skip to Main Content
اُبژه‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی

اُبژه‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی

اُبژه‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی

اُبژه‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی

عنوان اصلی: Transitional Objects and Transitional Phenomena—A Study of the First Not-Me Possession
نویسنده: دانلد وینیکات
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: 1953
تعداد کلمات: 6300 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 36 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

اُبژه‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی

مقدمه

می‌دانیم که نوزادان از اولین لحظه‌ی تولد با استفاده از مشت و انگشتان دست و پایشان با تحریک ناحیه‌ی دارای حس برانگیختگی دهانی‌شان، درصدد پاسخ به نیاز غریزی آن ناحیه، و البته برقراری حس انسجام برمی‌آیند. و همینطور می‌دانیم که با گذشت چند ماه نوازادان هر دو جنس به بازی کردن با عروسک علاقمند می‌شوند و اکثر مادران هم به نوزادانشان اسباب بازی‌هایی می‌دهند و از آنها انتظار دارند به همان سیاق، به اسباب بازی‌هایشان وابسته شوند.

میان این دو پدیده که با فاصله‌ی زمانی از هم تفکیک شده‌اند، و مطالعاتی که پیش‌تر در زمینه‌ی رشد صورت گرفت و بعداً هم انجام می‌شود، ارتباط وجود دارد و می‌تواند به عنوان بن مایه‌ی ارزشمندی که تا حدودی نادیده گرفته شده جهت تحقیقات بالینی مورد استفاده قرار گیرد.

اولین دارایی

کسانی که این فرصت را داشته‌اند که از نزدیک با علایق و مشکلات مادران سر و کار داشته باشند از الگوهای غنی و معمولی که اطفال در استفاده‌شان از دارایی‌های «غیر من» به نمایش می‌گذارند آگاه‌اند. این الگوها، که شرح داده خواهد شد، با مشاهده‌ی مستقیم‌ قابل دریافتند.

در این راستا انواع و اقسام اتفاقات متوالی را می‌توان مشاهده کرد که با فرو کردن مشت نوزاد تازه متولد شده در دهانش آغاز شده، و در نهایت به دلبستگی به خرس عروسکی، عروسک یا اسباب بازی نرم، و یا سفت می‌انجامد.

واضح است که گذشته از برطرف کردن هیجان و نیاز دهانی چیز مهم دیگری در این فعالیت‌ها وجود دارد، که حتی می‌تواند پایه و اساس همه‌ی احساسات دیگر باشد. موارد مهم دیگری می‌توانند مورد مطالعه قرار گیرند، از جمله:

  • ماهیت اُبژه.
  • ظرفیت نوازاد در تشخیص اُبژه به مثابه «غیر من»
  • جایگاه اُبژه؛ بیرون، درون، در مرز.
  • ظرفیت نوزاد در خلق کردن، فکر کردن، تدبیر کردن، سرچشمه گرفتن و تولید کردن یک اُبژه.
  • آغاز یک نوع رابطه‌ی اُبژه‌ای هیجان‌مند.

من اصطلاح «اُبژه‌ی انتقالی» و «پدیده‌ی انتقالی» را برای توضیح این ناحیه‌ی تجربی بینابینی برگزیدم، ناحیه مابین انگشت شست و خرس عروسکی، بین برانگیختگی دهانی و ارتباط اُبژه‌ای حقیقی، میان فعالیت خلاقانه‌ی اولیه و برون فکنیِ آنچه تا کنون درونی شده، بین ناآگاهی از مدیون بودن و واقف شدن به آن (بگو: ممنون![۱]).

طبق این تعریف غان و غون کردن نوزاد یا شیوه‌ای که کودک بزرگتر در هنگام آماده شدن برای خواب آواز خوانده و صدا در می‌آورد همگی جزو بخش بینابینی و تحت عنوان پدیده‌ی انتقالی هستند، که همراه‌اند با استفاده از اُبژه‌هایی که جزو بدن نوزاد نیستند اما هنوز به طور کامل درک نشده که متعلق به واقعیت بیرونی‌اند.

نابسندگی بیانات معمول

باور کلی بر این است که تعریف ماهیت انسان در مباحث در خصوص ارتباطات میان فردی به قدر کفایت گویا نیست، حتی اگر جزئیات فرضی عملکرد و تمامی فانتزی‌های خودآگاه و ناخودآگاه، من جمله ناخودآگاه سرکوب شده را، در بر گیرد. شیوه‌ی دیگری جهت توصیف افراد وجود دارد که از پژوهش‌های دو دهه‌ی اخیر به دست آمده است. در توصیف هر کسی که به مرحله‌ای رسیده که از او به عنوان واحدی شامل پوسته‌ای محدود کننده و دو بخش درون و بیرون یاد شود، می‌توان گفت واقعیتی درونی در این شخص وجود دارد، جهانی درونی که می‌تواند غنی یا فقیر بوده و در صلح یا در نبرد باشد. که این مطلب یاری‌رسان است، اما آیا کافی‌ست؟

ادعای من این است که اگر وجود این دو بخش لازم است، حضور بخش سومی نیز مورد نیاز است؛ بخش سوم وجود یک انسان، بخشی که نمی‌توانیم نادیده بگیریم، قسمت بیابینیِ تجربه کردن است که واقعیت درونی و زندگی بیرونی، هر دو در شکل‌گیری آن دخیل‌اند. این بخش به چالش کشیده نشده، چرا که نمودی ندارد، مگر آن نقطه‌ی استراحت در ذهن شخصی که درگیر فرآیند جدا نگه داشتن واقعیت بیرونی و درونی، به مثابه وظیفه‌ای همیشگی است.

اشاره کردن به «واقعیت‌آزمایی» امری معمول است، همینطور قائل شدن تمایزی واضح بین مفهوم چیزی و درک و شهودی که شخص از آن دارد. من قصد دارم ادعایی در خصوص وجود حالتی حد واسط میان ناتوانی کودک و رشد تدریجی توانایی او در تشخیص و پذیرش واقعیت را در بوته‌ی آزمایش قرار دهم. همچنین قصد دارم ماهیت وهم[۲] را مورد مداقه قرار دهم، که برای کودک پذیرفته شده است، و در زندگی بزرگسالان در هیئت هنر و مذهب درمی‌آید، و با این حال اگر بزرگسالی با شدتی بیش از حد دیگران را ساده‌لوح انگارد و ایشان را مجبور کند وهمی که از آن‌شان نیست را بپذیرند، انگ دیوانگی می‌خورد. ما می‌توانیم برای تجارب وهمی یکدیگر احترام قائل شویم، و اگر دوست داریم دور هم جمع شده و بر اساس شباهت وهمی با هم گروه تشکیل دهیم. این مسئله ریشه‌ی طبیعی گردهمایی میان نوع بشر بوده است.

