در غیاب این موارد به شدت آشفته می‌شوند؛ “موقعیت خطرناکی” که از آن می‌ترسند، موقعیتی است که در آن این دو عنصر وجود ندارد. همه ما به دنبال تأیید هستیم نه شرم و گناه و مقدار مشخصی از خودمختاری را به احساس تحت کنترل بودن افراطی ترجیح می‌دهیم. به‌صورت کلی همه ما می‌خواهیم احساس امنیت و اطمینان کنیم بدین معنی که نمی‌خواهیم در موقعیت خطرناک ترسناک که درباره آن بحث کردیم قرار داشته باشیم.

بااین‌حال بعضی از ترس‌ها و خواسته‌ها از این ترکیبِ آرزوها و ترس‌ها مجزا هستند. این امر به‌ویژه برای میل به فعالیت مشترک، هماهنگ یا مشارکتی صدق می‌کند: شریک شدن و ساختن زندگی مشترک، داشتن سکس با همسر موردعلاقه، پرورش کودکان در کنار هم، تماشای غروب آفتاب و به اشتراک گذاشتن افکار. این آرزوها دربرگیرنده مواد اولیه حیاتی اشتراک عاطفی و «معنای حاصل از همکاری» هستند. این منابع لذت همگی نیازمند حضور یک همسر، گاهی یک همسر به‌خصوص، هستند. اما ماهیت آنها کاملاً توسط حضور یا غیاب صرف آن همسر تعریف نمی‌شود. یک همسر ممکن است از نظر فیزیکی حضور داشته باشد اما اگر در تلاش مشترک مشارکت نکنند یا سرمایه‌گذاری نکرده باشد امیال همچنان برآورده نشده باقی می‌مانند. درک ناکامی افراد در تلاش برای کسب این اهداف مشترک و حاصل از همکاری به ما کمک خواهد کرد نه‌تنها با محتوای بعضی از شکایت‌ها (فقدان زمان لذت‌بخش مشترک، ترس ازدست‌دادن یک زندگی مشترک به‌واسطه طلاق) بلکه با این‌که احساس ناهمگام بودن و پا گذاشتن روی حق دیگری در مشاجرات دردناک چقدر ناراحت کننده است، همدلی کنیم.

همچنین اکثر ما می‌خواهیم دیگران بدانند چه احساسی داریم، چه چیزی را دوست داریم، به چه چیزی امید داریم و احوالمان چگونه است. موفقیتی که به اشتراک گذاشته شود، تقویت می‌شود، شکستی که به اشتراک گذاشته شود، تضعیف می‌شود. این آرزوها نقشی را در نیاز ما برای همدلی و صمیمیت ایفا می‌کنند. ارضای موفقیت‌آمیز این نیازها فرافکنی‌های منفی را نیز خنثی کرده و به ما اجازه می‌دهد نیازهای شریک خود را به طور دقیقی برآورده کنیم.

میل به همدلی تا امید به اینکه همسرمان حتی در موقعیت‌هایی که او در ارضای نیازهای ما شکست‌خورده است، ما را درک کند گسترش می‌یابد، تمایلی که اغلب خسارت دفاعی بودن همسرمان است. بخش بزرگی از شدت رنج مراجع حین چرخه‌های تعاملی منفی را می‌توان از منظر شکست در این نگه‌داری همدلانه ثانویه توضیح داد. و بیشتر قدرت احیاگر “ملایم سازی” از فراهم شدن آن توسط همسر ناشی می‌شود. به‌عنوان درمانگر ما نیز از میل به صرف زمان در تنهایی و بدون مزاحمت، میل به انتقام هنگام آسیب دیدن، و میل به عشق بی قید و شرط از سوی یک همسر بدون نقص و کاملاً فداکار پرده بر می‌داریم.

چون آگاهی از نیازهای برآورده نشده، موقعیت‌های وحشت‌آور و خود-انگاره‌های منفی تشویش هیجانی را برمی‌انگیزد، افراد معمولاً با توسل به مکانیزم‌های دفاعی متنوع، از این شرایط فرار کرده یا آن‌ها را به حداقل می‌رسانند. در تلاش برای آشکار ساختن مشکلات پنهان ما باید مراجعین را قانع کنیم که افشا کردن عمیق‌ترین نگرانی‌هایشان به‌قدر کفایت بی‌خطر و ارزشمند خواهد بود.

تجربیات ذهنی گوناگون:

وقتی ما به دنبال مسائل زیربنایی به‌عنوان منبع مشکلات زوجین می‌گردیم معمولاً معانی کاملاً شخصی و خود همخوان از رویدادها را کشف می‌کنیم که تعارض میان زوجین را برمی‌انگیزند و ازآنجایی‌که این معانی اغلب برای خود افراد هم کاملاً شناخته شده نیست (چون ناخودآگاه هستند) یا این‌که فرض می‌شود همه‌گیر و جهان‌شمول‌اند (چون در کودکی آموخته شده‌اند یا در مفروضات فرهنگی نهفته هستند) غالباً منجر به مناقشات پیچیده بین زوجین می‌شوند.

فیلم راب رینر، داستان ما (The Story of Us)، زوجی را نشان می‌دهد که در آستانه جدایی خانوادگی هستند و عجله دارند کودکان خود را به اتوبوسی برسانند که آن‌ها را به اردوی مدرسه می‌برد. زمانی که ماشین خانواده پشت یک مانع غیرمعمول ناشی از تخریب یک‌خانه در مسیر جاده گیر می‌کند، سرعت خود را کم می‌کنند. مادر خانواده واکنش اضطراب‌آمیز نشان می‌دهد و خانه را به‌صورت یک مانع می‌بیند؛ چیزی که نباید جلوی آن‌ها را برای انجام عملیاتشان بگیرد. پدر خانواده آن را به‌عنوان یک منبع محتمل برای خوشگذرانی و پیوند خانوادگی می‌بیند و اشاره می‌کند چطور کد پستی آن مدام عوض می‌شود و می‌پرسد که چه اتفاقی می‌افتد اگر کسی سیفون توالت را بکشد. هر دو درست می‌گویند. هر دو زمانی که همسرشان در تصدیق ارزش نگاه دیگری شکست می‌خورد، آزرده می‌شوند و با سرافکندگی سکوت می‌کنند. این دوقطبی به‌خصوص، زن کاملاً دل‌مشغول کار و مرد کاملاً دل‌مشغول خوش‌گذرانی، در سایر موقعیت‌ها نیز مایه دردسر آن‌ها بوده و مرکز مشکلات زناشویی آن‌ها است.

تجربه من با زوجین در تعارض به‌خاطر تجربه‌های ذهنی متفاوت چیزی را به من الهام کرد که آن را مداخله “هر دوی شما درست می‌گویید” می‌نامم. درمانگر اشاره می‌کند که هرچند به نظر می‌رسد هر دو نفر گمان می‌کنند که تنها یک روش صحیح برای دیدن یک موقعیت وجود دارد، اما در حقیقت هر دو می‌توانند به طور هم‌زمان درست بگویند. من برای اشاره کردن به این نکته پست‌مدرن، موقعیتی که برای همه آشناست را مثال می‌زنم که در آن دو نفر به یک فیلم یکسان به‌صورت بسیار متفاوتی واکنش نشان می‌دهند. یک راه به یاد ماندنی‌تر برای مطرح‌کردن این نکته نشان‌دادن “کوزه رابین” به زوجین است که هم‌زمان هم می‌تواند به‌صورت کوزه دیده شود و هم به‌صورت دو نیمرخ.

بعضی اوقات من این چالش تفاوت ذهنیت را “زندگی با مشکل برچسب‌ها همراه نیست” می‌نامم. بیش از آنچه اکثر افراد درک می‌کنند، زندگی روزانه ما یک تست رورشاخ مداوم است و ادراکات و ارزیابی‌های ما به بهترین نحو به‌عنوان رخدادهای روانی که از دغدغه‌ها، ارزش‌ها و الگوهای درونی تأثیر می‌پذیرد، شناخته می‌شود. بسیاری از مشاجرات بین زوجین به‌خاطر بحث‌های معنایی که هرگز نمی‌توان آن‌ها را به‌صورت عینی حل‌وفصل کرد، به طور غیرضروری طولانی می‌شود. این‌که آیا کارکردن یک مرد تا دیروقت او را یک «نان‌آور خوب» می‌سازد یا یک «شوهر غافل» را نمی‌توان بر اساس زمان مشخصی که به خانه می‌رسد تعیین کرد. زن و شوهر باید بدون ارجاع به مفاهیم مطلق ترجیحات گوناگون خود را حل‌وفصل کنند.

انتقال‌ها:

روش دیگر برای عمیق شدن در روان‌شناسی تعاملات مشکل‌ساز یک زوج بررسی انتقال‌های آنهاست. مفهوم بنیادین انتقال در نظریه روان‌تحلیلی این است که تجربه یک فرد از دیگران ممکن است تابع آرزوها و ترس‌های (بعضاً ناخودآگاه) فعلی او باشد و ربط زیادی به معیارهای عینی که می‌توانند درک یک انسان فرضی عاری از انتقال را شکل دهند، نداشته باشد. این ترس‌ها و آرزوها به نوبه خود از ترکیبی از انگیزه‌های ذاتی، تجارب گذشته و نیازهای عاطفی فعلی ایجاد می‌شوند. تجارب مهم گذشته شامل تجربیات از مراقبین دوران کودکی، خواهر و برادرها، گروه همسالان (به‌خصوص در نوجوانی) و شریک‌های عاطفی پیشین می‌شوند.

