آسیب بیرونی و دنیای درونی
آسیب بیرونی و دنیای درونی
مقدمه
این مقاله به رابطهٔ بین رویدادهای ناگوار یا تروماتیک بیرونی و دنیای درونی میپردازد. روانکاوی برای مطالعهٔ این رابطه در جایگاه بسیار مناسبی قرار دارد، چراکه هر بیمار رویدادهای زندگی روزمره را با خود میآورد و نشان میدهد که آنها چگونه به صورت درونی تجربه میشوند. هر بیمار موقعیتهای اضطرابی محوری خاص خود را میآورد و آنها را در روند درمان زندگی میکند، و از این طریق تلاشهای خود را برای تسلط یافتن بر انواع خاصی از اضطراب یا درد روانی، یا طفره رفتن از آنها، به نمایش میگذارد. در این فرایند، او نشان میدهد که چه نوع روابط اُبژهای بر دنیای درونی او تسلط دارند و همچنین چگونه آنها در زندگی زیستهٔ او تداوم مییابند و تحقق پیدا میکنند.
واژهٔ «تروما» به شیوههای متعددی به کار میرود؛ برای دلالت بر یک رویداد واحد، یا انباشتی از رویدادها، یا تجربهٔ ذهنی این رویداد (واکنش به آن)، یا پیامدهای رویداد. هرچه از یک بیمار بیشتر بدانیم، درک ما از هر ترومای خاص پیچیدهتر میشود، زیرا زمینه و وضعیت دنیای درونی بیمار را در زمان تروما درک میکنیم. برای مقاصد این مقاله، ترجیح میدهم از اصطلاح «موقعیتهای تروماتیک» استفاده کنم، که مقصودم از آن در هم شکستن (که اغلب تحت عنوان فروپاشی توصیف میشود) اضطراب یا درد روانی مهارناپذیر است؛ در هم شکستنی که توسط ترکیبی از عوامل درونی و بیرونی ایجاد میشود.
برخی رویدادهای بیرونی، که در ظاهر تقریباً پیشپاافتادهاند، فردی خاص را به دلیل معنای خاص خود از پای درمیآورند. رویدادهای دیگر،فقدان، تغییرات عمدهٔ زندگی از جمله موفقیتها (که منبعی قدرتمند برای تروما در برخی افراد است)- عموماً به عنوان تروماتیک پذیرفته میشوند، گرچه تأثیر خاص آنها بر هر فرد به اضطرابها و دفاعهای حاکم در آن زمان بستگی خواهد داشت. بیمارانی وجود دارند که برای آنها تقریباً هر رویدادی که شامل تماس هیجانی با انسانی دیگر باشد، ابتداییترین وحشتهای فاجعهبار را برمیانگیزد.
رویدادهایی که ما به عنوان روانکاو قادر هستیم با بیشترین وضوح و قطعیت درک کنیم، رویدادهایی هستند که درون چارچوب درمان رخ میدهند، برای مثال، واکنشها به آغاز کار، شیوهای که بیمار با تعبیرها برخورد میکند، و واکنشها به وقفههای درمان.
در اینجا نمونهای کوتاه ارائه میشود:
آقای الف در اولین جلسهٔ خود دیر میرسد. او آشکارا مضطرب است و با عجله صحبت میکند و رؤیاها، بخشهایی از تاریخچهٔ خود و مواردی از این دست را ارائه میدهد. فضای جلسه بهگونهای است که تحلیلگر احساس میکند بیمار این مطالب را برای کار متقابل درک کردن ارائه نمیدهد، بلکه آن را به شیوهای مستأصل مطرح میکند، بیمار به نوعی وحشت کلاستروفوبیک اشاره میکند و نگران است که آیا قادر خواهد بود برای کل جلسه بماند یا خیر.
در یکی از رؤیاها، سگ عظیمی در آشپزخانهٔ او وجود دارد. این سگ آنقدر بزرگ است که او بهسختی میتواند در اطراف آن حرکت کند. برای دور نگه داشتن سگ، او تکههایی از غذا را برایش پرتاب میکند تا سگ را مشغول نگه دارد. فرد میتواند بلافاصله ببیند که چگونه تجربهٔ این بیمار از آغاز تحلیل خود، به صورت درونی بازنمایی میشود.
این امر به یک موقعیت اضطراب ابتدایی نوزادانه تجلی میبخشد که در دنیای بیرونی تحقق یافته است. یک پیکرهٔ گزندهٔ عظیم به آشپزخانهٔ ذهن او نقلمکان کرده است و او را تهدید میکند، این پیکره با دادن کاری برای انجام دادن آرام میشود: پرداختن به بخشهایی از تاریخچه، یا رؤیاها. او بارها و بارها در تحلیل یک پیکرهٔ درونی قدرتمند و مداخلهگر را آشکار کرد که پیوسته بایستی آرام میشد تا به او اجازه داده شود لقمهٔ ناچیزی را برای خودش نگه دارد.
ملاحظات نظری
اکنون به درک این رابطهٔ «درونی-بیرونی» خواهم پرداخت. این مقولهها اغلب در تقابل با یکدیگر قرار میگیرند. با وجود این، از دیدگاهی روانکاوانه ما بیشتر به رابطهٔ بین آنها علاقهمندیم: اینکه چگونه در تعامل فرافکنی و درونفکنی، تجربههای بیرونی بازنمایی میشوند، درونیسازی میگردند و با آنها برخورد میشود.
فروید در کتاب تفسیر رؤیاها (۱۹۰۰) نشان داد که ذهن چگونه از ادراکهای روزمره بهره میبرد تا به موقعیتهای درونی خاصی که برای ورود به آگاهی فشار میآورند، بازنمایی ببخشد. ذهن ناهشیار پیوسته دنیای بیرونی را به شیوهای بسیار فعال پویش میکند، و در جستجوی رویدادها و موقعیتهایی است که میتوانند برای بازنمایی این موقعیتهای درونی استفاده شوند. رؤیا همچون پنجرهای به سوی این فرایند مداوم است. بنابراین، ناهشیار از ادراکهای دنیای بیرونی برای مقاصد خاص خود استفاده میکند. این بازنماییها موفق میشوند تا این موقعیتهای درونی را هم بیان کنند و هم پنهان سازند، یا به اُبژههایی برای فرافکنی تبدیل شوند. تحلیلگر مطالبی را که بیمار به تحلیل میآورد از این منظر بررسی میکند: این کمتر پرسشی است در این باره که آیا یک رویداد تأثیری داشته است یا خیر، بلکه بیشتر دربارهٔ این است که آن رویداد برای چه منظوری مورد استفاده قرار گرفته است. ظرفیت استفاده از ادراکات بیرونی برای بازنمایی دغدغههای درونی، مکانیسمی را برای مهار اضطراب فراهم میکند.
