skip to Main Content
استفاده از اُبژه

استفاده از اُبژه

استفاده از اُبژه

استفاده از اُبژه

عنوان اصلی: The use of an object
نویسنده: دانلد وودز وینیکات
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: 1969
تعداد کلمات: 3810
تخمین زمان مطالعه: 26 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

تمام این مقاله -استفاده از اُبژه- به صورت رایگان در همین صفحه قابل مشاهده و مطالعه است. با دانلود فایل این مقاله، اول اینکه شما به پی‌دی‌اف این مقاله دسترسی خواهید داشت و می‌توانید آن را برای خودتان چاپ کنید یا در آرشیوتان نگه دارید و دوم به ما کمک می‌کنید که فعالیت‌هایمان زنده بماند.

استفاده از اُبژه

دانلد وودز وینیکات، لندن

در این مقاله قصد دارم به بحث درباره‌ی ایده‌ی استفاده از اُبژه بپردازم. به نظر من موضوع مرتبط با آن، یعنی رابطه با اُبژه‌ها، توجه ما را تمام و کمال به خود جلب کرده است. اما ایده‌ی استفاده از اُبژه چندان مورد بررسی قرار نگرفته است و حتی شاید به طور خاص روی آن مطالعه‌ای هم انجام نشده باشد.

کار روی استفاده از اُبژه، حاصل تجربه‌ی بالینی‌ام است و در راستای روند رشدی قرار دارد که مختص من است. البته نمی‌توانم فرض را بر این بگذارم که دیگران هم همین شیوه‌ی رشد را دنبال کرده‌اند، اما باید خاطرنشان کنم که یک توالی وجود دارد و نظمی که در این توالی دیده می‌شود به خاطر تکامل کارهایم است.

کار من روی اُبژه‌های انتقالی و پدیده‌ای که بعد از «مشاهده‌ی کودکان در وضعیتی معین» (وینیکات، ۱۹۴) به طور طبیعی ادامه یافت، نسبتاً شناخته شده است. بدیهی است که استفاده از اُبژه، با ظرفیت بازی در ارتباط است. اخیراً به موضوع بازی خلاق پرداخته‌ام (وینیکات، ۱۹۶۸ آ). بازی خلاق به موضوع فعلی من نزدیک است. همچنین یک رشد طبیعی در دیدگاه من و در راستای مفاهیم محیط نگهدارنده، که کشف فرد از سلف را تسهیل می‌سازد، دیده می‌شود. می‌توان کل موضوع رشد اختلالات کاراکتر را که با ایجاد انواع مختلفی از سلف کاذب در ارتباط هستند ناشی از ناکامی در این محیط تسهیل‌گر دید، اختلالاتی که نشان‌دهنده‌ی ناکامی در تشکیل سلف و کشف سلف هستند. همه‌ی این‌ها باعث می‌شوند تا از نظر من، تمرکز روی چیزی که آن را پدیده‌ی انتقالی می‌نامم، و مطالعه‌ی جزئیاتی که درمانگرهای بالینی در اختیار دارند و نشان‌دهنده‌ی افزایش تدریجی ظرفیت فرد برای بازی کردن و ظرفیتِ یافتن و استفاده کردن از جهان «خارجی» با استفاده از استقلال و خودگردانی هستند، توجیه‌پذیر باشد.

مطلبی که قرار است در این مقاله بیان کنم بسیار ساده است. با اینکه این موضوع حاصل تجربه‌ی روانکاوانه‌‌ام است، اما ادعا نمی‌کنم که حاصل تجربه‌ی دو دهه‌ی گذشته بوده است، چرا که در این صورت تکنیک لازم برای انجام حرکات انتقالی را که می‌خواهم در اینجا شرح دهم، نداشته‌ام. به عنوان مثال، تنها در سال‌های اخیر بوده است که توانسته‌ام برای تکامل طبیعی انتقال که حاصل افزایش اعتماد بیمار به تکنیک و فضای روانکاوی بوده است، صبر کنم و از ارائه‌ی تفسیر و شکستن این فرآیند طبیعی اجتناب کنم. واضح است که اینجا درباره‌ی ارائه‌ی تفسیر صحبت می‌کنم و نه خودِ تفسیر. فکر کردن به اینکه با نیاز شخصی خودم به تفسیر کردن، مانع از چه تغییرات عمیقی در یک گروه خاص از بیماران شده‌ام یا این تغییرات را به تأخیر انداخته‌ام، باعث وحشت من می‌شود. اگر بتوانیم صبر کنیم، بیمار به شکلی خلاقانه و همراه با شعف بی‌پایان به ادراک می‌رسد، و لذتی که در این شرایط می‌برم بسیار بیشتر از لذتی است که قبلاً از احساس باهوش بودن می‌بردم. فکر می‌کنم تفسیر را عمدتاً به این خاطر انجام می‌دهم که به بیمار اجازه دهم محدودیت‌های درک من را متوجه شود. اصل بر این است که جواب‌ها فقط و فقط نزد بیمار است. ما فقط برای او این امکان را فراهم می‌کنیم که آنچه را شناخته شده است فرا بگیرد یا با مقبولیت از آن آگاه شود.