امیدها و ترس‌های انتقال:

تقسیم کردن انتقال‌ها به امیدهای انتقال و ترس‌های انتقال مفید است. این تقسیم‌بندی معادل امیدها و ترس‌های رابطه هستند که در بالا به آنها اشاره کرده‌ام. نکته نسبتاً واضحی که در اینجا می‌خواهم اضافه کنم این است که علی‌رغم این موضوع که همه ما ترس‌ها و امیدهای قدرتمندی در خصوص روابط داریم، اما هرکدام از ما امیدهای مشخصی را پرفشارتر و ترس‌های معینی را اضطراب‌آورتر تجربه می‌کنیم. در بسیاری از موارد منابع این تفاوت‌ها را می‌توان در تاریخچه زندگی فرد یافت.

بعضی از آرزوهای انتقال در روابط صمیمانه جهان‌شمول هستند، بعضی‌ها وقتی برآورده نمی‌شوند شدت بیشتری می‌یابند و بعضی تلاش‌هایی برای غلبه به تروماهای دوران کودکی یا جبران نقایص شخصی هستند. ازآنجایی‌که بسیاری از این آرزوها از نیازهای ناکام مانده نشأت می‌گیرند و بنابراین با خاطراتی ارتباط دارند که در آنها نقش‌برآب شده‌اند، آرزوهای انتقالی اغلب همراه با ترس‌های انتقالی روی کار می‌آیند. بعضی از آرزوهای انتقالی در جستجوی حل تعارضات درونی یا جبران کردن نقص‌های شخصیتی درونی هستند و بنابراین “قراردادهای زناشویی” ناخودآگاه زوج‌هایی که به نظر دو قطب مخالف هستند، را توضیح می‌دهند. در تمام موارد نقش اولیه درمانگر کمک به مراجعین است تا بتوانند این آرزوها و ترس‌های همراهشان را بیشتر آشکار کند و یک صدای گویا و همدردانه‌تر به آن‌ها بدهند.

انواع تحریفات انتقالی: مثل آزمون‌های فرافکن، بعضی از انتقال‌ها کمتر متکی به تحریف ساده واقعیات و بیشتر متکی به تمرکز انتخابی هستند که متعاقباً تصویر کلی را تحریف کرده یا محدود می‌سازد (من بر شکست‌های همسرم تمرکز می‌کنم چون از آگاه شدن نسبت به اینکه در غیر این صورت چقدر ممکن بود احساس وابستگی کنم می‌ترسم). بعضی از انتقال‌ها نه‌تنها صرفاً ناشی از تعمیم تجربیات گذشته است (من وقتی از مادرم کمک خواستم، ناامید شدم بنابراین تقریباً مطمئن هستم اگر از همسرم کمک بخواهم ناامید خواهم شد.) بلکه ناشی از یک نیاز فعلی برای تحریف رویدادهای کنونی نیز هست (من نامزدم را لایق سرزنش می‌دانم چون خودم نمی‌توانم احساس گناه را تحمل کنم) بسیاری از انتقال‌ها به‌عنوان دفاع‌های محافظت از خود عمل می‌کنند. در نهایت انتقال‌ها همیشه به چشم‌اندازی از خود در ارتباط با دیگری اشاره دارند که این چشم‌انداز از خود در معرض تحریف بالقوه نیز قرار می‌گیرد (خودم را ]ناخودآگاهانه؛ به‌غلط [مسئول طلاق والدینم می‌دانم، حالا احساس می‌کنم نمی‌توانم از آن‌ها برای خرید یک‌خانه درخواست وام کنم).

آلرژی‌های انتقالی تصاویر منفی هسته‌ای و تنظیمات پیش‌فرض: هنگام صحبت از ترس‌های انتقالی با مراجعین، توصیف این ترس‌ها به‌مثابه «آلرژی‌های روان‌شناختی» یا «آلرژی‌های انتقالی» را مفید می‌یابم. درست همان‌طور که فردی که قبلاً یک‌بار در معرض نیش زنبور قرار گرفته ممکن است واکنش‌های شدید به نیش‌های بعدی نشان دهد، فردی که در اوایل زندگی از سوی والدینش رهاشدگی را تجربه کرده باشد هم ممکن است به سفر کاری همسرش یک واکنش عاطفی افراطی نشان دهد. در آلرژی انتقالی افراد دود روان‌شناختی را استشمام می‌کنند و انتظار جنگل آتش‌گرفته عاطفی را دارند. وظیفه ما به‌عنوان درمانگر کمک به آنهاست تا بتوانند تفاوت بین این نظام‌های هشداردهنده اولیه خویش و نزدیک شدن به مصیبت‌های واقعی را تشخیص دهند. “تصویر منفی هسته‌ای” ترنس ریل روش خوب دیگری برای توضیح مفهوم انتقال منفی به زبان ساده است همان‌طور که ریل توضیح می‌دهد تصویر منفی هسته‌ای نمایی از همسرتان است که بیش از همه درباره‌اش مستأصل و ترسیده هستید. شما در آن لحظه‌های خشم و تسلیم و وحشت به خودتان می‌گویید: «خدای من اگر او واقعاً یک آدم شرور باشد چه؟ اگر واقعاً یک جادوگر سنگدل باشد چه؟ یک خیانت‌کار؟ بی‌کفایت؟ محدود؟ خودخواه؟» تصویر منفی هسته‌ای شما بدترین کابوس شما است. چیزی است که همسر شما در آن لحظات سخت، غیرمنطقی و بی‌عشق به آن تبدیل می‌شود.

برای مطرح‌کردن این اندیشه که ترس‌ها و حالات انتقالی به‌صورت ناخودآگاه در پس زمینه اجرا می‌شوند، من آ‌ن‌ها را با تنظیمات پیشفرض کامپیوتر، گزینه‌ها و ترجیحاتی که از پیش در کارخانه بارگذاری شده‌اند، مقایسه می‌کنم. اغلب ممکن است حتی ندانیم که در خصوص نحوه کار اپلیکیشن‌ها انتخاب‌هایی داریم. به طور مشابه ما بزرگسالان نیز “تنظیمات پیش‌فرض” یا ترجیحاتی داریم که در پس زمینه اجرا می‌شوند و آگاهانه توسط ما انتخاب نشده‌اند و معمولاً به‌عنوان یک انتخاب تجربه نمی‌شوند، بلکه به نظر می‌رسد تنها روش برآورد جهان هستند. این تنظیمات نه‌تنها شامل دیدگاه نسبت به تعاملات خود و دیگران در سناریوهای تروماتیک بلکه دربرگیرنده باورهایی در این باره هستند که آیا می‌شود کاری برای آن کرد یا شخص دیگری می‌تواند به ما کمک کند یا نه. این عنصر آخر انتقال به ما در توضیح اینکه چرا تصاویر منفی هسته‌ای به این میزان ترسناک هستند،کمک می‌کند: به علت یک باور همراه (تنظیمات) مبنی‌بر این‌که ما از این‌که کاری در خصوص آن انجام دهیم ناتوان هستیم.

انتقال‌های هم‌زمان درهم‌تنیده:

وقتی افراد به دنبال زوج‌درمانی هستند این نکته تقریباً همیشه صادق است که هر دو طرف به‌صورت هم‌زمان آلرژی‌های انتقالی را تجربه می‌کند. به‌طوری‌که هیچ‌کدام نمی‌توانند در طول اپیزودهای آشفتگی هیجانی، دیگری را تسکین داده یا با او همدلی کنند و هر دو طرف نه‌تنها تصاویر منفی هسته‌ای خود را به‌صورت هم‌زمان تجربه می‌کند بلکه واکنش‌های دفاعی ناکارآمد آن‌ها به یکدیگر بیشتر صحت ترس‌هایشان را تأیید می‌کند. این تأیید به توضیح سرسختی و تشدید متعاقب این چرخه کمک می‌کند. من برای ترسیم این جفت‌وجور شدن ترس‌های انتقالی (نوروتیک) هر طرف با رفتارهای تأییدی طرف مقابل از اصطلاح «انتقال‌های درهم‌تنیده» استفاده می‌کنم.

کارکردن با مسائل زیربنایی، تجربه‌های ذهنی متفاوت و انتقال‌ها:

در کارکردن با مسائل زیربنایی، تجربه‌های ذهنی متفاوت و انتقال‌های مراجع، هدف ما هم‌زمان پرورش بینش و ترمیم و قدرتمند سازی پیوند زوجین است. در خصوص بینش، هدف ما کمک به همسران برای شناسایی ترس‌ها و امیال پنهان خویش و ترس‌ها و امیال پنهان همسرشان، به‌صورت سریع‌تر و واضح‌تر، است. این کار به آن‌ها کمک می‌کند تا این نیازها را به طور مؤثرتر برآورده ساخته، برای آن آرزوهای غیرواقع‌بینانه سوگواری کرده، و زمانی که (ناگریز) آن نیازها به طور کامل برآورده نمی‌شوند، رابطه را ترمیم کنند. آنگاه مراجعین از رابطه خود یک نقشه دقیق‌تر ترسیم می‌کنند که جایگزین بازنمایی‌های ساده‌انگارانه زیان‌آور قبلی می‌شود. این نقشه بهبودیافته به زوجین کمک خواهد کرد که رقص‌های بیمارگونه خود را که حالا قابل‌درک‌تر شده‌اند، قطع کرده و به بحث بگذارند.

