skip to Main Content
یادداشت‌هایی در باب برخی مکانیسم‌های اسکیزوئید

یادداشت‌هایی در باب برخی مکانیسم‌های اسکیزوئید

یادداشت‌هایی در باب برخی مکانیسم‌های اسکیزوئید

یادداشت‌هایی در باب برخی مکانیسم‌های اسکیزوئید

عنوان اصلی: Notes on Some Schizoid Mechanisms
نویسنده: ملانی کلاین
انتشار در: International Journal of Psycho-Analysis
تاریخ انتشار: ۱۹۴۶
تعداد کلمات: ۷۹۰۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۶۵ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

تمام این مقاله به صورت رایگان در همین صفحه قابل مشاهده و مطالعه است. اما با دانلود فایل این مقاله، شما به پی‌دی‌اف این مقاله دسترسی خواهید داشت و می‌توانید آن را برای خودتان چاپ کنید یا در آرشیوتان نگه دارید، همینطور به ما نیز کمک می‌کنید تا فعالیت‌هایمان زنده بمانند.

یادداشت‌هایی در باب برخی مکانیسم‌های اسکیزوئید

ملاحظات مقدماتی

امشب قصد دارم به یک موضوع گسترده و نسبتاً غامض اشاره کنم، و مقاله‌ی حاضر[۱] ناگزیر نوعی یادداشت مقدماتی است. سال‌ها بود که بسیار به این موضوع فکر می‌کردم، حتی پیش از آن‌که دیدگاه‌های خود را در مورد فرایند افسردگی در کودکی تبیین کنم. اما در خلال طرح مفهوم وضعیت افسرده‌وار کودکی، مسائل مقدم بر آن مجدداً توجه مرا به خود جلب کرد. اکنون می‌خواهم برخی از فرضیه‌هایی را که با توجه به اضطراب‌ها و مکانیسم‌های اولیه به آن‌ها رسیده‌ام بیان کنم.

فرضیه‌هایی که مطرح می‌کنم، ]فرضیاتی[ که به مراحل بسیار ابتدایی رشد مربوط می‌شوند، حاصل نتیجه‌گیری از داده‌هایی هستند که در روان‌کاوی بزرگسالان و کودکان به‌دست می‌آیند، و به‌نظر می‌رسد برخی از این فرضیات با مشاهداتی که در آثار روان‌پزشکی شناخته‌شده هستند هم‌خوانی دارند. برای استمرار مباحث من، نیاز به جمع‌آوری داده‌های موردی مفصل است که برای آن هیچ‌جایی در چارچوب این مقاله وجود ندارد، و امیدوارم که مشارکت بیشتری برای پرکردن این خلأ فراهم شود.

در ابتدا بهتر است که به‌اختصار نتایج مربوط به ابتدایی‌ترین مراحل رشد را که پیش‌تر مطرح کرده‌ام جمع‌بندی کنم (خاصه بنگرید به کلاین، ۱۹۳۲ و ۱۹۳۵).

در ابتدای ]دوران[ کودکی، اضطراب‌هایی که مشخصه‌ی روان‌پریشی هستند به‌وجود می‌آیند و ایگو را به‌سمت گسترش مکانیسم‌های دفاعی خاص می‌رانند. در این دوره، نقاط تثبیت برای تمامی اختلالات روان‌پریشی یافت می‌شود. این فرضیه برخی افراد را متقاعد کرد که من همه‌ی کودکان را روان‌پریش می‌دانستم؛ اما پیش از این در موقعیت‌های دیگر به‌قدر کفایت درباره‌ی این سوء تعبیر بحث کرده‌ام. اضطراب‌های روان‌پریشانه، مکانیسم‌ها و دفاع ایگوی کودکیْ تأثیری عمیق بر رشد در تمامی وجوه آن، از جمله رشد ایگو، سوپرایگو و روابط اُبژه‌ای[۲] دارد.

من به‌دفعات دیدگاه خود را ]در خصوص این[ که روابط اُبژه‌ای از آغاز زندگی وجود دارد بیان کرده‌ام، اولین اُبژه پستان مادر است که به پستان خوب (‏ارضاکننده) ‏و بد (‏ناامیدکننده) ‏تقسیم می‌شود؛ این دوپاره‌سازی به جدایی بین عشق و نفرت می‌انجامد. پیش‌تر اشاره کرده‌ام که رابطه با نخستین اُبژه متضمن درون‌فکنی[۳] و برون‌فکنی[۴] آن است، و بنابراین روابط اُبژه‌ای از ابتدا با تعاملی بین درون‌فکنی و برون‌فکنی، بین اُبژه‌ها و موقعیت‌های درونی و بیرونی شکل می‌گیرد. این فرایندها در شکل‌گیری ایگو و سوپرایگو دخیل هستند و زمینه‌ی شروع عقده‌ی ادیپ[۵] را در نیمه‌ی دوم سال اول آماده می‌کنند.

از ابتدا، تکانه‌ی ویران‌گر علیه اُبژه تحریک و برای نخستین‌بار در حملات دهانی-سادیستی خیالی به پستان مادر ابراز می‌شود، و طولی نمی‌کشد که حمله‌ها به بدن او با تمامی شیوه‌های سادیستی گسترش می‌یابد. ترس‌های گزند که ناشی از تکانه‌های سادیستی۔دهانی کودک است تا محتویات خوب را از بدن مادر بگیرد، و تکانه‌های سادیستی۔مقعدی برای عرضه‌ی مدفوع خود به او (‏از جمله خواست ورود به بدن مادر برای کنترل او از درون)‏، برای پیشرفت پارانویا و اسکیزوفرنی بسیار مهم هستند.

من دفاع‌های نوعی مختلفِ ایگوی اولیه را برشمردم، عمدتاً مکانیسم‌های دوپاره‌سازی اُبژه و تکانه‌ها، آرمانی‌سازی، انکار واقعیت درونی و بیرونی و سرکوب احساسات. همچنین به ترس‌های گزند مختلف اشاره کردم، که شامل ترس از مسموم‌شدن و بلعیده‌شدن است. بیشتر این پدیده‌ها‌ -‌که در چند ماه نخست زندگی شایع هستند- در وضعیت بیمارگونه‌ی بعدی اسکیزوفرنی دیده می‌شوند.

این دوره‌ی اولیه همان دوره‌ای است که آن را «مرحله‌ی گزند» خواندم، یا به بیان دقیق‌تر دوره‌ای است که بعدها آن را «وضعیت پارانویایی» نامیدم. بر این اساس تصور می‌کردم که پیش از وضعیت افسرده‌وار یک وضعیت پارانویایی وجود دارد. اگر ترس‌های گزند بسیار قوی باشند، و به این دلیل و همچنین سایر دلایل، کودک نتواند وضعیت پارانویایی را رفع کند، پس حل وضعیت افسرده‌وار نیز به‌نوبه‌ی خود مختل می‌شود. این شکست می‌تواند منجر به زورافزایی واپس‌رونده‌ی ترس‌های گزند و تقویت نقاط تثبیت در روان‌پریشی‌های شدید (‏یعنی دسته‌ی اسکیزوفرنی‌ها) شود. وانگهی، پیامد این مشکلات شدید که در خلال دوره‌ی افسردگی به‌وجود می‌آیند چه‌بسا بعدها در زندگی ]به‌صورت[ اختلالات مانیک-افسردگی باشد. همچنین به این نتیجه رسیدم که در اختلالات رشدی که کمتر شدید هستند، همین عوامل به‌شدت بر انتخاب روان‌نژندی تأثیر می‌گذارند.

در حالی که فکر می‌کردم پیامد وضعیت افسرده‌وار بسته به رفع آن در مرحله‌ی پیشین است، با این وصف به وضعیت افسرده‌وار، نقشی محوری در رشد اولیه‌ی کودک نسبت دادم. چرا که با درون‌فکنی اُبژه به‌صورت کامل، رابطه با اُبژه اساساً تغییر می‌کند. سنتز جنبه‌های محبوب و منفور اُبژه‌ی کامل موجب احساس سوگواری و گناه می‌شود که حاکی از پیشرفت‌های حیاتی در زندگی عاطفی و عقلانی کودک است. همچنین، این بزنگاهی تعیین‌کننده برای انتخاب روان‌نژندی یا روان‌پریشی است. هنوز به تمامی این نتیجه‌گیری‌ها پایبند هستم.

یادداشت‌هایی پیرامون مقالات اخیر فیربرن[۶]

فیربرن در تعدادی از مقالات اخیر ]خود[ (۱۹۴۱، ۱۹۴۴، ۱۹۴۶) به موضوع بحث امشب توجه زیادی کرده است. از این رو احساس می‌کنم که لازم است برخی نکات اساسی اتفاق و اختلاف نظر بین ما روشن شود. ظاهراً بعضی از نتیجه‌گیری‌هایی که در این مقاله ارائه می‌کنم با نتیجه‌گیری‌های فیربرن هم‌سو است، اما باقی موارد اساساً متفاوت هستند. رویکرد فیربرن تا حد زیادی از زاویه‌ی رشد ایگو در رابطه با اُبژه‌هاست، در حالی که رویکرد من غالباً از زاویه‌ی اضطراب‌ها و ناملایمات آن‌ها بوده است. او نخستین مرحله را «موقعیت اسکیزوئید» می‌نامد و آن را شکل‌دهنده‌ی بخشی از رشد نرمال و اساس اسکیزوئید بزرگسالی و بیماری‌های اسکیزوفرنیایی می‌داند. من با این بحث موافق هستم و توصیف او از پدیده‌های اسکیزوئید رشد را مهم و روشنگر، و برای فهم ما از رفتار اسکیزوئید و اسکیزوفرنی بسیار ارزشمند می‌دانم. همچنین دیدگاه فیربرن را که دسته‌ی اختلالات اسکیزوئید یا اسکیزوفرنی بسیار گسترده‌تر از آن است که اذعان شده است، صحیح و مهم تلقی می‌کنم؛ و تأکید خاص او بر ارتباط ذاتی هیستری و اسکیزوفرنی شایسته‌ی بیشترین توجه است. اصطلاح «موقعیت اسکیزوئید» او در صورتی که هم ترس گزند و هم مکانیسم‌های اسکیزوئید را دربرگیرد مناسب به‌نظر می‌رسد.

