skip to Main Content
ارتباط درمانگر با پول

ارتباط درمانگر با پول

ارتباط درمانگر با پول

ارتباط درمانگر با پول

عنوان اصلی: Show Me the Money
نویسنده: Kachina Myers
انتشار در: Contemporary Psychoanalysis
تاریخ انتشار: 2008
تعداد کلمات: 10 هزار کلمه
تخمین زمان مطالعه: 80 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

ارتباط درمانگر با پول

چکیده

حق‌الزحمه بیان‌گر میل روانکاو است. منازعات پولی میان بیمار و روانکاو، فرصتی عالی فراهم می‌آورد تا تعارض سوبژکتیویته‌ها آشکار و درک شود. در عوض، اجتناب از منازعات مرتبط با حق‌الزحمه می‌تواند به رکود درمان و فقر روانکاوی منجر شود. با وجود این، روانکاوان غالباً از این بحث می‌ترسند و اجتناب می‌کنند، چون می‌دانند که حق‌الزحمه به معنای دخالت سرزده‌ی نیاز خودشان است. دیدگاه خاص جسیکا بنیامین درباب بیناسوژگی نشان می‌دهد که معضل یا این/یا آن مربوط به نیازهای رقیب را می‌توان از طریق فرآیند کاوش هم این/هم آن حل و فصل کرد که بازشناسی متقابل را برقرار می‌سازد. به راستی مذاکرات مولد در مورد حق‌الزحمه می‌تواند صمیمیت بین بیمار و روانکاو را گسترش دهد و موجب افزایش ظرفیت بیمار در رابطه با پول، تعیین حدود، جاه‌طلبی، میل و همدلی در زندگی بیرونی او شود. هم مقاومت روانکاوان برای درخواست پول بیشتر، و هم مقاومت بیماران در برابر پرداخت، توصیف شده‌اند. دو نمونه‌ی بالینی وجود دارد، که یکی از آن‌ها مشکلات طفره‌روی از این تعامل خیانت‌آمیز را نشان می‌دهد، و دیگری قدرت دگرگون‌ساز مواجهه با حق‌الزحمه را روشن می‌سازد.

کلمات کلیدی: پول[۱]، حق‌الزحمه[۲]، تعارض[۳]، بیناسوژگی[۴]، تقابل[۵]، صمیمیت[۶]، میل[۷]

پول چه مسیری را از رابطه‌ با دلبستگی تا بیناسوژگی، پشت سر گذاشت؟ در حالی که روانکاوی چرخش رابطه‌ای بی چون و چرایی را پشت سر گذاشته است، سوژگی روانکاو در رابطه با پولی که به او پرداخت می‌شود به نحو شگفت‌آوری بررسی و افشا نشده در ادبیات باقی مانده است. در حالی که سوژگی روانکاو به طور کلی احترام کسب می‌کند، میل روانکاو برای پول همچنان کثیف، حقیر و بدنام مانده است.

در اتاق درمان، حق‌الزحمه میل روانکاو را هم نمادین می‌سازد و هم انتقال می‌دهد، و هر گونه منازعه یا بررسی پول توسط بیمار و روانکاو، فرصتی فوق‌العاده غنی برای گشایش سوبژکتیویته‌های رقیب فراهم می‌کند. با این حال، ایستادن بر سر راه این فرایند حیاتی، ضدمقاومت‌های روانکاو است. مشهور است که فروید (۱۹۱۳) از روانکاوان خواست تا «با مسائل پولی با همان صداقت رک و راستی برخورد کنند که با مسائل مربوط به حیات جنسی» (ص ۱۳۱)، که نشان می‌دهد که بحث در مورد پول، از ابتدا یک چالش در حرفه‌ی ما بوده است. من متوجه شده‌ام که ما روانکاوان هنوز در برابر صحبت با بیماران در مورد پول مقاومت می‌کنیم – به ویژه میل خود به پول آن‌ها.

پاسترناک و تریجر (۱۹۷۶) قادر بودند مجموع درآمد یک درمانگاه روان‌درمانی کم درامد را فقط با وادار ساختن درمان‌گران و سوپروایزها بر اینکه توجه خود را برای مدتی بر حق‌الزحمه‌ متمرکز کنند ۴۰۰ درصد افزایش دهند. تصور کنید که درآمد خود را تا ۴۰۰ درصد افزایش دهید. یافته‌های نشان می‌دهند که این کار ساده است – البته اگر از بازداری‌های روانکاوان پیرامون خودخواهی و واکنش عموماً منفی بیمارانشان به این موضوع بگذریم. در اینجا، معضل میل روانکاو وجود دارد: حق‌الزحمه نوعی دخالت واقعی نیاز روانکاو در وضعیت درمانی است. یا بیمار آن چه می‌خواهد را به دست می‌آورد یا روانکاو چیره می‌شود. من راه‌حلی احتمالی برای این معضل پیشنهاد می‌کنم و نحوه‌ی حرکت از مسئله‌ی یا این/یا آن به راه‌حل هم این/هم آن را با استفاده از دیدگاه جسیکا بنیامین درمورد بیناسوژگی توصیف می‌کنم.

علاقه‌ی من پرداختن به مقاومت رواندرمانگران در برابر تعیین حق‌الزحمه‌ای که متناسب با نیازهای درآمدی‌شان و با توانایی پرداخت بیماران آن‌ها باشد است. در حالی که ادبیات به طرز مستأصلی از ارزش برای بیماران در پرداخت مبلغی که می‌توانند از پس آن برآیند حمایت می‌کند (چند نویسنده میگویند حتی تا حد فشار)، تجربه‌ی من این است که اغلب روانکاوان قادر به درخواست یا گرفتن حقالزحمه‌ی مطلوب خود نیستند، حتی از بیمارانی که می‌توانند از عهده‌ی آن برآیند. به نظر می‌رسد که ترس از دست دادن بیماران، ترس از خشم آنها، اضطراب در مورد بیشتر داشتن، شرمساری، احساس گناه و دیگر آثار ظاهراً غیر قابل تحمل مانع از آن می‌شود که بسیاری از روانکاوان مبلغ مورد نظر خود را بگیرند. در حالی که ادبیات همچنین بر نیاز به انعطاف‌پذیری در تعیین حق‌الزحمه تمرکز می‌کند و به پشتیبانی از این ایده برمی‌خیزد که مواردی وجود دارد که درمان رایگان می‌تواند موفق باشد و مسلماً هنوز در مورد روانکاوان که از بیماران خود به لحاظ مالی بهره‌کشی می‌کنند کارهایی باید صورت بگیرد، این‌ها مشکلاتی نیستند که من می‌خواهم مورد بررسی قرار بدهم. در اینجا تمرکز بر بررسی شیوه‌ای است که بازداری‌های روانکاوان پیرامون جاه‌طلبی و خودمداری مانع فرصت‌های رشد درمانی می‌شود و همچنین این که چگونه حل و فصل این مانع به هر دو طرف کمک می‌کند.

پس از ترسیم تعارضات گوناگون با پول و جاه‌طلبی که معمولاً به ویژه‌ برای روانکاوان اغراق‌آمیز میگردد، دو مثال بالینی ارائه می‌کنم: که در یکی از آن‌ها از تعارض حق‌الزحمه اجتناب می‌ورزم و در دیگری تعارض را می‌پذیرم. همچنین به برخی از مسائلی می‌پردازم که وقتی بیماران حاضر به پرداخت نیستند به وجود می‌آید. این بیماران چالش‌های خارق‌العاده‌ای برای درمانگران خلق می‌کنند. بررسی می‌کنم که چگونه تمرکز بر حق‌الزحمه در درمان فرصتی را برای هم بیمار و هم روانکاو فراهم می‌آورد تا بازشناسی متقابل را ایجاد کنند، واین مبنایی برای صمیمیت واقعی است. بالعکس، ادعا می‌کنم که اجتناب از حقالزحمه در درمان در واقع می‌تواند به معنای اجتناب از رشد برای روانکاو و بیمار باشد، زیرا نشان میدهم که می‌توان از حق‌الزحمه برای آزادسازی و تقویت تعاملات درمانی استفاده کرد.

برای بسیاری از متخصصین، این مسئله در دلیل این که آن‌ها روانکاو شدند ریشه دارد. بسیاری از روانکاوان کار خود را به عنوان مراقب اجباری در کودکی آغاز کردند. بسیاری از ما زود یاد گرفتیم که نیازهای دیگران «مهمتر» از نیازهای خودمان است. بنا به گفته‌ی آلیس میلر (۱۹۸۳)، اختلالات خودشیفتگی در خانواده‌های روانکاوان غالب است، و روانکاوان کارآموز عموماً حس می‌کردند موظف هستند نیازهای هیجانی والدین خود را برآورده کنند، حتی زمانی که نیازهای خودشان را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. اعتبار ما به عنوان فرزند از مهارت کنار گذاشتن سوژگی خودمان ناشی می‌شد. مراقبت و فداکاری می‌تواند مترادف به نظر برسد وقتی از خانواده‌هایی می‌آییم که در آن، نیازهای دیگران را تنها وقتی می‌توان ارضا کرد که از نیازهای خودمان بگذریم.

ممکن است بدیهی باشد: درمانگران با میل ورزیدن مشکل دارند. ما فقط باید بدهیم. با افزایش حقالزحمه یا درخواست حق‌الزحمه‌ای بالا، ممکن است فانتزی خودمان درمورد آن چه بیمارانمان را به ما متصل می‌کند تهدید کنیم: دادن. ما در معرض این خطر قرار بگیریم که آن احساس «خوب» یاور سخاوت‌مند بودن را از دست بدهیم، اگر میل خود به پول آن‌ها را دنبال کنیم.

از سوی دیگر، جاه‌طلبی تماماً مربوط به اثبات خود است. در نتیجه تعارضی باطنی درون این حرفه میان میل به کمک ازخودگذشته و میل به موفقیت و کسب درآمد از کاری که انجام می‌دهیم وجود دارد. در واقع، ما متنفر هستیم که کارمان را «کاسبی» بنامیم. هنگامی که بیماران ما را متهم به گرداندن کسب و کار می‌کنند، بسیاری از ما از کوره در رفته‌ایم. اما در واقع ما یک کسب و کار را می‌گردانیم: همین‌طور خرج خودمان را درمی‌آوریم، پس چرا از این کار خجالت بکشیم؟ احتمالاً روانکاوان دارای همانندسازی قدرتمندی با بیماران هستند؛ برای روانکاو شدن، ما باید نخست بیمار باشیم. در حوزه‌های دیگر چنین نیست: دانشجویان پزشکی مجبور نیستند تحت عمل جراحی قرار بگیرند تا جراح شوند، یا دانشجویان حقوق مجبور نیستند اقامه‌ی دعوا کنند. ‌همانندسازی شدید با بیماران ما می‌تواند پافشاری بر نیازهای خودمان را به ویژه دشوار سازد، مخصوصاً وقتی نیازهای ما با نیازهای آن‌ها در تعارض است.

