skip to Main Content
اندیشیدن دربارهٔ تروما

اندیشیدن دربارهٔ تروما

اندیشیدن دربارهٔ تروما

اندیشیدن دربارهٔ تروما

عنوان اصلی: Thinking About Trauma
نویسنده: کارولین گارلند
انتشار در: کتاب Understanding Trauma: A Psychoanalytical Approach
تاریخ انتشار: ۱۹۹۸
تعداد کلمات: ۹۸۷۳ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۵۵ دقیقه
ترجمه: ماشینی
بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی

اندیشیدن دربارهٔ تروما

تروما چیست؟

تروما نوعی زخم است. وقتی رویدادی را تروماتیک می‌نامیم، این واژه را از زبان یونانی وام می‌گیریم که در آن به سوراخ شدن پوست، یعنی شکستن پوشش بدنی اشاره دارد. در پزشکی، این واژه دلالت بر آسیب به بافت دارد. فروید (۱۹۲۰) این واژه را به‌طور استعاری به کار برد تا تأکید کند که چگونه ذهن نیز می‌تواند با رویدادها سوراخ و مجروح شود، و بدین ترتیب به توصیف خود از اینکه چگونه می‌توان پنداشت ذهن با نوعی پوست، یا سپر محافظ، پوشیده شده است، قدرت تصویری بخشید. او آن را پیامد تکامل حساسیتی به‌شدت گزینشی نسبت به محرک‌های بیرونی در مغز (و در نتیجه ذهن) توصیف کرد. این گزینش‌گری حیاتی است: بیرون نگه داشتن مقادیر و انواع بیش از حد تحریک، به لحاظ حفظ تعادلی کارآمد، حتی از ظرفیت دریافت یا راه دادن به محرک‌ها مهم‌تر است.

برای نوزادان و کودکان خردسال، زمانی که همه‌چیز به‌خوبی پیش می‌رود، آن کارکرد پالایشی عمدتاً توسط مادر، یا مراقب اولیه، از طریق حساسیت او به آنچه نوزادش قادر است در هر زمان خاص مدیریت کند، تأمین می‌شود. او وارد عمل می‌شود تا نوزادش را از تجربیات افراطی، اعم از محیطی و هیجانی، محافظت کند. بزرگسالان در موقعیت متفاوتی قرار دارند. برخی از آنها، تا حدودی به‌عنوان پیامد تدارک والدانهٔ خوب، ظرفیتی را درون خود بنا کرده‌اند تا به بهترین معنای این عبارت از خود مراقبت کنند. برخی دیگر قادر به دستیابی به این درجه از خودمختاری نبوده‌اند. عده‌ای دیگر نیز، به دلایل پیچیدهٔ درونی، فعالانه به‌دنبال موقعیت‌های پرخطر یا تحریکات افراطی می‌روند، چه به دلایل مثبت یا دست‌کم قابل درک، و چه به شیوه‌هایی تاریک‌تر و خودویرانگرانه. با وجود این، هرچقدر هم که هر فردی احساس کند در حالت عادی قادر است از آنچه رفاه خود می‌پندارد مراقبت کند، برخی رویدادها بر آن ظرفیت غلبه خواهند کرد، کارکرد معمول را مختل خواهند ساخت و فرد را در آشفتگی شدیدی فرو خواهند برد. بخش عمده‌ای از اختلال و سردرگمی فوری برای ناظر قابل رؤیت است، اما در نهایت بسیار فراتر از آنچه رؤیت‌پذیر است گسترش می‌یابد، به درون اعماق هویت فرد، که توسط ماهیت اُبژه‌های درونی او شکل گرفته است؛ پیکره‌هایی که در دنیای درونی او ساکن هستند، و باورهای ناهشیار او دربارهٔ آنها و شیوه‌های ارتباط آنها با یکدیگر.

البته همهٔ رویدادهای تروماتیک تا این حد ویرانگر نیستند. گاهی می‌توان ذهن را درگیر محافظت از خود در برابر پارگی بالقوه در بافت خویش از طریق درگیر شدن در انواع استراتژی‌های دفاعی دید. مردی که روی پله‌های یخ‌زدهٔ بیرون در ورودی خانه‌اش لیز خورد و افتاد و مچ پایش شکست، به‌وضوح شنید که رادیولوژیست می‌گوید پا شکسته است، اما او «می‌دانست» که رادیولوژیست اشتباه می‌کند: او «می‌دانست» که این فقط یک دررفتگی است. نیم ساعت بعد، زمانی که شوک رویداد تا حدودی فروکش کرد، او توانست بپذیرد که مچ پایش واقعاً شکسته است و کریسمس را با پای گچ‌گرفته سپری خواهد کرد. این مرد وسعت آسیب را انکار می‌کرد تا بتواند خبر را تدریجی‌تر هضم کند، با سرعتی که می‌توانست بدون احساس درماندگی آن را مدیریت کند. گاهی اوقات، زمانی که احساس می‌شود بخشی از واقعیت کاملاً غیرقابل مدیریت است، دفاع نیز به‌همان نسبت افراطی می‌شود. فروید (۱۹۲۴)، در بحث از مسیر ورود به روان‌پریشی، پیدایش هذیان‌ها را توصیف می‌کند: «تعداد قابل توجهی از روانکاوی‌ها به ما آموخته‌اند که هذیان مانند وصله‌ای روی جایی اعمال می‌شود که در اصل پارگی‌ای در رابطهٔ ایگو با دنیای بیرونی پدیدار شده بود.» در یک منش آسیب‌پذیر، به این «وصلهٔ» هذیانی چنگ زده می‌شود و بر آن شاخ‌وبرگ افزوده می‌شود تا از فروپاشی‌ای که در صورت پذیرش واقعیت رخ خواهد داد، اجتناب شود. زنی که همواره در پذیرش ضرورت‌های واقعیت تا حدودی مشکل داشت، از مرگ کوچک‌ترین فرزند از پنج فرزندش در خارج از کشور مطلع شد. او قادر به کنار آمدن با این واقعیت دردناک نبود. او باور داشت که فرزندش زنده است، و اینکه او قربانی توطئهٔ پلیس است که طراحی شده تا مانع از یافتن بیمارستانی شود که فرزندش به آنجا منتقل شده بود. به‌تدریج این وصله تمام کارکرد او را در بر گرفت. او قادر به حفظ روابط با فرزندان بزرگ‌ترش نبود که خودشان نه‌تنها از دست دادن برادرشان، بلکه از آنچه عملاً به از دست دادن مادرشان تبدیل شده بود، به‌شدت ناراحت بودند. بنابراین، ترس از یک نوع فروپاشی، که با گذشت زمان می‌شد در مورد آن به او کمک کرد، با فروپاشی شدیدتر و لاعلاج‌تری در کارکرد او جایگزین شد، که در آن هرگونه کمکی رد می‌شد، چراکه پذیرش آن به‌منزلهٔ تصدیق ماهیت هذیانی این باور او بود که پسرش هنوز زنده است.

بنابراین، یک رویداد تروماتیک رویدادی است که، برای یک فرد خاص، فرآیند تمایزگذار و پالایشگر را در هم می‌شکند یا نادیده می‌گیرد، و بر هرگونه انکار موقت یا وصله‌پینه کردن آسیب غلبه می‌یابد. ذهن از نوع و درجه‌ای از تحریک لبریز می‌شود که بسیار بیشتر از آن است که بتواند معنایش را درک یا آن را مدیریت کند. احساس می‌شود که چیزی بسیار خشونت‌آمیز در درون رخ داده است، و این بازتاب‌دهندهٔ خشونتی است که احساس می‌شود در دنیای بیرونی رخ داده است، یا به‌واقع رخ داده است. اختلال گسترده‌ای در کارکرد ایجاد می‌شود، که معادل نوعی فروپاشی است. این فروپاشی شیوهٔ تثبیت‌شدهٔ پیشبرد زندگی فرد، باورهای تثبیت‌شده دربارهٔ پیش‌بینی‌پذیری جهان، ساختارهای ذهنی تثبیت‌شده، و سازمان دفاعی تثبیت‌شده است. این امر فرد را در برابر اضطراب‌های شدید و غلبه‌کننده از منابع درونی و همچنین از رویدادهای واقعی بیرونی آسیب‌پذیر رها می‌کند. ترس‌ها، تکانه‌ها و اضطراب‌های بدوی همگی جانی تازه می‌گیرند. اعتماد به خوبیِ بنیادینِ اُبژه‌های فرد، که در واقع همان خود جهان است، در هم می‌شکند، چه کسی در نهایت اجازه داد این رویداد وحشتناک رخ دهد؟ چه کسی در محافظت از تو در برابر آن ناکام ماند؟ بدتر از آن، شاید حتی آرزوی آن را داشته یا آن را تحریک کرده است؟ از دست دادن باور به پیش‌بینی‌پذیری جهان، و به کارکرد محافظتی اُبژه‌های خوب فرد، اعم از درونی و بیرونی، ناگزیر به‌معنای تجدید حیات ترس‌ها دربارهٔ بی‌رحمی و قدرت اُبژه‌های بد خواهد بود. لغزش سریعی به‌سوی باورهای پارانوئید بدوی دربارهٔ جایگاه فرد در جهان رخ می‌دهد. از همه مهم‌تر، اضطراب‌ها با هم تلاقی پیدا می‌کنند: رویداد بیرونی به‌عنوان تأییدکنندهٔ بدترین ترس‌ها و فانتزی‌های درونی ادراک می‌شود، به‌ویژه واقعیت و قریب‌الوقوع بودن مرگ، یا نابودی شخصی، از طریق ناکامی آن اُبژه‌های خوب (درونی و بیرونی) در فراهم آوردن محافظت در برابر بدترین اتفاقات.

بدین ترتیب، تروما رویدادی است که دقیقاً همین کار را انجام می‌دهد: بر دفاع‌های موجود در برابر اضطراب به شکلی غلبه می‌کند که در عین حال تأییدی بر آن عمیق‌ترین اضطراب‌های جهان‌شمول نیز فراهم می‌آورد. آسیب واردشده، در بیشتر مواقع، نه جزئی است و نه موقت. بنابراین، نوعی کمک مهم است، خواه به‌طور تصادفی حاصل شود و خواه جستجو شود، و خواه عامدانه و سازمان‌یافته باشد.

گرچه توصیف فروید از شیوه‌ای که چنین رویدادهایی سپر محافظ را می‌شکافند، بخش مهم و در واقع ضروری درک تروما است، اما همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، به‌خودی‌خود کافی نیست. این توصیف هنوز کیفیتی مکانیکی دارد. این توصیف فروپاشی در عملکرد روان دستگاه ذهن را شرح می‌دهد، اما فروپاشی معنا را توصیف نمی‌کند: فروپاشی باور به محافظت ارائه‌شده توسط اُبژه‌های خوب، و از آن نقطه به بعد پیامدهای بلندمدت برای کل شخصیت.