پیش از هر چیز به بنیادی‌ترین موضوعات ]محل اختلاف[ اشاره می‌کنم‌.‌ من با تجدیدنظر او در نظریه‌ی غرایز و ساختار ذهنی موافق نیستم. همچنین با دیدگاه او که در وهله‌ی اول تنها اُبژه‌ی بد درونی می‌شود مخالفم، ‌دیدگاهی که به نظر من به تفاوت‌های مهم بین ما در خصوص رشد روابط اُبژه‌ای و همچنین رشد ایگو کمک می‌کند. چرا که معتقدم پستان خوب درون‌فکنی‌شده بخش حیاتی ایگو را تشکیل می‌دهد، از ابتدا تأثیری اساسی بر فرایند رشد ایگو اعمال می‌کند و هم بر ساختار ایگو و هم بر روابط اُبژه‌ای اثرگذار است. با این دیدگاه فیربرن هم مخالفم که «مشکل بزرگ فرد اسکیزوئید این است که چگونه عشق بورزد بدون این‌که آن را با عشق ]خود[ نابود کند، حال آن‌که مشکل بزرگ فرد افسرده این است که چگونه عشق بورزد بدون این‌که آن را با نفرت ]خود[ نابود کند» (مقایسه کنید با فیربرن، ۱۹۴۱، ۲۷۱). این نتیجه‌گیری نه‌تنها با رد مفهوم غرایز اولیه از سوی او، بلکه با این موضعش که نقش پرخاشگری و نفرت از آغاز زندگی ناچیز است نیز هم‌خوان نیست. به‌سبب این رویکرد، او به اهمیت اضطراب و تعارض اولیه و اثرات پویای آن‌ها بر رشد وزن کافی نمی‌دهد.

برخی مسائل ایگوی اولیه

در بحثی که در ادامه می‌آید یکی از وجوه رشد ایگو را انتخاب می‌کنم و عامدانه تلاش نمی‌کنم که آن را با مسائل رشد ایگو در کل پیوند دهم. و در اینجا اصلاً نمی‌توانم به رابطه‌ی ایگو با اید و سوپرایگو اشاره کنم.

ما تا اینجا اطلاع کمی پیرامون ساختار ایگوی اولیه داریم. برخی نظرات اخیر در این مورد مرا متقاعد نکرده‌اند: به‌طور خاص مفهوم هسته‌های اصلی ایگو از گلاور[۷] و نظریه‌ی یک ایگوی اصلی و دو ایگوی فرعی از فیربرن را در نظر دارم. به نظر من تأکید وینیکات[۸] بر عدم‌یکپارچگی ایگوی اولیه سودمندتر است (مقایسه کنید با وینیکات، ۱۹۴۵).[۹] همچنین نشان می‌دهم که ایگوی اولیه فاقد انسجام است و این‌که تمایل به یکپارچگی با تمایل به فروپاشی، تمایل به تکه‌تکه‌شدن جایگزین می‌شود. معتقدم این تغییرات، ویژگی چند ماه اول زندگی هستند.

به‌نظرم دلیل موجهی برای این فرض داریم که بعضی از کارکردهایی که از ایگوی بعدی می‌شناسیم در ابتدا وجود دارند. در میان این کارکردها، کارکردهای مقابله با اضطراب مهم است. معتقدم که اضطراب ناشی از تأثیر غریزه‌ی مرگ[۱۰] در ارگانیسم است، احساس ترس از نابودی (‏مرگ) است و شکل ترس گزند را به خود می‌گیرد. به‌نظر می‌رسد که ترس از تکانه‌ی ویران‌گر هم‌زمان آن‌من را به یک اُبژه می‌چسباند؛ یا به بیان دقیق‌تر تجربه‌ی ترس از اُبژه‌ای مقاومت‌ناپذیر و غیرقابل‌کنترل است. از دیگر منابع مهم اضطراب اولیه، ترومای تولد (‏اضطراب جدایی)[۱۱] و ناکامی از نیازهای جسمانی است؛ و از همان ابتدا این احساس به‌وجود می‌آید که علت این تجربه‌ها نیز اُبژه‌های بد هستند. حتی اگر تصور شود که این اُبژه‌ها بیرونی هستند، با درون‌فکنی به گزندهایی درونی بدل می‌شوند و به این طریق ترس از تکانه‌ی ویران‌گر را از درون تقویت می‌کنند.

نیاز حیاتی برای مقابله با اضطراب، ایگوی اولیه را مجبور می‌کند تا برخی مکانیسم‌ها و دفاع‌های اولیه را گسترش دهد. تکانه‌ی ویران‌گر تا حدی به بیرون پرتاب می‌شود (‏انحراف غریزه‌ی مرگ)‏ و هم‌زمان آن‌من را به اُبژه‌ی بیرونی اولیه، پستان مادر، می‌چسباند. همان‌طور که فروید نشان داده است، بخش باقیمانده‌ی تکانه‌ی ویران‌گر تا حدی محدود به لیبیدوی درون ارگانیسم است. اما، هیچ یک از این فرایندها هدف خود را کاملاً محقق نمی‌کنند و از این رو اضطراب ویران‌گرشدن از درون فعال باقی می‌ماند. به نظر من در مطابقت با فقدان همبستگی است که ایگو تحت فشار این تهدید تمایل به تکه‌تکه‌شدن دارد. این تکه‌تکه‌شدن ظاهراً علت اصلی وضعیت‌های فروپاشی در بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی است.

این سوال پیش می‌آید که بعضی از فرایندهای دوپاره‌سازی فعال در ایگو نمی‌توانند در مراحل بسیار ابتدایی هم آغاز شوند. همان‌طور که می‌دانیم، ایگوی اولیه اُبژه و رابطه با آن را به‌شیوه‌ای فعال از هم جدا می‌کند و این می‌تواند علامت دوپاره‌سازی فعال خودِ ایگو باشد. در هر صورت، نتیجه‌ی دوپاره‌سازی، پراکنش تکانه‌ی ویران‌گری است که به‌مثابه منبع خطر احساس می‌شود. منظورم این است که این اضطراب اولیه‌ی نابودی توسط یک نیروی ویران‌گر از درون، در کنار واکنش ویژه‌ی ایگو به تکه‌تکه‌شدن یا دوپاره‌سازی خودِ ایگو، می‌تواند در تمامی فرایندهای اسکیزوفرنیایی به‌غایت مهم باشد.

فرایندهای دوپاره‌سازی در رابطه با اُبژه

تکانه‌ی ویران‌گر که به بیرون پرتاب می‌شود در ابتدا به‌مثابه پرخاشگری دهانی تجربه می‌شود. معتقدم که تکانه‌های دهانی-سادیستی نسبت به پستان مادر از ابتدای زندگی فعال هستند، گرچه با شروع دندان‌درآوردن، تکانه‌های آدم‌خوارانه[۱۲] با تمام توان افزایش می‌یابند‌؛ ‌عاملی که آبراهام[۱۳] بر آن تأکید دارد.

در حالات ناکامی و اضطراب، تمایلات دهانی-سادیستی و آدم‌خوارانه تقویت می‌شوند، و سپس نوزاد احساس می‌کند که نوک پستان و پستان را تکه‌تکه فروداده است. بنابراین علاوه بر جدایی بین پستان خوب و پستان بد در تخیل کودک، احساس می‌شود که پستان ناامیدکننده‌ -‌که در تخیلات دهانی-سادیستی مورد حمله قرار می‌گیرد- ‌تکه‌تکه است؛ در حالی که احساس می‌شود پستان ارضاکننده، که تحت تسلط لیبیدوی مکنده فروبرده می‌شود، کامل است. این نخستین اُبژه‌ی خوب درونی، نقش یک هسته‌ی اصلی را در ایگو ایفا می‌کند. این اُبژه فرایندهای دوپاره‌سازی و پراکنش را بی‌اثر می‌کند، موجب انسجام و یکپارچگی می‌شود، و در تقویت ایگو مؤثر است.[۱۴]

اما چه‌بسا احساس کودک از داشتن پستان خوب و کامل با ناکامی و اضطراب متزلزل شود. در نتیجه، حفظ جدایی بین پستان خوب و بد می‌تواند دشوار باشد و ممکن است کودک احساس کند که پستان خوب هم تکه‌تکه است.