ایگو پیوسته در تلاش است تا یکپارچگی خود را حفظ کند، تا توسط تحریکات ناشی از منابع بیرونی یا درونی «در هم شکسته» نشود. رویدادهای ناگهانی، که هیچ آمادگیای برای آنها وجود ندارد، ممکن است به بیسازمانی ایگو منجر شوند. این وضعیت به شکل نابودی و فروپاشی کامل احساس میشود. ذهن از خود در برابر چنین رویدادهایی از طریق آنچه فروید «سدّ محرک» یا «سپر» توصیف کرد، دفاع میکند. رویدادهای تروماتیک، یعنی رویدادهایی که از این سد عبور میکنند، تأثیر بیماریزای خود را از دلایل متعددی میگیرند، که از ناگهانی بودن و خشونت آنها (مانند تصادفات) متغیر است، تا نوعی که «اهمیت خود را صرفاً مدیون مداخلهٔ خود در نقطهای از سازمان روانی است که از قبل با نقاط ضعف خاص خود مشخص شده است» (لاپلانش و پونتالیس، ۱۹۷۳). فروید بر عامل درونی در این رویدادها تأکید داشت. حتی در آن دورههای تروما در کودکی، تأثیر تروماتیک در بزرگسالی از طریق خاطرات و فانتزیهایی که آنها در ذهن فرد فعال میکنند، تداوم مییابد.
پیامد نهایی یک رخنهٔ تروماتیک در این سپر، ساخت یک دفاع است. در ادامه دو نوع بسیار متفاوت از چنین دفاعی را توصیف خواهم کرد. برخی بیماران که برای آنها تهدید اضطراب درهمشکننده همواره حاضر است، و در شکلدهی به یک سیستم محافظتی مناسب با مشکلات بنیادین مواجه بودهاند، مجبورند زندگیای را در پیش بگیرند که در آن تلاش میکنند تا کاری غیرممکن را انجام دهند: برای هر چیزی آماده باشند و در نتیجه عملاً قادر به انجام هیچ کاری نباشند. موقعیت تحلیلی برای این بیماران بهطور ویژهای وحشتناک است، زیرا امر شناختهشده را با امر ناشناخته تهدید میکند.
فروید در تفکر اولیهٔ خود دربارهٔ تروما به دلیل فقدان مفهومسازی مناسب از یک دنیای درونی زنده، با مانع روبهرو بود. این امر زیربنای نظری مناسبی نیافت تا زمانی که او رسالهٔ ماتم و ماخولیا (۱۹۱۵b) را نوشت که مدلی از چگونگی درونیسازی پیکرههای بیرونی ارائه میدهد. بعدها، در کتاب ایگو و اید (۱۹۲۳)، او بیان کرد که «ایگو گورستان نیروگذاریهای روانی اُبژههای رهاشده است». به عبارت دیگر، ما میبینیم که چگونه اُبژههای بیرونی، در ترکیب با فانتزیهای فرافکنیشده بر آنها، درون ایگو مستقر میشوند. فروید (۱۹۳۰) تشخیص داده بود که منش باستانی و بیرحم سوپرایگو نمیتوانست صرفاً با واقعیت پیکرههای والدینی توجیه شود، بلکه بایستی منش خود را از مخرب بودنی که بر آن فرافکنی شده است به دست آورد.
با وجود این، سهم اصلی در درک ما از دنیای درونی متعلق به ملانی کلاین است. او بر این باور بود که از همان آغاز زندگی یک ایگو ابتدایی وجود دارد که بین حالتهای انسجام نسبی و حالتهای عدم یکپارچگی و ازهمگسیختگی در نوسان است. او بر تعامل پیوستهٔ فرافکنی و درونفکنی در ساختن دنیای درونی اُبژهها تأکید کرد؛ اُبژههایی که ایگو با آنها رابطه برقرار میکند و همچنین چنین تجربه میشود که آنها با یکدیگر نیز در ارتباطاند (بهعنوان مثال، یک زوج والدینی درونی).
او دو وضعیت اساساً متفاوت از دنیای درونی را توصیف کرد، که مستلزم دو جهتگیری متفاوت نسبت به واقعیت درونی و بیرونیاند. در موضع پارانوئید-اسکیزوئید، تجربهها بهطور گستردهای دچار انشقاق میشوند: تکانههای مخرب به سوی اُبژهای هدایت میشوند که بد احساس میگردد، درحالیکه تکانههای مهرآمیز به سوی اُبژهٔ خوب هدایت میشوند که از طریق آرمانیسازی در برابر این مخرب بودن محافظت میشود. نوزاد در فرافکنی تکانههای خشن و مخرب خود، از سوی اُبژههای خشن و گزنده احساس تهدید میکند. در این دنیای پارانوئید، ایگو بایستی جنبههایی از خود، یا از موقعیتهای درونی خاص، را انکار کند و آنها را در اُبژههایی جدا از ایگو جای دهد. بنابراین، جنبههای خاصی از واقعیت روانی انکار میشوند. تکلیف تحولی عبارت است از ساختن یک اُبژهٔ «خوب» درونی بهقدر کافی ایمن، تا یکپارچگی رخ دهد. یکپارچگی به ظرفیت دیدن آسیب واردشده به اُبژههای محبوب منجر میشود و، درصورتیکه احساس گناه قابلتحمل باشد، به میل برای جبران آسیب واردشده از طریق ترمیم میانجامد. اینها برخی از عناصر موضع افسردهوار هستند.
حرکت به سوی موضع افسردهوار مستلزم تغییری بنیادین در جهتگیری نسبت به واقعیت، اعم از درونی و بیرونی، است. این دو درحالیکه فرافکنیها پس کشیده میشوند از یکدیگر متمایز میگردند، اُبژهها دیگر صرفاً با جنبههایی از خود همانندسازی نمیشوند، و بدینترتیب ویژگیهای خاص خودشان میتوانند ادراک شوند.
این امر مدلی از کارکرد دنیای بیرونی به ما میدهد. نوزادی که در ذهن خود، مادرش را از روی ناکامی و نفرت از ناکامی نابود کرده است، با ظاهر شدن مادری آسیبندیده در بیرون، از لحاظ درونی تقویت خواهد شد. به عبارت دیگر، یکی از کارکردهای واقعیت بیرونی، رد کردن وحشتهای دنیای درونی از طریق حمایت از درونیسازی پیکرههای آسیبندیده و غیرگزنده است.