در کارگاه واحد تروما، ما به این نتیجه رسیده‌ایم که فرآیندهای متعاقب را به‌منزلهٔ دگردیسی رویداد تروماتیک، هرچه که ممکن است بوده باشد، به شکلی بیندیشیم که به‌عنوان فرمی موجود از روابط اُبژه‌ای درونی قابل تشخیص است. ازآنجاکه رویکرد روابط اُبژه‌ای در روانکاوی بر این باور است که تمام رویدادها، چه در خیر و چه در شر، به تصوری از یک عامل مسئول آنها قابل انتساب هستند، تعجبی ندارد که یک رویداد تروماتیک در واقع به عاملی بسیار زیان‌بار نسبت داده شود. همان‌طور که گفتم، رویداد تأییدی بر گزنده‌ترین فانتزی‌های ناهشیار دربارهٔ اُبژه‌های فرد، و حتی خود جهان، فراهم می‌آورد. اُبژهٔ خوب درونی که فرد باور داشت ممکن است برای محافظت یا کمک به او رجوع کند، معلوم شده است که بی‌دقت، یا بی‌تفاوت، یا بدتر از آن، بدخیم است. بیون (۱۹۶۲) اشاره می‌کند که چگونه درد گرسنگی توسط نوزاد نه به‌عنوان غیاب یک اُبژهٔ تغذیه‌کننده، بلکه به‌عنوان حضور یک اُبژهٔ حمله‌کننده تفسیر می‌شود. دلالت این امر آن است که با فروپاشی اعتماد به خوبی و قدرت اُبژه‌های درونی فرد، قدرت و بدخواهی اُبژه‌های درونی بد افزایش می‌یابد. دیدگاه ملانی کلاین (۱۹۴۰) این بود که اگر از دست دادن اُبژهٔ خوبی که ایگو از ابتدای زندگی خود را حول آن سازمان داده است، نتواند ماتم گرفته شود، آنگاه پیامد آن می‌تواند وخامت فزاینده در شخصیت باشد. در واحد تروما، ما این را تقریباً در هر جلسهٔ مشاوره‌ای می‌شنویم: من دیگر آنی نیستم که بودم. زندگی من از هم پاشیده است. من پیش‌تر لذت زیادی از بچه‌هایم می‌بردم، اما این روزها آنها فقط مرا دیوانه می‌کنند. این روزها به هیچ‌چیز اهمیت نمی‌دهم.

جالب اینجاست که ماهیت رویداد هرچه که باشد، خواه بلایای طبیعی، خواه ساختهٔ دست بشر، و خواه یک حملهٔ شخصی عامدانه، پیامد آن یکسان است: گرچه ممکن است فرد برای دفاع از خود در برابر این فرآیند تقلا کند، اما در نهایت او رویداد را برحسب آشفته‌ترین و آشفته‌کننده‌ترین روابط بین اُبژه‌هایی که احساس می‌شود در دنیای درونی او ساکن هستند، معنا می‌کند. به این طریق، بازمانده دست‌کم از یک امر غیرعادی، چیزی قابل تشخیص و آشنا می‌سازد و به آن معنا می‌بخشد. جای تعجب نیست که آن روابط اُبژه‌ای درونی که بی‌درنگ‌ترین حس و معنا را به رویداد تروماتیک می‌بخشند، همان‌هایی خواهند بود که چه از نظر ساختاری و چه از نظر تداعی‌ها، به آن شباهت دارند. کشتی غرق‌شدهٔ پر از نوزادان مرده، همان مادری است که تقلا کرد اما نتوانست خود و فرزندانش را روی آب نگه دارد. دودی که صدای خفه‌کردن کسی تا سر حد مرگ توسط آن شنیده می‌شود، یادآور از دست دادن خواهر یا برادری خردسال بر اثر دیستروفی عضلانی است که به شکلی مشابه برای هوا خفه می‌شد. با وجود این، در شیوهٔ تفکر روانکاوانه، گویاترین این پیوندها کمتر با رویدادهای به‌یادمانده، بلکه بیشتر با تظاهرات غیرکلامی یا پیش‌کلامی از تجربه برقرار خواهند شد، که با تصورات بدوی از نخستین ناکامی‌های اُبژهٔ اولیه، و با تکانه‌ها و فانتزی‌های ناهشیار اما نابودکننده‌ای که این موارد برانگیختند، پیوند می‌خورند.

این ترس‌ها و فانتزی‌های بدوی، تا نقطهٔ برخورد با رویداد تروماتیک، ممکن است نامرئی بوده باشند، زیرا کم‌وبیش با موفقیت با آنها سازگاری حاصل شده و مدیریت شده‌اند. از نقطهٔ برخورد به بعد، به نظر می‌رسد که آنها اهمیتی فزاینده به خود می‌گیرند. فرآیند معنا بخشیدن به امر بی‌معنا، درحالی‌که به روش‌هایی نظم و معنا را در دنیای درونی بازآفرینی می‌کند، ناگزیر رویداد زمان حال را با معنایی آزاردهنده از گذشته آغشته خواهد کرد؛ و همین پیوند گذشته با حال است که بخشی از آن چیزی است که خنثی کردن پیامدهای بعدی تروما را تا این حد دشوار می‌سازد.

فروید و تروما

ردیابی مفصل تکامل اندیشهٔ فروید دربارهٔ تروما، و بسط آن در آثار روانکاوان پس از او، فراتر از دامنهٔ این نوشتار است. در عوض، قصد دارم ایده‌های خاصی از فروید را برگزینم که وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند، به نظر می‌رسد مبنای کاری استواری برای بالینگر فراهم می‌آورند. تحولات نظری و بالینی بعدی بر این ساختار سه‌بعدی می‌افزایند، آن را عمیق‌تر می‌کنند و غنا می‌بخشند، اما با آن تناقضی ندارند. روشن است که تاریخ روانکاوی و بسط درک فروید از تروما به یکدیگر پیوند خورده‌اند. او در سال ۱۸۹۳ بیان کرد که بیماران هیستریک، خاطرهٔ تجربیات بسیار شدید یا دردناک خاصی را واپس‌رانی می‌کنند، و همچنین احساسات مرتبط با آن تجربیات را قطع می‌کنند، و آن را در «اختناق» (یعنی حبس‌کردن آن) حفظ می‌کنند. سپس این احساس از طریق «علائم هیستریک» (یعنی علائمی که هیچ علت ارگانیک قابل‌تشخیصی برای آنها وجود ندارد) خود را نمایان می‌سازد، که در عین حال موفق می‌شوند نمادین آن خاطرهٔ واپس‌رانده‌شده باشند. نتیجه‌ای که او به آن دست یافت این است که کاتارسیس (تخلیهٔ هیجانی) درمان می‌کند: به‌محض آنکه رویدادهای اولیه به آگاهی آورده شوند، و از همه مهم‌تر همراه با تمام آن احساس شدید اولیه‌ای که با آنها همراه بود، علائم ناپدید خواهند شد. تا آن زمان، «ترومای روانی -یا دقیق‌تر بگوییم خاطرهٔ تروما، مانند یک جسم خارجی عمل می‌کند که مدت‌ها پس از ورودش بایستی همچنان به‌عنوان عاملی در نظر گرفته شود که هنوز در حال کار است…»

بالینگران مدرن ممکن است هنوز هم در این تلاش اولیه برای درک تروما، اختلال، و درمان آن، چیزی سودمند بیابند. برخی افکار یا احساسات می‌توانند از دیدگاهی کارکردی «فراموش‌» شوند، یا مهروموم گردند، و به‌عنوان اجسام خارجی در درون بقیهٔ کارکرد آن ذهن وجود داشته باشند تا زمانی که دست‌نخورده آزاد شوند، شاید به‌واسطهٔ درمان، شاید به‌واسطهٔ رویدادهایی خاص، یا سال‌ها بعد به‌واسطهٔ خود زمان. علاوه بر این، اشتغالات وسواسی که چنین ویژگی بارزی از فرآیندهای فکری افراد تروماتیزه‌شده هستند، ممکن است بازنمایانگر تلاش‌های مستمر برای پردازش («تخلیه» در زبان فروید) عاطفهٔ شدیدی باشند که تجربیات دردناک خاصی را احاطه کرده است. آنها شاید تنها یک گام کوتاه فراتر از خود فلاش‌بک باشند، یعنی آن حس ناگهانی گرفتار شدن دوباره در رویدادهای به‌شدت دردناک به‌جای توانایی اندیشیدن دوباره به آنها از موضع زمان حال.