عکس این موضوع، کار تفسیری است که تحلیل‌گر باید انجام دهد و تحلیل را از خودکاوی متمایز می‌سازد. این تفسیر توسط تحلیل‌گر، اگر قرار است تأثیرگذار باشد، باید در ارتباط با توانایی بیمار برای قرار دادن تحلیل‌گر در بیرون از محدوده‌ی پدیده‌ی ذهنی (subjective) باشد. در این صورت بحث بر سر توانایی بیمار برای استفاده از تحلیل‌گر است، که موضوع این مقاله نیز همین است. در آموزش، مثل غذا دادن به کودک، ظرفیت استفاده از اُبژه‌ها بدیهی پنداشته می‌شود، اما در کار ما لازم است که به رشد و ایجاد ظرفیت برای استفاده از اُبژه‌ها و تشخیص ناتوانی بیمار در استفاده از اُبژه‌ها که یک حقیقت است، بپردازیم.

در تحلیل بیماران بوردرلاین، فرد این فرصت را دارد تا پدیده‌ی حساسی را مشاهده کند که به درک حالات واقعاً اسکیزوفرنیک کمک می‌کند. مقصود من از عبارت «بیماران بوردرلاین» مواردی است که در آن، هسته‌ی اختلال بیمارْ سایکوتیک است، اما سازماندهی سایکونوروتیک بیمار به قدری است که وقتی خطر نفوذ در اضطراب سایکوتیک آن‌ها به صورت خام وجود دارد، می‌تواند اختلال سایکونوروز (روان‌رنجوری) یا سایکوسوماتیک (روان‌تنی) را بروز دهد. در چنین مواردی ممکن است روانکاو تا سال‌ها با نیاز بیمار به اینکه روان‌رنجور (در مقابل دیوانه) باشد و با او مثل یک روان‌رنجور رفتار شود، سازش کند. تحلیل خوب پیش می‌رود و همه راضی هستند. تنها نقطه ضعف این است که تحلیل هرگز به پایان نمی‌رسد. می‌توان آن را تمام کرد، و حتی ممکن است بیمار یک سلف کاذب روان‌رنجور با هدف تمام کردن و ابراز قدردانی به راه بیندازد. اما در حقیقت بیمار می‌داند که تغییری در حالت نهفته (سایکوتیک) او رخ نداده است و سازش و تبانی تحلیل‌گر و بیمار به شکست منجر شده است. اگر تحلیل‌گر و بیمار هر دو این شکست را درک کنند، می‌تواند ارزشمند نیز باشد. بیمار مسن‌تر شده و احتمال مرگ از طریق تصادف یا بیماری افزایش پیدا کرده است، بنابراین ممکن است از خودکشی واقعی اجتناب کند. علاوه بر این، اوقات سپری شده مفرح بوده است. اگر روانکاوی یک شیوه‌ی زندگی باشد، پس شاید بتوان گفت چنین درمانی، کاری را که باید انجام می‌داده انجام داده است. اما روانکاوی سبک زندگی نیست. همه‌ی ما امید داریم ارتباط بیماران با ما تمام شود و ما را فراموش کنند، و متوجه شوند که خودِ زندگی کردن، درمانی مناسب و معنادار است. گرچه ما این مقالات را درباره‌ی بیماران بوردرلاین می‌نویسیم اما وقتی دیوانگی کشف‌نشده و برطرف‌نشده باقی می‌‌ماند باطناً آشفته می‌شویم. سعی کرده‌ام این موضوع را در مقاله‌ی دیگری درباره‌ی طبقه‌بندی، به شکل گسترده‌تر توضیح دهم (وینیکات، ۱۹۵۹-۱۹۶۴).