تجربههای ناگوار اعتماد را کاهش میدهند و اضطرابها دربارهٔ نابودی و گزند درونی را تأیید میکنند. بیماری روانی شدید در یکی از والدین، بهویژه در مادر، به احتمال زیاد کودک را از داشتن یک واقعیت بیرونی که بتواند بدترین وحشتهای او، برای مثال، نابودی جهان از جمله خودش، را باطل سازد، محروم میکند. در موقعیتهایی که واقعیت بیرونی وحشتهای درونی را تأیید میکند، نتیجهٔ آن، دشواری عمیق در تمایز قائل شدن بین آنها است.
کلاین پیشنهاد میکند که میزانی که واقعیت بیرونی قادر است اضطرابها را باطل سازد، میتواند به عنوان یکی از معیارهای بهنجاری در نظر گرفته شود. نکتهٔ پایانی که میخواهم در اینجا مطرح کنم تأکید بر دشواری، و حتی وحشت، رویارویی با احساس گناه و اندوه عادی انسانی است، و با وجود این نشان دادن اینکه چگونه ناتوانی در مدیریت این امر به زندگیای بازداریشده و عاری از لذت میانجامد: ناتوانی در تحمل درد به معنای ناتوانی در «تحمل» لذت است.
برخی بیماران زندگی خود را درست در مرز تجربه کردن درد افسردهوار سپری میکنند. آنها قادر نبودهاند با واقعیت اُبژههای آسیبدیده روبهرو شوند و همواره در حال فرار از وحشت گرفتار شدن در موقعیتهایی هستند که در آنها احساس میکنند با سرزنشهای این اُبژهها مواجه شدهاند. این موقعیت بهویژه در بازماندگان رایج است، جایی که آنها تجهیزات روانی لازم برای ساختن چیزی از زندگی خود را داشتهاند و با وجود این پیوسته از سوی احساس گناهی از نوعی بهویژه تحملناپذیر و گزنده احساس تهدید میکنند. چنین بیمارانی اغلب موفقیت در زندگی خود را موهبتی بسیار آمیخته میشمارند و پیشرفت در تحلیل آنها پیوسته با مانع روبهرو میشود. گویی بیمار میگوید: «اگر من خوب شوم، این کار را به قیمت اُبژههای محبوب خود انجام دادهام که در وضعیتی وحشتناک قرار دارند. میترسم که آنها هرگز نتوانند ترمیم شوند و من نمیتوانم درد رنج کشیدن آنها را تاب بیاورم. من با بیمار بودن میتوانم از خودم محافظت کنم». از طریق بیمار بودن، بیمار همچنین از طریق همانندسازی با اُبژههای آسیبدیدهٔ خود، از احساس گناه اجتناب میکند.
نمونههای بالینی
این اولین نمونه قطعهٔ کوتاهی از مطالب بالینی بیماری است که درمان او را پیگیری میکردم.
خانم ب زنی در دههٔ سیسالگی خود است. مادر او بهطور مزمن به بیماری روانی مبتلا بود و پدرش زمانی که او در دوران نوجوانی بود درگذشت. خانواده بهعنوان خانوادهای بسیار فقیر توصیف میشد. بیمار در روزی که پدرش درگذشت به مدرسه رفت، موضوعی که او در مورد آن بهشدت احساس گناه میکرد. خواهر او زمانی که بیمار در اوایل دههٔ بیستسالگی خود بود خودکشی کرد، و یادداشتی بر جای گذاشت که بیمار آن را خواند، گرچه سپس آن را پنهان کرد تا مادرش را از محتوای آن محافظت کند. بیمار اطمینان حاصل کرد که تحصیلات خود را به دست آورد و به معلم خود شکایت کرد که به دلیل سروصدای خانه نمیتواند مطالعه کند، و حمایت معلم را برای جابهجایی موقت جلب کرد تا بتواند امتحانات خود را با موفقیت بگذراند. او در ادامه معلم شد و به کودکان بسیار فقیر و محروم آموزش داد. با وجود این، او نتوانسته است لذت و رضایت واقعی چندانی از دستاوردهای خود، که شامل رابطهای بسیار حمایتگرانه با شوهرش میشود، داشته باشد. زندگی او کیفیتی اجبارگونه دارد.
شواهد بسیاری برای حمایت از این ایده وجود دارد که عزم این بیمار برای دور شدن از خانوادهٔ فقیر و محروم، بیانی از آرزوی او برای زندگی کردن و پایین کشیده نشدن بود، اما همچنین چنین موقعیتی به احتمال زیاد از دیدگاهی بسیار همهتوان دربارهٔ خودش حمایت میکرد که در آن بهطور ناهشیار بر والدین درمانده و فقیر پیروز میشد.
بیمار پس از گذراندن یک هفته تعطیلات برای جلسه فرا رسید. او وحشتناک به نظر میرسید. او زمان وحشتناکی را سپری کرده بود. او پیوسته پیکرهٔ کودکی را در ذهن خود داشت، کودکی که به او آموزش میداد. کودک به او میگفت: «تو به روخوانی من گوش ندادی». او بهشدت احساس گزند میکرد و خود را دیوانهوار مشغول نگه میداشت تا این تصویر را محو کند. هر بار که متوقف میشد، تصویر دوباره ظاهر میگشت. او اظهار داشت که دفترش را همراه خود ندارد تا بتواند بررسی کند که آیا به کودک گوش داده است یا خیر. او همچنین گفت میدانست «که این چیزی در ذهن من بود». فکر میکنم این بخش کوتاه از مطالب، تصویر بسیار روشنی از وضعیت ذهنیای ارائه میدهد که این بیمار در بخش عمدهٔ زندگیاش از آن در حال فرار بوده است. در شغل خود او به شیوهای مستأصل تلاش میکند تا تمام اُبژههای آسیبدیدهٔ خود، کودکان محروم و فقیر، را ترمیم کند. او اُبژههای آسیبدیده در دنیای درونی خود را تشخیص میدهد، اما آنها بایستی بهطور همهتوان ترمیم شوند، چراکه او نمیتواند به خود اجازه دهد با واقعیت هیچ اُبژهٔ بهطور جبرانناپذیری آسیبدیده روبهرو شود. چنین اُبژههایی او را با موقعیتهایی روبهرو میسازند که وضعیت درونی گزند او را تأیید میکنند، و او را با انتقام تهدید میکنند، «ببین با من چه کردهای». کلاین (۱۹۴۰) بیان کرد که «مرگ یک خواهر یا برادر، هرچند به دلایل دیگر ویرانگر است، تا حدودی یک پیروزی است و به حس ظفرمندی و در نتیجه به احساس گناه هرچه بیشتر میانجامد». مرگ از طریق خودکشی بهویژه ویرانگر است زیرا به فانتزیهای مربوط به تسلیم شدن اُبژه در برابر آرزوهای مرگ هدایتشده علیه آن و به اجرا درآوردن آنها، واقعیت میبخشد. نکتهٔ دیگر در اینجا آسیبپذیری مادر است. فرد تصویری از یک مادر درونی به دست میآورد که قادر نخواهد بود فرزند خود را در رویارویی با احساس گناه ناشی از خودکشی خواهر حمایت کند. او (مادر) از هرگونه اتهامی (نامه) محافظت میشود، و اگرچه این ممکن است ادراک دقیقی از سوی بیمار بوده باشد اما این امر دوباره همهتوانی او را تأیید میکند. آن رویداد بیرونی نسبتاً پیشپاافتاده، یعنی احتمال یک شکست جزئی در کارش، به دلیل شرایط خاص این بیمار، خود را در ذهن او به عنوان یک اُبژهٔ گزنده جای داده است که او نمیتواند از سرزنشهایش فرار کند هرچند از طریق فعالیت اجبارگونهاش برای این امر تلاش میکند. فکر میکنم این موقعیت همچنین نمایانگر نوعی «کلاستروفوبیای درونروانی» است: او احساس میکند با اُبژههای آسیبدیدهای که گزند میرسانند و مقصر میدانند، گرفتار شده است.