به‌عنوان یک مثال، یک متخصص ارشد بی‌هوشی جوان و موفق، در پی تصادفی در بزرگراه که در آن به‌شدت مجروح شده بود، به واحد ما ارجاع داده شد. او در حال بهبودی از جراحاتش بود، اما خود را افسرده، غوطه‌ور در فکر و خیال دربارهٔ رویدادهای تصادف، بی‌میل به رانندگی، بدون هیچ احساسی به دوست‌دخترش، و بدتر از همه، ناتوان از کار کردن یافت. او مرخصی استعلاجی گرفته و در خانه مانده بود، اما حتی پس از سه ماه آگاه بود که در وضعیتی نیست که دوباره شغلش را از سر بگیرد. او در جلسهٔ مشاوره تحریک‌پذیر بود، می‌خواست بداند «درمان» کجاست، و چرا من هیچ پیشنهاد مفیدی ارائه نمی‌دهم. به او خاطرنشان کردم که ازآنجاکه در سازمان خدمات بهداشت کار می‌کند، بایستی آگاه بوده باشد که کلینیک تاویستوک کمک روانشناختی، یعنی یک «درمان مبتنی بر گفت‌وگو» ارائه می‌دهد. به او گفتم فکر می‌کنم او بایستی به این دلیل به اینجا آمده باشد که چیزی داشته که می‌خواسته دربارهٔ آن صحبت کند. در شگفت بودم که آن چیز چه بود. او سرشار از همان شک‌گرایی تحریک‌پذیر، تا حدودی با احتیاط، شروع به صحبت دربارهٔ خودش کرد. به نظر می‌رسید در دوران کودکی‌اش، او از یک خانوادهٔ کشاورز ولزی می‌آمد که برای تأمین مخارج زندگی بی‌وقفه تقلا کرده بودند، هرگز تعطیلاتی نداشته است. او همیشه برای والدینش در مزرعه کار کرده بود، و آنها دستمزد این کار را به او پرداخته بودند، و آن را در یک حساب پس‌انداز گذاشته بودند تا هزینهٔ آموزش خوب او را بپردازند، تا به دانشگاه برود، که برای خانواده‌اش یک اتفاق بی‌سابقه می‌بود. او در واقع به دانشکدهٔ پزشکی رفت و به‌وضوح عملکرد خوبی داشت، و از زندگی‌اش لذت برده بود و با وجود این که تشخیص می‌داد انگیزه‌های والدینش خوب بوده است، اما کینهٔ قابل‌توجهی را نسبت به آنها به خاطر محروم کردنش از دوران کودکی، آن‌گونه که خودش می‌دید، در دل پرورانده بود. در طول تصادف، زمانی که به‌شدت مجروح با ریه‌ای سوراخ‌شده در بخش اورژانس دراز کشیده بود، موفق شد سرپرستار بخش را از خود برنجاند، کسی که به او گفت پزشکان مجروح همیشه بیشتر از هر کس دیگری هیاهو به پا می‌کنند، و سپس درمان او را بد مدیریت کرد و او را در درد بسیار زیادی رها ساخت. او خود را وحشت‌زده، درمانده و خشمگین یافت. او با خود فکر کرد که اگر زمانی مجبور شود او را بی‌هوش کند، مطمئن خواهد شد که بی‌هوشی به اندازه‌ای سبک باشد که او عمیقاً رنج بکشد. در واقع، آرزوی مرگ او را داشت. روانکاوی تاریخچهٔ او، و افکار و احساساتش دربارهٔ تصادف، چرا دوست‌دخترش که در ماشین پشتی سفر می‌کرد، چراغ نداده بود تا او را از فاجعهٔ قریب‌الوقوع آگاه کند، با توجه به اینکه گفته بود وقوع آن را دیده است؟، هیچ‌یک از ما را در این مورد با تردیدی مواجه نساخت که او تکانه‌های تلافی‌جویانهٔ کاملاً مرگباری نسبت به سرپرستار بخش و دوست‌دخترش، و در پس آنها در گذشته‌های دور نسبت به مادرش داشته است، کسانی که همگی بایستی به‌خوبی از او مراقبت می‌کردند، درست همان‌طور که موضع منتظر و شنوندهٔ من در جلسهٔ مشاوره، مانند ناکامی دیگری در مراقبت «شایسته» احساس می‌شد. این افکار او را وحشت‌زده کرده بود، زیرا یک متخصص بی‌هوشی به شیوه‌ای بسیار واقعی نه‌تنها درد، بلکه مرگ و زندگی را نیز کنترل می‌کند. او خاطرهٔ آن تکانه‌های مرگبار را سرکوب کرده بود (یعنی عاطفه را منشق کرده بود) اما علامتی (ناتوانی در کار کردن) ایجاد کرده بود که اهمیت نمادین قابل‌توجهی داشت، او از قرار دادن خود در موقعیتی که بتواند جان کسی را در دست داشته باشد، اجتناب می‌کرد. سه جلسه بعد، درحالی‌که با کشفیات ما تسکین یافته بود، و حتی از این تشخیص که او نیز دارای یک ناهشیار است، او فکر کرده بود که این «علامتی» است که فقط به افراد روان‌نژند تعلق دارد، سرگرم شده بود، به سر کار بازگشت. او همچنین دوباره شروع به رانندگی کرد و او و دوست‌دخترش شروع به صحبت دربارهٔ برنامه‌ریزی برای تشکیل خانواده کردند. دست‌کم در کوتاه‌مدت، به نظر می‌رسید مشکلات به اندازه‌ای حل‌وفصل شده‌اند که حرکتی رخ دهد. (من نسبتاً مجذوب این واقعیت شده بودم که وقتی شیوهٔ او برای مقابله با درد، یعنی از طریق بی‌هوشی، برای درد روانی خودش ناکافی بود، او بایستی به کسی روی می‌آورد که آگاهی را افزایش می‌دهد، نه اینکه کاهش دهد…)

پارادایم اولیهٔ فروید برای یک رویداد تروماتیک، اغوای جنسی بود، و درک اولیهٔ او از اضطراب این بود که این امر از تحریک لیبیدویی تخلیه‌نشده تشکیل شده است. با وجود این، ما از سرخوردگی و سردرگمی او در سال ۱۹۱۴(الف) می‌خوانیم، زمانی که دریافت بسیاری از اغواگری‌هایی که بیمارانش توصیف کرده بودند، بیش از آنکه واقعیت باشند، محصول فانتزی بوده‌اند. با وجود این، همین ناامیدی، تشخیص خطیر او را در مورد اهمیت فانتزی دوران کودکی امکان‌پذیر ساخت، «این واقعیت روانی اقتضا می‌کند که در کنار واقعیت عملی در نظر گرفته شود»، و او را از اجبار به پایبندی به مفهوم ترومای کودکی به‌عنوان تنها مبنای روان‌نژندی رها ساخت.

با وجود این، حتی در سال ۱۸۹۳ او به‌روشنی می‌دانست که تروما در اثر تأثیر رویداد بر ذهن ایجاد می‌شود. «هر تجربه‌ای که عواطف آزاردهنده‌ای را فرابخواند، مانند عواطف ترس، اضطراب، شرم یا درد جسمانی، ممکن است به‌عنوان ترومایی از این نوع عمل کند.» سپس واپس‌رانی زمانی وارد عمل می‌شود که احساسات برانگیخته‌شده توسط یک تجربه، بیش از حد شدیدتر از آن احساس شوند که بتوانند توسط ذهنی که نگران نگه داشتن سطح تحریک یا احساس در محدوده‌هایی خاص است، در خود جای گیرند.

تغییر تأکید از واقعیت به فانتزی، نقطهٔ انشعابی را در تکامل تفکر فروید دربارهٔ تروما رقم زد. با تشخیص اینکه اگرچه فانتزی‌های اغوا جهان‌شمول بودند، اما تجربیات واقعی اغوا این‌گونه نبودند، علاقهٔ اصلی فروید از مسیری که در پیش گرفته بود، یعنی در رابطه با ماهیت بیماری‌زای تجربهٔ بیرونی، «واقعیت عملی»، به‌سوی کاوش دقیق و انقلابی ناهشیار، «واقعیت روانی»، منشعب شد. موقعیت‌های تروماتیک اکنون عمدتاً برحسب فانتزی ناهشیار و دنیای درونی دیده می‌شدند، و این به‌عنوان دغدغهٔ اصلی او باقی ماند. با وجود این، او بعدها دوباره به علاقهٔ اولیهٔ خود به اهمیت رویداد بیرونی بازگشت، که احتمالاً با میراث هولناک میدان‌های نبرد در جنگ جهانی اول تحریک شده بود، زمانی که او شروع به گمانه‌زنی دربارهٔ اهمیت رؤیاهای تروماتیک تکرارشونده، و اجبار به تکرار کرد. این پدیده‌ها او را موظف ساخته بودند، به‌عنوان مثال، تا در نقش اصل لذت به‌عنوان تنها عامل تعیین‌کننده در شکل‌گیری رؤیاها بازنگری کند.

سپس دو تحول بعدی به‌طور قابل‌توجهی بر درک مدرن ما از تروما می‌افزایند. نخست آنکه، تا سال ۱۹۲۳، فروید به صورت‌بندی نهایی از مدل خود از ذهن دست یافته بود. او در «ایگو و اید» ساختار ذهنی را متشکل از روابط بین سه عامل، سه حالت از کارکرد ذهنی، یعنی اید، ایگو (بخش سازمان‌یافته و آگاه اید)، و سوپرایگو توصیف می‌کند، آن بخش ایگو که به قضاوت در مورد تمام فعالیت‌های خود می‌نشیند. بر همین اساس، فروید اکنون فعالیت ذهنی را به‌منزلهٔ روابط، مذاکرات و تعادل‌بخشی‌های پایداری می‌نگریست که بین این بخش‌های ذهن در جریان بود؛ و در این مورد او شروع به نزدیک شدن به مفهوم مدرن‌تر دنیای درونی، متشکل از روابط پویا بین اُبژه‌های درونی‌شده، کرد.

دوم آنکه، تا سال ۱۹۲۶، فروید درک خود از خاستگاه‌های اضطراب را نیز بازنگری کرده بود. این تحول، قطعهٔ مهمی را در ساختار سه‌بعدی‌ای فراهم می‌آورد که درک مدرن ما از پیامدهای تروما را تشکیل می‌دهد. هنگامی که یک رویداد بیرونی به‌اندازهٔ کافی افراطی بر سازمان روانی تأثیر می‌گذارد، اثر آن این است که تمام دفاع‌ها در برابر اضطراب را محو می‌کند. اضطرابی که در آن زمان بر ذهن غلبه می‌یابد، از منابع درونی ناشی می‌شود، اگرچه رویداد اضطراب‌برانگیز، بیرونی است. فروید پنج اضطراب اولیه را برمی‌شمرد، که احساس می‌شود هم جهان‌شمول و هم به‌طور بالقوه برای هر کسی تروماتیک هستند. آنها عبارت‌اند از تولد؛ اضطراب اختگی؛ از دست دادن اُبژهٔ محبوب؛ از دست دادن عشق اُبژه و در نهایت و به‌طور مقاومت‌ناپذیری، اضطراب نابودی. من فکر می‌کنم این اضطراب‌ها یک ویژگی مهم و مشترک دارند: آنها شامل جدایی از، یا از دست دادن، هر چیزی هستند که برای زندگی، از جمله خود زندگی، ضروری احساس می‌شود. بنابراین، آنها فرد را به درکی روانی از مرگ نزدیک‌تر می‌سازند (رجوع کنید به فروید، الف۱۹۱۵).

پس از آنکه فروید از این مفهوم که تمام اضطراب ناشی از برانگیختگی لیبیدویی تخلیه‌نشده است، فاصله گرفت، با استفاده از مدل ساختاری جدید خود از ذهن، اضطراب را به‌طور قطعی در درون ایگو جای داد. ایگو می‌تواند تفاوت بین اضطراب تجربه‌شده در یک موقعیت واقعی خطر (اضطراب خودکار) و آن اضطرابی که هنگام تهدید خطر تجربه می‌شود را تشخیص دهد، چیزی که او آن را اضطراب هشدار نامید (۱۹۲۶). اضطراب هشدار از یک موقعیت قریب‌الوقوع از درماندگی اخطار می‌دهد. این تمایز در اکثر زندگی‌ها همچنان معتبر باقی می‌ماند، اما زمانی که با تهدید نابودی رو در رو مواجه می‌شویم، چیزی تغییر می‌کند. به‌زعم من این است که ایگو، زمانی که تروماتیزه شد، دیگر نمی‌تواند در هیچ موقعیتی که شبیه به ترومای تهدیدکنندهٔ زندگی است، به اضطراب هشدار باور داشته باشد: او چنان رفتار می‌کند که گویی مملو از اضطراب خودکار شده است. این یک عامل حیاتی در از دست دادن تفکر نمادین است، دست‌کم در حوزهٔ تروما، که چنین ویژگی بارزی در رفتار بازماندگان است. برخی بوها، صداها، مناظر، موقعیت‌ها، و حتی کلمات مرتبط با رویدادهای تروماتیک، همگی حالات اضطراب عظیم، و آن وضعیت ذهنی شناخته‌شده به‌عنوان فلاش‌بک را تولید می‌کنند. دیگر هیچ ظرفیت و مجالی برای باور به «نشانه‌ها» یا «هشدارها» وجود ندارد: این خود خطر است.