معتقدم که ایگو قادر به دوپاره‌سازی اُبژه -درونی و بیرونی‌- بدون یک دوپاره‌سازی که به همان نسبت در ایگو رخ دهد نیست. بنابراین تخیلات و احساسات در مورد وضعیت اُبژه‌ی درونی، ساختار ایگو را به‌شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد. هر چه بیشتر سادیسم در فرایند ادغام اُبژه غالب شود، و هرچه بیشتر احساس شود که اُبژه تکه‌تکه است، ایگو بیشتر در معرض خطر دوپاره‌سازی در رابطه با تکه‌های اُبژه‌ی درونی‌شده قرار می‌گیرد.

البته فرایندهایی که شرح داده‌ام مبتنی بر زندگی خیالی کودک است؛ و اضطراب‌هایی که مکانیسم دوپاره‌سازی را برمی‌انگیزند نیز از ماهیتی خیالی برخوردارند. در خیال است که کودک اُبژه و خودش را از هم جدا می‌کند، اما اثر این خیالْ اثری بسیار واقعی است، چرا که به احساسات و روابطی (‏و بعدها به فرایندهای فکری‌ای) منجر می‌شود که در واقع از یکدیگر جدا می‌افتند.[۱۵]

دوپاره‌سازی در ارتباط با درون‌فکنی و برون‌فکنی

تا اینجا به‌طور خاص به مکانیسم دوپاره‌سازی به‌عنوان یکی از ابتدایی‌ترین مکانیسم‌ها و دفاع‌های ایگو در برابر اضطراب پرداختم. درون‌فکنی و برون‌فکنی از ابتدای زندگی هم در خدمت این هدف اصلیِ خود به‌کار می‌روند. همان‌طور که از فروید آموخته‌ایم، برون‌فکنی از انحراف غریزه‌ی مرگ به بیرون سرچشمه می‌گیرد و از نظر من با از بین بردن خطر و بدی، به ایگو در غلبه بر اضطراب کمک می‌کند. درون‌فکنی اُبژه‌ی خوب نیز توسط ایگو به‌مثابه دفاعی در برابر اضطراب به‌کار می‌رود.

برخی مکانیسم‌های دیگر در پیوندی نزدیک با برون‌فکنی و درون‌فکنی هستند. در اینجا به‌طور خاص به ارتباط بین دوپاره‌سازی، آرمان‌گرایی و انکار می‌پردازم. در خصوص دوپاره‌سازی اُبژه، باید به‌خاطر داشته باشیم که در حالات کام‌روایی، احساسات دلبستگی متوجه پستان ارضاکننده می‌شود، در حالی که در حالات ناکامی، نفرت و اضطراب گزند خود را به پستان ناامیدکننده می‌چسبانند. این رابطه‌ی دوگانه، که دال بر جدایی بین عشق و نفرت در ارتباط با اُبژه است، تنها می‌تواند با دوپاره‌سازی پستان به وجوه خوب و بد آن حفظ شود.

با دوپاره‌سازی اُبژه، آرمانی‌انگاری[۱۶] اجتناب‌ناپذیر است، چرا که جنبه‌های خوب پستان به‌مثابه عاملی حفاظتی در برابر ترس از پستان گزند بزرگ می‌شود. بنابراین آرمانی‌انگاری نتیجه‌ی طبیعی ترس گزند است، اما از قدرت امیال غریزی هم ناشی می‌شود که قصد کام‌روایی نامحدود را دارند و در نتیجه تصویر {ذهنی} پستانی تمامی‌ناپذیر و همواره پر و پیمان‌ ـ‌پستانی آرمانی‌ـ ‌را می‌سازند.

نمونه‌ای خوب از چنین تقسیمی، کام‌رواییِ توهمیِ کودکانه است. فرایندهای اصلی‌ای که در آرمانی‌انگاری نقش دارند در کام‌رواییِ توهمی، یعنی دوپاره‌سازی اُبژه و انکارِ هم ناکامی و هم گزند، قابل‌اجرا هستند. اُبژه‌ی ناامیدکننده و گزند به‌طور گسترده‌ای جدا از اُبژه‌ی آرمانی‌شده نگه داشته می‌شوند. اما، اُبژه‌ی بد نه‌تنها جدا از اُبژه‌ی خوب نگه داشته می‌شود بلکه درست وجود آن انکار می‌شود همان‌طور که کل وضعیت ناکامی و احساسات بد (‏درد) هم، که ناکامی موجب آن می‌شود، انکار می‌شود. این امر مبتنی بر انکار واقعیت روانی است. انکار واقعیت روانی تنها از طریق احساس همه‌توانی ممکن می‌شود‌ـ‌که مشخصه‌ی ذهن کودکانه است. انکار همه‌توانِ وجود اُبژه‌ی بد و وضعیت دردناک در ناخودآگاه برابر با نابودی به‌وسیله‌ی تکانه‌ی ویران‌گر است. اما، این نه‌تنها وضعیت و اُبژه است که انکار و نابود می‌شود‌، بلکه رابطه‌ای اُبژه‌ای است که به این سرنوشت تن می‌دهد؛ و بنابراین بخشی از ایگو هم، که احساسات نسبت به اُبژه از آن نشئت می‌گیرد، انکار و نابود می‌شود.

بنابراین در کام‌روایی کودکانه دو فرایند به‌هم‌پیوسته رخ می‌دهد: فرایند همه‌توانی که از اُبژه و وضعیت آرمانی در ذهن مجسم می‌شود، و فرایند نابودیِ به یک اندازه همه‌توانِ اُبژه‌ی گزند و وضعیت دردناک. این فرایندها مبتنی بر دوپاره‌سازی اُبژه و ایگو هستند.

در حاشیه اشاره کردم که در این مرحله‌ی آغازینْ دوپاره‌سازی، انکار و همه‌توانی نقشی مشابه نقش سرکوب در مراحل بعدی رشد ایگو ایفا می‌کنند. با توجه به اهمیت فرایندهای انکار و همه‌توانی در مرحله‌ای که با ترس گزند و مکانیسم‌های اسکیزوئید مشخص می‌شود، چه‌بسا هذیان‌های اسکیزوفرنی، هم خودبزرگ‌بینی و هم گزند را به‌خاطر آوریم.

در پرداختن به ترس گزند تا اینجا بر عنصر دهانی انگشت گذاشتم. اما، در حالی که لیبیدوی دهانی هنوز هم نقش اول را دارد، تکانه‌های لیبیدویی و پرخاشگر و تخیلات از سایر منابع نیز مهم هستند و موجب تلاقی تمایلات لیبیدویی و پرخاشگر دهانی، میزراهی و مقعدی می‌شوند. حملات به پستان مادر نیز به حملات نوعی مشابهی به بدن او گسترش پیدا می‌کند، که به‌عبارتی همچون ادامه‌ی پستان احساس می‌شود، حتی پیش از این‌که مادر به‌عنوان فردی کامل درک شود. حملات خیال‌پردازی‌شده به مادر دو رویه‌ی اصلی را دنبال می‌کنند: یکی تکانه‌ی عمدتاً دهانی برای مکیدن، گاز گرفتن، کندن و گرفتن محتویات خوب بدن مادر است. (‏در مورد رفتار این تکانه‌ها در گسترش روابط اُبژه‌ای در ارتباط با درون‌فکنی بحث خواهم کرد)‏. دیگر رویه‌ی حمله ناشی از تکانه‌های مقعدی و میزراهی و دال بر دفع مواد (مدفوع‌های) خطرناک به بیرون از خود و به مادر است. به‌همراه این مدفوع‌های مضر، که با نفرت دفع می‌شوند، بخش‌های دونیم‌شده‌ی ایگو به مادر هم پرتاب می‌شوند یا، به بیان من، در مادر پرتاب می‌شوند.[۱۷] این مدفوع‌ها و اجزای بدِ خود نه‌تنها برای صدمه‌زدن به اُبژه است، بلکه برای کنترل آن و تصرف آن است. تا آنجا که مادر اجزای بد «خود» را در بر گیرد، احساس نمی‌شود که فردی دیگر است بلکه تصور می‌شود که «خودِ» بد است.

بیشتر نفرت علیه اجزای خود اکنون متوجه مادر است. این امر منجر به نوعی خاص از همانندسازی می‌شود که پیش‌نمون یک رابطه‌ی اُبژه‌ای پرخاشگرانه را ایجاد می‌کند. همچنین، از آنجا که برون‌فکنی از تکانه‌ی کودک برای کنترل یا آسیب‌‌رساندن به مادر نشئت می‌گیرد،[۱۸] او احساس می‌کند که مادر عامل گزند است. در اختلالات روان‌پریشانه این همانندسازیِ یک اُبژه با بخش‌های منفور «خود»، در شدت نفرتی که متوجه افراد دیگر می‌شود دست دارد. تا جایی که به ایگو مربوط می‌شود، دوپاره‌سازی بیش از حدِ بخش‌هایی از آن‌من و بیرون‌راندن آن‌ها به دنیای بیرونی به‌طور قابل‌توجهی آن را تضعیف می‌کند. چرا که مؤلفه‌ی پرخاشگر احساسات و شخصیت در ذهن مبتنی بر قدرت، استعداد، توان، دانش و بسیاری از ویژگی‌های مطلوب دیگر است.