این پرسش باقی میماند که چرا این موقعیت اکنون آشکار شد. یک احتمال این است که تعطیلات به عنوان جدایی از درمانگری که به او نیاز داشت، تجربه نشده بود. تاریخچهٔ او این احتمال را مطرح میکند که او خودش را در حال رویگردانی از یک مادر درونی آسیبپذیر فرافکنیشده در درمانگر تجربه کرده است، که سپس چنین تجربه میشود که به او نیاز دارد، و حس برتری و ظفرمندی او را بر اُبژهای که شکایت میکند او هرگز به وی گوش نداده است، تغذیه میکند. آنچه من در اینجا بر آن تأکید میکنم این است که چگونه بیمار موقعیت اضطراب محوری خود را در انتقال تکرار میکند، او بر یک اُبژهٔ آسیبپذیر پیروز میشود، که سپس خود را در ذهن او جای میدهد و او را با سرزنشها مورد گزند قرار میدهد.
با وجود این، این بیمار قادر است بگوید میداند که «این موضوع در ذهن اوست» و همچنین در حال ابراز پذیرش نیاز خود به درمانگر است (کتابی که همراه خود نداشت که میتوانست به او کمک کند بین واقعیت و فانتزی تمایز قائل شود).
پس این بیمار تا به حال به چند دستاورد کاملاً بنیادین نائل شده است. او توانایی تمایز قائل شدن بین درون و بیرون، و پذیرش یک درمانگر مادری یاریرسان را که میتواند به او در فکر کردن دربارهٔ تجربهاش کمک کند، نشان میدهد. با وجود این، بیمارانی وجود دارند که این سطح از رشد را کسب نکردهاند، و با اضطرابهای مهارناپذیری از نوع روانپریشانه سروکار دارند.
مدل فروید از اضطراب که از طریق بازنمایی بهواسطهٔ کارکرد نمادین، در رؤیاها، والایشها و نشانههای رواننژندانه، مهار میشود، حضور یک دستگاه روانی را که میتواند این کارکرد را انجام دهد، مفروض میگیرد. کلاین (۱۹۵۲) نشان داد که با اضطرابهای روانپریشانهٔ اولیه در نوزادی، احساسات نابودی و چندپارگی، بایستی برخورد شود تا این کارکردهای نمادین رشد کنند. او بیان کرد: «موقعیتهای اضطراب کودکانه را میتوان به عنوان ترکیبی از فرایندها در نظر گرفت که از طریق آنها اضطرابهایی از نوع روانپریشانه مهار میشوند، حلوفصل میگردند و تعدیل میشوند».
بیون (۱۹۶۲) درک ما را از این عبارت بسیار فشرده، یعنی «مهار میشوند، حلوفصل میگردند و تعدیل میشوند»، بهطور درخورتوجهی عمیقتر کرده است. کار او با بیماران روانپریش او را بر آن داشت تا با مشاهدهٔ نتایج شکست آن، درک کند که این امر مستلزم چیست، که او آن را مشاهدهٔ بقایای «یک فاجعهٔ روانشناختی» نامید (بیون، ۱۹۶۷b).
بیون توصیف کرد که مادر چگونه با پذیرا شدن و دربرگیرندگی اضطراب فاجعهبار فرافکنیشده درون خود، آن را از طریق فکر کردن دگرگون میسازد و بدینترتیب آن را به شکلی تعدیلیافته در دسترس نوزاد قرار میدهد. نوزاد ظرفیت درونیسازی اُبژهای را کسب میکند که این کارکرد را انجام میدهد، یعنی فکر کردن دربارهٔ تجربه و، از طریق فکر کردن، هم تجربه کردن آن تجربه و هم دربرگیرندگی آن. او این کارکرد را کارکرد آلفا نامید.
این همان کارکردی است که اضطرابهای روانپریشانه را مهار میکند و، من پیشنهاد میکنم، پایه و اساس سپر محافظ فروید (۱۹۲۰) را تشکیل میدهد. بیون راههایی را توصیف کرد که در آنها این کارکرد میتواند با شکست مواجه شود. اگر مادر نتواند اضطراب را دربرگیرد، بلکه آن را دوباره فرافکنی کند، اضطراب تضعیفنشده، بلکه بزرگنماییشده بازمیگردد: این همان چیزی میشود که بیون «وحشت بینام» نامید. فرد سپس بهطور پیوسته احساس میکند در آستانهٔ یک فاجعه قرار دارد و از طریق فرافکنی خشنتر و جدا کردن خود از تجربه، از خود دفاع میکند. اکنون مطالبی را از بیماری ارائه خواهم داد که با این نوع موقعیت فاجعهبار روبهرو است، بیماری که در او ناتوانی در کسب یک اُبژهٔ درونی که بتواند تجربهها را دربرگیرد و دربارهٔ آنها فکر کند، او را در لبهٔ چندپارگی روانپریشانه رها میسازد.
برخلاف خانم ب، خانم ج، زنی آسیایی، متأهل و در اوایل ۴۰ سالگی خود، مسیری را دنبال کرده است که در آن، به جای تلاش مستأصل برای ترمیم اُبژههای آسیبدیدهٔ خود، وجود آنها را انکار میکند، و همانندسازی با یک اُبژهٔ ظفرمند و تحقیرکننده را زندگی میکند که بر هرگونه آسیبپذیری عادی انسانی، بهویژه اگر در خودش مشهود باشد، تمسخر و تحقیر میریزد. او مکرراً از واژگانی مانند «نُنُر» و «نقنقو» استفاده میکند.