امیدوارم خوانندان بدانند که من نه به طور اختصاصی به خرس عروسکی کودک اشاره می‌کنم و نه به اولین استفاده‌ی نوزاد از مشت‌اش (انگشتانش). من به طور اختصاصی اولین اُبژه در رابطه‌ی اُبژه‌ای را بررسی نمی‌کنم. تاکید من بر اولین دارایی‌ست، و بر حالت بینابینی میان دریافت سوبژکتیو و آن دریافتی که او از جهان بیرون کسب می‌کند.

رشد الگوی شخصی

متون روانکاوی پر است از ارجاع‌هایی که فرآیند تبدیل شدن «دست بردن به دهان» به «دست بردن به دستگاه تناسلی» را توضیح می‌دهد، اما احتمالاً کم‌اند آنهایی که فرآیند بعدی درک اُبژه‌های «غیر من» را بیان کنند. دیر یا زود در روند رشد نوزاد گرایشی در او شکل می‌گیرد تا اُبژه‌های غیر من را در الگوی شخصی‌اش بگنجاند. این اُبژه‌ها تا حدودی نماد پستان هستند، اما تنها این نکته مورد بحث نیست.

در بعضی نوزادان انگشت شست در دهان قرار می‌گیرد در حالی که بقیه‌ی انگشتان با باز و بسته شدن ساعد، صورت را نوازش می‌کنند. و بعد دهان در ارتباط با انگشت شست و نه دیگر انگشتان، فعال می‌شود. نوازش لب بالایی، یا نقاط دیگر توسط انگشتانِ دیگر ممکن است از ارتباط شست با دهان مهم‌تر بوده یا مهم‌تر شود. فراتر از آن این عمل نوازش کردن ممکن است به تنهایی، بدون ارتباط مستقیم شست با دهان صورت گیرد[۳].

در تجارب مشابه یکی از موارد ذیل صورت می‌گیرد، و تجربه‌ی خود-تحریکی مانند مکیدن شست را پیچیده‌تر می‌کند:

  • طفل با دست دیگر یک اُبژه‌ی خارجی را می‌گیرد، مثل ملحفه یا پتو، آن را همراه انگشتان به دهان می‌برد.
  • یا به نحوی قسمت کوچکی از لباس[۴] گرفته و مکیده می‌شود، اما نه مکیدن واقعی. این اُبژه معمولاً پیشبند یا (بعداً) دستمال گردن است، و بستگی به این دارد که چه چیز در زمان مورد نیاز و به‌طور پیوسته دم دست باشد.
  • یا طفل از ماه‌های نخستین شروع می‌کند به بیرون کشیدن الیاف و پشم و جمع‌آوری آن‌ها برای نوازش کردن[۵] خود. در موارد کمتر معمول، پشم بلعیده می‌شود، که می‌تواند موجب دردسر شود؛
  • یا با دهان صدا در‌آوردن، همراه با صدای «ممم»، غان و غون کردن[۶]، صداهای مقعدی، این قبیل نت‌های موسیقی که برای اولین بار تولید می‌کند.

ممکن است تصور شود فکر کردن، یا فانتزی کردن، به این کارها مربوط است.

من تمام این‌ها را پدیده‌های انتقالی می‌نامم. همینطور، از میان تمام این‌ها (در صورتی که هر نوزادی را به طور اختصاصی بررسی کنیم) چیزی یا پدیده‌ای نمایان می‌شود ـــ احتمالا گلوله‌ای پشم یا گوشه‌ی پتو یا لحاف، یا کلمه یا صدایی، یا اطوار خاصی که در زمان به خواب رفتن[۷] نوزاد برایش اهمیت حیاتی پیدا می‌کند، و رفتاری تدافعی در هنگام اضطراب، خصوصاً اضطراب همراه با افسردگی است. احتمالا اُبژه‌ای نرم یا اُبژه‌ی که نوزاد گیر آورده و استفاده می‌کند، و این همان چیزی‌ست که به آن اُبژه‌ی انتقالی می‌گویم. این اُبژه به مرور اهمیت پیدا می‌کند. والدین اهمیت آن را درمی‌یابند و آن را هنگام سفر با خود می‌برند. و مادر اجازه می‌دهد اُبژه کثیف شده یا حتی بو بگیرد، می‌داند با شستن آن وقفه‌ای در تجربه‌ی مستمر نوزاد ایجاد می‌کند، وقفه‌ای که ممکن است معنی و ارزش اُبژه را برای او از بین ببرد.

حدس می‌زنم سر و کله‌ی الگوی پدیده‌ی انتقالی در  ۴-۶-۸-۱۲ ماهگی پیدا ‌شود. با توجه به تفاوت گستره‌ی عمداً زمان را طولانی در نظر می‌گیرم.

الگوهایی که در نوزادی بنا گذاشته می‌شوند ممکن است تا کودکی هم تداوم یابند، تا جایی که حضور همان اُبژه‌ی نرم همچنان برای خوابیدن یا موقع تنهایی یا هنگامی که حال و هوای افسردگی در کمین است، ضروری باشد. با این حال، در افراد سالم، دامنه‌ی علاقمندی‌ها به تدریج گسترش پیدا می‌کند و در نهایت این دامنه‌ی گسترش یافته است که می‌پاید، حتی زمانی که اضطراب افسردگی حادث می‌شود. نیاز به اُبژه‌ یا الگوی رفتاری مشخص که در روزهای آغازین شکل گرفته است ممکن است در سنین بالاتر به هنگام محرومیت از نو بروز کند.

این دارایی اولیه از اوان نوزادی با تکنیک‌های خاصی تنیده شده است، که می‌توانند در ارتباط یا مستقل از فعالیت‌های خودتحریکی باشند. به مرور خرس‌های عروسکی و عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌های سخت قدم به زندگی نوزاد می‌گذارند. پسرها تا حدودی تمایل دارند سراغ استفاده از اُبژه‌های سخت روند، در حالی که دخترها گرایش دارند مستقیماً مهارت‌های تشکیل خانواده را فرا گیرند. یاددآوری این نکته حائز اهمیت است که در هر صورت، تفاوت فاحشی میان دخترها و پسرها در استفاده از دارای غیر من اولیه وجود ندارد، همان دارایی که به آن اُبژه‌ی انتقالی می‌گویم.

از زمانی که نوزاد شروع می‌کند صداهای با معنی درآوردن (ماما، میسی، دادا) ممکن است اُبژه‌ی انتقالی صاحب یک «کلمه» شود. اسمی که نوزاد به این اُبژه‌های نخستین می‌دهد هم غالباً قابل توجه است، و معمولاً کلمه‌ای که بزرگترها برای اُبژه به کار می‌برند هم در این اسم دخیل است. به‌طور مثال، «با» ممکن است یک اسم باشد، و «ب» از کلمه‌ی «بچه» یا «bear (از خرس عروسکی)» که بزرگترها استفاده می‌کنند منشاء گرفته باشد.