اما، این نه‌تنها بخش‌های بد «خود»، بلکه بخش‌های خوب خود نیز هستند که به بیرون رانده و پرتاب می‌شوند. پس مدفوع‌ها اهمیت هدایا را دارند؛ و بخش‌هایی از ایگو که، همراه با مدفوع‌ها، دفع می‌شوند و در شخصی دیگر پرتاب می‌شوند نشان‌دهنده‌ی خوبی، یعنی بخش‌های محبت‌آمیز خود، است. همانندسازی مبتنی بر این نوع از برون‌فکنی دوباره به‌شدت بر روابط اُبژه‌ای اثرگذار است. برون‌فکنی احساسات خوب و بخش‌های خوب «خود» در مادر، برای توانایی کودک در گسترش روابط اُبژه‌ای خوب و یکپارچگی ایگوی او ضروری است. اما، اگر این فرایند برون‌فکنی به‌طور افراطی انجام شود، احساس می‌شود که بخش‌های خوب شخصیت برای خود از بین می‌رود، و مادرْ ایده‌آل ایگو می‌شود؛ این فرایند همچنین به تضعیف و تحلیل ایگو می‌انجامد. چنین فرایندهایی خیلی زود به افراد دیگر گسترش پیدا می‌کند،[۱۹] و نتیجه‌ی آن می‌تواند وابستگی شدید به این نمایندگان بیرونی ایگو باشد. پیامد دیگر، ترس از این است که توانایی عشق‌ورزیدن از بین رفته باشد زیرا احساس می‌شود که اُبژه عمدتاً به‌مثابه نماینده خود دوست داشته می‌شود.

از این رو فرایند دونیمه‌کردن بخش‌های خود و برون‌فکنی آن‌ها به اُبژه‌ها برای رشد به‌هنجار و همچنین برای روابط اُبژه‌ای نابه‌هنجار از اهمیت حیاتی برخوردار است.

تأثیر درون‌فکنی بر روابط اُبژه‌ای هم مهم است. درون‌فکنی اُبژه‌ی خوب، اول از همه پستان مادرْ پیش‌شرط رشد به‌هنجار است. پیش از این توضیح داده‌ام که چگونه پستان خوب و درونی، نقطه‌ای کانونی در ایگو ایجاد می‌کند و موجب یکپارچگی ایگو می‌شود. یکی از ویژگی‌های شاخص نخستین رابطه با اُبژه‌ -درونی و بیرونی‌-‌ گرایش به آرمانی‌انگاری آن است. در حالت ناکامی یا اضطراب فزاینده، کودک به فرار به‌سمت اُبژه‌ی آرمانی درونی به‌مثابه شیوه‌ای برای گریز از گزندها سوق پیدا می‌کند. از این مکانیسم چه‌بسا آشفتگی‌های جدی مختلفی حاصل شود: وقتی ترس گزند بیش از حد شدید است، فرار به‌سمت اُبژه‌ی آرمانی زیاده از حد می‌شود، و این امر به‌شدت مانع رشد ایگو می‌شود و روابط اُبژه‌ای را آشفته می‌کند. در نتیجه، چه‌بسا تصور شود که ایگو کاملاً وابسته و تابعی از اُبژه‌ی درونی‌ -صرفاً پوسته‌ای برای آن‌- ‌است. در کنار اُبژه‌ی آرمانی درون‌انطباقی‌نشده، باز هم احساسی وجود دارد که ایگو هیچ حیات و هیچ ارزشی خاص خود ندارد.[۲۰] به‌نظر من حالت فرار به سمت اُبژه‌ی آرمانی درون‌انطباقی‌نشده فرایند دوپاره‌سازی بیشتر در ایگو است. چرا که بخش‌هایی از ایگو تلاش می‌کنند که با اُبژه‌ی آرمانی یکی شوند، در حالی که بخش‌های دیگر می‌کوشند که با گزندهای درونی مقابله کنند.

شیوه‌های مختلف دوپاره‌سازی ایگو و اُبژه‌های درونی به این احساس منجر می‌شود که ایگو تکه‌تکه است. این احساس برابر با حالت فروپاشی است. در رشد به‌هنجار، حالات فروپاشی‌ای که کودک تجربه می‌کند موقتی هستند. در میان عوامل دیگر، کام‌روایی با اُبژه‌ی خوب بیرونی[۲۱] کراراً به غلبه بر این حالات اسکیزوئید کمک می‌کند. ظرفیت کودک برای غلبه بر حالات اسکیزوئید موقت با انعطاف‌پذیری و ترمیم‌پذیری قوی ذهن کودک مطابقت می‌کند. اگر حالات دوپاره‌سازی و در نتیجه فروپاشی، که ایگو قادر به غلبه بر آن‌ها نیست، بیش از حد تکرار شوند و برای مدت طولانی ادامه پیدا کنند، در این صورت به‌نظر من آن‌ها باید به‌عنوان نشانه‌ای از بیماری اسکیزوفرنی در کودک قلمداد شوند، و برخی از علائم چنین بیماری‌ای ممکن است پیش‌تر در چند ماه اول زندگی دیده شود. به‌نظر می‌رسد حالات شخصیت‌پَریشی[۲۲] و گسست اسکیزوفرنیایی[۲۳] در بیماران بزرگسال {نوعی} واپس‌روی[۲۴] برای این حالات فروپاشی کودکانه باشند.

براساس تجربه‌ی من، ترس‌های افراطی از گزند و مکانیسم‌های اسکیزوئید در اوایل دوران کودکی چه‌بسا اثری زیان‌بخش بر رشد فکری در مراحل ابتدایی آن داشته باشد. پس باید انواع معین نارسایی ذهنی را متعلق به دسته‌ی اسکیزوفرنی‌ها دانست. بنابراین باید نارسایی ذهنی کودکان را در هر سنی به‌لحاظ بیماری اسکیزوفرنی در اوایل کودکی بررسی کرد.

تا کنون برخی اثرات درون‌فکنی و برون‌فکنی بیش از حد را بر روابط اُبژه‌ی توصیف کرده‌ام. در اینجا تلاش کردم به‌تفصیل عوامل مختلف را که در برخی موارد موجب غلبه‌ی فرایندهای درون‌فکنانه می‌شود و در موارد دیگر در غلبه‌ی فرایندها برون‌فکنانه مؤثر هستند بررسی کنم. در خصوص رشد به‌هنجار، می‌توان گفت که دوره‌ی رشد ایگو و روابط اُبژه‌ای بسته به اندازه‌ای است که می‌توان تعادل مناسب بین درون‌فکنی و برون‌فکنی را در مراحل اولیه‌ی رشد به‌دست آورد. این امر به‌نوبه‌ی خود با یکپارچگی ایگو و درون‌انطباق اُبژه‌های درونی ارتباط دارد. حتی اگر این تعادل دچار آشفتگی شود و یک کدام از این فرایندها بیش از حد باشد، تعاملی بین درون‌فکنی و برون‌فکنی وجود دارد. برای مثال، برون‌فکنی یک دنیای درونیِ غالباً خصمانه که ترس‌های گزند بر آن غالب است منجر به درون‌فکنیِ‌ -پس‌گرفتن‌- ‌یک دنیای بیرونی خصمانه می‌شود. متقابلاً، درون‌فکنی یک دنیای بیرونی تحریف‌شده و خصمانه، درون‌فکنی یک دنیای درونی خصمانه را تقویت می‌کند.

همان‌طور که دیدیم، جنبه‌ی دیگر فرایندهای برون‌فکنانه حاکی از ورود مؤثر به اُبژه و کنترل اُبژه توسط بخش‌هایی از خود است. در نتیجه، درون‌فکنی می‌تواند به‌عنوان یک ورود مؤثر از بیرون به درون، در تلافی[۲۵] درون‌فکنی شدید هم احساس شود. این امر چه‌بسا منجر به ترسی شود که نه‌تنها جسم بلکه ذهن را هم به‌شیوه‌ای خصمانه در کنترل افراد دیگر قرار دهد. در نتیجه ممکن است آشفتگی‌ای شدید در درون‌فکنی اُبژه‌های خوب وجود داشته باشد‌ -‌آشفتگی‌ای که مانع از تمامی عملکردهای ایگو و همچنین رشد جنسی می‌شود، و چه‌بسا به عقب‌نشینی بیش از حد به دنیای درونی بیانجامد. اما، این عقب‌نشینی نه‌تنها با ترس از درون‌فکنی یک دنیای بیرونی خطرناک بلکه با ترس از گزندهای درونی و فرار متعاقب {آن} به‌سمت اُبژه‌ی درونی آرمانی به‌وجود می‌آید.

من به تضعیف و تحلیل‌رفتگی ایگو که ناشی از دوپاره‌سازی بیش از حد و شناسایی برون‌فکنانه است اشاره کرده‌ام. اما، این ایگو تضعیف‌شده قادر به درون‌انطباقیِ اُبژه‌های درونی خود هم نیست، و این مسئله به این احساس می‌انجامد که آن‌ها بر ایگو غلبه دارند. وانگهی، چنین ایگو تضعیف‌شده‌ای احساس می‌کند که نمی‌تواند بخش‌هایی را که به دنیای بیرونی پرتاب کرده است را به آن‌من بازگرداند. این آشفتگی‌های مختلف در برخورد بین برون‌فکنی و درون‌فکنی، که حاکی از دوپاره‌سازی بیش از حد ایگو است، تأثیری زیان‌بخش بر رابطه با دنیای درونی و بیرونی دارند و به‌نظر می‌رسد ریشه‌ی برخی از انواع اسکیزوفرنی باشد.