تکنیک‌های مفید برای پرورش بینش برای درمانگرانی که در مکتب روان‌درمانی روان‌تحلیلی فردی آموزش‌دیده‌اند به‌خوبی شناخته شده است. این تکنیک‌ها عبارت‌اند از: غوطه‌وری همدلانه، کاهش مقاومت، پذیرش دوسوگرایی، تعبیر (قابگیری مجدد) رفتارها و بررسی گذشته. به‌واسطه این قالب مشترک، بینش می‌تواند در پی لحظه‌هایی که رفتار همسر در تأیید انتظارات انتقالی منفی شکست می‌خورد نیز حاصل شود.

تکنیک‌های مفید برای قدرتمندسازی پیوند زوجین عبارت‌اند از: الف) کمک به مراجعین برای بیان مؤثرتر ترس‌ها و آرزوهای خود به یکدیگر. ب) بررسی و مواجهه با بی‌میلی زوجین نسبت به ملایم سازی و تغییر پاسخ‌هایشان و ج) کمک به زوجین در استفاده از بینش تازه به‌دست‌آمده و پیوند تقویت شده جهت برنامه‌ریزی برای جلوگیری از چرخه‌های منفی آینده و کنترل آن‌ها. تغییرات رفتاری در هرکدام از این حوزه‌ها تحریفات انتقال منفی را کاهش داده و ارضای امیال ابراز شده را افزایش می‌دهد.

بحث مفصل‌تر درباره مداخلات برای دستیابی به این اهداف را می‌توانید در نیلسون (۲۰۱۶) مطالعه کنید.

در ادامه موردی مطرح می‌شود که کار درمانی با تمرکز با مسائل زیربنایی، معناهای ذهنی و انتقال‌ها را نشان می‌دهد.

فرد و بت:

زوجی که من آنها را فرد و بث می‌نامم برای نارضایتی زناشویی طولانی‌مدت به من مراجعه کردند. فرد یک مهندس صنایع و بث یک معمار بود. آنها در اواسط دهه ۳۰ سالگی خود بودند و سه فرزند داشتند که به گفته خودشان وضعیت خوبی داشتند. آنها بخش عمده ده سالی که از ازدواجشان می‌گذشت را با نارضایتی سپری کرده بودند که عمدتاً پس از تولد فرزندشان بود. مشاجرات کلامی گاه‌وبیگاه آنها با بدتر شدن احساسشان نسبت به یکدیگر، خودشان و ازدواجشان پایان می‌یافت. زمان خوب کمی با هم داشتند و زندگی جنسی آنها هم تقریباً خالی بود. بث به طلاق فکر می‌کرد و هر دو نسبت به این وضعیت احساس گناه، استیصال، سردرگمی و ناکامی می‌کردند.

در اولین جلسه، بث رنجش خود را با خشم و گریه متناوب و بیان این‌که احساس می‌کند چقدر برای فرد بی‌اهمیت است تخلیه کرد. او در خصوص بیان شکایاتش دچار تعارض شده بود: «من باید این‌ها را بگویم، این‌ها من را اذیت می‌کنند … اما این خیلی پیش‌پاافتاده به نظر می‌رسد نمی‌خواهم نق‌نقو باشم. شاید باید بختم را بپذیرم و شکایتی نکنم» فرد کمرو، ترسیده، خویشتن‌دار و بی‌گناه به نظر می‌رسید و درحالی‌که زبان بدنش نیز همین را می‌رساند: «من چه کاری ممکن است انجام داده باشم که این آشوب به پا شود؟» تسلیم شرح بث از مشکلاتشان شد (تو واضح‌تر صحبت می‌کنی) بااین‌حال هرگز واقعاً به نگرانی‌های او رسیدگی نکرد. علی‌رغم اینکه او تلاش می‌کرد از نظر هیجانی معقول و آرام ظاهر شود اما پریشانی و ناامنی عمیق خود را آشکار ساخت به‌ویژه وقتی بث از او انتقاد می‌کرد او اغلب فکر می‌کرد بث دوستش ندارد و از ازدواج با او پشیمان است.

فرد در خانه زمانی که خیلی تحت فشار قرار می‌گرفت در جواب شکایت‌های بث او را هرزه می‌خواند یا می‌گفت که او بیش از حد ناامن و وابسته است. که این مورد باعث افزایش احساس ناامنی و تردید نسبت به خود، در بث می‌شد. گاهی اوقات وقتی فرد می‌گفت که بث شلوغش کرده است، او بی حرکت می‌شد و عقب‌نشینی می‌کرد. همگام با تمایل فرد به اجتناب از دعوا، عقب‌نشینی واکنشی بث هم باعث می‌شد آن‌ها از پرداختن به مشکلات و انتخاب‌های بیرونی مهم در زندگیشان ناتوان بمانند. مسائلی مثل اینکه چطور پولشان را خرج کنند، چطور کارهای خانه را عادلانه انجام دهند و چطور فرزندانشان را تربیت کنند.

آلرژی‌های انتقالی در رقص تعقیب کنند- دور شونده:

در حین اینکه فرایند چرخه‌ای بیمارگون فرد و بث را مشاهده کردم و آن را همراه با آنها در ماه‌های اولیه درمان بررسی کردم الگوها و مسائل زیربنایی خاصی زیر ذره‌بین آمدند. بث یک شکایت را مطرح می‌کرد. مثلاً فرد چیز زیادی در اولین روز از سفر اخیرمان نگفته است یا به‌اندازه کافی در خانه کمک نکرده است. هیچ‌کدام از آنها تماس چشمی نداشتند. سپس فرد واکنش آلرژیک منحصر به فردش را شروع می‌کرد، دیدن بث به‌عنوان مادرش در زمان کودکی، شخصی افسرده و بی‌جهت منفی. در این موقعیت او ترکیبی از گناه (من باید گوش بدهم و کمکش کنم) استیصال (هیچ‌چیز کارساز نیست این همان کوفتی است که همیشه از او می‌شنوم او هیچ‌وقت راضی نمی‌شود) و ناکامی خشمناک (من که هیچ‌وقت نمی‌توانم با او سکس کنم اصلاً چه فایده‌ای دارد) را تجربه می‌کرد. فرد سعی می‌کرد به‌واسطه موافقت نصفه و نیمه با بث (با این امید که او کوتاه بیاید) و روی برگرداندن بیشتر از او (به امید اینکه از شدت احساس بث به‌عنوان یک آلرژن تحریک‌کننده بکاهد) این احساسات را خاموش کند.

فرد به‌ندرت به جزئیات شکایت‌های بث رسیدگی می‌کرد زیرا معتقد بود چیز ارزشمندی برای گفتن وجود ندارد و چون او از درگیری در تعارض متنفر بود. پاسخ‌های سطحی و کینه‌توزانه فرد به شکایت‌های بث – فاصله‌گرفتن او- تجربه اولیه و حالا درحال‌رشد بث را از اینکه فرد به چیز دیگری فکر می‌کند تأیید کرد و بث زمان‌هایی را به یاد می‌آورد که با فرد صحبت می‌کرد اما فرد به خواندن روزنامه ادامه می‌داد. این درک درست (اما ناقص) از غیبت هیجانی فرد آلرژی انتقالی بث را بیش از پیش فعال کرد چنانکه او احساس رها شدگی و بی‌پناهی می‌کند (چیزی که بعداً متوجه شدیم به‌عنوان یک کودک تجربه کرده است) (این همان مسئله‌ای است که باعث شروع شکایت‌های بث در خصوص مسائلی شد که هر دو آن‌ها می‌دانستند برای ایجاد این حد از پریشانی کافی نیست).

آلرژی انتقالی و پانیک ارتباطی او رشد کرند و او شروع کرد به این فکر که هیچکس به او اهمیت نمی‌دهد، او جذاب نیست، او لایق کمک و ملاحظه نیست، در ادامه خشم و ناراحتی بث او را به یاد مادرش می‌انداخت و انتقاد از خود را در او شدت می‌داد. او نمی‌خواست شبیه مادر عیب جوی خودش باشد و همچنین مردد بود که آیا ممکن است انتقادهای مادرش (خیلی شبیه به انتقادهای فرد) از او مبنی‌بر این‌که او، بث، خیلی وابسته است درست باشد. همه این‌ها ترکیب درماندگی و خشم و آرزو برای نزدیکی به کسی که به او آرامش داده و او را درک کند را افزایش می‌داد.

انتقال‌های درهم تنیده:

متأسفانه بث به منفی بودن خود ادامه داد درحالی‌که فرد (به‌درستی) معتقد بود که هم از نظر فیزیکی حضور دارد و هم پرهیزکارانه در برابر تمایلش به ابراز خشم یا مخالفت خود مقاومت می‌کند (چیزی که او تقریباً مطمئن بود همه چیز را بدتر می‌کند). این موقعیت فقط باورهای ریشه‌دار شده او مبنی‌بر اینکه “هیچ کاری نمی‌شود کرد” و “همه چیز تقصیر بث است” را تأیید می‌کرد. هم‌زمان غیبت هیجانی مداوم باعث تأیید دیدگاه بث می‌شد که او اهمیتی نمی‌دهد. این مدل رقص فاصله گیرنده-تعقیب‌کننده در آن‌ها همراه با انتقال‌های درهم‌تنیده تأییدکننده منفی آن‌قدر ادامه پیدا می‌کند تا از کنترل خارج شوند، هر دو تسلیم شوند و در مورد خود، یکدیگر و ازدواجشان احساس بدتری پیدا کنند.