شاید لازم باشد کمی بیشتر درباره‌ی تفاوت میان رابطه با اُبژه (object-relating) و استفاده از اُبژه (object-usage) صحبت کنم. در رابطه با اُبژه، سوژه اجازه می‌دهد تا تغییرات مشخصی در سلف اتفاق بیفتد، همان تغییراتی که باعث شده تا ما اصطلاح نیروگذاری روانی (cathexis) را ابداع کنیم. اُبژه معنا پیدا کرده است. مکانیسم‌های فرافکنی و همانندسازی به کار افتاده‌اند، و سوژه تا جایی تهی شده است که چیزی از او در اُبژه یافت می‌شود، ولو اینکه به احساسات مزین شده باشد. همراه با این تغییرات، میزانی از درگیری فیزیکی (هرچند خفیف) نسبت به هیجان، در راستای اوج یک لذت جنسی شکل می‌گیرد. (در این متن عمداً از ارجاع به این جنبه‌ی بسیار مهم رابطه که تمرینی در همانندسازی متقابل یا cross-identification است خودداری کرده‌ام. این موضوع باید از اینجا حذف شود، چون متعلق به یکی از مراحل رشد است که پس از مرحله‌ی مد نظر من در این مقاله رخ می‌دهد، که همان حرکت از خودکفایی و رابطه با اُبژه‌های ذهنی به قلمرو استفاده از اُبژه است.) (وینیکات، ۱۹۶۸ ب).

رابطه با اُبژه، تجربه‌ای از سوژه است که می‌توان آن را بر حسب منزوی بودن سوژه توصیف کرد (وینیکات، ۱۹۵۸، ۱۹۶۳). با این حال وقتی درباره‌ی استفاده از اُبژه حرف می‌زنم منظورم رابطه با اُبژه است، و ویژگی‌های جدیدی به آن اضافه می‌کنم که ماهیت و رفتار اُبژه را در بر می‌گیرند. به عنوان مثال، اُبژه اگر مورد استفاده قرار بگیرد، لزوماً باید از این نظر که بخشی از یک واقعیت مشترک است و نه دسته‌ای فرافکنی‌ها، واقعیت داشته باشد. به نظر من همین موضوع است که تفاوت‌های میان رابطه و استفاده را به پیش می‌برد.

اگر این دیدگاه من درست باشد، در این صورت بحث درباره‌ی رابطه برای تحلیل‌گران تمرین بسیار ساده‌تری نسبت به بحث استفاده است، چون رابطه ممکن است به عنوان پدیده‌ای از سوژه مورد بررسی قرار بگیرد، و در روانکاوی همیشه تمایل بر این است که تمام فاکتورهایی که محیطی هستند حذف شوند، به جز مواردی که در آن بتوان محیط را بر حسب مکانیسم‌های فرافکنانه مورد اندیشه قرار داد. اما در بررسی استفاده راه گریزی نیست؛ تحلیل‌گر باید ماهیت اُبژه را، نه به عنوان فرافکنی، بلکه به عنوان یک شیء مستقل، مد نظر قرار دهد.

عجالتاً این سوال را مطرح می‌کنم که آیا رابطه را می‌توان بر حسب هر سوژه توضیح داد، و آیا نمی‌توان استفاده را جز بر حسب پذیرش وجود مستقل اُبژه، یعنی حضور همیشگی آن، توضیح داد؟ می‌بینید که وقتی به این حوزه از کار من، چیزی که آن را پدیده‌ی انتقالی نامیده‌ام، نگاه می‌کنیم با این قبیل مشکلات سر و کار خواهیم داشت.

اما این تغییر خود به خود و صرفاً به همراه فرآیند بلوغ ایجاد نمی‌شود. در ادامه قرار است به همین جزئیات بپردازم.