اضطراب دیگری که درمانگران را از سایر گروه‌های حرفه‌ای مجزا می‌کند عاملی جامعه‌شناختی است: درمانگران نسبت به سایر متخصصان، به احتمال بیشتری از سطح درآمد و موقعیت طبقاتی خانواده‌های خود فرا می‌روند. اضطراب در مورد رها کردن یا رها شدن توسط خانواده، موفقیت را مسئلهساز میکند. می‌تواند به فقدان همانندسازی و حس ارتباط با ریشه‌های خود منجر شود، این موضوع جا از احساس گناه به خاطر پشت سر گذاشتن دیگران است.

فلیکس لورنزو (۲۰۰۰) در مورد این احساس خسران در رابطه با تعارض برای متخصصان از میراث لاتین سخن گفته است. اشتراک و ارتباط جمعی، نه فردیت، ارزش‌های اصلی سنت قومی-تاریخی آن‌هاست. ایلین پیندرهوگه (۱۹۸۲) به این تعارض ارزش‌ها در آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار پرداخته است، که اغلب با چگونگی پیوند میان ارزش‌های آفریقایی «جمع، اشتراک، قرابت [و] اطاعت از اقتدار» و ارزش‌های غربی «فردگرایی، استقلال [و] خودآیینی» در کشاکش هستند (ص ۱۰۹). ممکن است به نظر برسد که این دو سیستم در مغایرت با هم هستند. کوماس دیاز و گرین (۱۹۹۴) با جزئیات شرح داده‌اند که زنان رنگین‌پوستی که به موفقیت حرفه‌ای و منزلت نائل می‌شوند، اغلب احساس گناه و اضطراب زیادی در مورد آن موفقیت دارند. اغلب این زنان خود را با عنوان «فریب‌کار» تجربه می‌کنند (ص ۳۶۷) تا میل و جاه‌طلبی خودشان که آن‌ها را به جایی که هستند رسانده است را انکار کنند. روی هم رفته، اگر موفقیت آن‌ها فقط شانس بود و آن‌ها «حقه می‌زنند»، مجبور نیستند با این واقعیت آشتی کنند که تأکید سیستم ارزشی غالب بر دستاورد خارجی و مستقل را درونی کرده‌اند. احساسات فریب‌کاری در میان زنان سفید پوست نیز فراوان است.

همانطور که بعدا بحث می‌کنم، برای بسیاری از زنان هنوز هم تعارضی میان زنانگی و جاه‌طلبی را حس می‌کنند، انگار که پیشرفت حرفه‌ای فضیلتی مردانه است. در این مورد، اضطراب این که حس کنیم فریبکار هستیم می‌تواند دفاعی علیه شرمندگی از ناکامی در نیل به زنانگی ایده‌ال باشد.

علاوه بر این مسائل گسترده‌تر، اغلب تعارضات ویژه‌ای برای روانکاوان جدید در مورد تعیین حق‌الزحمه وجود دارد. به ویژه محتمل است که درمانگران جدیدتر با احساس گناه در مورد دریافت هزینه برای خدمات خود درگیر شوند چون  ممکن است «در مورد ارزش نسبی کار درمانی خود شک و تردید عمیقی» داشته باشند. وقتی کسی احساس اضطراب می‌کند که آنچه که ارائه کرده است به اندازه‌ی کافی خوب نباشد، دریافت هزینه‌ی کمتر از اندازه می‌تواند نقش دفاعی در برابر فشار عملکرد پایین‌تر بر درمانگر ایفا کند. فینگرت (۱۹۵۲) یکی از بیماران خود، یک پزشک بالینی، را توصیف می‌‌کند که «دائماً حق‌الزحمه‌های پایینی از مراجعان خود مطالبه می‌کرد، به ظاهر برای این که مهربان باشد، اما در طول درمان. . . فانتزی ناخودآگاه خود را فاش کرد که برای نتایجش مسئول نیست، زیرا حق‌الزحمه‌هایش بسیار پایین است».

درمانگران باتجربه نیز با این معضل درگیر هستند. جورج ویتسون (بدون تاریخ، ص. ۲۳) نوشت که درمانگران وقتی حس می‌کنند در کاری که برای بیمار انجام داده‌اند چیزی «ناکافی» وجود دارد، تمایل ندارند دیرکرد پرداخت را پیگیری کنند. پیگیری عدم پرداخت یا افزایش حق‌الزحمه موجب اضطراب اکثر روانکاوان می‌شود چون به محض این که پول با بیمار مطرح می‌گردد، ارزش درمان برای بحث و گفتگو گشوده است. و اگر روانکاوان موفق شوند که به آن بحث اجازه بدهند، در نهایت خواهند شنید که درمان چقدر برای بیمار ارزش دارد. مراقب درمانگر «مهربانی» باشید که نمیخواهد با پول سر و کار داشته باشد، چون او تمایلی به سر و کار داشتن با پرخاش و برخورد سوبژکتیویتهها نیز ندارد. شونبر (۱۹۸۶) از هیلد بروش نقل می‌کند:

«عدم توجه به پرداخت ممکن است نقایص جدی در پیشرفت درمان را پنهان کند». [بروش] روانپزشکی را با «علاقهی عمیق» و «نگرشی گرم و حفاظتگرانه» نسبت به بیماران خود، که مرتبا در جلسات حضور مییافتند، توصیف میکند. در نهایت کشف شد که هیچکدام از آنها به مدت یک سال هیچ حقالزحمهای پرداخت نکرده بودند، و اندکی از آنچه می‌توان مداخله‌ی درمانی پویا نامید با هر بیمار به وقوع پیوسته بود. آنچه پرورش یافته بود نوعی [اعتماد] متقابل آرامشبخش، اما بدون بررسی هیچ مسئلهی آزاردهندهای محسوب میشد [ص. ۴۲].

این نوع مشکل، سردرگمی که بسیاری از روانکاوان در مورد این که مسئولیت آن‌ها در قبال بیماران خود واقعا چیست دارند را بازتاب می‌دهد. سردرگمی آن‌ها اغلب مبتنی بر اوایل کودکی خودشان است، به ویژه اگر آن‌ها در کودکی حس می‌کردند فقط به نسبت آنچه به پدر و مادرشان می‌دهند شایستگی دارند. این که چقدر کمک میکنیم هیچ ارتباطی با حق‏الزحمه ندارد؛ در غیر این صورت برای هر جلسه بر مبنای نتایج آن هزینه دریافت خواهیم کرد. در نقطه‌ی مقابل، انتظار نمی‌رود که پزشکان بسته به این که بیمار زنده می‌ماند یا می‌میرد هزینه‌های متفاوتی بگیرند.

زنان که بخش‌ اعظم روانکاوان در حال کار را تشکیل می‌دهند، مبارزات خودشان را با جاه‌طلبی و خودخواهی دارند. در حالی که همه‌‌ی ما آگاه هستیم که زنان هنوز پول کمتری نسبت به مردان در محل کار درمی‌آورند (در سال ۲۰۰۳ زنان در ازای هر دلاری که مردان درمی‌آوردند، ۷۵.۵ سنت کسب می‌کردند)، لیس-لوینسون (۱۹۹۰) یافته‌های وخیم برنساید را نقل می‌کند که «روانشناسان زن در فعالیت خصوصی حق‌الزحمه‌های خود را، صرف نظر از سطح تجربه یا آموزش‌شان، به میزان قابل توجهی پایین‌تر از همکاران مرد خود تعیین می‌کردند» (ص ۱۲۰). لیس-لوینسون در ادامه ادعا می‌کند که

مجموعه گستردهای از متون تجربی. . . نشان میدهد که زنان دائما در هنگام تخصیص منابع برای خودشان، به خودشان کمتر پرداخت میکنند. کالاهان، لوی و میز (۱۹۷۹) از سوژههایی از پایهی اول تا کالج درخواست کردند که وظیفهی مشخصی را اجرا کنند و بعد برای کاری که انجام داده بودند به خودشان پرداخت کنند، با استفاده از پولی که آزمونگر برای آنها گذاشته بود. در تمام سنین، دختران و زنان کمتر از پسران و مردان به خودشان دستمزد پرداخت میکردند. میجر، مکفارلین و گانیون (۱۹۸۴) دریافتند که وقتی به دانش‌‌جویان مبلغ ثابتی پول برای انجام «کار تا جایی که فکر میکردند منصفانه است» عرضه میشد، زنان بیشتر کار میکردند، موفقیت بیشتری داشتند و در کار خود نسبت به همتایان مرد دقیقتر بودند [صص. ۱۲۰-۱۲۱].

چطور می‌توانیم بی‌میلی زنان به تخصیص پول برای خودشان را درک کنیم؟ شرمندگی تأثیر مشهودی بر تجربه‌ی زنان از خودخواهی و خودمداری دارد. کافمن می‌نویسد:

شرمندگی مربوط به ادراک ناکامی در رسیدن به ایده‌الهای ایگو یا والدین است… که ارزش و جذابیت برای خودش و دیگران را تعیین میکند… شرمندگی زنان در مورد جاه‌طلبی… هنگامی‌برانگیخته میشود که آمال و موفقیتها در جهان در تعارض با ایده‌الهای مهم زنانه از نیات هماهنگ، دلسوزانه و قیممآب قرار میگیرند. خود موفقیت را می‌توان شرمآور تجربه کرد اگر تصور شود که با… این… ایده‌الها [تداخل دارد].

آدرین هریس (۱۹۹۷) رابطه‌ی زنان با جاه‌طلبی را توصیف می‌کند، چنان که مملو از این ترس است که دیگران به علت خودخواهی آنان صدمه خواهند دید. هریس معتقد است که بسیاری از زنان تمایز روشنی میان «فعال بودن، جاه‌طلب بودن، ویران‌گر بودن یا عصبانی بودن» قائل نمی‌شوند (ص ۲۹۸). از آنجا که زنان اغلب وقتی از خود جرأت و جسارت نشان می‌دهند با خشم و عصبانیت مواجه می‌شوند، به این باور رسیده‌اند که وقتی بر خودشان پافشاری میکنند به مردم آسیب میرسانند و در معرض خطر از دست دادن آنها هستند. و اضافه خواهم کرد که وقتی آن‌ها موفق می‌شوند نیز همین‌طور.