ویرانی جنگ جهانی اول، نگارش مقالهٔ کوتاه «تأملاتی در خور ایام جنگ و مرگ» (الف۱۹۱۵) را در فروید برانگیخت، که همچنین یکی از غنی‌ترین آثار اوست. این امر نشان‌دهندهٔ شعله‌ور شدن دوبارهٔ علاقهٔ او به روان‌نژندی تروماتیک است، که پنج سال پیش از رسیدن آن خط فکری اولیه به نقطهٔ اوج خود در «آن سوی اصل لذت» رخ داده است. این مقالهٔ متقدم، به خود موضوع مرگ، و نگرش‌های انسان نسبت به آن می‌پردازد، و به این گزاره که اضطراب نابودی، بنیادی‌ترین اضطراب انسان است، تجسم می‌بخشد. فروید، در بین بسیاری از چیزهای دیگر، نه‌تنها تشخیص داد که «در ناهشیار، هر یک از ما به جاودانگی خویش متقاعد شده‌ایم،»، به این معنا که، تصور کردن مرگ شخصی تا زمانی که رو در رو با آن مواجه نشویم، عملاً غیرممکن است، بلکه در مرگ دیگری، حتی زمانی که کسی است که دوستش داریم، نوعی پیروزی برای بازمانده وجود دارد، زیرا «در هر یک از اشخاص محبوب، چیزی از غریبه نیز وجود داشت»، و ازاین‌رو رقیب نیز بود. دوسوگرایی، که «بر روابط عاطفی ما با کسانی که بیش از همه دوستشان داریم حاکم است»، بدان معناست که حتی عزیزان ما نیز می‌توانند درجاتی از احساس خصمانه را در ما برانگیزند، و به‌طور ناهشیار ما از اینکه هنوز زنده‌ایم درحالی‌که رقیب ما زنده نیست، احساس رضایت می‌کنیم. این مقاله نه‌تنها دارای اهمیت نظری عظیمی است، بلکه سودمندی بالینی قابل‌توجهی نیز دارد. بازماندگان رویدادهای تروماتیک اغلب شاهد مرگ دیگران، حتی بستگان و عزیزان بوده‌اند. به تأثیر رویداد تروماتیک، وظیفهٔ ماتم گرفتن برای مرگ دیگر افراد مهم در زندگی فرد نیز افزوده می‌شود، امری که تحت هر شرایطی دشوار است، اما به‌واسطهٔ احساس گناه برانگیخته‌شده از زنده ماندن، دشوارتر نیز می‌گردد، شاید به‌ویژه زمانی که رابطه آشفته یا عمیقاً دوسوگرا بوده است. ماتم همواره کاری به‌شدت سخت است، حتی زمانی که رابطه نسبتاً سرراست بوده باشد. فرد ممکن است احساس کند که در بستر این احساس که دنیای شخصی خودش تکه‌تکه شده است، به‌سادگی منابع درونی لازم برای انجام این کار را ندارد. بخشی از آن ماتم، همان‌طور که اغلب به آن اشاره شده است، بایستی برای خودش باشد، برای دنیای ازدست‌رفتهٔ خودش، برای زندگی و هویت پیش از ترومای خودش.

برخی از بازماندگان به‌جای رویارویی با احساس گناه زنده ماندن، و خشم ناشی از رها شدن توسط کسانی که مرده‌اند، ممکن است به‌طور ناهشیار مسیری با مقاومت کمتر را برگزینند. وظیفهٔ ماتم برای هم خویشتن پیشاتروماتیک و هم دیگری، یعنی اُبژهٔ ازدست‌رفته، به‌ویژه در دنیایی که به نظر می‌رسد به‌طور غیرقابل‌بازگشتی آسیب دیده است، غیرقابل‌مدیریت احساس می‌شود. برخی از بازماندگان از این وظیفه روی برمی‌گردانند، و در عوض، یک همانندسازی با اُبژهٔ مرده برقرار می‌سازند. آنها به‌جای ماتم گرفتن برای مردگان، یا ماتم گرفتن برای از دست دادن هویت آسیب‌ندیدهٔ پیشین خود، به درون جایگزینی آسیب‌شناختی برای ماتم، یعنی ماخولیا، سقوط خواهند کرد. مقالهٔ بزرگ فروید، «ماتم و ماخولیا» (ب۱۹۱۵) این فرآیندها را با جزئیات تشریح می‌کند. اگرچه «ماتم و ماخولیا» در واقع دربارهٔ تروما نیست، اما این مقاله، همراه با «آن سوی اصل لذت» (۱۹۲۰)، و دیدگاه تجدیدنظرشده دربارهٔ ماهیت اضطراب، مبنایی را برای تمام تحولات روانکاوانهٔ بعدی در زمینهٔ تروما فراهم می‌آورند. آنها همچنین به‌طور ضمنی غنای قابل‌توجهی به بخش عمده‌ای از درک روانپزشکی از تأثیر و پیامدهای بعدی تروما می‌افزایند.

در ابتدای این نوشتار، یکی از بندهای محوری در «آن سوی اصل لذت» را توصیف کردم، نظریهٔ فروید دربارهٔ شیوه‌ای که رویدادهای خاص واقعاً تأثیر تروماتیک خود را بر ذهن می‌گذارند، که پس از آن شخصیت شروع به در نظر گرفتن و سازگار شدن با این شرایط درونی تغییریافته می‌کند. یکی از عناصر مهم در این فرآیند به‌سرعت در حال تحول، چیزی است که فروید، باز هم در مقالهٔ سال ۱۹۲۰، آن را «پیوند دادن» نامید. به‌سختی می‌توان مطمئن بود که منظور دقیق او از «پیوند دادن» چه بوده است، زیرا او آن را در مراحل مختلف کار خود به شیوه‌هایی اندک متفاوت به کار برده است (لاپلانش و همکاران، ۱۹۷۳). با وجود این، تا سال ۱۹۲۰، این مفهوم معنای کلی یک عملیات دفاعی را به خود گرفته است که «تحریک» سیال را محدود می‌سازد، و اهمیت ویژهٔ آن برای درک پیامدهای بلندمدت تروما در همین نکته نهفته است. هنگامی که شکاف فاجعه‌بار در سپر محافظ رخ داد، و کارکرد ذهنی در آشفتگی و نابسامانی قرار گرفت، مسئله عبارت است از «تسلط یافتن بر مقادیر محرکی که به درون رخنه کرده‌اند و پیوند دادن آنها، به معنای روانی، تا سپس بتوان آنها را دفع کرد.»

من برخی از جنبه‌های این فرآیند را در مقاله‌ای پیشین توصیف کردم:

ایگو با ایجاد اتصالاتی با آنچه از پیش آنجا وجود دارد، با متصل کردن آنچه به درون سرازیر می‌شود با یکی از ویژگی‌ها یا کارکردهای موجود در ذهن، تلاش می‌کند تا بار دیگر ساختارهایی با درجاتی از دوام ایجاد کند که در آنها کارکرد ایگو امکان‌پذیر باشد… من بر این باورم که دشواری اصلی در مواجهه با یک فاجعه دقیقاً در همین‌جا نهفته است: خود شدت تقلا برای رویارویی با سیلاب مواد غیرقابل‌مدیریت در غیاب دستگاه تفکر، آن مواد را با قدرت و به‌طور دقیق به هرآنچه که در اثر فروپاشی موانع و ساختارهای درونی آزاد شده است، گره می‌زند. (گارلند، ۱۹۹۱)

به‌عبارت‌دیگر، هجوم تروماتیک تحریک از زمان حال، فانتزی‌های اولیهٔ مربوط به ویرانگری و بی‌رحمی، و دیدگاه‌های پارانوئید دربارهٔ روابط بین اُبژه‌ها را برمی‌انگیزد، که سپس به‌گونه‌ای با رویدادهای زمان حال پیوند می‌خورند که خنثی کردن آن دشوار است. به نظر می‌رسد هرچه رویداد تروماتیک شدیدتر و طولانی‌تر باشد، بار هیجانی همراه با آن بزرگ‌تر و پایدارتر است، که این امر جدا شدن از مواد تازه‌آزادشده و بیش‌بارگذاری‌شده‌ای که به آن متصل می‌شوند را باز هم دشوارتر می‌سازد.

گاهی اوقات رویدادهای زمان حال معنای خاصی برای کسانی دارند که آنها را تحمل می‌کنند، مسلماً زمانی که به نظر می‌رسد بدترین آن فانتزی‌های اولیه و روابط اُبژه‌ای را تأیید می‌کنند. در چنین مواردی، آنچه فروید ممکن بود پیوند دادن بنامد، به نظر می‌رسد تشدید شده و به نوعی ادغام تبدیل می‌گردد. گذشته و حال غیرقابل‌تشخیص می‌شوند: هر یک نه‌تنها به دیگری معنا می‌بخشد، بلکه به نظر می‌رسد هر یک آسیب‌شناختی‌ترین ویژگی‌های دیگری را تأیید می‌کند. توصیف سگال (۱۹۵۷) از رشد ناهموار در شخصیت، روش روشنی برای درک این پدیده ارائه می‌دهد. او نشان می‌دهد که چگونه وقتی تنها دستاورد نسبی در موضع ماتمی (کلاین، ۱۹۵۲) وجود داشته باشد، نتیجه می‌تواند وضعیتی باشد که در آن تجربیات پیشین و یکپارچه‌نشدهٔ ایگو در یک محفظهٔ منشق و مهروموم‌شده از آسیب‌پذیری حفظ می‌شوند که وجود آن «تهدیدی دائمی برای ثبات» را شکل می‌دهد. «در بدترین حالت، یک فروپاشی روانی رخ می‌دهد و اضطراب‌های پیشین و معادلات نمادین منشق، ایگو را مورد تهاجم قرار می‌دهند.» تجربهٔ یک رویداد تروماتیک بیرونی، چنین محفظه‌هایی از اختلال را باز خواهد کرد، و از طریق فرآیند پیوند دادن، آنها را باز نگه می‌دارد، به محتوای آنها جانی تازه می‌بخشد و زمان حال را با معنای گذشته آغشته می‌سازد.

اگرچه «ماتم و ماخولیا» پنج سال پیش از «آن سوی اصل لذت» نگاشته شد، اما پایه‌های روانکاوی مدرن را بنا نهاد. این تشخیص که ایگو می‌تواند با تقسیم کردن خود به بخش‌هایی، بخشی از خود را به‌عنوان اُبژهٔ خویش در نظر بگیرد، امکان وجود یک دنیای درونی را گشود که در آن اُبژه‌ها در روابطی پویا با یکدیگر ساکن هستند. علاوه بر این، درک این موضوع که بخش‌هایی از ایگو می‌توانند با اُبژه‌ها همانندسازی کنند، زمانی که نوبت به تشخیص آنچه در هنگام به بیراهه رفتن ماتم در حال رخ دادن بود می‌رسید، روشنگر بود. فرآیندهای ماتم، و همتای آسیب‌شناختی آن، ماخولیا، اهمیت ویژه‌ای برای پیامد نهایی تروما در فرد دارند. پیامد بلندمدت اغلب خود را به‌صورت وضعیتی از ماخولیای مزمن نشان می‌دهد. در این حالت، همانندسازی با اُبژهٔ ازدست‌رفته به راهی برای اجتناب از احساس گناه غیرقابل‌تحمل تبدیل می‌شود، در نهایت احساس گناه زنده ماندن، که گاهی با احساس بازمانده مبنی بر اینکه به‌نوعی مسئول مرگ‌ومیرهاست، تشدید می‌شود.