روابط اُبژه‌ای اسکیزوئید

اکنون برای جمع‌بندی به برخی روابط اُبژه‌ای آشفته می‌پردازیم که در شخصیت‌های اسکیزوئید دیده می‌شود: دوپاره‌سازی شدید خود و برون‌فکنی افراطی از این تأثیرگذاری برخوردار است که شخص نسبت به کسی که این فرایند متوجه او است احساس گزند را دارد. از آنجایی که بخش ویران‌گر و منفور خود که دونیمه‌شده و برون‌فکنده‌شده است به‌عنوان خطری برای اُبژه‌ی مورد علاقه احساس می‌شود و در نتیجه موجب احساس گناه می‌شود، این فرایند برون‌فکنی در برخی شیوه‌ها حاکی از انحراف احساس گناه از خود به شخص دیگر نیز است. اما، احساس گناه از بین نرفته است، و احساس می‌شود که گناه منحرف‌شده پاسخ‌گویی ناآگاهانه‌ی برای افرادی است که نمایندگان بخش پرخاشگر خود شده‌اند.

دیگر ویژگی نوعیِ روابط اُبژه‌ای اسکیزوئید، طبیعت خودشیفته‌ی آن‌ها است که از فرایندهای درون‌فکنانه و برون‌فکنانه‌ی اولیه‌ی ناشی می‌شود. چرا که، همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، وقتی ایده‌آل ایگو به‌سمت شخصی دیگر برون فکنده می‌شود، این اُبژه عمدتاً مورد علاقه و تحسین قرار می‌گیرد زیرا شامل بخش‌های خوب خود است. به‌طور مشابه، رابطه با سایر افراد بر اساس برون‌فکنیِ بخش‌های بد خود به‌سمت آن‌ها طبیعتی خودشیفته دارد زیرا در این مورد هم اُبژه به‌شدت نشان‌دهنده‌ی یک بخش از خود است. هر دو نوعِ این رابطه‌ی خودشیفته با یک اُبژه اغلب ویژگی‌های وسواس‌گونه‌ی شدید را نشان می‌دهند. همان‌طور که می‌دانیم، تکانه برای کنترل افراد دیگر یک عنصر ضروری در روان‌نژندی وسواس‌گونه است. نیاز به کنترل دیگران را می‌توان تا حدی با یک رانه‌ی منحرف‌شده برای کنترل بخش‌های خود توضیح داد. وقتی این بخش‌ها بیش از حد به‌سوی فرد دیگر برون فکنده شوند، تنها با کنترل طرف مقابل می‌توان آن‌ها را کنترل کرد. از این رو یکی از ریشه‌های مکانیسم‌های وسواس‌گونه را می‌توان در شناسایی ویژه‌ای یافت که ناشی از فرایندهای برون‌فکنانه‌ی کودک هستند. این ارتباط همچنین می‌تواند عنصر وسواس‌گونه را روشن‌تر کند که اغلب بخشی از تمایل به جبران‌گری محسوب می‌شود. چرا که این نه‌تنها اُبژه‌ای است که احساس گناه راجع به او تجربه می‌شود بلکه بخشی از خود است که سوژه برای ترمیم یا احیای {آن} رانده می‌شود.

تمامی این عوامل چه‌بسا منجر به پیوندی اجباری به اُبژه‌های مشخص یا‌ -‌پیامدی دیگر‌- ‌به دوری از افراد شود تا هم از ورود {تحمیلیِ} ویران‌گر به آن‌ها و هم از خطر انتقام از سوی آن‌ها جلوگیری کند. ترس از چنین خطراتی ممکن است خود را در نگرش‌های منفی مختلف به روابط اُبژه‌ای نشان دهد. برای مثال، یکی از بیمارانم به من می‌گفت افرادی که بیش از حد از او تأثیر می‌پذیرند به‌نظر می‌رسد بیش از حد شبیه او می‌شوند و او از دیدن این مقدار زیادِ خودش «خسته می‌شود».

دیگر مشخصه‌ی روابط اُبژه‌ای اسکیزوئید، ساختگی‌بودن بارز و فقدان خودانگیختگی[۲۶] است. در کنار این امر، آشفتگی شدیدِ احساس خود یا، به بیان من، {آشفتگی شدیدِ} رابطه با خود ادامه پیدا می‌کند. مضاف بر این‌که این رابطه مصنوعی به‌نظر می‌رسد. به‌عبارت دیگر، واقعیت روانی و رابطه با واقعیت بیرونی به یک اندازه آشفته هستند.

برون‌فکنی بخش‌های دونیمه‌شده‌ی خود به فرد دیگر اساساً بر روابط اُبژه‌ای، زندگی عاطفی و در کلْ شخصیت اثرگذار است. برای روشن‌کردن این بحث می‌خواهم به‌عنوان نمونه به یک پدیده‌ی کمابیش فراگیر بپردازم: احساس تنهایی و ترس از جدایی. می‌دانیم که یک منبع احساسات افسرده‌وار را که توأم با جدایی از افراد است می‌توان در ترس از ویران‌گری اُبژه با تکانه‌های پرخاشگرانه علیه آن دید. اما به‌بیان دقیق‌تر این فرایند دوپاره‌سازی و برون‌فکنی است که علت اصلی این ترس است. اگر عناصر پرخاشگرانه در رابطه با اُبژه غالب باشند و توسط ناکامیِ جدایی به‌شدت تحریک شوند، فرد احساس می‌کند که اجزای دونیمه‌شده از خود او، که به‌سوی اُبژه برون فکنده می‌شوند، این اُبژه را به‌شیوه‌ای پرخاشگرانه و ویران‌گر کنترل می‌کنند. در عین حال، احساس می‌شود که اُبژه‌ی درونی مانند اُبژه‌ی بیرونی که تصور می‌شود یک بخش خود در آن قرار دارد در {معرض} خطر ویران‌گری مشابه است. نتیجهْ تضعیف بیش از حد ایگو است، و احساس این‌که چیزی برای حفظ آن نیست، و وابستگی‌ای مشابه به افراد وجود دارد. در حالی که این توصیف برای افراد روان‌نژند به‌کار می‌رود، فکر می‌کنم که در درجات کم‌اهمیت این فرایندها پدیده‌ای عام هستند.

به‌سختی می‌توان به {جزئیات} این امر پرداخت که برخی از سایر ویژگی‌های روابط اُبژه‌ای اسکیزوئید، که پیش‌تر توضیح دادم، در درجات کم‌اهمیت و در نوع کم‌تر قابل‌ملاحظه در افراد به‌هنجار هم دیده می‌شوند‌ -‌برای مثال خجالت، فقدان خودانگیختگی، یا از سوی دیگر علاقه‌ای خاصه شدید به افراد.

به‌طور مشابه، آشفتگی‌های به‌هنجار در فرایندهای تفکر می‌توانند با وضعیت اسکیزوئید رشدی در ارتباط باشند. چرا که همه‌ی ما گاهی در معرض تضعیف آنی تفکر منطقی قرار می‌گیریم که برابر با تفکراتی است که از یکدیگر دور می‌افتند و وضعیت‌هایی که از یکدیگر جدا می‌شوند؛ در واقع، ایگو به‌طور موقت دونیمه می‌شود.

موضع افسرده‌وار در ارتباط با موضع اسکیزوئید

اکنون می‌خواهم به گام‌های بعدی در رشد کودک بپردازم. تا اینجا اضطراب‌ها، مکانیسم‌ها و دفاع‌هایی را توصیف کرده‌ام که مشخصه‌ی چند ماه نخست زندگی خاص هستند. با درون‌فکنی اُبژه‌ی کامل تقریباً در ربع دوم سال اول، گام‌های مشخص یکپارچگی برداشته می‌شوند. این موضوع حاکی از تغییرات مهم در رابطه با اُبژه‌ها است. دیگر احساس نمی‌شود که جنبه‌های محبوب و منفور مادر آن قدرها از هم جدا هستند، و نتیجه‌ی آن ترس فزاینده‌ی ازدست‌دادن، احساس گناه شدید و حالاتی شبیه سوگواری است، زیرا احساس می‌شود که تکانه‌های پرخاشگرانه بر ضد اُبژه‌ی مورد علاقه هدایت می‌شوند. حالت افسرده‌وار مهم شده است. خودِ تجربه‌ی احساس افسرده‌وار به‌نوبه‌ی خود بر یکپارچه‌کردن بیشتر ایگو اثرگذار است، زیرا موجب فهم فزاینده‌ی واقعیت روانی و درک بهتر دنیای بیرونی، و همچنین ترکیب بیشتر وضعیت‌های درونی و بیرونی می‌شود.

رانه‌ی جبران‌گری، که در این مرحله مهم می‌شود، می‌تواند نتیجه‌ی بینش بهتر از واقعیت ذهنی و رشد ترکیب‌کردن قلمداد شود، چرا که واکنشی واقع‌بینانه‌تر به احساس اندوه، گناه و ترس ازدست‌دادن، که ناشی از پرخاش علیه اُبژه‌ی مورد علاقه است، نشان می‌دهد. از آنجا که رانه‌ی جبران یا محافظت از اُبژه‌ی آسیب‌دیده راه را برای والایش و روابط اُبژه‌ای رضایت‌بخش‌تر هموار می‌کند، به‌نوبه‌ی خود ترکیب‌کردن را افزایش می‌دهد و به یکپارچگی ایگو کمک می‌کند.