هریس با بهره‌گیری از دینرستین خاطرنشان می‌کند که برای اکثریت ما، شخصی که در کودکی بیشترین قدرت را بر ما داشت وقتی از همیشه آسیبپذیرتر بودیم، مؤنث بود. بنابراین، زن قدرتمند و جسور باعث تحریک اضطراب و حسادت برای هر دو جنس می‌شود، حتی در بزرگسالی. به علاوه، و این به ویژه به حرفه‌ی ما مربوط است، هریس می‌گوید: «زنان و مردان می‌توانند از هر چیز کمتر از خشنودی تمام و کمال احساس [ناامیدی بزرگی] کنند… وقتی که شخص مسئول یک زن است» (ص ۳۱۵). همین که این را درک کنیم، می‌توانیم ببینیم که وضعیت در اتاق مشاوره برای روانکاوان زن چقدر پرتنش می‌گردد وقتی که با حسرت‌های اولیه‌ و خشم ابتدایی بیمار رو به رو می‌شود.

پس جای تعجب نیست که اضطراب زن در مورد حسادت دیگران اوج خواهد گرفت. هنگامی که هر یک از ما، مرد یا زن، حق‌الزحمه‌ی بیماران را افزایش می‌دهیم، دست به این مخاطره می‌زنیم که آتش حسادت بیمارانمان را شعله‌ور سازیم. همچنین ممکن است حسادت همکارانمان را برانگیزیم. اما برای زنان، حسادتی که برانگیخته می‌شود به خاطر انتقال‌های زودهنگام به زنان به عنوان فیگور مادر به ویژه قدرتمند خواهد بود. علاوه بر این، حسادت به ویژه برای زنان مسئله‌ساز است زیرا نیازهای دلبستگی ما را مختل می‌سازد: ما دوست نداریم حسادت به وجود بیاوریم زیرا می‌ترسیم که در این صورت رها خواهیم شد.

با این حال پس از تمام این حرف‌ها درمورد زنان، فرضم این است که روانکاوان مرد، در مقایسه با مردان در دیگر گروه‌های حرفه‌ای، «زنانه» هستند و بیشتر از اکثر مردان با این مسائل دست و پنجه نرم می‌کنند. علاوه بر این، منازعات بر سر حق‌الزحمه به احتمال زیاد برای درمانگرهای مذکر افزایش خواهد یافت زیرا این منازعات در فعالیت بالینی روی می‌دهند که بیماران از هر دو جنس در آرزوی فیگور مادر در روانکاو هستند.

سپس مشکل اضطراب موفقیت وجود دارد، که ما روانکاوان به اندازه‌ی هر فرد دیگری احتمال دارد از آن رنج ببریم. ما و بیمارانمان در این مشکل سهیم هستیم: هنگامی که به لحاظ حرفه‌ای موفق می‌شویم با خسران‌های زیادی روبرو می‌شویم. بلاواسطه‌ترین خسران، این امید و فانتزی است که کسی از ما به لحاظ مالی مراقبت خواهد کرد. همین که بتوانیم از لحاظ مالی خودمان را حمایت کنیم، دیگر دلیل زیادی نداریم که باور داشته باشیم شخص دیگری قرار است ما را از محرومیت‌مان درآورد.

کامرون و برایان (۱۹۹۲) موفقیت را به عنوان «دشمن نامرئی» توصیف می‌کنند:

به عنوان افرادی ولخرج [هر کس که درمورد پول ناکارآمد است]، ما در بحران بسیار ورزیده شدهایم. خانوادهمان به ما همدلی میدهد. دوستانمان به ما پول قرض میدهند، به ما کمک میکنند تا حرکت کنیم، از ما خبر میگیرند که ببینند حالمان چطور است، داوطلبانه برای ما قهوه میخرند. ما احساس امنیت، مراقبت و اهمیت میکنیم. با این کمک و پشتیبانی، ما به اندازهی کافی احساس اطمینان و شایستگی میکنیم که دوباره شروع کنیم. با آغاز دوباره، ما بادبانها را میکشیم، مسیر را تعیین میکنیم، و به نرمی پیش میرویم تا. . . . تا زمانی که فقط باید زندگی خود را واژگون کنیم و غرق شویم [ص. ۱۹۳].

من نشان می‌دهم که حمایت مالی می‌تواند برای بسیاری از ما احساس عشق داشته باشد و پایان دادن به حمایت می‌تواند غیر قابل تحمل بنماید. این نوعی از ترس از خودآیینی و جداافتادگی است – از خانواده‌هایمان و از دیگران. با مستقل شدن، ما باید با این ناامیدی که منبع تأمین مالی خودمان هستیم کنار بیاییم. منبع تامین مالی خود بودن به معنای داشتن عاملیت است و امکانات جدید فراوانی فراهم می‌کند. در آن آزادی وجود دارد، اما ما باید نخست راغب باشیم که از خلال خسران زندگی کنیم.

تا آنجا که ما برای ایستادن بر روی پاهای خودمان به لحاظ مالی دچار تعارض هستیم، برای کمک به بیماران که به لحاظ مالی مستقل شوند مشکل خواهیم داشت. درک ترس‌های خودمان از موفقیت می‌تواند به ما در پرداختن به این مسائل با بیماران کمک کند.

سوز اورمن (۱۹۹۹)، معلم مالی محبوب، کتابی به نام «شهامت ثروتمند بودن» نوشت. این کتاب را به محض این که بیرون آمد خریدم، اما در حالی که با احساس گناه مخفیانه از کتابفروشی بیرون می‌آمدم، امیدوار بودم که هیچ کس من را با آن نبیند. من آن کتاب را برای بیش از دو سال برعکس در قفسه‌ام کتابم نگه داشتم. فکر می‌کردم که این عنوان بیش از حد پیشداورانه، خام و ناخوشایند است. وقتی سرانجام به خودم اجازه دادم که به کتاب نگاه کنم (به بهانه‌ی تهیه‌ی این مقاله)، نکته‌ی اورمان را دیدم. داشتن شجاعت برای رویارویی با احساساتی که پول را احاطه کرده‌اند -اغلب ترس، شرم و خشم- همان چیزی است که به ما اجازه می‌دهد تا با رابطه‌ی خود با پول مواجه شویم و آن را بهبود بخشیم.

از آن‌جا که پول برای اکثر ما نشان‌دهنده‌ی بقا است، ترس از پول نداشتنِ به اندازه کافی معمولا به فرایند پول درآوردن متصل است. ترس می‌تواند ما را فلج سازد و مانع از مخاطره کردن ما شود. بسیاری از درمانگران با این پدیده در رابطه با پرش بزرگ از فعالیت کلینیکی با حقوق ثابت به فعالیت خصوصی آشنا هستند. شهامت برای به خطر انداختن ثبات مالی برای داشتن پول بیشتر و در نهایت کسب آزادی مالی ضروری است. شرمندگی از خواستن پول بیشتر نیز تضعیف‌کننده است. من وقتی اول کتاب اورمان را خریدم حتی شهامت این را نداشتم که به آن نگاه کنم، زیرا چنین کاری برای من مانند نشان دادن میل خود به داشتن پول به نظر می‌رسد، که در خانواده‌ام میلی ممنوعه است، همانند بسیاری دیگر. خشم از محرومیت و انتظار از دیگران برای جبران این محرومیت نیز ما را از تعقیب امیال‌مان بازمی‌دارد. وقتی که ما رنجیده‌ایم، به جای پذیرفتن مسئولیت برای به‌روزی مالی خودمان منتظر کمک دیگران می‌مانیم.

در نهایت، سبک شخصیت فردی درمانگر نیز می‌تواند روی تعیین حق‌الزحمه و مذاکره تأثیر بگذارد. ریمان (۱۹۸۴) نشان داد که درمانگر دارای وسواس فکری-عملی در تحقیق وضعیت مالی بیمار برای تعیین حق‌الزحمه دقیق‌تر از همه است، در حالی که شخصیتی هیستریک که حق‌الزحمه‌ی بالاتر را با ارزش حرفه‌ای بیشتر معادل می‌داند، حق‌الزحمه‌ی بیش از حد بالایی برای برآورده شدن نیازهای خودشیفته‌اش‌ تعیین می‌کند. درمانگر اسکیزوئید ممکن است درمورد حق‌الزحمه آن‌قدر سرد و بی‌علاقه باشد که هیچ فرصتی برای بحث در اختیار بیمار نگذارد. درمانگران افسرده تعیین حق‌الزحمه را به عهده‌ی بیماران وامی‌گذارند؛ این درمانگران در مورد امور مالی سوال نمی‌کنند و بعدا زمانی که متوجه می‌شوند که بیمار می‌توانست از پس بیشتر از آن برآید رنجیده خاطر می‌شوند.

پس از خاطر نشان کردن برخی از اضطراب‌های بنیادین در درمانگران برای پیگیری و کسب درآمد مالی، می‌خواهم در مورد فرصت‌هایی به بحث بپردازم که غلبه بر این موانع توسط درمانگران برای بیماران ارمغان می‌آورد. جسیکا بنجامین (۱۹۸۸، ۱۹۹۵، ۱۹۹۸) تقابل، شناخت متقابل و بیناسوژگی را نقطه‌ی آشنایی دو سوژه معرفی می‌کند: جایی که سوژه با سوژه ارتباط می‌یابد، نقطه‌ای که هر فرد همزمان که تجارب درون فردی خویش را می‌شناسد، تجارب درون فردی دیگری را نیز باز می‌شناسد، حتی زمانی که این تجربیات متفاوت باشند (ارتباط سوژه با سوژه از حیث تسلیم و تسلط متفاوت با ارتباط سوژه-اُبژه است و از حیث تجارب اولیه‌ی نوزاد با مادر که من را شکل می‌دهد با ارتباط سوژه-سلف‌اُبژه فرق می‌کند).