به‌عنوان یک مثال بالینی، من به درخواست تیمی که مسئول درمان او بودند، بازماندهٔ ۱۶ ساله‌ای از تراژدی هیلزبورو را دیدم. آنها نگران وضعیت او بودند و در نظر داشتند برای افسردگی همراه با خطر خودکشی‌اش به او شوک الکتریکی (ECT) بدهند. او ۱۸ ماه پیش در فاجعهٔ ورزشگاه فوتبال از روی سر جمعیت بیرون کشیده شده بود، زمانی که هجوم ناگهانی تماشاگرانی که از پشت محوطهٔ ایستاده به داخل می‌ریختند، باعث شد که نزدیک به ۱۰۰ هوادار در جلو علیه موانع تا سر حد مرگ له شوند. اگرچه این پسر برای افسردگی تحت درمان قرار گرفته بود، اما پاسخی نداده بود، و روانپزشکان محلی او که نگران عدم بهبودی‌اش بودند، او را از شهر خودش به یک مؤسسهٔ روانپزشکی بزرگ در جنوب فرستاده بودند. در آنجا، که اکنون بیش از یک سال از خانه‌اش دور بود، در معرض «حساسیت‌زدایی منظم» قرار گرفته بود. دیوارهای اتاقش با عکس‌های روزنامه از چهره‌های دردکشیده‌ای که به فنس‌ها فشرده شده بودند پوشیده شده بود و او هر روز موظف بود فیلم‌های خبری تلویزیون از آن فاجعه را تماشا کند. او به طرز خطرناکی افسرده شده بود، در اتاقش چنبره می‌زد، از درد فریاد می‌کشید و برای مادرش ناله می‌کرد. برای مدتی طولانی در جلسهٔ مشاوره قادر نبود با من صحبت کند یا به من نگاه کند. وقتی به شیوه‌ای نسبتاً عادی دربارهٔ مادر و پدرش، برادر کوچکش و اوایل زندگی‌اش از او پرسیدم، او از نظر ذهنی شروع به باز شدن کرد. احساس من این بود که او به‌شدت تسکین یافته بود که قرار نبود بار دیگر در معرض تکرار رویدادهای ورزشگاه قرار گیرد. با پیشرفت این گفت‌وگوی عادی، و با صحبت‌های او دربارهٔ والدین و زندگی خانوادگی‌اش، من شروع به دریافت تصویری از پسری با یک مادر به‌شدت کاتولیک کردم، مادری که از او ایده‌هایی کاملاً قوی دربارهٔ خوب و بد را درونی کرده و با آنها همانندسازی کرده بود. اگرچه او تازه به سن بلوغ رسیده بود، با تمام طغیان دوبارهٔ علاقهٔ اُدیپی به مادر، این پسر هنوز قدم در راه بیرون رفتن با دختران نگذاشته بود. در عوض او در وضعیتی انتقالی قرار داشت، خود را با دنیای قطعاً مردانهٔ فوتبال هم‌پیمان کرده بود، و رقابت‌های اُدیپی شدیدی را که با پدرش احساس می‌کرد، به زمین فوتبال فرافکنی می‌کرد، جایی که در آن نبردها می‌توانستند توسط تیم‌های رقیب به نیابت از او به اجرا درآیند. به این ترتیب، او می‌توانست از حوزه‌ای که در آن او و پدرش در یک طرف قرار داشتند لذت ببرد، و از حوزه‌ای که در آن با هم رقیب بودند اجتناب کند. با وجود این، زمانی که نبرد نمادین به طرز وحشتناکی به بیراهه رفت و احساسات خشونت‌آمیز و هم‌زیستانهٔ جمعیت منجر به مرگ شد، این پسر با چیزی مواجه شد که عمیقاً احساس می‌کرد در آن دست دارد، و از طریق یک فرافکنی عظیم ازپیش‌موجود با آن همانندسازی کرده بود. او برای اجتناب از احساس گناه واقعاً غیرقابل‌تحمل ناشی از احساس مسئولیت در قبال مرگ هواداران تیم حریف، وارد وضعیتی از همانندسازی با مردگان شد، و بدین ترتیب از سوپرایگوی به‌شدت خشن و گزنده‌ای که به بخش دیگری از او می‌گفت که او یک قاتل است، یک جنایتکار بی‌ارزش است، اجتناب کرد. من گمان می‌کردم دلیلی که درمان‌های حساسیت‌زدایی نتوانستند به او کمک کنند این بود که با دقتی مرگبار با وضعیت دنیای درونی او تلاقی داشتند. آن درمان‌ها هم تأییدی بر احساس گناه جبران‌ناپذیر او و هم شکنجه‌ای که به‌حق و به‌عدل بر او به‌عنوان یک جنایتکار بی‌ارزش اعمال می‌شد، ادراک می‌شدند. او هر چیز خوب یا سرزنده‌ای را که در خود داشت، به (برخی از پزشکان و مراقبانش) فرافکنی کرده بود (و به آنها نسبت داده بود)، جایی که در آن نمی‌توانست با بدی وحشتناک خودش آلوده شود. من احساس می‌کردم که او در درون، تحت سلطهٔ یک فرهنگ بسیار خالص از مرگ قرار دارد. آنچه برای درمان او اهمیت داشت این بود که این وضعیت همانندسازی با مردگان برای او ارزش بقای متمایزی داشت، زیرا او را از احساس گناه غیرقابل‌تحملی که بیش از هر چیز او را به کشتن خودش ترغیب می‌کرد، نجات می‌داد.

نقطه‌ای در مصاحبه وجود داشت که در آن این موضوع به‌طور تکان‌دهنده و دردناکی روشن شد. او برای مدت کوتاهی از گریه و فین‌کردن و خون‌دماغ‌شدن مداوم رها شد (من احساس می‌کردم او دائماً درگیر تلاش برای خالی کردن سرش از احساسات شکنجه‌گر بود) و به نظر می‌رسید سرزنده‌تر شده و حتی به برخی از چیزهایی که درباره‌شان صحبت می‌کردیم کاملاً علاقه‌مند شده است. او از حالت فروریخته‌اش سر بلند کرد، ارتباط چشمی برقرار کرد و حتی لبخند زد. اما پس از آن، گویی ناگهان مچ خودش را در یک فعالیت ممنوعه گرفته باشد، در یک درد و رنج تازه‌یافته فریاد کشید که نمی‌تواند بهتر شود (یعنی کمتر افسرده شود) زیرا در آن صورت بدنش دوباره چنین دردی خواهد داشت و او این‌قدر احساس گناه خواهد کرد. من در طول مصاحبه احساس می‌کردم که می‌توانم تغییر همانندسازی‌های او را بین مردگان، آن من به‌لحاظ جنایی بی‌ارزش، و آن قاضی بی‌رحمانه سخت‌گیر مشاهده کنم؛ و همچنین می‌توانستم حس کنم که او مرا وادار می‌کند تا هم با ظرفیت خودش برای زندگی، و هم با جنبه‌های عاشقانه‌تر و مهربانانه‌تر اُبژهٔ مادری همانندسازی کنم، که به‌صورت میل درون من برای ترغیب کردن او به اینکه در مورد خودش آن‌قدر سخت‌گیرانه فکر نکند، و با خودش مهربانانه‌تر رفتار کند، متجلی می‌شد. من سعی کردم بخشی از این فرآیند را برای او توصیف کنم، به‌ویژه شیوه‌ای را که در آن او به ظرفیت خودش برای شاد شدن حمله می‌کرد، و همچنین دلایل آن را، زیرا می‌دانستم که فقط همین یک فرصت به من داده خواهد شد تا او را ببینم.

چگونه می‌توان به کسی در این وضعیت کمک کرد؟ من به دلایلی که در بالا بیان کردم، به تیم توصیه کردم که ایدهٔ شوک الکتریکی و درمان‌های حساسیت‌زدایی متوقف شود. من فکر می‌کردم که رویدادهای فاجعه دیگر نباید کانون درمان او باشند، زیرا آنها در واقع مشکل نبودند: مشکل شکل و فرمی بود که آن رویدادها در دنیای درونی او به خود گرفته بودند و معنایی بود که او به آنها داده بود. در واقع، فکر می‌کردم با توجه به جوانی‌اش، باید در مراحلی به او کمک شود تا به خانه برگردد، به مدرسه برگردد، هفته‌ای یک بار روان‌درمانی دریافت کند، به‌علاوهٔ دارویی در شب برای کمک به کابوس‌هایش. (من هرگز نشنیدم که تیم کدام‌یک از این توصیه‌ها را در صورت وجود پذیرفته‌اند، اما شش ماه بعد، با کمال تسکین شنیدم که او به خانه برگشته و به مدرسه می‌رود.)

در هر رویداد تروماتیکی ممکن است که رویدادهای بیرونی خاص و جنبه‌های خاصی از واقعیت روانی به‌شیوه‌ای غیرقابل‌حل با یکدیگر ادغام شوند و نیاز به درمان داشته باشند. نکته دربارهٔ این مورد خاص این است که تصویر بالینی ارائه‌شده توسط فروید در «ماتم و ماخولیا» را با دقت تمام تأیید می‌کرد. دیدن آنچه ما در شرایط دیگر ممکن است ماخولیا بنامیم، در تصویر بالینی ارائه‌شده در «PTSD مزمن» یا اخیراً «PTSD پیچیده»، دشوار نیست.

ازآنجاکه منظر روابط اُبژه‌ای در مورد رشد انسان و کارکرد هیجانی، از کارهای فروید، کلاین و دیگران در زمینهٔ همانندسازی پدید آمد، درک دقیق پیامدهای رویدادهای تروماتیک بر شخصیت به‌طور فزاینده‌ای ممکن شده است. من پیش‌تر به سهم عمدهٔ فروید در درک آسیب وارده به شخصیت توسط یک رویداد تروماتیک اشاره کرده‌ام. کار سگال روی فروپاشی در نمادسازی در هنگام از دست دادن اُبژهٔ دربرگیرنده، حیاتی است، همان‌طور که بسط بعدی بیون از این مفهوم دربرگیرندگی حیاتی است. بیون فرآیند دگردیسی مواد خام غیرقابل‌جذب («عناصر بتا») را به چیزی که بتواند از نظر ذهنی پردازش شود («کارکرد آلفا») توصیف کرد و احساس می‌شود که این امر برای پیامد درمان بسیار مهم است. باز هم، من این موضوع را به‌تفصیل در مقاله‌ای پیشین (گارلند، ۱۹۹۱) توصیف کرده‌ام.