همانطور که توانستیم ببینیم، خانم ب در دنیایی نزدیک به اضطرابهای افسردهوار زندگی میکرد که پیوسته از آنها طفره میرفت. با وجود این، دنیای درونی خانم ج سرشتی بسیار پارانوئیدتر دارد. او رؤیاهایی میبیند که در آنها تحت تعقیب قرار میگیرد و توسط مردانی دیوانهوار خشن به دام میافتد.
از سنین بسیار پایین، خانم ج در کارزاری بوده است تا ثابت کند که او فرد برتر است، و جایگاه خواهران و برادران متعدد خود را غصب میکرد. هرگونه نمایش آشکار هیجان به عنوان از دست دادن حقیرانهٔ کنترل احساس میشد. برای مثال، زمانی که نتایج امتحانات سطح A خود را دریافت کرد، پاکت را به اتاق خود برد، آن را باز کرد و با حالتی به پایین پلهها آمد که برای والدینش، که مضطربانه در پایین پلهها منتظر بودند، فاش نمیکرد که آیا قبول شده است یا مردود. به این طریق او به صورت درونی بر هرگونه واکنش هیجانی عادی پیروز میشد، آن را فرافکنی میکرد و در والدین بیرونی کنترل مینمود. تا آنجا که من میتوانم دریابم، این امر نمایانگر دیدگاه خاصی از مادر در درون اوست، دیدگاهی نسبتاً محدودشده، که در آن باور دارد تنها میتواند از طریق انکار تمام آسیبپذیریهای درون خود، عشق مادر را به دست آورد. او در دنیای درونی خود، درگیر تبانی با مادرش بود، و پدر ضعیف و حقیر را تخریب میکرد. این سناریوی درونی حمایت زیادی از سوی شرایط بیرونی او دریافت میکرد. به طور همزمان، همانطور که نشان خواهم داد، او در نبردی با این پدر درونی قفل شده بود، نبردی که در انتقال زیسته میشد، و همانطور که نشان خواهم داد، از سرشتی بهشدت سادومازوخیستی برخوردار بود. او به دلیل هوش بالای خود در تحصیلات عملکرد خوبی داشت، اما این امر نیز همهتوانی او را تأیید میکرد. او در دانشگاه جامعهشناسی خواند و در طول این سالها عضو گروهی از زنان جوان بود که روابط بسیار بیبندوباری با مردان داشتند. مردان بیرحمانه دستانداخته میشدند، جذب میگشتند و سپس در همان لحظهای که وابستگی و آسیبپذیری عادی انسانی از خود نشان میدادند، رها میشدند. آسیبپذیری و وابستگی منفور خودش بدینترتیب به درون این مردان که بازنمایی پدر بودند فرافکنی میشد، و در آنجا کنترل میگشت، مسخره میشد و به بیرون پرتاب میگردید. این شیوهٔ رفتار از دیدگاه او دربارهٔ خودش به عنوان فردی که در جایگاهی برتر در کنار مادر قرار دارد، و با نگاهی از بالا به پایین به پدر خوارشده که هیچچیز ندارد مینگرد، حمایت میکرد.
این شیوهٔ زندگی برای مدتی نیازهای او را برآورده ساخت، گرچه زندگیاش چیز زیادی از نظر رضایت اصیل ارائه نمیداد و او هرگز بدون تهدید اضطراب فاجعهبار نبود. این اضطراب زمانی نمایان شد که پدرش پس از یک بیماری طولانی و ناتوانکننده درگذشت، زمانی که او در اواخر ۳۰ سالگی بود (مادرش سالها پیش درگذشته بود). او با لحنی نسبتاً سرد و بیروح گفت: «فقط میخواستم وسایلش را جمع کند و کار را تمام کند». او در اینجا نشان میدهد که چگونه مادری درونی دارد که با او تبانی میکند، نه پیکرهای که بتواند در رویارویی با مسائل مرگ و زندگی و دربرگیرندگی آنها از او حمایت کند. او اخیراً توصیف کرد که چگونه در بحثهای روشنفکرانهٔ هیجانانگیز با پدر بسیار گرفتار میشد که در آنها سعی میکرد او را به مخمصه بیندازد. با وجود این، زمانی که پدر به دلیل بیماری آنقدر ضعیف شد که نمیتوانست رقابت کند، او علاقهاش را از دست داد. هدف من انتقال کیفیت سرد و بیرحمانهٔ اُبژهها در دنیای درونی اوست. هرگونه نمایش آسیبپذیری خودش نیز مشمول همان بیرحمی و طرد سرد و بیروح میشود.
مرگ پدرش و تأثیر تأخیری مرگ مادرش به فروپاشی سازمان دفاعی او منجر شد و او مورد هجوم نشانههای روانتنی همراه با وحشت مرگ قرار گرفت. او تپش قلب داشت و احساس میکرد قلبش هر لحظه از حرکت میایستد. او با استیصال با پزشکان مشورت میکرد اما هرگز نمیتوانست اطمینانخاطر پیدا کند. او کار را بهطور کامل رها کرد.
در اینجا ما فاجعهٔ درونی ویرانگر را با آسیبپذیری درماندهاش، و گزند درونی بهطور وحشتناکی خشن که با نفرت خودش از این وضعیت تشدید شده است، میبینیم. مرگ والدین بهعنوان آن فقدان دردناکی که هست، تجربه نمیشود و ماتم گرفته نمیشود، بلکه به جای آن، پیکرههای والدینی که پیش از این بسیار دور از هم نگه داشته میشدند، اکنون با هم در درون او برپا میشوند و نه در عشق به یکدیگر، بلکه در نفرت از او با هم ترکیب میگردند. در فانتزی، آنها او را در معرض یک گزند وحشتناک قرار میدهند، او را از درون به قتل میرسانند، و او را به درون وضعیت روانی فاجعهبار نوزادانهای مجبور میکنند که پیش از این از آن طفره رفته و فرافکنی کرده است. این احساس او که در حال مرگ است همچنین بازنمایانگر همانندسازی او با والدین مرده و در حال مرگ است. مانند پدر در ذهن او، او نیز بدون هیچکس رها میشود که از او حمایت کند و به او در تاب آوردن درد و وحشت یاری رساند.