وقتی که از مراجع تقاضای پول می‌کنیم او را در نقطه‌ای قرار می‌دهیم که نیازها و میل‌های جداگانه‌ی ما را به رسمیت بشناسد. روانکاو و آنالیزان همیشه احساسات مشترکی ندارند و این چیزیست که اذیت کننده است اما درد جدایی دردی اجتناب‌ناپذیر است. شناخت کامل مستلزم درک این نکته است که ما با دیگران تفاوت داریم. برای بیمار شناخت به این معناست که بدون پایان دادن به درمان بتواند لحظات تعارض را تاب بیاورد. بیمار می‌داند که درمانگر زندگی و نیازهای خودش را دارد و این بدین معناست که او قادر است این را تحمل کند که چیزی را که می‌خواهد (به عنوان مثال درمان رایگان یا ارزان یا درمانگری که به طور کامل تغذیه کننده است و نیازی از خودش ندارد) دریافت نکند چون درک می‌کند که نیازهای درمانگر نیز معتبرند. بیمار ممکن است به نفرت خود از نیازهای درمانگرش ادامه دهد اما می‌داند که او این نیازها را دارد. درک او از اینکه آنها یک میل را به اشتراک گذاشته‌اند کمک‌کننده است و کشف این نکته که درمانگر با وجود تعارض همچنان در کنار اوست بسیار ارزشمند است.

‌پیدایش این تعارض در اکثر بیماران در طول تحقق درمان واضح به نظر می‌رسد درغیر این‌صورت زمان جلسات نمی‌توانند برنامه‌ریزی شوند و توافق در طول جلسات قابل دستیابی نخواهند بود. اما من فکر می‌کنم که سفر بیمار برای به دست آوردن این شناسایی و درک که درمانگر نیازهای جداگانه‌ای دارد هدفی مطلوب است چراکه این امر پایه و مبنای صمیمیت واقعی است. بنجامین (۱۹۹۲) از مدافعان توسعه‌ی مطلوبیت شناخت متقابل است. او جمله‌ی کلاسیک فروید (۱۹۳۳): «هرجا که اید حضور دارد ایگو باید آنجا باشد» را این‌گونه ویرایش می‌کند: «هرجا که اُبژه حضور دارد، سوژه نیز باید آنجا باشد». او می‌گوید:

در دوران کودکی، تعامل مکمل که در آن والدین تغییرات مثبت در حالات نوزاد را تسهیل می‌کنند مقدمه‌ای را برای بیناسوژگی فراهم می‌کند. مادر یا دیگری باید برای تنظیم، تسکین، یا قابل پذیرش کردن سلف توسط نوزاد کاری انجام دهد. اما به طرز فزاینده‌ای در رابطه، باید نقطه‌ی تاکید را از مقررات، به خود تبادل واقعی شناخت برگرداند. آنچه که ما در تسلط مشاهده می‌کنیم، یک رابطه است که در آن مکمل بودن به طور کامل، تقابل را تحت شعاع قرار می‌دهد به همین خاطر آرزوی زیرین تعامل با فردی که به واقع خارج از ماست و مرکزی مشابه از میل را دارد، ظاهر نمی‌شود.

نیاز به شناخت یک اصل اساسی است. همه‌ی ما خواستار آنیم تا به‌خاطر خود واقعی‌مان شناخته شویم. آنچه که ممکن است برای بیماران کمتر واضح باشد، مطلوبیت توانایی شناخت دیگری است. دیگری‌ای که ممکن است نیازهایش با ما متعارض باشد. شناخت هشیاری دیگران به معنی این است که دریابیم هشیاری دیگری خارج از کنترل ماست. سوال این است که این امر به چه علت مطلوب است؟ اولاً اگر ما جدا نباشیم -تمایز نیافته باشیم- امکان اینکه دیده شویم وجود ندارد. به علاوه جایگزین به رسمیت شناختن میل دیگری ، مرده بودن[۸]، اطاعت[۹] یا دوپاره‌سازی[۱۰] است. به طور قطع احساس ناراحتی از اینکه دیگری جدا از ماست بهتر از مردگی‌ای است که در پی تسلیم شدن به دیگری یا تسلیم شدن دیگری در برابر ما به همراه دارد. زمانی که بیماران در تلاش‌اند تا افراد دیگر موجود در زندگی‌شان (که شامل ما نیز می‌شود) را کنترل کنند، از تجربه‌ی اصالت و بداهت برخاسته از دیگری محروم می‌شوند. آنها همچنین از کشف واقعیت دیگری به شکلی که او هست باز می‌مانند. بیماران با کنترل دیگران از اضطراب خود می‌کاهند اما از ورودی‌هایی که به رشد و خودشکوفایی آن‌ها کمک می‌کند صرف‌نظر می‌کنند. امکان شناخت دیگری در حالی که فرد به خود-تجربه‌گری می‌پردازد، یک موفقیت رشدی است که به بیمار اجازه می‌دهد دیگران را به عنوان عواملی مستقل ببیند.

بدین‌وسیله به‌جای اینکه احساسات آنها را شخصاً تجربه کند یا به‌جای آنها وارد عمل شود به آنها آزادی می‌دهد (دیگران به دلایلی که برای خودشان است کنش نشان می‌دهند نه به‌خاطر کاری که ما کرده‌ایم یا حسی که به ما دارند.) بدین وسیله این امکان محقق می‌شود تا بدون اینکه خود را مقصر بدانیم یا در نیازی به تغییر دیگران احساس کنیم، آنها را بپذیریم. با وجود این، در تلاش برای تقابل، روانکاو نیز باید با جدایی بیمار دست و پنجه نرم کند. با جدا شدن بیمار دو دسته از احساسات در درمانگر برانگیخته می‌شوند، احساسات خوب و احساسات بد. استقلال و ازادی حاصل از جدایی و تمایز در هنگامی که بیمار به شناخت ما می‌رسد، می‌تواند دلگرم کننده باشند. اما فقدان و رها شدگی بالقوه‌ای که به تبع آن می‌اید می‌تواند اضطراب‌آور باشد. مساله‌ای که وجود دارد این است که بیمار ورای کنترل ماست و او قادر است که درمان را به خاطر حق‌الزحمه‌ی {بالا} رها کند یا هیچ‌گاه شروع نکند. در نتیجه ما باید نیازمان به بیمار را تصدیق کنیم. یکی از راه‌های ممکن اما مشکل‌زا برای دفاع در برابر این وابستگی این است که میزان حق‌الزحمه را پایین نگه داریم  و طوری وانمود کنیم که گویی نیازی به پول بیمار نداریم. راه دیگر این است که از میل‌مان جدا شویم و نسبت به آن ناآگاه باقی بمانیم و تسلیم بیمار شویم. مشکل این استراتژی‌ها این است که نهایتا بیمار را می‌رنجانیم و شاید بعدا روی این رنجش کار کنیم.  سوپروایزری داشتم که یک بار به من گفت: برای بیمار این بهتر است که او مرا به خاطر حق‌الزحمه برنجاند تا من او را.

ممکن است برای بیمار اعتقاد به این که درمانگر می‎‌تواند او را ناراحت کند و در عین حال در دسترس او باقی بماند دشوار باشد. من بیمارانی را دیده‌‎ام که می‎‌گویند، «وقتی سعی می‎‌کنید پول من را بگیرید چگونه می‎‌توانید از من مراقبت کنید؟ آیا این نوعی تعارض در علاقه نیست؟» اما برای ما نیز می‎‌تواند باورش سخت باشد که ناراحت کردن بیماران به نفع آن‎هاست؛ زمانی که با این احساس بیمار همانندسازی کنیم که بیشتر دادن به ما موجب می‌‎شود چیز کمتری برای بیمار باقی بماند، احتمالاً در نتیجه میل خودمان را خاموش خواهیم کرد (جودیت کافمن، ارتباط شخصی، ۲۰۰۲). برای جبران، ما ممکن است حق‌‎الزحمه را پایین بیاوریم، یا هرگز آن‎ها را افزایش ندهیم. به درجه‎‌ای که با حس محرومیت بیمار همانندسازی می‎‌کنیم -و به همان میزان که اعتقاد داریم پول محرومیت را تلافی خواهد کرد- ما برای مقابله با ناراحتی بیمار از حق‎‌الزحمه‌‎ی پایین استفاده خواهیم کرد، به جای این که از روانکاوی استفاده کنیم تا به بیمار کمک کنیم که احساساتش را درک کند، با آن‎ها کنار بیاید، و برای آن چه هرگز نداشته است سوگواری کند.

این اشتباه به دلایل مختلف اغواکننده است. به خاطر خواهش حل نشده‎‌ی خودمان که کسی برای ما همین کار را انجام خواهد داد، ممکن است امیدوار باشیم که آنچه بیمار دریافت نکرده است را جبران کنیم. (ما مانند بیماران‌مان می‎‌خواهیم که تحت مراقبت قرار گیریم، به ما داده شود، و بر جراحت‎‌های ما مرهم نهاده شود). یکی دیگر از دلایلی که این رویکرد منفعلانه وسوسه‎‌آمیز است این است که آسان‎تر از مواجهه با درک ویرانگر بیمار از این که اکنون بزرگ شده است و باید از خودش مراقبت کند می‎‌نماید. آن دوران که جهان نیازهای او را بدون مشارکت خودش پیش‌‎بینی و برآورده می‎‌کرد به پایان رسیده است بیمار باید بر منابع و توانایی خودش برای رسیدن به دیگران تکیه کند. برای درمانگر، احساس گناه و اضطراب از این که پیام‎‌رسان چنین خبر وحشتناکی است می‎‌تواند دلهره‌‎آور باشد.

پس مسئله‎‌ی رنجش یا حتی نفرت در کار است. هنگامی که مواجهه حول حق‎‌الزحمه را شروع می‌‎کنیم، دشوار است که به عنوان اُبژه‎‌ی «محرومیت‎‌بخش» مورد نفرت قرار بگیریم. باکی، کاراسو و چارلز (۱۹۷۹) نشان دادند که اشتباه شماره یکی که کارآموزان مرتکب می‎‌شوند تلاش برای دوست داشته شدن از طرف بیماران‌شان است. وقتی این نیاز به دوست داشته شدن را مورد بررسی قرار می‌‎دهیم، نگاهی اجمالی به این که چطور با وظیفه‎‌ی حقیقی ما، یعنی کمک به رشد بیمار، در تعارض است می‎‌اندازیم. بنابراین شناخت خود ما از جدایی بیمار می‌‎تواند ما را قادر سازد تا به این نیاز برای دوست داشته شدن از جانب بیماران را همان‌طور که هست بنگریم: راه ما برای احساس امنیت و ارتباط. اما بدون این درک، ممکن است در تلاش برای حفظ بیماران حق‌‎الزحمه‌ها را پایین نگه داریم. با اعتقاد به این که فقط در صورتی دوست داشتنی و به لحاظ حرفه‌‎ای باارزش هستیم که آن‎ها بمانند، ممکن است هر کاری را برای نگاه داشتن بیماران انجام دهیم.