این نوشتار یک مسیر خاص از تحول مفهومی را دنبال کرده است. مشارکت‌های مهم دیگری توسط مؤلفان برجسته وجود دارد که هر کدام سهم خاص خود را در درک روابط اُبژه‌ای و تأثیر تروما بر ذهن انسان دارند (آبراهام، ۱۹۰۷؛ فرنتزی، ۱۹۳۳؛ گرین‌آکر، ۱۹۵۳؛ وینیکات، ۱۹۵۸؛ بالینت، ۱۹۶۹؛ خان، ۱۹۶۳، ۱۹۶۴؛ فرست (ویراستار)، ۱۹۶۷؛ یورک، ۱۹۸۶؛ و دیگران). اما در حال حاضر، می‌خواهم به مسائل عملی که بالینگر با آنها روبرو می‌شود بازگردم.

فرد و رویداد

تا اینجا چنان نوشته‌ام که گویی دو چیز همواره صادق است: اینکه افراد وقتی نوبت به واکنش در برابر یک رویداد تروماتیک می‌رسد، یکسان هستند، و اینکه گرفتار شدن در چنین رویدادی امری غیرارادی و صرفاً بدشانسی است. با وجود این، مسلماً تفاوت‌های فردی، یا آسیب‌پذیری‌های فردی بی‌نهایت مهم هستند. هرچقدر هم که بتوانیم ماهیت عامل استرس‌زا را به‌دقت شناسایی و کمّی کنیم، این امر به‌عنوان راهی برای درک تأثیر آن بر فرد کافی نیست. فرد دارای سرشت و تاریخچه‌ای است که دنیای درونی او را شکل داده است؛ ازاین‌رو یک منش و شخصیت دارد. او همچنین دارای یک فرهنگ است. بنابراین او کسی است که در آن لحظهٔ خاص در تاریخچهٔ رشدی خود، کم‌وبیش در برابر آن رویداد خاص آسیب‌پذیر است. آن آسیب‌پذیری، کارکرد تعامل اجتناب‌ناپذیر بین واقعیت عینی و ذهنی، و واقعیت بیرونی و درونی است. در عمل این مسئله‌ای پیچیده است.

تا جایی که به بدشانسی در برخورد فرد و رویداد مربوط می‌شود، گاهی اوقات واقعاً هم همین‌طور است. داشتن زندگی‌ای که ارزش این نام را داشته باشد، ناگزیر شامل درجاتی از خطر خواهد بود. ما صبح از خانه خارج می‌شویم، از خیابان عبور می‌کنیم، سوار وسایل نقلیهٔ عمومی می‌شویم، به بانک می‌رویم، برای پیاده‌روی در مسیرهای صخره‌ای می‌رویم، پنیر غیرپاستوریزه یا حتی استیک می‌خوریم چون طعم خوبی دارند، ماشین‌ها را سوار کشتی می‌کنیم، در کشورهایی که زلزله یا هواپیماربایی داشته‌اند تعطیلات را می‌گذرانیم، تصمیم می‌گیریم به اسکی یا بالن‌سواری برویم. هر یک از این فعالیت‌ها می‌تواند ما را در یک بحران گرفتار کند، اما با وجود این فکر می‌کنیم که ارزشش را دارند.

پیچیده‌تر آن فعالیت‌هایی هستند که شامل یک خطر انکارشده، چشم‌پوشی عامدانه از بی‌احتیاطی، یا بی‌اعتنایی ارادی به خطرات شناخته‌شده هستند. این موارد ممکن است شامل سیگار کشیدن، یا مصرف مواد مخدر، یا، این روزها، روابط جنسی گذرا، یا بی‌توجهی به بستن کمربند ایمنی برای یک سفر کوتاه باشد. در اینجا ممکن است عوامل بسیاری دست‌اندرکار باشند. ممکن است نوعی سرکشی یا به چالش کشیدن اُبژه‌ای در کار باشد که محدودکننده، محروم‌کننده یا قضاوت‌گر ادراک می‌شود. ممکن است یک همانندسازی همه‌توان با اُبژه‌ای بی‌دقت (بی‌خیال؟) در کار باشد که احساس می‌شود به اندازهٔ کافی مراقب رفاه نوزاد نیست، و این امر ممکن است شامل تحقیر متقابل احساسات آن نوزاد وحشت‌زده باشد. ممکن است میلی برای برانگیختن یک بحران بیرونی، با تمام درام و پیامدهای هیجانی شدید آن در کار باشد، تا از رویارویی با برخی از وضعیت‌های درونی ترسناک، مانند تعارض، یا از دست دادن، یا پوچی اجتناب شود. تحلیل دقیق یک رویداد خاص هر نتیجه‌ای که در بر داشته باشد، باید با این واقعیت روبرو شد که انسان‌ها گاهی اوقات پتانسیل عظیمی برای رفتار خودویرانگرانه دارند، بی‌آنکه شاید کاملاً تشخیص دهند که پیامد همان ویرانگری در زندگی آنها چگونه خواهد بود.

من در اینجا یک نمودار ساده را می‌آورم که ما در واحد مطالعات تروما در تاویستوک از آن استفاده کرده‌ایم تا در هنگام بررسی اولیهٔ تلاقی یک رویداد خاص با یک آسیب‌شناسی روانی خاص، خود را جهت‌دهی کنیم. آیا این امر قابل‌پیش‌بینی بود یا یک بلای طبیعی محسوب می‌شد؟ این فرد تا چه حد خودش این رویداد را بر سر خودش آورده است؟ او چقدر از یک فرآیند ویرانگری در خود آگاه است؟ آیا مجذوب آن است؟ آیا تسلیم آن می‌شود؟

ترومادو محور، فرد و رویداد را بازنمایی می‌کنند. رویدادها در امتداد محور افقی دسته‌بندی می‌شوند، و از آنچه بلایای طبیعی نامیده می‌شود (زمین‌لرزه‌ها، سیل‌ها)، و از درون ناحیهٔ مبهم رویدادهای ساختهٔ دست بشر اما همچنان تصادفی (برای مثال، فجایع بزرگ حمل‌ونقل، یا ساختمان‌های در حال فروریختن) تا رویدادهای ساختهٔ دست بشر و صراحتاً عامدانه، هواپیماربایی‌ها، جنگ‌ها، سرقت‌ها، زورگیری‌ها، شکنجه، حرکت می‌کنند. محور عمودی که انگیزهٔ فرد را بازنمایی می‌کند، از رویدادهای جستجونشده (زورگیری، سرقت از بانک، تصادف قطار)، و از درون ناحیهٔ ابهام (افتادن از نردبان، تصادفات ترافیکی جاده‌ای) تا آن رویدادهایی که صراحتاً جستجوشده هستند، امتداد می‌یابد. مهم است تشخیص دهیم که یک رویداد ممکن است به این دلیل که جستجو شده است، از تروماتیک بودن کمتری برخوردار نباشد. خلبان آزمایشگر، کارشناس تخریب، بندباز، مردی که به باشگاهی اختصاص‌یافته برای کسانی که به‌دنبال سکسوالیته سادومازوخیستی هستند می‌رود، زمانی که سقوط می‌کنند، منفجر می‌شوند، می‌افتند، یا مورد ضرب‌وشتم و تجاوز قرار می‌گیرند (تمام این موارد در واحد دیده شدند)، کمتر از کسانی که در فجایع حمل‌ونقل گرفتار شده‌اند، یا در آتش‌سوزی‌ها به دام افتاده‌اند، تروماتیزه نمی‌شوند. واقعیت برای هر یک از آنها در نهایت بسیار متفاوت از فانتزی از کار درآمد. ما پیوسته به یاد گفتهٔ فروید می‌افتیم که در ناهشیار چیزی به‌عنوان مرگ وجود ندارد. اگر رویارویی با واقعیت واقعی پیامد فعالیت‌های خودویرانگرانهٔ آنها امکان‌پذیر باشد، امکان بهبودی وجود دارد. با وجود این، درمان این بیماران به‌واسطهٔ آن عوامل شخصیتی که در ابتدا آنها را به‌سوی فعالیت‌های پرخطرشان سوق دادند، و به‌واسطهٔ این واقعیت که آنها اکنون بایستی با همدستی خود در تراژدی روبرو شوند، پیچیده و طولانی می‌شود. احساس گناه ناهشیار که ممکن است در وقوع تراژدی نقش داشته بوده باشد، شاید با آسیب متعاقب آن تسکین یافته باشد، اما سپس بایستی با آن آسیب روبرو شد و با آن زندگی کرد؛ و این واقعیت توسط ناهشیار، که تنها به‌دنبال تسکین از عذاب احساس گناه بود، پیش‌بینی نشده است. درمان شاید تنها قادر باشد بهترین نتیجه را از وضعیتی ناگوار حاصل کند. بدین ترتیب، برای هر بازمانده‌ای که روی این شبکه ترسیم می‌شود، رویارویی با مرگ همچنان به‌شدت تروماتیک است زیرا به‌نوعی هنوز پیش‌بینی‌نشده است. همان‌طور که فروید در «تأملاتی در خور ایام جنگ و مرگ» می‌گوید، در ناهشیار ما دو نگرش متضاد نسبت به مرگ وجود دارد: «یکی که آن را به‌عنوان نابودی زندگی تصدیق می‌کند و دیگری که آن را انکار می‌نماید…» آنها زمانی که با واقعیت مرگ مواجه می‌شویم رو در رو قرار می‌گیرند، خواه مرگ خود فرد و خواه مرگ یک اُبژهٔ محبوب، که به‌واسطهٔ آن عشق، در عین حال «یک دارایی درونی»، و «جزئی از ایگوی خود ما» است.

سائق مرگ

در مطالعهٔ پیامدهای رویدادهای تروماتیک بر شخصیت انسان، یا در تلاش برای کاهش آن پیامدها از طریق درمان، دیر یا زود فرد بایستی با تظاهر بالینی آنچه فروید (۱۹۲۰) غریزهٔ مرگ نامید، روبرو شود. او در «آن سوی اصل لذت»، باور بادقت‌به‌دست‌آمدهٔ خود را تصریح می‌کند که تمام فعالیت انسان می‌تواند، در بیان کلی، در دو دسته قرار گیرد: فعالیتی که در جهت سازندگی، پیوندیافتگی و زندگی سوق می‌دهد، و فعالیتی که در جهت مخالف، به‌سوی ویرانگری، فروپاشی و در نهایت، مرگ می‌کشاند. هانا سگال (۱۹۹۳) خاطرنشان می‌سازد: «تمام دردها از زندگی کردن ناشی می‌شوند.» میل به اجتناب از آن درد، و پایان دادن به تقلا، می‌تواند بسیار قدرتمند شود. فروید در «ایگو و اید» (۱۹۲۳) می‌نویسد: «خود زندگی، تعارض و سازشی بین این دو گرایش است.»