لازم به ذکر است که گاهی هیچ اُبژه‌ی انتقالی غیر از خود مادر وجود ندارد. یا تکامل احساسی نوزاد چنان دچار اختلال می‌شود که او از حالت انتقالی لذت نبرد، یا ترتیب اُبژه‌هایش بهم بخورد. با این حال این ترتیب ممکن است در راهی پنهان ادامه باقی بماند.

خلاصه‌ای از کیفیات خاص در ارتباط

  • نوزاد برای اُبژه حقی قائل می‌شود، و ما با این حق موافقت می‌کنیم. ناگفته نماند که از همان ابتدا جنبه‌هایی از این همه‌توانیِ طفل نقض می‌شود.
  • اُبژه با همان علاقه‌ای که مورد عشق ورزی واقع شده یا خراب می‌شود، در آغوش گرفته می‌شود.
  • این اُبژه هرگز نباید تغییر کند، مگر اینکه تغییر از جانب نوزاد باشد.
  • باید از عشق و همینطور نفرت غریزی، و اگر نیاز است، پرخاشگری محض، جان سالم به در ببرد.
  • این اُبژه باید به نظر نوزاد گرم و نرم باشد، یا حرکت کند، یا بافت خاصی داشته باشد، یا کاری کند که نشان دهد وجود و حقیقت خود را دارد.
  • در نظر ما معلوم نیست سر و کله‌ی اُبژه از کجا پیدا شده است اما برای کودک این‌طور نیست. اُبژه نه از هیچ سر در آورده، و نه وهم و خیال است.
  • سرنوشت اُبژه این است که به مرور زمان اهمیتش را از دست بدهد، اما باز هم طی سالیان آن‌قدرها فراموش نمی‌شود و انگار در برزخ است. منظورم این است که در کودک سالم اُبژه‌ی انتقالی نه کاملاً «به درون» می‌رود و نه الزاماً احساسش از یاد می‌رود. از یاد نمی‌رود و برایش سوگواری نمی‌شود. معنایش را از دست می‌دهد، و دلیلش هم این است که پدیده‌ی انتقالی گسترش می‌یابد و در تمام قلمرو بینابینی «واقعیت روانی درونی» و «دنیای خارجی که توسط دو نفر به طور مشابه درک می‌شود»، و می‌توان گفت در کل حوزه‌ی فرهنگی پخش می‌شود.

و در اینجا موضوع صحبتم گسترش می‌یابد و مواردی را در برمی‌گیرد از قبیل نمایش بازی کردن، خلاقیت هنری و قدردانی، و اعتقادات مذهبی، و خیال پردازی، و همینطور فتیش یا خرافه‌پرستی، دروغگویی و دزدی، منشاء و فقدان احساسات محبت‌آمیز، اعتیاد به مواد مخدر، اعتقاد وسواس‌گونه به آداب مذهبی و غیره.

رابطه میان اُبژه‌ی انتقالی و نمادپردازی

درست است که تکه‌ای پتو (یا هرچه که هست) نمادی از چیزی اُبژه-مانند است، مثل پستان. در هر صورت این نکته به این معنی نیست که ارزش نمادین آن به قدر ارزش اُبژه‌ی حقیقی‌ست. با این که نماد خود پستان (یا مادر) نیست، این مهم است که نقش پستان (یا مادر) را بازی می‌کند.

وقتی نمادپردازی به کار گرفته می‌شود نوزاد آشکارا تفاوت میان فانتزی و واقعیت، بین ابژه‌های درونی و بیرونی، میان خلاقیت اولیه و درک و شهود را تشخیص می‌دهد. اما اصطلاح اُبژه‌ی انتقالی، آن‌طور که مدنظر من است، به فرایند تواناییِ پذیرش تفاوت و شباهت، مجال ابراز وجود می‌دهد. به گمانم این اصطلاح در توجیه ریشه‌ی نمادپردازی در طول دوران‌ها به کار می‌آید، اصطلاحی که سفر نوزاد از ذهنیت‌گرایی صرف به عینیت‌گرایی، را به تصویر می‌کشد؛ و به نظرم این اُبژه‌ی انتقالی (تکه‌ای پتو، غیره) چیزی‌ست که از این سفر و پیش‌روی برای تجربه کردن، به چشم ما می‌آید.

درک معنای اُبژه‌ی انتقالی حتی زمانی که ماهیت نمادسازی کاملاً درک نشده است هم امکان‌پذیر است. به نظر می‌رسد تنها در روند رشد شخص است که می‌توان نمادپردازی را به درستی مطالعه کرد، و این حتی در بهترین حالت هم معانی گوناگونی دارد. به‌طور مثال، می‌توانیم نان مراسم مقدس عشای ربانی را در نظر بگیریم، که نماد بدن مسیح است. اگر اشتباه نکنم در جامعه‌ی کاتولیک‌ها نان، همان بدن است، و برای جامعه‌ی پروتستان‌ها جایگزین بدن است، نوعی یادآور، و نه الزاماً و در حقیقت، خود بدن. با وجود این، در هر دو مورد نان نماد است.

بیمار اسکیزوئید بعد از کریسمس از من پرسید، آیا از خوردن او در جشن خوشم آمد؟ و بعد، آیا من در واقعیت او را خورده بودم یا در فانتزی؟ می‌دانستم هیچکدام از جواب‌ها راضی‌اش نمی‌کنند. نیاز دوپاره‌شده‌ی او جوابی دوگانه می‌طلبید.

توصیف بالینی اُبژه‌ی انتقالی

هرکسی که با والدین و کودکان در تماس بوده است، بی‌نهایت موضوع بالینی گوناگون مشاهده کرده است[۸]. توضیحات ذیل مطلب تنها به جهت یادآوری تجربیات مشابه برای خواننده آورده شده‌اند.

دو برادر؛ متضاد در استفاده‌ی اولیه از دارایی

(تحریف در استفاده از اُبژه‌ی انتقالی): ایکس، که اکنون مردی سالم است، در راه بلوغ با مشکلاتی مواجه بود. مادر در رفتار با ایکس زمانی که او نوزاد بود «مادری را آموخت» و از روی تجربیاتی که از رفتار با وی یاد گرفته بود توانست در کودکان بعدی‌اش از ارتکاب اشتباهات مشخصی خودداری کند. مشکلات بیرونیِ دیگری علاوه بر دست تنها بودن، اضطراب مادر به هنگام تولد ایکس را در پی داشت. او وظیفه‌ی مادری‌اش را زیادی جدی گرفت و به مدت هفت ماه به ایکس شیر داد (تغذیه پستانی). مادر احساس می‌کند این زمان برای ایکس بیش از حد طولانی بوده و از شیر گرفتن او سخت بود. ایکس هرگز شست یا انگشتانش را نمی‌مکید و وقتی مادر او را از شیر گرفت «هیچ چیز نداشت که به آن تکیه کند». او هرگز شیشه شیر یا پستانک یا وسیله‌ی تغذیه‌ای از این قبیل نداشت. ایکس وابستگی شدید و پیش از موعد به خود مادرش، به عنوان یک شخص، داشت و به خود وجود مادر محتاج بود.