مشکل این تاکتیک این است که هیچ‌گونه آزادی نداریم و بیمار هم همین‌طور. حرکات ما دائماً به خاطر ترس ما از خسران محدود می‎‌گردد. یا ما به برده‌‌ی بیمار تبدیل می‎‌شویم یا می‌خواهیم که بیمار برده‎‌ی نیازهای امنیتی ما باشد.

علاوه بر این، هنگامی که حق‌‎الزحمه را پایین‎‌تر از آن چه بیمار می‌تواند بپردازد نگه می‌‎داریم، بیمار ممکن است به انگیزه‎‌های ما مشکوک شود، که اغلب درست است. ما به او اطلاع می‎‌دهیم که نمی‎‌خواهیم به خشم او گرفتار شویم و تلویحاً با او قرارداد می‎‌کنیم که این لطف را با مطیع و غیرخصمانه بودن جبران کند. برخی حتی این امر را باج خواهند نامید (لین اشولتز، ارتباطات شخصی، ۲۰۰۴). هر بار که ما به خواسته‎‌های بیماران گردن می‌‎نهیم در معرض این خطر قرار می‎‌گیریم که آگاهانه یا ناخودآگاه انتظار بازپرداخت برای عمل «خوب» خود را داریم. بنابراین، تفاوت بین تسلیم و همکاری بسیار مهم است: تسلیم به این معنا است که میل شخص انکار می‎‌شود؛ در همکاری، هر دو میل به رسمیت شناخته شده‎ است.

با نشان دادن این امر به بیماران که ما دارای سوبژکتیویته هستیم، به آن‎ها فرصتی می‌‎دهیم تا در پاسخ مدعی سوژگی خودشان بشوند. هنگامی که ما «نفرت» خود را به معنای مورد نظر وینیکات (۱۹۴۷) با دریافت هزینه‎‌ی زمان‌مان، پایان دادن به جلسه و غیره نشان می‌‎دهیم، به بیمارانمان این اجازه را می‌‎دهیم که نفرتشان از ما را ابراز کنند. مراد وینیکات (۱۹۶۹) نیز همین بود وقتی توصیف کرد که کودک مادر را تنها پس از تلاش برای نابودی او کشف می‌‎کند. نوزاد با حمله به مادرش و دیدن بقای او، مادر را از نو تشخیص می‎‌دهد و از حضور او به وجد می‎‌آید. عشق به این معناست که قادر باشیم با نفرت از دیگری سپری کنیم.

موریل دیمن (۱۹۹۴) مثال خوبی از رابطه‎‌ی نزدیک بین عشق و نفرت را در توصیف خود از واکنش مراجعان به انتقال مطب او به «[موقعیت مکانی] جدید و. . . سطح بالا [ارائه می‎‌دهد]… محیطی… بسیار زیباتر و حرفه‎‌ای‎‌تر از مکان قدیمی.» او می‎‌گوید: «بیشتر بیمارانم. . . از محیط جدید خودشان خشنود بودند. آن‎ها این امر را به عنوان نشانه‎‌ای از افزایش امید به پیشرفت درمانی خود قرائت می‎‌کردند و نه تصادفاً، نشانه‌‎ای از شهامت در توانایی من برای زنده ماندن از پرخاش آن‎ها» (ص ۹۲). او تعامل خاصی حول این موقعیت مکانی جدید با یکی از بیمارانی که با احساسات نفرت و حسادت به دیمن برای دریافت هزینه از او و برای داشتن قدرت و منزلت بسیار زیاد دست و پنجه نرم می‎‌کرده است را توصیف می‎‌کند:

در حالی که تفاوت در منزلت مالی، اجتماعی و قومی ما همیشه آشکار بود.. [بیمار آمریکایی- آفریقایی بود و دیمن سفیدپوست است] حسادت، حرص، ترس و نفرتی که  این تفاوت‎‌های اقتصادی برمی‎‌انگیخت در محیط جدید من به مراتب بیشتر قابل دسترس شده بود. تا به حال، [بیمار] ابعاد متناقض صمیمیت عجیب ما را انکار کرده بود… دفتر جدید من، که نه تنها موقعیت و نه تنها اقتدار مرا بلکه آمال خودش برای بهترین چیزها را پررنگ می‎‌ساخت، اکنون به او اجازه می‎‌داد تا تناقض بین پول و عشق را به مرکز رابطه سوق دهد، جایی که مانند همیشه تولید تنفر می‎‌کرد… کشف او از این پارادوکس… این لحظه‌ی اتوپیایی را خلق کرد که در آن نوع دیگری از عشق شروع به رشد می‎‌کند، نوعی پیوند که فقط وقتی با کسی دارید که با هم خون‎ریزی کرده باشید [صص. ۹۴- ۹۵].

با تجربه‎‌ی پرخاش بیمار و جان سالم بدر بردن از آن، ما همچنین به بیمار کمک می‌‎کنیم تا ببیند که دیگران در زندگی او می‎‌توانند از خودخواهی جسورانه جان به در برند. علاوه بر این، وقتی افراد تحت روانکاوی فرصتی دارند تا با مدعاهای ما زندگی کنند، ممکن است متوجه شوند که دیگران می‌‎توانند با مدعاهای آنان زندگی کنند. اگر آن‎ها می‌توانند جان به در برند، چرا کسان دیگر نه؟ وقتی که ما از بیماران درخواست چیز بیشتری می‎‌کنیم، آن‎ها به نوبه‎‌ی خود تحریک می‌‎شوند که از دیگران خواسته‌‎های بیشتری داشته باشند: رؤسا، مشتریان، شرکا، اعضای خانواده. برعکس، اگر ما نمی‎‌توانیم از بیمار بیشتر بخواهیم، چگونه می‎‌تواند یاد بگیرد که برای خودش بیشتر بخواهد؟

اما بیمارانی که حاضر به پرداخت نمی‎‌شوند چطور؟ جان گدو (۱۹۶۳) گفته است: «هنگامی که بیمار در روان‎درمانی موفق به پرداخت صورت‎‌حسابش نمی‎‌شود، از مسئولیتی صریح و مورد توافق تخطی کرده است» (ص. ۳۶۸). آرنولد آلن (۱۹۷۱) به گدو پاسخ داد: «در مقابل، هنگامی که درمانگر از پرداختن مناسب به کل حوزه‌‎ی پرداخت یا عدم پرداخت صورتحساب بیماران خود غفلت می‎‌کند یا ناتوان است، او نیز به مسئولیتی صریح و مورد توافق متعرض است – یعنی عملکرد مؤثر به عنوان درمانگر بیمار خود» (ص ۱۳۲).

این درس را در اوایل فعالیت خود آموختم، وقتی یک دانشجوی جوان سال آخر کالج را درمان می‌کردم که عاجز از ابراز وجودش در فضای درون خانواده بود. در اولین جلسه‎ استفانی، از دیدن شخصی که به آن حد توسط جراحی پلاستیک از ریخت افتاده بود جا خوردم. او چندین بازسازی صورت داشت که نخستین بار آن در سن ۱۴ سالگی وی بود، زیرا مادربزرگش او را زشت می‌دانست. مادربزرگش می‌خواست که نوه‌اش «آخرین» جراحی را برای «درست کردن» آن چه در جراحی‌های پیشین به خطا رفته بود انجام دهد. علی‎رغم عفونت‌های جدی پس از هر جراحی، که مستلزم مصرف مداوم آنتی‌بیوتیک بود، استفانی نامطمئن از این که می‌خواهد تحت عمل دیگری قرار بگیرد یا نه به درمان آمد. مادربزرگش پول آن جراحی را پرداخت می‌کرد؛ که برای او وسوسه انگیز به نظر می‌رسید.

در خانواده استفانی همه از همین وابستگی مالی رنج می‌بردند. پدر و مادرش طلاق گرفته بودند؛ پدرش سر کار نمی‌رفت و از مادرش کمک هزینه دریافت می‌کرد. استفانی هرگز کار نکرده بود. مادربزرگش شهریه کالج و تمام هزینه‌های او را می‌پرداخت. مادربزرگ استفانی همچنین بسیار کنترل‎گر بود؛ پس از این که نتوانست در طی مدت ۱۲ ساعت به استفانی دسترسی داشته باشد یک تلفن همراه برای او فرستاد و خواستار آن شد که استفانی روزانه به او زنگ بزند و تلفن را همواره روشن نگاه دارد تا مادربزرگ بتواند دسترسی کامل داشته باشد.

درمان پیشنهاد مادر او بود؛ او همچنین پیشنهاد کرد که استفانی مادربزرگش را وادار به پرداخت هزینه‌ی درمانش کند. مادرش یک معلم آموزش ویژه بود، که اکنون با یکی از همکاران معلم خود ازدواج کرده است. بیمار آن‎قدر از خشم مادربزرگش هراس داشت که حتی بحث درمانش را هم پیش نکشیده بود و نهایت تلاشش را می‌کرد تا درمان را پنهان کند. بنابراین خودش شروع به پرداخت هزینه درمان از پول‎‌توجیبی و پس‌‎انداز خود کرد.

استفانی مدت کوتاهی پس از شروع درمان در مورد بار مالی درمان از کوره در رفت و می‌خواست درمان را قطع کند. من اضطراب او در مورد هزینه درمان را به عنوان اضطراب درمورد هزینه‌ی بودن در درمان برای ارتباطات خانوادگی وی تفسیر کردم. او به واسطه‌ی درمان، کم کم کنترل مادربزرگش بر او و انگیزه مادربزرگ برای درخواست عمل جراحی بیشتر را زیر سؤال می‌برد. او گفت که قادر به درک این مساله (کنترل افراطی مادربزرگ به علت حمایت مالی) است، اما هنوز فکر نمی‌کرد بتواند پول را مدیریت کند. مادرش حاضر به کمک مالی به او نبود، و به او گفت که درخواست پول از ناپدری‌اش ممکن نیست. برای مادر، پدر و بیمار، پول از جیب دیگران به دست می‌آمد.