تحلیل با تلاشهای او برای بازیابی ساختار دفاعی اولیهاش مشخص شده است. مانند بسیاری از بیماران این نوع، اگرچه آنها آشکارا برای درک شدن به تحلیلگر نزدیک میشوند، یک هدف عمیقتر وجود دارد و آن جستجوی کمک تحلیلگر برای بازگرداندن ساختار دفاعی اولیه است، و فرد میتواند دلیل آن را ببیند. این واقعیت که احساس میشود تحلیل بنا به سرشت خود این آرایش را تهدید میکند، به این معناست که از تحلیلگر ترسیده میشود. آسیبپذیری این بیمار در برابر شرایط ناگوار عادی زندگی، یعنی مجبور بودن به کنار آمدن با ناکامی واقعی عدم تصاحب تحلیلگر/مادر، مجبور بودن به کنار آمدن با درد آگاهی از جدایی همراه با رشک و حسادت متعاقب آن، تنها از طریق یگانه راه در دسترس او میتوانست مورد برخورد قرار گیرد، یعنی همانندسازی مجدد با اُبژهٔ برتر تحقیرکننده (مادر) و فرافکنی تمام آسیبپذیری به درون تحلیلگر (پدر). در این فرایند او درک تحلیلی را تکهتکه میکند. با وجود این، این مانور بدان معناست که او نه با پیکرههای درونی متحد در عشق، بلکه با پیکرههای گزندهٔ تلافیجویانهای رها میشود که با یکدیگر متحد میشوند تا احساسات وابستهٔ هراسانگیز را به درون او فشار دهند. در طول وقفهها او مکرراً رؤیاهایی میبیند که در آنها با پیکرههای خشن قاتل گرفتار شده است.
در اوایل تحلیل، او گزارشهایی از نشانههایش ارائه میداد که کاملاً هراسانگیز به نظر میرسیدند. این گزارشها با این جملات او که با لحنی طعنهآمیز و برتریجویانه ادا میشد، قطع میگشتند: «چقدر عجیب»، «چقدر غریب». به نظر من میرسید که او در تلاش است تا مرا به تبانی با پیکرهٔ مادری برتر بکشاند، گویی تنها راهی که من و او میتوانیم روابط دوستانهای داشته باشیم این است که من در مسخره کردن نشانههای «عجیب» او با وی همراه شوم. در آغاز تحلیل، او همواره کمی دیرتر در جلسات خود حاضر میشد. او نمیتوانست تحمل کند که در اتاق انتظار بنشیند و سپس در امتداد راهرو مرا دنبال کند «مانند سگ دستآموز و مطیع شما»، به تعبیر خودش. او با استیصال سعی میکرد ادعا کند که به من نیازی ندارد، و با فرافکنی تمام ناکامی و وابستگی منفور خود به درون من، در تلاش بود تا مرا به کسی تبدیل کند که بایستی منتظر بماند.
او رؤیای زیر را آورد:
توسط هولیگانهای فوتبال تحت تعقیب قرار میگیرد. به دیواری برمیخورد. به پایین نگاه میکند و سگ کوچکی را در حال نقنق کردن کنار پاشنهاش میبیند. سگ را برمیدارد، در یک کیسهٔ پلاستیکی میگذارد و آن را به آنسوی دیوار پرتاب میکند.
از روی شواهد پیشین در خصوص شیوهای که او با تلاشهای مربوط به درک شدن برخورد میکرد، این رؤیا به نظر میرسید نمایانگر تصویری از تحلیلگرش باشد که در اطراف مچ پای او نقنق میکند و در تلاش است تا توجه او را جلب نماید. در سطحی دیگر، این رؤیا بازنمایانگر بخشی از خودش نیز هست، آسیبپذیری منفورش، که به درون تحلیلگر فرافکنی شده است، جایی که در آن مسخره میشود، کنترل میگردد و بهشدت مورد حمله قرار میگیرد.
اگرچه او در جلسه با تحقیر برتریجویانهٔ ظاهری نسبت به من رفتار میکرد، اما گهگاه درست هنگام رفتن نامههایی به من میداد. اینها نامههایی بودند که در نیمهشب نوشته شده بودند و حاوی گزارشهای طولانی از اضطراب هراسانگیز او و ترس از مرگ بودند. گویی به جنبهٔ آسیبپذیر او تنها در صورتی اجازهٔ تماس با من داده میشد که، چنانکه گویی، بهصورت پیامی پنهانی رخ میداد که از زیر در به داخل سُر داده میشد. به این طریق، «آنها»، یعنی پیکرههای تمسخرگر و سرد در دنیای درونی او، چیزی در مورد آن نمیدانستند.
همانطور که فرد ممکن است پیشبینی کند، بیمار بهشدت تحتتأثیر وقفههای تحلیل قرار میگرفت. او پس از به قتل رساندن درک تحلیلی، نقنق تحلیلگر، با هیچ پیکرهٔ درونی که او را در برابر پیکرههای تلافیجویانهٔ درونی حمایت کند، تنها گذاشته میشد. او احساس میکرد که در حال مرگ است، و دچار حملات اضطراب فاجعهبار میشد. با وجود این، او تعبیرهای مربوط به این ترسها را به عنوان تلاشهای من برای به زور وارد کردن ضعف منفور به درون او تجربه میکرد، تا من بتوانم پیروز باشم. او بر این باور بود که تحلیلگران حرفهٔ خود را برای بهرهمندی از این فرصت انتخاب کردهاند که خود را با بیماران ضعیف، مانند تولهسگهای کوچک نقنقو، احاطه کنند که از آنها برای تقویت خودبزرگبینیشان بهره میگیرند. او اغلب احساس میکرد که در پس چهرهٔ تحلیلی من، میداند که من واقعاً چه در سر دارم؛ تلاش برای تحقیر او.
بیمار مقداری پیشرفت کرد. او موفق شد به کار بازگردد، در نهایت بهصورت تماموقت، بدون اینکه احساس گزند بیشازحدی داشته باشد. او با مردی که ۱۰ سال از خودش بزرگتر است و حمایتگر است و حمایت شایان توجهی از او میکند، ازدواج کرد. او بهطور فزایندهای قادر شده است تا از زندگی لذت ببرد، وحشتهای کلاستروفوبیک او کاهش یافتهاند و او میتواند به کنسرتها و اپراها برود. این امر بهطور ویژهای حائز اهمیت بود چراکه مادرش اپرا را دوست داشت اما توان مالی برای رفتن به آن را نداشت. شرایط خانوادهٔ او در دوران کودکی با محرومیت و فقر درخورتوجهی همراه بود. آنها در یکی از حومههای فقیرنشین لندن زندگی میکردند که با وجود این، با حومهٔ دیگری با ثروت درخورتوجه هممرز بود. رفتن به اپرا بدون ترس از مورد گزند واقع شدن و مورد حملهٔ رشکآمیز قرار گرفتن، به این معنا بود که شواهدی از یک پیکرهٔ درونی مهربانتر وجود داشت. علایق او بهطور درخورتوجهی گسترش یافته و عمیقتر شدهاند. با وجود این، او هنوز قادر نبود بپذیرد که این امر با کمک تحلیلگر او به دست آمده است، چراکه این امر متضمن پذیرش وابستگی او بود که سپس مشمول تمسخر تحقیرآمیز سازمان درونی میشد.