از دوازده ماهگی او خرگوشی را پذیرفت که در آغوش می‌گرفت و محبتش به این خرگوش سرانجام به خرگوش‌های واقعی انتقال یافت. این خرگوش خاص تا پنج یا شش سالگی او دوام آورد. خرگوش را می‌توان تسلی‌بخش توصیف کرد، اما هرگز ویژگی‌های اُبژه‌ی انتقالی را نداشت. آن خرگوش هرگز، مثل یک اُبژه‌ی انتقالی واقعی، بخشی تقریباً جداگانه از نوزاد، مهم‌تر از مادر، نبود. در مورد این پسرِ به خصوص نوع اضطرابی که با از شیرگرفته شدن در هفت ماهگی به اوج رسید، بعداً به شکل تنگی نفس بروز پیدا کرد، و او به تدریج توانست بر آن غلبه کند. برای او مهم بود که دور از شهر کار پیدا کند. دلبستگی‌اش به مادرش هنوز هم بسیار قوی‌ست، با این حال بسیاری از تعاریف فرد عادی، یا سالم را داراست. این مرد هرگز ازدواج نکرد.

(استفاده‌ی معمول از اُبژه‌ی انتقالی): برادر کوچکتر ایکس، ایگرگ، راهی مستقیم و بی‌حاشیه را پیش گرفت. او اکنون سه کودک سالم از خود دارد. او چهار ماه تغذیه‌ی پستانی داشت و بعد بدون مشکل از شیر گرفته شد[۹]. ایگرگ از همان هفته‌های اول شست‌اش را می‌مکید و این هم «از شیر گرفته شدنش را راحت‌تر از برادر بزرگترش کرد». کمی بعد از گرفته شدن از شیر در پنج یا شش ماهگی انتهای لحاف، جایی که دوخت به پایان می‌رسید را برگزید. اگر کمی از پشم بیرون می‌زد که او می‌توانست با آن بینی‌اش را قلقلک دهد خوشش می‌آمد. لحاف خیلی زود برای او تبدیل شد به «با»؛ او همین که توانست صداهای سازمان یافته دربیاورد این کلمه را برای خودش اختراع کرد. یک سالش که شد توانست پیراهنی نرم و سبز با کرواتی قرمز رنگ را جایگزین انتهای لحاف کند. این مثل مورد برادر بزرگتر غمگین‌اش صرفاً یک «تسلی‌دهنده» نبود، بلکه حقیقتاً «آرام بخش» بود. مسکنی بود که همیشه عمل می‌کرد. این نمونه‌ی درستی از آن چیزی‌ست که من اُبژه‌ی انتقالی می‌خوانم. وقتی ایگرگ کوچک بود اگر کسی «با»یش را به او می‌داد بی‌درنگ آن را به دهان برده و اضطرابش را فراموش می‌کرد، و اگر زمان خواب نزدیک بود در عرض چند دقیقه خوابش می‌برد. مکیدن شست هم همزمان ادامه پیدا کرد، تا زمانی که او سه یا چهار ساله بود طول کشید، و او مکیدن شست و جای سفتی را که این کار روی یکی از شست‌هایش به یادگار گذاشته به خاطر دارد. و حالا او (به عنوان یک پدر) به شست مکیدن فرزندانش و استفاده‌شان از «با»هایشان علاقمند است.

از داستان هفت کودک عادی این خانواده نکته‌هایی برداشت می‌شود که برای مقایسه در زیر آورده شده‌ است:

وینیکات

ارزش گرفتن تاریخچه

در مشاوره با مادران به دست آوردن اطلاعات درباره‌ی تکنیک‌ها و دارایی‌های اولیه‌ی همه‌ی کودکان خانواده اغلب ارزشمند است. این کار روند مقایسه‌ی فرزندان با یکدیگر را در مادر آغاز می‌کند، و او را قادر می‌سازد تا ویژگی‌های شخصیتی آنان در اوایل تولد را به یاد آورده و با هم مقایسه کند.

مشارکت کودک

اکثر اوقات می‌توان از کودک اطلاعاتی درباره‌ی اُبژه‌ی انتقالی کسب کرد؛ به‌طور مثال، انگس (۱۱ سال و نه ماه) به من گفت برادرش «یک عالم خرس عروسکی و اینجور چیزها دارد» و «قبلش هم خرس‌های کوچولو داشته»، و حرف را به تاریخچه‌ی خودش کشاند. گفت که هیچوقت خرس عروسکی نداشته. زنگوله‌ای داشته که آویزان بوده، و او برای اینکه خوابش ببرد انتهای منگوله‌ی آن را تکان می‌داده. احتمالاً زنگوله آخر سر افتاده، و دیگر تمام شده. و به هر حال، یک چیز دیگر هم بود. او خیلی از بابتش خجالت می‌کشید، خرگوشی بنفش با چشم‌های قرمز. «من اونقدرا هم دوستش نداشتم. همش می‌انداختمش اینور و اونور» ، «الان دست جِرِمی است. من بهش دادم. دادمش به جِرِمی چون شیطون بود. از بالای کشوها می‌افتاد. هنوز هم به من سر می‌زنه. دوست دارم بهم سر بزنه». وقتی خرگوش بنفش را نقاشی کرد خودش هم متعجب شد. باید در نظر داشت که پسری یازده ساله با درکی درست و مناسب سنش از واقعیت، طوری از ویژگی‌ها و کارهای اُبژه‌ی انتقالی‌اش حرف می‌زد که انگار نمی‌تواند واقعیت و خیال را از هم تمییز دهد. بعداً که مادر را دیدم از اینکه انگس خرگوش بنفش را به یاد دارد اظهار تعجب کرد. مادر به راحتی از روی نقاشیِ رنگی انگس، خرگوش را تشخیص داد.

در دسترس بودن نمونه‌ها

در اینجا عمداً از آوردن نمونه‌های بیشتر خودداری می‌کنم، به این دلیل که مبادا متصور شود که آنچه گزارش می‌کنم کمیاب است. عملاً در تمام موارد بررسی تاریخچه چیزی جالب توجه در خصوص پدیده‌ی انتقالی، یا فقدان آن، دیده می‌شود (در نظر دارم در کارهای آینده مثال‌هایی دیگری جهت تبیین موضوع بیاورم).