در چرخه منفی آن‌ها، ناکامی، خشم و احساس قربانی بودن فرد منجر به مشاجره بر سر بعضی از چیزهایی که بث گفته بود، می‌شد و آنها برای مدت کوتاهی یک زوج متخاصم می‌شدند. زیرا این‌گونه حمله متقابل چیزی نبود که بث انتظارش را داشته باشد و چون حمله متقابل متعاقب فرد احساس محرومیت و دفاعی بودن بث را بیشتر تشدید می‌کرد، بث در گوش‌دادن به فرد مشکل داشت و تلاش می‌کرد انتقادات او را با پریدن وسط حرف‌های او، ساکت کند. حمله متقابل دفاعی بث به‌سرعت برای همیشه فرد را خاموش می‌کرد.

انتقال متقابل:

مثل همیشه سعی کردم تصور کنم که به‌جای هر یک از زوجین هستم، و در احساس‌کردن این‌که هر یک از آن‌ها چطور رنج می‌کشیدند هیچ مشکلی نداشتم، بث از فاصله‌گرفتن فرد و فرد از حملات بث به‌خاطر ناامید کردن او. من به‌عنوان یک درمانگر جوان‌تر، احتمالاً طرف بث را می‌گرفتم (فرد تعقیب‌کننده) کسی که مثل تخصص من مدافع یک گفتگو درمانی است. اما سال‌ها تجربه در این حرفه به من آموخته است که فاصله گیرنده نیز سهم خود را از حقیقت دارد و صحبت‌کردن (بدون کمک از بیرون) اغلب تنها اوضاع را بدتر می‌کند. با ارتباط برقرار کردن با رنج آن‌ها و با موضع خنثی نسبت به مشارکت‌های هر یک، من از نظر هیجانی از موضع مناسبی جهت تلاش برای کمک برخوردار بودم.

برچسب زدن به مشکل سیستماتیک:

اولین مداخله من شناسایی مؤلفه‌های چرخه معیوب آن‌ها بود. من به عناصر خودکامبخش اشاره کردم و جایگزین‌هایی را پیشنهاد دادم که می‌توانند جایگزین باورهای منفی آنها شوند. اساساً تعامل آنها را همان‌طور که در بالا انجام دادم، برای آنها باز-روایی کردم. این روایت دوباره روی این نکته تأکید می‌کند که کلیت منفی از جمع اجزایی که هیچ‌یک از زوجین را نمی‌توان به‌تنهایی برای آن‌ها سرزنش کرد، بزرگ‌تر است و بحث درباره اینکه چرخه از کجا شروع می‌شود بی‌فایده است و امید داشتم بتوانیم همگی قوایمان را علیه یک دشمن مشترک که همین فرایند چرخه‌ای است، جمع کنیم.

ملایم سازی به دنبال به اشتراک گذاشتن خانواده مبدأ:

همان‌طور که اتحاد ما رشد می‌کرد و مشارکتی‌تر می‌شد، تلاش کردم به هرکدام از آن‌ها کمک کنم تصاویر منفی هسته‌ای خود را شناسایی کنند و آن را با همسر خود به اشتراک بگذارد، تا شاید او بیشتر همدرد باشد به‌جای آن که آزرده‌خاطر شده یا احساس یأس کند. در یک جلسه که بعداً مشخص شد یک نقطه عطف بوده، فرد درباره ریشه‌های نیازش به احساس خودکفایی و استیصالش در خصوص ارتباط برقرار کردن و کمک به دیگران به ما گفت. اخیراً از نظر شغلی تحسین شده بود و باعث شد به یاد بیاورد که پدر غایب و سخت‌گیرش هیچ‌وقت در فارغ‌التحصیلی‌های خاطره‌انگیز (او در دبیرستان و کالج شاگرد اول کلاس بود) یا رویدادهای ورزشی او (او یک کشتی‌گیر موفق بود) شرکت نکرده بود و بعد به یاد آورد که مادرش به بعضی از آن‌ها آمده بود. سپس فرد از توصیف اینکه چطور مادرش خودش را علی‌رغم افسردگی عمیق مجبور به این کار می‌کرده، به گریه افتاد. این موضوع به یادش آورد چطور در دبستان از اینکه به خانه بیاید اجتناب می‌کرده، تا وارد خانه‌ای نشود که در آن مادرش با افسردگی روی تخت دراز کشیده بوده و به تلاش‌های او برای بهتر کردن حالش پاسخ نمی‌داد و گاهاً پدرش را سرزنش می‌کرد که اکثر اوقات سر کار بود. شنیدن توصیف این رویدادها توسط فرد، مهربانی ذاتی بث را برانگیخت و به او کمک کرد تا وقتی فرد به‌خاطر رنج خودش از او فاصله می‌گرفت، از آن برداشت شخصی نکند. بث فرد را درحالی‌که هق‌هق می‌کرد و می‌گفت که چطور دست از تلاش کردن برای لمس کردن و لمس شدن توسط او برداشته، در آغوش گرفت.

در جلسات بعدی، وقتی بث درباره تجارب مشابه خود با والدینش که علاقه‌ کمی به او نشان می‌دادند و زمانی که به کمک نیاز داشت پاسخگویی کمی نشان می‌دادند، صحبت می‌کرد فرد با همدلی گوش می‌داد. این ملایم سازی که ویژگی منحصر به درمانی است که به لایه‌های عمیق‌تر از آسیب هیجانی دست‌یافته، دیدگاه (انتقالی و کنش‌نمایی شده) آنها از یکدیگر و خودشان را دگرگون کرده و، در طول زمان پیوند زناشویی آن‌ها را تا حد زیادی تقویت نمود. پیشرفت آن‌ها وقتی مشخص شد که فرد به‌خاطر کارش به خارج شهر رفت و بث توانست اضطراب جدایی خود را مدیریت کند. همان‌طور که آنها نسبت به خود و دیگری بینش کسب می‌کردند چرخه تعقیب‌کننده-فاصله گیرنده آن‌ها کم‌رنگ می‌شد. تنها بعدازاین بود که ما توانستیم به حل بعضی از اختلاف‌نظرهای درازمدت آنها در حوزه تربیت فرزندان، مالی و سکس بپردازیم. همچون اغلب زوج‌هایی که به جستجوی درمان برمی‌آیند، تلاش برای حل‌وفصل اختلاف‌نظرها بر سر چنین مشکلاتی باید تا زمانی که توجه به مسائل پنهانی عمیق‌تر، چرخه‌های تعاملی منفی را به چرخه‌های مشارکتی‌تری دگرگون کرده باشد، به تعویق بیفتد.

همانندسازی فرافکنانه:

همانندسازی فرافکنانه لنز دیگری را به ما ارائه می‌دهد تا از خلال آن به تعارضات و ناراحتی‌های مزمن زناشویی از منظر روان‌تحلیلی نگاه کنیم. با وجود اینکه در گذشته همانندسازی فرافکنانه صرفاً یک نشانه از اختلالات شخصیت جدی در نظر گرفته می‌شد اما امروزه مشخص شده که در افراد سالم‌تر و در روابط پریشان هم احتمال دارد، دیده شود.

همانندسازی فرافکنانه به‌عنوان دفاع بین فردی:

همانندسازی فرافکنانه یک‌شکل از دفاع بین فردی است که در آن افراد دیگر آن را به کار می‌گیرند تا به آنها در تحمل وضعیت‌های روانی درون‌فردی دردناک خودشان کمک کنند. این موضوع در تضاد با دفاع‌های کاملاً درون‌روانی مثل واپس‌رانی قرار دارد که در آن‌ها دیگران به این شیوه مورد سوءاستفاده قرار نمی‌گیرند. در یک‌شکل معمول همانندسازی فرافکنانه یک تعارض درونی تبدیل به موضوعی بین‌فردی به‌عنوان نزاعی بین دو همسر می‌شود: “من می‌خواهم یک ماشین بخرم اما به نظرم باید پولم را ذخیره کنم” تبدیل به “من یک ماشین جدید می‌خواهم اما همسرم فکر می‌کند باید پولمان را ذخیره کنیم” می‌شود. در شکل دیگری از همانندسازی فرافکنانه مراجع یک خودارزیابی آزاردهنده را برونی‌سازی می‌کند: “من نگرانم که زیادی وابسته باشم” تبدیل به “او چیزی که لایقش هستم را به من نمی‌دهد” می‌شود. در هر دو حالت همانندسازی فرافکنانه فرد فرافکن در حفظ آگاهانه یک دیدگاه پیچیده و متعارض یا به‌اندازه کافی خوب از خودش و دنیا ناتوان است و بنابراین واقعیت‌های پیچیده یا احساسات را به اصطلاحات سیاه‌وسفید و همه یا هیچ دوپاره می‌کند. از این نقطه‌نظرِ بهتر، بسیاری از زوجین دچار تعارض می‌توانند را می‌توان به این صورت دید که در حال جنگ با یکدیگر هستند تا طرف مقابل خود را مجبور به پذیرفتن عنوان «شخص ناکامل» کنند. نقشی شرم‌آور که هر دو بسیار تلاش می‌کنند آن را برونی‌سازی کرده و مثل یک سیب‌زمینی داغ ازاین‌دست به آن دست بیندازند.