بر اساس اصطلاحات بالینی: دو نوزاد از پستان تغذیه می‌کنند؛ یکی با اتکا به خود و در قالب فرافکنی، و دیگری (با استفاده) از شیر پستان یک زن تغذیه می‌کنند. مادران، مثل تحلیل‌گران، می‌توانند خوب باشند یا نباشند؛ برخی می‌توانند نوزاد را از رابطه به استفاده منتقل کنند، و برخی نمی‌توانند.

بد نیست در اینجا یادآوری کنم که ویژگی اصلی در مفهوم پدیده و اُبژه‌های انتقالی (بر اساس ارائه‌ای که من از موضوع داشتم)، تناقض و پذیرش تناقض است: بچه اُبژه را خلق می‌کند اما اُبژه منتظر خلق شدن و تبدیل شدن به اُبژه‌ای که روی آن نیروگذاری روانی می‌شود (cathected object) بوده است. سعی کردم با بیان این موضوع که طبق قواعد بازی، همه‌ی ما می‌دانیم که هیچ‌وقت از کودک نمی‌خواهیم پاسخی به این پرسش دهد، توجه را به این جنبه از پدیده‌ی انتقالی جلب کنم: آن را ساختی یا پیدا کردی؟

حال آماده‌ام تا یک راست به سراغ بیان نظریه‌ام بروم. البته به نظر می‌رسد از بیان آن می‌ترسم، چرا که شاید وقتی این نظریه بیان شود، چون بسیار ساده است، هدف ارتباطی من به پایان می‌رسد.

سوژه برای استفاده از یک اُبژه باید ظرفیت استفاده از اُبژه را پرورش داده باشد. این بخشی از تغییر در اصل واقعیت است.

نه می‌توان گفت که این ظرفیت ذاتی است، و نه می‌توان گفت رشد آن در یک فرد حتمی است. رشد ظرفیتِ استفاده از اُبژه، مثال دیگری است از فرآیند بالغ شدن، به عنوان چیزی که به محیط تسهیلگر وابسته است.[۱]

در این توالی می‌توان گفت که ابتدا رابطه با اُبژه وجود دارد و سپس در انتهای آن استفاده از اُبژه قرار می‌گیرد؛ هرچند در این بین، شاید دشوارترین مسئله در رشد انسان؛ یا ملال‌آورترین ناکامی‌های ابتدایی که در اصلاح پیش می‌آیند، وجود داشته باشند. چیزی که بین رابطه و استفاده وجود دارد، قرار دادن اُبژه در بیرون از حوزه‌ی کنترل قادر مطلق سوژه، یعنی درک او از اُبژه به عنوان یک پدیده‌ی خارجی و نه یک هستیِ فرافکن، و در حقیقت شناخت آن به عنوان یک هستی مستقل است.[۲]

این تغییر (از رابطه به استفاده) به این معناست که سوژه اُبژه را تخریب می‌کند. یک فیلسوف پشت میزنشین می‌تواند با استفاده از این جمله اینطور استدلال کند که پس در عمل چیزی تحت عنوان استفاده از یک اُبژه وجود ندارد؛ اگر اُبژه خارجی باشد، پس توسط سوژه تخریب می‌شود. با این حال اگر فیلسوف از پشت میز خود بلند شود و روی زمین کنار بیمار بنشیند، متوجه خواهد شد که یک موقعیت حد واسط نیز وجود دارد. به عبارت دیگر، متوجه می‌شود که بعد از «سوژه با اُبژه در ارتباط است»، «سوژه اُبژه را تخریب می‌کند» می‌آید (چون اُبژه خارجی می‌شود)؛ و در این صورت ممکن است «اُبژه از تخریب توسط سوژه جان به در ببرد». اما این نجات یافتن می‌تواند وجود داشته باشد یا نداشته باشد. بنابراین یک ویژگی جدید به نظریه‌ی رابطه با اُبژه اضافه می‌شود. سوژه به اُبژه می‌گوید: «من تو را تخریب کردم» و اُبژه ارتباط را دریافت می‌کند. از اینجا به بعد سوژه می‌گوید «سلام اُبژه!» «من تخریبت کردم.» «من دوستت دارم.» «به خاطر اینکه از تخریب من جان به در بردی برایم ارزشمندی.» «با اینکه دوستت دارم ولی دائماً در فانتزی (ناخودآگاه) خودم مشغول تخریبت هستم.» در اینجا فانتزی برای فرد شروع می‌شود. حال سوژه می‌تواند از اُبژه‌ی نجات‌یافته استفاده کند. باید توجه داشت که موضوع فقط این نیست که سوژه اُبژه را تخریب می‌کند چون اُبژه خارج از کنترل قادر مطلق او قرار دارد. باید این مسئله را از زاویه‌ی دیگر نیز نگاه کنیم و بگوییم که این تخریب اُبژه است که بیرون از محدوده‌ی کنترل قادر مطلق سوژه رخ می‌دهد. به این طریق است که اُبژه استقلال و زندگی خود را رشد می‌دهد، و (اگر نجات بیابد) مطابق با ویژگی‌های خودش با سوژه همکاری می‌کند.