مطالعه‌ی نظری

نظرات مشخصی وجود دارد که بر اساس بنیان‌های پذیرفته شده‌ی نظریه روان-کاوی ارائه داد:

  • اُبژه‌ی انتقالی نماد پستان، اُبژه‌ی اولین ارتباط است.
  • اُبژه‌ی انتقالی شکل‌گیری فرآیند واقعیت‌آزمایی را جلو می‌اندازد.
  • با ارتباط با اُبژه‌ی انتقالی نوزاد از مرحله‌ی کنترل همه‌توان بر همه چیز، گذر کرده و وارد مرحله‌ی کنترل با استفاده از دست می‌شود (برانگیختگی عضلانی و همراه داشتن لذت را در بر دارد).
  • اُبژه‌ی انتقالی در آخر می‌تواند تبدیل به اُبژه‌ی فتیش شده و در قالب شخصیت زندگی جنسی بزرگسال بروز کند. (رشد زمینه نوشته‌ی وولف را ببینید).
  • اُبژه‌ی انتقالی می‌تواند به دلیل ساختار اروتیک مقعد، نماد مدفوع باشد (اما به این دلیل نیست که اُبژه ممکن است بد بو یا شسته نشده باقی بماند).

ارتباط با اُبژه‌ی درونی (کلاین)

مقایسه‌ی مفهوم اُبژه‌ی انتقالی با مفهوم اُبژه‌ی درونی ملانی کلاین جالب توجه است. اُبژه‌ی انتقالی، لزوماً اُبژه‌ی درونی (که فرآیندی ذهنی‌ست) نیست؛ بلکه یک دارایی‌ست. همین‌طور (از نظر نوزاد) یک اُبژه‌ی خارجی هم نیست.

لازم است توضیح پیچیده‌ی ذیل بیان شود. کودک زمانی می‌تواند اُبژه‌ی انتقالی را به کار گیرد که اُبژه‌ی درونی موجود و واقعی و به قدر کفایت خوب باشد (زیادی آزاردهنده نباشد). اما کیفیت‌های این اُبژه‌‌ی درونی به موجودیت و حضور و رفتار اُبژه‌ی بیرونی وابسته است (پستان، حالت بدن مادر، مراقبت‌های محیطی به طور کلی). نامطلوب بودن یا شکست موارد مذکور به طور غیر مستقیم به عدم وجود و یا خصوصیت آزاردهنده‌ی اُبژه‌ی درونی می‌انجامد. با شکست‌های پی در پی اُبژه‌ی بیرونی، اُبژه‌ی درونی معنایش را از دست می‌دهد، و در این صورت، و تنها در این صورت، اُبژه‌ی انتقالی هم بی‌معنا می‌گردد. در ادامه اُبژه‌ی انتقالی ممکن است به مثابه پستان «بیرونی» نقش ایفا کند، اما به طور غیر مستقیم، از طریق ایفای نقش پستان «درونی» ظاهر می‌شود.

اُبژه‌ی انتقالی هرگز همچون اُبژه‌ی درونی تحت کنترل بی‌شائبه نیست، از طرف دیگر مانند مادرِ واقعی هم مطلقاً خارج از کنترل نیست.

 وهم- وهم‌زدایی[۱۰]

به جهت زمینه‌سازی برای بیان نظر موافق خودم به این بحث، لازم می‌دانم موضوعاتی را شرح دهم که عقیده دارم در نوشته‌های روانکاوی در خصوص شکل‌گیری عواطف نوزاد بیش از اندازه ساده انگاشته شده‌اند، هر چند که ممکن است در عمل فهمیده شوند.

امکان ندارد کودک از اصل لذت به اصل واقعیت راه یابد یا به همانندسازی اولیه یا فراتر از آن برسد، مگر اینکه «مادری به قدر کافی خوب[۱۱]» داشته باشد ( ایگو و اید، ص ۱۴، از فروید را ببینید[۱۲]). مادرِ به قدر کافی خوب (نه الزاماً مادر واقعی نوزاد) کسی‌ست که نیازهای نوزاد را به‌طور فعالانه برآورده سازد، رفع نیاز فعالانه که به تدریج با توانایی رو به رشد نوزاد در مواجه با شکست در برآورده کردن نیازها و پذیرش نتایج ناکامی، کم می‌شود. طبیعتاً مادر حقیقی نوزاد بیشتر از هر شخص دیگر ممکن است به قدر کافی خوب باشد، چرا که رفع نیاز فعالانه نیازمند توجه همه جانبه‌، بی چون و چرا و بدون دلخوری‌ به یک نوزاد است، در واقع، موفقیت در نگه‌داری از نوزاد در گرو از خود گذشتگی است، نه روشنفکری و بهره‌ی هوشی.

مادر به قدر کافی خوب، آن‌طور که مد نظر من است، با سازگار شدن با تقریباً تمام نیازهای نوزادش شروع می‌کند، و تدریجاً، به‌دلیل توانایی رو به رشد نوزاد در کنار آمدن با شکست‌، سازش مادر با گذر زمان کمتر و کمتر می‌شود.

کنار آمدن نوزاد با شکست‌های مادرانه موارد ذیل را در برمی‌گیرد:

  • طبق تجربه‌ی نوزاد، که اغلب تکرار می‌شود، زمان محدودی برای ناکامی وجود دارد. طبیعتاً در ابتدا این محدوده‌ی زمانی باید کوتاه باشد.
  • رشد حس پردازش.
  • آغاز فعالیت ذهنی.
  • به کارگیری ارضاهای خودتحریکی.
  • یادآوردی، کشف، فانتزی‌پردازی، خیال‌بافی؛ انسجام‌دهی به گذشته، حال و آینده.

از آنجایی که برآورده نشدن مطلق نیازها به اُبژه‌ها رنگ و بوی واقعی می‌دهد، اگر همه چیز خوب پیش رود نوزاد قادر می‌شود از تجربه‌ی ناکامی بهره ببرد، می‌توان گفت مفهوم نفرت را به اندازه‌ی عشق دریابد. نتیجه‌ی این روند این است که اگر همه چیز خوب پیش رود در صورتی که برآورده شدن کامل نیاز بیش از حد به طول بیانجامد، یعنی کاهش تدریجی طبیعی‌اش را به همراه نداشته باشد، ممکن است نوزاد آزرده شود، چرا که برآورده سازی مطلق نیازها انگار جادوست و اُبژه‌ای که تمام و کمال رفتار کند چیزی جز توهم نیست. اگرچه در ابتدا برآورده کردن مطلق نیازها امری ضروری‌ست و چنانچه محقق نشود نوزاد نمی‌تواند ظرفیت ارتباط با واقعیت بیرونی، یا حتی درک مفهوم واقعیت بیرونی را پیدا کند.

وهم و ارزش آن

مادر، در ابتدا، با برآورده کردن صد درصدی نیازهای نوزاد این امکان را برای او فراهم می‌آورد که تصور کند پستان‌ مادر بخشی از خود نوزاد است. و تحت قدرتی جادویی بوده و هست. مشابه همین را می‌توان به طور کلی درباره‌ی تمام مراقبت‌های نوزاد در ساعات آرام بین هیجانات به کار برد. همه‌توانی تقریباً حقیقتی‌ست که نوزاد تجربه می‌کند. وظیفه‌ی نهایی مادر این است که به تدریج این وهم را از ذهن نوزاد بزداید، اما تنها در صورتی قادر به این کار خواهد بود که در ابتدا فرصت مناسبی جهت توهم در اختیار او گذاشته باشد.