همانندسازی فرافکنانه به‌عنوان سناریوهای ناخودآگاهانه کنش‌نمایی شده:

بیشتر روان‌شناسی‌های عمقی ادعا می‌کنند که افراد نه‌تنها ناخودآگاهانه بر اساس تجارب گذشته و نیازهای جاری خود دیگران را سوء تفسیر می‌کنند بلکه همچنین ناخودآگاهانه تلاش می‌کنند روابط نقش خاصی را بر اساس این تجارب و نیازها، عملی کرده یا کنش‌نمایی کنند.. برای دستیابی به این هدف در سومین نوع از همانندسازی فرافکنانه افراد دیگران را دعوت می‌کنند یا به آنها القا می‌کنند که نقش‌هایی را در ساخته‌های دراماتیک زندگی واقعی آنها بازی کنند. درحالی‌که همگی می‌دانند کودکان دغدغه‌های درونی خود را در بازی کنش‌نمایی می‌کنند و بزرگسالان این کار را در زندگی جنسی خود معمولاً انجام می‌دهند اما همه به‌خوبی نمی‌دانند که بزرگسالان این کار را در یک حالت پنهان‌تر، در تبادلات روزانه خود هم انجام می‌دهند.

این شکل از همانندسازی فرافکنانه تا حدی با تلاش برای صرفاً رها شدن از قسمت‌های غیر قابل پذیرش خود متفاوت است. چراکه دربرگیرنده بازیگران در نمایش‌هایی است که از شروع نامطمئن به سمت سرانجام‌های دلخواه مثبت حرکت می‌کنند. اضطراب و امید در یک ملغمه به هم آمیخته‌اند که ممکن است به شیوه‌های متفاوتی از سناریوهایی که در آن حالات روانی خاص، انکار می‌شوند اما هنوز در نزدیکی خودمان نگه داشته می‌شوند، انرژی‌زا و مسحورکننده باشند. بیشتر هیجان‌های «بهنجار» زندگی از این‌چنین ماجراجویی‌هایی نشأت می‌گیرند همچون زمانی که یک کوهنورد یا یک ورزشکار آخر هفته‌ای که به دنبال تأیید شایستگی خود در یک فعالیت چالش‌برانگیز هستند. با‌وجود این، در کنش نمایی‌های غیرانطباقی‌تر، زمانی که نمایشنامه موجود در برگیرنده آرزوی تأیید دوست‌داشتنی بودن یک همسر به یک همسر فاصله گیرنده یا تأیید شایستگی به یک رئیس شکاک است، کمک به مراجعان جهت رهاکردن کشش قوی این‌چنین سناریوهایی و رفتن به سمت تبادلات یا پارتنرهای پاداش‌دهنده‌تر چالش‌برانگیز خواهد بود. این شکل از همانندسازی فرافکنانه به توضیح بعضی از «قراردادهای زناشویی» که در آن‌ها مراجعین به دنبال آن هستند که همسران کار ناتمام آنها را حل‌وفصل کنند یا نقایص روان‌شناختی جاری آن‌ها را مدیریت کنند، کمک می‌کند.

در هرکدام از انواع همانندسازی فرافکنانه، این دفاع همسران را وادار به ایفای نقش‌های تعیین‌شده می‌کند که در صمیمیت زوجین، حل مسئله و رفاه حالشان اختلال ایجاد می‌کند.

گام‌های تشکیل‌دهنده همانندسازی فرافکنانه:

همانندسازی فرافکنانه با دو گام که از لحاظ نظری قابل جداسازی هستند آغاز می‌شود ۱- فرافکنی (انتقال). ۲ -رفتارهایی که احتمالاً رفتارهای همخوان با آن فرافکنی را در دیگری برمی‌انگیزد (در اینجا دیگری همسر است). در قدم‌های بعدی یک یا دو همسر ممکن است با آنچه فرافکنی شده است همانندسازی کنند و بعد مطابق با آن رفتار کنند.

به‌خاطر داشته باشید زمانی که همسر -گیرنده- نه‌تنها به‌عنوان بخشی غیر قابل پذیرش از خود سوءبرداشت می‌شود بلکه در حقیقت به‌خاطر فشار وادار کننده همسر واقعاً شروع به احساس کردن و رفتار کردن مطابق آن می‌کند (یعنی با آن همانندسازی می‌کند)، فرایند همانندسازی فرافکنانه فراتر از انتقال (ادراک تحریف شده) است. برای مثال وقتی به نامزدی که سابقاً آرام بوده است مکرراً گفته می‌شود که از نظر اجتماعی مضطرب است ممکن است به خودش شک کند و این تردید ممکن است رفتار مضطربانه و از نظر اجتماعی ناشیانه را تولید کند.

درمانگران مکرراً مشاهده می‌کنند که زوجین صرفاً به‌صورت غیرواقع‌بینانه از پیامدهای خاص نمی‌ترسند؛ آن‌ها معمولاً این پیامدها را فرامی‌خوانند. ما زمانی با این امر مواجه شدیم که مفهوم انتقال‌های درهم‌تنیده را به بحث گذاشتیم و دیدیم که چگونه ترس‌ها و دفاع‌های هر شخص شعله‌های ترس‌ها و دفاع‌های طرف مقابل را در یک رقص ناسازگارانه فزاینده مشتعل می‌کند. همانندسازی فرافکنانه یک مکانیزم جایگزین فرعی است که مسبب پیامدهای است که مراجعین به‌صورت آشکارا از آن شکایت می‌کنند. همچون انتقال‌های درهم‌تنیده، دفاع‌های مراجع ظاهراً پیامدهای ناخوشایندی را به بار می‌آورند اما در این مورد، یک مزیت روان‌شناختی افزوده به این فرایند نیرو می‌بخشد.

نگه‌داری گیرنده: همانندسازی فرافکنانه وقتی شروع می‌شود که یک نفر در پذیرش یا “نگه‌داری” شیوه‌ای از احساس کردن یا فکر کردن درباره خود و دنیایش ناتوان باشد. ما می‌توانیم اتفاقات بعدی را از طریق تشخیص اینکه چگونه گیرنده‌ها احساسات فرافکنی شده/القا شده یا طرح‌های شخصی را مدیریت می‌کنند، دسته‌بندی کنیم (نه تو آن فرد بی‌توجه هستی). از زمان بی‌یان، روان تحلیل‌گران تأکید کرده‌اند که اگر درمانگرِ دریافت‌کننده بتواند فرافکنی را نگه‌داری کند، آن را متابولیزه کرده و سپس آن را به‌صورت قابل مدیریت‌تری به خود مراجع فرافکنی کننده، برگرداند، مراجع می‌تواند در ظرفیتش برای تحمل وضعیت روانی فرافکنی شده، رشد کند. به همین طریق همسری که از نظر عاطفی توانمند و همدل مانده می‌تواند وقتی‌که زوجین در حالات پریشانی درونی غرق شده‌اند کمک کند.

القائات حاصل از انفعال: یک انتقاد متداول به همانندسازی فرافکنانه به‌عنوان یک مفهوم این است اگر کاملاً ماوراء طبیعی نباشد، می‌تواند رازآلود به نظر برسد. دقیقاً چطور افراد قسمت‌هایی از خودشان را در دیگری جای می‌دهند یا قرار می‌دهند یا آنها را برمی‌انگیزند تا با بخش‌هایی که از آنِ خودشان نیست همانندسازی کنند؟ چگونه القائات به دست می‌آیند؟ به‌وسیله تله‌پاتی؟ نه! در همانندسازی فرافکنانه بخش اعظم نیروهای اثرگذار غیرکلامی هستند – در لفافه هستند – و به‌واسطه انفعال حاصل می‌شوند. این موضوع نه‌تنها مشاهده آن را مشکل‌تر می‌کند بلکه کار القاکننده‌ها را هم برای انکار آن آسان‌تر می‌کند. غیاب حمایت هیجانی معمولاً باعث بدتر شدن ناامنی، تنهایی یا خشم نارسیسیستی می‌شود. فقدان نسبی نگرانی در موقعیت خطرناک معمولاً باعث افزایش نگرانی در سایر افرادی که حضور دارند، می‌شود (من برای منتقل کردن این اندیشه به مراجعان از آن‌ها می‌خواهم که احساس سرنشین یک خودرو که در یک جاده تاریک و طوفانی است را تصور کنند که همراه راننده‌ای است که با سرعت رانندگی می‌کند و نسبت به خطر بی‌اعتنا رفتار می‌کند).

ازآنجایی‌که کوری روان‌شناختی، عدم پاسخگویی و انفعال اغلب مکانیزم‌های القا هستند، القاکننده‌ها مشخصاً احساس می‌کنند به‌غلط توسط گیرنده‌ها متهم شده‌اند (به‌درستی اشاره می‌کنند که هیچ کار اشتباهی انجام نداده‌اند) و فکر می‌کنند نباید مسئولیت واکنش‌های همسرشان به دوش آنها گذاشته شود. این مسئله آن‌ها را قادر می‌سازد که خودشان را به‌عنوان قربانی‌های سرزنش‌ناپذیر آسیب روان‌شناختی همسرشان ببینند. به‌علاوه ازآنجایی‌که آن‌ها نمی‌توانند هیچ‌یک از کارهایی که انجام داده‌اند و باعث رنجش همسرشان شده را ببینند، حتی بیشتر قانع می‌شوند که همسرشان واقعاً تجسم آن چه از آن می‌ترسند است. به‌هرحال، آن‌ها مرتکب گناه (القاء) حذف می‌شوند.