اکنون مایل هستم مطالبی را بیاورم که اندکی پس از جلسهای مطرح شد که در آن او توانسته بود بسیار رهاتر باشد و رؤیا و تداعیهایی را آورده بود که تصویر متفاوتی از والدین ارائه میداد. آنها بهعنوان پیکرههایی با هم و جدا از او بازنمایی شده بودند، درحالیکه همچنین ترتیباتی میدادند که از او مراقبت شود. او پشیمانی واقعی خود را بابت شیوهای که خانواده از طریق زندگی در فضای بیرحمی و نفرت چیزهای زیادی را هدر داده بود، و همچنین اندوه خود را بابت از دست دادن مادرش نشان داد.
بازیابی این خاطرات همچنین به نظر میرسید گویای آن است که او میتواند به این موضوع بیندیشد که من و او از یکدیگر جدا خواهیم شد، و میتوانیم به دغدغههای گوناگون خود بپردازیم بیآنکه این امر به اثبات ظفرمندانهٔ من به او تبدیل شود که من رئیس هستم و او ضعیف حقیر، یا برعکس. به عبارت دیگر، او میتوانست واقعیت درونی و بیرونی را متمایز سازد و مقداری قدرت به دست آورد و در زندگی خود احساس کند که از سوی درک تحلیلی حمایت میشود. در جلسهٔ بعدی، او بهشدت درگیر درجهبندیها در محل کار بود، یک دغدغهٔ مکرر برای این بیمار، که فکر میکنم گویای اضطرابی بود که او با پذیرش نیاز خود به حمایت ناشی از تحلیلش، «تنزل رتبه» یافته بود.
در هفتهٔ بعد، او بهطور فزایندهای در صحبت کردن با من ناتوان شد، و اکنون در زندان سازمانی دفاعی بود که او را فریب میداد تا باور کند که درخواست کمک به معنای سگ دستآموز نقنقوی من بودن است. (روزنفلد (۱۹۷۱) این سازمان درونی را توصیف کرد و آن را به یک مافیای درونی تشبیه نمود.) او آخر هفتهٔ خوبی را سپری کرده بود، اما نمیتوانست دربارهٔ آن صحبت کند زیرا میدانست من سعی میکنم آن را خراب کنم، که فکر میکنم نشان میداد که آخر هفتهٔ خوب بر پایهٔ حمایت تحلیل نبود، بلکه بر پیروزی بر آن استوار بود. من بیرون انداخته شده بودم: او سپس بایستی مرا بیرون نگه دارد چراکه چنین احساس میشود که من آکنده از تمام نفرت از وابستگی آسیبپذیری هستم که او به درون من فرافکنی کرده است.
او نتوانست در جلسهٔ بعدی با من صحبت کند زیرا رؤیایی دیده بود. رؤیاها بهطور طبیعی توسط او با تحلیل پیوند خوردهاند: بازگو کردن یک رؤیا برای من به این معناست که او برای درک چیزی که در درونش در جریان است به کمک نیاز دارد. او مرا تحریک میکند و از من دریغ میورزد و بیرون نگه میدارد، اما درحالیکه این روند ادامه مییابد، من هرچه بیشتر و بیشتر هراسانگیز احساس میشوم.
بیمار به جلسهٔ بعدی آمد و اعلام کرد که آن شب قصد دارد بیرون برود و نمیخواهد این برنامه با جلسهای که در آن چیزی نمیگوید (او پس از جلسهٔ قبلی احساس کاملاً بدی پیدا کرده بود) خراب شود. او سپس در مورد رؤیایی به من گفت که آن را با جریانی از تداعیها و خردهریزهایی از زندگی کنونی و تاریخچهاش ارائه کرد. فضا بیشتر به گونهای بود که گویی او این چیزها را نه برای پیشبرد درک کردن، بلکه برای طفره رفتن از آن و دور نگه داشتن من بازگو میکرد.
در رؤیا،
مادرش و یک دوست در باغ هستند. سپس دستهای از زنبورها میآیند و بیمار به داخل میدود. او در را میبندد، مادر و دوست در تلاشاند وارد شوند. او بایستی آنها را بیرون قفل کند و با وجود این آنها مورد حملهٔ زنبورها قرار میگیرند. او نمیتواند آنها را به داخل راه دهد زیرا زنبورها نیز وارد خواهند شد. او از دور احساس گناه میکند.
بیمار، همانطور که گفتم، انبوهی از تداعیها و خردهریزهای تاریخچه را به عنوان «تداعی» برای رؤیا تولید کرد، آنقدر زیاد که احساس کردم در میان ازدحامی از مطالب قرار دارم که بهسرعت از همه طرف میآیند و نمیتوانم فکر کنم. او اشاره کرد که همسایگانش در دو طرف زنبوردار هستند. من میخواهم تنها بر یک جنبه از این مطالب پیچیده تأکید کنم.
زنبورها آشکارا اضطراب گزند وحشتناکی را منتقل میکنند، که در آن اُبژههایی که بهشدت تکهتکه شدهاند به دنبال او میآیند. در بافت این جلسه و جلسات قبلی که در آنها او در تلاش بود مرا بیرون نگه دارد، فکر میکنم فرد میتواند ببیند تصویری از اُبژهای (تحلیلگر/مادر) وجود دارد که در وضعیت بسیار بدی است و با وجود این او نمیتواند به آن نزدیک شود یا کمک کند. راه دادن اُبژه به داخل به این منجر خواهد شد که او هدف حملات هراسانگیز قرار گیرد (زنبورها). او در بیرون قفل کردن خشن من، مرا چنان تجربه میکند که گویی در وضعیت هرچه بدتری قرار میگیرم، اما نمیتواند برای کمک کاری انجام دهد. به رسمیت شناختن مادری یاریرسان که او نیز از وی جداست، و راه دادن و درونیسازی او، همچنین به معنای اجازهٔ ورود دادن به تمام گزندهاست. رؤیاهای دیگر نشان دادند که چگونه بیرون نگه داشتن من، همزمان با فرافکنی درماندگی و آسیبپذیری خودش به درون من، ممکن است با هیجان درخورتوجهی که اغلب سرشتی بهشدت جنسیشده دارد همراه باشد.