به بیانی دیگر، نوزاد بارها و بارها از روی ظرفیت عشق‌ورزی، (یا می‌توان گفت) نیاز، پستان‌ مادر را می‌آفریند. به تدریج، پدیده‌ای سوبژکتیو در کودک شکل می‌گیرد که به آن پستان مادر می‌گوییم[۱۳]. مادر درست سر وقت، پستان واقعی را همان جایی می‌گذارد که نوزاد آماده‌ی خلق آن است.

به هر حال نوع بشر از زمان تولد همواره با مشکل ارتباط برقرار کردن بین آنچه اُبژه می‌نماید و آنچه ذهن برداشت می‌کند دست به گریبان بوده، و بشری که این موضوع از ابتدا توسط مادر به قدر کفایت برایش تبیین نشده باشد نمی‌تواند به سلامت راه حل این مشکل را بیابد. حالت بینابینی که مد نظر من است حالتی‌ست که نوزاد مابین خلاقیت اولیه و درک عینی تجربه می‌کند و بر پایه‌ی واقعیت‌آزمایی استوار است. پدیده‌ی انتقالی مراحل اولیه‌ی استفاده از وهم را شرح می‌دهد، که بدون آن نوع بشر درکی از ارتباط با اُبژه‌ای که از دیگران به عنوان جهان خارجی دریافت می‌کند نخواهد داشت.

وینیکاتایده‌ای که در شکل ۱ به تصویر کشیده شده این است: به لحاظ نظری، در فرایند رشد اولیه‌ی فرد، به دلیل شرایطی که توسط مادر تامین می‌شود نوزاد می‌تواند چیزی را درک کند که از تنش غریزی او برآمده است. نمی‌توان گفت نوزاد از آغاز می‌داند چه چیز خلق می‌شود. در این لحظه مادر خودش را تقدیم می‌کند. در حالت عادی او پستان‌اش و نیاز بالقوه‌اش به تغذیه‌ی نوزاد را در طبق اخلاص می‌گذارد. چنانچه پاسخگویی مادر به نیاز نوزاد به قدر کافی خوب باشد، این وهم را به نوزاد می‌دهد که واقعیت بیرونی به تواناییِ خلق کردن او، پاسخ می‌دهد. به بیان دیگر، آنچه مادر عرضه می‌کند با آنچه نوزاد در خیال دارد منطبق‌ است. از نگاه مشاهده‌گر، کودک آنچه را مادر عرضه می‌دارد درک می‌کند، اما این تمام ماجرا نیست. نوزاد پستان را تنها پستان‌ای می‌داند که هر زمان اراده کند پیدا خواهد شد. مبادله‌ای میان مادر و نوزاد اتفاق نمی‌افتد. از دید روانشناسی نوزاد پستانی را می‌گیرد که بخشی از وجود خودش است، و مادر به نوزادی شیر می‌دهد که بخشی از وجود خودش است. در روانشناسی، این مبادله بر مبنای وهم شکل گرفته.

در تصویر ۲، شکلی به جای وهم قرار گرفته، تا آنچه من از عملکرد اصلی اُبژه‌ی انتقالی و پدیده‌ی انتقالی در ذهن دارم را به تصویر کشد. شکل گیری اُبژه‌ی انتقالی و پدیده‌ی انتقالی در هر انسان از آنچه آغاز می‌شود که برایش مهم است، به خصوص از آن تجربه‌ی خنثی که به زیر سوال نمی‌رود. درباره‌ی اُبژه‌ی انتقالی می‌توان گفت که توافقی بین ما و طفل وجود دارد مبنی بر اینکه هرگز از او نپرسیم «این همانی‌ست که تصور کردی یا از هیچ به تو داده شد؟» نکته‌ی مهم این است که نمی‌توان نتیجه‌ای از پرسش مذکور گرفت. لذا پرسش پردازش نمی‌شود.

وینیکاتاین مسئله، که به طور انکار نشدنی نوزاد انسان را از همان ابتدا آزار می‌دهد، رفته رفته با در نظر داشتن این حقیقت که وظیفه‌ی اصلی مادر (جدای از فراهم‌سازی فرصت توهم) وهم‌زدایی است، تبدیل به مشکلی آشکار می‌گردد. این موضوع مقدمه‌ی عمل از شیر گرفتن است، و به عنوان یکی از وظایف والدین و مربیان ادامه می‌یابد. به بیان دیگر، این مشکل وهم به طور موروثی به نوع بشر تعلق دارد و هیچکس در آخر راه‌حلی برای آن نمی‌یابد، اگرچه درک نظری آن، ممکن است منجر به یافتن چاره‌ای نظری گردد. اگر همه چیز به خوبی پیش رود، طی این فرآیند تدریجی وهم‌زدایی، زمینه برای ناکامی که با عبارت «از شیر گرفتن» بیان می‌کنیم فراهم می‌شود؛ اما باید به خاطر داشته باشیم هنگامی که درباره‌ی مجموعه پدیده‌هایی که به آنها عنوان «از شیر گرفتن» داده‌ایم صحبت می‌کنیم (که خانم کلاین جداگانه تشریح‌شان کرده‌اند)، در واقع مشغول بررسی پروسه‌های لایه‌های زیرین آن هستیم، مقصود فرآیندهایی‌ست که فرصت وهم-وهم‌زدایی تدریجی را فرآهم می‌آورند. اگر عمل وهم-وهم‌زدایی به بیراهه رفته باشد نوزاد نه می‌تواند با کار طبیعیِ از شیر گرفته شدن کنار بیاید، و نه واکنش صحیحی به آن نشان دهد، که در این صورت استفاده از عبارت از شیر گرفتن به کل بی‌معنا می‌شود. صرفاً قطع عمل شیر دادن از پستان، به معنای از شیر گرفتن نیست.

هنگام از شیر گرفتن کودکِ طبیعی مفاهیم چشمگیری را می‌توانیم مشاهده کنیم. وقتی شاهد واکنش‌های پیچیده‌ی کودکی مشخص در زمان از شیر گرفتن باشیم در می‌یابیم که کودک به این دلیل این رفتارها را بروز می‌دهد که فرآیند وهم-وهم‌زدایی در او چنان خوب پیش رفته که هنگام بحث درباره‌ی از شیر گرفتن، می‌توان از آن صرف نظر کرد.

رشد نظریه‌ی وهم-وهم‌زدایی

از موارد مذکور برداشت می‌شود که عمل پذیرش واقعیت هرگز به حد اعلای خود نمی‌رسد، و هیچ انسانی از کششِ ارتباط دادن واقعیت درونی به بیرونی گریزی ندارد، و رهایی از این تمایل با پناه بردن به ناحیه‌ی بینابینیِ تجربه که به چالش کشیده نشده (هنر، مذهب، غیره) امکان‌پذیر است. این ناحیه‌ی بینابینی در پیوستگی مستقیم با ناحیه‌ی بازی کودک خردسال است که در بازی «گم» شده است.