القائات: با انگیزه و بی‌انگیزه

یک سؤال متداول در مباحث بالینی این است که آیا مراجع انگیزه یا نیتی ناخودآگاه برای برانگیختن پیامدهای عذاب‌آور تجربه شده در درمانگر یا همسرش دارد یا نه (افسردگی-اضطراب، عملکرد ضعیف). یک انتقاد متداول از مفهوم همانندسازی فرافکنانه این است که حامیان آن، مثل دیکس و ویلی، بی‌درنگ و بی‌چون‌وچرا مراجعان را به‌مثابه افرادی می‌بینند که به‌صورت ناخودآگاه با نیت ایجاد این نتایج در حال تبانی هستند. برای این‌که حق این انتقادها پایمال نشود و جهت روشن ساختن موضعم، من بین القای بدون انگیزه و القای با انگیزه تفاوت قائل می‌شوم و تنها دومی برای همانندسازی‌های فرافکنانه واجد صلاحیت است. در القائات بدون انگیزه علی‌رغم اینکه رفتار مراجع در برانگیختن رفتار عذاب‌آور در همسرش مؤثر است اما این پیامد هیچ منفعت هیجانی برای مراجع ایجاد نمی‌کند. اتفاقاً برعکس، این موارد شامل “فرایندهای طعنه‌آمیز” هستند که در آن‌ها مراجع دقیقاً مخالف آن چیزی را که آرزویش را دارد، برمی‌انگیزد. شوهری که همسرش را به‌خاطر اینکه چراغ‌ها را روشن می‌گذارد، اذیت می‌کند ممکن است آن‌قدر رنجش تولید کند که همسرش دفعات بیشتری فراموش کند چراغ‌ها را خاموش کند و یک همسر تعقیب‌کننده که از رها شدن می‌ترسد ممکن است فاصله‌گیری بیشتری را در شوهرش برانگیزد. در این موارد زمانی که سناریوهای ترسناک به‌صورت خودسرانه یا طعنه‌آمیز رخ می‌دهند بهترین کار آن است که فرض کنیم نتیجه ناشی از همانندسازی فرافکنانه نیست بلکه حاصل رفتار ناسازگارانه‌ای است که نتیجه معکوس داده است.

در مقابل بعضی از پیامدهای القا شده به نظر می‌رسد دارای نیت ناخودآگاه بوده و به‌صورت ناخودآگاه پاداش دهنده هستند، حتی زمانی که درعین‌حال موضوع شکایت باشند. درحالی‌که القائات بدون انگیزه سناریوهای ناخواسته‌ای را توصیف می‌کنند که افراد با فرضیات اشتباه و رفتار ناسازگار آنها را ایجاد می‌کنند. نام همانندسازی فرافکنانه باید به سناریوهایی اطلاق شود که مزیت یا هدف ناخودآگاهانه دارند.

این تمایز، میان القائات آگاه و ناخودآگاه، صرفاً به لحاظ معنایی نیست. زمانی که مراجعان مکرراً خودشان را بدون قصد و غرض در موقعیت‌های دردناک قرار می‌دهند، باید روی آن کار کنیم، که شامل کمک به گیرنده‌ها برای مقاومت نسبت به واکنش‌های بازتابی آن‌ها می‌شود. پاول واچل به‌صورت متقاعدکننده‌ای سال‌ها روی نقش حیاتی این القائات ناخواسته رفتار منفی در گیرنده‌ها تأکید کرده است. گیرنده‌هایی که حالا تبدیل به “همدستان” ضروری برای نگهداری باورهای بیمارگونه (انتقالی) مراجع شدند. با ‌وجود این، برای حفظ این موقعیت‌ها یک ترجیح هیجانی دارند، درمانگران با چالش بزرگ‌تری روبرو خواهند بود یعنی آشکار ساختن و اصلاح انگیزه‌هایی که مانع بهبود می‌شوند.

با وجود اینکه سر در آوردن از پویش‌های حقیقی در لحظه، چالش‌برانگیز خواهد بود، بهتر است تلاش کنیم به‌جای اینکه در جهان زیادی ساده شده درمانگرانی زندگی کنیم که بدون تأمل، فرض می‌کنند که مراجعان‌شان یا همیشه به‌صورت تصادفی کارهایی را انجام می‌دهند (بهترین کاری که می‌توانند را انجام می‌دهند) یا همیشه با نیت ناخودآگاه خودش را به اینجا می‌کشاند (هیچ نیت خوبی ندارد).

توضیحات مربوط به شکست در ملایم‌سازی:

همانندسازی فرافکن برای شکست برخی مراجعان در ملایم‌سازی هنگامی‌که همسرشان آسیب‌پذیری‌های خود را افشا می‌کند، توضیح دیگری ارائه می‌دهد. شکست در همدلی می‌تواند دقیقاً ناشی از همان نیروهایی باشد که در گذشته مسبب یک همانندسازی فرافکنانه شده‌اند. ازآنجایی‌که ناتوانی فرد فرافکن برای نگه‌داری یک احساس در وهله اول منجر به قرار دادن آن در همسرشان شده است، نباید غافلگیر شویم که وقتی همسرشان این احساسات را دوباره با خودشان مطرح می‌کند، در پذیرش آن شکست بخورند.

مورد ذیل نشان می‌دهد چگونه یک نفر می‌تواند با همانندسازی – و به‌صورت کلی‌تر، از نظر روان‌تحلیلی – برخورد کند؛ در اینجا، با همسری که برای دفاع در برابر شرم از همانندسازی فرافکنانه استفاده می‌کند.

ریچل و مت: برخورد با همانندسازی فرافکنانه

ریچل ۴۰ ساله کمی بعد از یک شکست کاری برای مشاوره خانواده مراجعه کرده و شکایتش این بود: شوهر من به من احساس بدی می‌دهد! ریچل در آستانه جدایی از مت بود، شوهری که از نظر او تأمین‌کننده خوبی نبود و در تخت هم تعریف آن‌چنانی نداشت. شکایت او در درجه نخست این بود که درآمد او – با وجودی که به بیش از شش رقم می‌رسید (درآمد میلیون دلاری) – اما هرگز آن چیزی که ریچل می‌خواست نبوده و از همسران بسیاری از دوستانش نیز کمتر بود. گرچه ریچل می‌دانست که مت او را واقعاً دوست دارد، زمانی که او معتاد به مواد بود خیلی حمایتگر بوده است و در کشمکش‌های او با خانواده‌اش به او کمک بزرگی کرده بود، اما حالا مطمئن بود که نباید هیچ‌وقت با او ازدواج می‌کرد.

فهمیدن اینکه اهانت‌های ریچل به شوهرش فرافکنی شرمی است که بعد از شکست کاری احساس کرده، کار دشواری نیست. در واقع فهمیدنش آن‌قدر ساده به نظر می‌رسید که من باید بر روی نگه‌داری انتقال متقابل منفی اولیه خودم نسبت به او به‌عنوان یک غرغروی بی‌احساس حق‌به‌جانب سخت کار می‌کردم. اهانتی که من حالا بسیار تلاش می‌کردم آن را نگه‌داری کنم، تا حدی به‌واسطه شکست ریچل در تصدیق ناعادلانه بودن آشکار نتیجه‌گیری‌های او ایجاد شده بود – یک القا از طریق انفعال.

اما اهانت ریچل به یک فرافکنی دفاعی محدود نمی‌شد. حملات پرسروصدای او عملکرد واقعی مت در کار و در تختخواب را تضعیف می‌کرد چراکه باعث تشدید اضطراب عملکردی او می‌شد. به‌ویژه، ناامنی فزاینده او منجر به پرهیز از پذیرفتن ریسک بازاریابی برای کسب‌وکار جدیدش شد چراکه از طرد مشابه با آنچه هر روز در خانه تجربه می‌کرد، می‌هراسید. او همچنین از نزدیک شدن به همسرش برای سکس دوری می‌کرد چون نعوظ‌های او با مشکل مواجه شده بود. دفاع ریچل در برابر شرم و عملکرد شکست‌خورده خود، در القای همین کیفیت‌ها در مت موفق عمل کرده بود.

با شروع درمان، مت به‌ندرت در جلسات حرکت یا صحبت می‌کرد و زبان بدن خمیده‌اش فریاد می‌زد: “بازنده”. مت احساس شرم می‌کرد و وقتی‌که ریچل او را به‌صورت ناخوشایندی با یک افسر ارتش دارای اعتمادبه‌نفس که توجه‌اش را جلب کرده بود، مقایسه می‌کرد، در دفاع از خودش ناتوان بود. همان‌طور که من نشسته بودم و او را تماشا می‌کردم تلاش کردم او را در حال بازاریابی برای یک کسب و کار تصور کنم. نه می‌توانستم او را تصور کنم که تمام جراتش را برای گرفتن تماس‌های لازم جمع کند نه می‌توانستم تصور کنم یک مشتری کسب و کارش را به او بسپارد و به او اعتماد کند. در همه اینها به نظر می‌رسید مت باور همسرش را (فرافکنی و القا شده) مبنی‌بر اینکه او یک مرد به‌دردنخور است، تصدیق می‌کند.

مداخلاتی که کمک کردند این فرایند همانندسازی فرافکنانه را معکوس کنیم شامل: کمک به ریچل برای پذیرش (قبول کردن و نگه‌داری) شرمش درباره شکست در شغلی که آرزو داشت زندگی‌اش را عوض کند و درآمدش را افزایش دهد بود. به‌تدریج که او به من احساس اطمینان می‌کرد ما متوجه شدیم که ریچل احساس شرم فوق‌العاده شدیدی هم درباره سوءمصرف مداوم و مخفی داروهای تجویزی داشت -یک درمان خانگی دفاعی، جدا از استفاده او از همانندسازی فرافکنانه، که نتیجه عکس داده بود و اضطراب شرم‌برانگیزی که باید پنهان می‌ساخت را تشدید کرده بود.