به عبارت دیگر، به خاطر نجات یافتن اُبژه، سوژه می‌تواند زندگی در دنیای اُبژه‌ها را شروع کند، و به همین خاطر سوژه نفع بسیار زیادی می‌برد؛ اما هزینه باید به وسیله‌ی پذیرش تخریب فعلی در فانتزی ناخودآگاه نسبت به رابطه‌ی اُبژه پرداخته شود.

اجازه دهید یک بار دیگر تکرار کنم. این جایگاهی است که فرد فقط در مراحل اولیه‌ی رشد احساسی می‌تواند از طریق بقای واقعی از دست اُبژه‌های که روی آن‌ها نیروگذاری روانی می‌شود (cathected object) و در آن زمان درگیر فرآیند تخریب شدن به خاطر واقعی بودن، و واقعی شدن به خاطر تخریب شدن (قابل تخریب و قابل مصرف بودن) هستند، به آن دست پیدا کند.

از اینجا به بعد، وقتی به این مرحله دسترسی پیدا کرد، مکانیسم‌های فرافکنانه به مشاهده‌ی چیزی که وجود دارد کمک می‌کنند، اما این مکانیسم‌ها دلیل اینکه چرا اُبژه وجود دارد، نیستند. از نظر من این موضوع با نظریه‌ی روانکاوی ارتودوکس که واقعیت بیرونی را صرفاً بر حسب مکانیسم‌های فرافکنانه‌ی فرد می‌بیند، کمی اختلاف دارد.

تا اینجا کلیت نظراتم را بیان کردم. هرچند هنوز کامل نیست، چون پذیرش این حقیقت که اولین تکانه در رابطه‌ی سوژه با اُبژه (درک عینی و نه ذهنی) مخرب است، برای من راحت نیست.

اصل موضوع این نظریه این است که گرچه سوژه اُبژه‌ی ذهنی (ماده‌ی لازم برای فرافکنی) را تخریب نمی‌کند، اما تخریب رخ می‌دهد و به یک ویژگی اساسی تبدیل می‌شود، تا جایی که اُبژه به صورت عینی درک می‌شود، استقلال دارد و به واقعیت «مشترک» تعلق دارد. این بخشِ دشوار نظریه‌ی من، حداقل برای خودم است.

بدیهی است که اصل واقعیت شامل فردی که خشمگین و مشغول تخریب واکنشی است هم می‌شود، اما نظریه‌ی من این است که تخریبْ نقش خود را در ایجاد واقعیت ایفا می‌کند و اُبژه را بیرون از سلف قرار می‌دهد. برای رخ دادن چنین اتفاقی، باید شرایط مطلوب فراهم شود.