در نیمه‌ی دوم سال اول، کودک گام‌هایی بنیادی به‌سوی رفع حالت افسرده‌وار برمی‌دارد. اما، مکانیسم‌های اسکیزوئید هنوز هم به قوت خود باقی می‌مانند، هر چند به‌صورت تعدیل‌شده و به‌میزان کمتر، و وضعیت‌های اضطراب اولیه بارها در فرایند تعدیل تجربه می‌شوند. رفع گزند و حالات افسرده‌وار در طول چند سال اول کودکی گسترش می‌یابند و نقشی اساسی در روان‌نژندی کودکان ایفا می‌کنند. در طول این فرایند، اضطراب‌ها قدرت خود را از دست می‌دهند، اُبژه‌ها هم کمتر آرمانی و هم کمتر هراس‌انگیز می‌شوند، و ایگو یکپارچه‌تر خواهد شد. تمامی این‌ها لازم و ملزوم درک رو به رشد واقعیت و سازگاری با آن است.

اما، اگر رشد در طول مرحله‌ی اسکیزوئید به‌طور عادی پیش نرفته باشد و کودک نتواند‌ -‌به دلایل درونی یا بیرونی‌- از عهده‌ی تأثیر اضطراب‌های افسرده‌وار برآید، یک دور باطل ایجاد می‌شود. چرا که اگر ترس گزند، و به‌همان نسبت مکانیسم‌های اسکیزوئید، بیش از حد شدید باشند، ایگو قادر به رفع حالت افسرده‌وار نیست. این به‌نوبه‌ی خود ایگو را مجبور می‌کند تا به حالت اسکیزوئید عقب‌نشینی کند و ترس‌های گزند و پدیده‌های اسکیزوئید اولیه را تقویت می‌کند. از این رو این بنیان انواع مختلف اسکیزوفرنی است که بعداً در زندگی ایجاد می‌شود؛ چرا که وقتی چنین عقب‌نشینی‌ای رخ می‌دهد، نه‌تنها نقاط تثبیت در حالت اسکیزوئید تقویت می‌شوند، بلکه خطر ریشه‌دواندن وضعیت‌های فروپاشی شدیدتر هم وجود دارد. پیامد دیگر {آن} چه‌بسا تقویت ویژگی‌های افسرده‌وار باشد.

البته، تجربه‌های بیرونی در {این‌گونه فرایندهای} رشد از اهمیت زیادی برخوردارند. برای مثال، در مورد بیماری که ویژگی‌های افسرده‌وار و اسکیزوئید را نشان می‌داد، روان‌کاوی با وضوح زیاد تجربه‌های اولیه‌ی دوران کودکی را مشخص کرد، حتی تا حدی که در برخی ساعت‌ها احساسات جسمانی در گلو یا اندام‌های گوارشی به‌وجود آمد. بیمار در چهارماهگی یک‌مرتبه از شیر گرفته شده بود، زیرا مادرش بیمار شد. علاوه بر این، او برای چهار هفته مادر خود را ندید. وقتی {مادر} برگشت، دید که کودک خیلی تغییر کرده است. او قبلاً شاد بود، برای غذا بی‌تابی می‌کرد، و به دور و بر خود علاقه نشان می‌داد. غذای جایگزین را کمابیش به‌آسانی پذیرفته بود و در واقع هرگز غذا را رد نمی‌کرد. اما او دیگر از آن لذت نمی‌برد، لاغر شده بود و بیماری گوارش قابل‌توجهی داشت. تنها در پایان سال اول بود که، وقتی غذای دیگری {به او} دادند، مجدداً به‌لحاظ جسمانی خوب رشد کرد.

روان‌کاوی تأثیری که این تجربه‌ها بر کل رشد او داشتند را تا حد زیادی روشن کرد. دیدگاه و نگرش او در زندگی بزرگسالی بر اساس الگوهایی بود که در این مرحله‌ی اولیه ایجاد شد. برای مثال، بارها دیدیم که تمایلی به تأثیرپذیری از سایر افراد به‌نحوی غیرگزینشی‌ -در واقع پذیرش آزمندانه‌ی هرآنچه پیشاید می‌شد‌- ‌به‌همراه بی‌اعتمادی زیاد در طول فرایند درون‌فکنی وجود دارد. اضطراب‌های ناشی از منابع مختلف، پیوسته فرایندهای درون‌فکنی را به‌هم می‌زدند و به افزایش آزمندی که در کودکی به‌شدت سرکوب شده بود کمک می‌کردند.

با توجه به داده‌های این روان‌کاوی در کل، به این نتیجه رسیدم که در آن هنگام که ازدست‌دادن ناگهانی پستان و مادر اتفاق می‌افتد، بیمار پیش‌تر تا حدی رابطه‌ای با اُبژه‌ی خوب و کامل داشت. او شک نداشت که تا آن موقع دیگر به حالت افسرده‌وار دچار شده بود اما نمی‌توانست با موفقیت از آن عبور کند و حالت اسکیزوئید به‌نحوی بازگشتی تقویت شد. این مسئله خود را در حالت بی‌احساس[۲۷] نشان داد که مدتی ادامه یافت، {یعنی} وقتی که کودک پیش از آن علاقه‌ای وافر به دور و بر خود نشان داده بود. این واقعیت که او به وضعیت افسرده‌وار رسیده بود و اُبژه‌ای کامل را درون فکنده بود از بسیاری جهات در شخصیت او دیده شد. او در واقع توانایی شدید برای دوست‌داشتن و اشتیاقی زیاد برای یک اُبژه‌ی خوب و کامل داشت. یک ویژگی مختص شخصیت او تمایل به دوست‌داشتن افراد و اعتماد به آن‌ها، به‌دست‌آوردن ناآگاهانه و جمع‌کردن دوباره‌ی پستان خوب و کامل بود که موقعی داشت و از دست داد.

ارتباط بین اسکیزوئید و پدیده‌های مانیک-دپرسیو

برخی بی‌ثباتی‌ها بین وضعیت اسکیزوئید و {وضعیت} افسرده‌وار وجود دارد و بخشی از رشد به‌هنجار هستند. بنابراین نمی‌توان هیچ حد فاصل مشخصی بین این دو مرحله‌ی رشد ترسیم کرد، زیرا تعدیلْ فرایندی تدریجی است و پدیده‌های این دو وضعیت برای مدت زیادی تا حدی درهم‌آمیخته و همراه با اثر متقابل باقی می‌مانند. به نظر من، در رشد نابه‌هنجارْ این اثر متقابل بر تصویر بالینی هم برخی انواع اسکیزوفرنی‌ها و هم اختلالات مانیک-دپرسیو تأثیرگذار است.

برای نشان‌دادن این ارتباط به‌اختصار به برخی داده‌های موردی اشاره می‌کنم. قصد ندارم در اینجا شرح‌حالی ارائه کنم و بنابراین برای نشان‌دادن مسئله‌ی اصلی خود تنها بخشی از داده‌ها را انتخاب می‌کنم. بیماری که در نظر دارم یک مورد مانیک-دپرسیو شدید (که به‌معنای دقیق کلمه از سوی بیش از یک روان‌پزشک تشخیص داده شد) با تمامی ویژگی‌های این اختلال بود: تناوبی بین وضعیت‌های افسرده‌وار و مانیک، تمایلات شدید به خودکشی که به‌کرات منجر به اقدام به خودکشی می‌شود، و سایر ویژگی‌های مانیک و افسرده‌وار شاخص و متفاوت وجود داشت. در طول روان‌کاوی او، مرحله‌ای رسید که طی آن بهبودی قابل‌ملاحظه حاصل شد: این چرخه کمتر مشخص شد اما تغییرات اساسی در شخصیت او و روابط اُبژه‌ای او وجود داشت. بازدهی در خطوط مختلف، و همچنین احساس واقعی شادمانی (‏نه از نوع مانیک) ‏گسترش یافت. سپس، تا حدودی به‌سبب شرایط بیرونی، مرحله‌ی دیگری آغاز شد. در طول این مرحله‌ی آخر، که برای چندین ماه ادامه یافت، بیمار به‌شیوه‌ای خاص در روان‌کاوی همکاری کرد. او مرتباً به جلسات روان‌کاوی می‌آمد، نسبتاً آزادانه رفت و آمد داشت، رؤیاها را شرح می‌داد و داده‌ها را برای روان‌کاوی در اختیار می‌گذاشت . اما، هیچ واکنش احساسی‌ای نسبت به تفسیرها و انزجار قابل‌توجهی از آن‌ها وجود نداشت. هرگونه تأیید آگاهانه‌ای نسبت به آنچه مطرح می‌کردم خیلی به‌ندرت وجود داشت. با این‌همه، مطالبی که با آن‌ها به تفسیرها واکنش نشان می‌داد، تأثیر ناآگاهانه‌ی‌شان را منعکس می‌کرد. به‌نظر می‌رسد مقاومت قوی که در این مرحله نشان داده شد تنها از یک بخش شخصیت نشأت می‌گیرد، در حالی که -‌در آنِ واحد‌- بخش دیگر به کار روان‌کاوی واکنش نشان می‌دهد. نه‌تنها آن بخش از شخصیت او با من همکاری نمی‌کرد؛ به‌نظر نمی‌رسید که آن‌ها با یکدیگر {هم} همکاری کنند، و روان‌کاوی در آن زمان قادر نبود به بیمار کمک کند که موفق به ترکیب شود. او در طول این مرحله تصمیم گرفت که روان‌کاوی را تمام کند. شرایط بیرونی به‌شدت به این تصمیم‌گیری کمک کرد، و او با وجود هشدار من در مورد خطر بازگشت {بیماری}، تاریخی را برای پایان روان‌کاوی خود تعیین کرد.