همان‌طور که ریچل ناکامی و شرم خود را در مورد شکست شغلی و سوءمصرف دارو افشا می‌کرد همدلی، تشویق و حمایت محسوس مت کمک کرد این احساسات را نگه‌داری کند و بنابراین نیاز او را برای دفاع از خودش به‌وسیله همانندسازی فرافکنانه را کاهش داد. بیشتر از آنچه من به‌عنوان یک درمانگر که حق‌الزحمه دریافت می‌کند، ممکن بود در درمان انفرادی انجام دهم، شوهرش توانست یک تجربه اصلاحی هیجانی فراهم کند که با انتظارات انتقالی او از شرمنده شدن همان‌طور که در کودکی توسط پدرش اتفاق می‌افتاد، مواجه شود. همان‌طور که عزت‌نفس ریچل زیادتر می‌شد امیدوارتر شد و خط کاری جدیدی را شروع کرد که در نهایت هم‌نشینی، عزت‌نفس و درآمد را به همراه داشت. این مزایای واقعی همراه با نزدیکی دوباره به‌دست‌آمده با مت، به او کمک کرد نقاط قوت کار جدیدش را ببیند، گرچه به‌اندازه کار قبلی او که شکست‌خورده بود از جایگاه بالا و پرستیژ برخوردار نبود.

همچنین تلاش کردم به ریچل کمک کنم کمتر درباره محدودیت‌های واقعی مت که بیشتر روی دیگر سکه نقاط قوت قابل‌توجه او بودند، احساس شرم کند: درحالی‌که مت مرد آلفای رقابت‌گری نبود که او فکر می‌کرد ترجیح می‌دهد، ولی به شدت به‌عنوان یک همسر و پدر دوست‌داشتنی و صبور بود. با کاهش اهانت‌های ریچل و ظهور قدردانی صادقانه او، خلق مت بهتر شد و حالت بدنی او از خمیدگی درآمد. او با اعتمادبه‌نفس بیشتر به دنبال بازاریابی شغلی رفت که منجر به موفقیت‌های کاری بزرگ‌تر شد. تحت فشار القایی کمتر برای شکست خوردن، او موفق‌تر شد.

با ادامه این چرخه شرافتمندانه، اعتمادبه‌نفس درحال‌رشد مت خلق او را بهتر از قبل نمود. این به او اجازه می‌داد زمانی که ریچل نه‌تنها به‌خاطر کارش بلکه به‌خاطر ظاهر بدنی و کارکردش به‌عنوان یک دختر و یک مادر مردد می‌شد، برای او حمایت هیجانی حقیقی فراهم آورد. احساس حمایت شدن بیشتر از طرف مت باعث شد ریچل نیاز کمتری به برون سازی خودانگاره منفی خود داشته باشد. زندگی جنسی آنها نیز بهبود پیدا کرد، گرچه ریچل باید نقش آغازگری خود را در اکثر روابط جنسی‌شان می‌پذیرفت. چرخه ایجادکننده شرم و اهانت‌آمیز که آن‌ها را به درمان آورده بود نه‌تنها از بین رفت بلکه با نشان‌دادن خوشحالی بیشتر و افتخار کردن به یکدیگر، و اعتماد فزاینده در تماس‌های جنسی که از این احساس امنیت، حمایت و سعادت نشئت گرفته بود، با یک چرخه دوطرفه حمایتگرانه و مثبت جایگزین شد.

۱۵ سال بعد وقتی ریچل جهت کمک برای مقابله با بالا رفتن سن والدینش از من مشاوره گرفت، فهمیدم که این دستاوردها نه‌تنها در برابر گذر زمان بلکه در برابر چالش‌های محیطی بزرگ هم دوام آورده‌اند. به نظر می‌رسد تمرکز بر همانندسازی فرافکنانه ماده شفابخش اصلی بود که این زوج را از اهانت و نزدیکی به جدایی به سطوح بالای احترام متقابل، ارتباط صمیمانه و قدردانی عاشقانه رسانده است.

پذیرش:

به‌خاطر پژوهش‌ها و مقالات جیکوبسون و کریستیانسن، زوج‌درمانگرها مجاب شدند که تلاش برای دستیابی به پذیرش را به‌عنوان یک هدف درمانی مهم ببیند تا آنجا که اسپرنکل، دیویس و لیبو فهمیده‌اند که “محترم شمردن تفاوت‌های یک زوج، یک نقطه پایان مشترک” در بیشتر مکاتب زوج‌درمانی است.

ابزاری برای مشکلات غیرقابل‌حل:

مداخلاتی که با هدف پذیرش انجام می‌گیرند، نسبت به آنهایی که به زوج‌ها می‌آموزند که بر سر تفاوت‌هایشان مذاکره کنند، به‌وسیله کمک به زوجین برای ابراز شفاف‌تر و کمتر توهین‌آمیز نیازهایشان درمانگران را به مسیری متفاوت هدایت می‌کنند. در عوض درمانگران به زوجین در پذیرفتن یا نگه‌داری تفاوت‌ها و مشکلات مزمن که ممکن است هیچگاه تغییر نکنند، کمک می‌کنند. مسائلی که گاتمن و گاتمن آنها را “مشکلات همیشگی” یا “غیرقابل‌حل” و جیکوبسون و کریستیانسن آنها را “تفاوت‌های سازش‌ناپذیر” می‌نامیدند. به‌وسیله کم‌رنگ کردن مدل غیرهمکارانه پرخاشگری منفعلانه، کمک به مراجعان برای این‌که تلاش‌های خود را برای تغییر دادن آنچه تغییرناپذیر به نظر می‌رسد، رها کنند، گاهی (به‌صورت متناقض) به تغییرات دلخواه منجر می‌شود. اما حتی وقتی‌که تغییرات، قریب‌الوقوع نیستند، پذیرش به ناپدید شدن آنچه معمولاً تبدیل به سمی‌ترین ویژگی ازدواج یک زوج می‌شود، کمک می‌کند: مسئله مشکلات تغییرناپذیر نیست، بلکه درگیری مداوم بر سر این مشکلات است.

همچنین گفتگو درباره چگونگی نگه‌داری مشکلات غیرقابل‌حل فرصت‌هایی را برای صمیمیت و پیوند زناشویی ایجاد می‌کند. درحالی‌که زوجین ممکن است بر سر این‌که چقدر رفت‌وآمد کنند یا چه چیزی «دیر کردن» به‌حساب می‌آید، هیچگاه به توافق کامل نرسند، اما گفتگو درباره این مشکلات پایدار، به این دلیل که در آن زوجین کشمکش‌ها و دیدگاه‌های خود را در خصوص تفاوت‌هایشان به اشتراک می‌گذارند، صمیمانه احساس خواهد شد. مطمئناً این در جهت نوعی از «تغییر» برای زوجین پیش می‌رود اما این تغییر، تغییری بسیار متفاوت است.

تسهیل کردن پذیرش:

بسیاری از مداخلات می‌توانند پذیرش را تسهیل کنند که من در اینجا فقط به بعضی از آنها اشاره می‌کنم؛ مهم‌ترین آنها کمک به مراجعین برای شناخت و پذیرش خود است تا از سرزنش همسرشان برای ناکامی‌های خود دست بردارند. تفسیر همانندسازی فرافکنانه به طور ویژه مثمر ثمر است، همان‌طور که برای ریچل و مت مفید بود. به طور کلی‌تر تمام تلاش‌های مبتنی بر روان‌پویایی ما برای کمک به مراجعان در جهت شناخت بهتر خود و دیگری، به منظور آشکار کردن مسائل زیربنایی و همدلی واقعی را می‌توان به‌عنوان روش‌هایی برای تسهیل پذیرش آن چیزی که وجود دارد و سوگواری برای آن چه می‌توانست وجود داشته باشد، دید.

مراجعانی که از نقاط حساس روان‌شناختی (ترس‌های انتقالی) در خود و در همسرشان آگاه هستند، پذیرش بیشتری را نسبت به خود و همسرشان نشان خواهند داد. همسرانی که آلرژی‌های بیمارگونه خود را به رسمیت می‌شناسند کمتر پافشاری می‌کنند که همسرشان هرگز کاری را برعهده آن‌ها نمی‌گذارد که از پس آن برنیایند و در عوض مسئولیت شخصی را قبول کرده و به‌صورت درونی برای تسکین رنج‌های شخصی خود کار می‌کنند. همسران درون بین این افراد هم تلاش نمی‌کنند آلرژی‌های همسرشان را برانگیزند و زمانی که همسرشان ناخواسته این کار را انجام دهند، کمتر شگفت زده و بی قرار می‌شوند.

همچنین ما می‌توانیم به مراجعان کمک کنیم که از انتظارات رمانتیک افراطی که شاید در اوایل ازدواج داشتند دست بردارند. برخی از این انتظارات پس از آرمانی ساختن رابطه در دوران خوش اوایل ازدواج پیش می‌آید، زمانی که زوجین متوجه می‌شوند با هم تفاوت‌هایی دارند که مدارا و مصالحه را ایجاب می‌کند. گاهی ما می‌توانیم به مراجعان کمک کنیم که متوجه شوند چیزی که در همسرشان به نظر ناراضی کننده می‌آید اغلب هم‌زمان ارزشمند نیز هست: شوهر سخت‌کوشی که با دیر به خانه آمدن همسرش را ناامید می‌کند، هم‌زمان شوهری است که می‌تواند هزینه تحصیل بچه‌ها را فراهم کند. زنی که به نظر می‌رسد درباره چگونگی تربیت بچه‌ها وسواسی است، هم‌زمان مادری است که بهترین معلم‌ها را برای آن‌ها پیدا می‌کند. به‌صورت کلی‌تر مسئله کمک به هر دوی مراجعین است تا بپذیرند هرگونه ویژگی‌های شخصیتی هم جنبه مثبت و هم منفی دارد و هر همسری نیز هم جنبه‌های مثبت دارد هم منفی.