این موضوع صرفاً به بررسی اصل واقعیت تحت قدرت زیاد مربوط می‌شود. اینطور که من متوجه شده‌ام، ما با این تغییر آشنا هستیم که مکانیسم‌های فرافکنی سوژه را قادر به شناخت اُبژه می‌سازند، بدون اینکه مکانیسم‌های فرافکنی دلیل وجود اُبژه باشند. در مرحله‌ای از رشد که مورد بررسی است، سوژه در حال ساختن اُبژه برای یافتن خودِ برون‌بودگی (externality) است، و باید افزود که این تجربه به ظرفیت اُبژه برای بقا بستگی دارد. (مهم است که بدانیم این به معنای «تلافی نکردن» است.) اگر این اتفاقات در تحلیل رخ می‌دهد، پس تحلیل‌گر، تکنیک تحلیلی و شرایط تحلیلی همگی در حملات مخرب بیمار برای بقا یا عدم بقا مؤثرند. این اقدام مخرب، تلاش بیمار برای قرار دادن تحلیل‌گر در خارج از کنترل قادر مطلق، یعنی در جهان بیرونی، است. بدون تجربه‌ی حداکثر تخریب‌گری (اُبژه محافظت نشده است) سوژه هرگز تحلیل‌گر را بیرون قرار نمی‌دهد و بنابراین هرگز نمی‌تواند چیزی بیش از نوعی خودکاوی را با استفاده از تحلیل‌گر به عنوان فرافکنی بخشی از سلف، تجربه کند. در این صورت بیمار از نظر تغذیه، فقط می‌تواند خودش را تغذیه کند و نمی‌تواند از پستان برای منفعت بردن استفاده کند. حتی ممکن است بیمار از تجربه‌ی تحلیلی لذت هم ببرد، اما تغییر بنیادینی نخواهد داشت.

و اگر تحلیل‌گر یک پدیده‌ی ذهنی است، پس تکلیف دفع ضایعات چه می‌شود؟ در مورد خروجی نیاز به توضیحات بیشتری است.

در روانکاوی عملی، تغییرات مثبتی که در این حوزه پدید می‌آیند می‌توانند بسیار عمیق باشند. این تغییرات به کار تفسیری بستگی ندارند، بلکه به بقای تحلیل‌گر از حملاتی بستگی دارند که ایده‌ی فقدان تغییر در انتقام را هم شامل می‌شود. ایستادگی در برابر این حملات می‌تواند برای تحلیل‌گر بسیار دشوار باشد، به ویژه زمانی که به صورت توهم یا از طریق دستکاری انجام می‌شوند و تحلیل‌گر را به انجام کارهایی وادار می‌کنند که از نظر تکنیکی بد هستند. (من چنین مواردی را ناپایایی در شرایطی که فقط و فقط پایایی اهمیت دارد، و بقا به معنای زنده ماندن و نبودِ پایایی، تلقی می‌کنم.)

تحلیل‌گر حس می‌کند باید تفسیر انجام دهد، اما این می‌تواند باعث خراب کردن فرآیند شود و برای بیمار شبیه به نوعی دفاع از خود به نظر می‌رسد که تحلیل‌گر در برابر حملات بیمار انجام می‌دهد. بهتر است صبر کند تا این مرحله به پایان برسد، و بعد با بیمار درباره‌ی اتفاقاتی که رخ داده است بحث کند. بدون شک این کار مجاز است، چون تحلیل‌گر به عنوان یک فرد نیازهای خاص خود را دارد؛ اما تفسیر کلامی در این مرحله، ویژگی ضروری تحلیل نیست و خطرات خاص خود را به همراه دارد. ویژگی ضروری تحلیل در اینجا، بقای تحلیل‌گر و دستکاری نکردن تکنیک روانکاوی است. تصور کنید مرگ واقعی تحلیل‌گر در شرایطی که چنین کاری در حال انجام است چقدر آسیب‌زاست، گرچه حتی مرگ واقعی تحلیل‌گر هم به اندازه‌ی تکوین تحلیل‌گر از یک تغییر به سمت تلافی کردن، بد نیست. این ریسک‌ها را صرفاً بیمار باید متحمل شود. معمولاً تحلیل‌گر از این مراحل  مختلف انتقال جان به در می‌برد، و بعد از هر مرحله پاداشی از جنس عشق وجود دارد که با دورنمایی از تخریب ناخودآگاه تقویت می‌شود.