او در آن تاریخ مشخص این رؤیا را شرح داد: شخصی نابینا بود که به‌خاطر نابینایی بسیار احساس ناراحتی می‌کرد؛ اما ظاهراً با لمس پیراهن بیمار خود را تسلی می‌داد و فهمید که چگونه به آن بچسبد. پیراهن در رؤیا او را به‌یاد یکی از پیراهن‌هایش می‌انداخت که دکمه‌های آن تا گلو بسته می‌شد. بیمار دو تداعی دیگر با این رؤیا داشت. با کمی مقاومت گفت که این مرد نابینا خودش است؛ و وقتی به لباسی که به گلو چسبیده بود اشاره کرد، گفت که دوباره مخفی شده بود. به بیمار گفتم بدون آن‌که خود بداند در رؤیا نشان داده است که از دیدن حقیقت بیماری خود عاجز است، و تصمیم‌گیری‌های او نسبت به روان‌کاوی و همچنین شرایط مختلف زندگی‌اش با دانش ناآگاهانه‌ی او مطابقت ندارد. این  مسئله همچنین با پذیرش این‌که مخفی شده بود نشان داده شد، که منظور از آن این بود که خودش را جدا کرده است، نگرشی که از مراحل قبلی بیماریش به‌خوبی برای او شناخته شده بود. از این رو بینش ناآگاهانه، و حتی برخی همکاری‌ها در سطح آگاهانه (تشخیص این‌که او شخصی نابینا است و این‌که مخفی شده بود)، صرفاً از بخش‌های جداشده‌ی شخصیت او نشأت می‌گیرد. عملاً تعبیر این رؤیا هیچ تأثیری نداشت و تصمیم بیمار برای پایان‌دادن به روان‌کاوی را در این ساعت مشخص تغییر نداد.[۲۸]

در مرحله‌ی پیش از خاتمه‌ی روان‌کاوی، مشکلاتی مشخص که در طول این روان‌کاوی با آن‌ها مواجه شدیم و، همان‌طور که در ادامه خواهم گفت، همچنین {مشکلاتی} در سایر موارد روشن شدند. این مسئله آمیزه‌ی از اسکیزوئید و ویژگی‌های مانیک-دپرسیو بود که ماهیت بیماری او را مشخص می‌کرد. چرا که گاهی در طول روان‌کاوی او ‌ـ‌حتی در مراحل اولیه که حالت‌های افسرده‌وار و مانیک در اوج خود هستند‌ـ‌ مکانیسم‌های افسرده‌وار و اسکیزوئید به‌طور هم‌زمان ظاهر می‌شدند. برای مثال، ساعاتی بود که بیمار آشکارا عمیقاً افسرده می‌شد، و غرق در سرزنش خویش و احساس ناشایستگی بود؛ اشک از گونه‌هایش سرازیر شده و حالات او حاکی از نومیدی بود؛ و با این حال وقتی این عواطف را تفسیر کردم گفت که اصلا آن‌ها را احساس نمی‌کند. و آنگاه خود را سرزنش می‌کرد که اصلاً هیچ احساسی ندارد، و کاملاً پوچ است. در این ساعات خیال‌پردازی می‌کرد، به‌نظر می‌رسید که افکار پراکنده می‌شوند، و بیان آن‌ها آشفته است.

به‌دنبال تفسیر دلایل ناآگاهانه‌ای که زمینه‌ساز چنین حالاتی است، گاهی اوقات ساعت‌ها می‌شد که عواطف و اضطراب‌های افسرده‌وار کاملاً آشکار می‌شدند و در چنین مواقعی افکار و سخنان بسیار یکپارچه‌تر بودند.

این ارتباط نزدیک بین پدیده‌های افسرده‌وار و اسکیزوئید، هر چند به شکل‌های مختلف، در طول روان‌کاوی او ظاهر شد اما در خلال آخرین مرحله‌ی پیش از پایان که توصیف کردم بسیار آشکار بود.

پیش از این به ارتباط رشدی بین وضعیت‌های اسکیزوئید و افسرده‌وار اشاره کرده‌ام. پرسشی که اکنون مطرح می‌شود این است که آیا این ارتباط رشدیْ اساس آمیزه‌ی این ویژگی‌ها در اختلالات مانیک-دپرسیو و همچنین، همان‌طور که گفتم، در اختلالات اسکیزوفرنیایی است؟ اگر بتوان این فرضیه‌ی تجربی را اثبات کرد، نتیجه این خواهد بود که دسته‌های اختلالات اسکیزوفرنیایی و مانیک-دپرسیو به‌لحاظ رشدی بیش از آنچه فرض شده است با یکدیگر در ارتباطی نزدیک هستند. این مسئله همچنین مواردی را که، به‌نظر من، تشخیص افتراقی بین ملانکولی و اسکیزوفرنی بی‌نهایت دشوار است توضیح می‌دهد. سپاس‌گزار خواهم بود اگر به فرضیه‌ی من توسط همکارانم که داده‌های کافی برای مشاهده‌ی روان‌پزشکی داشته‌اند بیشتر روشن شود.

برخی دفاع‌های اسکیزوئید

عموماً این توافق وجود دارد که روان‌کاوی بیماران اسکیزوئید دشوارتر از انواع مانیک-دپرسیو است. رفتار غیرعاطفی و منزوی آن‌ها، و عناصر خودشیفتگی در روابط اُبژه‌ای (که پیش‌تر به آن‌ها اشاره کردم)، نوعی خصومت مجزا که بر تمام رابطه با روان‌کاو حاکم است، نوعی مقاومت بسیار شدید ایجاد می‌کند. معتقدم که این عمدتاً فرایندهای دوپاره‌سازی هستند که موجب شکست ارتباط بیمار با روان‌کاو و عدم پاسخ او به تفسیرهای روان‌کاو می‌شوند. خود بیمار احساس بیگانگی و دوری می‌کند، و این احساس با این نظر روان‌کاو که بخش‌هایی قابل‌توجه از شخصیت بیمار و عواطف او در دسترس نیستند مطابقت دارد. بیماران با ویژگی‌های اسکیزوئید چه‌بسا بگویند: آنچه را که شما می‌گویید می‌شنوم. ممکن است حق با شما باشد، اما برایم اهمیتی ندارد». یا بار دیگر می‌گویند احساس می‌کنند که اینجا نیستند. عبارت «هیچ اهمیتی» در چنین مواردی دال بر رد فعال تفسیر نیست بلکه نشان می‌دهد که بخش‌هایی از شخصیت و عواطف دونیمه شده‌اند. بنابراین، این بیماران نمی‌توانند با تفسیر ارتباط برقرار کنند؛ آن‌ها نه می‌توانند آن را بپذیرند و نه می‌توانند آن را رد کنند.

من فرایندهایی را که علت اصلی چنین حالاتی هستند به‌وسیله‌ی بخشی از داده‌هایی که از روان‌کاوی یک بیمار مرد به‌دست آمده است نشان خواهم داد. زمانی که در نظر دارم با این گفته‌ی بیمار به من آغاز شد که احساس می‌کرد اضطراب دارد و نمی‌دانست چرا. او سپس {خود را} با افرادی که موفق‌تر و خوشبخت‌تر از خودش بودند مقایسه کرد. این اظهارات همچنین اشاره‌ای به من داشت. احساس ناکامی بسیار شدید، حسادت و بدبختی در اوج بود. وقتی تفسیر کردم‌ -‌برای این‌که در اینجا دوباره صرفاً نکات اصلی تفسیر خود را مطرح کنم- که این احساسات علیه روان‌کاو بودند و این‌که او می‌خواست مرا نابود کند، حال او ناگهان تغییر کرد. لحن صدایش صاف شد، آرام و به‌نحوی بی‌روح صحبت می‌کرد، و می‌گفت که احساس می‌کند از تمام این وضعیت فاصله گرفته است. او افزود که تفسیر من درست به‌نظر می‌رسد، اما مهم نیست. در واقع، او دیگر هیچ میلی به ادامه‌ی کار نداشت و هیچ‌چیز آنقدر ارزش نداشت که به خود زحمت این کار را بدهد.

تفسیرهای بعدی من روی دلایل این تغییر حال متمرکز بودند. گفتم که وقت تفسیر من، خطر نابود‌کردنم برای او بسیار جدی شده است و نتیجه‌ی آنی این بود که مرا از دست می‌دهد. به‌جای احساس گناه و افسردگی، که در مراحلی مشخص از روان‌کاوی او از چنین تفسیرهایی پیروی می‌کرد، اکنون تلاش کرد تا با شیوه‌ی دوپاره‌سازی خاصی به این خطرات بپردازد. همان‌طور که می‌دانیم، تحت فشار دوسوگرایی[۲۹] تعارض و گناه، بیمار اغلب شخصیت روان‌کاو را دونیمه می‌کند؛ در این صورت روان‌کاو می‌تواند در لحظاتی خاص مورد محبت و در لحظات دیگر مورد نفرت قرار گیرد. یا رابطه با روان‌کاو چه‌بسا به این نحو دونیمه شود که شخصیت خوب (‏یا بد) ‏است در حالی که کسی دیگر به شخصیت مخالف آن تبدیل شود. اما این از آن نوع دوپاره‌سازی‌هایی نبود که در این مورد خاص روی داد. بیمار آن بخش‌های خود، یعنی ایگو خود را، که احساس می‌کرد نسبت به روان‌کاو خطرناک و خصمانه است، دونیمه کرد. او تکانه‌های ویران‌گر خود را از اُبژه‌اش به‌سوی ایگوی خود معطوف کرد، در نتیجه بخش‌هایی از ایگوی او موقتاً وجود نداشت. در تخیل ناآگاهانه این امر برابر با نابودی بخشی از شخصیت او بود. مکانیسم خاص تحریک تکانه‌ی ویران‌گر علیه یک بخش از شخصیت او، و پراکنش عواطف متعاقب آن، این اضطراب را در حالتی نهفته نگه می‌داشت.