من امکان کار پاره-وقت استفانی برای پرداخت هزینه درمان را مطرح کردم، اما او به نحوی این پیشنهاد را با اضطراب و همراه با تهدید دیگری برای ترک درمان رد کرد که من هم سریعا آن را رد کردم. متوجه شدم که خودم را به آب و آتش می‌زنم و به تأمین قراردادهای بیمه‎ پیچیده، پرداخت با تاخیر و «سند بدهکاری» روی می‌آورم به این امید که در نهایت هم به این بیمار کمک کنم و هم پولم را بگیرم، در حالی که دارای خانواده‌ای با منابع مالی بیش از حد لازم است. اما من درون همان سیستم تخیلی بیمار عمل می‌کردم: شخص دیگری پول را پرداخت خواهد کرد.

اگرچه به استفانی کمک می‌کردم تا شروع به ترسیم حدودی میان خود و خانواده‌اش کند، وقتی همان کاری را می‌کرد که آنها انجام می‌دادند در برابر او مقاومت نمی‌کردم. او می‌خواست شخص دیگری پول را پرداخت کند، و اگر آن شخص خانواده‌اش نباشد، باید خود من باشم. در حقیقت، او در حالی درمان را ترک کرد که مبلغ قابل توجهی به من بدهکار بود. در پایان سال دوباره به خانه‎ی مادربزرگش بازگشت، و هرگز دوباره خبری از او نشنیدم.

من در برابر او از نیازهای خودم محافظت نمی‌کردم و بنابراین الگوی خوبی برای او در پویشش برای صیانت نفس نبودم. درست همان‎قدر از تهدیدات دراماتیک او برای ترک درمان مرعوب شدم که او از تهدید دراماتیک خانواده‌ی خود برای قطع رابطه‎ی مالی با او مرعوب شده بود. حتی اگر در مقابل او عرض اندام کرده و در ننتیجه او را از دست می‌دادم، کارم را انجام داده بودم زیرا لااقل او یک تجربه از کسی که حاضر نبود به طرز رفتار مخرب و کنترلگر خانواده‎ او گردن بنهد به دست می‌آورد.

برای من دشوار بود که به خشمم از این بیمار که می‌توانست پول هر چیزی جز درمان را بپردازد اذعان کنم – یا هر چیزی جز من. با متوقف کردن احساس عصبانیت خود، توانایی‌ام را برای پرداختن به این مسئله با او مسدود کردم. من که از ثروت خانواده کور شده بودم تصور می‌کردم که هزینه را خواهند پرداخت زیرا پول بسیار زیادی دارند. فانتزی من راهی برای انکار خصومت بیمار و خودم بود: نیازی به عصبانیت نیست، آنها در نهایت پول خواهند داد – گویا پول منبعی بود که به خودی خود (بعد از درمان) به جیب من بیاید، بدون اینکه رابطه‌ای با پویایی بیناشخصی و بیناروانی افراد داشته باشد.

وایتسن[۱۱] استدلال قانع کننده‌ای برای اهمیت آگاهی درمانگران از احساسات خودشان در ارتباط با هزینه و پرداخت مطرح می‌کند: هر چه آگاهی ما کمتر باشد بیشتر احتمال دارد که برون‌کنش‌نمایی کنیم یا اصلا دست به عمل نزنیم. او نشان می‌دهد که به احتمال زیاد ما از خشم‌مان از بیمارها اجتناب می‌کنیم. شاید نگریستن و مواجهه با تمایلات سوءاستفاده‌گر بیماران دشوار است زیرا چنین کاری مستلزم تماس ما با احساسات خودمان نسبت به مورد سوءاستفاده قرار گرفتن است. او نشان می‌دهد که مشکل دیگر در رابطه با کور-پولی (لیبرمن[۱۲] و لیندنر[۱۳]، ۱۹۸۷) این است که بیماران ما ناگزیر درمورد مسائل پولی‎‌مان بیشتر از خودمان اطلاع دارند و ما قادر نخواهیم بود بحث را باز نگه داریم.

پرداخت و عدم پرداخت می‌توانند برای بیماران مختلف معناهای مختلفی داشته باشند یا می‌توانند در زمان‌های مختلف دوره‌ی درمان معانی مختلفی داشته باشند. درک این تغییر معنا به درمانگر کمک می‌کند که بداند با بیماران مختلف چگونه و چه زمانی به مسئله پول بپردازد.

در برخی موارد، پویایی بیمار-درمانگر مستلزم محدود کردن سوبژکتیویته فرد حول حق‌الزحمه است، حداقل تا زمانی که بیمار بتواند تشخیش خود مستقل تحلیلگر را تحمل کند. بیمارانی هستند که تهدید رها شدن و از دست دادن دیگران برای آنها دغدغه اصلی است. یک دفاع کلیدی برای این بیماران، انکار هر گونه جدائی درمانگر است، تا احساسات بالقوه‌ی خسران را دفع کنند. بنا به گفته ی گدو[۱۴] (۱۹۶۳)، «اضطراب [آن‎ها] وقتی آرام می‌یابد که اُبژه‌ی خارجی ثابتی در درمان به آن‌ها ارائه [شود]، اما حفظ بازنمود درونی این اُبژه بستگی به توهم همزیستی دارد. این بیماران هنگامی که از واقعیت سرخورده می‌شوند از پدیدار موقتی اجتناب از پرداخت هزینه [استفاده می‌کنند] تا جدائی خود را انکار نمایند» (ص ۳۷۰). فانتزی بیمار این است که تحلیلگر به خاطر عشق خود به بیمار از او هزینه‌ای دریافت نمی‌کند.

این بیماران به دنبال فرصتی برای بازگشت به یک نوع وابستگی هستند که به قدر کافی در اختیار نداشته‌اند، اگر اصلا وجود داشته باشد. امید علاج‌بخشی وجود دارد که درمان فرصتی برای وابستگی تمام و کمال و ایمن برای نخستین بار به یک فرد خواهد بود. همین که توهم وابستگی همزیستانه به دست آمد (به عنوان مثال، بیمار معتقد است که من هزینه او را پایین نگه می‌دارم چون مادر وی هستم)، توهم‌زدایی و بازگشت به واقعیت باید به آرامی تثبیت شود. و در حالی که می‌توان از این سطح از پسروی ممانعت کرد، مثلاً با این عمل که هرگز اجازه به عدم پرداخت داده نشود، اما زمانی که از پسروی جلوگیری می‌شود باید همچنین از فرصت تعامل با این نیازهای وابستگی اساسی در بیمار نیز ممانعت به عمل آورد.

من قادر بوده‌ام با بیماران در این سفر از وابستگی کامل به بازشناسی متقابل شرکت کنم، و بسیاری از این بیماران درمان را با منابع مالی محدود آغاز کردند. آنها خودشان را افرادی ویژه یا ارزشمند تجربه کردند زیرا حق‌الزحمه پایین بود. وقتی کار را شروع کردیم، به آنها اطلاع می‌دادم که وقتی درآمدشان افزایش یابد حق‌الزحمه‌هایشان بالا می‌رود. این ارتباط تلاشی برای انجام حداقل دو چیز بود. نخست، این پیام را منتقل کردم که کاهش حق‌الزحمه چیزی بود که من تحت تأثیر آن قرار گرفته بودم اما مایل بودم با آن زندگی کنم؛ به عبارت دیگر، من به طور آگاهانه و راغبانه با آن موافقت می‌کردم. هدف دوم این پیام بود که بیمار را در همان جایی که در آن لحظه قرار داشت می‌پذیرفتم، اما همچنین تشخیص می‌دادم که او پتانسیل رسیدن به ورای ظرفیت های فعلی خود را دارد.

در طول مسیر، همچنان که اوضاع مالی بیمار بهبود می‌یافت، بررسی می‌کردم که حق‌الزحمه‌ی پایین اکنون برای او چه معنایی دارد. همچنین در برخی از این موارد به بیمار اجازه داده‌ام که بدهی بالا بیاورد، که در این مورد خود حساب تسویه نشده به فضای انتقالی تبدیل می‌شود. این بدهی را می‌توان به انحای گوناگون تفسیر کرد: بیمار برای من آن قدر ارزشمند است که ارزش ریسک و دردسر عدم پرداخت را دارد؛ این امید که بدهی را به خاطر عشق «ببخشم»؛ یا این که حساب ما را به هم پیوند می‌زند – در آن صورت نمی‌توانم بیمار را رها کنم زیرا پول پرداخت نشده در میان ما به عنوان یک بند ناف عمل می‌کند، و حداقل تا زمانی که پول بازپرداخت می‌شود، باید در تماس بمانیم. این وضعیت مانند نوع نگهدارنده معکوس عمل می‌کند که بیمار برای ادامه‌ی ارتباط با من مورد استفاده قرار می‌دهد. وقتی بیمار با خبر از این که او را ترک نخواهم کرد احساس امنیت می‌کند، آن‌گاه نیاز به صورتحساب پرداخت نشده را می‌توان به چالش کشید.

وقتی متوجه می‌شوم که به حساب پرداخت نشده خشم می‌ورزم به من هشدار می‌دهد که زمان تغییر این وضعیت فرا رسیده است. خشم‌ورزی‌ام به من می‌گوید که بیمار اکنون قادر است بیشتر بپردازد. مذاکره‌ی مجدد از دوره‌ای مبارزه‌ی شدید و گاهی اوقات بی‌رحمانه خبر می‌دهد: زمانی که جدایی را اعلام می‌کنم، بیمار همواره تلافی‌جویی می‌کند. وابستگی می‌تواند برای بیماران مانند یک قول به نظر برسد و زمانی که قواعد را تغییر می‌دهم لگد می‌زنند و جیغ می‌کشند. علاوه بر این، حس «خاص بودن» که حق‌الزحمه پایین نشان می‌داد در حال حاضر به چالش کشیده شده است، یعنی نیاز بیمار به خاص بودن را باید به طریق جدیدی مدیریت کرد. این انتقال بسیار دشوار است و قابل درک است که درمانگران می‌خواهند از آن اجتناب کنند، یا با عدم مقابله با وابستگی پس از شروع آن یا با هرگز اجازه ندادن به رشد آن. با این حال، مذاکره مجدد همچنین حاکی از امکانات جدید بسیاری برای این رابطه است. علاوه بر جراحتی که اجتناب‌ناپذیر است، امید زیادی تلویحا با اعتقاد من مبنی بر اینکه بیمار دارای صلاحیت و توانایی بیشتری است منتقل می‌شود. بازشناسی من از قابلیت‌های جدید او می‌تواند وی را به چالش بکشد تا خودش را متفاوت ببیند. این دیدگاه جدید نیز او را به چالش می‌کشد تا از همانندسازی با خانواده خود به سوی همانندسازی با من به عنوان یک متخصص مستقل و موفق بیاید.