به نظرم وجود یک مرحله‌ی رشد که شامل بقای اُبژه است، روی نظریه‌ی ریشه‌های پرخاشگری اثر می‌گذارد. گفتنِ اینکه نوزادِ چندروزه به پستان رشک می‌ورزد بی‌فایده است. با این حال می‌توان گفت که بچه در هر سنی که به پستان جایگاه بیرونی ببخشد (بیرون از حوزه‌ی فرافکنی) بدین معناست که تخریب پستان به یک ویژگی تبدیل شده است. منظورم تکانه‌ی واقعی برای تخریب است. این بخش مهمی از کاری است که مادر می‌کند، تا اولین کسی باشد که بچه را از اولین نمونه از حملات متعددی که با آن‌ها مواجه خواهد شد عبور دهد و نجات یابد. این لحظه، به خاطر ضعیف بودن نسبی کودک، زمان  مناسبی در رشد اوست و نجات یافتن از تخریب نسبتاً ساده خواهد بود. با این حال این مسئله نیازمند دقت زیادی است؛ فقط برای مادر اینقدر ساده است که وقتی بچه گاز می‌گیرد و به او صدمه می‌زند به شکل اخلاقی واکنش نشان دهد.[۳] اما این زبان که شامل پستان می‌شود زبان نامفهومی است. کل محدوده‌ی رشد و مدیریت مورد بحث است، محدوده‌ای که در آن فارغ از جزئیات مهم رابطه با پستان، سازگاری با وابستگی در ارتباط است.

بنابراین می‌توان مشاهده کرد که گرچه من از کلمه‌ی تخریب استفاده می‌کنم، اما تخریب واقعی مربوط به ناکامی اُبژه در بقا است. بدون این ناکامی، تخریب همچنان به صورت بالقوه باقی می‌ماند. کلمه‌ی «تخریب» نه به خاطر تکانه‌ی کودک برای تخریب، بلکه به خاطر الزام اُبژه به عدم بقا، لازم است.

نوع نگاه به مسائلی که در این مقاله مطرح شده است، یک رویکرد جدید نسبت به مقوله‌ی ریشه‌های پرخاشگری ایجاد می‌کند. به عنوان مثال، لازم نیست به پرخاشگری ذاتی بیش از سایر چیزهایی که همراه آن به صورت ذاتی وجود دارند بها بدهیم. بدون شک باید پرخاشگری ذاتی را نیز مثل سایر چیزهای ذاتی که بین افراد متغیر هستند، از نظر کمّی متغیر در نظر گرفت. تغییرات در پرخاشگری ذاتی، در مقایسه با کل موارد ارثی که می‌توانند منجر به پرخاش شوند، بسیار جزئی است. برعکس، تغییراتی که حاصل اختلاف تجربیات نوزادان مختلف برای گذر کردن از این مرحله‌ی بسیار دشوار هستند، بسیار بزرگ‌ترند. چنین تغییراتی در حوزه‌ی تجربه در واقع بی‌حد و اندازه هستند. علاوه بر این، کودکانی که از این مرحله گذر کرده‌اند، نسبت به آن‌هایی که به خوبی گذر نکرده‌اند و پرخاش برای آن‌ها قابل فراگیری (خودپذیر شدن) نیست یا نمی‌تواند فقط در قالب تعهد به اُبژه‌ی حمله نگه داشته شود، به احتمال بیشتری از نظر بالینی پرخاشگر خواهند بود.

این مستلزم بازنویسی نظریه‌ی ریشه‌های پرخاشگری است، چرا که عمده‌ی مطالبی که تا کنون توسط تحلیل‌گران نوشته شده است، بدون ارجاع به مطالب مورد بحث در این مقاله بوده است. در نظریه‌ی ارتودوکس فرض همیشه بر این است که پرخاش، واکنش به مواجهه با اصل واقعیت است، در صورتی که این رانه‌ی مخرب است که کیفیت برون‌بودگی (externality) را ایجاد می‌کند.

اجازه دهید نگاهی به محل دقیق این حمله و بقا در سلسله مراتب روابط بیندازم. حالت ابتدایی‌تر و کاملاً متفاوت آن نابودسازی کامل (annihilation) است. نابودسازی به معنای «نداشتن امید» است؛ نیروگذاری روانی تبدیل به یأس می‌شود، چرا که هیچ دستاوردی کامل‌کننده‌ی بازتاب لازم برای شرطی‌سازی  نیست. حمله‌ی خشمگینانه نسبت به مواجهه با اصل واقعیت، یک مفهوم پیچیده‌تر است و بعد از تخریبی که در اینجا از آن صحبت کرده‌ام اتفاق می‌افتد. در تخریب اُبژه‌ای که من از آن صحبت می‌کنم، خشمی وجود ندارد. می‌توان گفت که در بقای اُبژه، لذت و شعف وجود دارد. از این لحظه به بعد، یا در نتیجه‌ی این مرحله، اُبژه در فانتزی همیشه در حال تخریب شدن است. این ویژگی «همیشه در حال تخریب شدن» باعث می‌شود واقعیتِ بقای اُبژه به این شکل احساس شود، مایه‌ی احساسی را تقویت کرده و در ثبات ابژه نقش دارد.