تشخیص این موضوع بسیار حائز اهمیت است که این مطالب در پی جلسهای مطرح میشود که در آن، زمانی که او مرا به عنوان پیکرهای دوستانه به داخل راه داده بود، بهبود واقعی حاصل شده بود. این امر به نظر میرسد نفرت او از آگاهی از نیاز خود به من را تحریک کرده است.
اگرچه ترومای آشکار، یعنی مرگ والدین، در مراحل بعدی زندگی رخ میدهد، مشکلات رهاشده به اولین دشواریهای مربوط به توانایی تجربه کردن یک اُبژهٔ درککنندهٔ تغذیهبخش، ماتم گرفتن و از دست دادن آن و بدینترتیب برپا کردن آن در درون به عنوان یک اُبژهٔ درونی که میتواند اضطراب را دربرگیرد و به او در رویارویی با مسائل مرگ و زندگی کمک کند، بازمیگردد. در دسترس نبودن چنین اُبژهای به ساخت یک سازمان دفاعی منجر شده است که او را در برابر فروپاشی روانپریشانه محافظت میکند. بیمار اشاره کرد که همسایگانی دارد که زنبور نگهداری میکنند، و اینها شرایط ناگوار واقعی بودند، اما رؤیا نشان میدهد که چگونه رویداد ناگوار به وحشت تبدیل میشود. به همین ترتیب، فقدان واقعی والدین او، که رویدادی تروماتیک عمده بود، نمیتوانست هضم و متابولیزه شود، به عبارت دیگر حلوفصل گردد، تجربه شود و سپس از آن آموخته شود، چراکه چنین فرایندی، در همان آغاز خود، فوراً با موقعیتهای درونی بسیار فاجعهبارتری پیوند میخورد.
اینکه این شکست زودهنگام در کسب یک اُبژهٔ دربرگیرنده تا چه حد ناشی از ناتوانی مادر در دربرگیرندگی اضطراب بیمار است و تا چه حد ناشی از حملهٔ بیمار به آن کارکرد است، چیزی است که تنها با پیشرفت تحلیل میتوانست مشخص شود.
نتیجهگیری
در این مقاله تلاش کردهام نشان دهم که چگونه موقعیتهای بیرونی، فقدانهای عمده، اثرات عمیقاً متفاوتی در این دو بیمار ایجاد میکنند. بیمار اول بسیار به موضع افسردهوار نزدیکتر بود و بدینترتیب قادر بود موقعیتهای مرتبط با فقدان و رویارویی با اُبژههای آسیبدیده را مطرح کند. اگرچه او پیوسته از این موقعیت گزند میبیند، اما این امر در چشمانداز است و حس اُبژهای وجود دارد که او ممکن است حمایت آن را جلب کند.
با وجود این، بیمار دوم، به دلیل شرایط ناگوار نوزادی و کودکیاش، قادر نبوده است پیکرهای بادوام را در دنیای درونی خود بسازد که بتواند اضطرابهای روانپریشانه را دربرگیرد و مهار کند. او برای اجتناب از فروپاشی، از یک سازمان دفاعی بهره میگیرد که از آرزوی او برای انکار و فرافکنی آسیبپذیری عادی پشتیبانی میکند. او این آسیبپذیری را به درون اُبژههای خود (پدر درونی، دوستپسرها، تحلیلگر) فرافکنی میکند و در آنها کنترل مینماید، جایی که در آن بهشدت مورد حمله قرار میگیرد. او تحت محاصرهٔ اضطرابهایی با سرشتی بسیار فاجعهبارتر، مانند وحشت از چندپارگی (زنبورها) ناشی از حملات خشن او به اُبژههای یاریرسانش است.
موقعیتهای تروماتیک که نمیتوان با آنها روبهرو شد، پیوسته به شیوههایی که معمولاً بهشدت ناهشیارند مجدداً به اجرا درمیآیند. به نقل از فروید (۱۹۰۹)، «… چیزی که درک نشده باشد بهناچار دوباره پدیدار میگردد؛ مانند روحی ناآرام، نمیتواند آرام بگیرد تا زمانی که راز آن حل شود و طلسم شکسته شود». خانم ج، در زندگیاش، به بدترین ترسهای خود جان میبخشد، او از طریق پیروز شدن بر اُبژههای یاریرسان و نابود کردن آنها، گزندرسانهای هراسانگیزی خلق میکند.
شکی نیست که تجربههای ناگوار اولیهٔ زندگی بر رشد شخصیت تأثیر میگذارند. من فکر میکنم این امر نیز جای تردید کمی دارد که تجربیات ناگوار شدید (مانند مرگ زودهنگام والدین، یا بیماری روانی در یکی از والدین یا هر دو) اثرات شدیدی دارند. با وجود این، یک پارادوکس وجود دارد. آنهایی که شدیدترین اختلالات را دارند، دقیقاً همان کسانی هستند که به دلیل مشکلات بنیادین خود در رویارویی با واقعیت درونی و بیرونی، کمترین توانایی را در ارزیابی سرشت واقعی تجربههای ناگوار خود دارند. در بسیاری از موارد، تنها پس از یک تحلیل رضایتبخش است که با ایمن ساختن رابطهٔ آنها با واقعیت درونی، آنها را قادر میسازد با واقعیت بیرونی روبهرو شوند، و چنین بیمارانی خودشان میتوانند دربارهٔ سرشت واقعی تروماهای بیرونی که متحمل شدهاند تصمیم بگیرند.
| این مقاله با عنوان «External Injury and the Internal World» در کتاب Understanding Trauma: A Psychoanalytical Approach منتشر شده و از طریق ترجمهٔ ماشینی و مقابله و ویرایش مهدی میناخانی در تاریخ ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ در بخش آموزش روانکاوی وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
- 1.دربارهٔ تروما
- 2.اندیشیدن دربارهٔ تروما
- 3.آسیب بیرونی و دنیای درونی
- 4.تروما، اُبژه خوب و امر نمادین: یکپارچگیِ تئوریک
- 5.کنش معوق: دیدگاه فرویدی در باب واکنشهای معوق تروما
- 6.تروما و رابطهی اُبژهای | مایکل بالینت
- 7.لازم نیست آدمی ضرورتاً یک خانه باشد تا تسخیر شود.
- 8.وضعیتهای تروماتیک در بیماران نارسیسیستیک | هاینتس کوهوت
- 9.درمان روانکاوانهی تروما و شخصیت آنالیست | سلمان اختر
- 10.تروما (Trauma) چیست؟
- 11.مفهوم تروما در روانکاوی لکانی (با نگاهی به سریال وستورلد)