میان بیمارانی که از پول به عنوان یک اُبژه انتقالی استفاده می‌کنند و بیمارانی که به خاطر نیاز به بی‌ارزش ساختن درمانگر و درمان از پرداخت پول خودداری می‌کنند تمایز وجود دارد. بیمارانی که نیت اولیه‌شان فریب درمانگر برای دریافت چیزی در ازای هیچ‌چیز است، از این نوع وضعیت وابستگی فایده‌ای به دست نخواهند آورد. میان بیمارانی که در پی پسروی درمانی هستند و افرادی که در پی حقه زدن به درمانگر هستند، تفاوت تشخیصی واضحی وجود دارد. بیمارانی که درمان را از دیدگاه تحقیرآمیز شروع می‌کنند را نیاز دیگری به پیش می‌راند: ثابت کردن این که درمانگر بی‌ارزش است. چیزی که نصیب آنها می‌شود تلاش برای آویختن به یک ارتباط و همانندسازی با خانواده‌ی بیمار است چون درمانگری که بی‌ارزش تلقی می‌شود را نباید هنگام به چالش کشیدن سیستم خانوادگی آسیب‌شناختی جدی گرفت. در این وضعیت، محدودیت‌های سفت و سخت ضروری هستند وگرنه درمان آن‌قدر توسط بیمار کم ارزش می‌گردد که نهایتا هیچ سودی برای ماندن در آن نخواهد دید. علاوه بر این، وقتی تحلیلگر به دستکاری مخرب از پا در می‌آید، بیمار متوجه می‌شود که تحلیل‌گر در برابر ویرانگری بیمار درمانده است و نمی‌تواند راه حلی را تسهیل کند (همانند استفانی، بیمار من).

در تمام موارد وقتی وابستگی مالی سازنده بود، احساس اولیه‌ی من این بود که منظور من کاملاً درک می‌شود. این احساس می‌تواند شاخص تشخیصی قابل اتکایی باشد؛ اگر نیاز بیمار به وابستگی اصیل به نظر نمی‌رسد، پس آن چه احتمالاً در حال عمل است نوعی جامعه‌ستیزی است – درست همان‌طور که شیر دادن به طفل می‌تواند احساس فوق‌العاده‌ای داشته باشد، اما شیر دادن به یک کودک ۱۳ ساله وحشتناک به نظر می‎‎رسد. این همچنین تفاوت میان دو مرحله‌ی رشدی مختلف در بیمار یکسان را توصیف می‌کند: در حالی که ممکن است این وضعیت در اوایل به تحلیلگر احساس خوبی بدهد، اما همین که دیگر چنان نباشد زمان مذاکره‌ی مجدد فرا رسیده زیرا بیمار بزرگ شده است.

در اینجا یک مثال بالینی از ستیز بر سر حق‌الزحمه است که نتایج مثبت بسیاری داشت، از جمله بازده عالی سرمایه‌گذاری هم برای بیمار و هم برای من. زمانی که درمان را شروع کردیم، جاستین زن جوانی بود که برنامه دکترا در روانشناسی بالینی را آغاز می‌کرد. او بسیار باهوش، فوق‎العاده فصیح و به لحاظ سیاسی مترقی بود، با رگه‎ای از خودبرحق‌پنداری که من را هم تحت تاثیر قرار می‎داد و هم مرعوب می‌کرد. احساس افتخار می‌کردم که با او کار می‌کنم و امیدوار بودم بتوانم ادامه دهم. وقتی در ابتدا هزینه کمی که پیشنهاد داد را پذیرفتم، احساس شرافت داشتم؛ ما خوب مبارزه می‌کردیم – چه کسی پول نیاز داشت؟ (در واقع، رنجش درونی مختصری را به یاد می‌آورم که از حس استحقاق او به حق‌الزحمه‌ی پایین به من دست داد، اما به آن بی‌اعتنایی کردم و در عوض در تعهد ما به کار غرق شدم). چون او بسیار سخت کار می‌کرد، من نیز الهام گرفتم که سخت تلاش کنم. او همچنین بسیار برانگیزنده و پر جنب و جوش بود، و معمولاً باعث می‌شد احساس به درد بخور بودن داشته باشم.

با نگاه به عقب، متوجه شدم که از همان ابتدا، او می‌خواست از نظر مالی از او مراقبت کنم. پیش از من، پدرش مراقبت مالی از او را بر عهده داشت. پدرش از نظر فیزیکی غایب و از نظر عاطفی دور بود، و وقتی نه سالش شد او را ترک کرد و نزد مادر خطرناک و شدیداً روانپریش خود گذاشت. اما مسئولیت‎‌پذیر و در پول دادن بخشنده بود. پول او جای محبت، مراقبت و عشق را گرفت. قابل درک بود که جاستین حس می‌کرد مغفول واقع شده است.

او ولخرج بود و پدرش بیش از یک بار بدهی‌های او را پرداخت می‌کرد. سرانجام پدر جاستین پا پس کشید و او کم‌کم به من بدهکار شد. او بسیار از دست پدرش عصبانی بود، و من از خشم او می‌ترسیدم. گاهی اوقات به نظرم می‌رسید که خشم او کل ساختمان را به لرزه در می‌آورد. در همین حال، من مخفیانه محدودیت پدرش را تحسین می‌کردم، اما در هر بحث از نبرد آن‌ها با او بسیار مهربان ماندم. در طول این دوره ما کارهای بسیار خوبی در مورد مسئله بدهی او انجام دادیم. ما گرسنگی، محرومیت، کین‌توزی، امتناع از سوگواری و تلاش‌های او برای خودکفایی را بررسی کردیم – به عنوان مثال، به جای آنکه از کسی کمک بخواهد، خرید می‌کرد.

همین مسئله موجب شد من متوجه محدودیت خودم شوم: او پول پدرش را پس داده بود. کارت‌های اعتباری خود را رها کرده بود. وام بانک را پس داده بود. مالیاتش را بازپرداخت می‌کرد. در واقع، من تنها کسی بودم که پولی از او نمی‌گرفتم. و صورت‌حساب او به سرعت در حال افزایش بود. من همچنین متوجه شدم که او در هر جلسه چیزی جدید می‌پوشد: جواهرات، کفش، لباس چسبان، روسری، کیف دستی، بلوز، دامن، شلوار، چکمه، کلیپس مو، عینک آفتابی.

من مجبور بودم شجاعت خودم را برای مقابله با او جمع کنم.

وقتی ابتدا طرح پرداخت را پیشنهاد کردم، شوکه و ناراحت به نظر می‌رسید. به من اطلاع داد که طبیعتا مجبور است فراوانی جلسات را کاهش دهد. با حیرت می‌پرسید که چگونه می‌توانستم او را در این موقعیت قرار دهم؟ آیا نمی‌دانستم چقدر او به درمان نیاز دارد؟ چگونه ممکن بود که تمام نشانه‌های بی‌عاطفگی و خونسردی من را نادیده گرفته باشد، صرف نظر از اخلاقیات مشکوک من؟ چگونه توانسته است این قدر احمقانه به من اعتماد کند؟ او به من گفت که برنامه دارد فقط با فقرا کار کند، و مسلما امیدوار بود که من پیشنهاد نکنم کار دیگری انجام دهد – «می‎‌دانید، مانند شروع یک فعالیت خصوصی یا تغییر شغل». من با صدای بلند پرسیدم: «اگر نمی‎توانی از عهده سبک زندگی خودت بربیایی، دقیقا اعتراضت به پرداخت پول بیشتر چیست؟» اما او اصرار داشت که قصد ندارد فقط برای این که بتواند به من پول بدهد اهداف خیرخواهانه خود را تغییر دهد.

من محکم ایستادگی کردم، اما او هم از جایش جم نمی‌خورد. تقریبا در هر جلسه، سه بار در هفته، به مدت چند ماه هر هفته، با یکدیگر کلنجار رفتیم. من مدام بدهی او را مطرح می‌کردم و او دائماً تهدید به رفتن می‌کرد. ما به دردسر افتاده بودیم. از او پرسیدم که می‌خواهد من چه کار کنم. سکوتی طولانی برقرار شد. سخت تلاش می‌کردم که سکوت را حفظ کنم و با عجله چیزی به او پیشنهاد ندهم. سپس شروع کرد با دستانش به کاناپه ضربه زدن (او دراز کشیده بود). اندکی بعد دستان و پاهایش پشت سر هم ضربه می‌زدند و با دهان بسته فریاد می‌کشید. عاقبت به هق هق افتاد. هق هق فروکش کرد. سکوت بیشتر. کشمکش درونی بیشتر از جانب من که هیچ کار انجام ندهم. در نهایت، او موفق شد یا صدایی بسیار ضعیف و گرفته جیرجیر کنان بگوید: «من می‌خواهم برای شما خاص باشم. می‌دانم که نمی‌توانید این کار را با همه انجام دهید وگرنه ورشکست می‌شوید، اما امیدوار بوده‌ام بتوانید بدهی من را پاک کنید».

هنگامی که سال‌ها بعد در مورد این اتفاق بحث می‌کردیم، جاستین گفت که هرگز نشان نداده بودم چقدر آشفته و سردرگم هستم. در عوض موفق شدم این اطمینان کامل را منتقل کنم که همه چیز را درست خواهیم کرد. اطمینان من او را خشمگین می‌کرد زیرا استوار به نظر می‌رسیدم، اما همچنین به او اطمینان خاطر می‌داد که به کار با هم ادامه خواهیم داد، مهم نیست چه پیش بیاید. او گفت، روزهای بسیاری وجود داشت که نمی‌توانست باور کند او را تحمل کنم و از درمان بیرون نمی‌اندازم. من دو دل هستم که فاش سازم چقدر اوضاع دشوار بود. مسیر بسیار طولانی‌ای بود. با وجود این، متوجه شده‌ام که هیچ‌چیز به غیر از تلاش‌های مداوم من برای غلبه بر گسستگی مالی او نمی‌توانست به ما اجازه دهد که به حقیقت برسیم.