در طی این مقاله که بر اساس نظریات روان پویشی است، تأکید بر روی تسهیل صمیمیت، پیوند و حل تعارض به‌وسیله کمک به مراجعان برای صحبت کردن در مورد نیازها و آسیب‌های عمیق‌تر بوده است. به همان ترتیب که این‌ها اتفاق می‌افتند، چرخه‌های تعاملی زوجین کمتر منفی و بیشتر حمایتی و همکارانه می‌شود. وقتی این اتفاق می‌افتد ارتباط بین فردی بهبودیافته (پیوند سلف‌ابژه) ناشی از آن به زوجین کمک می‌کند تا برای امیالی (که در مشکلات دائمی آن‌ها ظاهر می‌شود) که ممکن است هیچگاه برآورده نشوند، سوگواری کنند.

شاید مت هیچ گاه نر آلفای ثروتمندی که ریچل فکر می‌کرد نیاز دارد، نشود. اما احساس حمایت واقعی و ارتباط با او، باعث شد ریچل اصرار کمتری بر سر ارضای این خواسته‌های به‌خصوص داشته باشد. به طور مشابه ارتباط بهبودیافته در زوج تعقیب‌کننده-فاصله گیرنده به‌صورت معمول هر دو طرف را توانمند می‌سازد تا پیامدهای نه‌چندان عالی را تحمل کنند. تعقیب‌کننده‌هایی مثل بث حالا که به ارتباط صمیمانه‌تری دست‌یافته‌اند، به کمتر از آنچه آرزویش را داشتند رضایت خواهند داد، تا حدی به این دلیل که دیگر فاصله‌گرفتن همسرشان را به‌اندازه قبل به خود نمی‌گیرند… فاصله گیرنده‌ها مثل فرد بعدازاین که آموختند چطور شنونده‌های بهتری باشند، با درخواست صمیمیت احساس راحتی بیشتری می‌کنند که شامل پاسخ‌دادن به پیشقدم شدن همسرشان برای نزدیکی در مواقعی که شاید خودشان ترجیح می‌دهند تنها باشند، می‌شود.

یکپارچه‌سازی با رویکردهای دیگر:

با اینکه این مقاله به بررسی رویکردهای روان‌پویشی در زوج‌درمانی می‌پردازد، اعتقاد دارم مداخلاتی که در اینجا توضیح داده شده است، اگر در یک رویکرد جامع به زوج‌درمانی یکپارچه شوند بهتر جواب خواهند داد. حوزه زوج‌درمانی به‌ویژه به شیوه‌ای که توسط درمانگران آموزش ندیده اجرا می‌شود، به سمت یکپارچه‌سازی پیش رفته است و بسیاری از مدل‌های معاصر بینش‌های روان‌پویشی را با رویکردهایی از مدل‌های دیگر ادغام کرده است.

مهم‌ترین دسته‌بندی‌های الحاقات از رویکردهای سیستماتیک و رفتاری نشئت می‌گیرند. درحالی‌که همانندسازی فرافکنانه شکاف میان حوزه درون‌فردی و بین فردی را پر می‌کند، مفاهیم سیستماتیک کمکی می‌توانند به ما در درک پویایی‌های چرخه‌های تعاملی منفی و نیز تنش اجتماعی‌ای که زوج‌ها و خانواده‌ها تجربه می‌کنند، کمک کنند. نقش‌هایی همچون دنبال کننده یا تعقیب‌کننده یا دوری کننده از تعارض، دارای ویژگی‌های مستقل از بازیگرانی هستند که در این نقش‌ها، که کارکرد آن‌ها را محدود کرده و توضیح می‌دهند، گیر افتاده‌اند. خوانندگان احتمالاً متوجه شده‌اند که من زمانی از این مفاهیم استفاده کردم که می‌خواستم اشاره کنم: هرچه بث بیشتر تعقیب می‌کرد، فرد بیشتر عقب‌نشینی می‌کرد.

این طرح مشترک به نوبه خود بسیار از روان تحلیلی ارتودوکس فاصله دارد، نوعی از روان تحلیلی که مشکلات زناشویی را صرفاً ناشی از آسیب‌شناختی فردی زوجین می‌نگرد، آسیب‌شناسی‌ای که بهترین درمان آن، درمان فردی است. یکپارچه‌سازی تفکر فردی و سیستمی به ما اجازه می‌دهد از طریق مواجه کردن مراجع با مدارک متناقض از سمت همسرش در جلسات مشترک، قدرت منفرد آن را برای برانگیختن و اصلاح کردن انتقال‌های منفی شناسایی کنیم. همچنین به ما اجازه می‌دهد به‌صورت موردبه‌مورد بپرسیم که چه میزان از رفتار غیرانطباقی ناشی از روان‌شناسی، درون‌روانی است و چقدر توسط نیروهای بین فردی حفظ می‌شود.

ازآنجایی‌که یک رویکرد یکپارچه و سیستماتیک به زوج‌درمانی باید توجه به تنش‌های خاص و اتفاقات زندگی که خوشحالی را از بین می‌برند و بین دو نفر شکاف ایجاد می‌کنند را هم شامل شود، این موارد فهرستی طولانی دارند که برای مثال شامل چالش‌های مالی، بزرگ کردن نوجوان‌ها، کنار آمدن با بیکاری و بیماری جسمانی، و دست‌وپنجه نرم کردن با جنبه‌های زیان‌آور فرهنگ ما (نژادپرستی، تبعیض جنسیتی و همجنسگرایی ستیزی) می‌شود. کارکردن با این مشکلات علاوه بر درک روان‌پویشی مستلزم چیزهای بیشتری است و وقتی درمانگر قیود و محدودیت‌های متنوع در رفاه حال زوج را به رسمیت می‌شناسد و به مشکلات با برجسته کردن نقاط قوت و تاب آوری می‌پردازد، نتیجه بهتری دارد.

درحالی‌که هر رویکردی به روان‌درمانی می‌تواند به‌عنوان رویکرد آموزشی در نظر گرفته شود اما بیشتر طرفداران سنتی روانکاوی خودشان را تعلیم‌دهنده نمی‌بینند و در نتیجه صراحتاً مهارت‌های گوش‌دادن و صحبت کردن یا شیوه‌های بهینه برای حل مسئله یا وقفه انداختن در طی مشاجرات را آموزش نمی‌دهند. اما این مداخلات مدت زیادی است در زوج‌درمانی رفتاری اثربخشی نشان می‌دهند. همچنین رویکردهای رفتاری با درک روان‌پویشی هم‌افزایی دارند به‌طوری‌که تعامل امن‌تر و بهبودیافته به طور منظم، منجر به آشکارسازی مسائل پنهانی عمیق‌تر، فرافکنی کمتر و نامعتبر‌سازی ترس‌های انتقالی منفی می‌شود. همان‌طور که سگراوس اشاره کرده در بیشتر مشاجرات خانوادگی شیوه جستجوی تغییر رفتاری در همسر طوری پیش می‌رود که کمتر احتمال دارد همسر تغییر پیدا کند؛ بنابراین هر یک از زوجین می‌توانند این‌طور نتیجه‌گیری کنند که طرف مقابل غیرقابل‌تحمل است … هدف درمانگر مشخص‌کردن مشکل تعاملیِ به‌خصوص آنها و قرار دادن تجربه حل‌وفصل متفاوت مسائل در اختیار آن‌ها است.

همچنین زوج درمانگران می‌توانند از رویکردهای روایتی، ساختارگرایی اجتماعی، رویکردهای استراتژیک و شناختی-رفتاری که از نظر من ترکیبی از مداخلات اجتماعی، روان‌شناختی (روان‌پویشی) و رفتاری/آموزشی را فراهم می‌آورند، نیز ابزارهایی را بیفزایند.

نتیجه‌گیری:

آثار چاپی و مطالعات در حوزه روان تحلیلی معاصر و کاربست آن در زوج‌درمانی درحالی‌که پیچیده و متنوع هستند اما اشتراکات چشمگیری را در مسائل زیربنایی نشان می‌دهند.

در این مقاله من بحث را در پنج هدف درمانی عملی خلاصه کرده‌ام: مسائل زیربنایی، تجارب ذهنی متنوع، انتقال، همانندسازی فرافکنانه، و پذیرش. خوانندگانی که به مطالعه بیشتر در مورد رویکردهای روان‌پویشی معاصر در زوج‌درمانی علاقه‌مندند می‌توانند سری به کتاب‌های ذیل بزنند: برای جریان کلی رویکرد روان پویشی (Wachtel,2017)، برای رویکرد روان‌شناسی خود (Ringstorm,2014) و برای رویکرد التقاطی  .(Nielsen, 2016)

این مقاله با عنوان «Psychodynamic Couple Therapy: A Practical Synthesis» در Journal of Marital and Family Therapy منتشر شده و توسط حوریه رضایی ترجمه و توسط تیم تداعی ویرایش و در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.