این ناحیه‌ی بینابینی در نوزادی به جهت آغاز شکل گیری ارتباط بین کودک و جهان ضروری‌ست، که با مراقبت‌های مادرانه‌ی به قدر کافی خوب در مرحله‌ی حساس اولیه محقق می‌شود. عنصر حیاتی برای همه‌ی اینها استمرار حضور فضای عاطفی بیرونی و عناصر مشخصی از قبیل اُبژه یا اُبژه‌های انتقالی در فضای فیزیکی خارجی‌ست.

استفاده از پدیده‌ی انتقالی برای نوزاد قابل قبول است، چرا که والدین کشش ذاتی به درک پدیده‌ها را دریافته و می‌پذیرند، و تنها الان که پای اُبژه‌ی انتقالی در میان است ما برداشت سوبژکتیو نوزاد را از آنچه در واقعیت بیرونی وجود دارد، زیر سوال نمی‌بریم.

چنانچه بزرگسالی به ما اصرار کند که برداشت سوبژکتیو او از چیزی را بپذیریم، گمان کرده یا حتم پیدا می‌کنیم که او دیوانه است. با این حال، اگر بزرگسالی بتواند به نحوی از این ناحیه‌ی بینابینی‌اش لذت برده و دیگری را وادار به پذیرش آن نکند، آنگاه ما هم ناحیه‌ی بینابینی خود را در پاسخ به او ابراز کرده و از یافتن وجه مشترک با یکدیگر لذت می‌بریم، می‌توان گفت این همان تجربه‌ی مشترک میان اعضای یک گروه هنری یا مذهبی یا فلسفی‌ست.

ارجاع به مقاله‌ی وولف

مایلم در خصوص مطالب بالا، توجه‌تان را به مقاله‌ی وولف جلب کنم که در آن موارد بالینی بسیار خوبی تشریح شده که به تبیین آنچه من تحت عنوان اُبژه و پدیده‌ی انتقالی بیان کردم کمک می‌کند. تفاوتی میان نقطه نظر من و وولف وجود دارد که در اصطلاح بنده [اُبژه و پدیده‌ی انتقالی] و اصطلاح او که «اُبژه‌ی فتیش» است نمود پیدا می‌کند. با مطالعه‌ی مقاله‌ی وولف به نظر می‌رسد با استفاده از کلمه‌ی فتیش او چیزی را در نوزادی بررسی می‌کند که به روان‌کژی‌های جنسی در نظریه‌های معمول مربوط است. من نتوانستم در مقاله‌ی او جای مناسبی برای گنجاندن اُبژه‌ی انتقالیِ کودک به عنوان تجربه‌ای سالم پیدا کنم. با این حال همچنان عقیده دارم پدیده‌ی انتقالی تجربه‌ای سالم و فراگیر است. گذشته از آن اگر از کلمه‌ی فتیش برای توضیح پدیده‌های نرمال استفاده کنیم احتمالاً بخشی از معنای این اصطلاح را از دست خواهیم داد.

من ترجیح می‌دهم کلمه‌ی فتیش را برای توضیح آن اُبژه‌ای نگه دارم که در وهم فالوس مادرانه به کار گرفته می‌شود. از این هم فراتر رفته و می‌گویم لازم است جایی برای وهم فالوس مادرانه در نظر گیریم، که باید گفت، تفکری جهانی‌ست و جنبه‌ی آسیب‌شناختی (پاتولوژیکی) ندارد. اگر از اینجا به بعد کلمه‌ی وهم را جایگزین کلمه‌ی اُبژه کنیم، به آنچه اُبژه‌ی انتقالی نوزاد است نزدیک می‌شویم؛ اهمیت آن در مفهوم وهم نهفته است، که از نظر تجربی بحثی فراگیر است.

در ادامه، می‌توانیم اجازه دهیم اُبژه‌ی انتقالی به صورت بالقوه فالوس مادرانه اما در اصل پستان باشد، که باید گفت، چیزی‌ست خلق شده توسط نوزاد اما در عین حال ارائه شده توسط محیط. به این جهت فکر می‌کنم مطالعه‌ی نحوه‌ی به کار گیری اُبژه‌ی انتقالی و پدیده‌ی انتقالی توسط نوزاد به طور کلی، ممکن است روشنگر اُبژه‌ی فتیش و فتیشیسم باشد. در هر حال، در حرکت وارونه از آسیب‌شناسی فتیشیسم که اختلالی روانی‌ست به اُبژه‌ی انتقالی که به تجربه‌های اولیه مربوط است و در شکل‌گیری عواطف و احساسات رفتاری ذاتی، سالم و فراگیر است، حلقه‌ی گم شده‌ای وجود دارد.

خلاصه

توجه اصلی در این مقاله معطوف به نخستین تجربه‌های نوزاد سالم بود که زمینه‌ای غنی برای مشاهدات فراهم می‌آورد و به صورت اساسی در ارتباط با اولین دارایی بیان شد.

این دارایی اولیه، اول در جهت ارضای پدیده‌ی خودتحریکی، مکیدن مشت و شست، ظاهر شده و در ادامه تبدیل می‌شود به اولین عروسک نرم و بعد اسباب‌بازی سخت. این هم به اُبژه‌ی بیرونی مربوط است (پستان مادر) و هم به اُبژه‌ی درونی (پستان جادویی در ذهن نوزاد)، اما با هم تفاوتی بارز دارند.

اُبژه‌‌ی انتقالی و پدیده‌ی انتقالی به حیطه‌ی وهم تعلق دارند که در هنگام آغاز تجربه کردن اتفاق می‌افتد. این حالت اولیه‌ی رشد با تواناییِ به خصوصِ مادر در برآورده کردن نیازهای نوزادش ممکن می‌شود، که به نوزاد اجازه می‌دهد خیال کند هر چه خلق می‌کند در حقیقت وجود دارد.

این حالت بینابینی تجربه، که به لطف تعلقش به واقعیات درونی یا بیرونیْ دست نخورده باقی می‌ماند، بخش اعظم تجربه‌ی نوزاد را شکل می‌دهد و در طول زندگی در هیئت تجارب گسترده در زمینه‌های هنری یا مذهبی یا شیوه‌های زندگی وابسته به تخیل و کارهای علمی خلاقانه، ادامه می‌یابد.

بدین ترتیب ارزش مثبت وهم از دست نمی‌رود.

نوزاد در حالت عادی رفته رفته از روی اُبژه‌ی انتقالی سرمایه‌برداری می‌کند، خصوصاً زمانی که علایق فرهنگی پا به میدان می‌گذارند.

از دیدگاه آسیب‌شناسی روانی:

اعتیاد می‌تواند به مثابه نوعی واپس‌روی، به دورانی که پدیده‌ی انتقالی به چالش کشیده نمی‌شد، بیان شود.