و در واقع با ایستادگی من، نجات ندادن وی، و پاک نکردن بدهی‌اش، اتفاق جدیدی افتاد. کشف کردیم که جاستین احساس می‌کند برادر بزرگترش از او برای پدرش خاص‌تر بوده است. برادرش همواره دچار مشکل بیشتری می‌شد، (جاستین آدم خوبه بود) و برای پدرشان بیشتر خرج برمی‌داشت؛ پدرش برای ترک مواد مخدر برادرش، مشاوره، مأموریت‌های نجات که مستلزم هزینه بلیط دقیقه آخری هواپیما به اماکن دور افتاده بودند، و مسافرت‌های پرخرج برای سر حال شدن او پول پرداخت می‌کرد. علاوه بر این، مادر جاستین به تلخی شکایت می‌کرد که شوهر سابقش از لحاظ مالی دریغ کرده است، و جاستین با احساس مادرش از رها و طرد شدگی همذات‌پنداری می‌کرد. پدرش به طرزی استثنایی فقط درمورد برادر او سخاوتمند به نظر می‌رسید.

او می خواست برای من استثنا باشد.

این میل موجب شد ما با هم بپرسیم که چه چیزی یک شخص را خاص می‌سازد. او چه می‌توانست بگوید؟ آیا می‌توانست برای من خاص باشد حتی اگر پول من را بدهد؟ آیا شانس خود را با گفتن اینکه چقدر از دست من عصبانی است از بین برده بود؟ او هرگز به پدرش نگفته بود که از دست او عصبانی است. و یک چیز دیگر: اگر به من اطلاع می‌داد که از من چه می‌خواهد چه کار می‌کردم؟ آیا بیزار می‌شدم؟ طاقتم طاق می‌شد؟ او معتقد بود که پدرش فقط وقتی او را درک می‌کرد و دوست داشت که آسان‌گیر باشد و چیز زیادی نخواهد.

وقتی متوجه شد با گفتن این که چقدر از من متنفر است در واقع می‌خواهد بیشتر به نزد من بیاید شوکه شد. او از تمایل خود برای ارتباط بیشتر با من آگاه گشت. او همچنین شروع به احساس غم و اندوه عمیقی به خاطر میل مدت‌ها مدفون خود به عشق و توجه پدرش کرد.

به دنبال درک این چیزها، او شروع به پرداخت پول من کرد. هنگامی که حساب او کاملاً تسویه شد بحث ستیزه‌جویانه‌ی دیگری داشتیم چون زمانش رسیده بود که حق‌الزحمه‌ی او را بالا ببرم. او می‌دانست که این اتفاق می‌افتد، اما به نظر می‌رسید که دانستن این امر تنها باعث افزایش خشم  او می‌شود. او گفت که نمی‌خواهد پول بیشتری به من بدهد. من به او گفتم که فقط چون برای من عادلانه است به این معنا نیست که او مجبور است آن را دوست داشته باشد. تفاوت برای من این بود که این بار از خشم او احساس تهدید نمی‌کردم و بنابراین کمتر در مورد ناراحتی او نگران بودم. همچنین سریع‌تر از او پرسیدم که دلیل خشمش چیست.

این دور از مبارزه، اضطراب او در مورد رقابت با مادرش و با من را آشکار ساخت. او فهمید که روش نسبتا ساده‌ای برای کنار آمدن با افزایش حق‌الزحمه من وجود دارد: افزایش حق‌الزحمه‌های خودش و گسترش فعالیت خصوصی خود. (اولین دور نبرد ما در واقع به فعالیت خصوصی او منجر شد.) در حال حاضر، ستیز او در مورد داشتن فعالیت بیشتر بود؛ او از انتقام و انتقاد مادرش بیم داشت. او با افزایش منابع مالی خود از مادرش جدا می‌شد. سابقاً احساس درماندگی، کین‌توزی و محرومیت، و به معنای واقعی کلمه وابستگی مشترک آن‌ها به درآمد پدرش، او را به مادرش پیوند می‌داد. چه چیز او را به پدرش پیوند خواهد داد اگر دیگر هرگز به نجات مالی او نیاز نداشته باشد؟ و چگونه با تلافی مادرش به خاطر جدایی زندگی خواهد کرد؟ او کیست اگر انعکاس مادرش نباشد؟

ما آستین‌های خود را بالا زدیم و چندین بار دیگر مبارزه کردیم. در طول این دوره، او فعالیت مشاوره‌ی بسیار سودآوری به وجود آورد که باعث شد مراجعینی بیشتر از همیشه داشته باشد. همچنان که حق‌الزحمه‌های خودش افزایش می‌یافت از تلافی من وحشت‌زده شد. وقتی متوجه شد که من تلافی نکردم و در عوض موفقیت او را جشن گرفتم، شروع به سوگواری بر تفاوت میان واکنش من و واکنش مادرش کرد.

به تازگی او که اکنون به خوبی در میدان مستقر شده است، در مورد افزایش حق‌الزحمه‌اش من را غافلگیر کرد. او می‌خواست حق‌الزحمه‌ی من را افزایش دهد و حس غرور خود را هم در مورد تمایل و هم در مورد توانایی پرداخت پول بیشتر به من ابراز کرد. من به او کمک کردم پول بسیار بیشتری به‌دست آورد، که مسلما بخشی از دلیل سخاوت او است. اما همچنین به او کمک کردم از وابستگی بیمارگون به پدرش و همذات‌پنداری مخرب با مادرش خلاص شود. در نتیجه، او می‎تواند شایستگی خود را پذیرا شود؛ تشخیص و پذیرش توانایی خودش باعث می‎شود احساس وفور و سرشاری بیشتری داشته باشد. پاداش برای من آشکارا مالی بود، اما رضایت عاطفی نیز شدید بود. ما نزدیکتر شده بودیم: دیگر مجبور نبودم از نیازم به پرداخت پول دفاع کنم، و او می‌توانست من را فردی دارای نیازها و همچنین ارزش ببیند.

خاتمه

برای بسیاری از تحلیلگران و بیماران به طور یکسان، ادعای حق‌الزحمه استعاره‌ای برای ادعای سوبژکتیویته، جدائی و میل است. من نشان داده‌ام که مذاکره برای حق‌الزحمه به ویژه مناسب برای مدیریت تنش متضاد میان جدایی و ارتباط است که همیشه بین دو نفر که تابع یکدیگر هستند وجود دارد. اگر چه این گفتگوها دشوار هستند، نتیجه بالقوه یک رویارویی مالی با بیمار می‌تواند حس عمیق‌تر سرزندگی، تعامل بیشتر و صمیمیت واقعی باشد. آزادی برای صحبت در مورد چیزی که قبلاً نگفتنی بود همچنین فضا را برای صحبت در مورد تابوهای دیگر می‌گشاید.

هنگامی که ما از بیماران پول بیشتری درخواست می‌کنیم، آن‎ها اجازه دارند از ما و از محیط اطرافشان درخواست بیشتری داشته باشند. اما برای رسیدن به این هدف، باید بر ترس خودمان از افزایش تعامل غلبه کنیم. افزایش تعامل می‌تواند به ما احساس آسیب‌پذیری بدهد. خطرات حیرت‌انگیز هستند. ما در معرض خطر مواجهه با خودهای مجزا، زنده و اصیل بیمارانمان قرار می‎گیریم، که نمی‌توانیم کنترل کنیم. ما خطر ترک شدن را می‌پذیریم. در واقع ممکن است دقیقاً همانند دوران کودکی رها شویم – برای ابراز نیازهایمان. همچنین، نمی‌توانیم پیشاپیش بدانیم که آیا بیمار وارد گفتگو خواهد شد یا نه و آیا ستیز با موفقیت پیش خواهد رفت یا خیر.

ما همچنین باید با اضطراب خودمان در مورد بیماران که از ما تقاضای بیشتری دارند یا از جایگاه آزادتر خود به اشتباهات ما اشاره می‌کنند رویارو شویم. شنیدن اطلاعات جدید -نه لزوماً مثبت- می‌تواند تصویر ما از خودمان را مختل کند. عزت نفس ما ممکن است به شدت جریحه‌دار شود. ممکن است کاملاً احساس تزلزل کنیم وقتی متوجه می‌شویم که بیمار اکنون ما را حریص یا بخیل یا به نحوی مأیوس‌کننده می‌داند. علاوه بر این، از آنجا که ما نمی‌توانیم تلافی کنیم، ممکن است چنین به نظر رسد که بیمار تمام انبار مهمات را در اختیار دارد.

با وجود این، زمانی که بیشتر دخیل شوم، کمتر جدا باشم و انکار نکنم، آزادتر هستم – آزاد برای انجام کارم و آزاد برای پرداختن به آنچه باید در نظر گرفته شود. در واقع، وقتی آزاد هستم می‎بینم که چیز بیشتری برای ارائه دارم. اما این نوع آزادی یک محصول جانبی دارد. با داشتن آزادی برای نشان دادن خود جداگانه‌مان، به باور من فرصتی به بیمارانمان برای مبارزه به هدف یکپارچگی بیشتر عرضه می‌کنیم – در ادراک آن‌ها از ما و ادراک آن‌ها خودشان. با بازشناسی ما، بیماران آزاد هستند که از ما به طور کامل و موثرتری استفاده کنند. روی هم رفته، بازشناسی که برای آن‌ها ارزشمند است تنها از یک سوژه حقیقی دیگر می‌تواند نشأت بگیرد.

این مقاله با عنوان «Show Me the Money» در نشریه‌ی روانکاوی معاصر منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۹۷ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] money

[۲] fee

[۳] conflict

[۴] intersubjectivity

[۵] mutuality

[۶] intimacy

[۷] desire

[۸] deadness

[۹] subjugation

[۱۰] splitting

[۱۱]  Whitson

[۱۲]  Lieberman

[۱۳]  Lindner

[۱۴]  Gedo

3 کامنت
  1. با سلام و خسته نباشید. من ۴ روز پیش مقاله شما رو خریداری کردم ولی متاسفانه لینک دانلودی برام ارسال نشده.
    شماره پیگیری پرداخت ۲۶۲۹۵۳ هست . لطفا پیگیری بفرمایید.

    با تشکر

  2. با سلام و تشکر ، ببخشید من متوجه نشدم این ترجمه ی مقاله هست که میتونیم بخریم یا مقاله به زبان اصلی رو برای فروش گذاشتید؟
    اگر ترجمه است لطفا بفرمایید مترجم کیست. ممنونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.