تفسیر من از این فرایندها تأثیر داشت و حال بیمار دوباره تغییر کرد. او احساساتی شد، گفت که دلش می‌خواهد گریه کند، افسرده بود، اما احساس یکپارچگی بیشتری می‌کرد؛ سپس اظهار کرد که احساس گرسنگی می‌کند.[۳۰]

البته، همیشه تغییرات حال در یک جلسه، نظیر نخستین موردی که در این بخش ارائه کردم، به‌طور چشم‌گیری ظاهر نمی‌شوند. اما به‌کرات دریافته‌ام که پیشرفت‌ها در ترکیب با تفسیر دلایل خاص دوپاره‌سازی پدید می‌آیند. چنین تفسیرهایی باید به‌تفصیل به وضعیت انتقال در آن لحظه بپردازند، که البته ارتباط با گذشته را دربرمی‌گیرد، و باید شامل اشاره به جزئیات وضعیت‌های اضطراب باشد که ایگو را به بازگشت به مکانیسم‌های اسکیزوئید می‌رانند. ترکیبی که حاصل تفسیرهایی در این خطوط کلی است همراه با افسردگی‌ها و اضطراب‌های ناشی از منابع مختلف است. به تدریج چنین امواجی از افسردگی‌ -‌به‌دنبال یکپارچگی بیشتر‌- ‌به کاهش پدیده‌های اسکیزوئید و همچنین تغییرات اساسی در روابط اُبژه‌ای می‌انجامد.

دوپاره‌سازی شدید و ویران‌گری یک بخش از شخصیت تحت فشار اضطراب و گناه در تجربه‌ی من یک مکانیسم اسکیزوئید مهم است.

این مقاله با عنوان «Notes on Some Schizoid Mechanisms» در International Journal of Psycho-Analysis منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۱۹ تیر ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱]. مقاله‌ی حاضر در انجمن روان‌کاوی بریتانیا در ۴ دسامبر ۱۹۴۶ قرائت شد.

[۲]. Object Relations

[۳]. Introjection

[۴]. Projection

[۵]. Œdipus Complex

[۶]. Ronald Fairbairn

[۷]. Edward Glover

[۸]. Donald Winnicott

[۹]. در این مقاله، دکتر وینیکات پیامد آسیب‌شناختی وضعیت‌های عدم‌یکپارچگی را هم تبیین کرد؛ برای مثال، مورد یک زن بیمار که نمی‌توانست بین خواهر دوقلوی خود و خودش تمیز دهد.

[۱۰]. Death Instinct

[۱۱]. Separation Anxiety

[۱۲]. Cannibalistic Impulse

[۱۳]. Karl Abraham

[۱۴]. وقتی وینیکات (همان‌جا) توضیح می‌دهد که چگونه یکپارچگی و انطباق با واقعیت اساساً به تجربه‌ی کودک از عشق و مراقبت مادر بستگی دارد، به همین فرایند از زاویه‌ای دیگر اشاره می‌کند.

[۱۵]. کلیفورد اسکات (Clifford Scott) در بحثی پیرو مطالعه‌ی این مقاله به جنبه‌ی دیگری از دوپاره‌سازی اشاره کرد. تأکید او بر اهمیت گسیختگی‌ها در پیوستگی تجربه‌ها بود، که دلالت بر دوپاره‌سازی در زمان دارد تا در مکان. به‌عنوان مثال، او به تناوب بین وضعیت‌های خواب‌بودن و وضعیت‌های بیداربودن اشاره کرد. کاملاً موافقم که دوپاره‌سازی نباید صرفاً در چارچوب مکان درک شود و این‌که گسیختگی‌ها در پیوستگی ]تجربه‌ها[ برای فهم مکانیسم‌های اسکیزوئید بسیار ضروری هستند.

[۱۶]. Idealization

[۱۷]. توصیف چنین فرایندهای اولیه‌ای از نقصی بزرگ رنج می‌برد، چرا که این تخیلات هر بار وقتی به‌وجود می‌آیند که کودک هنوز شروع به تفکر با کلمات نکرده است. به‌عنوان مثال، در این مقاله از عبارت «پرتاب در شخص دیگر» استفاده می‌کنم، زیرا به‌نظر من این تنها راه بیان فرایند ناخودآگاهی است که سعی دارم آن را توصیف کنم.

[۱۸]. خانم ون ایوانز (Gwen Evans)، در پیامی منتشرنشده و کوتاه (که در ژانویه‌ی ۱۹۴۶ برای انجمن روان‌کاوی قرائت شد) نمونه‌هایی از بیمارانی که پدیده‌های زیر ویژگی آن‌هاست را ارائه می‌دهد: فقدان معنای واقعیت، احساس قسمت‌شدگی و بخش‌هایی از شخصیت که وارد بدن مادر می‌شوند تا او را بگیرد و کنترل کند؛ در نتیجه مادر و سایر افرادی که به‌طور مشابه مورد حمله قرار می‌گیرند {علائم} بیمار را نشان می‌دهند. خانم ایوانز این سه فرایند را با مرحله‌ی بسیار اولیه‌ی رشد مرتبط می‌سازد.

[۱۹]. کلیفورد اسکات در مقاله‌ای چاپ‌نشده، که چند سال پیش برای این انجمن قرائت شده بود، سه ویژگی مرتبط را که در یک بیمار اسکیزوفرنیایی دیده بود توصیف کرد: آشفتگی شدید در فهم او از واقعیت، احساس او از این‌که جهان اطرافش یک گورستان است، و مکانیسم وارد‌شدن تمامی بخش‌های خوب خود به شخص دیگر۔گرتا گاربو۔که در ذهن او مظهر خودش بود.

[۲۰]. پائولا هایمن (Paula Heimann) (1942) حالتی را توصیف کرد که در آن اُبژه‌های درونی به‌مثابه اجسام خارجی‌ای عمل می‌کنند که در خود جای می‌گیرند. در حالی که این مسئله در خصوص اُبژه‌های بد مشخص‌تر است، اگر من به‌طور مقاومت‌ناپذیری تابع حفاظت اُبژه‌های خوب باشد، حتی برای آن‌ها نیز صدق می‌کند. وقتی من بیش از حد در خدمت اُبژه‌های درونی خوبش باشد، احساس می‌کند که منبع خطر هستند و نزدیک است که عامل مؤثر گزند را اعمال کنند. پائولا هایمن مفهوم درون‌انطباقِ (Assimilation) اُبژه‌های درونی را معرفی کرد و آن را به‌طور خاص برای والایش (Sublimation) به کار برد. او در مورد رشد ایگو نشان داد که چنین درون‌انطباقی برای اِعمال موفقیت‌آمیز کارکردهای ایگو و برای دستیابی به تفرد (Independence) ضروری است.

[۲۱]. از این نظر، عشق مادر به کودک و درک او می‌تواند به‌مثابه بهترین امکان حاضر و آماده‌ی کودک در غلبه بر حالات فروپاشی و اضطراب‌های یک خوی روان‌پریش دیده شود.

[۲۲]. Depersonalization

[۲۳]. Schizophrenic Dissociation

[۲۴]. Regression

[۲۵]. Retribution

[۲۶]. Spontaneity

[۲۷]. Apathy

[۲۸]. خوب است اشاره کنم که روان‌کاوی پس از وقفه‌ای مجدداً از سر گرفته شد؛ وقتی که او دوباره خطر بازگشت به حالت افسردگی را احساس کرد.

[۲۹]. Ambivalence

[۳۰]. احساس گرسنگی حاکی از آن بود که فرایند درون‌فکنی تحت سلطه‌ی لیبیدو دوباره آغاز شده است. در حالی که در نخستین تفسیر من از ترسی که به‌واسطه‌ی پرخاشگری‌های او {می‌توانست} مرا نابود می‌کرد، فوراً با دوپاره‌سازی شدید و نابودی بخش‌هایی از شخصیت خود واکنش نشان داده بود، اکنون او احساس اندوه، گناه، و ترسِ ازدست‌دادن، و همچنین مقداری خلاصی از این اضطراب‌های افسرده‌وار را به‌نحوی کامل‌تر تجربه می‌کرد. خلاصی از اضطراب‌ها منجر به این شد که روان‌کاو مجدداً مظهر اُبژه‌ای خوب شود که بتواند به آن اعتماد کند. بنابراین، خواست درون‌فکندن من به‌عنوان اُبژه‌ای خوب به اوج خود رسید. اگر می‌توانست دوباره پستان خوب را در درون خود بسازد، من خود را تقویت و یکپارچه می‌کرد، کم‌تر از تکانه‌های ویران‌گر خود می‌ترسید، و در واقع می‌توانست خود و روان‌کاو را حفظ کند.

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.