فتیش می‌تواند در پایداری اُبژه‌ای مشخص یا نوعی اُبژه توصیف شود که ریشه در تجربه‌ی نوزادی در حوزه‌ی انتقالی داشته، که به نحوی به وهم فالوس مادرانه مربوط است.

دروغ گویی و دزدی می‌تواند با میل ناخودآگاه فرد به پر کردن شکاف مابین تجربه‌ی [یا همان وهم] بیش از حد ادامه یافته و دستیابی به اُبژه‌ی انتقالی تشریح گردد.

این مقاله با عنوان «Transitional Objects and Transitional Phenomena—A Study of the First Not-Me Possession» در نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۹۹ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] Say: ta

[۲] illusion

[۳]  زیگموند فروید، یادداشت‌های جمع‌آوری شده از: «مورد دورا»، جلد ۳، صص ۶۳-۶۴؛ همین‌طور ویلی هافر: مطالعه‌ی روانکاوانه‌ی کودک، جلد ۳ تا ۴، ص ۵۱.

[۴] به عنوان نمونه‌ای که اخیراً دیده شده می‌توان به عروسک درست شده از پتو متعلق به کودک در فیلم بچه به بیمارستان می‌رود از رابرتسون اشاره کرد (کلینیک تاویستاک).

[۵] در اینجا احتمالا باید توضیحی درباره‌ی اصطلاح «پشم جمع کردن» ارائه شود؛ که به معنی: شکل دادن بخش انتقالی یا بینابینی‌ست.

[۶] مقاله‌ی اخیر W. C. M Scott من باب «مهمل‌گویی» را ببینید!

[۷] مقاله‌ی «اختلالات خواب در کودکان کوچک» از Illingworth،R. S، B.M.J، ۷ آوریل، ۱۹۵۱ را ببینید.

[۸] در یکی از مقالاتی که پیدا کردم مثال‌های فوق العاده‌ای استفاده شده. وولف (مقاله‌ی «فتیشیسم و انتخاب اُبژه در اوان کودکی» فصلنامه‌ی روانکاوی، ۱۹۴۶، ش. ۱۵، ص. ۴۵۰) واضح است که همین پدیده را بررسی می‌کند اما به اُبژه‌ها می‌گوید «اُبژه‌ی فتیش». نمی‌دانم که این اصطلاح درست است یا نه، و در پایین درباره‌اش می‌نویسم. من بعد از اینکه مقاله‌ی خودم را نوشتم از مقاله‌ی وولف مطلع شدم، ولی از دیدن اینکه موضوعی یافته‌ام که قبلاً توسط همکاری بررسی شده و لایق مباحثه است احساس دلگرمی و مسرت کردم. همینطور مجله‌ی آبراهام را ببینید: توضیحات در خصوص «اولین مرحله پیش تناسلی از لیبیدو»، صص منتخب (انتشارات Hogarth) ص. ۲۷۶، و Linder: سالنامه‌ی پزشکان کودک، N.F، xiv، ۱۸۷۹.

[۹] مادر «از رفتار کودک اولش یاد گرفته بود که خوب است همزمان با تغذیه از پستان با شیشه‌شیر هم به بچه شیر دهد» و به این صورت، به جایگزین خودش ارزشی مثبت دهد، و این طور بود که توانست راحت‌تر از ایکس بچه را از شیر بگیرد.

[۱۰] Illusion–Disillusionment

[۱۱] یکی از اثرات، و اثر اصلی این شکست مادر در اوایل زندگی نوزاد، توسط Marion Milner، در مقاله‌اش که در کتاب تولد ملانی کلاین، انتشارات Hogarth، ۱۹۵۲، و همینطور در این مجله، ش. ۳۲ (۱۹۵۲)، ص.۱۸۱، آمده، به نظرم به روشنی شرح داده شده. میلنر می‌گوید شکست مادر سبب می‌شود ایگو به طور نابالغ تکامل یافته و تشخیص اُبژه‌ی خوب از بد زودتر از موعد انجام گیرد. دوره‌ی وهم ( یا دوره‌ی انتقالی من) مختل می‌شود. در آنالیزها یا فعالیت‌های گوناگون زندگی روزمره می‌توان دید فرد به دنبال آن نقطه‌ی ارزشمند آرامش وهم می‌گردد. وهم به این طریق ارزش مثبت خود را می‌گذارد. همینطور از فروید ببینید: پیرامون آغاز روانکاوی: خلاصه‌ای از ویلهلم فلیس. فروید در ۱۸۹۵ نوشت (صص ۴۰۲ تا ۴۱۳) که تنها با کمک بیرونی‌ست که برخی عملکردها به طور رضایتمند انجام می‌گیرند.

[۱۲]  همینطور فروید: روانشناسی توده و تحلیل ایگو، ص. ۶۵.

[۱۳] در اینجا کل فرایند مادری کردن را در نظر دارم. وقتی گفته می‌شود اولین اُبژه پستان است، کلمه‌ی «پستان» به کار برده می‌شود که به عقیده‌ی من علاوه بر گوشت و پوست، نماد تمام کارهای مادرانه است. مادری با یک بطری شیر در دست برای عمل غذا دادن هم می‌تواند مادر به قدر کافی خوب باشد (طبق برداشت من). اگر کلمه‌ی «پستان» را به این معنای گسترده در ذهن داشته باشیم، و کارهای مادرانه را در این اصطلاح بگنجانیم، پلی بین شیوه‌ی تشریح اوایل نوزادی توسط ملانی کلاین و آنا فروید شکل می‌گیرد. تنها تفاوت باقی مانده زمان بروز رفتار است، که در حقیقت تفاوتی بی‌اهمیت بوده و خود به خود با گذر زمان از میان می‌رود.

2 کامنت
  1. سلام
    وقت تون بخیر
    مقالات بسیار جالبی رو ترجمه فرمودید،متشکرم .
    آیا پکیجی از مجموع مقالات دارید که بشه خریداری کرد؟
    من علاقه مند به مقالات مربوط به نظریه پردازان object Relations و بخصوص وینیکات هستم .
    در موردشرایط آموزش روانکاوی و اساتید مربوطه هم لطفا توضیح بفرمائید.

    1. سلام
      وقت به خیر
      ممنون
      پکیج در حال حاضر نداریم ولی تا یک‌ماه آینده مجموعه مقالات «سایکوپاتولوژی بوردرلاین» را یکجا قرار خواهیم داد. در مورد نظریات روابط اُبژه‌ای نیز در حال تهیه‌ی مجموعه مقالات «مبانی روابط اُبژه‌ای» هستیم که گمانم تا دو ماه آینده تکمیل می‌شود و شروع آن از دو هفته‌ی آینده خواهد بود. پیشنهاد می‌کنم سایت را چک کنید تا هر زمان بارگذاری شد دریافت کنید.
      آموزش روانکاوی به صورت صوتی و تصویری از ابتدای پاییز خواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.