قصد دارم مطلب را با نکته‌ای درباره‌ی استفاده و استثمار به پایان ببرم. منظور من از استفاده، «استثمار» نیست. همه‌ی ما به عنوان تحلیل‌گر می‌دانیم که مورد استفاده واقع شدن چه حسی دارد، و بدین معناست که می‌توانیم پایان درمان را، حتی اگر چندین سال دیگر باشد، ببینیم. بسیاری از بیماران ما زمانی مراجعه می‌کنند که این مشکل حل شده است – آن‌ها می‌توانند از اُبژه‌ها استفاده کنند، از ما و از تحلیل استفاده کنند، درست همانطور که از والدین، خواهر و برادر و خانه‌ی خود استفاده می‌کنند. با وجود این، بیماران زیادی نیز هستند که به ما نیاز دارند تا به آن‌ها ظرفیت استفاده از خودمان را بدهیم. برای برآورده کردن نیازهای این بیماران، باید از چیزهایی که اینجا درباره‌ی نجات خودمان از تخریب‌گری مطرح کردم، آگاه باشیم. زمینه‌ای از تخریب ناخودآگاه تحلیل‌گر آماده شده است و باید از آن جان سالم به در ببریم، در غیر این صورت درگیر یک تحلیل پایان‌ناپذیر دیگر خواهیم شد.

خلاصه

رابطه با اُبژه را می‌توان در قالب تجربه‌ی سوژه توضیح داد. برای توصیف استفاده از اُبژه باید ماهیت اُبژه را مد نظر قرار دهیم. من در این بحث، نظراتم را درباره‌ی اینکه چرا ظرفیت استفاده از یک اُبژه پیچیده‌تر از ظرفیت رابطه با اُبژه است مطرح کرده‌ام؛ و اینکه رابطه می‌تواند یک اُبژه‌ی ذهنی باشد اما استفاده نشان‌دهنده‌ی این است که اُبژه بخشی از واقعیت بیرونی است.

این توالی را می‌توان مشاهده کرد: (۱) سوژه با اُبژه رابطه دارد. (۲) اُبژه به جای اینکه توسط سوژه در دنیا قرار داده شود، در حال کشف شدن است. (۳) سوژه اُبژه را تخریب می‌کند. (۴) اُبژه از تخریب نجات می‌یابد. (۵) سوژه می‌تواند از اُبژه استفاده کند.

اُبژه همیشه در حال تخریب شدن است. این تخریب به یک زمینه‌ی ناخودآگاه برای عشق یک اُبژه‌ی واقعی؛ یعنی اُبژه‌ای در بیرون از محدوده‌ی کنترل قادر مطلق سوژه تبدیل می‌شود.

مطالعه‌ی این مشکل مستلزم بیان ارزش مثبت تخریب‌گری است. تخریب‌گری به علاوه‌ی نجات اُبژه از تخریب، اُبژه را خارج از محدوده‌ای که مکانیسم‌های ذهنی فرافکنانه عمل می‌کنند قرار می‌دهد، بنابراین دنیایی از واقعیت مشترک ایجاد می‌شود که می‌تواند به سوژه بازخورد بدهد و سوژه هم از آن استفاده کند.

این مقاله با عنوان «The use of an object» در سایت نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه شده و در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] هنگام انتخاب نام کتابم در انتشارات Hogarth، مشخص بود که چقدر تحت تأثیر دکتر فیلیس گریناکر در کنگره‌ی ادینبورگ قرار گرفته‌ام. متأسفانه نتوانستم در کتابم به این موضوع اقرار کنم.

[۲] من برای درک این موضوع از کلیفورد اسکات تأثیر پذیرفته بودم (ارتباط فردی، ۱۹۴۰).

[۳] در حقیقت، اگر بچه بر حسب تصادف با دندان متولد شود، رشد او بسیار پیچیده خواهد شد، چرا که هرگز نمی‌تواند حمله‌ی لثه روی پستان را امتحان کند.

This Post Has One Comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.