فروید خاطرنشان کرد که چگونه این دو نیروی بزرگ متضاد یکدیگر را تحریک می‌کنند، و یکدیگر را برای فعالیتی تجدیدیافته برمی‌انگیزند. شاید نبرد با محیط که در تمرین مناسب انواع خاصی از فعالیت‌های ورزشی، برای مثال قایق‌رانی، اسکی، یا کوهنوردی، دنبال می‌شود، یکی از راه‌های بازنمایی بیرونی و به اجرا درآوردن این تقلای درونی باشد، تا بتوان با مرگ به‌طور مثبت، لذت‌بخش و حتی خلاقانه روبرو شد و از آن طفره رفت. با وجود این، یکی از رفتارهایی که به‌طور منظم در کسانی که تروماتیزه شده‌اند پدیدار می‌شود، اجبار ظاهری به تکرار رویدادهاست، خواه به شکلی مستقیماً قابل‌تشخیص، خواه به‌طور نمادین، و گاهی به شیوه‌ای که کمتر از حد مثبت یا خلاقانه است. این تکرار نشانه‌ای است از اینکه، دست‌کم، چیزی گیر کرده است و حل‌وفصل نشده است.

فروید (۱۹۲۰) در توصیف خود از بازی پسرک خردسال با قرقرهٔ پنبه، در پی خروج‌های مادر بسیار محبوبش از خانه، مثال زیبایی از یک اجرای مجدد نمادین ارائه می‌دهد. او مکرراً یک قرقرهٔ پنبه را از لبهٔ تخت خوابش به بیرون پرتاب می‌کند، و در حین انجام این کار با حالتی ماتم‌زده با خود می‌گوید: «رفت!» سپس او دوباره آن را با تکه‌نخش به داخل می‌کشد، و درحالی‌که قرقره دوباره در تیررس نگاه پدیدار می‌شود، با خوشحالی می‌گوید: «ایناهاش!» فروید از خود می‌پرسد، چرا پسرک خردسال بایستی یک تجربهٔ آزاردهنده را به این شکل تکرار کند؟ او بخشی از کارکرد آن را به‌منزلهٔ تبدیل یک تجربهٔ منفعلانهٔ دردناک (رها شدن) به یک بازی فعالانه می‌بیند، و بدین ترتیب از طریق تمرین، به تسلطی درونی بر آن احساسات دست می‌یابد. با وجود این، این تمام ماجرا نیست. میل به انتقام ممکن است وارد آن شود، که به‌جای خود مادر، بر روی جایگزین نمادین برای مادر به اجرا درمی‌آید. تروما، هرچقدر هم که جزئی باشد، وارونه می‌شود، و دیگری با کینه‌توزی به دریافت‌کنندهٔ منفعل تجربهٔ ناخوشایند تبدیل می‌گردد.

هرچقدر هم که این نمونهٔ خاص از تکرار، وارونه‌سازی و میل به انتقام معصومانه باشد، چنین تکانه‌هایی نقش عمده‌ای در تلاش‌ها برای حل‌وفصل تجربیات بسیار جدی‌تر تروماتیزه‌کننده ایفا می‌کنند. پیشینهٔ پژوهشی سرشار از گزارش‌هایی دربارهٔ تجربیات دردناک انتقال متقابل است که شاید بایستی توسط درمانگرانی که بیماران تروماتیزه‌شده را درمان می‌کنند، زیست شوند. وارونه‌سازی تروما ممکن است صرفاً بیانی از انتقام بر روی یک جایگزین نباشد، و همچنین صرفاً میلی برای تخلیهٔ آشفتگی و پریشانی ذهنی به درون اُبژه‌ای نباشد که او امیدوار است بتواند آن را مدیریت کند. این ممکن است تنها راه در دسترس بازمانده برای برقراری ارتباط در مورد بخشی از شدت پریشانی و درد او باشد، که خارج از حیطهٔ کلمات هستند. همانندسازی فرافکنانه، یعنی بدوی‌ترین و به‌شدت مؤثرترین ابزار ارتباطی ما، ممکن است بهترین کاری باشد که بیمار می‌تواند در شرایط وخیم انجام دهد، و پیش از آنکه یک درمانگر بتواند به او کمک کند کلماتی را بیابد که حق وضعیت ذهنی او را ادا کنند.

بدین ترتیب، زمانی که یک بازمانده از رویدادهای تروماتیک تدبیری می‌اندیشد تا آنها را در این یا آن فرم در طول زندگی‌اش، به‌طور فعالانه یا منفعلانه تکرار کند، و مایهٔ شگفتی است که آنها هر چند وقت یک‌بار موفق به انجام آن می‌شوند، درک این پدیده مسئلهٔ ساده‌ای نیست. این امر ممکن است، همان‌طور که در مورد پسرک خردسال صادق بود، تبدیل حالت منفعل به فعال باشد، در تلاشی برای تسلط بر احساسات برانگیخته‌شده. این امر ممکن است، در فرم منفعلانه، تکرار چیزی باشد که هنوز به یاد آورده نشده یا درک نشده است، در تلاشی ناهشیار برای وارد کردن رویداد اولیه به درون زندگی ذهنی هشیار، همان‌طور که فروید در «یادآوری، تکرار و حل‌وفصل» (ب۱۹۱۴) توصیف می‌کند. زمانی که این امر به فرم نمادین در بستر درمان رخ می‌دهد، ما آن را به‌عنوان بخشی از انتقال، یعنی فرصتی برای جلب درک درمانگر از گذشته، و در نتیجه بیانی از زندگی در نظر می‌گیریم. از سوی دیگر، این امر ممکن است کششی به‌سوی چیزی ویرانگرتر باشد، خواه نسبت به دیگران به فرم وارونه‌سازی تروما (آنچه همانندسازی با پرخاشگر نامیده شده است، آنا فروید، ۱۹۴۶)، و خواه نسبت به خویشتن، جایی که در آن می‌تواند به‌عنوان بیانی از مازوخیسم و ازاین‌رو یک سائق مرگ‌بار پدیدار شود. اینها از انواع پرسش‌هایی هستند که پدیدار می‌شوند، و تنها در بستر بالینی می‌توان به‌طور واقعی به آنها پرداخت.

صورت‌بندی فروید از تعارض بین زندگی و مرگ کمک می‌کند تا بسیاری از پدیده‌های مشاهده‌پذیر معنا یابند، همان‌طور که سگال (۱۹۹۳) با مثال‌های بالینی خود آن را روشن ساخته است. در زندگی روزمره، همان چیزها را می‌توان دید: برای مثال، ریسک‌پذیری در ورزش‌های خاص می‌تواند بیانی به‌دقت‌صیقل‌یافته از همان تعارض باشد. اعمال تسلط جسمانی و ذهنی فرد بر موانع ایجادشده توسط محیط، لذت واقعاً زنده بودن را تجدید می‌کند، و مهارت‌های مورد نیاز برای انجام آن را در وضعیتی خوب نگه می‌دارد. این ممکن است بیانی از آن تعارض بنیادین باشد که در آن تعادل به نفع زندگی متمایل شده است.

گاهی اوقات تعادل به‌طور یکنواخت‌تری وزن داده می‌شود. یکی از بازماندگان یک آتش‌سوزی بزرگ، مردی که از زندگی‌اش لذت می‌برد، تقلای خود را برای ادامه دادن به تلاش بسیار دردناک برای فرار و زنده ماندن، درحالی‌که در زیر زمین به دام افتاده بود، توصیف کرد. وسوسه این بود که رها کند، تسلیم شود و از بدن سوخته‌اش، دردش، و زندگی‌اش دست بکشد، و آنها و این تلاش را به ورطهٔ فراموشی بسپارد. او توصیف کرد که یک بی‌حالی عظیم بر او غلبه یافته بود، و به‌سادگی می‌خواست چشمانش را ببندد و تسلیم آتش شود. تنها فکر کردن به فرزندانش، که بدون او بی‌‌پدر می‌شدند، او را سوق داد تا به تلاش عظیم برای ادامهٔ جنگیدن به‌منظور زنده ماندن و رسیدن به کمک ادامه دهد. درحالی‌که او صحبت می‌کرد، به نظر می‌رسید گویی او در حال توصیف نیرویی است که قدرت‌هایی تقریباً اغواگرانه داشت، و او را تسکین می‌داد و فریب می‌داد تا تسلیم شود، تا به درد و تقلا پایان دهد. او زنده ماند، اما می‌دانست که دشواری این دستاورد بیش از آنکه یک عمل ارادی از جانب خودش باشد، به خاطر اُبژه‌هایش بوده است. در اینجا می‌توانیم ببینیم که چگونه عشق، که خود بیانی از زندگی و پیوندیافتگی است، تنها با اختلافی اندک موفق شد بر منفی‌نگری و فروپاشی مرگ، که می‌توانست به درد خودش پایان دهد، غلبه کند.

در مواقع دیگر، تعادل صراحتاً بیشتر به نفع مرگ متمایل می‌شود. زن جوانی که به آگهی‌های صفحات پشتی مجلات خاص برای سکسوالیتهٔ سادومازوخیستی با غریبه‌ها پاسخ می‌دهد، یا کوهنوردی که با شرایطی مخاطره‌آمیز و با تجهیزات ناکافی به کوه‌هایی فزاینده هولناک‌تر و منزوی‌تر هجوم می‌آورد، یا فرد سیگاری وسواسی-اجباری، در چشم افراد عادی به نظر می‌رسد که در حال معاشقه با مرگ هستند. برخی از عواملی که این نوع رفتار را سوق می‌دهند می‌توانند در نهایت درک شوند، البته اگر فرد ریسک‌پذیر مایل و قادر باشد در فرآیند پرس‌وجو مشارکت کرده و آن را تداوم بخشد. با وجود این، پرس‌وجو پیش‌فرض کنجکاوی را به همراه دارد، و یکی از ویژگی‌های بارز تمایل تکرارشونده به‌سوی موقعیت‌های به‌طور بالقوه مرگ‌بار، غیاب محسوس میل به دانستن، غیاب موشکافی خویشتن، و غیاب چیزی بیش از یک کنجکاوی سطحی است. هر یک از این موارد ممکن است پرسشگر را بیش از حد در مسیر تشخیص وجود امیال، ترجیحات، نیازها، و احساسات، به‌عبارت‌دیگر به‌سوی زندگی، پیش ببرد.

با وجود این، هرچقدر هم که ما این تحقیقات را به پیش ببریم، یک هستهٔ عمیق از این منفی‌نگری ظاهری وجود دارد که معمایی، و حتی گیج‌کننده باقی می‌ماند: در جایی که به نظر می‌رسد محقق به بن‌بست رسیده است، بازمانده از فرآیند تحقیق روی برمی‌گرداند، و اتاق و هر دو فرد درون آن ممکن است آکنده از یأسی مرگ‌بار به نظر برسند. می‌توانیم فرض کنیم که روش‌های پرس‌وجوی ما هنوز برای پیش بردن بیشتر امور بسیار خام هستند، یا اینکه خود ما در حد استفادهٔ کافی از آنها نیستیم. می‌توانیم فرض کنیم که ممکن است عوامل سرشتی در کار باشند، چیزی که هم توسط فروید و هم کلاین جدی گرفته می‌شد. با وجود این، زمانی که بیماری که به‌ظاهر برای درمان آمده است، مکرراً از پرس‌وجو و از تقلا برای بهتر کردن امور روی برمی‌گرداند، کسی که پیشرفتی را که به‌سختی در جلسهٔ پیشین به دست آمده بود خنثی می‌سازد، کسی که از تلاش‌ها برای درک کردن طفره می‌رود، دشوار است که احساس نکنید با چیزی نفوذناپذیر و منفی روبرو هستید که ممکن است فراتر از هر دوی شما باشد. سگال (اثر پیشین) خاطرنشان می‌سازد که چگونه «میل به نابود کردن هم به‌سوی خویشتن ادراک‌کننده و هم اُبژهٔ ادراک‌شده هدایت می‌شود،» یا در این مورد هم به‌سوی بیمار-خویشتن و هم روانکاو-دیگری هدایت می‌شود، که «به‌سختی از یکدیگر قابل‌تشخیص هستند.» این در واقعیتی تلخ، تعارضی بین نیروهای زندگی و نیروهای مرگ است.

با وجود این، برای آن بیمارانی که در آنها سائق زندگی تنها اندکی بر آن کشش به‌سوی مرگ غلبه دارد، درمان چیزهای زیادی برای ارائه دارد. درمان، در بهترین حالت خود، دربارهٔ پیوندیافتگی، دربارهٔ تماس هیجانی، دربارهٔ معنا بخشیدن به امور به‌ظاهر بی‌معنا، و دربارهٔ بازیافتن اُبژه‌های خوب فرد است، هرچقدر هم که این فرآیند در مسیر رسیدن به آن اهداف طولانی، دشوار و خونین باشد.

درمان

تجربه و دانش بالینی به نظریه شکل می‌دهند و آن را روشن می‌سازند؛ اما نظریه ضروری است اگر قرار است درمانگران تأثیری را که رویدادهای خشونت‌آمیز و پیش‌بینی‌نشده بر کسانی که از آنها رنج می‌برند می‌گذارند، درک کرده و تبیین نمایند. ما دست‌کم به دو دلیل به پشتیبانی نظریه نیاز داریم. نخست آنکه، ما می‌دانیم زمانی که بازماندگان برای درمان مراجعه می‌کنند به این دلیل است که همدردی و حمایت خانواده یا دوستان یا همسایگان یا همکاران، به‌تنهایی برای کمک به ترمیم آسیب کافی نبوده است. آنها به‌جای آنکه به‌تدریج بهتر شوند، متوجه می‌شوند که به‌تدریج بدتر می‌شوند، و اینجاست که ممکن است متوجه شوند که بایستی به متخصصان روی آورند. متخصصان از نظریه‌ها استفاده می‌کنند تا دانش و اغلب تجربهٔ گستردهٔ خود را سازماندهی کنند، و برای خود تبیین کنند که چرا این اتفاق در حال رخ دادن است و نه آن اتفاق، و چرا این شخص به این شیوه واکنش نشان می‌دهد و نه به آن شیوه. دوم آنکه، زمانی که ما به کسی که در پریشانی عمیق است زیرا چیزهای وحشتناکی برای او رخ داده است گوش می‌سپاریم، این امر می‌تواند برای شنونده نیز بسیار پریشان‌کننده باشد. گوش سپردن واقعی، تا حدودی، مستلزم برقرار کردن یک همانندسازی تخیلی با گوینده، و با تجربهٔ اوست. ما بایستی قادر باشیم بدون آنکه چنان تحت‌الشعاع شدت خام تجربیات بیمارانمان قرار گیریم که از تأثیر هیجانی آنچه می‌گویند عقب‌نشینی کنیم و خود را ببندیم تا آن را واقعاً دریافت نکنیم، به آنها گوش بسپاریم. اگر ما به این شیوه عقب‌نشینی کنیم، در آن صورت دیدگاه بازمانده را تأیید می‌کنیم که آنچه برای آنها رخ داده، و هنوز در درون آنها در حال رخ دادن است، واقعاً غیرقابل‌تحمل است. هیچ‌کس وجود ندارد که بتواند در این زمینه به آنها کمک کند، و به آنها کمک کند تا آن را به سرانجام برسانند تا به نقطه‌ای برسند که بار دیگر زندگی‌ای داشته باشند.

با وجود این، ماهیت تروما این است که غلبه‌کننده است، اینکه تفکر و رفتار عادی، و ظرفیت درست اندیشیدن یا عاقلانه عمل کردن را از کار می‌اندازد. بازمانده به‌دنبال کمک است تا تعادل خود را دوباره به دست آورد. اگر می‌خواهیم این فرآیند را به شیوه‌ای درک کنیم که کمک‌کننده باشد، خود ما نبایستی مغلوب آن شویم. ما بایستی تعادل پیچیده‌ای را حفظ کنیم: به اندازهٔ کافی در برابر تجربهٔ بازمانده پذیرا باشیم تا وضعیت او را به شیوه‌ای واقعی دریافت کنیم، اما به اندازهٔ کافی استوار باشیم تا توسط آن تعادلمان بر هم نخورد. در روان‌درمانی روانکاوانه، احساس می‌شود که ظرفیت انجام این کار (دربرگیرندگی) اهمیتی محوری دارد و بسیار دشوار است. مهم است زیرا بدون تجربه‌ای تجدیدیافته از دربرگیرندگی هیچ درمان واقعی‌ای وجود ندارد؛ دشوار است زیرا ممکن است مستلزم آن باشد که ما برای دوره‌هایی طولانی مورد ترس و نفرت قرار گیریم تا زمانی که بازمانده بتواند به شیوه‌ای واقع‌بینانه به‌عنوان افرادی قابل‌اتکا و انسانی، نه ایده‌آل یا همه‌چیزدان، و نه خطرناک و بدخیم، به ما اعتماد کند. در این صورت یک نظریه به‌عنوان دربرگیرنده‌ای مهم برای درمانگر عمل می‌کند، ساختاری حمایت‌کننده که به درمانگر کمک می‌کند تعادل خودش را حفظ کند. (اینها کاربردهای مثبت نظریه هستند؛ البته این امر می‌تواند به‌طور دفاعی نیز مورد استفاده قرار گیرد، تا در پوشش «حرفه‌ای‌گری» به‌عنوان مانعی در برابر تماس هیجانی عمل کند.)

درمانی که ما ارائه می‌دهیم، همانند تمام درمان‌های مبتنی بر روانکاوی، به‌جای هدایت کردن بیمار، از او پیروی می‌کند. از همه مهم‌تر، این درمان «کانونی» نیست، به این معنا که بر رویداد تروماتیک تمرکز کند. در عوض، این درمان انتقال، یعنی آشکار شدن پیشروندهٔ رابطهٔ بین درمانگر و بیمار، را به‌عنوان مبنای خود در نظر می‌گیرد، اگرچه مسلماً نه به‌طور انحصاری. این توجه به انتقال به این دلیل است که، همان‌طور که در این فصل به‌طور خلاصه بیان کردم، رویداد به یک رابطه، یا چند نوع رابطه ترجمه شده است، که همگی آنها در نهایت در اتاق، بین بیمار و درمانگر، مرئی و زنده می‌شوند.

آنچه توسط درمانگر ارائه می‌شود همان شیوهٔ خاص از درک کردن است، در بستری که تجربه‌ای جدید از دربرگیرندگی را ارائه می‌دهد. توجه به انتقال، ذره‌ذره، به استقرار مجدد ظرفیت اندیشیدن دربارهٔ رویدادهای تروماتیک و اهمیت آنها کمک خواهد کرد، بدون آنکه بیمار تحت‌الشعاع فلاش‌بک‌ها قرار گیرد. در عین حال، این امر فرصتی را برای بهبود تدریجی آسیب به دنیای درونی که توسط تأثیر بلندمدت تروما به وجود آمده است، ارائه می‌دهد. دربرگیرندگی کار سختی است. این امر مستلزم کار مجدد روی تجربهٔ تروماتیک با تمام تأثیر هیجانی آن، و تمام احساس گناه، ترس و نفرتی است که توسط رویداد اولیه آزاد شده است، با کسی که می‌تواند، به‌رغم تلاطم‌های درونی شدید انتقال متقابل، چیزی از آنچه مادر (یا مراقب اولیه) به‌طور ناهشیار به نوزاد بسیار خردسال خود زمانی که مغلوب اضطراب‌ها قرار داشت ارائه می‌داد را، برای بازمانده فراهم آورد. این وظیفه‌ای آسان یا ساده نیست. به همهٔ افراد تروماتیزه‌شده نمی‌توان کمک کرد. برخی از آنها، به‌ویژه کسانی که در دوران کودکی به‌شدت و به شیوه‌ای بی‌رحمانه و مستمر مورد بدرفتاری قرار گرفته‌اند، نمی‌توانند محدودیت‌ها و اقتضائات بستر درمان یک‌به‌یک را تحمل کنند، که ممکن است اضطراب‌های تنگناهراسی یا پارانوئید شدیدی را برانگیزد (گارلند، ۱۹۹۷). این بیماران اغلب همان کسانی هستند که بیشترین نیاز را به درمان دارند. در اینجا، گروه‌درمانی، یا دربرگیرندگی سست اما باثباتی که توسط خدمات روانپزشکی یا پزشکی قانونی یک منطقه ارائه می‌شود، می‌تواند بسیار کمک‌کننده باشد. با وجود این، بقیهٔ این نوشتار دربارهٔ تلاش‌های ما برای دست‌وپنجه نرم کردن با وظیفهٔ درمان فردی برای آن بیمارانی است که تشخیص می‌دهند به کمک نیاز دارند، و قادرند آنچه را که ممکن است در مسیر رسیدن به آنچه به آن امید دارند و انتظارش را می‌کشند، یعنی داشتن احساسی بهتر نسبت به خودشان، برانگیخته شود، تحمل کنند. کسانی که از عهدهٔ آن برمی‌آیند ممکن است در نهایت حتی دریابند که زندگی‌شان از جهاتی بهبود یافته است. مسائل در درون تغییر می‌کنند، گاهی اوقات به‌طور عمیق و سازنده‌ای. دانش دربارهٔ خویشتن عمیق‌تر می‌شود؛ اولویت‌ها روشن‌تر می‌گردند. فراتر از همه، اهمیت و لذت زنده بودن را می‌توان با اشتیاق بیشتری قدر دانست و برای آن جنگید.

این مقاله با عنوان «Thinking About Trauma» در کتاب Understanding Trauma: A Psychoanalytical Approach منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و مقابله و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ در بخش آموزش روانکاوی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

مجموعه مقالات پیرامون تروما
Back To Top
×Close search
Search